در یکی از روزهای برفی ویخبندان سرد منتظر دوستم در یک قهوه خانه نشستم، قهوه خانه ازدهام زیاد نداشت به میل خود یک میزرا که در کنارکلکین قرارداشت، انتخاب کردم. میزیکه در عقب میز من قرار داشت، که یک زن ومرد باهم گرم صحبت بودند. صحبت شان روی تجارب زندگی، شکست و پیروزی، فراز و نشیب دنیا میچرخید .ابتدا اصلاٌ متوجه ایشان نبودم روی چه مطالب بحبث دارند اما درصحبت شان نام های آشناازبعضی نقاط کشورم یادشد توجه مرا جلب نمود. مرد گفت” آیا تو خط بر رادیدی؟… من آجاه را دید”. خانم قهقه خندید وگفت خط برنیست… خیبر است وبا خنده ادامه داد، خارجی های که در وطن ما مهاجراند، بسیارکلمات را غلط تلفظ میکنند، عجیب نیست زیرا هرزبان از خود قواعد ودستوردارد وتلفظ بدون مراعات دستور زبان برای هرکس در زبان بیگانه دشواراست. کلمه خیبرمرا بخود جذب نمود، درحالیکه انتظار دوستم را میکشیدم، حواسم متوجه بحث جالب آنها بود. مرد متوجه شد ، برای خانم اشاره با بمن وگفت او شاید ازهمان کشور باشد. خانم گفت “آنها دراین شهرسرد زندگی نمیکنند زیرادرهوای گرم عادت دارند ومهاجرین آنکشورزیادتردر ونکور، تورنتو، مانتریال وشهرهای پرُ جمعیت هستند. مرد برای رفع تشویش خود ازجایش بلند شد وازمن خواهش کرد تا ازشکریکه روی میزمن قرارداشت، استفاده نماید. سرصحبت بامن چنین آغازکرد ازکدام نقطه روی زمین دراین شهرسرد آمده اید؟ ساده برایش افاده دادم ، ازهمان نقطه زمین که بالای آن صحبت دارید. خانم درجایش تکان خورد درهمین لحظه دوستم از راه رسید، ما خواستیم که قهوه خانه را ترک نمایم مگر آنها خواستند وتعارف کردند تا چند دقیقه با باهم بنشینیم، چهارنفر دوریک میزنشستیم وصحبتها اینطورآغاز گردید. سخن ازسوزعشق بود، ازشکست، ازجنگ و ازلشکر کشی ممالک زوزمند وکشتار مردم بیگناه و تجاوز بالای زیردستان . آن مرد یعنی آقای رابرتسن یک امریکایی بومی بود که سالها حقوق شان پامال گردیده ، دریکی ازایالت های فقیرنشین که بیشتر نفوس آنرا مردم بومی امریکا تشکیل داده است، زندگی کرده بود وی بعد ازختم بکلوریا دریکی دو رستورانت های شهر کار کرد وبادخترسفید پوست آشنا شد، با هم قرار ازدواج گذاشتند. این غریب بچه غربی برای مصارف گذاف عروسی جهت پول پیدا کردن بدر جنگ عراق ثبت نام نمود، بعدازیکسال سربازی درعراق قشون امریکایی روانه افغانستان گردیدند، او نیز رهسپار افغانستان شد. این عاشق دلسوخته، خانه صدها عراقی افغانان مظلوم را زیر نام توریست ویران کرد تا خانه عشق خودرا آباد نماید، ازقضا در یک برخورد مسلحانه یکدستش راازدست داد و برای تداوی به امریکا برگشت. معمولاٌ قراردادهای جنگی برای سربازان درایام جنگ بیمه صحی می پردازد نه درحالت باز نشستگی . اما او که بازنشسته ومعیوب جنگ بود نیز شامل همین قاعده امد، مدت طولانی در دفاتر حقوقی سرگردانی کشید تا بتواند درمقابل ازدست دادن دستش کدام بیمه دایمی بدست آورد اما کارگر نیافتاد وازسوی دیگر معشوقه بیوفا نیز رفع زحمت کرد و با شخصی پولدارعروسی نمود. عاشق دلسوخته چون مجنون درصحرای سوزان عشق سرگردان ماند واز تلاشهای بی نتیجه، بروکراسی های دفاتر حقوقی واداری و قانون غیرعادلانه به ملال روحی مبتلا گردید، به حکم احتجاج کشوررا ترک و در کانادا جهت کار وزندگی اقامت گذید.خانم لیزا یکی ازباشندگان قریجات کوچک ایالت شمال کانادا بود دریک خانواده بزرگ ومتوسط الحال اقتصادی بزرگ شده بود، بعدازختم صنف دوازدهم جهت شمولیت دانشگاه پول ضرورت داشت، بدون تشویش قرضه های بانکی شامل دانشگاه گردد، بدین منظور برای سربازی در اردو کانادا ثبت نام کرد وعازم افغانستان گردید. اوبرای سه ماه درمرکز قرارگاه کانادا “کمپ جولیا ” واقع دارالمان کابل ایفای خدمت کرد وبعد قشوق کانادا بعوض عساکر امریکایی درولایت کندهارمنتقل گردید. لیزا که آن مرد امریکایی اورا( لز)صدا میکرد، نیز روانه ولایت کندهارشد.( لز) ازمردم سرکش وسرشارو کاکه کندهارگفتنی های زیاد به پیمانه کتاب داشت. مردان وزنان زیبا روی وجوانان مست وسرشار ازباده جوانی خمار بودند، وحتا باد تند روز گارجنگی هم آنها را تسلیم حوادث نمیکرد. به به که چه قصه ها داشت.
ادامه خواندن عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم . این داستان بعد از اختصار نسبت نشر داستان صوتی انتشار مجدد یافته است.