میرمن پروین هنرمند معروف کشور

پژوهشگر : بانو نجیبه آرش

میرمن پروین آوازخوان معروف زن درکشور
زن شگوفتن و زیستن است زن عشق و امید است ، زن آزای است و زن سرود و ترانه است.
اگر رابعه بلخی با خون خود نوید آزادی را بر در و دیوار گرمابه نوشت. اگر آزاده زنی چون ملالی پیام آور آزادی بود، مگر غازی ادی با چهار صد تن همراهانش آسمائی کوه را در نوردید و حماسه رزم و خصم دشمن شد و ده ها زن دیگر در همین عصر ما چون سنحَله و مرجان در جاجی میدان و چهار آسباب تا آخرین نفس های خود علیه دشمنان وطن جنگیدند و حماسه آفریدند.
اگر لیلای کاویان شعر زن را سرود و انیسه وهاب با پارچه های تمثیلی اش یک عمر مردم را خنداند و نامش را ماندگارساخت. سراینده فصل ها میرمن پروین نیز از همین ردیف زنان بود که در عرصهً فرهنگی کشور ما دلیرانه سر بر افراشت و با صدای دل انگیزش همیشه ماندگار دل ها شد.
نامش خدیجه بود و در سال 1303 هجری شمسی در یک فامیل روشنفکر ، آزادی خواه و هنر مند بدنیا آمده ، او کودکی و جوانی خود را با غم و اندوهی دوری از پدر به بلوغ رسانیده ، پدرش سردارعبدالرحیم خان ضیائی متخلص به شیون کابلی بودوی مرد فاضل روشنفکر و وطنپرست و هنرمند،ادیب وشاعربود، که اخیراً دیوان اشعارش شامل شعر های بلند انقلابی و میهنی، در فرانسه به زیور چاپ آراسته شد.
خدیجه در همان آوان طفولیت به موسیقی علاقه گرفت ، وقتی پدرش در محافل خصوصی خود موزیک مینواخت و می خواند ، خدیجه کوچک با کف زدن های کودکانه پدر را استقبال می کرد.
شیون کابلی بعد از شکست و سقوط نهضت امانی پیوسته در جلای وطن به سر میبرد به قول ولی احمد خان نوری: ” وی نخست به سمرقند رفت بعد از سه سال با خانم سمرقندی خود به کابل بازگشت ، آنوقت مقارن سلطنت نادر خان بود”. شیون کابلی با شنیدن و دیدن کشتار و اعدام های مبارزین ووطنپرستان و احیای نظام خون ریز و ترساک نادر که که هر روز در برابر جنبش آزادی خواهی فاجعه می آفرید، ترجیع داد تا دیار آبائی خود را ترک نماید و خدیجه هفت ساله را به محمد انور خان بسمل سپرده و خودش دوباره عازم سمرقند شد. از آنجائیکه مدارک شناسائی کافی در اختیار نداشت مدتی سه سال را در زندان های سمرقند سپری نمود و سپس به مسکو و از آنجا به زندان سایبریا منتقل شد. و مدت هفت سال زندانی ، زندان های سایبریا گردید. طوریکه به همه مبرهن است که، حکومات پس از شاه امان الله خان ، عده زیادی از هوا خواهان او را اعدام ، تبعید و یا در زندان ها انداختند و حتا آن های که، از کشور فرار نموده بودند از شر آنها در امان نماندند که شیون کابلی نیز یکی از آن جمله است . به قرار گفتهً آگاهان تاریخ هفت سال بعد از جنگ عمومی دوم در زمان استالین ، یک هیت ملل متحد
جهت بررسی اسیران جنگی به مسکو مواصلت کرد و از آنجا به سایبریا رفتند در جریان باز رسی ، شیون کابلی به یکی از اعضای هیت بطور محرمانه سر نوشت خود را قصه می کند. بعدی چند وقت همان عضو ملل متحد به کابل می آید و به عبدالغفور برشنا می گوید که یکی از رفقای شما بنام شیون کابلی در سایبریا زندانی است، برشنا با سفارت افغانستان و وزارت امور خارجه وقت شوروی به تماس می شود که در آن وقت سلطان محمد خان شیرزی در سفارت افغانستان در مسکو ایفای وظیفه می نمود و او میانهً خوبی با استالین داشت و تقاضای رهائی شیون را از وی کرد . مقامات شوروی وقت بطور عاجل شیون کابلی را از سایبریا خواست، در حالیکه او تصور می کرد او را مانند سایر رفقایش به چوبه داربزنند!
ولی خلاف حدث شیون کابلی ، او را به حیث گوینده زبان فارسی ” رادیو مسکو ” به افغانستان مقرر نمودند. که سال ها در آنجا ماندگار شد.
قرار گفته بلیکا: میرمن پروین از طرف پدر کواسه امیر عبدالرحمان خان بود و مادر کلان میرمن پروین خانم حلیمه ملقب به شاه بوبوجان ، خانم سوم محمد عمر خان و یک زن بسیار شجاع و عادل بود. این
زن شجیع اکثراً در برابر ظلم و بی عدالتی عبدالرحمان خان مانند دیوار سد راهش قرار می گرفت .
شاه بوبو جان علم دوست و آزادی پسند ، خانه شخصی خود را که در باغ علی مردان کابل موقعیت داشت به دسترس اولین مکتب نسوان گذاشت که بنام مکتب باغ علی مردان مسما شد.
میرمن پروین روحیه آزادی را از پدر و نخبه گان خود آموخته بود و از همین جاست که اولین بار درفش آزادی و حقوق زنان را در کشور به اهتزاز در آورد. زمانیکه محمد انور بسمل را به زندان افگندند ، میرمن
پروین 20 سال داشت و با مادرش بی بی کو به خانه جلال الدین نقاش شوهر خاله اش واقع در شهرنو
،چار راهی ملک اصغر ، در جوار خانه اکبر بینی می زیستند.
محمد اسحق ثنا میگوید: “استاد عبالغفور برشنا در راس یک هیت کلان که شامل چند نفر از نخبه گان بود
وارد خانه خدیجه شدند این حوالی سال های 1337 بود. و درین زمان خدیجه به صفت نرس در شفاخانه مستورات ایفای وظیفه می کرد. هیت از میرمن خدیجه خواهش نمود که تا در بخش هنر و آواز خوانی با ایشان همکاری نماید .
قرار گفته محترم بلیکا در داخل خانه پرده زده شد و در عقب پرده خدیجه قرار گرفت ، نوازندگان به نواختن شروع کردند و خدیجه اولین آهنگ خود را با این مطلع آغاز کرد.
سلسله موی دوست حلقهً دام بلاست
هر کی درین حلقه نیست فارغ ازین ماجرا ست
این پارچه شور انگیز با صدای مستعار میرمن پروین برای نخستین بار از طریق امواج رادیو افغانستان پخش شد و انعکاس عالی در بین اقشار مختلف مردم نمود. میرمن پروین روز دیگر با چادری گره « فولادی » به اولین استیشن رادیو افغانستان واقع پل باغ عمومی رفت و دومین پارچه خود را بنام دختر
گل فروش اجراء کرد.در کتاب آوای ماندگار زنان نوشته ماریا دارو « آهنگ دختر گل فروش مقارن سال
1338 هجری شمسی می باشد که میرمن پروین نه تنها از امواج رادیو گوش ها را نوازش داد بلکه در ستیج پوهنی ننداری توام با تمثیل دختر خوانده کوچک اش بنام محبوبه جباری همراه با مستوره اصیل و میمونه غزال به نمایش قرار داده و آنرا به مردمش اهدا نمود. ». خدیجه زیبا ، زنان مستور را با برآمد جسورانه و صدای رسا و آهنگ دلنشین خود متوجه این اصل ساخت تا زنجیر اسارت ، تبعیض ، تعصب –
کهنه گرائی و تاریک بینی را از فرا رای خود برچینند و در جامعه بطور فعال حضور یابند. او هیچ گاهی به اسارت تن نداد و در عدالت اجتماعی و تمثیل دموکراسی پیش گام شد و به همین طور روزنه هنر آواز خوانی را بروی ده ها زن هنرمند چون خانم آزاده ، فرشته، جلوه ، شهلا ، قمرگل ، ژیلا ، مهوش و رخشانه باز نمود. که بعداً یک عده ستاره گان دیگر از جمله رعنا ، زیبا ، پطونی،ناهید ، سلما ، هنگامه ، پرستو و سیما ترانه نیزدر آسمان سرایندگی کشور تبارز کردند.
به قول خانم شمال از آلمان ” در یکی از روز های قبل از 2004 به خانه میرمن پروین رفتم وی را در بستر مریضی یافتم ، روی میزش چند پارچه نان و یک دو توته پنیر و یک گیلاس شیر دیده میشد. وی از ناحیه پسرش که در آلمان زندگی می کرد نگران بود. این پسر را نیز از یک نرس به فرزندی گرفته و بزرگ ساخته بود. میرمن پروین در مورد جلب و جذب هنرمندان گفت: من مهوش را به نزد استاد برشنا بردم و به او گفتم این پرنده را برایت تسلیم می کنم هر گاه پرید تو مقصر هستی.” میرمن پروین به زبان عامیانه و فولکوریک برای تمام ملیت ها ی افغانستان شاد و پر شور سرایده است چون : نولک مرغ من للی و یا مرو قهر مکن ، سفر شهر مکن
روستا زادهً من عاشق سادهً من
ما و تو هر دو درین جا شدیم
در همین قریهً خود آزادیم .
خواندن های تراژیک وی از زندگی تراژیدی خودش مایه می گرفت .
به گفته وحید عوثی که میرمن پروین یک بار ازدواج کرده بود و اسم شوهرش محمد یعقوب ماستر سکاوت « خارندوی معارف » ، مرد سیاست و روشنفکر بود ، در زمان شاه محمود خان در جمله هوا
خواهان امیر امان الله خان به زندان افگنده شد. در کتاب ” از خاطراتم ” نوشته خالد چرخی آمده است
که در لست 56 نفری زندانیان سیاسی در تعمیر قلعه جدید مربوط محبس دهمزنگ ، نفر پنجاه و چهارم
شوهر میرمن پروین محمد یعقوب ماستر سکاوت می باشد. زمانیکه محمد یعقوب از زندان رها می شود
بنا به داشتن اندیشه سیاسی حکومت فوق به پاکستان فرار نموده و در پروگرام کاکا جان بنام مهر خان گران به تبلیغات ضد دولت افغانستان ، می پردازد. میرمن پروین بعد ازین شکست در ازدواج تا آخر عمر
به صورت مجرد زندگی می کند و سه طفل را به فرزندی می گیرد. محبوبه جباری در تمام تلخی های زندگی با او همراه بود و با دلسوزی از او دلجوئی می کرد.پروین در 85 سال عمر پر از فراز و نشیب خود
خدمات ارزنده در جامعه افغانستان نموده است و یک بار در دههً هشتاد شاهد شرفه های پای بیگانگان در وطن آبائی اش شد با وصف آن ، وطن را مانند بسیاری از فرهنگیان و روشنفکران ترک نگفت ولی بعد از سقوط جمهوری افغانستان در سال 1992 یک بار دیگر شاهد دوره سیاه و افون فرهنگ افغانستان شد که با آمدن جهادی ها و طالب های بنیاد گراء و زن ستیز عرصه فعالیت بر زنان آزاده کشور تنگ شد و حضور زن در رادیو ، تلویزیون ، مکاتب ، ادارات دولتی ممنوع قرار داده شد ، آوازخوانی زن ،کفر آمیز خوانده شد و آهسته آهسته چراغ آزادی زنان به دست طالبان به خاموشی گرائید. که حضور زن در اجتماع منجر به رشد مجازات می گردید. طالبان بر علاوه آزار و اذیت زنان و از بین بردن تمام دستاورد های فرهنگی و شکستاندن آلات و اسباب فرهنگی شهر ما را به ویرانه ماتم سرا مبدل ساخت.
مردم راه مهاجرت در پیش گرفتند ، میرمن پروین نیز با سایر هنرمندان ، سینما گران ، فلم سازان و ممثلین تیاتر وطن را ترک گفته به پشاور نقل مکان کردند. تنها محبوبه جباری تا آخرین نفس ها ، میرمن پروین یار و یاور بالین اش بود . سر انجام در عالم یاس و ناامیدی مورخ 8 دسامبر 2004 در کنار دختر دوست داشتنی اش محبوبه جباری جان را به جان آفرین بخشید. روحش شاد و خاطرش گرامی باد.
ترتیب و باز نویسی از نجیبه آرش
منبع:
آوای ماندگار زنان
برنامه یاد ها و خاطره ها از وحید غوثی در تلویزیون پیام افغان.
Google images

watch parween میرمن پروین

استفاده ازمطالب با معرفی ادرس سایت مانع ندارد.

عشق نا کام “شمس وقیسی”


شمس وقیسی

چند کوچه بالا و پایان درشهر کهنه کابل باهم زندگی داشتیم، زمانیکه درمکتب ابتداییه درس میخواندم اونیز دریکی مکتب ابتداییه نزدیک کوچه اهنگری درس میخواند، بعد از چند باردید و بازدید نامم را پرسید. من نام اصلی خودرا برایش نگفتم، فقط خودرا قیسی معرفی کردم. چرا قیسی ؟ اصلاٌ نامم قدسیه بود، مگرخاله ام که درشمالی زندگی داشت مرا قیسی مینامید ودر خانه قیسی صدایم میکردند. اینکه چه دلیل نزد خاله ام بود ومرا قیسی مینامید، نمیدانم. بیاددارم فقط صنف پنجم بودم که با هم آشنا شدیم. طی سال تعلمی پنجم وششم یعی دوسال در راه مکتب یکدیگر را میدیدیم، با هم گب وسخن نداشتیم مگرهرروز میخواستم اورا ببنینم، شاید او نیزاشتیاق دیدارمرا داشت. نمیدانم …او ازهمان سن وسال مانند بزرگان ژست وحرکات داشت به پسرخورد سال مکتبی وخجالتی نمی ماند. هرگاه روی تصادف با هم مقابل میشدیم ، با احترام سلام میداد وراه خود را میگرفت ومیرفت.دیدن او همه روزه جز عادتم شده بود، بعدازختم مکتب ابتداییه اورا گم کردم، شاید آب شد وبدریا کابل پیوست وشاید ازاینجاه به گوشه دیگرشهرنقل ومکان کردند ویا چطور…اصلاٌ بعد ازیک مدت ازلوح خلاطرم محوشد. چند سال بعد ازمکتب طرف خانه روان بودم، سری به پوست شهری زدم ، ازتعمر مخابرات شهری واقع پل باغ عمومی عبورمیکردم، صدای آشنا بگوشم آمد ومرا بنام خانگی ام صدا زد .. . قیسی …قیسی . به عقب نگاه کردم . پسرلولی وبلند بالا با ابروهای تند وسیاه ،لبان پهن مردانه ، چشمان بزرگ پر فروغ وتازه پشت لب سیاه کرده بود، با قدمهای متین طرفم آمد تا دردو قدمی من رسید اورا نشاخته بودم. باصدای رسا ولی کمی خستگی درآوازش مشهود بود، برایم سلام کرد. بدلم گفتم فقط بیت خوانده باشد، شب بیدار خوابی کشیده باشد، صدایش گرفته است درهرحال بالا نگاه کردم، شمس …شمس که چند سال است اورا گم کرده ام…بلی شمس که درکوچه مرا سلام میداد ونامم را پرسیده بود. نام خدا چطورقد کشیده وچه زیبا وبلند شده…زبس محو تماشای صودت نارنبن اش بود، اصلاٌ سلام از یادم رفت …او بالبخند گفت تعجب کردی …بعدازچند سال مرا دیدی؟ …بلی تعجب کردم فکر کردم شاید درکابل نباشید و خارج رفته باشید… با خنده مردانه گفت خارج … هیچ کشور را بر خاک وطن کوچه وپس کوچه های شهر کهنه کابل مقایسه نمیکنم..صرف مصروفیتم زیاد شده وهم مدت سه ماه میشود برادر بزرگم با زن وفرزندش نقل ومکان کرده…من ومیا برادرم نیز کثراٌ بااو زندگی میکنیم مگرهروقت درکوچه سابق ما میآیم از دوستان و رفقای ام دیدن میکنم، پدرومادرم وخواهرم تا حال همینجاه هستند… من نمیداستم او درکدانم کوچه زندگی میکرد وحالا کجا زندگی میکند… برایم بیتفاوت بود. اما اوپرسید کدام مکتب میروم، گفتم عایشه درانی و یا لیسه مریم نزدیکترین لیسه برای باشندگان شهرکهنه است ….هیچ نگفت او کدام مکتب میرود …من نیز چندان علاقه نداشتم بدانم کدام مکتب میرود . محو تماشای چشمانش پر فروغش بودم، او به سخنانش ادامه داد و گفت هروقت که در آن کوچه سابق، محل زادگاهم سرمیزنم، چشمانم درجستجوی تست، نمیدانستم چطورترا پیدا کنم. چه وقت میتوانی مرا ببنینی، میتوانی یکروزبا هم گپ بزنیم، بسیاربرایت دلم تنگ شده.ام … گفتم، نمیدانم… هشت صبح باید درمکتب باشم ویک بعدازظهر ازمکتب بختانه میروم . دستش را در مویهای سیاه مقبولش فرو برد وبا انکشتانت موهایش را شانه زدوگفت، من بسیارمصروفم …تا چهار بعدازظهردرمکتب هستم ….. ادرس کوچه وخانه ما را پرسید، زیرا ما همدیگررا درسرک عمومی میدیدیم، مگر ادرس یکدگر را نمیدانستیم. بدون آنکه فکر کنم چرا ادرس خانه ما را میپرسد… چرا ادرس برایش بدهم، فوراٌ گفتم کوچه اهنگری درحالیکه خانه ما چند کوچه پایان ترازآهنگری طرف به تخته پل شوربازار بود… روز سه شنبه را قرار گذاشتیم. سه شنبه بعداز ظهر…تا مسجد پل خشتی از کنار دریای کابل قدم زده باهم امدیم وبعد ازمکث کوتاه هم جدا شدیم. روز سه شنبه، روز وصل بود، روز وصل دوقلب پاک که شعله های عشق در تهی قلب ما حرارت میگرفت ووجود هردوی ما را به گرمی عشق آشنا میساخت، درآن یعنی زمان جنگهای داخلی زندگی برای تمام باشندگان کابل از مصبیت جنگ وباران راکت از بین رفته بود مگر برای ما لذت بخشتر میشد. روز سهشنبه فرا رسید، بایک بهانه از خانه برامدم برای دیدارش شتافتم، من بدبخت دقیق مقابل دکان پدرم برایش ادرس داده بودم.
روز سه شنبه در مقابل دکان پدرم کمی دورتر ایستاده شدم تا شمس آمد وکوچه اهنگری ازقدومش چراغان، بعد ازاحوال پرسی برایش گفتم زود ازاینجا کنار برویم که پدرم مرا نبنید، اوبا تعجب پرسید …پس چرا درمقابل دکان پدرت وعده گذاشتی ….گفتم اصلا ٌباور نمیکردم تومیآیی یا نه … بالخند گفت! دیدی که آ مدم…. کوچه های شهر گهنه کابل آنقدر ازدحام داشت که چند کوچه پایان تر وبالا ترآدم خودرا گم میکرد هردو طرف شوربازار رفتم دریک شیریخ فروشی ” آیس کریم” داخل شدیم … برایم گفت” من درمکتب موزیک درس میخوانم”… اوسخنانش را با احتیاط ودرلفافه برایم میگفت تا من ازشیندن حقیقت شوکه نشوم….زیرا تا هنوز یکدیگر را نشاخته بودیم. مگر نمیدانست، من ازهمان روز دیدنش درپل باغ عمومی مقابل تعمیرمخابرات شهری، ذلیخا گونه عاشقش شده بودم، وخواب وقرارم را زدست داده بودم. برایم بیتفاوت بود کدام مکتب وچه مسلک را میآموزد. شمس واقعاٌ مانند شمس پر فروغ بود دریا محبت بود واز فروغ چشمانش بیقرارمیشدم ازتمکین سخن گفتنش لذت میبردم اما نمیدانستم چه راز درپرده بود، او ازهمان کودکی با وقارمردانه صحبت میکرد مانند بچه های هم سن وسالش محجوب وخجالتی نبود، درسخن گفتن حاکم وبا جرئت بود…فکرمیکردم شاید صدها مجلس ومحفل رادیده است. طرز سخن گفتن با هرکس را میداند. پرسیدم کدام اله موسیقی را یادگرفتی…؟ با خنده گفت آرمونیه وتبله را ازکوکمیدانم. مگر درلیسه موزیک الات موزسیقی غربی را میآموزم …دوسال اول تمام الات موزیک را عمومی و علمی میخوانیم وسه سال اخیر هررشته را که انتخاب کنم، میخوانم وبعد به پوهنحٌی هنرها شامل میشوم. آرزوهای بس بزرگ در انکشاف هنر داشت..ایکاش جنگ نمیبود.
دید وبازدیدها تکرار شد و یکروز برایم شرح داد { درکوچه خواجه خوردک زاده شدم وبزرگ شدم…سپاسگذارم دولت جمهوری واتحادیه هنرمندان برای هنرمندان قدروقمیت قایل اند وبرایم ما خانه چهار اتاقه درمکررویان داده است. برادربزرگم با زن وفرزندش ، برادرم میا ومن آنجاهستیم، پدرم ، مادر و خواهرم هنوزهم درخواجه خوردک زندگی میکند}. اوکه از کوچه وازهنرسخن میگفت دقیق متوجه من بود تا چه حد هنر وهنرمند برایم مطرح است، درجوابش گفتم، هنرمندن شدن کارهرکس نیست، اول استعداد، دوم لطف خدا وسوم تلاش کاردارد. هنر و فرهنک معرفت کشوراست، درستیج جهانی هرکشور ازطریق هنر وهنرمندان آن میشناسند. درجوابم گفت! حال دلم جمع شد، معنی آنرا نفهمیدم. ادرس خانه را دقیق برایش دادم و دکان کاکا حمید مرغ را وعده گاه قرار گذاشتیم. دکان کاکا حمید مرغ ازسربام ما معلوم میشد و از کوچه اهنگری کناره بود، حمید دکان شیرنی فروشی داشت روز هایکه شمس بعد از ظهر درس نمیداشت، وعده میداشتیم، او ازدکان کاکا حمید مرغ شیرینی میخرید وبا کاکا حمید قصه میکرد، من اورااز بام خانه ما ازعقب بیره بام میدیدم خود را بکوچه میرساندم، درکوچه وپس کوچه برای چکرمیرفتیم وباهم راز ونیاز میکردم. چراآن دکانداررا کاکا حمید مرغ میگفتند؟ او درجوانی عاشق یک دختر هندو شده بود، فرهنگ سنتی که برزگترین مانع رسیدن عشق های سوزان سینه سوختگان درجامعه ما بود، دست وپای جوانان را با زنجیرتعصب بسته بود. اوازاخطار برادران مشعوقه اش ترسیدن بود و دختر را پدرش با کسی دیگر از نژاد هندو نامزاد کرد، بعد بچه های هم سن وسال اورا حمید مرغ صدا میکردند، اهسته اهسته گپ بکوش اطفال واهالی کوچه رسیده بود وبنام کاکا حمید مرغ شهرت یافته بود. کاکا حیمد مرغ یک شخص خیلی مهربان، بود چون تیرشکست عشق درقلب خورده بود با جوانان آنقدر مهربان بود، بیش ازحد در راه رسیدن به مراد آنها را کمک میکرد، راز برملا نمیکرد ومورد اعتماد تمام جوانان منطقه اهنگری بود. او تا اخرعمر ازدواج نکرد، وشب های جمعه درخانقاه پایان چوک کابل میرفت شب را درخانقاه یا خدا راز ونیاز میکرد و دعا میکرد وازسوزدل میگفت، خدایا چومن هیچ کس را در آتش عشق نسوزانی…
پدرم ازهفت پشت آهنگربود، درکوچه اهنگری صاحب نام ونشان خوبی بود، مردم اورا درجوانی پهلوان لقب داده بودند، بعدها کاکا پهلوان شد وزمانیکه حج کرد بنام حاجی پهلوان شهرت یافت. راستی چرا اورا پهلوان میگفتند…درحالیکه او آهنگر بود نه پهلوان. مادرم برایم قصه کرده بود زمانیکه پدرم اورا زیر نظرگرفته بود، کدام مکتبی بچه یکروز پشت مادرم را گرفته درانزمان پدرم پسرجوان بود و با پدرش درهمین دکان اهنگری کار میکرد وبرای آن مکتبی بچه اخطار داده بود مگر اوحیا نداشت روزدیگر اورا درمقابل دکانداران کوچه آهنگری بلند کرده درزمین زده بود، ازآن روز به بعد به نام پهلوان دربین دکانداران مشهورشد…..پدرم لذت عشق را چشیده بود وباعشق ازدواج کرده بود. مادرم از دامان سرسبز و تاکزارشمالی بود. یک خاله وسه مامایم داشتم. خاله ام در شمالی بختش را پیدا وآنجاه زندگی میکرد. من یگانه دختر خانواده بودم نسبت به دو برادرم خیلی نازدانه بودم. همان خاله ام که مرا قیسی میگفت یک پسرهمسن و سالم داشت ومرا زیر نظرگرفته بود . دید وبازدید من وشمس تکرارمیشد، شرایط بود وباش درشهر کابل نسبت جنگهای جهادی خراب وکابل بخصوص بلاکهای مکررویان همیشه هدف راکتهای مجاهدین قرارداشت، برادر بزرگ شمس با برادر کوچکش میا به پاکستان رفتند، اما شمس بخاطرختم تحصیلش پاکستان نرفت وبا وپدر ومادرش پائید. من نیزصنف یازدهم مکتب بودم شرایط مکتب رفتن برای دختران خیلی د شوار بود فامیلها دختران را نسبت جنگها وچور وچپاول واختطاف ازرفتن مکتب مانع میشدند. اما من گاه گاهی بخاطرشمس مکتب میرفتم تاازدیدارشمس بی نصیب نشوم. شمس کاملاٌ روح وروان مرا تسخیر کرده بود، دیدارها خیلی زود زود تازه میشد. یکروز درباره کوچه خواجه خوردک برایم تعریف کرد، زمانیکه او سخن میگفت من اصلاٌ نمیدانستم چگونه ازوی سوال کنم ویا چه سوال کنم، او زندگیم بود ومن زندگی او بودم. مگر یک چیز را برایم نگفته بود ویا شاید هم گفته بود، من نشینده بود. درهرحال آن راز نیز بشکل خیلی عالی برملا شد. خاله ام که مرا قیسی مینامید برای پسرش ازمن خواستگاری نمود. پدرم خود با عشق ازدواج کرده بود نظرمرا در ازدواج مراعات کرد و خاله ام یکی ازدختران اقارب نزدیک خانم برادرم را برای پسرش عروسی کرد. چند روز قبل ازعروسی پسرخاله ام، شمس را دیده بودم و درباره ازدواج خویش صحبت کرده بودیم. محفل عروسی بچه خاله ام درمنزل برادرم که دو سه بام ازهم تفاوت داشتیم برگذار گردید. اصلاٌ علاقه برای اشتراک درعروسی نداشتم اما خانم برادرم مرا مجبور ساخت اگر نروم شاید خاله ام فکر کند که پشمیان شده ام، همین مفکوره مرا وادار ساخت تا در محفل اشتراک کنم، مقابل آینیه ایستادم تا خودرا برای رفتن آماد سازم، شمس رادرآینیه میدیدم که او نیز به عروسی میرود. حتا صدایش را میشنیدم، چند بارخانم برادرم پشت اتاقم آمد وگفت زود باش تمام مردم آمدند سازنده آمد، ساز وتار شروع شده چرا آماده نمیشوی؟ چون روح وروانم با شمس بود، حرفهای خانم برادرم با صدای شمس درگوشم میآمد. هرلباس را برمیداشتم، فکر میکردم طرف زوق شمس است یا نه ….مگرهیچ نمیدانستم که شمس چرا در عروسی پسرخاله ام بیآید؟ فقط قلبم میگفت او درعروسی حاضراست، باید منظم باشم. گوش را بفرمان دل نهادم، خودرا آراسته کردم، از راه بام که خانه های کهنه کابل باهم ارتباط داشت، به خانه برادرم رفتم. وقتیکه به محفل رسیدم صدای شمس را بواقعیت شینیدم…دربین دختران خویش وقوم حلقه شدم، یک نگاهی بداخل اتاق ساز وسرود انداختم ، اورا دیده نتواستم، خانم های زیادی درمقابلش میرقصیدند، اتاق که سازدرآن موج میزد خیلی بزرگ بود وبا درازه های فرشی به دو اتاق دیگر نیز بازمیشد یعنی جای مناسب برای سازورقص بود. بداخل اتاق وارد شدم با دیدن شمس پاهایم سست شد، قلبم ازحرکت بازماند، او آواز خوان وهنرمند محفل بود.
سازوسرود اوج گرفت؛ همه رقصیدند، همه فرمایش داند، آهنگ آهسته برورا بخوان، شاکوکوجان ، بچه ماشی ، بادا بادا وغیره را بخوان…اما شمس اشعار عاشقانه برای قیسی میخواند. طبق معمول همه جوانان رقصیدند، وازمن خواستند تا برقصم….اماباکدام دل وجرئت باید میرقصیدم ….کسی که دلم در گرو اوبود، چطورمیتوانم درمقابلش برقصم…. درهرحال خاله ام ازمن خواهش کرد. درمیدان رقص رفتم ، شمس نیزاز شوق وهیجان آرمونیه مینواخت وچشمانش سرتا به پای من دوخته شده بودوچنین خواند: عزیزم غم مخور خدا کریم است – خداوند یارعاشق از قدیم است. من درزندگی نرقصیده بودم ونمیدانم چطور رقصیدم….اما عشق…عشق دیدارشمس مرا چنان درهر تال تبله و سازپرده های آرمونیه میچرخاند که همه حاظرین محو شدند. دختران که بامن درمیدان رقص آمده بودند ازمیدان رفتند، ومن مانند پروانه درروی شمس پرمیزدم، میسوختم ومیرقصیدم. بعدازگذشت عروسی مرا دید وبرایم گفت: چنان رقص در زندگی کم دیده بود. درساز آمرونیه من صد ها زن ودختر رقصیده مگر تو ….. اوخوانند خوش صدا بود مگر شهرت زیاد نداشت زیرا صرفاٌ درمحافل خانگی میرفت وزیاد تر مصروف تحصیلش بود. بعداٌ من بیعقل دانستم، چرااو برایم گفته بود {حالا دلم جمع شد} معنی حرفش را بعدها فهمیدم، اوخراباتی بود ومیترسید گویا من و خانواده ام تعصب خواهیم داشت. شمس مکتب موزیک را ختم کرد و دولت در آخرین روزهای حاکمیتش جوانان را درجنگ سوزان میفرستاد، بعداز ختم مکتب به خواستگاری اقدام کرد. تا فوراٌ کابل را ترک نماید اما خانم برادرم فتنه گری کرد، زیر نام سازنده و رقصیدنم در شب عروسی پسر خاله ام را درتمام جاه آوازه عشق و عاشقی را پخش کرد، پدرم با آنکه در ازدواج ما تعصب نشان نداد اما شمس راگفت” تو خودراازکابل فوراٌ بیرون کن برای ازدواج تان قول میدهم، باید بروی که کشته میشوی نمیخواهم مسله ازدواج ترا مقیم کابل سازد وضع خراب است” . شمس نمیخواست ازکابل بدون من برود، نا چار اورا تشویق کردم، درروزهایکه کابل را ترک میکرد مرا با پدرش معرفی کرد، رفت. روزها که فراق شمس دیوانه ام میساخت درکوچه خواجه خوردک میرفتم وپدرش را زیارت میکردم. جنگ لعنتی ازچهارطرف بداخل کابل رسید، کابل در محاصره جنگجویان جهادی قرارگرفت. هزاران خانه ویران شد، هزاران طفل یتیم شد، هزاران زن بیوه شد. کوچه آهنگری ازمستی نواختن چکش دربدن آهن خاموش شد، کوچه خرابات صدای تال تبله نوای تار و فلوت ورازهای آرموینه را فراموش کرد. شهرکهنه به محشر تبدیل شد، درشام یتمان، یتیم شدم راکتی لعنتی درخانه ما اصابت کرد، پدر مادرم ویک برادرم ازبین رفتند، یک برادرمعیوب شد، برای چند هفته زند بود، او هم رفت. سری به خرابات زدم تا بدانم که پدر شمس در کدام حال است، خانه شان ویران شده بود ومادرش مرده بود وپدرش درحال بد مریضی قرارداشت. من که همه چیز راازدست داده بودم، از نفس های پدربیمارش بوی شمس را استثمام میکردم درکنار اوبودم وبه تیمارداریش صادقانه پرداختم. یک اتاق ویک زیرخانه ازاصابت راکت مصوون باقی مانده بود که با پدربیمارش زندگی میکردم، مردم که درکابل اعضای فامیل شان در زیر باران راکتها گیر مانده بود، چند ماه درجلال اباد انتظاربودند که اندگ گلوله باری توقف کند وخودرا تا کابل برسانند. شمس نیز منتظر بودتا خود را بکابل رساند…نفس های اخرپدرش را دید. چند روزدر زیر باران گلوله وراکت با من وپدرش در همان زیر زمنی متروک زندگی کرد، پدرش جان به حق سپرد، روز خاک سپاری پدرش جغد سیاه جهادی کابل را گلوله باران کردند. شمس، شمس من، شمس زندگانی ام مرمی خورد. دوستان اورا در همان اتاق زیر زمینی خانه شان رساندند و در آغوشم افتاد برایم گفت، قیسی آرمونیه ام را بده….مرا گقت برقص…اومینواخت و من میرقصیدم . فضای کابل ازفیر راکت وگلوله پرسرو صدا بود اما ازخانه لمبیده شمس از لابلای پرده های آرمونیه شمس نغمه عشق منعکس بود، او آرمونیه مینواخت ومن میرقصیدم…بلی رقصیدم تاپای جان رقصیدم…..شمس سرش را دربالای آرمونیه گذاشت ……چشمانش تماشگر رقصیدنم بود وجان داد. این بود ارمغان جنگ برای جوانان دل باخته و این بود سرود عشق پاک شمس که تا آخرین رمق حیات برایم سرود. پایان

یاد آوری لازم : کاپی از سایت ماریا دارو با ذکر ادرس سایت مانع ندارد.

نوت : به ارتباط این داستان زیبا دوآهنگ ازهنرمند جوان جناب” نصیر احمد وفا “را برای بیننده گان این سایت برگذیدم روی آن فشار دهید واهنگ را استماع فرمائید .
ادامه خواندن عشق نا کام “شمس وقیسی”

تقبیح عمل جنایت کارانه تیزاب پاشی بروی نویسنده معروف

رازق مامون
تقبیح جنایت
رازق مامون گرامی

مامون ارجمند را هیچگاه ندیده ام اما با او آنقدر آشنا هستم، فکرمیکنم درجوارخانه او سالها زندگی کرده ام. بلی خانه ایکه پرازلطف وصفاست، من آن خانه را دقیق میشناسم .شفافیت آن خانه “دل” خانه دل تاریک بینان را تاریک ترمیسازد. مامون عزیز نمیدانم کدام خبیث میخواهد خانه دل ترا ویران کند، آیا خدایی درآن سرزمین وجوددارد، خدایی که طرفدار افراد چون تو که قلمت فریاد دل مردم است، باشد ؟ ذهنت در کاوش حقایت است، روحت در فراز قله ها در پرواز است تا زیرکانه سیا وسپید را ازهم جدا نماید.
هر گاه بخواهند، قلم مامون را بخشکانند، قلب پاک او وذهن کاوشگر او مخشوش ومکدر سازند، نمیتوانند . آثارت فریاد سوزناک سینه مردم است که از نیش قلمت تراوش کرده است. فرهنگ کش های حرفوی هجولانه دست وپا میزنند تا قلم بدستان رااذیت بدارند دانش اموزان رااز رفتن به جایگاهی علم مانع شوند تاجهالت شان برهرکوچه وپس کوچه کشور ویران سایه افگند، و اروای خبیثه شان برروح وروان مردم حاکم باشد. اما نمیدانند که صدای مردم مظلوم افغانستان باتوست واین صدا ها، فریاد میشوند، طوفانی میشوند و روزی چون سیلاب سرکش، فرهنگ کشان فرعونی را غرق خواهد ساخت. آنها ازرسیدن آن روز درهراسند. مگردور نیست، آن روزی خواهد رسید. ریختن تیزاب بروی ژورنالسیتان ، دانش آموزان، ریختن تیزاب داغ آهی خلق الله در وروی سیاه خودشان است. صحت عاجل برایت آرزو دارم.
فوتو از سایت فردا و سایت همایون کاپی شده است.
لطفاٌ در خط آبی کلیک نماید وخبر تکان دهنده را بشنوید
کاپی از این سایت با نشانی سایت مانع نیست
watch mamon

گرامی باد یادمرحوم استاد اولمیر

گرمی باد یاد اولمیر

استاد اولمیر هنرمند جاویدانه
استاد اولمیردرساب 308 خورشیدی در قریه نوتیه پشاور تولد گردید، ازکودکی با هنرموسیقی بزرگ شد. یعنی در کنار دروس مکتب، نزد استاد جعفرعلی گرُ گذاشت ومدت شش سال اساسات موسیقی وآرمونیه وآوازخوانی را آموخت. آستاد اولمیر درآوان کوکی پدرش راازدست داد و چند سال بعد مادرش نیزبا کاروان عدم هم راه گشت و استاد درحمایت کاکایش قرارگرفت. کاکایش اورا منحث فرزند خویش خوب سرپرستی نمود ودخترش با استاد نامزاد نمود. کاکایش نیزد اورا جهت آموزش بیشتر هنری به موسیقی دانان دیگر معرفی ورنمایی کرد اما وقتیکه اولین آهنگ استاد با استاد سبزعلی ازرادیو پشاورنشرگردید وچند ریکار نیزاز وی ثبت شد، نسبت نا موزون بودن آواز جوان استاد با سبزعلی خان، خشم کاکایش را برافروخت وپرابلم های خانوادگی آغازشد. اودرسن 18 ویا 19 سالگی قرارداشت یعنی در 1329خورشید جهت اشتراک درمراسم استقلال افغانستان کابل آمد و دیگر برنگشت. وی بریاست مستقل قبایل خودرا معرفی کرد. محمد امین شاعر معروف زبان پشتو که بعداٌ به ملنگ جان شهرت یافت، با استاد معرفی گردید. ملنگ جان استعداد هنری اولمیر را میدانست اشعار فلکلور ولندی های پشتو واشعار خود را برایش تهیه میکرد، منلگ جان خود منتظم موسیقی بخش پشتو در رادیو افغانستان وقت بود ، از همین طریق استاد اولمیر دررادیو راه پیدا کرد. با وجودیکه در آنزمان فرهنگ سنتی دیوارصخیم برای هنرمند شدن بود، یک تعداد محدود جوانان مانند استاد اولمیر که علاقه، استعداد ودانش هنری داشتند، بدامن هنرچنگ میزدند بدبختانه رقابت های نا سالم سد پیشرفت آنها میگردید. جای آن دار که ازکمک وتشویق ودلسوزی مرحوم استاد نبی گل یاد آورشوم، استاد نبی گل رابطه استاد اولمیر را با رادیوخیلی محکم نمود وبا کمک ملنگ جان برای استاد اولمیر یک اتاق درزیرزمینی های تعمر رادیو افغانستان وقت که درپل باغ عمومی موقعیت داشت، تدارک دیدند. کارهنری استاد با رادیو اینطورآغازید. آن وقت نشرات رادیوافغانستان مستقیم بود یعنی استدیو ضبظ برای پروگرامها وآهنگهای موسیقی وجود نداشت و پروگرام مستقیم نشرمیشد، در وفقه پروگرامها استاد میخواند، تا شنونده توقف رادیو رااحساس نکند. درآنزمان تعداد سراینده گان خیلی محدود وانگشت شماربود و استاد مرحوم ازجمله اولین ها بشمارمیرفت. استاد اولمیر انسان خیلی بی آلایش، فقیر مشرب، گوشه گیر ومحجوب بود، اوعاشق میهن، شعر وموزیک بود، همیشه با خود زمزمه میکرد، باهیچ کس سرکارنداشت، جزدرجواب سلام همکاران سلام میگفت وراه خودرا میگرفت.
استاد اولمیر شاگردان خوب نیزتربیه کرد ازجمله نعمت الله، سیدعلم؛ طلا محمد وایوب را میتوان نام برد. کمپوژ اهنگهایش خیلی ناب بود وتا امروز شنوندگان خود را دارد. او درپیدا کردن ویا انتخاب شعر تشویش نداشت، زیرا شاعران مشهور چون ملنگ جان، محترم نصرالله حافظ، مرحوم امان الله سیلاب، سنب گل وغیره شاعران محبوب پشتو زبان را درکنار خود داشت، وازاشعارشان استفاده مینموئد. استاد اولمیرمانند همه ما وشما تنها بدنیا آمد مگر خلاف امرطبیعی تنها زیست، وتمام عمر را درهجران به پایان برد. او ازنوجوانی تا پیری دریکی ازاتاق های عمارت رادیو تلویزیون ملی زندگی کرد، درحقیقت درخانواده بزرگ با کارمندان”رادیو تلویزیون ” ایام گذراند، همه کارمندان اورا چون پدرمحبوب میداشتند واز احترام عام وخاص برخوردار بود. او مدت تقریباٌ چهل سال زندگی خویش درخدمت هنرموسیقی بود، ازطریق صدایش آیئن عشق وطن پرستی را بتمام علاقه مندان آوازش درسرتاسرافغانستان انتقال داد. شانزده آهنگ در تلویزیون ملی و چهار صد آهنگ به آرشیف رادیو ازخود بجا گذاشت، با آنکه مدت چندسال در استدیو های کهنه رادیو درپل باغ عموی سرود مگر نسبت پرابلم که فوقاٌ اشاره شداثر از آن دوره دردست نیست. هنگامیکه آهنگ ” وطن جنت نشان دی – گلان په کی کارمه” را سرود ویا زمانیکه آهنک “ای زما وطنه دلعلونه زمانه زما” ویا آهنگ ” نوی محفل نوی ساقی نوی سازونه کنه” سرود قلوب همگان رااشغال کرد. در اواخرعمرش به سختی زیست، زیرا در اثرحادثه ترافیکی دست وپای چپش صدمه دید وازآن به بعد پریشان گردید. با جودیکه در ان زمان مورد توجه خاص مسوولین رادیو تلویزیون قرارداشت ازوضع صحیی اومراقبت میشد وانتقالش شفاخانه بدوش چند نفرمسوول گماشته شده بود، اما تنهایی خود یک مایوسی بزرگ برایش بود . زمانیکه از تصادم وی مطلع شدم با شوهر مرحومم عاجل خودرا به شفا خانه علی آباد رساندم ، چند روز بعد دوباره از وی عیادت کردم، دیدنم دربستر بیماری برای شاگردانش کمپوژمیساخت. اوعاشق میهن بود تا دم مرگ عاشقانه بیاد وطن سرود بخصوص آهنگ { دا می د بابا وطن، دا می د دادا وطن} او رازندگی جاویدانه بخشید . استاد در خارج از کشور نیز برای اجرای کنسرت با گروپ هنرمندان سفرکرده بود که میتوان از کشور تاجکستان، هند، چکوسلواکه وقت، پاکستان نامبرد. اودر سال 1350 خورشید لقب استادی را بدست آورد ودوبارمنحیث آواز خوان درجه دوم و درجه اول نایل شد، جوایز مطبوعاتی را از ان خود کرد. تا حال چندسال از وفات وی میگذرد نسل جدید که درخارج ازافغانستان تولد شدند و به هنر رو آوردند، عشق وطن ازاثر آن آهنگ { دا موژ زیبا وطن} در ایشان ایجاد میشود وهنرمندان جوان آنرا عاشقانه بیاد وطن میسرایند، کسب شهرت میکنند. { سینه که سوزعشق وطن درآن نباشد پاره به } بلی استاد باسینه چاک زسوزعشق وطن در سال 1361 خورشیدی به جاویدانگی پیوست و درجوار زیارت شاه شهید پادشاه آرامید.
در سالهای 1371 و1372 خورشید، باران راکتها قدرت طلبان ئو متعصبین هنر وفرهنگ زندهارا بگور برد ومرده ها را از گور بیرون آورد، مفبره فقیرانه او نیز از بین رفت. با اظهار سپاس از نماینده پارلمان افغانستان خانم ملالی جویا ، بتاریخ هشت اکتوبرسال 2006 میلادی مقبره آن مرد بزرگ را ترمیم نمود . روح استاد شاد باد .
شما را به شنیدن چند آهنگ استاد وبیانیه خانم جویا دعوت میکنم به لینک زیر مراجعه نماید
نوت : فوتوی استاد ازسایت رشاد احمد وبعضی معلومات نیز از ویکیپیدیا اقتباس گردیده است.

watch اولمیر
watch اولمیر #2
watchاولمیر #3

دیدگاه مختلف عدالت اجتماعی درباره زنان

تصاویر زنان با سرنوشت اجتماعی متفاوت آنها

شیرین عبادی

خانم شیرین عبادی زن با شهامت، صدای زنان ایران وگلوی زنان دیگر گردید. وی درسال 2003 میلادی برنده جایزه نوبل از طرف حقوق بشر شناخته شد، دولت متعصب ایران وی را به جریمه ومالیات جایدادش به پرداخت یک ملیارد وسه صد میلون تومان محکوم نموده است درحالیه شیرین راازپول جایزه نوبل جایدادش را خریداری نموده است که مطابق قوانین مالیاتی کشور ایران از پرداخت مالیه معاف میباشد. اما نه تنها تمام اموال وحساب های بانکی اورا دولت ایران ضبط کرده اند، بلکه به پایین تر از ارزش واقعی قیمت گذاری کرده اند. خانم عبادی مجبور است به آقایان متعصب جریمه را تادیه نماید. اورا به همین دلیل هم ممنوع الخروج کرده اند، همه این اذیت برای خانم عبادی به خاطر آن است که اورا خموش سازند، مگر او دفاع زنان جهان را باخود دارد. ستمگران درتمام کشور های مختلف باعث خموشی شیر زنان میگردند، اکنون دو فوتوی دیگر را بنامهای ” نادیا انجمن و خانم ملالی جویا” از افغانستان مشاهده کنید.
عدالت اجتماعی
نادیا انجمن

که سرنوشت آنها با گروه دیگر ستمگران در کشورهمسایه ایران، باآنها چه کرده است. نادیا انجمن شاعر دلسوخته، دانشجوی دانشگاه هرات به عمر25 سالگی درسال 2005 میلادی خموش گردید و پسریک ساله از وی باقی ماند. جرم نادیا بخاطر سرودن اشعارش که گلوی زنان هرات وتمام زنان دیگر شده بود ، بود. بدستان شوهرش خموش شد. خانم جوان دیگر بنام ملالی جویا وکیل منتخب مردم ولایت فراه بخاطرگفتن حق، ازپارلمان افغانستان اخراج گردید.
تصاویر بعدی ذهنیت تاریک مردسالارن را نشان میدهد. زن دیگر انتهار میکند، چرا زندگی برایش ننگین شده ؟ …استفاده ازوجود زنان نه تنها درخوش گذرانی، برده دداری وستمگرایی مشهود است بلکه از احساس زنان دربرابر مرام های شوم و غیر انسانی شان نیز استفاده میکنند. پدیده جدید دیگری درمیان انتحار کننده گان بوجود آمده که عبارت است از زنان انتحاری میباشد در مناطق صعب العبور وقبیله نشین پاکستان و شمال شرق افغانستان یکتعداد زنان شستشوی مغزی شدند. این موضوع در طی چند ماه گذشته افشا گردید، این افشا گری توسط یک دختر 12 ساله پاکستان که از وی تقاضای این عمل غیر انسانی شده بود، فاش شد. میناگل دختر 12 ساله پاکستانی اعلام کردکه از وی به عنوان” بم انسانی” مورد آزمایش گرفته و توسط پولیس درمنطقه” موندا” درشمال غرب پاکستان دستگیر گردید. این عمیلات در مرزدو کشور ” افغانستان وپاکستان ” مدنظر بود. پاداش عمر شیرین آن دخت 12 ساله فردوس برین ازطرف گروه طالبان و القاعده بود. چراآن بهشت برین را خود کمایی نمیکنند؟…. این عمل جاهلانه تا حال در افغانستان وپاکستان صورت نگرفته بود، عقیده القاعده نمونه یی از انتحار کنندگان سرزمین فلسطین میباشد. انتحار که در ماه جون سال 2010 میلادی در منطقه “استان کونار” افغانستان صورت گرفت، انتحار کننده زن تشخیص شده بود. میناگل از انتحار خواهرجوانترش که در24 دسمبر 2010 میلادی درمنطقه باجور پاکستان رخ داد، گفته میشود، درآن انتحار 42 نفر پاکستانی کشته شدند. گروه‌های انتحاری زنان تحت فرماندهی قاری ضیاء رمان یک مقام ارشد دوجانبه طالبان والقاعده میباشد.

عدالت اجتماعی
<سیاه پوست امریکایی را مشاهده میکنید که دستگاه تلویزیون شخصی خویش را افتتاح مینماید. تفاوتها ازکجا تا کجاست، تصاویر مختلف ازچند کشور درعدالت اجتماعی زنان را مشاهده کردید. درکشور افغانستان زنان از حق تحصیل وکار محروم اند ودر عوض بگدایی در سرک های شهر دیده میشوند د. لطفاٌ نظریات تان را بنگارید نشر میشود. عدالت اجتماعی  درباره زنان

عدالت اجتماعی  زنان

دمی با شمس الدین مسرور هنرمند سابقه دار کشور

شمس الدین مسرور
سراینده آهنگهای زیبای چادرماشی، توکه ازشهرمه خوازده هستم و بی بی سمن جانم
شمس الدین 63 سال قبل ازامروز در یک خانواده نیمه زمین دار در دهمزنگ کابل بدنیا آمد. در آنزمان موسیقی درخانواده ها حرام شمرده میشد وکودکان وجوانان از طرف خانواده ها ازهنر والای نواختن وخواندن تنبیه ونکوهش میشدند. اما اودرصنف چهارم مکتب درگروپ ترانه خوانان شامل و ترانه خواند. ازهمان کودکی هنرموسیقی در ذهنش مایه گرفت، زمانیکه ازصنف ششم مکتب سید جمال اادین افغان فارغ شد، برای آموزش مسلکی درلیسه میخانیکی کابل شمولیت حاصل کرد ودر رشته برق ضعیف “رادیو” تحصیلات مسلکی بکلوریا را ختم نمود. وی در لیسه میخانیکی در کنسرتها مکتب به آواز خوانی پرداخت. بعد ازختم لیسه میخانیکی درفابریکه جنگلک کابل دریونت های سیار فواعد عامه “قوای کار” خلاف آرزویش تقررحاصل نمود باآنکه تحصیل مسلکی رشته برق ضعیف را داشت، باید در رادیو افغانستان مقررمیشد.
یونت قوای کار یکه جناب مسرور ایفای وظیفه میکرد درچمن حضوری مقابل کابل ننداری موقعیت داشت. رسیدن به محیط هنری برایش کوتاه گردیده بود امابعداز ایام کوتاه یونت مذکور بولایات جهت انجام وظیفه سفرکردند، وی ازسفرولایات منصرف واز ریاست تهیه ارزاق که جناب سید حسین مجددی ریاست آن را به عهده داشت، موافقه تبدیلی گرفت وبعد ازیکسال خدمت در ریاست تهیه ارزاق، شامل گروپ هنری موسیقی گردید. گروپ موسیقی مذکور دربخشهای وزارت اطلاعات و کلتور وقت تحت نظراستادان مجرب داخلی وخارجی واقع پل باغ عمومی شهرکابل فعالیت مینمود، کورسها شامل آواز خوانان، نوازندگان، وبخشهای تیاتربودکه بنام آرت دراماتیک یاد میشد، او نیز در گروپ آواز خوانان جذب گردید. دراین گروپ استادان داخلی عبارت بودند ازاستادغلام حسین “پدر استاد سرآهنگ” استادنبی گل، استاد فقیرحسن واستادان خارجی استاد نظام اوف از تاجکستان و استاد فریمن از امریکا بودند،اساسات موسیقی را نوت میدادند” بنام نوتیشن موزیک یاد میشد”. همچنان نوازندگان گرانمایه دیگرچون استادمحمد عمر”رباب”، استادغلام نبی “دلربا ورباب”، استاد محمد هاشم”طبله”، استاد سلیم کندهاری”سنتور” استاد ملنگ نجرابی”زیربغلی” و استادگل علم ” دهل نواز” بودند، شاگردان راعملی تدریس مینمودند. جناب امین الله ندا که خود مسولیت رسمی دربانک داشت وبعد ازوقت درگروپ هنر آواز خوانی کارمیکرد با جناب مسرور معرفت حاصل نمودند و طرح یک کنسرت را ریختند تا جوانان آموزش دیده، هنرنمایی نمایند. دراین هنرنمایی، هنرمندان جوان چون آقایان” ظاهر قیامی” آرمونیه وآواز “زبیح الله روح انگیز، غلام علی خوشنوا، حیدرکمال “آرگن وآواز”، جلیل طاهری،عتیق الله شهکار “رباب” الله محمد “ماندولین ورباب” صدیق طب خوش ” بعداٌ قیام تخلص نمود”، محمد قاسم، ومسرور “دوتار ورباب” در نواختن وسرودن، هنرنمایی کردند، کنسرت بشکل بی سابقه در اوج احساسات وکف زدذنها اجرا گردید. زمانیکه جوانان کورس هنری را ختم نمودند، بنام آرکسرت جوانان مسماٌ گردیدند.
وزارت اطلاعات وکلتور وقت برای توزیع تصدیق نامه های مدیران مطبوعات مرکز وولایات یک سیمنارمطبوعاتی درهوتل خیبردایرنمود، وآرکسرت جوانان درختم توزیع تصدیق نامه ها به اجرای کنسرت پرداختند، توجه دکتورجبیبی وزیر اطلاعات و کلتوربه استعداد آنها جلب شد وجهت تشویق، جوانان در مرکز وزارت خواست، مشکلات شان را بررسی نمود وازجمله دوتن ایشان ” آقای امین الله ندا وآقای مسرور” را رسماٌ به رادیو افغانستان معرفی نمود تاباهنرمندان رادیو افغانستان جهت اجرای کنسرت درخارج کشورهنرنمایی نمایند. مدیرموسیقی رادیو افغانستان جناب حفیظ الله خیال، در پذیریش ایشان درد سرهای زیاد ایجاد نمود، بالآخره امین الله نداازپیوستن با هنرمنرمندان رادیو منصرف شد وجناب شمس الدین مسرور نسبت تحصیل ایکه در رشته برق ضعیف ” تخنیک رادیو” داشت، با مخالفتهای زیاد تیکه دران موسیقی دردرایو افغانستان مقررگردید. ازمخالفتهای آقای خیال با هنرمندان جوان جناب دکتورحبیبی مطلع گردید، تمام آرکسرت جوانان را که شامل دوازده نفر بودند، بشمول مسرور رسماٌ در رادیو مقررنمود. تقرر ایشان زمانی صورت گرفت که ریاست رادیو افغانستان برای انکشاف بیشتر ومکان بهتر استدیوهای مجهزترازپل باغ عمومی به انصاری وات انتقال کرده بود. بدین ترتیب آرکسرت جوانان بعداز مشکلات زیاد، شش ماه کار افتخاری برادیو افغانستان مقررگردیدند اما متاسفانه خیلی دیربود وامین الله ندا به رحمت حق پیوسته بود.
جناب مسرور دربخشهای مختلف رادیو افغانستان وبعداٌ تلویزیون ملی مدت طولانی ایفای خدمت نمود خدمات وی : پرودیسر برنامه های فرمایشی، منتظم موسیقی، آمرکنسرتها ولباس دار، مدیر موسیقی رادیو، اولین مدیر موسیقی تلویزیون و مدیرعمومی موسیقی رادیوتلویزیون. بدبختانه در آنزمان ازیکطرف فرهنگ سنتی مانع بزرگ برای رشد وانکشاف هنر درجامعه بود واز طرف دیگر حق تلفی های زیاد وحسادت های بیمورد در ساحه هنری مانع بزرگ برای تبارز استعداد های جوانان بود. افراد و اشخاص بنابر شناخت و پیوندهای مختلف در کرسی های کلیدی دولت نصب میگردید وبعد از تصاعب کرسی ، جای آنکه برای رشد وتوسعه هنر کار انجام بدهند، ازتقرر ورشد جوانان غیرمستقیم جلوگیری مینمودند. بگونه مثال: زمانیکه بست مدیر موسیقی ازرتبه پنجم به رتبه سوم ارتقا نمود وجناب مسرورعملاٌ بحیث مدیر موسیقی ایفای وظیفه میکردند، مرحوم جلیل زلاند مدیر تحریرات جناب عباسی وزیر اطلاعات وکلتور وقت دربست رتبه سوم بحیث مدیرعمومی موسیقی تقررحاصل نمود وجناب مسرور رادر بخش موسیقی غربی گماشتند. بعدااز مرحوم جلیل زلاند جناب حامد حسینی مدیرعمومی موسیقی رادیو افغانستان مقررشد، مسرور را نسبت سابقه کار شان به صفت معاون مدیرت موسیقی مقررنمودند. درسال 1357 ش- قبل ازافتتاح تلویزیون ملی سه گروپ از کارمندان مجرب رادیو جهت آموزش وپرورش دربخشهای مختلف تلویزیون” تخنیکی ونشراتی ” بکشورهای جاپان، عراق، وایران اعزام گردیدند وجناب مسرور نیز درکشورعراق دربخش نشرات تلویزیون آموزش دیده بودند، بحییث اولین مدیر موسقیی تلویزیون تقرر حاصل نمود. بعداٌ جناب استاد ببرک وسا مدیرعمومی موسیقی جهت تحصیلات عالی بکشور اتحاد جماهیر شوروی وقت اعزام شدند، آقای مسرور برای مدت دوازده سال بحیث مدیرعمومی موسیقی خدمت کردند.
در زمان مجاهدین: باآنکه مجاهدین ازنظرعقیده باهنرموسیقی چندان رابطه خوب نداشتند، مگر مدیریت عمومی موسیقی را بریاست موسیقی ارتقاٌ دادند وجناب اکرام اندیشمند بحیث ریس موسیقی تقرر حاصل نمود. آقای مسرور بااخذ بیست روز رخصت قانونی عازم ولایت بلخ شد، درآنجا شورای فرهنگی ولایت بلخ تحت ریاست جناب”سیرت تالقانی” دربخشهای مختلف هنری چون تیاتر، سینما و موسیقی فعالیت داشت، آقای مسروربحیث ریاست هنرها مقرر نمود. جناب عبدالرشیددوستم که یکی ازقوماندان های قوی مجاهدین در شمال کشوربود، به هنر و هنر مندان خیلی ارج میگذاشت، تمام هنرمندان راکه نسبت نا امنی شهر کابل را ترک وهرطرف پراگنده شده بودند، جمع وفعالیتهای فرهنگی را درولایت بلخ آغاز نمود. یک واقعیت مسلم وغیرانکار در مورد شخصیت جناب دوستم حمایت ازهنرمندان بود، با قوماندان هایش درباره هنرمندان برخورد مینمود وحتا آنها را نکوهش واز وظیفه برکنارمیکرد، اما بدبختانه که مجاهدین نتوانستند برخورد های مسلحانه را تحت کنترول درآورند، بناٌ همان برخوردهای غیرموسولانه ، زورگویی های بیمورد خود وملت رااز پا درآرودند وگروپ طالبان درکشورمسلط گردید. بعد ازترک دوستم ازکشورهنر مندان دوباره پراکنده شدند وجناب مسرورنیز بریاست کود برق مزار شریف اشغال وظیفه نمود.
زمان طالبان: طالبان جناب مسرور رااز کود برق وبرادیو تلویزیون بلخ بردند ودرمورد آهنگ ” الله واکبر” شعر ازداکتر اسدالله حبیب را درزمان مجاههدین ” وقت دوستم” سروده بود، محاکمه نمودند. جنانب فرید یکتن ازکارمندان اسبق مدیرت پلان تخنیکی رادیو، درزمان طالبان بحیث ریس عمومی رادیو تلویزیون ملی اشغال وظیفه داشت، مسرور راازگذشته ها میشناخت، دفاع وآهنگ سروده شده را شعرمیهنی بررسی ومسرور را نجات داد. بعد طالبان ازمسرور خواستند تاهمان شعرمینهی را بدون ساز درزمان حاکمیت آنها نیز بسرآید، زیرا ساز در آئیین طالبان حرام شمرده میشد.زمانیکه جناب منان نیازی بحیث والی بلخ” زمان طالبها” تقررحاصل کرد و آقای مسرور باشناخت که همرای جناب نیازی داشت، برای تبدلی خویش دربخشهای فرهنگی ولایت کابل عارض گردید. جناب نیازی درپای عریضه وی چنین نوشت: تمام گروپهایکه درمسیرراه بلخ تا کابل قراردارند، بدون صدمه اورا با فامیلش انتقال وحتا کمک نیزبدراند. ” امضای نیازی والی بلخ چون آقای مسروریک هنرمند شناخته شده بود، جناب نیازی پیش بین حوادث در میسر راه بلخ وکابل گردیده بود، به همین دلیل یک قوماندان طالب بنام “کریم” آقای مسرور را با تمام فامیل ولوازم که با خودداشتند، بعوض کابل، ازراه چمن تا کویته به امانت وسلامت رساند. آقای مسرور دوسال درپاکستان زندگی نمود وبعد درسال2001 میلادی بکشورکانادا رحیل اقامت پهن نمود. بعدازسقوط طالبان درسال 2005 میلادی جناب علام حسن حضرتی ریس رادیو تلویزیون ملی و سید مقدوم رهن وزرفرهنگ افغانستان ازآقای مسرورتقاضا نمودند تا برای نظم و نسق دوباره هنر وهنرمندان بکابل بیاید. جناب مسرور دربازگشت بکابل از فروپاشی نظم وانسجام درامور رادیو تلویزیون شوکه گردید، هنرمندان درهجرت بسرمیبردند، برای احیای مجدد نظم پیشین پلان منظم و پول کافی ضرورت بود، گنجنه هنری تاراج ورادیو تلویزیون جز ویرانه بیش نبود. وزارت فرهنگ برای احیای مجدد جزسخنان میان تهی وعاری ازعمل کرد، نداشت. نظام مملکت کاملاً ازهم پاشیده، وتمام علوم وفنون بدست سرمایه داران شخصی اداره میگردید ورادیو، تلویزیون ملی دررقابت با رسانه های شخصی خیلی عقب بود. باآنکه جناب سیدمقدوم رهین از آقای مسرور شدیداٌ استقبال و سپاسگذاری مینمود اما درتقویه رادیو، تلویزیون ملی اقدام عملی نداشت. آقای مسرور تا حدودی توانست هنرمندان سابقه را جذب و بکارهنری آغاز بدارند اما نتیجه بنا براقتضای زمان مثبت نبود، وی بعداز شش ماه دوباره بکانادا برگشت. گفتنیهای جناب مسرور ازتجارب سی وپنچ سال خدمت در موسیقی افغانستان فریاد ازبیعدالتی وروابط وپیوندهای ناسالم دربخشهای هنری، کشتن استعدادهای و بخصوص رژیم هایکه عقیده واحترام به فرهنگ نداشتند، میباشد، بگونه مثال یک خاطره ایشان رادرموقع ریاست جناب عبدالوهاب مددی بنگارش میگیرم{ شخصی بنام “یعقوب آبشار”جهت تقرر در ریاست موسیقی عارض گردید، درآغازسال زمانیکه تعینات سال جدید ابلاغ گردید جناب آبشار بعوض مسرور بحیث مدیرعموم موسیقی مقرر وجناب مسروربحیث عوض مدیریت مویقی تبدیل شد” درحالیکه سابقه هنری وفعالیت دربخش موسیقی آقای مسروردست آورد های خوب داشتند.
تقدرنامه وجوزایز: درزمان ریاست جمهوری محمد داوود خان شهد، استاد محمدحسین سرآهنگ بابای موسیقی، شهید احمد ظاهروجناب مسرورخواننده سال برگذیده شدند. درسال 1357 ش- در سرودن آهنگهای حماسی جایزه درجه اول رااز طریق وزرت دفاع کشوربدست آوردند.
کمپوز موزیک: هنرمندان معروف کشور،خانم رخشانه، خانم ناهید، مرحوم خانم ژیلا، خانم سیما ترانه، خانم نیلاب حیران، خانم مرجان خانم پرستو، خانم افسانه، خانم هنگامه، جناب عبدالمحمد همآهنگ، آقای منگل، جناب شاه ولی، آقای عزیز غزنوی، جناب حفیظ الله شاه گردیزی، آقای روح الله نوازش، جناب یعقوب آبشار، جناب خان آقا سرور، آقای عالم شهروان، جناب نعمت الله، آقای سید علم بودند که ازکمپوز های جناب مسرور فیض بردند.
در هجرت: درکاناد کمپنی های مختلف فرهنگی فیستوال های هنری کشورهای مختلف را برگذار میدارند وجناب مسرور در اولین فیستوال موسیقی افغانی، ازطرف ریاست امورمحاجرین ایالت انتوریو، درشهرتورنتو بنام هنرمند افغان جایزه را نصیب گردید. یکبار دیگر از طرف یونسکوبنام هنرمند افغان حایز جایزه شناخته شد. ناگفته نباید گذاشت که موزیک مولانا جلال الدین بلخی را جناب مسرور کمپوز وبه مرکز فرهنگی مولانا به قونیه فرستاده است.
درباره هنر موسیقی اصیل افغانی جناب مسرور عقیده دارد، تا حیات ئدارند اصلات موسیقی افغانی را بجهان معرفی میدارد زیرا هنر وفرهنگ هویت یک کشوراست، هنرمندان رسالتمند باید کشور رااز طریق هنرهایش بجهان معرفی بدارند. ما نباید شهکارهنری مرحوم استاد قاسم افغان را که درزمان استقلال افغانستان موزیک آزادی را نواخت، فراموش کنیم. درآشفته بازارموسیقی امروزموسیقی اصیل افغانی کمرنگ گردیده است، هنرمندان جوانان ابتکار ونوع آوری داشته باشند مگرزیرنام مدرن شدن، موزیک اصیل را به ابتزال نکشانند. درانتظام موسیقی ، انتخاب شعر وصدا دقت لازم نمایند وازهنرمندان صاحب نظرجویای همکاری شوند.
http://www.youtube.com/watch?v=2N7MaaiaGbY
http://www.youtube.com/watch?v=qjJyijN_OHU