دمی با شمس الدین مسرور هنرمند سابقه دار کشور

شمس الدین مسرور
سراینده آهنگهای زیبای چادرماشی، توکه ازشهرمه خوازده هستم و بی بی سمن جانم
شمس الدین 63 سال قبل ازامروز در یک خانواده نیمه زمین دار در دهمزنگ کابل بدنیا آمد. در آنزمان موسیقی درخانواده ها حرام شمرده میشد وکودکان وجوانان از طرف خانواده ها ازهنر والای نواختن وخواندن تنبیه ونکوهش میشدند. اما اودرصنف چهارم مکتب درگروپ ترانه خوانان شامل و ترانه خواند. ازهمان کودکی هنرموسیقی در ذهنش مایه گرفت، زمانیکه ازصنف ششم مکتب سید جمال اادین افغان فارغ شد، برای آموزش مسلکی درلیسه میخانیکی کابل شمولیت حاصل کرد ودر رشته برق ضعیف “رادیو” تحصیلات مسلکی بکلوریا را ختم نمود. وی در لیسه میخانیکی در کنسرتها مکتب به آواز خوانی پرداخت. بعد ازختم لیسه میخانیکی درفابریکه جنگلک کابل دریونت های سیار فواعد عامه “قوای کار” خلاف آرزویش تقررحاصل نمود باآنکه تحصیل مسلکی رشته برق ضعیف را داشت، باید در رادیو افغانستان مقررمیشد.
یونت قوای کار یکه جناب مسرور ایفای وظیفه میکرد درچمن حضوری مقابل کابل ننداری موقعیت داشت. رسیدن به محیط هنری برایش کوتاه گردیده بود امابعداز ایام کوتاه یونت مذکور بولایات جهت انجام وظیفه سفرکردند، وی ازسفرولایات منصرف واز ریاست تهیه ارزاق که جناب سید حسین مجددی ریاست آن را به عهده داشت، موافقه تبدیلی گرفت وبعد ازیکسال خدمت در ریاست تهیه ارزاق، شامل گروپ هنری موسیقی گردید. گروپ موسیقی مذکور دربخشهای وزارت اطلاعات و کلتور وقت تحت نظراستادان مجرب داخلی وخارجی واقع پل باغ عمومی شهرکابل فعالیت مینمود، کورسها شامل آواز خوانان، نوازندگان، وبخشهای تیاتربودکه بنام آرت دراماتیک یاد میشد، او نیز در گروپ آواز خوانان جذب گردید. دراین گروپ استادان داخلی عبارت بودند ازاستادغلام حسین “پدر استاد سرآهنگ” استادنبی گل، استاد فقیرحسن واستادان خارجی استاد نظام اوف از تاجکستان و استاد فریمن از امریکا بودند،اساسات موسیقی را نوت میدادند” بنام نوتیشن موزیک یاد میشد”. همچنان نوازندگان گرانمایه دیگرچون استادمحمد عمر”رباب”، استادغلام نبی “دلربا ورباب”، استاد محمد هاشم”طبله”، استاد سلیم کندهاری”سنتور” استاد ملنگ نجرابی”زیربغلی” و استادگل علم ” دهل نواز” بودند، شاگردان راعملی تدریس مینمودند. جناب امین الله ندا که خود مسولیت رسمی دربانک داشت وبعد ازوقت درگروپ هنر آواز خوانی کارمیکرد با جناب مسرور معرفت حاصل نمودند و طرح یک کنسرت را ریختند تا جوانان آموزش دیده، هنرنمایی نمایند. دراین هنرنمایی، هنرمندان جوان چون آقایان” ظاهر قیامی” آرمونیه وآواز “زبیح الله روح انگیز، غلام علی خوشنوا، حیدرکمال “آرگن وآواز”، جلیل طاهری،عتیق الله شهکار “رباب” الله محمد “ماندولین ورباب” صدیق طب خوش ” بعداٌ قیام تخلص نمود”، محمد قاسم، ومسرور “دوتار ورباب” در نواختن وسرودن، هنرنمایی کردند، کنسرت بشکل بی سابقه در اوج احساسات وکف زدذنها اجرا گردید. زمانیکه جوانان کورس هنری را ختم نمودند، بنام آرکسرت جوانان مسماٌ گردیدند.
وزارت اطلاعات وکلتور وقت برای توزیع تصدیق نامه های مدیران مطبوعات مرکز وولایات یک سیمنارمطبوعاتی درهوتل خیبردایرنمود، وآرکسرت جوانان درختم توزیع تصدیق نامه ها به اجرای کنسرت پرداختند، توجه دکتورجبیبی وزیر اطلاعات و کلتوربه استعداد آنها جلب شد وجهت تشویق، جوانان در مرکز وزارت خواست، مشکلات شان را بررسی نمود وازجمله دوتن ایشان ” آقای امین الله ندا وآقای مسرور” را رسماٌ به رادیو افغانستان معرفی نمود تاباهنرمندان رادیو افغانستان جهت اجرای کنسرت درخارج کشورهنرنمایی نمایند. مدیرموسیقی رادیو افغانستان جناب حفیظ الله خیال، در پذیریش ایشان درد سرهای زیاد ایجاد نمود، بالآخره امین الله نداازپیوستن با هنرمنرمندان رادیو منصرف شد وجناب شمس الدین مسرور نسبت تحصیل ایکه در رشته برق ضعیف ” تخنیک رادیو” داشت، با مخالفتهای زیاد تیکه دران موسیقی دردرایو افغانستان مقررگردید. ازمخالفتهای آقای خیال با هنرمندان جوان جناب دکتورحبیبی مطلع گردید، تمام آرکسرت جوانان را که شامل دوازده نفر بودند، بشمول مسرور رسماٌ در رادیو مقررنمود. تقرر ایشان زمانی صورت گرفت که ریاست رادیو افغانستان برای انکشاف بیشتر ومکان بهتر استدیوهای مجهزترازپل باغ عمومی به انصاری وات انتقال کرده بود. بدین ترتیب آرکسرت جوانان بعداز مشکلات زیاد، شش ماه کار افتخاری برادیو افغانستان مقررگردیدند اما متاسفانه خیلی دیربود وامین الله ندا به رحمت حق پیوسته بود.
جناب مسرور دربخشهای مختلف رادیو افغانستان وبعداٌ تلویزیون ملی مدت طولانی ایفای خدمت نمود خدمات وی : پرودیسر برنامه های فرمایشی، منتظم موسیقی، آمرکنسرتها ولباس دار، مدیر موسیقی رادیو، اولین مدیر موسیقی تلویزیون و مدیرعمومی موسیقی رادیوتلویزیون. بدبختانه در آنزمان ازیکطرف فرهنگ سنتی مانع بزرگ برای رشد وانکشاف هنر درجامعه بود واز طرف دیگر حق تلفی های زیاد وحسادت های بیمورد در ساحه هنری مانع بزرگ برای تبارز استعداد های جوانان بود. افراد و اشخاص بنابر شناخت و پیوندهای مختلف در کرسی های کلیدی دولت نصب میگردید وبعد از تصاعب کرسی ، جای آنکه برای رشد وتوسعه هنر کار انجام بدهند، ازتقرر ورشد جوانان غیرمستقیم جلوگیری مینمودند. بگونه مثال: زمانیکه بست مدیر موسیقی ازرتبه پنجم به رتبه سوم ارتقا نمود وجناب مسرورعملاٌ بحیث مدیر موسیقی ایفای وظیفه میکردند، مرحوم جلیل زلاند مدیر تحریرات جناب عباسی وزیر اطلاعات وکلتور وقت دربست رتبه سوم بحیث مدیرعمومی موسیقی تقررحاصل نمود وجناب مسرور رادر بخش موسیقی غربی گماشتند. بعدااز مرحوم جلیل زلاند جناب حامد حسینی مدیرعمومی موسیقی رادیو افغانستان مقررشد، مسرور را نسبت سابقه کار شان به صفت معاون مدیرت موسیقی مقررنمودند. درسال 1357 ش- قبل ازافتتاح تلویزیون ملی سه گروپ از کارمندان مجرب رادیو جهت آموزش وپرورش دربخشهای مختلف تلویزیون” تخنیکی ونشراتی ” بکشورهای جاپان، عراق، وایران اعزام گردیدند وجناب مسرور نیز درکشورعراق دربخش نشرات تلویزیون آموزش دیده بودند، بحییث اولین مدیر موسقیی تلویزیون تقرر حاصل نمود. بعداٌ جناب استاد ببرک وسا مدیرعمومی موسیقی جهت تحصیلات عالی بکشور اتحاد جماهیر شوروی وقت اعزام شدند، آقای مسرور برای مدت دوازده سال بحیث مدیرعمومی موسیقی خدمت کردند.
در زمان مجاهدین: باآنکه مجاهدین ازنظرعقیده باهنرموسیقی چندان رابطه خوب نداشتند، مگر مدیریت عمومی موسیقی را بریاست موسیقی ارتقاٌ دادند وجناب اکرام اندیشمند بحیث ریس موسیقی تقرر حاصل نمود. آقای مسرور بااخذ بیست روز رخصت قانونی عازم ولایت بلخ شد، درآنجا شورای فرهنگی ولایت بلخ تحت ریاست جناب”سیرت تالقانی” دربخشهای مختلف هنری چون تیاتر، سینما و موسیقی فعالیت داشت، آقای مسروربحیث ریاست هنرها مقرر نمود. جناب عبدالرشیددوستم که یکی ازقوماندان های قوی مجاهدین در شمال کشوربود، به هنر و هنر مندان خیلی ارج میگذاشت، تمام هنرمندان راکه نسبت نا امنی شهر کابل را ترک وهرطرف پراگنده شده بودند، جمع وفعالیتهای فرهنگی را درولایت بلخ آغاز نمود. یک واقعیت مسلم وغیرانکار در مورد شخصیت جناب دوستم حمایت ازهنرمندان بود، با قوماندان هایش درباره هنرمندان برخورد مینمود وحتا آنها را نکوهش واز وظیفه برکنارمیکرد، اما بدبختانه که مجاهدین نتوانستند برخورد های مسلحانه را تحت کنترول درآورند، بناٌ همان برخوردهای غیرموسولانه ، زورگویی های بیمورد خود وملت رااز پا درآرودند وگروپ طالبان درکشورمسلط گردید. بعد ازترک دوستم ازکشورهنر مندان دوباره پراکنده شدند وجناب مسرورنیز بریاست کود برق مزار شریف اشغال وظیفه نمود.
زمان طالبان: طالبان جناب مسرور رااز کود برق وبرادیو تلویزیون بلخ بردند ودرمورد آهنگ ” الله واکبر” شعر ازداکتر اسدالله حبیب را درزمان مجاههدین ” وقت دوستم” سروده بود، محاکمه نمودند. جنانب فرید یکتن ازکارمندان اسبق مدیرت پلان تخنیکی رادیو، درزمان طالبان بحیث ریس عمومی رادیو تلویزیون ملی اشغال وظیفه داشت، مسرور راازگذشته ها میشناخت، دفاع وآهنگ سروده شده را شعرمیهنی بررسی ومسرور را نجات داد. بعد طالبان ازمسرور خواستند تاهمان شعرمینهی را بدون ساز درزمان حاکمیت آنها نیز بسرآید، زیرا ساز در آئیین طالبان حرام شمرده میشد.زمانیکه جناب منان نیازی بحیث والی بلخ” زمان طالبها” تقررحاصل کرد و آقای مسرور باشناخت که همرای جناب نیازی داشت، برای تبدلی خویش دربخشهای فرهنگی ولایت کابل عارض گردید. جناب نیازی درپای عریضه وی چنین نوشت: تمام گروپهایکه درمسیرراه بلخ تا کابل قراردارند، بدون صدمه اورا با فامیلش انتقال وحتا کمک نیزبدراند. ” امضای نیازی والی بلخ چون آقای مسروریک هنرمند شناخته شده بود، جناب نیازی پیش بین حوادث در میسر راه بلخ وکابل گردیده بود، به همین دلیل یک قوماندان طالب بنام “کریم” آقای مسرور را با تمام فامیل ولوازم که با خودداشتند، بعوض کابل، ازراه چمن تا کویته به امانت وسلامت رساند. آقای مسرور دوسال درپاکستان زندگی نمود وبعد درسال2001 میلادی بکشورکانادا رحیل اقامت پهن نمود. بعدازسقوط طالبان درسال 2005 میلادی جناب علام حسن حضرتی ریس رادیو تلویزیون ملی و سید مقدوم رهن وزرفرهنگ افغانستان ازآقای مسرورتقاضا نمودند تا برای نظم و نسق دوباره هنر وهنرمندان بکابل بیاید. جناب مسرور دربازگشت بکابل از فروپاشی نظم وانسجام درامور رادیو تلویزیون شوکه گردید، هنرمندان درهجرت بسرمیبردند، برای احیای مجدد نظم پیشین پلان منظم و پول کافی ضرورت بود، گنجنه هنری تاراج ورادیو تلویزیون جز ویرانه بیش نبود. وزارت فرهنگ برای احیای مجدد جزسخنان میان تهی وعاری ازعمل کرد، نداشت. نظام مملکت کاملاً ازهم پاشیده، وتمام علوم وفنون بدست سرمایه داران شخصی اداره میگردید ورادیو، تلویزیون ملی دررقابت با رسانه های شخصی خیلی عقب بود. باآنکه جناب سیدمقدوم رهین از آقای مسرور شدیداٌ استقبال و سپاسگذاری مینمود اما درتقویه رادیو، تلویزیون ملی اقدام عملی نداشت. آقای مسرور تا حدودی توانست هنرمندان سابقه را جذب و بکارهنری آغاز بدارند اما نتیجه بنا براقتضای زمان مثبت نبود، وی بعداز شش ماه دوباره بکانادا برگشت. گفتنیهای جناب مسرور ازتجارب سی وپنچ سال خدمت در موسیقی افغانستان فریاد ازبیعدالتی وروابط وپیوندهای ناسالم دربخشهای هنری، کشتن استعدادهای و بخصوص رژیم هایکه عقیده واحترام به فرهنگ نداشتند، میباشد، بگونه مثال یک خاطره ایشان رادرموقع ریاست جناب عبدالوهاب مددی بنگارش میگیرم{ شخصی بنام “یعقوب آبشار”جهت تقرر در ریاست موسیقی عارض گردید، درآغازسال زمانیکه تعینات سال جدید ابلاغ گردید جناب آبشار بعوض مسرور بحیث مدیرعموم موسیقی مقرر وجناب مسروربحیث عوض مدیریت مویقی تبدیل شد” درحالیکه سابقه هنری وفعالیت دربخش موسیقی آقای مسروردست آورد های خوب داشتند.
تقدرنامه وجوزایز: درزمان ریاست جمهوری محمد داوود خان شهد، استاد محمدحسین سرآهنگ بابای موسیقی، شهید احمد ظاهروجناب مسرورخواننده سال برگذیده شدند. درسال 1357 ش- در سرودن آهنگهای حماسی جایزه درجه اول رااز طریق وزرت دفاع کشوربدست آوردند.
کمپوز موزیک: هنرمندان معروف کشور،خانم رخشانه، خانم ناهید، مرحوم خانم ژیلا، خانم سیما ترانه، خانم نیلاب حیران، خانم مرجان خانم پرستو، خانم افسانه، خانم هنگامه، جناب عبدالمحمد همآهنگ، آقای منگل، جناب شاه ولی، آقای عزیز غزنوی، جناب حفیظ الله شاه گردیزی، آقای روح الله نوازش، جناب یعقوب آبشار، جناب خان آقا سرور، آقای عالم شهروان، جناب نعمت الله، آقای سید علم بودند که ازکمپوز های جناب مسرور فیض بردند.
در هجرت: درکاناد کمپنی های مختلف فرهنگی فیستوال های هنری کشورهای مختلف را برگذار میدارند وجناب مسرور در اولین فیستوال موسیقی افغانی، ازطرف ریاست امورمحاجرین ایالت انتوریو، درشهرتورنتو بنام هنرمند افغان جایزه را نصیب گردید. یکبار دیگر از طرف یونسکوبنام هنرمند افغان حایز جایزه شناخته شد. ناگفته نباید گذاشت که موزیک مولانا جلال الدین بلخی را جناب مسرور کمپوز وبه مرکز فرهنگی مولانا به قونیه فرستاده است.
درباره هنر موسیقی اصیل افغانی جناب مسرور عقیده دارد، تا حیات ئدارند اصلات موسیقی افغانی را بجهان معرفی میدارد زیرا هنر وفرهنگ هویت یک کشوراست، هنرمندان رسالتمند باید کشور رااز طریق هنرهایش بجهان معرفی بدارند. ما نباید شهکارهنری مرحوم استاد قاسم افغان را که درزمان استقلال افغانستان موزیک آزادی را نواخت، فراموش کنیم. درآشفته بازارموسیقی امروزموسیقی اصیل افغانی کمرنگ گردیده است، هنرمندان جوانان ابتکار ونوع آوری داشته باشند مگرزیرنام مدرن شدن، موزیک اصیل را به ابتزال نکشانند. درانتظام موسیقی ، انتخاب شعر وصدا دقت لازم نمایند وازهنرمندان صاحب نظرجویای همکاری شوند.


سپاس از هنرمند محبوب ما فرهاددریا

دوستان عزیز در متن عکس ها نشر شده، با عرض معذرت دراین جاه نگاه کنید

سپاس از هنرمند محبوب

ارج گذاری بمقام والای زنان از دیدگاهی سراینده
“هی با یک تن، اتن کی میشود”
” فرهاددریا ”
در پاهیز سال 2010 میلادی اقغانستان بعداز سه دهه جنگ و حرام شمردن سازوسرود شاهد جمعیت بزرگ ازتشنه گان هنر موسیضی بود. هنرمند رسالتمند کشور «فرهاد دریا» دریای هنرش را برای تشنه گان هنر درسرتاسرکشورجاری ساخت. این هنرمند نامور از یک خانواده رسالتمند سربلند کرده ودرهمه حال عشق بوطن ومردم را وظیفه خود شمرده است. فرهاد دریا در ایام طولانی هجرت یک لحظه یاد مردم ومیهنش را فراموش نکرده ودایماٌ بوطنش سفرکرده است، زمانیکه اصلاٌ امنیت برای هیچکس مساعد نبود اوسفرها، پلان وپروژه های برای مردمش داشت. طرح ” کوچه” یک اقدام خیلی عالی و بشر دوستانه برای کودکان وهنرمندان آینده کشوربود موفقیت های شایان ازآن طرح وتراز اندیشه جناب ” دریا” بدست آمد. اندیشه های والای و انسانی جناب دریا بالاترازآنست که دیگران فکر میکنند. رسانه های جهانی بنابر آجندا، سیاسی، اقتصادی وغیره شان چهره وحستناک ازافغانستان را بنمایش میگذارند، جهانیان میداندیشند، شاید سرزمین افغانستان با هنر بیگانه است، درحالیکه افغانستان امروز، خراسان دیروز وآریانای کبیرخورشید هنرها درشرق بوده وهنرمندان، شاعران، نویسنده، نقاش، موزیشن وسرایندگان رسالتمند در دامانش پرورش داده است. روح بلند این گونه مردان وزنان درطول تاریخ درفراز قله های وطن پروازنموده واز بیعدالتی متاثر و برای عشق ومحبت، انسان دوستی و صلح اندیشیده اند. در سه دهه جنگ کشورما قربانی فراوانی داد وهنرمندان با سلول، سلول وجود شان درد جنک را حس وقلب شان لبریزازعشق انسان دوستی ومحبت بود. آنها برای از بین بردن خشونتها و آورد صلح وآشتی ملی با پیام هنرمندانه ایشان راه رسیدن به صلح را کوتاه ساخته، عشق خموش وصدی خفه شده موسیقی را دوباره بصدادرآورده ودردلها زنده ساختند. فرهاد دریا یکی ازهمان هنرمندان رسالتمند کشوراست که تمام آهنگ هایش پیام خاص برای مردمش داشته است، زمانیکه آهنگ سلام افغانستان و سرزمین من دیارنازنین من را سرود میلون افغان در داخل وخارج ازکشور را به وجد آورد، سال 2008 میلادی آهنگ زیبای “هی با یک تن اتن کی میشود، این وطن بی ما وطن کی میشود” را سرود. این آهنگ میلون هموطن را برای آشتی ملی واداشت. بلی آهنگ اتن مقدمه حرکت شتی ملی وصلح جناب دریا بود که دریای هنر را بمرام تحکیم صلح در سرتا سرکشور در جوش وخروش آورد . بتاریخ 21 اکتوبرروز جهانی صلح درسرزمین خورشید هنرها ” افغانستان” خیلی زیبا و بی سابقه تجلیل گردید. همان طوریکه جناب دریا در مصاحبه شان فرمودند که زنان هیچگاه آتش جنگ را درندادند . به همان دلیل کنسرت خاص برای بانوان بلخ در شهرمزار شریف اجرا کرد، واقعاٌ زنان بیشترازجنگ صدمه دیدند و بیشتربه صلح نیازمند میباشد، این ارج گذاری جناب دریا بمقام والای زنان هیچگاه فراموش نخواهد شد. تصاویر نشان دهنده امواج لبخند وعشق به زندگی است، چنانکه فرهاد دریا با پیام تحت عنوان بزرگ ” زندگی زیباست ” به حرکت آغاز کرده است، این زیبایی را هموطنان ما که هم اکنون درتحت فشار ناامنی زندگی دارند، حس کردند و برای چند ساعت از زیبایی زندگی لذت بردند. خوشا مادری که چنین فرزندی را در دامان پرمحبتش پرورش نموده است، خوشابحال فرزند “دریا” که مقام والای انسان بخصوص بانوان را ارج میگذارد. فرهاد جان همیشه چون دریا خروشان باشید تا ازخروش دریای هنر تان تحت نام زندگی زیباست، لذت و زیبایی زندگی را جهان بشریت با پیام های هنرمندانه وبشر دوستانه تان عرضه بدارد. ظفرمند وکامگار باشید.
به تصویر نگاه کنید.
zendagi-zebaast-mazaar-a-concert-for-women#5

گرامی داشت از شاعر افغان”ضیا قاریزاده”

خورشیدیکه همیشه فروزان است
بلی خورشیدیکه در سرزمین افغانستان، با کلام شیرین ادبیاب دری فارسی طلوع کرد وتابید، غروب را نمیشناسد. آن بزرگمرد تاریخ ادبیات وفرهنگ کشوراستاد احمد ضیا قاریزاده بود. دوستان، ادیبان ودانشمندان در آستانه گرد هم آیی سومین سال روز پیوستن اوبا زندگی نوینش، هستند و با سروده هایش خاطرش را گرامی میدارند.
بنده ماریا دارو درطول مدت خدمتگذاری ام درمطبوعات کشورهیچگاه سعادت هم صحبت شدن با استاد را نصیب نشدم اما افتخار دیدار وصحبت های مداوم همکار گرانمایه فقید خیلل قاریزاده برادرکوچک ودست پروده استاد بزرگ را داشتم. چه اورا دیده بود ویا ندیده بوم عاشقانه اشعارش را مزمه میکردم وعاشق شیندن آهنگهایش بودم. زیرا سخن اودرکلام شعر تشنه گان فرهنگ را سیراب میکرد وسروده هایش گوشهارا نوازش میداد، این سخنور مردمی و توده ای درشعر( مشک تازه میبارد ابر بهمن کابل ویا کلبی بچه مقصود ساکن رکاخانه – زن کرده وبند مانده درپیسه طویانه ) زبانزد عام وخاص بود. اودرآشفته بازار سیاسی، متعصبین” پدرش را که حافظ قران کتاب آسمانی وکلام خداوندی بود” دربیرحمانه ترین تیربارن درخشم حبیب الله کلکانی ویارانش ازدست داد ودر دامن شیرزن افغان” مادرش” تربیت شد تا روزی درس ادب بدهد. بعداٌ حاکمیت جبار ومتعصیبن هنروفرهنگ اوراازسومین سال تعلمی مکتب، محروم دانش و آموزرش ساختند. آن کودگ بزرگمنش که دریای گهردرسینه داشت خموشانه راه خانه خویش را درپیش گرفت اما زمانی فرا رسید که چون خورشید طلوع کرد وهمه گهرپنهانیکه درسیه داشت، با زبان فسیح بیان کرد وچون خورشید درخشید. روزی درهمان مکتب نجات “امانی”که خود از دانستن محروم شده بود، بحیث استاد زبان وادب دری، برای دانستن دگران تقررحاصل کرد وشاگردانی بیشمارازدانش آن بزرگ مرد فیض بردند. استاد احمدضیا قاریزاده چون فولادآبدیده ازکوره ستم روزگار، یک فرهنگی ادیب بدرآمد وچون پامیر شامخ درمقابل همه بیرحمی های دوران استوار باقی ماند. درخشش این خورشید محافل هنری و مجالس ادبیان را گرم ساخت. فصاحت زبان وجوهرکلامش که بیشتراز درد روزگار مردمش وبیعدالت هاای اجتماعی را بیان میکرد، او را مقیم قلوب مردم ساخت. با آنکه حاکمین دوران توان شیندن فصاحت کلام اورانداشتند، اما این هنرآفرین بی همتا را مسوولیتهای فرهنگی در پوهنی ننداری، افغان ننداری” کابل ننداری، بحیث اتشه مطبوعاتی درکشور ترکیه، وزمانی به صفت مشاورفرهنگی وزارت اطلاعات کلتورکشور گماشتند. اما او برای بروکراسی های دولتی وقیودات دفتری ساخته نشده بود، وزیرمطبوعات اورا از وظیفه برکنار وبه قاعد سوق داد، مرحوم قاریزاده درجواب چنین نوشت” مطمین باشید چندی بعد مطابق قانون وحسب ضرورت دوباره مقررخواهم شد” وچنان هم شد، درزمان صدارت شهید میوندوال دوباره مقررگردید. روح فراخ قاریزاده محدودیتها را نمی پزیرفت، چونکه شاعر وهنرمند مقید حدود نمیباشند، مرزها را همیشه میشگافند. بلی همانطوریکه شیرنی کلامش از مرزها بیرون رفت وکام مردم فرهیخته کشورهای همزبان ” ایران وتاجکستان” را نشاد بخشید، خودش نیزبنام مستعارکبوتربه پرواز درآمد و 24 آهنگ در آرشیف رادیو افغانستان ظبط نمود ونشاد آفرین دلها و نوازشگر گوشها شد. شاعری فرموده است” که دل ودلبر باهم آمیخته بنیم = نگویم دل کدام و دلبرکجا است” اشعار قاریزاده مثل شهد وشکراز نظر لطافت وچون تیغ برهان ازنظر قاطعیت وازسوزش خاص حکایت میکرد، که فرد بالا درهمه اشعاروی متجلی است. طنزو کنایه سخنش درد های مردم را دارو بود، تیغ زبانش جگرجباران را پاره میکرد باآنکه سانسورشدید حاکمین زمان هوشدار تخطی ازمحدوده ها را میداد، مگردرتمام روزنامه ها، مجلات وجراید کشوراشعارش بازتاب میگردید. گرامی داشت ازشاعرشیرین سخن یکه از درد جامعه فریاد میکشید و با نازک خیالی شعر، درمان گر بینوایان بود و خود مسوولیت سنگین اجتماعی را درعصرخویش بردوش میکشید، وظیفه فرهنگی هریک مامیباشد. قاریزاده باآن همه فشار حاکمین جبارخنده برلب وعطوفت درقلش موج میزد چنانچه خودش فرموده است:
دلا بروبباغ ومشرف ازانارآموز که موج خون بردل وخنده بردهان دارم
بدین گرمی سخن گفتن “ضیا”بوی جنون دارد زسوز دل بود پیدا که آتش دربیان دارم
افسوس که زمانه برنمیگردد، کاروان عمر درحرکت است، چنین گران مایه که ازاوصاف عالی برخورداربود، بیشترکلامش جنبه انتقادی، اصلاحی وطنزی داشت که نکات عالی را در زبان شعر بیان میکرد، مظالم اجتماعی را دردیده هرخوانند اشعارش مجسم میساخت، دیگر در میان ما نیست. شعرای همزبان پختگی شعر، روانی کلام وایجادسخن طنز وانتقاد درکلام شعر، اورا بمثابه یک شاعر فوق العاده وحافظ ونگهبان فرهنگ وکلتورکهن هزارسال قبل کشور، چون شاعران بزرگ وبلند مرتبت دری فارسی ، رودکی بلخی، شهید بلخی، عنصری بلخی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، ناصر خسرو بلخی، رابعه بلخی، بودند و آن غنای ادبی وفرهنگی را به ارث برده است، میدانند.
زبعد ما نه سخن، نی ترانه میماند همین دو بیت به دیوار خانه میماند
ببرگ لاله نوشتند در قلمرو باغ که مرغ میپرد وآشیانه میماند
شعراوج تکامل کلام و بذات خود منطق والهام است نه دستور، شاعر مردمی دربند نیست، همیشه فراراز قیود راآرزو دارد. روی همین دلیل کلام قاریزاده را بزرگان وادیبان دوران درسنجش عدالت اجتماعی، فرهنگی وادبی قراردادند ونظریات شان را درهمه حال ابراز داشتند. شادروان استاد خیل الله خلیلی، فرموده بودند که اشعار قاریزاده را میتوان با اشعارنظامی گنجوی مقایسه کرد. شاد روان محمد عثمان صدقی شاعر و تاریخ نویس افغانیتان فرموده بودند که قاریزاده شاعریست طبعیی وبااستعداد که بیشتر ازآلام اجتماعی متاثراست واشعار اورا بااشعارشاعرمعروف چون پروین اعتصامی مقایسه میکرد. همچنان سخنسرا ودانشمند ایران “سعید نفیسی ” درباره این شاعر شیرین کلام چینین فرموده بودند: مرحوم قاریزاده برای افغانستان مایه ادب وشایسته افتخار است، اشعار زبان دری فارسی را به هند، ایران و تاجکستان ازفنون وفضل خود مستفید ساخته است، سخنسرای محقق ضیا قاریزاده که درانجام لفظ شیوا یی معنی، نغزی مضمون وقدرت نمایی درمیان مطالب روز ازجمله گوینگان توانای عصر است. همچنان نعمت الله یف ورحیم هاشم مولفان کتاب اشعار نوشعرمعاصر افغان، طبع تاجکستان شوروی وقت” قاریزاده را درردیف استادان شعرقرارداده اند و درباره او مینویسند: درنظم، اسلوب و رویه نوین را پیش گرفته است، و منظمونه های حیاتی را تصویرمیکند وسیما های زنده را بوجود میآورد.
استاد قاریزاده ازسخنسرایان معاصر افغانستان چون شایق جمال،عشقری، واصف باختری، یوسف آینیه، نسیم اسیر و شعرای ایران چون سعدی شیررازی، حافظ شیرازی، نظامی گنجوی، پروین اعتصامی، رهیی معییری، سمین بهببانی، شهریار، فرویدن مشعری، نادر نادپورو داکتر علامه اقبال لاهوری را مقدم تر میدانست. آثار ارزشمند ازمرحوم اقبال طبع یافته است، عبارت اند از( نگینه ها، طنزهای ادبی، رساله منظوم نینواز، رساله آزادگان منظوم، هدف، اشعارنو، خزان زندگی، منتخبات اشعار قاریزاده؛ سهم هنود درزبان دری، پیام باختر، زبان طبعیت، دو مجموعه شعر). و آثار که آماده طبع میباشد ( ترجمه رساله زمین وآسمان یا علوم بزبان ساده، منظومه های اصلاحی سه صدقطعه، رساله درهنرو ادبیات، رفیق سفر نظم ونثر،”ترجمان بیدل، ترجمه ازعنیی” نقد درباره بیدل، کتاب گلابی قلمی، مجموعه مقالات و منظومه هایکه درسالهای 40 تا45 –ش- سروده دشده است، سفرنامه، لاف وپتاق، کلیات مکمل اشعار قاریزاد ونوای کهسار ). قابل تذکر میدانم که بسیاری ازسرایندگان معروف کشور ما اشعار این شاعر شوره حال را سروده اند، که مشت نمونه خروار نام میبرم؛ مرحوم استاد سرآهنک سرتاج موسیقی افغانستان، مرحوم استاد یعقوب قاسمی، مرحوم استاد شیدا، مرحوم رحیم بخش، مرحوم احمد ظاهر سلطان موسیقی جوانان افغانستان، مرحوم جلیل زلاند، مرحوم کبرا ژیلا، مرحوم میرمن پروین ، مرحوم ابراهیم نسیم، مرحوم ساربان، خانم آزاده، خانم حمیده رخشانه، داکتر فطرت ناشناس، جناب حفیظ الله خیال، آقای احمد ولی، آقای صابر شیرزوی، آقای جواد غازییار وغیره. قاریزاده ازبحربیکران هنرسیراب گردیده بود وبه هر نوع هنردسترسی داشت، یعنی آرمونیه وتنبور را بصورت سالم مینواخت. درآخرعمر این گهر نایاب، وعاشق فرهنگ وادب درهجرت گوشه نشین وتنها شد اما فرهنگیان ااورا از تنهایی وگوشه نشنی بیرون کشیدند، درشهر تورنتو کانادا دورش نشستند وازسخنانش لذت بردند. آن مرد غیورسالها با تکالیف روزگاربا وقارزیست وآروزی خواب آرام از خدا کرد، بتاریخ 13 جنوری 2008 میلادی به عمر 85 ساله گی با زندگی وداع نمود.
آخر ضیا چوعنقا ازخویش هم رمیدیم شد گوشه گیری ما اسباب شهرت ما . وجای دیگر گفته است.
مرا درزندگی از آرزوها نیست جزنامی خدایا بعدازاین رنج والم یک خواب آرامی
اگردانسته بودم این قدر تکلیف هستی را برون کی پا نهادم از عدم گامی
درباره وفاتش از فرزندانش چنین تقاضا کرده بود.
ما که مردم های وهو نکنید هیچ در مرگ من غلو نکنید
بی صدایم بخاک بسپارید مرگم اعلان رادیو نکنید
در شب سه چلو وپلو نپزید گرم بزم و می وسبو نکنید
خیر وخیرات لازم فقراست قرض از خشو وننو نکنید
بچه را زیر پا نگذارید آب این دجله تا گلو نکنید آیا میشد غروب چنین آفتاب را پنهان داشت وغلو نکرد؟ فرزندانش که تنها نبودند، فرزندان هنردوست کشور، داشنمندان ، ادیبان وشعرا کشور درداخل وخارج غلو کردند. تمام رسانه های داخل وخارج خبر نبودش را پخش کردند وگرامی اش داشتند. صد ها پارچه مرثیه ازسینه شعرای کشور بروی کاغذ ریخته شد، صدها مضمون به گرامی داشت اودرسایت ها انترنیتی ، جراید ، اخبار و مجلات بطبع رسید. روانش شاد باد

عشق در همه جا سخن میگوید، ایکاش بشنویم

در یکی از روزهای برفی ویخبندان سرد کانادا منتظر دوستم در یک قهوه خانه نشستم، تا آمدن دوستم ازسردی هوا محفوظ باشم قهوه خانه ازدهام زیاد نداشت به میل خود یک میزرا که در کنارکلکین قرارداشت، انتخاب کردم. میزیکه در عقب میز من قرار داشت، یک زن ومرد باهم گرم صحبت بودند. صحبت شان روی تجارب زندگی، شکست و پیروزی، فراز و نشیب دنیا میچرخید . اصلاٌ متوجه ایشان نبودم روی چه مطالب صحبت دارند اما درصحبت شان کلمات آشناازبعضی نقاط کشورم یادشد توجه مرا جلب نمود. مرد گفت” آیا تو خط بر رادیدی؟… من آجاه را دید”. خانم قهقه خندید وگفت خط برنیست… خیبر است وبا همان خنده ادامه داد، خارجی های که در وطن ما مهاجراند، بسیارکلمات را غلط تلفظ میکنند، عجیب نیست زیرا هرزبان از خود قواعد ودستور دارد وتلفظ بدون مراعات دستور زبان برای هرکس در زبان بیگانه دشواراست. کلمه خیبرمرا بخود جذب نمود، درحالیکه انتظار دوستم را میکشیدم، حواسم متوجه بحث جالب آنها بود. مرد متوجه شد گویا من سخنان آنهارا میدانم، برای خانم اشاره بمن کرد وگفت او شاید از همان مملکت باشد. خانم گفت “آنها دراین شهرسرد ودر شمال کانادا زندگی نمیکنند زیراآنها درهوای گرم عادت دارند ومهاجرین آنکشورزیادتردرتورنتو، مانتریال وشهرهای پرُجمعیت هستند. مرد برای رفع تشویش خود ازجایش بلند شد واز من خواهش کرد تا ازشکریکه روی میزمن قرارداشت، با اجازه استفاده نماید. سرصحبت بامن چنین آغازگردید ازکدام نقطه روی زمین اینجاه ودراین شهرسرد آمده اید؟ ساده برایش افاده دادم ، از همان نقطه زمین که بالای آن صحبت دارید. خانم درجایش تکان خورد درهمین لحظه دوستم از راه رسید، آنها خواستند وتعارف کردند تا چند دقیقه دریک میزباهم بنشینیم، چهارنفر دوریک میزنشستیم وصحبتها اینطورآغاز گردید. سخن ازسوز عشق بود، از شکست، از جنگ و ازلشکر کشی ممالک زوزمند وکشتار مردم بیگناه و تجاوز بالای زیردستان .
آن مرد یعنی آقای رابرتسن یک امریکایی بومی بود که سالها حقوق شان توسط اشغال گران پامال گردیده بود، دریکی ازایالت های فقیرنشین که بیشتر نفوس آنرا مردم بومی امریکا تشکیل داده است، زندگی کرده بود وبعد از ختم بکلوریا دریکی دو رستورانت های شهر آن ایالت کار کرد وبادخترسفید پوست آشنا شد. این غریب بچه غربی برای مصارف گذاف عروسی جهت پیدا کردن پول برای جنگ عراق ثبت نام نمود، بعدازیکسال سربازی درعراق قشون امریکایی روانه افغالنستان گردیدند، او نیز رهسپار افغانستان شد. این عاشق دلسوخته، خانه صدهاافغانان مظلوم را زیر نام توریست ویران کرد تا خانه عشق خودرا آباد نماید، ازقضا در یک برخورد مسلحانه دست چپش راازدست داد و برای تداوی به امریکا برگشت. معمولاٌ قراردادهای جنگی برای سربازان درایام جنگ بیمه صحی می پردازد نه درحالت باز نشستگی . اما او که بازنشسته ومعیوب جنگ بود نیز شامل همین قاعده شد، مدت طولانی در دفاتر حقوقی سرگردانی کشید تا بتواند درمقابل از دست دادن دستش کدام بیمه دایمی بدست آورد اما کارگر نیافتاد وازسوی دیگر معشوقه بیوفا نیز رفع زحمت کرد و با شخحصی پولدارعروسی نمود. عاشق دلسوخته چون مجنون درصحرای سوزان عشق سرگردان ماند واز تلاشهای بی نتیجه، بروکراسی های دفاتر حقوقی واداری و قانون غیرعادلانه به ملال روحی مبتلا گردید، به حکم احتجاج کشوررا ترک و در کانادا جهت کار وزندگی اقامت گذید.
خانم لیزا یکی ازباشندگان قریجات کوچک ایالت شمال غرب کانادا بود دریک خانواده بزرگ ومتوسط الحال اقتصادی بزرگ شده بود، بعدازختم صنف دوازدهم جهت شمولیت دانشگاه باید پول کمایی میکرد تا بدون تشویش قرضه های بانکی شامل دانشگاه گردد، بدین منظور برای سربازی در اردو متجاوز کانادا ثبت نام کرد وعازم افغانستان گردید. او برای سه ماه درمرکز قرارگاه کانادا “کمپ جولیا ” واقع دارالمان کابل ایفای خدمت کرد وبعد قشوق کانادا بعوض عساکر امریکایی درولایت کندهارمنتقل گردید. لیزا که آن مرد امریکایی اورا( لز)صدا میکرد، تازه با مردم کابل آشنایی پیدا کرده بود اما زود روانه ولایت کندهارشد. ( لز) ازمردم سرکش وسرشارو کاکه کندهارگفتنی های زیاد به پیمانه کتاب داشت. مردان وزنان زیبا روی وجوانان مست وسر شار ازباده جوانی که باد تند روز گارجنگی هم آنها را تسلیم حوادث نمیکرد. لیزا یک سربازساده وبی صلاحیت بود صرفاٌ بخاطر تقویه اقتصادی خودش بدون هیچگونه اندیشه سیاسی، شامل خدمت سربازی شده بود مگرازعاقبت کارنمیدانست که او چنان پابند وگروگان شهر کندهار میگردد که حتا برای رخصتی هم بکانادا برنمیگردد. لیزا و رابرتسن که دارای تجارب همگون جنگی وشکست خورده عشقی بودند درهمین قهوخانه روی تصادف باهم آشنا گردیده بودند ودید وباز دیدهای شان تکرار گردیده بود و اکنون بالای زندگی آینده خویش فکر میکردند وطرح ازدواج میریختند. گفتنی های این دوعاشق دل شکسته چنان زیاد بود که روزها هردو باهم راز و نیازازعشق برباد رفته شان را داشتند.
لیزا مدتی دوسال چند ماه بدون اخذ هیچگونه رخصتی بخدمت سربازی در ولایت کندهاردامه داده بود. هرروز که چشم باز میکرد درفکرمیبود امروز کجا برای عملیات خواهد رفت، با چه نوع برخورد مقابل خواهد شد، چند تروریست را دستگیر خواهد کرد، مردم کندهار درنظرش دشمن بود و کندهاری ها نیز با دشمن مسلح که درخاک شان متجاوربودند، مقابل میشدند. نتیجه جنگ بی ثمرجز تولید کنیه، تشدید حس انتقام جویی چیزی بیش نبود، لیزا هرروز دلتنگ میشد و آنچه را که درتلویزیون کاناد وامریکا دیده بود، درکندهار نمی یافت. هرروزکه میگذشت ماهیت جنگ بیحاصل برایش روشن تر میشد. یکروز بعد ازعلمیات خیلی شدید وخطرناک به اردوگاه بازگشت و دربسترش درازکشید، چشمانش دردوخط موازی راه کشید، حوادث که در طول روز در قریه پنجو اتفاق افتاده بود درجلو چشمانش میچرخید، هرقدرکوشید برای صرف شام خودراآماده سازد اما نشد که نشد. اوهمان روز، دربازگشت ازعملیات درباره جنگ واشتراکش درقتل آدمهای سرزمین دیگر که فرسخ ها راه ازخانه ومکان اصلی او فاصله داشت، متفکرشد. از طرف دیگر آهسته اهسته با فرهنگ مردم روستایی وشهری ولایت کندهار آشنا میشد و درک میکرد {هرگاه خود جای آنها قرارگیرد وعسکر مسلح بیگانه “افغان” درکوچه وپسکوجه دیار آبایی شان گزمه بزند، چه احساس خواهد داشت}. روزهای بعد زمانکه اردوگاه را بقصد وظیفه ترک میکردند، قوماندان مسوول یونت آنها را برای تامین امینت وایجاد روابط دوستانه با مردم در مرکزشهر فرستاد. اودرهمان آفتاب گرم و آسمان شفاف کندهار با مردم شریف کندهار تماسهای برقرارکرد، قلب شانرا شفاف تراز آسمان یافت. لیزا، جیمز، اندرو وجکی با دکانداران محلی گفت و شنود های دوستانه داشتند. دریکی از دکانهای شهر که لباس، تکه وصنایع دست دوزی ازقبیل کلا موره دوزی زردوزی وغیره فروخته میشد، با دکاندارآن صحبتهای صمیمانه برقرارکردند. دردکان یک مرد مسن باسه پسران جوان ونو جوان باهم کار میکردند. یکی آن جوان نازنین شیربچه کندهاری با قامت بلند، چشمان خمار سرمه کشیدگی ویا به حرف لیزا که چشمانش را مکیاژ کرده بود، بالباس محلی برنگ سبز وباسند سفید خامک دوزی شده بود، برتن وعرق چین زر دوزی نیز برسرداشت. بیخیال و بی باک با مشتری وهمکارانش میخندید و با ژست وحرکات که کرکتر ذاتی او بود درعالم بیخیالی مصروف خرید و فروش وخندیدن با دوستانش بود، با همدلانش بالای عساکر با زبان پشتو شیرین تمسخر میکرد. لبان جگری رنگش دل وجگر لیزا را با خود میبرد. لیزا درطول روز باید درسرتاسر بازار درحرکت وگردش میبود اما زیادتر وقت را در مقابل آن دکان ضایع کرد، همکارانش برای گردش میرفتند مگر لیزا بهانه میکرد وبا جکی وگاهی با اندرو درمقابل همان دکان وقت را سپری مینمود. شب که دربستر خواب رفت تخیل درذهن او رخنه کرد” چرااین جنگ بیحاصل دوام دارد، چرا باید انسان زندگی انسان دیگررا ازبین ببرد، چرا ما با وسایل جنگی درکشوری که اصلا زبان همدیگررا نمیدانیم ، بخاطر منافع سیاسی ویا اقتصادی، خویش زندگی آرام دیگران را برهم میزنیم ” این چرا ها و برخورد عساکر در برابر مردم روستایی مغزاش را برمه میکرد. بسترش درآن هوای گرم کندهار به جهنم مبدل شده بود. روزهای بعد جمیزیک سرباز که از ایالات فرانسوی زبان کانادا بود و همیشه با لیزا در یک یونت کار میکرد، درضمن گردش با مردم محل صحبت میکرد وعدم اعتنای مردم را دبرابرعساکر و خشنوت آنها را عدم فهم تعلقی مینمود ودردلش کینه میورزید وحتا از صحبت صمیمانه لیزا با مردم نیز جلوگیری مینمود و برافغانها دشنام میداد. لیزا با جمیز همیشه برخورد شدید میکرد.
بعدااز یک مدت لیزا با همان فرزند رشید کندهاری آغاز صحبت کرد، اوانقدرمغروز جوانی خود بود که اصلاٌ برلیزا نگاه هم نکرد. مگرلیزا آهسته آهسته دل ازکف میداد، شیر بچه کندهاری درتخیل سرباز سلاح بردوش چشم آبی وموطلایی نبود. اما لیزا هرشب دعا میخواند تا برای امنیت در شهربرود واورا از دور زیارت کند. لیزا جزسربازعادی بیش نبود باید تابع امرخدمت سر بازی میبود، هرگاه بوظیفه میرفتند ویا برمیگشتند لیزا همیشه تلاش میکرد از میان بازارگذرکنند تا بتواند آن شیربچه را تماشا کند. عشق با لیزا سخن میگفت، عشق وجود لیزا از کینه وجسارت جنگی پاک کرده بود، عشق لیزا پابند اصول زندگی واحترام به انسان ساخته بود وقلبش را میفشرد. عشق شیر بچه چشمان سیاه، قامت بلند روح وروان لیزا را تسخیرکرد. لیزا که در یک دهکده کوچک و کم نفوس و هوای سرد کانادا زندگی کرده بود وحتا شهرهای بزرگ کانادا را نیز ندیده بود چطور دل بدیار دوربست و باگرمی های کندهار مدت دوسال وچندماه بدون اخذ رخصتی بکار ادامه داد. بالاخره زمانی فرارسید که مادر مریض شد ولیزا بدیدن مادرش بکانادا برگشت، مدت چند ماه رخصتی برایش چند سال سپری گردید و برای مادرش گفت : مادر ما غربیها با این همه تمدن پیشرفته، اقتصاد قوی، تکنالوجی مدرن فکر میکنم تمام انسانیت درضمیرما نهفته است مگر برخلاف با صممیت و محبت خانواده، فرهنگ مردم دنیا بیگانه هستیم، نگهداری همین اقتصاد سرمایه داری ماراازمحبت فامیلی، رفاقت صمیمانه، مهر ورزیدن به انسان وانسانیت وغیره اخلاق اجتماعی بدورنگهداشته است. من مرد را در کندهار میشناسم که الفبای زبان مادریش را نمیداند، اما آنقدردرمحبت فامیلی ودوستی صمیمانه با رفقای اش مغروراست که ما را به بهای یک گربه خانگی هم نمیخرد.
لیزا بعد از رختصی دوباره به کندهار افغانستان برگشت درهفته اول یکی دوبار از بازار گذرکرد مگر چشمش بدیدار آن بلند بالا و چشم سیاه روشن نگردید. جمیز همان سرباز کینه توز حوادثیکه درغیابت لیزا اتفاق افتاده بود، بیان کرد. روزی که از مقابل دکان چشمان سیاه گذرکردند، جمیز گفت” درهمین محل حادثه رخ داد، یک تعداد نیز دستگیرگردیدند”. آن کندهار زیبا در دیدگان لیز زشت وبه جهنم تبدیل شد، فکرکرد آن سیاه چشمان طومه حادثه گردیده است. مگر نمیدانست چطور پیدا کند که او زنده است یا نه ….. زیرا آن جوان مغرور هیچگاه به لیزا خودرا معرفی نکرده بود وباید هم معرفی نمیکرد، او چه میدانست که لیزا در لباس سربازی “دشمن” قلب روف ومهربان دارد وبالاترازهمه شیفته اومیباشد. لیزا صرف شنیده بود که آن مرد مسن او را دل صدا میزد مگر بچه های جوان که لیزا را میدیدند برایش میگفتند، دلک آنطرف نگاه کن …اونه زرد گونه آمد. این زرد گونه دل باخته وسینه سوخته در نبود دل عنان راازکف داده بود، شبها خواب ازچشمش فرارکرده بود وبالاآخره دربستربیماری افتاد. مدتی بیمار بود و برای معاینه در شفا خانه اردوگاه رفت، اتاقهای مریضان توسط پرده ازهم جدا گردیده بود، چشم لیزا در اتاق مقابل افتاد. چهره آشنا اورا بطرف خود میکشاند، اوبدون رعایت قوانین وقیودات عسکری داخل اتاق مقابل شد، چشمانش به چشم مریض اتاق مقابل گره خورد. قلب لیزااز حرکت باز ماند، پاهایش سیستی کرد و قدرت ایستادن ازوی سلب شد، برایش سلام داد، شیربچه افغان رویش را برگشتاند و نخواست آن دشمن زردگونه را ببیند.
اورا دستگیرکرده بودند وشکنجه داده بودند، سروصورت زیبای او تغیرکرده بود تنها چشمانش نشان از پیشین بود وبس. لیزا هرقدر با و صحبت کرد مگرسیاه چشمان همان قدر نفرت وانزجارنشان داد. لیزا گفت، اگرشاهد برای اثبات بیگنائی ات ضرورت داری، نام من لیزااست ادرس یونت و گروپ محاربوی خودرا معرفی کرد و ازاو خواهش کرد، لطفاٌ…..لطفاٌ بامن سخن بگو … میخواهم ترا کمک کنم. لیزا تلاتش نهایی خودرا در رهایی او بکاربرد وخود نیزازوظیفه سبکدوش گردید وبه کانادا آمد. لیزا پول هنگفت بدست داشت، بعوض انکه با پول دست داشته اش شامل دانشگاه میگردید، مدت یکسال درخانه نشست و هرلحظه دل ودیده اش درهمان بازار کندهار، مرد چشمان مست سرمه دار را نگاه میکرد، بیاد آن شیر بچه افغانی فریاد ازسلول سلول بدنش برمیآمد وبه امراض گوناگون روحی متبلا گردید، بعد یکسال بایک دوستش که اوهم درکندهار سر باز بود، روانه کندهارشد. کوچه بکوچه و قریه به قریه اورا پالید ودل را نیافت، دل از دلخانه فرارکرده بود. بالاخره همان مرد مسن که هنوزهم دردکان کارمیکرد، لیزا را گفت تو ازاو چه میخواهی ؟… لیزا چه باید میگفت؟… آنچه در سینه داشت بیان کرد. مرد برایش گفت “ایکاش شما سلاح بدوشان پیام آور صلح ودوستی میبودید، شما دوستی ها را برهم میزنید، مردم را کینه توز میسازید و صفوف دشمن را تقویه میکنید، آیا این راه حل وآوردن صلح وثبات در این کشوراست؟…. آیا تواز خود نمیترسی که قریه به قریه دنبال یک مرد بیگانه میگردی؟ آیا با آن جفایکه درحق آن جوان انجام دادید، انتظار دیدارش را هم دارید؟ ….” بلی لیزاانتظاردیدارش را داشت فقط میخواست بداند که بالای اودرزندان چه گذشت … میخواست برایش بگوید که روی چه مشکلی برای سربازی حاضر وسلاح بردوش نهاده بود، میخوت دل بداند که این همه سه سال سربازی وسیله ای بود قلب لیزا با او پیوند داد… لیزا میخواست دل بداند که دل او درگرو دل سیاه چشمان است…میخواست بگوید دوستش دارد.
آن چشم آبی ومو طلایی ذلیخا گونه کوچه به کوچه شهرکندهارگشت از کودکان مدد خواست و سرانجام بدرخانه اش رسید. برای رفیق همسفرخود گفت، عشق کاردل است وآتش بازی… سربازی کار خشم وکینه است. من با آتش خشم جنگ در این کوچه ها گزمه کردم، آتش فیر کردم مگرنمیدانستم که آتش عشق قویتراز آنست وسلول سلول بدنم را آتش میزند وخاکستر میسازد همه آن آتش خشم وکینه را درهم میشگافد ودودل را پیوند میدهد…اگردراین آتش بسوزم، عیب نیست زیرا لهیب آن بدنم را شراره کرده و مرا خاکستر میسازد. بلی لیزا در آتش با خودش بازی میکرد، عقب خانه یکمرد که نه زبان اورا میدانست، نه وجه مشترک فرهنگی با او داشت ونه نام وادرس اورامیدانست درشرایط جنگ عقب او درشهر کندهار رفتن، خود کشی است. اما او خود کشی را قبول کرده بود پشت دراش رفت. چند بار صلیب حضرت مسیح را بوسید ودرزد، یک خانم با قد میانه ملبس بالباس زیبای محلی که با خال و ستاره زینت شده بود، دررا کشود. همینکه چشمش با چشم لیزا گره خورد، فوراٌ در را بشدت بسته کرد وچند دشنام نیزنثار لیزا کرد و رفت. لیزا متوجه شد مردی ازپشت پرده اورا نگاه میکند….بعداز اندک درنگ دردوباره بازشد….دل با چشمان مست سرمه دارش با قامت بلند وموهای مشکینش دربرابر لیزا قرارگرفت. لیزا بدون هیچ گونه حرف وسخن ازهوش رفت. مرد به کمک دوست لیزا اورا بداخل خانه برد. اندک حالش بهترشد، بعداز چند جمله سخن دریافت که چند ماه ازعروسی دل با همان خانم که در را کشوده بود، میگذرد و اولین طفل شان را منتظراند. عشق چی نمیکند، دلهارا میشکند، قلبهای را پیوند میدهد، مرزها را میشگافد، ابرها را پاره میکند، فاصله ها را کوتا میسازد، در هردیار تجلی میکند، درهرجا سخن میگوید …..ایکاش بشنویم .

اشک و لبخند

اشک ولبخند

عایشه با دو چهره متفاوت

حقایق تکان دهننده حاوی خشنوت نسبت به زنان را درهمه جا میتوان مشاهد کرد مگر نیازکنونی ما اینست که در باره سرنوشت کودکان وطن باید بیاندیشیم. زیرا تعصب جنسیت از آوارن کودکی بردختران کشورما مسلط است.
قاچاق، حمل ونقل مواد مخدرواسلحه ازعمده ترین منابع تامین کننده ودرآمد بزرگ جنائی بشمارمیرود، بدبختانه از وجود کودکان ذکور واناث کشور ما توسط تجاران آن مواد تامین میگردد.
زنان صرف نظرازوابستگیهای طبقاتی، عقایدمذهبی، رنگ پوست ونژاد متحمل درد، رنج وخشونت ازطرف مردان خانواده وهمسران شان قرارمیگیرند با تاسف بیشترین موارد خشونت علیه زنان ودختران جدی تلقی نمیگردد و شکل خیلی طبعیی برای صلح وبرقرار نمودن کشیدگی های قومی ونزاع خانوادگی مورد معامله قرار میگیرند.
خشونت علیه زنان ابعاد گسترده در سرزمین افغانستان دارد که اکثریت خشونت ها به هدف جریحه دار نمودن احساسات زن به شکل تهدید، برای بی ارزش جلوه دادن حیثیت زنان میباشد. تجاوز حتا در دایره ازدواج ها درافغانستان خیلی طبعی پنداشته میشود، در این راستا حتا فامیل زن ویا دختر بخاطر حفظ حیثیت ووقار خانواده گی، دخترا شان را مورد نکوهیش قرارمیدهند ازمدد رسانی با ایشان صرف نظر میدارند، حتا پدران نیزغیر مستقیم در تهدید دختران شان پرداخته که در حقیقت همکار با ظالم بوده نه برای نجات شخص مظلوم.
مثال این نوع برخوردها راعلیه کودکان و زنان افغان درچند سطر بعد مطالعه میدارید.
قرار راپورخبرنگاربی بی سی بنابرسنت پوسیده وغیر تحمل انسانی که تا اکنون درافغانستان مروج است دراثرکشت وخون که بین دو فامیل رخ داده بود، کاکای عایشه فرد ازخانواده که بعداً خانواده شوهرعایشه منصوب شد، به قتل رسانید. با پیروی از فرهنگ سنتی عایشه دوازه ساله و خواهرش کوچکش ازطرف کاکا وپدرش به پرداخت خون بهای مقتول “بد” معامله گردیدند. این فرهنگ نا میمون در قرن بسیت ویک هنوزهم در افغانستان مروج است، با پیروی آن فرهنگ عقب مانده دو دسته گل نو شگفته که هنوزشبنم سحرآنها راازخواب طفلی بیدارنکرده بود، بیرحمانه ازساقه اش” مادر” جدا وبرای دشمن فامیل، برای یک مرد که معلوم نیست چه انسان خواهد بود، چه سن وسال خواهد داشت، به یک طالب که در زندگی مخفی بسرمیبرد، تقدیم کردند، تا خون ریخته مقتول به بهای عمردو انسان بهشتی شستوشو گردد.
هرزمانیکه به رسانه های بیرون مرزی مینگرم ازپیشرفت زنان جهان درعرصه های مختلف لذت میبرم اما ازنگاه کردن به اخبارمربوط به افغانستان واقعاٌ وحشت دارم، شاید این حالت رااکثر مردم بااحساس ما نیزداشته باشند. زنان افغانستان درقرن بیست ویک هنوز هم مانند برده مورد استفاده ومعامله قراردارند. عقب ماندگی فرهنگ سنتی دست وپای شان را بسته وعاملین آن سنت عقب مانده، چهره وحشتناک ازمردم افغانستان را درجهان ارایه میدارند.
فرهنگ درمنعی حقیقی معرفت آداب واخلاق هرسرزمین میباشد، فرهنگ وطن کهن ما تنها فرهنگ فرسوده سنتی نیست اما بدبختانه که مرض مهلک سنتی مانند سرطان درکشور لاعلاج مینماید، ستم مرد سالاری وابسته به همین فرهنگ است، لذا پیوسته بدان عمل میگردد.
” آیا زنان آن سرزمین ازسنگ اند؟”
ستم گران بعضاٌ آنقدرمجذوب اعمال غیر انسانی خویش هستند که حتا درموقع عبادت خود را درحضورخدا قرارمیدهند مگراز سزا گفتن وخشم وظلم بردیگران لب به ندامت نمیگشایند وعفو تقصیرنمیخواهند.
غروردررگ رگ وجود شان حکم میکند وجزوجدان شان گردیده است. خصلت انسانی شان را زیرفشارخشم وخشونت قرارداده وازانسانیت منحرف و حیوان دوپا را تمثیل مینمایند.
آیا انسان های دنیا ازما فرق دارد؟… چرا چنین بی ترحم ونا بخشندگارهستیم ؟.
شوهرنام نهاد عایشه سلاح بردوش علیه دشمن داخلی وخارجی میجنگد، چه شهکاری تاریخی از خود بجا گذاشت که گوش وبینی زن “ناموس” خویش را در سطح بین المللی برید واین عمل زشت وغیر انسانی او با عث سر افگندی تمام افغانان عزیزگردید. دربرابرخشنوت که او برعایشه روا داشت، افراد اجنبی ترحم مینمایند، اشک هایش را به لبخند مبدل میسازدند وگوش وبنی بریده اش را پیوند میدهند. این پیوند شاید قلب عایشه را با انسانهای با ترحم دردنیا وصل نماید. وای برتو ای مرد نا مرد که همسرت را درسطح جهان گوش وبنی بریدی وبخود میبالی، این عمل زشتت را غیرت مینامی . مگرنمیدانی که جهالت غیرت نیست. غیرت دیگری هم بنام ترحم وجود دارد.

درمورد دکتور اناهیتا راتب زاد

غریب غربت غرب
در هفتادو نه سالگی اناهیتا راتب زاد

داکتر خاکستر

با عصای چوبی در اطاق قدم میزند و با گیسوانی سپید در مقابل تلویزیون می ایستد و به اخبار افغانستان، به تصویر هزاران زن و کودک مینگرد.”۱”.
آشنایی دارم فر هیخته، که رفته بود به دیدار داکتر راتب زاد،میگفت بیمار بود و خوابیده در بیمارستان،و دیده بود که کتاب میخواند و هنوز چنان است که بود :حمال امانت دار اعتقادات و اما باشوریدگی بسا کمتر از گذشته و یکمقدار هم وسواس و شکیکه های دوران بزرگ سالی و رنج غربت و دستان خالی و هزار مشکل دیگر. سالهاست که او، از زندگی سیاسی، پا پس کشیده است و درغربت آلمان،زندگی میکند. باری در جواب دوستی که پرسیده بود” رفیق آناهیتا، چرا در این غربت غرب در درمجالس نمی آیید؟ پاسخ داده بود :بسیار دوست دارم بیایم،اما وضع مالی ام اجازه سوار شدن به تاکسی را نمی دهد و وضع جسمی ام اجازه سوار شدن به سرویس را “۲” بی تاخیر با خودم گفتم : حال که تگ و تب شعار سر دادن و عصبیت ها و هیجانات فرو کشیده است ،چرا نابودن و ناشدن باز شناسی دگر باره ای او را،از دست دهم ؟ چه باک ازشیفتگانش که برنجند اگر بسان دگران، به ستایش بی آمیزش با او نپردازم و و به ناگفته ها بپردازم ؟

•••••

او در “گل دره” شمالی زاده شده است [۱۹۳۳]. پدر او “احمد راتب باقی ” از شیفتگان شاه امان الله، پس ازبه نشر سپردن سیزده شماره هفته نامه ” نسیم سحر ” به زندان نخست وزیر شاه زیست گاه ما، محمدهاشم افتاد و در همانجا ناپدید شد. پخش دست نویس یک شبنامه [زیر نام شغال بریتانیایی ] ظاهرا به مرگ او انجامید. او از خود دو فرزند بر جا گذاشت، اناهیتا و احمد جواد که هر دو با حمایت ماما ی بوت دوز پیشه و عیار شان، بزرگ شدند و با عسرت و حسرت بسیار. حاصل ازدواج راتب زاد با داکتر کرام الدین کاکر، وصلتی که سرانجام به گسست انجامید، سه فرزند است : جمیله ناهید، از بلند پایگان حزب و فعال حقوق زنان [خانم محمود بریالی از رهبران پرنقش نسل دوم حزب ] که در نتیجه انفجار راکت مخالفان دولت، توانایی جسمی اش را از دست داد و باچوکی عرابه دار، در غربت المان روزگار بسر میبرد، کنشکا کاکر، که آموزش دیده بلغاریاست و هرگز رخ به سیاست نکرد و” عبدالله کاکر ” فرزند دوم او، که در یک دانشگاه امریکایی، با عنوان پروفیسور، سمت استادی دارد.

اسناد تازه بیرون شده از آرشیف ک.گ.ب، نشان میدهد که همسر راتب زاد، داکتر کرام الدین کاکر، جز افرادی بوده است که در سالهای شصت میلادی در خدمت آن سازمان قرار داشته است. راتب زاد درس خوانده ی لیسه ملالی است [۱۹۵۷] در شیکاگو دو سال درس نرسنگ خوانده و در دانشسرای قابلگی کابل، سمت استادی یابیده است، که بعد تر توانست دانشکده طب کابل را به اتمام برساند.[۱۹۶۳] او به نوعی با خانواده شاه امان الله، پیوند خانوادگی دارد. نبشته اند که ملکه ثریا ذحتر محمود طرزی، خانم شاه امان الله، ظاهرا با او در قرابت بوده است[با خانواده طرزی] او دو بار به وزارت رسید و سیزده سال عضویت کمیته مرکزی و پنج سال عضویت دفتر سیاسی حزب را بر عهده داشت. وزرات های صحت عامه، تحصیلات عالی واطلاعات و فرهنگ عرصه کاری او را در دفتر سیاسی تشکیل میداد. با شگفتی تمام در یابیدم مخالفان بی شمار حزب خلق برغم معمول، بجز یک مورد [ سازمان راوا / مینا کشور کمال ] هرگز زبان به زشتی نمایی او نگشوده اند و دست به زشت تصویری او نگشتانده اند. راتب زاد را سازمانده بی بدیلی در میان زنان وصف کرده اند و اما هیچگاهی سخنران بر جسته نشمرده اند و یا لااقل من به چنین حملی، بر نخورده ام. او در سالهای حاکمیت، هیچگاهی موفق نشد از خود نگاره ای ماندگاری از یک شخصیت آزاده ای سیاسی بر جا گذارد واما پیش از هفتم ثور چهره آشنایی از یک فعال اجتماعی را میتوان به آسانی در او یابید. از راتب زاد چند نوشته در هفته نامه ” خلق ” و نیز ” پرچم ” به چاپ رسیده است و بیشتر در زمینه نابرابری حقوق زنان و نیز مسایلی در باب صحت.

یک فیمینست یا یک مبازر همردیف مردان در برابر قدرت قاهر ؟

میگویند که، کشف “داکتر راتب زاد” و دخل او در سیاست،بر میگردد به ببرک کارمل. در سالهای سیزده چهل و دو و یا چهل و سه، ببرک کارمل به طبعیت دگر خواهانه و نیز ظرفیت سنت شکنی و گرانبارگی اندیشوی او، در جامعه بسته آنزمانی، پی برد و به اعتفادات او در رد تیوری ” تفاوت فطری زن و مرد ” قانع گشت یا که قانع گشته بود.اینکه به مارکسیسم پی برده بود یا بعدا پی برد،که صورت جز است،پیدا نیست، و در هیچ سند چاپی هم،نشانی از واژه فمینیسم به چشم نمی آید.و این جای شگفتی نیست.واژه فمینیسم،زمان طلبید تا در جامعه روشنفکران ما، راه بگشاید.بر غم پنداشت عموم،نیم رخ ” فمینیستی ” او در پهلوی نیم رخ سیاسی او پر رنگ تر است. میگویند حضور او در دفتر سیاسی حزب،به عنوان نماینده زنان پذیرفته گشته بود، تا آنکه ریس جمهور نجیب الله، در برابری با ببرک کارمل، او را به باز نشستگی فرستاد.او هرگز نتوانست درقحاع الامر جنگ، راه حلی برای زنان پیش رو نهد.شاخ و بر گ جنگ، فرصت و مهلت مصلحت را از دست ربوده بود و طبیعتا کمتر برای زنان.

از راتب زا د تا قوماندان فیروزه
پس ازموسسه عالی نسوان که خانم ” زینب ” خواهر شاه امان الله پی نهاد [ ۱۹۴۳/ بعد ها با نام دمیرمنه ټولنه ] این ” سازمان دموکراتیک زنان” بود که در بیرون از گستره دولت، پایه گذاری شد و سازمان ” راوا ” پس ار هفتم ثور به عنوان دومین سازمان غیر دولتی سیاسی زنان مسجل گردیده است که مینا کشور کمال آنر در حاشیه سازمان مترقی جوانان ( مغروف به شعله ای ها ) پی افگند.بی درنگ باید پرسید : سوا از خاستگاه زمان،آیا درست است که سازمان دموکراتیک زنان به ابتکار داکتر راتب زاد به وجود آمده است ؟
و یا که تصمیم دفتر سیاسی کاملا مردانه حزب خلق، رای به ایجاد آن داد و راتب زاد را مجری آن برگزیدند؟
در گفت و شنود با فعالان نسل دوم سازمان، به زودی برایم نمایان گشت که،داکترراتب زاد در همسویی با زنان روشنگر و سرشناس چون ثريا، مومنه بصير، جميله، سارا و كبرا و چند تنی دیگر،سازمان زنان را در بیرون از ساختار حزب بنا نهادند و نه در درون حزب. و اما درست یکسال پس از ایجاد آن بود که،مواضع و یا که دیه سازمان با سیاست های حزب هم خوانی و همسویی و نزدیکی یابید و زمینه ها، بگونه ی فراهم گردید که سازمان، در کنار حزب به کار بپردازد تا بصورت آزاد. ظاهرا پیوستن راتب زاد به حزب دموکراتیک خلق افغانستان سبب شد، بسیاری از زنان که در تهدابگذاری سازمان با او،گام های موازی برداشته بودند،از او ببرند.
دوستی از بلند بایگان حزب، ضمن ایملی برایم نگاشته است :”سازمان زنان با دورنمایه یک تنظیم اجتماعی، مورد نظر راتب زاد بوده است نه چنانیکه، نیت گنگ هسته رهبری میپنداشت به عنوان یک سازمان فرعی در جنب حزب، و رفیق مادر را [داکتر راتب زاد را همردیفان حزبی او با همین نام یاد میکنند ] به نحوی قانع کردند و یا خود بدین اعتقاد رسیده بود که در درون حزب و با امکانات تشکیلاتی و آراستگی درونی آن،میتواند به گونه بایسته،در بسیج زنان بکوشد”.
اما سازمان زنان پس از هفتم ثور بود که، بیشتر به یک نهاد حزبی و دولتی مبدل شد و از حیث کار و عمل نتوانست، ماهیت اجتماعی خود را حفط کند و بیشتر به یک بنگاه دولتی شباهت پیدا کرد تا تجمع گاه خودکار زنان.و در انجام همان موسسه نسوان خانم زینب [ خواهر شاه امان الله و بنیان گذار آن ] و سازمان دموکراتیک زنان، سنگ بنای همین وزارت امور زنان در دولت کرزی گشت که کماکان همان نقش تزیینی را به عهده دارد و با قدرت اجرایی محدود عمل میکند.
ریس جمهور نجیب الله جای همیشگی او را در سازمان زنان، به خانم فیروزه سپرد[۱۳۶۶]،یک مدافع مسلح دولتی، که مایه اندکی از نوشتن وخواندن داشت و با دفاع از دهکده خود در برابر مجاهدین، نام آور گشته بود.پاکیزه کردن حساب ریس جمهور نجیب الله با ببرک کارمل،بدین گونه به زدودن نقش لااقل رسمی او در سازمانی که برایش رنج ها برده بود، انجامید.

در پارلمان

راتب زاد همراه با رقیه حبیب [ ابوبکر ]، معصومه عصمتی و خدیجه احراری [ چهار زن برنده در انتخابات پارلمان ۱۹۶۵ ] توانست به دوره دوازدهم پارلمان راه بیابد.در چهار ضلعی فرکسیون چپ پارلمان،رنگ برجسته ی او در پهلوی ببرک کارمل،نوراحمد نور و فیضان، نمادین تر مینمایید. رفتار ” رقیه ابوبکر” ببیشتر به عنوان یک عامل دربار برجسته گردیده است تا یک کاندید مستقل.نوشته اند که سید فاسم رشتیا وزیر مالیه و از مصاحبان دوران جوانی شاه،خواهرش رقیه ابوبکر [ حبیب ] را، به اشاره دربار،در برابر داکتر راتب زاد، علم کرده بود تا حضور او را کم رنگ کند. کارکرد های پارلمانی معصومه عصمتی،بیشتر به تسجیل و مهر سهم زنان و برابر نمایی آن در جامعه مردانه با تکیه بر داده های اسلامی،نمادین گردیده است و امانقش راتب زاد را در آن سالها،بیشتر به عنوان نماینده یک حزب مارکسیستی پنداشته اند تا یک فمینیست که جای درنگ و نیک نگریستن دارد. و شگفتا که همین” عصمتی” در سالهای حاکمیت حزب، درکرسی داکتر راتب زاد تکیه زد، به عنوان وزیر تعلیم و تربیه و ریس جمهور داکتر نجیب الله، ظاهر این انتخاب را با سهم دهی غیر حزبی ها در دولت، توجیه کرد و اما پیدا بود که در پس این انتخاب،مبارزه قدرت در درون حزب، که عملا به سه دستگی دچار گشته بود،نقش بازی میکرد.[خلقی ها،حامیان ببرک کارمل و همسو نگران داکتر نجیب ] و در جریان انتخابات پارلمان در کارته چهار شهر کابل بود که به تحریک مولوی محمد نبی محمدی،بر او تاختند و گذرش به بیمارستان کشید. جسارت او در آنزمان، برای شماری از زنان،نمادین گشت و به نوعی انگیزه جذاب مبدل گشت. تارک تلاش های سیاسی او را،مبارزات پارلمانی و بسیج زنان در پیش از هفتم ثور میپندارند، نه در دوران حاکمیت حزب.

درهمسویی با ببرک کارمل

داکتر راتب زاد هیچگاهی نخواست و یا که نتوانست از حیطه اتموسفیر سیاسی ببرک کارمل،بیرون گام نهد و فاصله و همبری افگند.نخست در سالهای قبل از قدرت گیری و بعد در موضیعگیری بر علیه تره کی / امین و بعد ها در تقابل با داکتر نجیب الله، گاهیکه همسویی با محمود بریالی را پذیرفت.[برادر ببرک کارمل که موفق شد اکثریت چهره های برجسته را در برابر ریس جمهور بسیج نماید.]
در اجماع ” مرد محور” حزب دموکراتیک خلق افغانستان،ناگفته پیداست که تصمیم گیرندگان محوری و خط فلکی، مرد ها بوده اند ونه زنان.حضور شگفتی آور راتب زاد درآن اجماع مردانه، یک بدعت و رسم و آهین نو تلقی میشد.حضور یک فمینست مارکس باور، در جمع رهبری یک سازمان سیاسی مردانه،هرچند نمادین تلقی میشد و اما همین نمادینه گی نفس رویداد،به عنوان یک مشخصه، راتب زاد را نام آور و زبانزاد روزگار کرد..گسستن از سنت ها، کمترین زیانش، زبان تلخ عوام است، که آنرا به جان خرید و از جان مایه گذاشت، از ۱۹۷۹ تا سال ۱۹۸۵ راتب زاد در دفتر سیاسی حضور داشت و در حمایت متداوم ببرک کارمل بود. مشعر و اگاه کننده نمایه مینماید که،حضور او در سالهای پیش از حاکمیت پر رنگتر جلوه میکند تا در سالهای حاکمیت،که عملا جنگ،حزب را در دورن دولت سوق داد و با اجبار راند و سارمان زنان بیشتر به یک بازوی سیاسی دولت تک حزبی مبدل گردید تا به عنوان یک سازمان اجتماعی،که ظاهرا باید چنان میبود.هر تغیری کوچک و یا بزرگ در درون حزب،یک ” تغیر منشعب مردانه ” بوده است و داکتر راتب زاد در تبعات آن، رفتار پیشه کرده است. اگر با احتیاط ذکر کنم، داکتر راتب زاد پس از هفتم ثور چنان که شایع است یک فعال سیاسی نبوده است و نقش او را تزیینی دسته میکنند، شاهد مدعا مگر سکوت ممتد و رفتار خموشانه او نبوده است ؟ میگویند اما، در پی ارزش افزایی قدرت زنان در درون حزب و دولت، معتمم دلسوخته ی بوده است و بار ها با این و آن، روی این مسله، درگیر گشته است. و این را آسان گیری نپندارید.

پیرنگی از مارکسیسم و فمینیسم ؟

شاخه روشنفکری مجاهدین در مورد او سکوت کرده اند واگر اشاره ی اندکی در کار بوده است، او را صاف و ساده مارکسیست تصویر کرده اند و اما زنان همسو نگر با او، تصویری یک فمنیست از او بر میکشند. مارکسیست ها هیچگاهی فمینیسم را با مفهوم اولیه آن، در درون مارکسیزم نپذیرفتند. باور مسلط مارکسیست همین بود که، برابری زن و مرد را در چهار اندام اجتماع، با مارکسیزم قابل تفسیر است و فمینیسم را یک باور بیشتر زایینده بحران و آشفتگی و ظاهر حالت سرمایه داری در اروپای غربی میشمردند.
وقتی سیاست مردانه بود، و زنان در آن سالها،تنها در پیرامون دربار بسیار مردانه شاه،دست به گشایش و اعمار میزدند،نقش یگانه ی سیاسی او در حزب،فرصتی بوده بسا ناب که آنرا باید به نحوی در خدمت باز نمایی جضور زنان درمیآورد که به آن توفیق یابید، هر چند نه در تطابق به آنچه برنامه سازمان رهنمود داده بود.نوسان میان یک فونکسیونر حزبی و مددگار اجتماعی زنان،نقشی بود که راتب زاد ضمان داشت. نقش بود دشوار و اما یک فرصت ناب.
هر چه که بود یا نبود، نام او با تاریخ سرشته گشته است. با هفتادو نه سال تجربه، در غربت غریب غرب، تکیه به بالشت کرده است و نفس میکشد. چقدر دلم میخواهد درب گفت و شنود با او باز شود و یکی از نادر نقش های او را در هفتاده و نه سالگی، دوباره بیبینیم : ناگفته های او را از انچه اتفاق افتاد و از آنچه نباید اتفاق می افتاد.
نمی توانم زیاد بنشینم، نمی توانم به دیوان تکیه کنم. هربار که بر زمین می نشینم و تکیه بر پُشتی می زنم، صدها مجاهد و طالب با آن چوب‌‌های دراز که بر سر زنان می کوبند در مقابل چشمانم جان می گیرند. ”در گفت و شنود با محققی.

آویزه ها و رویکرد ها :

ـــ مهربانم احمد شاه قادری را سپاسمندم که با یادآوری از دیدارش با داکتر راتب زاد، انگیزه این نبشته شد.
ـــ شماره ۱و ۲:نبشته ی از ابوالفضل محققی در باب داکتر راتب زاد.
ـــ دو بزرگواری را سپاسمندم که مددگارم شدند و نمیخواهند نام شان برده شود. هردو در کمیته مرکزی حزب، با داکتر راتب زاد همکار بوده اند.
Anahita Ratebzad Munzinger-Archiv
ــــ اناهیتا ناهید راتب زاد / ق.فضلی / اصالت
ـــ نجیبه هوتکی از فعالان حقوق زنان در اروپا، و داکتر حمیدالله مفید را سپاسگذارم که در باز نویسی داده های تاریخی مددگارم شدند.
و در اخیرباز نویسی گزارش آقای “اليوت” از کارمندان سفارت امریکا در کابل را،خالی از دلچسپی نمیبینم:
[اسناد لانه جاسوسی، شمارۀ ٢٩، افغانستان (١) : تاريخ ۳ می ١٩٧٨ / اطلاعات بيوگرافی دربارۀ کابينۀ افغانستان / دکتر آناهيتا راتب‌زاد”دکتر آناهيتا راتبزاد، وزير امور اجتماعی، در حدود سال ١٩٢٩ در کابل متولد شد. او در سال‌های ١٩۵١-١٩۵٣ در مدرسۀ نرسها در شيکاگو و مدرسۀ پژشکی در دانشگاه کابل حضور داشت. در حدود سال ١٩٦٠ عاشق ببرک کارمل شد و وقتی برای پارلمان در سال ١٩٦٧ انتخاب شد، با کارمل و نور احمد همکاری می‌کرد. “نور” به‌عنوان يکی از اعضای “اتحاد سه‌گانه کمونيستها در پارلمان” بود. گزارش شده که در سال ١٩٧٣ آناهيتا در کميتۀ مرکزی حزب پرچم بوده است.”

متن نگاره سفارت آمریکا را میتوان چنین اصلاح کرد : داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۲۹ بلکه در سال ۱۹۳۳ تولد گردیده استز داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۶۷ بلکه در سال۱۹۶۵ به پارلمان راه یابید داکتر راتب زاد نه سال ۱۹۷۳ بلکه از سال ۱۹۷۷ در کمیته مرکزی عصویت یابیده استز داکتر راتب زاد بنا به گواهی آکاهان همین عرصه،همکار خوب و اگر دقیقتر بگویم پیرو ببرک کارمل بوده است نه عاشق او.الیوت اتکا به آوازه ها کرده است و دقیق نیست. ذکر تاریخ ۱۹۶۰بسا جالب است،گاهیکه ببرک کارمل با داکتر راتب زاد آشنا نبوده است. و راتب زاد در شاخه پرچم حزب بوده است نه در حزب پرچم
در دانش نامه آریانا به یک اشتباه برخوردم که ذکر میکنم :
ـــ دانشنامه : احمد راتب در سال ۱۹۳۱ از افغانستان تبعید گرديد و در سال ۱۹۳۳ در تبعید درگذشت. احمد راتب نه در تبعید بلکه در زندان در گذشته است.

بر گرفته شده از سایت کابل ناته

معرفی شاعر نامور افغان “عایشه درانی “

عایشه درانی یکی ازلیسه های فوق العاده با شهرت شهر کابل بشمارمی رفت. نام آن لیسه را به ارج گذاری شاعرمعروف افغان که درنیمه دوم قرن دوازدهم می زیست، مسماء کرده بودند.
عایشه دختریعقوب علی ازقوم بارکزایی بود، درشهرکابل تولد شده بود. اویک برادربنام عمرخان که مانند پدرش وظیفه توپچی باشی داشت، داشت.
پدرش یعقوب علی وظیفه توپچی باشی، دردوره پادشاهی احمدشاه بابا درانی “ابدالی ها” داشت. درسه بارلشکرکشی های احمد شاه بابا به هند درجنگ سهم گرفته بود.
عایشه درسن هجده سالگی باعبدالصمد درانی محمود زی ازدواج کرد. یک پسربنام فیض طلب بدنیا آورد. پسرش نیزدرعهد تمیورشاه فرزند احمد شاه بابا درانی، توپچی باشی بود. فیض طلب دردوره دوم پادشاهی محمود سدوزی درجنگ کشمیر”سال 1227″ هجری به عمر 25 سالگی کشته شد.
مرگ پسرجوانش عایشه را گوشه نشین ساخت وتا ختم حیات، اشعارفراوان درسوگ فرزندش سرود.
عایشه در دور پادشاهی خاندان درانی درسن بیست سالگی”بعد از دو سال ازدواجش” به سرودن شعرآغازکرد. آن خانم بافضلیت افغان ازطبعیت شدیدآ لذت میبرد ودر وصف شفق کابل درحضورتیمورشاه درانی چنین سرود:
شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون
مگرخورشید را کشتن که دارد دامن پرخون
ازطرف تیمورشاه مورد تقدیرونوازش قرارگرفت. عایشه بعد ازشهادت پسرش دیوان اشعارش را تکمیل نمود. اشعارش بیانگرحالات روحی وتمثیل اززندگی اوراداشت. درایام جوانی اشعاروغزلیاتش کاملا شاد ولذت بخش بود. در نیمه عمر اشعارش جنگها ولشکرکشی های خاندان درانی احتوا و بیان میکرد. بدبختانه دراخیرعمر به تلخ کامی زیست. تمام اشعار وسروده هایش درباره پسرجوان”25″ ساله شهیدش سروده شد.
آن مادرداغدیده بر روز پنجشنبه بتاریخ 26 ماه رجب سال 1232 هجری درقریه اونچی چهار دهی کابل روح ازقالب جسم آزاد کرد.
تاریخ دقیق تولد این شاعرگرانمایه، زن فاضل ودانشمند ومادرداغدید معلوم نیست. مگردانشمندان عمراورااز ورای اشعارش حدود 96 سال تخمین کرده اند. عایشه پس ازشهادت پسرجوانش، کلام شیرین شعرش، تلخ شد.
دیوان اوبه امر امیرعبدالرحمن خان درمطبعه سلطنتی طبع گردید.
نجاتم ده زغم های زمانه = به لطف خویش ای شاه یگانه
چه گویم ازفضای آسمانی= فتادم درمحیط بی کرانه

نقد ادبی در باره کتاب “پابرهنه باز گشت”بقلم استاد ثنا

رومان ” پا برهنه باز گشت ”
محمد اسحاق ” ثنا ”
ریچموند ، بی سی اکتوبر ۲۰۱۰

بنابر لطف و مهربانى همشيرهٴ گرامى و عزيزم خانم ماريا دارو نويسندهٴ پر تلاش رومان ” پا برهنه باز گشت ” که براى من فرستاده بودند افتخار حاصل کردم که آن کتاب زيبا را مطالعه نمايم . لازم ميدانم که سپاس بيکران خود را به ايشان ابراز نمايم.
رومان ” پا برهنه باز گشت ” که حاوى ٣۶۵ صفحه است با پشتى زيبا اقبال چاپ يافته در حقيقت قصهٴ دل هر باشندهٴ کابل و هر فرد وطندوست افغانستان ميباشد که وحشت و مصيبت جنگ ر ا تجربه کرده اند.
رومان روز هاى وحشت بر انگيز و مصيبت بار کابل را در ذهن من تازه ساخت و مرا بر بال واژه ها و صحنه هاى سحر آميز خود چندين بار به آن ديار جنگ زده با خود برد. طرح سوژه ، نحوهٴ جريان روال عمومى داستان ، انتخاب ماهرانهٴ شخصيت ها و چگونگى روابط متقابل بين آنها و همچنان صحنه سازى ها و تثبت زمان و مکان وقوع ديالوگ ها و فضائيکه آنها را احتوا ميکند خيلى هنرمندانه انجام يافته است . تمام آن تکنيک هاى داستان نويسى با کمال سلاست بکار برده شده است که به داستان کاملاً رنگ و بوى وطنى ميدهد و آنرا از لغزش به سوى سرانشيبهاى تصنعى و پيچ و تاب هاى استعاره آميز مصوون نگهميدارد. يا به عبارهٴ ديگر مسير انکشاف داستان در تمام طول آن از آغا ز تا انجام صبغهٴ بارز افغانى دارد. اصلاً ، آن خصوصيت آنرا با دل خواننده اتصال ميدهد و علاقه او را به خواندن دو باره آن بر مى انگيزد. نويسنده رومان در لابلاى چرخش هاى زنده گى اعضاى خانواده سلطان زرگر احساس انزجار مردم عادى کابل را نسبت به خشونت جنگ به نگارش ميگيرد او ضمنا عواطف آن ها را به ارتباط حفظ و تحکيم ارزش هاى مهم انسانى از قبيل دوستى و عشق به نمايش ميگزارد. زنده گى خمارى يکى از چهره هاى اصلى داستان تجلى چنين ارزشهاست. داستان از يکطرف ترسىم خشم و انزجار و از طرف ديگر تجسم عشق و دوستى انسان هاست. نويسنده دو پهلوى متضاد احساس انسانى را با دست توانا ترسيم مينمايد و آنها را با قرار دادن در کنار يکديگر در معرض قضاوت خواننده ميگزارد.
رومان ” پا برهنه باز گشت “حامل اين پيا م بارز است که جنگ با تمام خشونت و دهشت آن نميتواند احساسات منزه انسانى چون عشق و دوستى را نابود کند و کرامت ا و را خدشه دار نمايد. براى همشيره گرامى خانم ماريا دارو در راستاى نگارش داستان هاى تازه که همچون ” پا برهنه بازگشت ” بازتابگر زنده گى مردم ما باشد و براى خوانندگان خود خاصتاً در غربت آميزه لذت بخش ياد وطن و حس هيجان بر انگيز ارزشهاى معنوى آنر ا به ارمغان آورد موفقيت ها ى مزيد از خداوند التجا مى نمايم و نخل عمر شانر اپر بار مى خواهم .
محمد اسحاق ” ثنا ”

فرهنگ عقب مانده و غیر قابل قبول

خوانند ارجمند با مطالعه چند سطر آرزو دارم روی لینک که در اخیر موجود است فشار بدهید واهنگ زیبا را بشنوید. محترم سلطان همآهنگ با حنجر زیبایش اهنگ زیبا مراسم عروسی را زمزمه میکند.
با شیندن این اهنگ زیبا یادم ازآن مراسم عنعنوی وطنم آمد. زمانیکه کودک بیش نبودم، دیده بودم درمراسم عروسی وقتیکه عروس طرف خانه بخت میرفت، ازخانه پدرش جدا میشد، عروس ومادر وخواهرش چنان گریه پرسوز میکرد و حتا زنان جوان اقارب شان نیز میگریستند، عروس از گریه زیاد آرایش صورتش را خراب میکرد با چشمان اشکبار طرف خانه بخت میرفت مانند آن بود که بطرف خانه گور میرفت.
بعد ها برایم یک آمر پذیرفته شد، فکرمیکردم گریه نیز جزمراسم عروسی خواهند بود. درسن نوجوانی درمکتب با دختران هم سن وسالم از گریه پرسوز مادرعروس داستان های دلخراش شنیدم. راستی بارونکردنی بود ، جای آنکه در همچو مراسم ، وصال دوجوان ” دلها موج خوشی ومستی باشد چشمان خانواده عروس پیاله پیاله اشک میریخت. بعدها از تجارب مادران وخانم های جوان دریافتم که مسله باکره بود برای آن جامعه سنتی خیلی با ارزش بوده و حتا به قمیت جان بعضاٌ تمام میشد. نه تنها عروس ازآن ناحیه رنج میبرد حتا مادرعروسی نیز ارطرف پدرعروس لت وکوب میشد که چرا دخترت را مراقبت نکردی. بعضا میدیدم که مردان بی رحم که داد ناموسی داری میزدند، عروسی را فردای عروسی بخانه پدرش روان میکرد و آبرو فامیل عروس را در میان مردم میریخت. بهرحال زنان در افغانستان برای ظلم افریده شد اند باید با بی زبان ارتمام وجودشان فریاد برخیزد واما حق آه کشیدن را هم ندارند اما در بعض عروسیها آوازه داماد نیز درگوش ها زمزمه میشد که داماد را کس بسته نمود وشب زفاف رالذت نبرده است، مادر داماد جای آنکه از پسرش موضوع را سول میکرد در خانه ملا میدوید تا روی طالع پسر را بخواند….پول بدامن ملا میریخت. ملا که خود دکتور نبود. . بعضها درآن کشور همان قدر که به عقیده خویش راسخ اند، همان قدر کویر نیز میباشند، بعد از چند روز زمزمه ها خموش میشد وعروسی باید جام زهر را سرکشیده تا آخرعمربا بی میلی وبدون عشق در کنار یک مردنما زندگی میکرد. بعضاٌ اتفاد افتاده که خشو عروس را در این مورد مقصر دانسته است. داما بعداٌ برایش بچه نگهداری میکرد رسماٌ هم جسن بازی مینمود.
با مطالعه کتاب “آن سوی وحشت” نوشته وسرنوشت تلخ حمید نیلوفر باشنده تورنتو کانادا سوالات بسیارهموطنان ما که تا هنوزحل نشده است ، باید حل گردد. لطفاٌ کتاب را مطالعه و این واقعت تلخ را قبول نماید .
گرچه جناب حمید نیلوفر نویسنده نیست اما نوشته اورا باید قدر کرد زیرا باخودش صادق بوده وراز که ساله مردان افغانستان در سینه خود محفوظ میکردند ویک زن هم بخاطر شرم مردم میگرفتند وخانم مظلوم نیز رنج بیمیلی را تحمل میکرد، مگر ” آقا ویا خانم حمید نیلوفر” چنین نکرده است. نمیدانم چرا مردم بنام فرهنگ و رسم عنعنوی از واقعیت ها انکار میکنند.

معرفی کتاب

نوای غربت

نوای غربت

کتاب بینظیری بدستم رسید که نشانه عشق حضرت مولانای بلخ درخانه او واقع شهر ونکوور کانادا در دیدگانم تجلی کرد.
این کتاب بنام نوای غربت به همت والای فرهنگیان خانه فرهنگی مولانا وبه کمک مالی جناب استاد مجید قیام اقبال چاپ یافته است.
نوای غربت مجموعه از اشعار شعرای شهر ونکوورکاناد تا جایکه دسترسی به ادرس شعرای محترم پشتو ودری بوده، شامل زندگینامه 23 تن ازشعرای گرانمایه با چند نمونه شعرشان میباشد، برای هرخواننده خالی از دلچسپی ولذت نیست.
نوای غربت را میتوان یک اثر انتتنایی وپیشتازفرهنگی دیارغربت نامید وهمت فرهنگیانیکه در تدوین چنین مجموعه گران بها اقدام نمودند، ستودد.
این مجموعه با قطع وصحافت خیلی شاعرانه با پشتی مرغوب برنگ صلح “آبی” که درمیان آن پشتی ازبحرسینه شعرای خانه فرهنگی مولانا گهر وصدف بیرون کشیده شده است.
درپیشگفتاراین گنجینه با ارزش جناب محمداسحق ثنا شاعرشیرین سخن کشور، راه گشایی پیشینه شعرراازسالیان عصرناصر وخسرو، سنایی غزنوی، جامی هروی، امیرعلی شیر نوایی، رابعه بلخی، مخفی بدخشی وبسا گهرسخنان دیگرسرزمین ما متزکرشده اند و تاکید کردند اند [شگفت انگیز خواهند بود هموطن من وتو که زاده سرزمین مولانای جلال الدین محمد بلخی میباشند از شناخت شعرای عصر خویش بی بهره بمانند].
درصحفه دوم این گینجینه جناب استاد مجید قیام موسسس وریس خانه مولانا ازتلاش وهمکاری فرهنگیان که درتدوین، تایپ، آرایش وپیرایش این مجموعه قدم وقلم زده اند، اظهار سپاس گذاری نموده است .
نوای غربت با رنگ پشتی آبی با ظرافت شاعرانه طراحی شده است، در پشتی اول این کتاب تصویر از حضرت مولانا با عنوان “نوای غربت مجموعه شعر” ادرس خانه فرهنگی مولانا با تاریخ چاپ کتاب تذکر رفته است.
درپشتی چهارم این مجموعه شناسانی زیبای خانه فرهنگی مولانا که دارای درفش افغان، کانادا ودرمیان دو درفش تصویر مولانا بزرگ دیده میشود، درزیر آن تصویر زیبا شعاع آفتاب با کلمه “قیام” بچشم میخورد، درپایان این همه زیباییها یعنی دردایره آفتاب، رسم قلم، دیوات رنگ ویک عدد رباب آله موسیقی اصیل افغانی مزین گردیده است، کاردقیق هنرمندانه فرهنگیان خانه فرهنگی مولانا را تائید میدارد.
همچنان درهمین پشتی چهارم از قلم جناب استاد مجید قیام درباره چگونگی فعالیت خانه فرهنگی مولانا درباره هنرموسیقی، شعر وادب و تاریخ تاسس خانه فرهنگی وایجاد جریده قیام و ویب سایت خانه فرهنگی معلومات اریه گردیده است.
جناب قیام متذکرشده اند[ این خانه برای دوستی، مهرورزی بروی هموطنان بدون هیچ گونه تعصب زبانی وقومی بازبوده وهرگونه کینه وگرایش قومی ومذهبی وسیاسی را مردود میشمارد و خانه فرهنگی مولانا به هیچ ارگان سیاسی ومذهبی وابسته نمیباشد].
درقسمت دایزین این مجموعه باید ازاستعداد دو جوان برومند محترمین” متین قیام ومبین قیام ” که قیامت برپا نموده اند، سپاس کرد.
اقدام نیک فرهنگیان شهر ونکوور را سپاس میدارم زیرا شعرای گرامایه ما نسبت مهاجرتها در هرگوشه دنیا پراگنده شده اند وما ازفعالیتهای شان بی خبرمانده ایم، چه خوب است هموطنان ما اقدام نیک این خانه را درخانه های هجرت شان “ممالک مختلف” پیروی نمانید تا آثارشعرا و نویسندگان، نقاشان وسایرهنرمندان ماتلف نگردد و دریک مرجع فرهنگی بدسترس هموطنان قرارگیرد. هموطنان ما ازشعرا ونویسندگان ونقاشان کشورشان شناخت حاصل بدارند، تاسرمایه هنری وفرهنگی ما مال همسایگان حساب نشود.
دراخیرکتاب سه قطعه ازاشعار مولانای بلخ تحت عنوان قوم به حج رفته، کای خانه پرستان چه پرستید گل وسنگ و یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم به شیرینی کلام سایرشعرای گرانمایه ونکوور افزوده است.
بامطالعه نوای غربت درکنارنام شعرای شیرین سخن شناخته چون استادآهنگ ، استاد ثنا، گرانقدر فرخاری و مرحوم گل احمد شیفته، شعرای جوان با سروده های ناب شان دل وچشمم را روشن کرد که ازجمله یک قطعه شعرازبانو نسرین جمالزاده را مشت نمونه خروار ازصحفه 23 کتاب نوای غربت بشما تقدیم میدارم.

بزم خرابات

باز شب آمد وغم در دل من خانه نمود – دل دیوانه هوای لب پیمانه نمود
هرطرف گشت دل وهیچ خریدارنیافت – عاقبت منزل خود گوشه میخانه نمود
گرچه گمنام ترازمن درجهان هیچ نبود – عشقم آخربه جهان شهره وافسانه نمود
میل آزاده گیم کرد گرفتار بلا – زان سبب دل هوس حلقه وزولانه نمود
نازم آن بزم خرابات که اندر نظرش – دلق من برتری از خلعت شاهانه نمود
ساغر وجام نشد چاره دردت “نسرین”
درد جا نکاه مرا ساکن خمخانه نمود

شناسنامه :

نام کتاب : نوای غربت
” مجموعه شعری وزندگینامه شعرای شهر ونکوور کانادا”
مهتمم : محمد اسحاق ثنا
تایپ : بانو حلیمه قیام و جناب امان معاشر
دیزاین : جناب متین قیام وجناب مبین قیام
تیراژ : 500 نسخه
تاریخ ومحل طبع : بیست جولای 2010 شهر ونکوور کانادا

سکینه یعقوبی

مطالب در باره سکینه یعقوبی :
تا حال اورا ملاقات نکرده ام .
بتاریخ 18 سپتامبر سال 2010 بنابر دعوت انجمن اجتماعی
Canadian women for women in Afghanistan
دریک ملاقات بزرگ انجمن های مختلف زنان کانادا که دربخشهای مختلف برای مردم افغانستان بخصوص زنان ودختران را کمک مینمایند ، اشتراک کردم. دراین نشست زنان کانادایی ازانجمن های مختلف با مردم افغانستان در تماس اند روی قضیه مهم جروبحث داشتند. موضوع داغ آن نشست بالای کار وزحمات بانو سکینه یعقوبی میچرخید.
خانم یعقوبی زاده سرزمین دلیران افغانستان است، درامریکا تحصیلات دررشته طب انجام داده است. وی بعداازختم تحصیل بنابر حمله عساکر شوروی درا فغانستان بوطن برنگشت، فامیل خودرا نیزبه امریکا انتقال داد، بعد برای کمک طبی بمردمش درکمپ های مهاجرین افغان درپشاور فعالیت نمود.
او بعدازسقوط طالبان درافغانستان رفت برعلاوه خدمات طبی به تربیه معلمین وآموزش دختران پرداخت. وی با تامین ارتباط با انجمنهای اجتماعی غیردولتی با زنان امریکا وکانادا معلمین را برای آموزش بیشتر و آشنایی به سیستم جدید تحصیلی به کانادا میگمارد. محفلیکه من اشتراک کردم بخاطرجمع آوری کمک نقدی، ومهیا کردن، جای بود وباش و تدارک ویزه برای سه تن ازمعلمین خانم یعقوبی برگذارشده بود.
زنان انجمن های ذیدخل که با خانم یعقوبی درتماس اند ازکار وفعالیت او به نیکویی یاد آورشدند و او یک شخصیت فاضل ، پرتحرک و انسان دوست خواندند.
خانم های اشتراک کننده درمجلس ازمشکلات زنان ودختران و درمجموع ازمشکلات تمام مردم افغانستان یادآوری کردند برای حل مشکلات نظریات وتجارب هم دیگرراجمع آوری نمودند تا با استفاده ازاستعداد زنان ودختران افغان برای احیای مجدد اقتصای، ارتقاع سطح دانش و آموزش زنان که آینده سازان کشورمیباشند، تصامیم لازم اتخازکردند تا بتوانند ازطریق انجمن های شان خدمت برای زنان ودختران آن سرزمین بنمایند. زمینه استفاده از استعدادهای زنان افغان را مهیا سازند.
عنقریب سه تن ازمعلمین بانو سکینه یعقوبی وارد کانادا میشوند و در ایالات ُSaskatchewan شهرSaskatoon برای سه هفته آموزش سیستم جدید تعلمی خواهند دید.
من تا حال اورا ملاقات نکرده ام، مگرازکارنامه های مفید اواگاهی کامل دارم. آرزو دارم سعادت نصیبم گردد و این شیرزن آزاده را ملاقات نمایم، ازتجارب زندگی وخدمت گذاری بمردم ازوی بیآموزم.
پیروزی های مذید براش خواهانم .

معرفی خانم ناهیدهنرمند افغان

با خانم ناهید هنرمند خوش صدا آشنا شوید

ستاره فرزند جناب قربانعلی خان در سال 1349 خورشیدی در گذر عاشقان وعارفان شهر کابل تولد گردید.
وی بمنظورفرا گرفتن تحصیل شامل مکتب میرمن خجو شد وبعد در یکی ازلیسه های شهر کابل تا صنف هشتم مکتب را تعقیب نمود.
پدر ستاره درکوچه های قدیم شهر کابل دکان ترمیم سامان وآلات موسیقی داشت.
فرزندانش درطفولیت نسبت کار وپیشه پدرشان به سرُ ولی موسیقی آشنا شدند. با نواختن بسیار از آلات موسیقی دسترسی پیدا کردند.ستاره نسبت مشکلات نتوانست به تحصلش ادامه بدهد شامل کورس تایپ گردید، بعد در وزارت تعلیم وتربیه به صفت تایپست شامل کار شد.
خواهر ستاره خانم زرغونه نیز درریاست رادیو افغانستان وقت به صفت تایپست در تحریرات مقام ریاست رادیو ایقای وظیفه مینمود.
فرزندان جناب قربانعلی هرکدام دختر وپسر ازهنر ساز وآواز بهره مند بودند.
خانم زرغونه با استقاده از فرصت که تازه خانم های معدودی به هنر اوازخوانی میپرداختند، او که خود در رادیو ایفای خدمت میکرد، به آواز خوانی نیز شروع کرد.
زمانیکه ستاره در وازرات معارف ایفای وظیفه مینمود و آوازش در سارز وسرود در جمع اعضای خانواده پخته شده بود. به تشویق خواهر زرغونه به رادیو افغانستان رفت وبه اواز خوانی پرداخت.
اولین روزیکه خانم ستاره جهت ضبط آهنگ به رادیو رفت جناب رحیم جهانی وجناب ظاهر هویدا در استیوی نمر 48 رادیو مصروف تمرین آهنگ خویش بودند، از خانم ستاره پرسیدند، میخواهید آواز بخواند؟
وبعد جویای نام اوگردیدند، وی گفت نامم ستاره است.
آن دوهنرمندان جوان چون از تجربه روزگاردر باره برداشت مردم که در فرهنگ سنتی عادت کرده بودند، بر خوردادر بودند برایش اسم هنری ناهید رابرگذیدند.
خانم ناهید اولین پارچه را که یکی از آهنگ های جناب حاجی همآهنگ بود “عاشقم عاشق برویت گرنمیدانی بدان” با اوازش صبط نمود.
در آن فرصت تعداد انگشت شمار هنرمندان زن آواز میخواند که عبارت بودند از خانم خدیجه ضیایی پروین، خانم ،صدیقه آزاده ، خانم پیکر “جلوه” افسانه، خانم کیرا ژیلا، خانم حمیده رخشانه وخانم زرغونه خواهرش که منحت هنرمندان “زن” در کشور معرفی ودر دنیای موسیقی قبل ازخانم ستاره ناهید قدم گذاشته بودند.
سرآغاز هنر آواز خوانی در افغانستان خانم فرشته دختر نوجوان بود که پدرش مدیو موسیقی دررادیو کابل وقت بود، درواز هنر آواز خوانی را بروی خانمهای بعدی باز کرد.
خانم فرشته دو اهنگ در آن شرایط خیلی عقب مانده که خانمها هنوز، مهتاب روی شان را زیر ابر ضخیم چادری پنهان میکردند، پیشتاز هنرمندان” زن” گردید.
درجمع آن تعداد انگشت شمار خانم های هنرمند، خانم ناهید دخترتناز وجوان نیز پیوست و آوازش مورد استقبال مردم قرار گرفت . دومین اهنگش بنام ” ای وطن ” جناب سلیم سرمست آنرا کمپوز نمود ، در وقت وزمانش خیلی گل کرد و جایزه اول همان سال را گرفت، سومین آهنگ او را جناب صفی نادری بنام” رسیدم در راه خاک این کشور…” برایش کمپوز نمود.
ناهید با سه پارچه از آزمون خوانندگی خیلی خوب بدرشد ودرخشید.
بخاطر دوام هنرش رسماٌ نزد استاد حفیظ الله خیال به شاگردی زانو زد.
بیشتر اهنگ های خانم ناهید از کمپوز های استاد خیال، استاد گلزمان وچند اهنگ ازجناب وحید قاسمی میباشد.
در سال 1981 میلادی آهنگ “دل زتن بردی ودرجانی هنوز” را سرود آنقدر زیبا بود که اهنگمزکور را استاد مهوش در سال 1992 بازخوانی نمود ودر سال 1996 همان آهنگ را جناب احمد ولی نیز بازخوانی نموده است. همچنان یک پارچه دیگر بنام ” راشه رنگینه بهاره هرکله ” شعر ازجناب محترم نصرالله حافظ وکمپوز از جناب وحید قاسمی بود که مورد استقبال مردم زیاد قرار گرفت.
خانم ناهید حدود 300 پارچه دری وپشتو در رادیو افغانستان و( 15 ) پارچه در تلویزیون افغانستان ضبط نموده است. خانم ناهید آهنگ های پشتو را با بسیارظرافت می سرود.
خانم ناهید در کنسرت های ملی وبین الملی اشتراک و ازطرف مردمش بنام”بلبل افغانستان”ملقب گردید، مخصوصاٌ در شبهای بزرگداشت از استقلال کشور همیشه در کپ وزارت زراعت کنسرت اجرا مینمود و در آن ایام آهنگ های هنرمندان معروف هند را خیلی مقبول کاپی میخواند، مخصوصاٌ اهنگ فیلم پاکیزه را چنان مقبول در شبهای جشن اجرا مینمود که گویی لتا منگیشکر هندی درحضور مردم افغانستان میسراید.
این بلبل خوش خوان هنر موسیقی را ازدل وجان دوست داشت و دارد، از دل وجان برای مردمش میخواند.
خانم ناهید ازجمله زنان سرکش و آزاد کشور ما میباشد که هیچگاه دروازه مقامات را نکوفت ، لقب ومدال تقاضا نکرد . او چون موج ساحل آرام در بحربیکران موسیقی شنا میکرد، در نواخت الات موسیقی نیز دسترسی کم نداشت، موزیک ادکادمیک را میدانست، پنجه هایش با نواختن بسیار آلات آشنا بود.
این شخصیت صبور در راه هنر صبورانه خدمت کرد، درهنرنمایی چون باد ذود گذر بهاری نبود، او موسیقی را همیشه چون بهاران، شگوفان نگهداشت و متیقین بود که هنر برای مردم ودرخدمت مردم باشد نه درخدمت مقامات…. هر انچه مردمش برایش گفت و بلبل افغان اش نامیدند ، او به دیده قبول کرد.
خانم ناهید درخانواده هنرمند زاده شده بود به ماهیت هنر موزیک، آواز می فهمید و روی همین دلیل درجامعه افغانی تا امروز هنرش زنده است.
ناهید میگوید” هرگاه هنرمند ازچشمه موسیقی یک جرعه با صداقت نوشید، پاس آنرا دانست وهنر رابخاطر شاد کردن دلها درخدمت مردمش قرارداشت او همیشه زنده است وهنر نیز در وجودش مانند خون جریان پیدا میکند، تا اخرین رمق حیات با او زنده است.
ناهید به موسیقی عشق دارد وتا زنده است عاشق هنرش خواهند بود. فامیلش نیزدرموسیقی افغانستان خدمات زیاد انجام دادند. خواهر بزرگش خانم زرغونه آواز میخواند و برادرانش نوزندگان خوب کشورما بودند.
خانم ناهید سفر های هنری زیاد به کشور ایران، هند، تاجکستان، ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان وروسیه “ماسکو” داشت و مورد استقبال تماشگران آن زمان قرارگرفته است.
هنرمندان مورد علاقه خانم ناهید ، محترم حاجی هم اهنگ، محترم احمد ولی واز جمله خانم ها به اواز خواهرش زرغونه و خانم ژیلا علاقه داشت وتا حاال اهنگهاتی شان را میشنود.
از هنرمندان خارجی به آواز کتا منگیشکر، طعلت محمود، ایمنکمار را دوست دارد.
خانم ستاره ناهید با جناب محترم باقی طرزی ازدواج نمود، دارای سه فرزند “ذکی جان، عبدالربی ، عبدال اکرم پسران رشید خانم ناهید میباشند.
فرزندانش به هنری علاقه و استعداد دارند اما مانند مادرشان بنام هنرمند درجامعه نمی خوانند و معرفی نشدند.
خانم ناهید مانند سایر هموطنان ما دراثرحوادث جنگ وطن را ترک نمود، در سال 1990 به پاکستان رفت وبعد به کانادا مقیم گردید. فعلاٌ با فرزندانش در شهر تورنتو کاناد زندگی دارد.

ادامه خواندن معرفی خانم ناهیدهنرمند افغان

درباره قتل سید حامد نوری

با تاسف در ماه مبارک رمضان انسان شریف وباقضلیت بی رحمانه بقتل رسید.
سید حامد نوری در عمر پنجاه سالگی قرار داست وی از مدت بیشتر از بیست سال دربخش های خبری رادیو وتلویزیون ملی افغانستان فعالیت نطاقی داشت. همچنان عضو فعال اتحادیه ژورنالیستان بود و به صفت معاون آن اتحادیه ایفای وظیفه مینمود.
نوری به حیث آموزگار درمرکز تربیه ژورنالستان بنام “نارون ” در شهر کابل مصروف تربیه نطاقان وخبرنگاران جوان برای سایر رسانه جمعی کشور بود.
نوری درشهر کابل در مصوون ترین ساحه یعنی بلاک 54 مکروبیان اول زندگی مینمود، درمقابل بلاک 52 بقتل رسید.
قتل ژورنالستان از 2002 تا اکنون ادامه دارد. زیرا دولت هیچگونه اقدام جدی در باره قتل فرهنگیان نه نموده است.
در طی چند سال ما شاهد قتل شیما راضایی، ذکیه ذکی، شکیبا سانگه اموج، اجمل نقشبندی، سلطان سادی واکنون سید حامد نوری بوده ایم. درباره قتل های ذکر شده هیچ عمل کرد دولت ازطرف دولت دیده نشده است.
جنایتکارن سیاه دل یک درخت برومند فرهنگ را قطع و در ماه مبارک رمضان خانواده نوری وتمام فررهنگیان کشور را به سوگ او فرا خواندند.
او را بعد از چندین سال در ماه اپریل سال روان در شهر فرانکفورت المان ملاقات نمودم. وی برای نسل جوان و ژورلیستان آینده کشور آرزو های بزرگ داشت ، اما باتاسف آن درخت پرشگوفه وپرآرزو با دستان سیه سیاه دلان وحشیانه وبی رحمانه بقتل رسید.
امروزط که روز عید فطر را مسلمانان جهان تجلیل میدارند ، بدبختانه در کشور ما عیدی وجود ندارد، جز ماتم قتل های بیرحمانه مانند قتل نوری که فرزندان ،همسر وخانواده در ماتم نشسته اند.
من بحیث همکار دیرین او خود را به غم آن انسان ادیب و ژورنالیست فعال شریک میدانم. برای وی بهشت برین استدعا نموده به فامیلش صبر از خداو ند میخواهم .

فعالیت های هنری وحید قاسمی

افغانستان سرزمین زیبای ما دارای فرهنگ مختلف،زبانهای مختلف ونزادهای مختلف بوده که برنگینی وغنای کشور ما افزوده است. وطن زیبای ما با همان فرهنگی ونژاد رنگینش دوستداشتنی است. از گذشتگان ما حماسه های فراوان باقی مانده است.
در ماه جون سال روان که به مناسبت سالروز تولد محترم وحید قاسمی مطالب از دیدگاه هنرمندان معروف کشور درمورد کار ، فعالیت و تلاش های پر ثمر قاسمی عزیز نوشتم و به همکاری دوستان ادیب در سایت فردا بنشر رسید از فعالیت های که جناب قاسمی در نظر داشتند ، اطلاع حاصل نموده بودم. خواستم یکبار دیگر مزاحم جناب قاسمی گردیده ، فعالیت های جدید شان را به سمع خواننده عزیز برسانم.
دست بنده حقیر بدامن این ستاره درخشان هنر کوتاهی میدارد. اما از جناب قاسمی سپاسگذارم که باگسیل ایمیل بامن تماس برقرار نمودند و مطلع گردیدم که ایشان در افغانستان در ولایات شمال وشمالغرب مصروف پژوهش وتحقق میباشند. از اثر ایمیل ایشان سری به سایت بی بی سی زدم و از برنامه مجله فرهنگ که راپوتر بی بی سی با محترم وحید قاسمی وهنرمندان بدخشان مصاحبه ای انجام داده بود، مطالب زیر را نوشتم.
همان طوریکه پدر بزرگ شان ” مرحوم قاسم افغان” قافله هنر اصیل افغانستان را با امانت داری بدوش داشتند، خوشبختانه فرزند دامان آن خانواده هنری این قافله را به قله های بلند در سرزمین خورشید خواهند رسانید. الهی همیشه موفق باشند تاهنر های بومی وفلکور سرزمین ما مانند خورشید بدرخشد وماندگار شود.
در گذشته از بزرگان شنیده بودم که بعضاٌ خانم ها بعد از مرگ شان در قبر ولادت مینمودند، اما جز افسانه برایم بیش نبود. از مصاحبه راپورتر بی بی سی که با هنرمندان بدخشان آن سرزمین حماسه ها وترانه صورت گرفته بود، با موسقی بومی وحماسه گورغلی آشنا گردیدم.
آهنگ گورغلی که درنوع خود یکنوع حماسه سرایی مردم بدخشان را تشکیل میدهد، یک واقعیت تلخ ودرناک خواهر بدخشی ما رااز رویداد فرون قبلی آگاه میسازد ، آن خواهر بدخشی ما وضع حملش را از برادرش که شخص متعصب بود پنهان نمود واز خداوند یکتا مرگش را در خواست کرد. اما خالق یکتا چیزرا که بخواهد قدرت افشای آنرا دارد.
پسر گور زایی بعداٌ از طرف مردم بنام گورغلی کسب شهرت کرد و تا امروز مردم بدخشان نام او را در حماسه سرایی و یاد “گورغلی ” را زنده نگهداشتند و واقعیت تلخ زندگی او را سینه به سینه برای فرزندان شان باز گو کردند.
وحید قاسمی این فرزند گران مایه سرزمین خورشید که مصروف پژوهش میباشند در اثر تلاش و پژوهشش او این واقعیت تا رسانه های بیرون مرز رسید، امید جناب قاسمی قصه ها وروایت های گور غلی را ثبت تاریخ هنری نموده و در موزیم هنری که در نظر دارند بدسترسی نسل های آینده بگذارند. سرزمین ما دارای واقعیت ها افسانه های جالب وفلکور رنگین میباشد که بعصی واقعیت ها تا حال برای مردم بیان نشده است. صرفاٌ از بزرگان محل ویا ولایت سینه به سینه برای فرزندان انتقال گردیده است . چه بهتر که روی همچو آثار کار دقیق صورت بگیرید وتا به مرور زمان نابود نشود و برای نسل آیند سپرده شود. در این راستا از خردمندان چو وحید قاسمی وتیم ” گروپ” هم کار وهم سفر شان سپاس گذاریم که در جمع آوری این گنجینه های نایاب هنری تلاش مینمایند. موفق باشند تا از مساعی ایشان از گنجیهنه فرهنگی وهنری تمام ولایات کشور مستفید ومطلع گردیم. برای شنیدن مصاحبه به سایت بی بی سی مراجعه شود.

یاد ازنثار فریاد

ژورناشت ها پیونده دهنده روابط انسان با اجتماع وگیتی پهناوراند.
ژورنالیزم یک دبستان بزرگ و پرورش دهنده استعداد های خلاق بشر درخدمت بشرمیباشد. هرگاه فردی از آن چشمه سارزلال محبت و انسانیت جرعه ئی نوشید مشعل فروزان برای جامعه، وتحکیم دهنده روابط انسان با انسان، انعکاس دهنده واقعیت های تلخ وشیرین جامعه روی داد های سیاسی،اجتماعی، ادبی وفرهنگی میباشد.
ژورنالیستان صدیق حک کننده حوادث، از تراوش قلم شان در جراید اند ویا برملا کننده حوداث جهان، جامعه ازطریق رسانه های جمعی برای مردم میباشند.
ژورنالیسزم شاهینی راستین عدالت اجتماعی است که درهرگونه حوادث با دو بال پرفیض (قلم وسخن ) تعادل را برقرارمیسازند. مطالب را صادقانه به سمع وچشم مردم میرساند…آنها زندگی جاویدانه دارند.
روی همین دلیل شما عزیزان را به یاد پروگرام های جوانان رادیو وتلویزیون افغانستان می اندازم که پردیوسر، گوینده، دایرکترآن زنده یاد “نثارعلی فریاد “بود.
نثارعلی فریاد فرزند غلام علی فریاد درسال 1325 درشهرکابل متولد گردید وبرای کسب تحصیل بعد از ابتدائیه به لیسه حبیبه رفت او در دوران لیسه حبیبیه هم دست به کارهای ژورنالیستی ازاستعداد خوبی نوشتار وگفتار برخورداربود روی همان علاقه مندی واستعداد، شامل پوهنحی ادبیات رشته ژرونالیزم گردید.
زمانیکه دیپلوم اش رااخذ کرد، آزروداشت به رادیو ویا دریکی از روزنامه ها و جراید شامل کار گردد، مگر ریاست احصاحیه مرکزی او را خلاف آرزوهایش به انجمن تاریخ معرفی وتقررحاصل نمود.
نثارفریاد آنچه دردرزهنش داشت انعکاس دهنده حوادث جامعه برای مردمش بود تلاش خود را توقف نداد و راه خودرا پیدا کرد، عضوفعال روزنامه کاروان گردید. مگرقله آخر آرزوهایش را هنوز نه پیموده بود.
درسال 1353 خورشیدی بنابر افزود پروژه انکشافی تلویزیون درتشکیل عادی رادیو افغانستان زمینه جذب ژورنالیستان آماده گردید. یک روزحوالی ده قبل از ظهراورا دردفترکارم ملاقات کردم . درآن وقت من ماموراستخدام رادیو تلویزیون بودم.
درتقرروی با استفاده کمبود تشکیل رادیو اقام کردم.
با خون سردی پذیرفت وبا شوخی پرسید آیا در آینده ازبورس ها ی تلویزیون مستفید میشوم ؟
با تشکر وخنده صمیمانه که خصلت زاتی او بود، دفترم را ترک گفت. چندی بعد مراحل تقررش تمام شد ونثاربا همان کرکترعالی، انسانی وبابرخورد محبت آمیزهر روزصبح حین امضای حاضری با شوخی ازمن راجع بورس ها می پرسید.
اومتصدی برنامه های جوانان رادیو بود، برنامه جوانان رادیو را زنیت و ابتکار بخشید وتلاش،پشت کار او درتهیه برنامه هایش مشهود بود. اوازاستعدا خارق العاده ژونالیستی برخوردار بود زمانیکه پروژه تلویزیون اماده نشرات امتحانی گردید، نثار اولین برنامه جوانان را با ظرافت، ابتکار به سویه خیلی عالی برای هم وطنانش پیشکش نمود. بلی جوانان شهر کابل ازآن پروگرام فیض برده آن پروگرام فیض بردند
او کارمند خیلی صادق، پرتلاش وخیلی مصروف، شب وروزدر فکرتتبع وپژوهش بود، مطالب مفید وآمورزنده مطابق زوق جوانان تهیه مینمود، زیرااوعاشق نوآوری وابتکار بود.
وچنین عقیده داشت “یک پردویوسرباید حیثیت معلم را داشته باشد تا درس جدید افکار جدید برای بیننده – خود پیشکش کند وبینندگان را به تماشای برنامه فرا خواند.”معلم خسته کن برای جامعه خود نباشد”
بلی قله آرزو هایش هنوز فتح نکردیده بود. یکروز دو قطعه فوتواش تقاضا کردم….. درچشمانش برق خوشی میدرخشید و فردا با فوتو هایش بدفترم آمد وصیمانه ازمن پرسید آیا این فوتو بخاطربورس است؟
نمیتوانستم برایش واقعیت را بگویم زیرا راز داری دروظیفه جزازاحکام قانون بود. دیدم خیلی مایوسانه بسویم مینگرید ..برایش گفتم اگربرای بورس باشد یا نبا شد چه تاثیر درزندگی تان وارد میکند.
گفت : بسیار، زیرا من تشنه آموزش هستم، میخواهم زیاد بدانم وزیاد برای دیگران بفهمانم، زیرا جامعه ما بسیارنیازمنداست.حس مردم دوستی ووطن پرستی دروجودش خلاصه شده بود وتمام احساساتش را در برق چشمانش به نمایش میگذاشت.
درهرحال در گروپ 15 نفری کارمندان رادیو برای پرورش پرودیوس، ودایرکت دربخش های تلویزیون عازم چاپان گردید وباردیگربرای مدت کوتاه عازم المان شد . هربارکه از سفربرمیگشت با یک دنیای جدید تفکر واندیشه ابتکاری جدید در خدمت مردمش قرار میگرفت. وعقیده داشت که سرنوشت اوبا جوانان کشورش گره خورده است “خدمت، مسوولیت وجدانی اواست”.
اوعقیده داشت باید بااستفاد ازفرصت جوانان را باروحیه عالی وطن پرستی، انسان دوستی از طریق نشرات تلویزیون که خوبترین وسیله رایگان برای جوانان وطن بود، خدمت نماید. او میگفت هرگاه با استفاده ازاین فرصت برای رشد جوانان زحمت نکشم، د حقیقت بر جوانان جفا وبرجامعه ووطن خود خیانت کرده ام زیرااین خانه مشترک به فرد فرد ازجوانان تعلق دارد.
نثارفریاد را یکی از پرتلاش ترین ژورنالیست درساحه کارم یافتم اوهیچ وقت ازخود راضی نبودهمیشه در پژوهیش بسرمیبرد تا خودرا تکمیل نماید. روی همان تلاش وزحمت خود را به قله آخرآرزوهایش که نطاقی سرویس اخبارشب بود، نیزرسانید.
فریاد برنامه جوانان به فریاد نطاقان مبدل گردید.
حالا که چندین سال ازنبود نثار فریاد میگذرد پژواک صادقانه اوهمیشه درگوش هموطنانش طنین اندازاست با تاسف که جسما ً امروزدرمیان نیست.
با ازدست دادن هرفرد فرهنگی، که پیام آور واقعیت ها وبرملا ساختن درد های اجتماعی اند، کمبود شدید حس میگردد.
امروز وطن ما به نثار …ونثار ها ضرورت دارد تا بازحمت وتلاش بازتاب دهنده واقعیتها ومعلم راستین جامعه باشند.
نثارفریاد به ابدیت پیوسته است، ظاهرآ فریاد او خاموش گردیدمگردرواقعیت فریاد او، با ارمغان هایش، با ابتکارات چشم گیرش با صدای پرمحبتش که درهر برنامه جوانان، مردمش را مخاطب قرارمیداد خاموش نشده وهنوزهم درگوشهای مردم ما طنین انداز است.
فریادش رااز فرزندانش چون : نیلوفرفریاد ،مصطفی فریاد،مرتضی فریاد خواهیم شیند، زیرا “پژواک پدری چون نثار “پیام محبت انسان دوستی ووطن پرستی را در گوش فرزندانش زمزمه نموده است، باروح عالی انسانیت که خواسته اوبود ایشان را ژواک داده است.
افتخاربی پایان به مادری چون نجیبه فریاد که توانست کمبود ونبود شوهرش برای فرزاندنش با محبت سرشارتکمیل نماید.
با سطرچند یادی ازهمکارعزیز- زنده یاد ” نثار فریاد” نمودم تا درخاطره ها جاویدان باشد ازبارگاه ایزد متعال برایش استدعای رحمت مینمایم.
وبرای فامیلش صبرجمیل آرزودارم، روحت شاد باد.

بمناسبت تولدمحترم سیاه سنگ

حجـــــرالاســــــــود

نويســـنده: مـــاريا دارو

صبور در فرهنگ وادبيات فارسي بمعني صبر وشکيبايي است و “حجــرالاســود” واژه ييست از قاموس و فرهنگ عظمت، بزرگي ومبرا از هرگونه آلوده گي دنيايي. انساني در قالب اين دو نام پر مهفوم نمايانگر شخصيت بزرگ، نجابت، شرافت و شفافيت چون صبورالله سياه سنگ ميباشد. اين نويسنده توانا، شاعر با احساس و مردمي، ارزيابي کننده آثار ادبي و مترجم خلاق جناب سياه سنگ قابل ارج گذاريست.

با او از وراي نوشتار ادبي، تبصره هاي سياستي واشعار نابش معرفت داشتم. اين فرزند صديق و روشنگر جامعه سنتي ما مانند هزاران انسان نجيب و خدمتگذار ديگر از چنگ زورگويان دوران به خطا نرفته است و بخاطر منعکس ساختن واقعيتها، قلم توانايش در قيود خامه روزگار فرو نرفت و در بند اسارت عقيده ناميمون سياست جاري زمان مقيد نگرديد، شفافيت گفتار و نوشتارش آلوده گي روزگار را نپذيرفت، چون فولاد آبديده آبديده ترگرديد و با قامت استوار در موضعش مستحکم ايستاده گي نمود.

او مانند هزاران انسان ديگر ميهن ما درد بي عدالتي و محبت انسان دوستي را در سينه حمل کرد و به جرم گفتن و نوشتن حق بر باطل، روانه زندان گرديد. در زير چکمه هاي زندان، اين سياه ترين خانه قدرت طلبان مورد استنطاق قرار گرفت. اما قامت رسايش در شکنجه گاه دوران خميده نشد و سر به آستان قدرت خم نکرد واز عقيده خويش شجاعانه دفاع نمود.

او منحيث يک ژورناليست صديق و وفادار به آرمان هاي مردم بي دفاع وطنش چون کوهپايه هاي پامير بلند واستوار باقي ماند و چون آفتاب درخشان درخشنده تر گرديد و در قلب هموطنان نامش را براي ابد حک نمود. مردم کشور ما او را با نگارش واقعيت هاي جامعه، با سرودن اشعار نابش بنام شخصيت بزرگ فرهنگي مي شناسند. بنده نيز وي را منحيث يک شخصيت بزرگ فرهنگي از ساليان طولاني ميشناسم واز قلم توانايش فيض برده ام، مگر اقبال ديدار او را در شرايط دشوار کشور نصيب نگرديدم.

در اثر دگرگوني ها وتغييرات سياسي اوضاع نا بسامان کشور فلاخن تقدير همه مردم ما را در هر گوشه اين کره خاکي پرتاب نمود و همه عزيزان در هجرت بسر بردند و براي مدتي از همديگر بي اطلاع ماندند.
با بوجود آمدن کمپويتر وانترنيت از وسعت زمين وزمان کاسته شد وبا دسترسي به اين تکنالوچي مدرن گمگشته گان، پيدا و دوستي ها برهم خورده دوباره پيوند عميق پيدا کرد.

ينده با مطالعه مضامين که از تراوش قلم صبورالله سياه سنگ در سايت هاي مختلف هموطنان ما منعکس گرديده بود به ادرس جناب شان ايميل فرستادم. او با گرفتن ايميل، فوراً برايم تلفون کرد با مسرت اطلاع حاصل کردم که در يک کشور و در يک ايالت زندگي داريم. وي با همان بزرگي و صبوريش وعده ملاقات را برقرار کرد و با همسر عزيز و اطفال نازنينش در محل وظيفه بديدنم آمد.

در اولين ديدار او را به بزرگي کاينات و با پاکي حجرالاسود و با شفافيت چشمه سار آدميت و پاکتر از آب زلال يافتم. آنچه که در مورد شخصيت آن جناب تصور کرده بودم بزرگتر از آن بود. او با بزرگي نويسندگان معروف جهان چون ماکسيم گورکي، تولستوي، داستايوسکي، بالزاک، ويليام فالکنر، چخوف وغيره بزرگان جهان در برابرم قرار گرفت و با محبت سرشار از انسان دوستي نوازشم داد.

بعد از همان ديدار از صحبت هاي عالمانه و محبت و بشر دوستي او بيشتر مستفيد گرديدم. هر کشور جز يي از کره خاکي است بزرگي وعظمت هر کشور به فرهنگيان آن تعلق دارد که با تراوش قلم شان سرزمين آبايي شان را براي جهانيان معرفي ميدارند. کشور ما با داشتن فرزندان صديق، ژورناليستان روشنگر، نويسندگان شهير چون دکتور صبورالله سياه سنگ شهرت جهاني کسب نموده است.

قهرماني افسران آزاده، جنگجويان جسور و سربازان سر بکف، فرهنگ پرُ بهآ، معرفي آثار باستاني، عظمت و بزرگي هر کشور به نويسندگان صديق و ژورناليستان پاکي که در هيچگونه شرايط نابسامان تحت تاثير حوادث قرار نگرفته و واقعيت ها، کمبود ها وکاستي هاي جامعه را بدون سانسور و تصرف بمردم شجاعانه انعکاس داده اند، نيز در جمع قهرمانان بشمار مي آيند که از اين نوع قهرمانان سر بکف و قلم بدست در کشور ما زياد سر بلند کرده اند.

در گذشته ها بسياري از همچو نويسنگان و شعراي نامي گمنام از ميان ما رخت سفر برتن کردند و در نبودن شان ياد ايشان گرامي پنداشته ميشود.

با سپاس از فرهنگ دوستان عزيز چون محترم ايشور داس نويسنده معروف هموطن ما که در تقدير شخصيت هاي فرهنگي همت گماشته اند و تقاضا دارم سلسله اين تقدير ها ادامه پيدا کند تا بزرگان فرهنگي و ادبي، شخصيت هاي تاريخي و دانشمندان در طول حيات شان مورد تمجيد وستايش قرار گيرند واز قدرداني و حرمت ديگران نيز بهره ببرند.

در اخير براي محترم دکتور صبورالله سياسنگ که قلم تواناي شان نه تنها در فرهنگ متعلق بکشور ما بلکه در ترجمه آثار نويسندگان بزرک جهان کسب شهرت نموده است، عمر طولاني، صحت وسلامتي ميخواهم تا در برملا ساختن واقعيت هاي تاريخي، مخصوصاً “و آن گلوله باران بامـــداد بهـــار” در باره قتل خانواده سردار محمد داوود و هزاران رازهاي سرپوشيده ديگر مردم را با همان صداقت و امانتداري در جريان قرار بدهند واز نوشتار ايشان همه مردم در روشني قرار گرفته و براي نسل آ ينده نيز حوادث کشور چون آيينه شفاف باشد.

صبورالله سياه سنگ! قلم تان سبز وعمر تان طولاني باد.

درباره استاد رفیق صادق

استاد رفیق صادق، صداقانه رفیق همگان بود.

نبود هرانسان برای خانواده و دوستانش، ضایعه ایست جبران ناپذیر.

اما نبود یک هنرپیشه چون استاد”صادق” را میتوان ضایعه ملی شمرد.

حق گرامی داشت، استاد برگردن تمام ملت ما است.

استاد صادق را نه تنها هنرپیشه بلکه هنرآفرین باید گفت. او در آفرینش درامها، داستانها ودیالوگها قلم پرتوان داشت. درشرایط بس نا بسام سنتی عاشقانه هنرنمایی کرد، درآن روزگار هنرنه تنها قابل پذیرش همگان بود، بلکه سنگهای بی عدالتی، معیوبین قدرت، بنا برعدم درک شان ازهنر، هنرپیشه را تقدیر واستقبال مینمود.

مگر او موانع را نمی شناخت، ازتنگ نای بی عدالتی ها عبورکرد، تا قله های شامخ افتخاررسید. هنرپیشه تیاتر، مترجم عواطف بشری است. استاد واقعاٌ ترجمان توده های افغانستان بود.

استاد رفیق صادق استعداد خارق العاد داشت. استعداد، پشت کار، تلاش های شبا روزی وی ترازوی سنجش نمی پزیرد.

زندگی او با هنر گره خورده بود، هنرتمثیل مانند خون در رگ رگ وجودش جریان داشت. توقف نمیکرد وسرحد نمی پذیرفت.

صادق عزیز از میان توده ها برخاست وتا آخرین رمق حیاتش با توده ها بود، خدمات بزرگ در روشنگری جامعه سنتی ازطریق رادیو، تلویزیون، تیاتر وسینما برای مردمش انجام داد.

استاد کلمات را ظریفانه استمال میکرد، آدم های مثل من نمیتوانست به آسانی درک نماید. زیرااستاد در ادای جملاتش، ادبیات عامیانه بسیار به ظرافت استفاده مینمود.

در رابطه به کارهای هنری وخدمات ارزشمند استاد، قلم بنده خیلی ناتوان است، تا بروصفحه نیش زند. اما منحیث همکار نزدیک او به خود اجازه میدهم، حق گران که برمن دارد، با صداقت بنویسم.

استاد، در برخورد با بالا دستان، وزیردستان یکسان بود، کلمات که ازدهن استاد فرو میریخت، درهرحالت کمیدی بود.هیچ گاه عبوس وامرانه نبود، هرگاه ممثلین خلاف میلش تمثیل میکردند، صورتش گل میزد، اما زبانش حرف تنبیه را نمیدانست.

محجوبیت، محبوبیت، صداقت درچهره این مرد نشاد آفرین موج میزد.

آواز او رااز رادیو شینده بودم. اما هرگز اورا ندیده بودم. درسال 1350 هجری شمسی منحیث ممثل در رادیو افغانستان “اداره هنر وادبیات” همکاری بنده آغاز گردید.

اولین روز که اورا دیدم، فکرکردم، داستانهای دنباله دار رادیو را میشنوم.

اندکی بخود تکان دادم، در حضورش قرار داشتم.

شخصیت لبریز ازعاطفه، چهره صمیمی، با ادای کلمات مردمی، برخورد صادقانه بالاآخره رفیق بود” رفیق صادق ” بود.

خشونت را نمی شناخت. آمر اداره بود، مگر حیا حضور آنقدر براوغلبه میکرد، هیچ یک از ممثلین نمیگفت، چرا؟

ازاستاد خاطرات زیاد و شیرین برای هریک همکارانش بجا مانده است. برای ملت افغانستان کارنامه های بزرگ هنری او آثارجاویدان است. برای نسل های آینده کشورما مکتب بالنده هنری که راه او را تعقیب نمایند، باقی مانده است.

هرهنر پیشه تیاترمیتواند، برای تحریک نم زدن چشم ها جملاتی را استمال نماید، کارچندان دشوارنیست، اما کمیدین شدن وخنداندان تماشاچیان کار دشواراست. دردنیا پهناورهنرتیاتر درسطح جهان هنرمندان زیاد آمدند، هنرنمایی کردند، ورفتند. اما کمیدین های دنیا به شمار انگشتان ما بودند. ارجمله یکی آنهم استاد” رفیق صادق” درسرزمین طوفان زای افغانستان بود. جایگاه او درکشورما خالیست وشاید دیگر رفیق صادقی آفریده نشود. روحش شاد وخاطراتش گرامی باد.

غم روزگار

غم روزگار
ای دوستان شمع شبستان من کجاست – مهر منیر کلبه احزان من کجاست
سیر هوای باغ وبهارم پسند نیست – نخل امید و باغ وگلستان من کجاست
گل زد جگر زحسرت غم های روزگار – تیمار زخم این دل نالان من کجاست
در راه انتظار مرا دیده شد سفید – رونق فزای دیده حیران من کجاست
بی رونق است زندگی ام بی جمال دوست – درمانگر وطبیب من وجان من کجاست
افتاده ام به ورطه امواج بحسر عشق – آنم دهد نجات از این آن من کجاست

شعر زیبا از جناب محترم اسحق ثنا میباشد

تجاوز جنسی

آیا منعی تجاوزجنسی را میدانید؟
تجاوز در حرم شخصی هرشخص با پاسخ بلالمثل جواب ارایه شده است. اما بدبختتانه در تجاوز ایکه بالای خانم ها در کشور های عقب ماند صورت میگیرید، پاسخ بجز خموشی ندارد.
افغانستان سرزمین که از طرف حاکمین نغمه دموکراسی خوانده میشود وازطرف دیگر تعصب و پیروی از مسایل سنتی زنان را در شنکجه روحی وجسمی قرار داده است.
در کشوری که فریاد زنان شنونده ندارد، صدا در گلوی شان خفه میشود اما همان افراد ایکه زیاد تر از فرهنگ سنتی استقبال میدارد بیرحمانه بانوان عزیز را مورد خشونت، لت وکوب و تجاوز قرار میدهند. با تاسف خبر شرم اورد ملا متجاوز را چندی قبل رسانه های افغانی منبی برتجاوز بالای دختران زیر سن انتشار نمود و علت انتشار قضیه حامله شدن دختر 13 ساله ای بود با خواهر کوچکش وهم قطاران دیگرش یکجاه مورد تجاوز یک ملا در یکی از ولایات افغانستان قرارگرفته بودند.. در اثر این عمل شرم آور از طرف حاکمین هیچ اقدام بر مجازات ملا نگردید.” کفر که از قبله خیزد کجا ماند مسلمانی”… در این هفته خبر شرم اور دیگر از طریف تلویزیون بی بی سی انتشارگردید. هشت تن از مردان نرغول بالای دختر معصوم دسته جمعی تجاوز نمودند. در مقابل این عمل زشت هیچ مرجعی اقدام قانونی نکرد. اما خوش بختانه یک برادر شریف هموطن حاضر گردید تا باآن دختر معصوم ازدواج نماید. همه تعنه ها وتوهین مردم محل را بنابر بیگناهی آن خواهر هموطن نا ندیده گرفت. دورد بر آن برادر عزیز که یکقدم از فرهنگ عقب مانده سنتی پیش تازیدند. این عمل مثبت برادر گرامی را تهنیت میگویم.
بدبختی زنان در کشور مااز حد فزون گردیده است . در گذشته ها بیاد دارم که اگر مردی مرتکب چنین جنایت میشد ، دختر ویا خواهرش که بازهم یکزن بود در مقابل جنایت وی به بد داده میشد این فرهنگ عقب ماند هیچ دردی را دوا نمیکرد جز ظلم دیگر بالای یکزن دیگر بود.
هموطنان عزیز هرگاه این نوشته را مطالعه میدارید، لطفاٌ در سایت بی بی سی فارسی بخش افغانستان بروید وآواز آن دختر معصوم وشوهر گرامیش را بشنوید.

فوتوی مراسم تشیح جنازه مرحوم مهریار هنرمند معروف افغان

رحیم مهریار هنرمند معروف افغانستان
دوستان عزیز یکزمان را بخاطر داریم که صدای مرحوم مهریار گوشهای ما را نوازش میداد. اما با تاسف امروز تصاویر را نگاه میکنید که او دیگر خموشی اختیار کرده است، غبار اندو چهره خانم پرستو مشعل ترنم موسیقی افغانستان وفرزندان عزیزش را پوشانیده است همچنان در چهره هنرمندان وفرد فرد افغان آن تاثر دیده میشود.
حانم پرستو عزیز قامت بلندت همیشه بلند باد .هموطنانت دراین ضایعه بزرگ با تو یکجا سوگدار اند. روح مهریار عزیز را شادوبهشت برین برایش ارزو میدارم .

آخرین دیدار ماریا با فقتید مهریار

رحیم مهریارفرزند ملامحمد درماه اپریل 1955 دررکاخانه شهرکابل دیده بدنیا گشود پدرش مرد متدین وازنعمت سودا برخورداربود، مدت طولانی با اهلیت وشایسته گی درانحصارات دولتی واتاقهای تجارت ایفای خدمت نمود. اویکدختربنام پشتون وپنج پسر) داشت.
مادرمهریا خانم خانه بود ودرتربیه تحصیل فرزندان شدیداٌ تلاش مینمود.
فامیل رحیم مهریا با هنرمندان رابطه نزدیک داشتند معمولا دوستان هنرمند درمنزل شان هنرنمایی میکردنداما نسبت آنکه مادرگرامی شان ازهفت پشت سادات بود برای فرزندانش درآن شرایط عقب مانده سنتی اجازه هنرنمایی را نمیداد. مهریا درسن پنج ساله گی درکودستان همیشه با کودکان هم سن وسالش ترانه میخواند وازهمان آوان کودکی به هنرآواز خوانی علاقه فراوان داشت.
مهریا را میتواند یک هنرمند سنت شکن درفامیلش نامید. زمانیکه مهریاردربوستان هنرگام گذاشت رنج زیاد رامتحمل گردید. رنج اوتنها درخانواده خلاصه نمیشد بلکه دراجتماع باآنکه تعداد معدود جوانان هم سن وسال اودرآن زمان به هنرروآورده بودند،اماهنوزهم جامعه برداشت مثبت درمورد هنرمندشدن نداشت. بدبختانه درآنزمان رادیو- تلویزون یگانه ارگان نشراتی درافغانستان بود، استدیوهای شخصی به ندرت فعالیتمینمودند.فعالیت دستگاه های شخصی ازطرف درباریان تحت فشار و سانسورحکومتی قرار داشتند بناٍ هنرمندان تنها ازطریق رادیوافغانستان به شهرت میرسیدند. افرادواشخاص که درراس آن ارگان قرارداشتند معمولا اشخاص مقرب ویا راوبط قوی بادربا داشتند.هکذارادیو، تیاتر، نشرات مجله واخباردرانحصاروابسطه گان ودربارشناسان قرارداده بودند. برای جوانان بیواسطه چانس چندان میسربنود. اما مهریارعزیربا پشتکار وتلاش، مشکلات فراوان توانست خود رادرردیف هنرمندان عصرش قراردهد.
زمانیکه مهریارازباغستان جووشه چیند هنرتحفه های بدامان مردمش هدیه کرد، صدایش دردلها چنگ زد.انحصارگران نتوانستند جلو پیشرفت اوربگیرند زیرا مهریا دیوار های موانع را شکستانده بود دیگر در قلوب همگان جاداشت. اودرمیان توده ها راهش را پیدا کرد وسرتاسر شور به آوازش علاقه مند گردید.
روی همین دلیل او تلاش کرد تا دررادیوبرایش کارتدارک نماید وبالاخره مدت طولانی در شعبات مختلف رادیو تلویزیون منحث کارمند رسمی ایفای وظیفه نمود.
اوانسان مصمم، خوش برخورد وجبین گشاده داشت وازتربیت فوق العاده بشردوستی برخورداربود. هیچگاوهیچ کارمند رادیوتلویزیون برخودخشمانه اوراندیدندوحرف زشت اورابیاد ندارند.
رحیم مهریاروبانونوریه، پرستو”مشعل ترنم”موسیقی افغانمسان ازدواج کردندوچهار فرزند بجا گذاشتند.
ازجمله دو دخترشان بخانه بخت رفته اند. یکدخترویک پسرشان تاحال ازدواج نکرده اند.
درمامی 2010 میلادی وی رادرمنزلش درکشورجرمنی ملاقالت کردم. همانطوریکه هجرت برای تمام افغانها مشقت وسرگردانی عرضه کرده است، مهریا وخانم پرستو نیزمشکلات خودرا در دیا هجرت داشنتند.
مهریا برایم دورای از مردم، دامن هنرو هنرمندان را زندان زندگی خواند.
درآغاز هجرت مشکلات زبانی،عدم جمعیت بزرگ افغانان، عدم دسترسی به آلات موسیقی وعدم موجودیت هنرمندان نوازنده پرابلم جدی اوراتشکیل میداد. ناگذیر رمهریار پرتلاش باپشتکارشباروزی خود کیبورد را آموخت تا مشکل نوازنده را مرفوقع بدارد. وی بعد ازیک سکوت هنری با آموزش کیبورددوباره بدامن هنر چنگ زد و تشنگی هنری اش را فرو نشاند.
جنگ درسرزمین بلا کشیده افغانستان تمام مردم عریزما را متضررساخت وعزیزان ودلبندان شان رادر خشم شعله های اتش جنگ ازدست دادند. درسال 1378 خورشید یکبرادرش 20 ساله مهریا بنام محمدنعیم در خدمت زیربیرق جام شهادت نوشید.
رحیم مهریارازهمچون خانواده متوسط وبا شهامت عالی سربلند کرد، راه های پر پیچ
وخم زندگی را با کوتل هایش طی کرد وبنیاد خانواده هنری را گذاشت. با وجود انکه مهریاردرقلب مردمش جاداشت ودرردیف همقطارانش درسطح عالیقرارداشت، هیچگاه سرازگریبان غروردرنیآوردبا همان فروتنی که جزکرکترعالی وانسانی، او بود تا آخرین لحظالت زندگی بامردمش بود وهیپگاه محبوبیت خودرا از دست نداد.
او هنررا مانند جانش دوست داشت وباتمام نیرودروجودش هنررا پرورش میداد. ازابتذال هنری سخت متنفر بود، هیپگاه هنرش رابخاطر مادیات بازای نساخت.
تاجایکه من اوراازمدتها پیش میشناسم، یکمردخوب وقابل احترام برای همسرعزیزش بود.زندگی فامیلی مهریاردرمحورتعادل حق شناسی واحترام بربانوپرستومیچرخید همچنان یک پدربسیارعزیزومهربان برای فرزندانش بود.
بانوپرستو که خود یک هنرمند مستعد وتوانا میباشد،درکنارشوهرفقیدش دردیارغربت صدای تبله سرود ارمونیه ونوای تارخموش نساختند. آن زوج هنری راه خود را بار دیگردرمیان مردم شان بازکردند وموسیقی افغانستان را درکشورهای مختلف درگوش هموطنان شان رسانیدند و افغنستان را با هنرش والایش بمردم دنیا معرفی نمودند.
وای برما ملت آواره که تمام گنجینه هابی خوب فرهنگ وهنرخویش رادر آواره گی از دست میدهیم.
هنرمندان ازهرکتگوری که باشند پیام آورصلح وآشتی اند. نباید چراغ سبز پیام آور درجهان خموش گردد. درد ملت ما تنها جنگ نیست ما درد های عقب ماندگی فروان داریم که باید درسدد اصلاح آن کمرهمت ببندیم وبرای نسل نوین کشورراه بهتر رسیدن به ارمان های شان را فراهم سازیم.
نبایدهنرمندان عزیزما چه (آوازخوان،هنرپیشه تیاتروسینما،شاعرونویسند) در یرابر خشونت عقب ماندگی زندگی نمایند. امروز یک هنرمند بسیارتوانا وگرامی رااز دست دادیم وجایش برای همیشه درقلب ما خالی خواهد بود. آرزو دارم پرستوعزیزما این کمبود وضایعه رابا وجود خود وفرزندانش دوباره پرُنماید وچراغ سبرهنری مهریار عزیز توسط خانم و فرزندانش همشه روشن باشد.
بانو پرستوگرامی : میدانم کمبوداین ضایعه بزرگ فامیلی وهنری برشما خیلی طاقت فرساست اما شهامتی که شما دارید مادست ازدامن امید رها نمیکنیم. زیراامید همیشه انسانها رابه قلعه های شامخ آرزو میرساند. امیدوارم با این غم تلخ شانه بدهید مگرشانه های تان در زیر بار این غم خمیده نگردد، با شهامت از میان این غباراندوه برون رفته وتبسم همیشه گی ازلبان محو نگردد . ناگفته نباید گذاشت که جناب محمد کریم مهریار برادر محمد رحیم مهریاردرکابل نیز نیز یک هنرمند خوشاواز میباشد بدین وسیله این ضایعه بزرگ را برای او وفامیلش وکافه ملت افغانستان نیز تسلیت عرض میدارم. “روحش شاد باد”.

خبر مرگ مرحوم مهریار هنرمند محبوب کشور

هنرمند مشهورکشور به ابدیت پیوست
امروزمردم هنردوست وهنرمندان افغانستان بمرگ نا به هنگام حیم مهریار
هنرمند معروف کشورسوگداراند.
مهریاردارای صفات بس عالی انسانی بود، وی منحیث کارمند رسمی رادیوتلویزیون افغانستان برای مدت طولانی درشعبات مختلف وبخصوص مدیریت موسیقی ایفای خدمت نمود، درکنارماموریت رسمی عاشقانه سرود ودرحراست موسیقی افغانستان صادقانه رزمید. اومدت چهل درخدمت هنرقرارداشت ومدت بیست سال دردیارغربت هنرش را بازاری نساخت، بلکه بخاطرتوسعه وانکشاف موسیقی افغانستان خدمت شایان نمود. وی را میتوان ازجمله خوبترین غزل خوانان درجمع هنرمندان افغان حساب کرد.
رحیم مهریاردرای شخصیت خیلی عالی ودارای اخلاق خوب هنری بود. وی انسان آرام، متواضع، رفیق خیلی صادق ووفاداروهنرمند پرتلاش بود.
رحیم همسرخوب وپدرمهربان وبا افتخاربرای فرزندانش بود.
اورا فرد فردافغانستان دوست داشت، صدای نوازشگرش طنین لحظات شاد گوشهای هموطنان ما بود.
وی درانتخاب شعروکمپوزهایش سلیقه خیلی عالی داشت. با آنکه هنرمندان و کمپوزتوران ارجمند کشوربرایش کمپوزمیساختند. خودش نیزدست بلند درتهیه آهنگهای خود وهمسرش بانو پرستوترنم موسیقی افغانستان بوده است.
بنده درماه جون سال روان که سفری به اروپا داشتم،ازآقای مهریا وخانم پرستودیدن کردم . آقای مهریاربه استقبالم آمد وزمانیکه به خانه شان رسیدیم خانم پرستوازدیدنم استقبال شاینی نمود.
نشاد لحظه ها کوتاه وزود گذراست واقعاٌ قبول کرده نمیتوان که رحیم مهریار دیگردر جمع ما نیست.
بدین وسیله برای خانم پرستو، که جامه سوگ برتن دارد وفرزندان عزیزش، تمام هنرمندن وهنردوستان افغانستان این ضایعه بزرگ تسلیت میگویم وبرای مرحوم مهریاربهشت برین آرزومیبرم.
تورفتی مگرروح تو باماست
آن خصلت نیکوی تو با ماست
شبها که دربزم غزل چنگ میزدی
حنجره الماس وغزل گوی توبا ماست
” این صداست که میماند”

گفت وگی کوتاه با محترم گردش

به سلسله گرامی داشت ویاد ازگنجینه های هنری وفرهنگی کشوردراین شماره گفت وشنود ما را با آقای محترم نعمت الله گردش هنرمند محبوب تیاترکشورمطالعه میفرمائید.

تیاتردرکشورهای مختلف دشواری ها، فراز ونشیب های فراوان داشته است.

ایثاروفدا کاری هنرمندان دررشد وارتقاع تیاتردرهرکشورقابل قدردانی میباشد.

هنرمندان درجهان جهت آگاهی مردم دررابطه مناسبات فرهنگ سنتی و جا گذین ساختن فرهنگ جدید، مظالم اجتماعی وسیاسی را با ایثار وفدا کاری، هنرمنمدانه انگشت انتقاد گذاشتند وموفقیت های فراوان کمایی کردند.

رایج ساختن فرهنگ جدید، افشای سیستم غیرعادالانه جوامع بشری، تغیر فرهنگ کهنه وعقب مانده درجهان، بدون فداکاری هنرمندان تیاتردرزمان پیشن ناممکین بود.

هنرمندان با قبول رنج ها جامعه را برروشنایی کشاندند، کسانیکه خود ازسنتی بودن جامعه رنج درسینه داشتند، رنج مردم راازچهره های افسرده شان زدودند.

درآن زمانها که رسانه های جمعی خیلی محدود بود وبا اصلا وجودنداشت، تیاتر یگانه راه حل پرابلم های جامعه بود. تغیرذهنیت عامه بدون قبول فداکارهنرمندان ن ممکن نبود.

هنرمندان درهرجامعه مشکلات، رنجها وپرابلم های بخصوص خویش را داشتند.

عموماٌ درکشورهای جنگ زده، زمینه فعالیت برای تیاترمحدود میگردد. مگرقلم بدستان بخاطر تنبه جنگ آفروزان وبرای روشنکردن ذهن مردم بخاطر ویرانگری های جنگی، مظالم اجتماعی واقعیت هارا مینویسند. واقعیت هایکه ازتراوش قلم نویسنده حاصل میگردید، وجود هنرمندان را ضرورت و حتمی میسازد، تا ترواش قلم نویسندگان را با ظرافت هنری درتیاتر بازگو بدارند.

متاسفانه درکشورما برای احیای واعمارمجدد تیاتیر وتربیت هنرمندان، بعداز یک وقفه طولانی جنگ توجه جدی صورت نگرفته است.

تیاترافغانستان درطول تاریخ خود را به سینه کش کرده است. هرگاه فرد هنردوست ووطن پرست برای زنده نگهداشتن این گنج پربها اقدام نموده است، با سیلی نا امیدی ازطرف مقامات حاکم نوازش گردیده است.

اکنون که زمانهای تیره وتارک ازجهان رخت سفر برتن کرده است، اما با تاسف دوران ظلمت هنوزهم فضای این آیینه تمام نمای کشور را غبار آلود نگهداشته است.

هیچ گونه توجه برای پرورش هنرمندان واعمارمجدد تیاتر درسرتا سرکشور صورت نگرفته است. درحالیکه کشورما درگذشته هنرمندان با استعداد وخوب داشت، تیاترکشورما به سطح ملی وسطح منطقه ازافتخارات وموفقیت های بینظیر برخورداربود.

اکنون با گفت وشنودکوتاه با آقای نعمت الله گردش هنرمند تیاترکشور یاد آن روزگار را تازه میسازیم.

س) آقای گردش بفرمائید خودرا معرفی کند.

ج) نعمت الله فرزند خیرالله میباشم وگردش تخلص مینمایم.

س) آقای گردش آیا پرسیدن سال تولد برای تان آزار دهنده است؟

ج) نخیر…. اگر خود را چهارده ساله ویا نود ساله معرفی کنم، کدام تاثیر درحالت فعلی من نخواهد داشت. درسال 1947 میلادی درشهر کابل تولد شدم.

س) بد نیست اگر از دوره های مکتب وتعلیمات هنری ومسلکی تان تذکر بدهید.

ج) مکتب ابتدایه را درمکتب نمبر اول ذکور بی بی مهرو تمام کردم، برای آموزش مسلکی بمکتب میخانیکی کابل شامل گردیدم. با پایان رسانیدن صنف نهم مکتب میخانیکی کابل، شامل تخنیکم جنگلک شدم.

س) آیا در بخش های تخنیکی رسانه های جمعی افغانستان اشغال وظیفه داشتید.

ج) نخیر با دوازده سال تحصیل مسلکی تخنیکی هیچگاه سعادت ایفای وظیفه را دربخش های تخنیکی رسانه های جمعی کشورم، نداشتم. زمانیکه ازصنف دوازدهم تخنیکم جنگلک فارغ شدم، هوای مسلک دیگری در سرم زد.

درآن زمان درچوکات وزارت اطلاعات وکلتوروقت موسسه هنرهای زیبا تشکیل گردید.

که با اخذ امتحان کاکنور فارغان صنف دوازده را برای پرورش در بخشهای مخالف هنری مانند، تیاتر، موسیقی، دیکور، خطاطی و درمجموع برای سینما توگرافی می پذیرفت.

س) آیا برای فعالیت فیلم سیمنا هنرمندان را تربیه میکردند.

ج) اصلاٌ هنرمندان سینما، زاده دامان تیاترمیباشند. برای تربیه بخش های مختلف، موسسه هنر های زیبا فارغان صنوف دوازدهم را می پذیرفتند.

باید یا آوری نمایم، شش ماه قبل ازفعال شدن موسسه هنرهای زیبا، وزارت اطلاعات کلتور یک فیلم را بنام عقاب تهیه وبنمایش گذاشته بود.

آقای ظاهرهویدا نقش مرکزی آن فیلم را داشت وآقای فیض محمد خیرزاده آنرا دایرکت نموده بود. انگیزه ایجاد موسسه هنرهای زیبا بعد از نمایش فیلم عقاب بوجود آمد. ازطرف دیگر آقای فیض محمد خیر زاده بعد ازاخذ دیپلوم ماستری دررشته هنرهای زیبا از ایالات متحده امریکا برگشته بود، باید از دانش او درتربیه هنرمندان استفاده میشد.

س) شما برای آموزش هنر تیاتر شامل کورسهای هنری موسیسه هنرهای زیبا شدید ویا …..

ج) بلی همیشه آرزو داشتنم، منحیث هنرمند درساحه مطبوعات کشورکارکنم. روی همین علاقه مندی بخاطرهنرمند شدن، درامتحان سهم گرفتم و شامل موسسه هنرهای زیبا شدم.

س) چه کسانی آن کورسها را فرا گرفتند و تحت چه نوع شرایط شمولت کورس امکان پذیزبود.

ج) شرایط قسمی بود که فارغان صنف دوازدهم بعد از امتحان بصفت مامورین مقرر و درعین زمان شامل کورس هنرهای زیبا میشدند و دربخش های مختلف تحت تربیه وپرورش قرارمیگرفتند.

من بخش تیاتر را انتخاب کردم. بعد ازکارهای مقدماتی مراحل تقررکه دو ماه را دربرمیگرفت، با دیگرهنرمندان شامل کورس شدم.

درآن کورس البته دربخش تیاتر، آقای آصف وردک، شادروان وهاب صعنتگر، آقای ولی ساحل، آقای نعیم کریمی، آقای فیض محمد احراری، آقای احسان اتیل، آقای دیپ لعل، آقای ستار جفایی وآقای خان آقا سرور و از جمله خانم ها خانم رزغونه آرام، خانم زلیخا نگاه، خانم مزیده سرور، خانم نیلوفر، خانم شمیم بودند. اگرکسی را فراموش کرده باشم، ازایشان صمیمانه معذرت میخواهم.

س) بعد ازختم کورس کدام سند فراغت برای تان داه میشد.

ج) بلی این کورسها بالاترازصنف دوازده بود، بعد از یکسال تدریس هنری برای هنرمندان شهادت نامه فوق بکلوریا داده میشد و همچنان جهت آموزش بیشتربورس های اسکالرشیپ نیز برای هنرمندان در نظرگرفته شده بود. طورمثال یکتعداد هنرمندان مانند، آقای خان آقا سرور و آقای ستارجفایی به کشورهند در رشته تیاتر و آقای حیات الله خروش و آقای رحیم جهانی وببرک وسا” دررشته موسیقی به روسیه سفرکردند.

این هنرمندان ازجمله فارغان دوره اول کورس “موسسه هنرهای زیبا ” بودند. نا گفته نباید گذاشت که آن موسسه هنرمندان را بشکل اکادمیک در رشته های مختلف تربیه مینمود.

س) کورسهای موسسه هنرهای زیبا چند سال فعالیت داشت وچه تعداد هنرمندان را به جامعه تقدیم کرد.

ج) فارغان دوره اول آن هنرمندانی بودند که تذکر دادم. فارغان دوره دوم هنرمندان ذیل بودند . محترم احسان اتیل، شاد روان وهاب صعنتگر، خانم پروین صعنتگر، خانم مزیده سرور، محترم خان آقا سرور، محترم میا احمدی، محترم ولی ساحل، محترم فیض محمد احراری، محترم نعیم کریمی، محترم سیلمان، شاد روان سید مقدس نگاه، خانم زلیخا نگاه، شادروان داود فارانی، وخانم رزغونه آرام و خودم بودم.

س) موسس هنرهای زیبا تنها دو دوره فارغان را به جامعه تقدیم کرد، دلیل توقف آن موسسه هنری چه بود.

ج) تاریخ هنر وهنرمندان درکشور ما خیلی تلخ بوده وفکرمیکنم تا امروز هم تلخ کامی گلوی هنر تیاترکشور ما را می فشارد.

آقای فیض محمد خیر زاده درشهر نیوریاک ایالات متحده امریکا در رشته سینما توگرافی ماستری خویش رااخذ کرده بود، بوطن برگشت. نامبرده میخواست هنرمندان مسلکی دربخش های مختلف هنرتربیه کند. اما با تاسف درکشورما هرکی کارکرد، بمشکلات مواجع میشود.

برعلاوه که تشویق وتقویه نگردید، موسسه هنرهای زیبا را لغو کردند.

هنرمندان هرطرف پراگنده شدند، یکتعداد به پوهنی ننداری جذب گردیدند، یک تعداد کاملاً با هنرقطع رابطه کردند. ازجمله آقای احسان اتیل، آقای آصف وردک، آقای وهاب صعنتگر وخانم پروین صعنتگر و خود بنده در پوهنی ننداری جذب شدیم.

س) فکرمیکنم کورسهای هنری دیگری هم در وزارت اطلاعات فعالیت داشت. در آن مورد کمی روشنی بیاندازید.

ج) گپ شما کاملاٌ دقیق است. دیپارمنت آرت درامانتک وزارت اطلاعات کلتور، با کورسهای هنرهای موسسه هنری زیبا فرق داشت. زمانیکه هنرمندان هرطرف پراگنده شدند، یک تعداد محدود درپوهنی ننداری فعالیت میکردند، ضرورت هنرمندان بیشتر محسوس شد. بعداٌ وزارت اطلاعات و کلتور کورس های تربیوی مسلکی را بنام “کورسهای آرت دراماتیک” درچوکات وزارت اطلاعات وکلتور ایجاد نمود که نسبتاٌ عمر بیشترداشت.

س) درباره مدت فعالیت کورس های “آرت دراماتیک” و تعداد هنرمند را تربیه شده آن کمی تذکر بدهید.

ج) این کورس برای مدت سه سال تدریس میشد.

آقای گل احمد فرید منحیث ریس آن دیپارمنت ایفای وظیفه مینمود. من نیز زمنیه تحصیلات عالی مسلکی راکه بورس های اسالرشیپ موسسه هنرهای زیبا بود، نسبت از بین رفتن موسسه هنرهای زیبا ازدست نداده بودم، از پوهنی ننداری دو باره بکورس آرت دراماتیک وزارت اطلاعات وکلتور شامل شدم.

دراین کورس حدود بیست وچهار نفرجذب گردید. بعضی آنها را بخاطر دارم، جناب سرور زمان، جناب زلمی رحمانی، جناب عظیم رباطی، جناب کریم جاوید، جناب سلیم خنجی، جناب نسیم خوشگوار، جناب فیض محمد احراری، جناب مجید غیاثی واز جمع خانم ها خانم زرغونه ارام، خانم مکی “فتانه” وغیره بودند. بعد ازسه سال که اولین دوره کورس فارغ گردید، با تاسف دکتور محمد انس بحیث وزیر اطلاعات وکلتورمقرر شد.

جناب محمد انس علاقه با هنرو هنرمند در آن جامعه که با فرهنگ سنتی مشت وگریبان بود، نداشت. جناب وزیر وقت، تمام هنرمندان را بصف معلم بولایات تبدیل و کورس آرت دراماتیک را بسته نمود. من هم بحیث معلم بولایت کاپیسا تبدیل شدم. چون در رشته معلمی تربیه نشده بودم، از معلمی استفاه دادم.

س) آیا بیکاری تان ایام طولانی داشت ویا کاردیگرخلاف علاقه تان سرشته کردید.

ج) مدتی بیکاربودم، با تبدیلی داکترانس ازسمت وزارت اطلاعات وکلتور، آقای فیض محمد خیر زاده دوباره درافغان ننداری هنرمندان مسلکی را جذب وبه نمایشات درامها پرداخت. من وآقای احسان اتیل، خانم زرغونه آرام دوباره درافغان ننداری جذب شدیم.

س) با این همه سرگردانی ها وتحصیل هنری بالا آخره اولین درامی را که در تیاتر بازی کردید، چه نام داشت.

ج) نقش های خورد وکوچک در درام های زیاد کارکردم، اما اولین درام که نقش اول را درآن بازی کردم، بنام پلازا نام داشت.

س) در درام های که نقش اول را داشتید نام بگیرید.

ج) درام کور خود بینای مردم به دایرکت استاد حمید جلیا، خشم خلق نوشته اسدالله حبیب وبه دایرکت استاد حمید جلیا، درام پر جیره به دایرکت استاد عبدالقیوم بیسد، درام عاطفه به دایرکت مرحوم سردارمحمد ایمن و آقای عزیرز الله هدف بود، البته درام عاطفه در ولایات کشور و ممالک آسیای میانه مانند ازبکستان وترکمنستان نیز نمایش داده شد.

درام میرزا قلم نوشته و دایرکت محترم استاد عبدالقیوم بیسد بود که نقش مرکزی داشتم.

س) گفتید میرزا قلم ؟

ج) بلی کاملاٌ درست شیندید، استاد بیسد درام های کمیدی را اول بنام بوقلمون وبعد بنام میرزا قلم که جنبه انتقادی، در رابطه به اموراجراات اداری وفساد اداری دولت وقت بود، بشکل طنز نوشت و دایرکت نمود. درافغان ننداری واقع چمن منطقه جشن بنمایش گذاشته شد.

بعداٌ پرودیسران رادیو، ازقلم نویسنده های مختلف بشکل رادیویی میرزا قلم را تهیه و ازطریق رادیو نشرکردند. اندیشه برنامه های میرزا قلم هماناٌ خمیرمایه هنری تیاتر، نوشته وابتکار استاد محترم بیسد میباشد.

س) آقای گردش اجازه بدهید که درباره زندگی شخصی تان سوال نمایم.

ج) بنده درخدمت هستم بفرمائید.

س) آیا عاشق شدید.

ج) زندگی خودش سراپا عشق است. من همیشه عاشق زندگی بودم وهستم. به نیروی همین عشق است که نفس میکشم ، زندگی میکنم.

س) آقای گردش سوال عشق را تجاهل کردید، پس اجازه بدهید که بپرسم چند بار ازدواج کردید.

ج) این سوال شما مرا به سفر دور و دراز و به زمان کودکیم میبرد.

واقعیت این است که من دوبار ازدواج کردم ویکبارهم عاشق شدم، که قبلاٌ خدمت تان تذکردادم. قصه ازدواج من مانند هنرمندن شدم، فراز ونشیب زیاد داشته است.

بار اول صنف دوم مکتب بودم که ازدواج کردم.

س) شوخی هنرمندانه تان را پذیرفتم، از واقعیت کمی دور بود…….

ج) باخنده گفت، میدانم باور نمیکنید، مگر دقیق در صنف دوم مکتب اولین بار ازدواج کردم. چون پدرم یک پسر داشت. خیلی آرزو داشت، خوشبختی فرزندش را در زندگی تماشاه کند.

یک دختر هم سن سالم رااز اقارب مادرم، برایم خواستگاری نمود. یکروز درصنف مصروف گذاشتاندن امتحان بود. پدرم بمکتب ما آمد، از دستم گرفت ومرا باخود برد.

معلم وسرمعلم مکتب مخالفت کردند، در روز امتحان برای شاگر اجازه داده نمیشود.

اما پدرم مرا به زور از صنف کشید وبرای معلم گفت{ امروز” طویش است” عروسی پسرم است}. واقعاٌ همان روزعروسیم بود.

س) واه … همسر تان با شما یکجا بزرگ شد.

ج) بلی …ما با هم یکجاه بزرگ شدیم. وقتیکه بسن بلوغ رسیدم، متوجه زندگی شدم. واقعت زندگی را درک کردم. همان بود که پدرم جای خوشبتی فرزندش، سردردی وسرگردانی فرزندش دید. با مخالفت های پدرمواجه شدم، ازخانه قطع علاقه کردم.

این بود نتیجه فرهنگ سنتی وهوس وارمان پدرم که حیات هردوی ما را فدا کرد.

بعد ازتولد دخترم ایفا جان ازهم جدا شدیم. مدت برای عشق اصلی منتظربودم. بعد ازجدایی ما اول مادرایفا جان ازدواج نمود. بعد مادر ودخترم گرفته از پدرم جدا شدیم.

زندگی جداگانه اختیارکردیم. چون خودم قربانی فرهنگ عقب مانده سنتی شده بودم، با عشق در تیاتر بخاطر روشنگری اذهان عامه کار میکردم. تا دیگران مانند ما فدای هوس بیجاه وفرهنگ های عقب مانده جامعه نگردند.

س) بلاآخره عشق اصلی را پیدا کردید.

ج) بلی عشق اصلی را پیدا کردم، باردوم سی سال قبل از امروزکه با شما مصاحبه دارم، با زرغونه جان” رفاه ” ازدواج کردم. راستی زندگی با عشق اصلی درکمال خوشبختی پسری میشود.

س) آقای گردش با دو ازدواج جمعاٌ چند فرزند دارید.

ج) سه فرزند دارم. یک دختر بنام ایفا جان از ازدواج اولم میباشد، دو فرزند دیگر بنام های مریم جان و حامد جان از ازدواج دومم با زرغونه جان میباشد.

س) فرزندان تان هم به هنر تیاترعلاقه دارند.

ج) علاقه دارند، مگرراه هنر را تعقیب نکردند. دختر بزرگم عروسی کرده و دو فرزند دارد، مصروف تربیه فرزندانش میباشد. مریم جان وحامد جان در رشته طب در ایالت نیوریاک مصروف تحصیل هستند. امید وارم آنها بعد از ختم تحصیل مصدر خدمات بزرگ برای انسان نیازمند شوند.

س) کدام سال افغانستان را ترک کردید.

ج) درسال 1983 میلادی کشور را ترک وبه پاکستان رفتم، بعداز پنج ماه طرف امریکا سفر کردم. ازهمان زمان تا حال، درایالت نیوریارک زندگی دارم.

س) زندگی را در هجرت چگونه یافتید.

ج) زندگی درهرکجا یکه باشد، زحمت وتلاش کاردارد. درکشور خود هم اگر انسان برای بهبود زندگی تلاش نکند، مشکلات میداشته باشد. درکشورهای پیشرفته اقتصادی، اگر اندک تلاش بخرچ داده شود، امکانات بیشتر برای زندگی راحت وجود دارد.

من درنیوریاک مدت یکسال وهشت ماه کارخیلی شاقه انجام دادم. تا زندگی اندک رنگ و روغن گرفت. بعد درفکر تجارت شخصی افتادم.

اکنون به یاری خداوند و به همکاری همسرعزیزم الحمدالله زندگی خوش دارم.

س) درامریکا و بخصوص ایالت نیوریارک تجارت سینما، تیاتر وسایر بخش های هنری طوفان کرده است، شما کدام فعالیت هنری داشتید.

ج) نخیر…چون هنر تیاتر بیک یونت هنری ضرورت دارد. هنرمندان ما هرطرف پراکنده شدند. کدام فعالیت هنری نداشتم وندارم.

س) پیام تان برای مردم تان وهنرمندان دیگر چیست.

ج) پیام من برای همه هنرمندان عزیز ومردم افغانستان انیست: با خود صادق باشیم.

ازحسادت های بی مورد، سخنان بی مسوولیت در باره همدیگرصرف نظرنمایم، بعوض همکاری، صمیمیت، خوشبنی و وحدت را در بین هموطنان رایج سازم. هرکی که هستم، با گذشته وشغل فعلی خود افتخار نمایم. از ادعای های بیجا وبیمورد و از نسبت دادن القاب بلند وبالا بخویشتن اجتناب بداریم.

هنرمند واقعی بنظر بنده آنکس خواهد بود، که احساسات نویسنده وشاعر را تبارز بدهد. هنرمندان مسوولیت بزرگ دارند، هرنقش را که تمثیل مینماید، باید آنقدر درعمیق نقش خود غرق شوند که صحنه را بواقعیت درذهن تماشا چی ایجاد نمایند.

ضرور نیست که هر هنرمند لقب هنری داشته باشد، البته القاب هنری را بدست آوردند، کاریست بس دشوار وبزرگانیکه به گرفتن لقب هنری نایل گردیدند، یک عمر برای بدست آوردن آن زحمت کشیده اند، از مراجع با صلاحیت برای شان آن افتخار داده شده است.

انسان باید همیشه درتلاش وتحقق باشد. آنچه ازاثر تلاش بدست میآورد، بدان قناعت داشته باشد. ازکارشریفانه که بخاطر پیش برد زندگی انجام میدهند، خود را تحقیر شده حس نکنند. کارشریفانه و صادق بودن به خویش، شخصیت انسان را برجسته میسازد.

بعضا با هموطنان را برخورده ام که ازانجام وظیفه شریفانه شان درکشورهای میزبان، خود را سرافگنده میشمارند. بجای حقیقت، به لاف وگذاف خود را کسی که نیستند، معرفی میکنند.

در پایان برای همه عزیزان وهموطنان گرامی سعادت آرزو میدارم، درهرجایکه زندگی دارند، با فامیلهای شان شاد باشند. هم چنان ازشما خانم ارجمند” ماریا جان” که وقت گرانه بهای تان را برای معرفی هنرمندان صرف میدارید وهنرمندان راازهرگوشه دنیا پیدامیکنید، یک جهان سپاس گذارم و موفقیت بیشتر برای تان آرزو دارم. پایان