کابل ؛ (مهمترین پایتخت دنیا) ؛ به چه معنی ؟!

 

وزیر

عالم افتخار

محمد عالم افتخار

 

خبر – نظر

خبر ؛ وزیر خارجه پاکستان: کابل مهمترین پایتخت دنیا برای پاکستان استوزیر امور خارجه پاکستان ضمن بیان این مطلب که با پیام صلح و حسن نیت وارد کابل شده است گفت که جاده ثبات و امنیت در منطقه از افغانستان میگذرد.حنا ربانی کهر بعدازظهر روز گذشته در یک نشست خبری مشترک با زلمی رسول وزیر خارجه گفت که میخواهد بااین سفر این مساله را بیان کند که پاکستان از هر تاش و ابتکاری برای صلح که رهبری آن را حکومت افغانستان به عهده داشته باشد، حمایت میکند. وی افزود که پاکستان به دنبال هیچ برنامه مخفی در افغانستان نیست، بلکه پاکستان صلح و ثبات در افغانستان را به نفع خود می داند.  وزیر خارجه پاکستان گفت: »این باید مشخص شود که مسیر ثبات این منطقه از کابل عبور میکند. از این رو نمیتوانیم در تاش برای نایل شدن به صلح و پیشرفت جدی باشیم و در عین حال در زمینه تامین صلح و ثبات در افغانستان همکاری نکنیم. هر تهدیدی نسبت به اتحاد و تمامیت ارضی افغانستان، تهدیدی نسبت به پاکستان نیز بهحساب میآید«. حنا ربانی کهر، کابل را مهمترین پایتخت دنیا برای پاکستان توصیف کرد و گفت اسام آباد خواهان روابط عمیق ودرازمدت با کابل است. وزیر خارجه پاکستان گفت که افغانستان و پاکستان برای به وجود آوردن یک آینده بهتر برای مردم این دو کشور به همکاری بیشتری نیاز دارند. همچنین حنا ربانی کهر در پاسخ به سوالی درباره انتشار گزارش محرمانه ناتو که مدعی حمایت استخبارات پاکستان  از طالبان شده است، آن را رد کرد. در ادامه داکتر زلمی رسول وزیر خارجه، نقش پاکستان در تأمین صلح افغانستان را برجسته خواند .زلمی رسول افزود که همکاری صادقانه پاکستان به امنیت و ثبات منطقه کمک میکند. وزیر خارجه گفت که گفتوگوها با مقامهای پاکستانی با سفر رئیس جمهور کرزی در آیندهای نزدیک به اسام آباد، پیگیری میشود .حنا ربانی کهر که پیش از ظهر روز گذشته وارد کابل شد، ضمن دیدار با رئیس جمهور و وزیر خارجه با برخی از  نمایندگان احزاب سیاسی و اعضای ولسی جرگه نیز ماقات کرد.

نظر : با عرض سلام خدمت خانم وزیر که غالباً مادر هم استند.  بنده امیدوارم اینکه ایشان وزیر خارجه پاکستان تشریف دارند؛ هم به مقصد سوء استفاده از سیمای جذاب و مقام زنانه و مادرانه شان در اهداف شوم و شیطانی ایکه ملیتاریست های پاکستانی داشته اند و دارند و به پیش می برند نباشد ؛ و در واقع هم وزیر ذیصاح باشند و توانایی در ایفای نقش و سهم که عاطفه و وجدان یک زن روشن و یک  مادر معاصر متقاضی آن است ؛ از خویش نشان دهند. منجمله در ترجمه و تفسیر این سخن شان که کابل برای پاکستان مهمترین پایتخت جهان است . چرا که مردم افغانستان و پاکستان و جهان به حد غایی از سیماهای پشم الود و خشن و وحشی مستخدمان و اجیران درونی و بیرونی ملیتاری کشور متبوع شان مشمئیز شده و به جان آمده اند و چنین سخنان را از دهان های مغاره مانند آنها جز به همان معنی نمی فهمند که در اسناد پیشین و اوراق ننگین تاریخ و کارنامه های آی ایس آی و مزدوران بی غیرت و بی ننگ و بیشرف افغانی شان در سه و نیم دهه اخیر ثبت شده است ؛  یک مورد را از کتابگونه بنده به نام » جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!« که بر اساس »تلک خرس« دگروال محمد یوسف قوماندان اعلی جهادی های افغانی و غیر افغانی »آی اس آی« و اسناد پاکستانی دیگر نوشته شده خدمت خانم وزیر تقدیم میدارم:

»عساکر خدا«!  کابل را به آتش بکشید:

فصل نهم » تلک خرس…« عنوان دارد : }کابل ، فتح الباب یا شهر کلیدی{ و مقالت این فصل با این امریه برید جنرال اختر عبدالرحمن رئیس عمومی (I.S.I) پاکستان )۷۸۹۱-۷۸۹۱( آغاز میگردد که : »کابل را باید به آتشکشانید«! و در شرح انگیزه های جنرال در زمینه  اینطور میخوانیم: » جنرال اختر با کابل عقده فطری و روانی داشت . وی به این امر که حمات در کابل باید چندین برابر سایر حمات باشد خیلی جدی بود. اگر کدام قوماندان از وی در ارتباط به زدن کابل هر نوع اسلحه ثقیلی طلب مینمود ، وی حتی در صورت مخالفت من نیز حاضر به صدور آن میشد. فشار بر کابل هدف اساسی استراتیژی مارا تشکیل میداد. سقوط کابل به معنی فاتح آمدن ما تلقی میشد. این بود سرمنزل مقصود ما. در اثرهمین علویت ) اولویت( کابل بود که بیشترین گروپ های مشاورین پاکستانی بر علیه آن شهر گماشته میشدند . طوریکه قباً نیز اذعان داشته ام من شخصاً در توظیف چنین پاکستانی ها به داخل افغانستان موافق نبودم ولی در اثر هدایت جدی جنرال اختر )۷۸۹۱( دایر بر فشردن بیشتر کابل، درگماشتن آنها بیشترین سعی را نمودم. چنانچه هفت تیم از جمله یازده تیم فرستاده شده ما در آن سال صرف بر علیه کابل فعالیت داشتند. آنها از ماه اپریل تا نوامبر حمات متعددی را سازماندهیوهدایت کردند که هر کدام برای شش هفته دوام میداشت. « آیا اهمیت کابل حاا برای پاکستان غیر از این است ؛ مردم افغانستان سپاسگذار خانم وزیر میشوند اگر این معنی راروشن فرمایند!ا

گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هرآنکس چیز می بخشد زمال خویش میبخشد

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

زلیل ریش

سلیمان کبیر نوری

 

ذلیل سازی مردم افغانستان با ریش و ریشخند

درینجا میخوانید:

- کارل مارکس و فریدریش انگلس هم ریشو بودند

- ریش و لباس در معادلات استخباراتی

- حربه ی روانی موثر بعد از ریش و پشم

- روانشناسی لباس‌ و پوشش‌ ظاهری‌

- نتیجه گیری

انگیزه ی این نگارش و پژوهش، تعیین محترم اشرف غنی احمد زی۱- فعلا مسئول کمیسیون انتقال مسئولیتهای امنیتی در کشور بوده است که با انتصاب ایشان به این پست مهم، شاید صدور حکم گذاشتن ریش را نیز حاصل نموده باشند. زمانیکه در سال  ۱۹۹۲ پس از شکست حکومت دوکتور نجیب الله، که با برنامه و تفاهم دقیق رهبران دو ابر قدرت وقت( ریگن – گرباچوف) به سر رسید و در نتیجه، بعد از چهارده سال جهاد!؟ نیروهای جهادی به قدرت رسانیده شدند، ؛ به قول اسناد موثق و انکار ناپذیردر کتاب «خاموش مجاهد» (افغان جهاد دپردی ترشاه مدبر شهید جنرال اختر عبدالرحمن / لیکوال محمد یوسف)،جهاد فی سبیل الله!؟؛ من در وزارت امور خارجه ی افغانستان ایفای وظیفه مینمودم. دران زمان آقای حامد کرزی پست معینیت وزارت امور خارجه را عهده دار بودند. آقای حامد کرزی که شاید این نبشته را بخوانند، ویا احیانا” اگر در وزارت امور خارجهء افغانستان نظم دیپلوماتیک رعایت شود!؟ بدون شک که این نبشته در اختیار ایشان قرار داده خواهد شد و روی میز ایشان قرار خواهد گرفت. اما منظورمشخص من آگاهی آقای رئیس جمهور نبوده، بل حصول آگاهی هموطنان عزیزم از چند و چونی در گستره ء ریش  و عبا و قبای ملی و رسمی در کاربرد ابزاری،  معاملات، معادلات و تعاملات ریاضیکی شبکه های استخباراتی  منطقوی و بین المللی در کشور مطمح نظر است که طی دو قرن تمام ادامه دارد، میباشد.

- کارل مارکس و فریدریش انگلس هم ریشو بودند

روزی، دوست بسیار عزیزم برایم خاطره ی جالبی را از ریش بازگو کردند که برای هر خواننده عزیز نیز حتمن جالب می افتد.: - در زمانیکه مصروف تحصیلات و دفاع اسپرانتوری خویش در کشور بلغاریا بودم، روز های امتحانات مان فرارسید.در جریان سپری نمودن امتحان ها؛ این روز؛ روزی بود جالب. در همان روز و برای سپری نمودن امتحان وقتی  داخل صنف شدم، استاد و هیئت  من را به نشستن روی چوکی دعوت نمود. به چوکی مقابل استادان نشستم.ایشان در مورد نتایج پاسخ های محصل قبلی گفتگو داشتند. منکه دلهره ی امتحان در دلم موج میزد، به یکبارگی متوجهِ دیواری شدم که باعکسهای کارل مارکس، فریدریش انگلس، لینن و تودور ژیفکوف رئیس جمهور برحال کشور بلغاریا مزین شده بود. عکسها در پهلوی هم قرار داشتند. وقتی به آن عکسها ژرف شدم بدون اراده خندیدم.استادان متوجه من شدند.که به عکس ها میدیدم و ناگهانی خندیدم. آقای پروفیسوری از جمع استادان پرسید: چرا؛ به عکس ها خندیدی؟ خود را جمع و جور کرده گفتم به عکسها نخندیدم، بل  برایم جالب بود اینکه، مارکس دارای ریش انبوه و پهنی است. عکس دوم یا انگلس ریشش سبکتر شده است. لینن در زنخ خود ریش دارد و در اخیر رئیس جمهور تودرور ژیفکوف اصلا” ریش ندارد. زمانیکه مصروف این توضیحات بودم همه به عکسها میدیدند و به توضیحات من سراپا گوش بودند. همین آقای پروفیسور به خنده  پرسید: مطلب بسیار جالبی را متوجه شده اید. خوشبختانه که من هم درین مورد اندوخته هایی داشته ام و چه جالب است که  میخواهم برای بار اول این معلومات را برای شما ارایه بدارم. مرد ها بصورت طبیعی از ابتدای ظهور بشریت ریش داشته اند. اما بعد ها ی بسیار پس، خواسته اند تا برای تفکیک شان از حیوانات، چون گوریلا و غیره, ریش را بچینند ( مثل اینکه زنان معاصر ما امروز ابرو ها را میچینند). بدون شک که این شیوهء کار جنجال برانگیز و عذابدهنده نیز بوده است. این رویکرد بیشتر از همه در بین نجبا، درباریان و اشرافیان معمول بوده است. چون ایشان امکانات مادی (سلمان موظف) و وقت کافی برای این کار داشته اند. این را نباید فراموش کرد که استفاده از یک تیغ ریشتراشی دران زمان که به شکل چاقوی امروزی  ازان استفده میشد، و آن هم برای صدها نفر، خالی از درد سر ها، به ویژه انتقال امراض گونه گون از یکی بدیگری، نبوده است. اما در شرایط امروز که  هرکسی میتواند با یک تیغ ریش تراشی،  خود به صفایی و نظافت روی خویش بپردازد و آنهم با صرف وقت کم ، بنا” مشکل در کجاست؟ در دین شما گفته نشده است که نظافت جزء ایمان است؟ مارکس درقرن هژده و آنهم که در حالت بد اقتصادی بسر میبرد و وقت چیدن یا تراشیدن ریش، و مراجعه به نزد سلمان نیز برایش بینهایت کم بود، چرا باید ریش نمیگذاشت؟ یا اینکه انگلس هرچند تجارت پیشه بود، ولی وقت نزدش سخت ارزش داشت و مثل امروز سهولت ریش تراشیدن میسر نبود، بنا”  داشتن ریش مختصر را ترجیع میداد. حالا آقای تودور ژیفکوف برخلاف رهبرانیکه از اندیشهء  و راهکار ایشان پیروی میکنند، خود ریش ندارند. اما امروز برای برطرف ساختن این پروبلم اصلا مشکلی وجود ندارد. از طرف دیگر طوریکه طب امروز به نتیجه رسیده است، آدم ریشدار، فقط با تنفس عادی خویش که منتج به بروز رطوبت الوده ای میشود که ریش، این رطوبت را جذب کرده و زمینه را برای جذب و جابجایی میکروبهای متعددی مساعد میسازد؛ که صد درصد مضر اند و تعفن ساز.   ….- کجای این خنده دار بود؟

ادامه خواندن Continue reading

قهرکردن زدوست اینست

رجنی کمار  پران
٭ ٭ ٭ ٭
باز نخواھم رفت در ان کوچہ  کہ تو گذر داری
باز دوست نخواھم داشت دلم را کہ جای تو بود و ترا میپرستید
باز از نامت گریزان خواھم بود کہ ورد زبانم بود
باز دست ھایم را دوست نخواھم داشت کہ برای سلامتی تو بلند شدہ بود
باز بہ ان در نخواھم رفت کہ ترا سجدہ کردہ بودم
گوش ھایم سزا وار شنیدن صدایت استند
از نسیم متنفر م کہ عطر بدنت را بہ دماغم میرساند
نها و تنها بہ چشمانم مینازم کہ ترا با ھمہ ریا کاری ھایت شناختند و از تو دل بر کندند

احیای ملوک الطوایفی

 

احیای  ملک  الطوایفی

میر عنایت الله سادات

منظور از اصطلاح ملوک الطوایفی ، خودکامگی و حاکم بودن اشخاص بر جماعتی از مردم ، قوم ، قبیله  و گروه میباشد . قبل از پیدایش دولت های ملی این مناسبات در تمام جوامع وجود داشته و هنوز هم در کشور های عقب نگهداشته شده ، منحیث مانع رشد اقتصادی و اجتماعی در برابر مردم قرار دارد . بعضی ها سرنوشت ملوک الطوایفی را درجوامع شرقی با فیودالیزم اروپائی مرادف دانسته و عوامل مختلف ، بخصوص نبود باران های دایمی (کمبود آب) را که از وفور محصولات میکاهد و مسلط شدن قدرتهای استعماری در مشرق زمین را نادیده میگیرند . با تسلط استعمار در مشرق زمین ، ملوک الطوایف ها منحیث همکار و دستیار استعمارگران در خدمت آنها قرارگرفتند. اگر یکی ازین حاکمان در زیر فشار مردم از خواسته های استعمارگران سرپیچی میکرد ، آنها فوری حاکم منطقۀ مجاور را تقویت کرده و پس از سرکوب حاکم نافرمان ، جانشین او را از حلقۀ  ماحول خودش تعین و بجای اوانتصاب مینمودند. تا مناسبات موجود محفوظ بماند . مثال های از چنین عملکرد استعمار در تاریخ دو قرن گذشتۀ افغانستان و مناطق همجوارآن به کثرت دیده میشود . هدف آنها ایجاد موانع در راه رشد این جوامع و جلوگیری از پیدایش “دولت ملی” بود. زیرا دولت های ملی توانمندی بسیج نیروهای وسیع مردم علیه استعمار را داشته وبا نظم بخشیدن به اقتصاد ملی ، از منافع همگانی و ثروت های ملی خود دفاع می توانند.  در سال ۱۷۴۷ سران قبایل افغان به پیروی از نیاکان آریایی شان که بخاطر اتخاذ تصمیم جمعی در سیمیتی (جرگه) جمع میشدند ، دور هم آمده و در پایان یک جرگۀ سرنوشت ساز، سنگ بنای دولت مرکزی افغانستان را گذاشتند. این دولت میکوشید تا پس از دونیم قرن آشوب و تجزیه ، مردم را از شر ملوک الطوایفی برهاند. ولی میان این قدرت مرکزی که بالاثرتفاهم سران قبایل ایجاد شد و یک “دولت ملی” که بالاثر رشد طبعی جامعه بوجود میآید ، فاصله های طی ناشده زیاد بود. درآنوقت ، اقتصاد مونوفکچر وجود نداشت  و اضافه تولید در عرصۀ مالداری و زراعت هم در آن سطح نبود که به بازار های سرتاسری عرضه شده و موجب رشد تجارت و بالنتیجه زمینۀ بروز طبقۀ بورژوازی شود. شهرها رشد نیافته بودند و استحکام دولت ، مرهون همکاری قبایل بود. بناء” دولت مجبور میشد تا به سران قبایل متکی شده وبه کمک آنها لشکر های قومی را بخاطر تأمین امنیت داخلی و اشغال متصرفات جدید ، جمع آوری کند . آن سران قبایل که به خودکامگی و حفظ قدرتهای محلی خود تاکید میورزیدند ، سرکوب میشدند. برخی ازآنها ، بادادن القاب و امتیازات در مرکز نگهداری میشدند تا مردم از شرآنها در امان باشند. به گفتۀ ” تاپر” (۱۹۳۸)” قبایل و دولت بحیث سیستم واحد با وجود عدم استقرار ذاتی خود به همدیگر هستی بخشیده و یکدیگر را حمایت نمودند”.  شرایط خارجی هم برای پیداش یک افغانستان نیرومند مساعد بود . دولت های مجاور افغانستان (ماوراالنهر ، ایران و هند) دچار معضلات داخلی بودند.   این وضع قریب نیم قرن ادامه یافت و سپس با مرک تیمور شاه در سال ۱۷۹۳ فرزندان کثیرالتعداد او به جان هم افتادند و بعدا” خانه جنگی ها میان آنها و اولاد های سردار پاینده خان شعله ور شد. این وقتی بود که استعمار انگلیس با استفاده از پراگندگی قدرت مرکزی افغانستان ، خودرا به سرحدات وطن ما نزدیک ساخته وبا تعقیب “سیاست پیشروی” در جهت استیلای کامل آن دست به کار شد. انگلیس ها با استفاده از اختلاف میان شهزادگان و سران قبایل ، مدعیان تاج و تخت را پناه داده و با دادن حمایت های مالی و تسلیحاتی، آنها را برعلیه همدیگر شان در میدانهای جنگ مقابل می ساختند.همزمان با پیشروی انگلیسها ، روسها نیزجلو آمدن شآنرا درآسیای میانه سرعت دادند و موقعیت جیوستراتیژیک افغانستان در محاسبات هردو کشور بالاگرفت. بالاثر این وضع ، ساحات وسیع وطن ما از پیکرآن جدا شد و به اسارت استعمار درآمد. همینطور مردم افغانستان در داخل کشورشان ، متحمل خسارات دوامدار شدند و سرتاسرقرن نزدهم در جنگ و کشمکش میان شهزاده ها سپری شد. چیزفهمان و شماری از شهزادگان که عقب ماندگی وطن و دسایس پشت پرده را درک میتوانستند ، بخاطر خاتمه دادن این وضع وحشتناک در کشورشان دست بکار میشدند ولی دسایس الحیل استعمار، زمینه ها و فرصت ها را از ایشان میگرفت .   پس ازآنکه سیاست پیشروی انگلیسها درجنگ اول افغان و انگلیس به شکست مواجه شد و روسها هم تا دریای آمو تقرب کردند ، موافقاتی میان روسها و انگلیسها (۱۸۷۳ م) صورت گرفت که بر اساس آن میبائیست افغانستان منحیث حایل در میان هردو قدرت رقیب وجود میداشت. این وقت بود که بخاطرحفظ یک “دولت حایل” در افغانستان ، هردو قدرت از حمایۀ مخالفین دولت دست کشیدند. به عبارۀ دیگرعرصه برای متنفذین محلی و خانهای قبایل محدود گردید و قدرت مرکزی توانست در عهد امیرعبدالرحمن خان ، در سرتاسر افغانستان منبسط شود . انگلیسها ، جنبش مشروطیت را که بخاطر پایه گذاری یک “دولت ملی” مبارزه میکرد وپس از مرگ امیرحبیب الله خان در دفاع ازدولت و زعامت غازی امان الله خان(۱۹۱۹-۱۹۲۹) قرارگرفت ، بوسیلۀ عمال خود سرکوب کردند . پس از دورۀ اغتشاش ، رژیم روی کار آمدۀ سلطنتی دریک سازش و معامله با خوانین و متنفذین محلی قرارگرفت تا خودرا در قدرت نگهدارد . طرحها و مرام جنبش مشروطه خواهان کنار گذاشته شد و در راه آماده ساختن زیربنا های اقتصادی وتوسعۀ یک فرهنگ ملی ، کدام کار قابل توجه صورت نگرفت . تا اینکه در فضای جنگ سرد وبروز فضای رقابت میان هردو ابرقدرت ، برخی پروژه های انکشافی بکمک هردو جناح رقیب در بخش زیربنا ی اقتصادی اعمار گردید. متأسفانه این فضا هم  پس از دو دهه برهم خورد و کشمکش ها به گونۀ دیگر از سرگرفته شد.

نفاق داخل سلطنت ، موجب سقوط آن شد و پس از اعلام جمهوریت، نیروهای چپ و راست در برابرهم به مقابله برخاستند . این تقابل ، زمینه ای آنرا بوجود آورد تا شخصی معلوم الحالی بنام حفیظ الله امین ، پیش دستی کرده و بدون کدام فیصلۀ جمعی از نام حزبش ، امر سرکوب خونین رژیم را به افسران تحت قوماندۀ خود صادر نماید . پس ازین حادثه ، تقابل نیروها وسعت بیشتر یافت و افغانستان به کانون داغ تشنج میان شرق و غرب مبدل گردید. قطعات نظامی شوروی سابق به افغانستان سرازیر شدند و در دو کشور همسایۀ ما (ایران و پاکستان) لانه های تربیۀ شبه نظامیان که بخاطرمقابله با دولت جمهوری افغانستان در تحت نظر استخبارات هردو کشور بوجود آمده بود ، از کمک های سخاوتمندانۀ دول غربی برخوردار شدند .  تضاد شرق و غرب در افغانستان بشکل مبارزۀ ایدولوژیک منعکس شد ودرین کشمکش ها ، تعدادی از سران قبایل و متنفذین محلات ازبین برده شدند . جای آنها را افراد و اشخاصی که پیش ازین ، مردم از آنها شناخت نداشتند ، گرفتند . افراد جدید بنام قوماندان (قوماندان جهادی ویا قوماندان ملیشای وابسته به دولت) بر مردم محل ، تحمیل شدند. بخاطر تداوم قدرت آنها ، بازهم اهالی هر منطقه ، قربانی های زیادی دادند . این افراد در زشتی و قساوت با متنفذین گذشته هم ، قابل مقایسه نبودند. زیرا این ها محصول مداخلات اجانب بوده ، تنها دساتیر تمویل کنندگان خودرا می پذیرفتند و کوچکترین رعایت در برابر خواسته های با شندگان محل شان نداشتند. تا هنوز هم هدف این ها ، ثروت اندوزی و تحکیم پایه های اقتدار شخصی خود شان می باشد. به همگان واضح است که اینها حتی به نورمهای اخلاقی قبایل هم وقعه نگذاشته و هروقتی که منافع حامیان شان باهمدیگر در تقابل قرار میگرفت ، ایشان نیز به دستور حامیان خود ، علیه همدیگرخویش ، جنگ های خانمان سوزی را براه می انداختند. نمونۀ چنین عملکرد آنها ، ویران کردن شهر تاریخی کابل می باشد .   طی سالهای ۱۹۹۲-۱۹۹۶ تمام ولایات ، دهات و قصبات وطن ما به ساحات نفوذ همین جنگ سالاران ، سرحد بندی شده بود و مردم بائیست خطرات جانی وصد ها گونه آزار را متحمل میشدند تا از یک محل به محل دیگر میرفتند . جناح های متخاصم ، هرکدام واحد پولی خودرا داشتند و دو نوع واحد پولی در چلند بود. درمناطق همسرحد با ایران و پاکستان ، واحد های پول ایرانی و پاکستانی تبادله میشد . عواید گمرکات از طرف جنگسالارها تحصیل میشد و تمام تنظیم ها در شاهراه ها و راه های عامه از مردم حق العبور میگرفتند. مفهوم وطن و وطندارهیچ نوع اثری در ذهن آنها نداشت . “رهبرحزب اسلامی” ، همصدا با خواست های مکرر اسحاق خان (رئیس جمهور آنوقت پاکستان) از الحاق افغانستان با پاکستان در قالب کنفدریشن حمایت میکرد . و تنظیمهای رقیب اودر مناطق تحت نفوذ شان ، تشکیلات خودمختار را بوجود می آوردند.    با پیدایش و قدرت گرفتن گروه جدیدالولادۀ طالبان ، افغانستان عملا” به دو قسمت (ساحات تسلط طالبان و تنظیمها) منقسم شد. در هردو ساحه دروازه های علم و فرهنگ مسدود گردیده و مؤسسات تولیدی و منابع انرژی از کار بازماندند. مردم در تاریکی و فقر دایمی شب و روز شان را میگذراندند. تا اینکه پس ازحادثۀ سپتمبر یازده ، قوای نظامی ایالات متحدۀ امریکا به تسلط طالبان پایان داد و بار دیگر زمینۀ احیای اقتدار به جنگ سالاران شکست خورده ، داده شد. آنها نه تنها با پولهای باد آورده و تسلیحات جدید در محلات مورد نظر شان مسلط شدند ، بلکه قدرت به ظاهر مرکزی ،حاکمیت قانون ، استقلالیت قضایی ، رزمندگی پولیس و اردوی ملی را به محاصره گرفتند.  افغانهای که درلباس “کارشناس” بخاطر دولت سازی با قوای بین المللی به وطن شان برگشته بودند ، سیستم ” اقتصاد نیولیبرالیستی” را وصف الحال افغانستان معرفی کرده و آنرا کورکورانه بر مردم ما تحمیل کردند. حالا می بینیم که چطور پس از بحران اقتصادی ، در خود ایالات متحدۀ امریکا سیاست های نیولیبرالیستی حتی در سنا و کانگرۀ امریکا ، انتقاد شده و ادامۀ آن مورد سوال قرار دارد. با عملی شدن این سیستم در افغانستان تمام تصدی های دولتی در معرض فروش قرارگرفت. همینطور کمکهای خارجی از طریق غیر دولتی به مصرف رسید. این کمکها به حال مردم مفید واقع نشد. زیرا یک بخش آن دوباره به خارج انتقال یافت و بخش دیگرش موجب تقویت جنگسالارها گردید. نظریات این “کارشناسان” غلط از آب برآمد . آنها میخواستند که با “غیردولتی ساختن اقتصاد”، سیستم سرمایداری را به گونۀ دلخواه خود شان در افغانستان قایم سازند. این کار نشد و درعوض یک “سیستم مافیایی” در جامعۀ افغانستان مستولی گردید. آنها این واقعیت را نادیده گرفتند که : سیستم اقتصادی صادر شده نمیتواند. باید ابتداء سنگ پایه های رشد آن طوریکه در بالا اشاره شد ، بوجود آید.  در پرتو همین تدابیر نابخردانه و غیر وطندوستانه ، سوء استفاده و فساد به یک سیستم مسلط اداری مبدل شد.  گرچه جنگ سالارها بالاثر فشاربین المللی دریک اتحاد جبری و ظاهری با همدیگردر ترکیب دولت شریک اند. ولی آنها بخاطر روز مبادا ، یعنی وقتی که فشاربین المللی مستقیما” در کشورنباشد ، تلاش مینمایند تا قدرت نامشروع خودرا در محلات شان حفظ نمایند. بخاطر نیل به این منظور ، میکوشند تا با استفاده ازتعدیل قوانین ، قدرت خود را در قالب فدرالیزم مشروعیت بخشند . طی دهسال ، “دولت جمهوری اسلامی افغانستان” نتوانست تا قانون اساسی و سایر قوانینی که از جانب خودش وضع شده است ، در عمل پیاده نماید. اگر قوانین تطبیق میشد ، جنگسالاران و زورگویان ، امتیازات ماورای قانون نمیداشتند و از نظر حقوق با مردم واقعا” دریک صف قرار میگرفتند. یعنی اصل شایسته سالاری موقعیت آنها را در جامعه معین میکرد. دولت این کار را نکرد و برعکس ، رئیس جمهور با سهم دهی جنگسالاران در رهبری دولت یک شرکت سهامی را بوجود آورد که هر کدام آنها به اندازۀ سهم شان درین شرکت ، مانع تطبیق قانون شدند. امروز همین سهم داران ، پشتیبان با قدرت جنگسالاران و زورگویان درسرتاسر کشور بوده و فرصت نمیدهند که مردم از مزایای دیموکراسی برخوردار شوند.فشار جنگسالاران و متنفذین وابسته به استخبارات خارجی موجب میشود که دولت مستقلانه عمل نتواند. چنانچه گاهگاهی اسمای بعضی مختلسین ازطریق رسانه ها انعکاس میآبد ولی دولت در زیر همین فشار هیچگاهی توان بازخواست قانونی و مجازات آنها را ندارد . “پروژۀ جمع آوری سلاح” از جانب ملل متحد روی دست گرفته شد ولی جنگسالارها ازآن مستثنی ماندند. چنانچه هنوزهم در شمار زیادی از ولایات ، جنگسالارها گروههای مسلح شان را دارند و مردم دریک رعب و ترس از آنها حیات بسر میبرد.
خلاصه اینکه خواست تاریخی مردم ما بخاطر اضمحلال ملوک الطوایفی و پایه گذاری یک دولت ملی نه تنها به یأس مبدل شد ، بلکه با اغواکردن ذهنیت مردم رنج کشیدۀ افغانستان ، هنوزهم کوشش میشود ، تا این پدیدۀ عقب مانده در قالب های نوین و طرف توجه جهانیان به مردم ما پیش کش گردد . جای تعجب نیست که این گروههای زورگو و بی اعتنا در برابر قانون ، امروز خواهان تغیر در قانون اساسی شده و نظام فدرالی را مطرح مینمایند.   مدعیان فدرالیزم نه تنها خواهان خودمختاری در مناطق مورد نظر شان میباشند بلکه میخواهند این اختیارات در محدودۀ گروه ، دسته و قوم خود شان باقی بماند و سایر ساکنان از هیچگونه حقوق برخوردار نباشند. آنها تصور مینمایند که با چنین خودمختاری ، مناطق شان را به ساختارهای گذشته برمیگردانند و قدرت خودرا برعلیه سایر اقوام و گروهها استعمال میتوانند. همسایه های تجاوزکار افغانستان هم در عقب این خواسته های آنها قرار دارند. آنها میدانند که درشرایط کنونی ، به هر اندازه که قدرت مرکزی تضعیف شده و مناطق مورد نظرشان اختیارات بیشتر بدست آورد ، به همان اندازه امکان تجزیۀ افغانستان متصور است. یعنی همسایه ها قادر خواهند بود تا خواب های گذشتۀ شان را در عمل پیاده نمایند . بناء” به وضاحت دیده میشود که در اوضاع و شرایط فعلی ، فدرالیزم حلال مشکل وطن ما نبوده ، بلکه مشکل آفرین است.   با دید مختصر از تاریخ دو قرن  گذشتۀ افغانستان و خواست عقب گرایانۀ چهره های معلوم الحال که درین مقال یادآوری شد ، میتوان نتیجه گرفت که فدرالیزم نتایج منفی و خطرناک را برای ملت افغانستان در قبال دارد. زیرا تا هنوز کشور ما از رشد لازم اقتصادی برخوردارنبوده و هنوزهم  بودجۀ عادی دولت بخصوص مصارف اردوی ملی و پولیس از کمک های خارجی تمویل میشود. همنطور زیربنا های اقتصادی برای رشد طبعی جامعه بمیان نیامده است تا اقتصاد سراسرکشور باهم  پیوند بیآبد و افغانها متکی به خود باشند . همین نارسایی ها سبب شده است ، تا بخش های زیادی از اقتصاد افغانستان  در کنترول مافیا و همسایه های حریص ما قراربگیرد .   بادرنظرداشت اوضاع و شرایط تحمیل شدۀ که فوقا” یادآوری شد ، چطورهنوزهم مدافعان “فدرالیزم” میتوانند نسخه های فرار از مرکز را جسورانه مطرح نموده و کشور را دچار هرج و مرج نمایند. این ها نمی خواهند درک کنند که فدرالیزم بدون موجودیت یک دولت ملی ، جامعه را به واحد های قومی و نژادی تقسیم مینماید. خوشبختانه تلاشهای مذبوحانۀ آنها وسیعا” افشاء شده و همه روزه  از جانب مردم ما تقبیح میگردد. امروزافغانها با گوشت و پوست خود درک مینمایند که باید میراث ملوک الطوایفی را از ریشه برکنند و بجای آن ، همه مساعی را در جهت به میان آوردن یک “دولت ملی” به معنی واقعی آن مبذول دارند . پایان

مصاحبۀ غفار عریف با رفیق دوکتور اناهیتا راتبزاد بخش سوم

 

داکتر اناهیتا راتبزاد

  پرسش : جناب داکتر صاحب! به اجازۀ شما، می آییم به بحث روی انکشاف اوضاع سیاسی و اجتماعی درافغانستان، در سالهای  آغازین دهۀ پنجاه خورشیدی، وصحبت را پیرامون یک رویداد بزرگ تاریخی دیگر که تغییر و تحول را باخود به همراه آورد و منجر به  سقوط نظام سلطنتی گردید، ادامه می دهیم: صبح روز ۶۲ سرطان ۲۵۳۶ مطابق ۲۱ جوای ۲۷۱۵، سردار محمد داوود صدراعظم کشور،طی سالهای ۲۵۵۶ تا۲۵۳۶خورشیدی ، که مدت ده سال بعد را درکنج عزلت گذرانیده  بود؛ ازطریق رادیو افغانستان،  سقوط سلطنت ۳۴ سالۀ محمد ظاهر پسرعم خویش را توأم با استقرار نظام جمهوری، اعام داشتُ  شما بمثابۀ عضو هیأت رهبری ح. د. خ. ا و رهبرسازمان دموکراتیک زنان افغانستان، عایمی را درجامعه مبنی بر نیاز سقوط نظام سلطنت و استقرار رژیم جمهوری ، احساس می کردید؟ همچنان شما این تغییر و تحول را با درنظرداشت سابقۀ زمامداری و کار های دیگر محمد داوود دربخشهای اقتصادی ـ اجتماعی درمقایسه به موجویت برخی آزادی های مدنی  دردهۀ قانون اساسی ودموکراسی نیم بند سلطنتی ، به نفع نهضت و جامعۀ افغانستان می دیدید یا خیر؟

پاسخ : از سال ) ۲۵۳۶ ـ  ۲۷۱۵ = ۲۵۳۶ ـ  ۲۷۲۵ ( یعنی در دهه ی معروف به قانون اساسی، ازجملۀ پنج صدر اعظم افغانستان، چهار تن اول آن به ترتیب و پی درپی، از اثر بی ثباتی وضعیت سیاسی ـ اجتماعی درکشور و فایق نیامدن به حل مشکات اقتصادی  مردم که سراپای جامعه را فراگرفته بود، مجبور به استعفاء شدند. موسی شفیق آخرین صدراعظم افغانستان دردهه ی دموکراسی ، زمانی از پارلمان رأی اعتماد بدست آورد و به کار آغاز کرد که کوهی از مشکات اقتصادی و اجتماعی دامنگیر  مردم افغانستان بود و چاره جویی جهت حل آنها درپرده ی ابهام قرارداشت.  به علت خود کامگی اولیای امور؛ خودسری حکام و اربابان محلی؛ موجودیت تضاد و تفاوت درگفتار و کردار زمامداران درتطبیق یکسان قانون؛ رعایت نشدن معیارهای عدالت اجتماعی در انکشاف متوازن و عملی ساختن پروژه های اقتصادی دارای خصلت و مشخصه  ی زیربنایی؛ بی پروایی بی سرحد نسبت به احترام به حقوق شهروندی افراد میهن … ، نظام شاهی مشروطه اعتبار ازم کسب نکرد و نهادینه نشد. باوجود این که تحقق پان پنج سالۀ  اول ، پاره ی از تغییرات را درسیمای اقتصادی و اجتماعی جامعه وارد آورده بود و حکومتهای دهه ی قانون اساسی می توانستند ازنتایج حاصله از تطبیق پان، بهره برداری سودمند نمایند و درسهای آموزنده را فرابگیرند و به اداره ی مملکت سروسامان دهند. ولیک تنها تغﯿﯿﺮات مﺜﺒﺘی به نفع بهبود وضع زندگی مردم صورت نگرفت؛ بلکه زندگی  تهی دستان میهن بدتر شده می رفت و حکومت های این دوره درحالی که قاعدۀ حزبی وتوده یی نداشتند؛ محبوبیت ونفوذی درمیان مردم نیز کسب کرده نتوانستند.  بنابران ، ناپایداری حکومتهای دهه ی دموکراسی باعث آن شد تا درافغانستان ثبات سیاسی و پیشرفت اقتصادی مطابق نیازمندی های مبرم  جامعه، بوجود نیاید و نارضایتی عمومی را به بار آورد و مردم از حالت سیاسی حاکم برزندگی و سرنوشت شان ، دل خوش نداشته باشند. انتخابات دوره ی سیزدهم شورا، تصویر این ناپایداری و بی ثباتی سیاسی را بخوبی به نمایش گذاشت:  تعدادی از کاندیدهای وابسته به سازمانهای سیاسی و شخصیتهای مستقل درپروسه ی انتخابات شرکت ورزیدند؛ لیکن به سبب مداخله ی علنی و مستقیم ارگانهای دولتی، ایجاد موانع آشکار و پنهان ازسوی حکومت و راه اندازی دسایس ، تحریکات و مقاومت نیروهای ارتجاعی، بوسیلۀ شبکه های استخباراتی منطقه و غرب ، ازراه یافتن آنان به پارلمان، جلوگیری بعمل آمد.  بطور مثال کاندیدهای مربوط به ح. د. خ. ا : ـ محترم قادر بهیار از ولسوالی خان آباد ولایت کندز برندۀ انتخابات بود؛ اما نه تنها این حق قانونی وی غصب گردید؛ بلکه به زندان نیز اداخته شد؛   ـ زنده یاد هادی کریم ازحوزۀ اول و دوم ولسوالی پنجشیر با کسب اکثریت آراء ، موفقیت  غیر قابل انتظار را برای هیأت حاکمۀ کشور  ، بدست آورد؛ ولی برخاف قانون ، عوض احراز کرسی پارلمان، روانۀ کنج زندان گردید؛   ـ محترم دستگیر پنجشیری، عضو اصلی کمیته مرکزی ح. د . خ. ا  و رهبری کنندۀ تیم انتخاباتی هادی کریم را، به اتهام گناهی که اصلا  مرتکب نشده بود، نیز به هشت سال حبس فرمایشی محکوم و روانۀ زندان نمودند؛  ـ مرحوم محمد هاشم میوند وال، کاندید ولسوالی مقر وایت غزنی ، علت ناکامی خود را درانتخابات دوره ی سیزدهم ، مداخلۀ دولت در پروسۀ رأی دهی عنوان کرد؛   ـ میر محمد صدیق فرهنگ درمقابل محمد اسحق عثمان مربوط به جمعیت محافظه کار جبهۀ ملی، از حوزه ی اول انتخاباتی شهرکابل ، شکست خورد.  هدف از یاد آوری این مطالب، فقط بازگویی یک نمونۀ کوچک از روش قلدرمنشانۀ دستگاه حاکمه در نظام شاهی مشروطه و دهه ی قانون اساسی بود. در رابطه به نیازمندی سقوط سلطنت، سردار محمد داوود درنخستین بیانیۀ رادیویی خویش درهمان صبحگاهان روز ۶۲ سرطان ۲۵۳۶ با صراحت لهجه حرف زد و تغییر نظام شاهی را به رژیم جمهوری، ضرورت مبرم زمان دانست .   وی دموکراسی این دهه را قابی و تهداب آن را استوار برعقده و منافع شخصی و طبقاتی ؛ برتقلب، دسایس، دروغ، ریا و مردم فریبی عنوان کرده و ادعای دموکراسی و حکومت مردم را، جز انارشیسم و رژیم سلطنت مشروطه را، به غیر از مطلق العنانی وادامۀ حاکمیت خود کامه درسایۀ سیاست تفرقه انداز و حکومت کن، چیز دیگری بحساب نیاورد.  دربحبوحۀ تشدید رقابتها میان اعضای خاندان شاهی بخاطر تصاحب و حفظ قدرت ، جنرال سردار عبدالولی زیاد فعال بود و تاش به خرج می داد تا بشکل یکه تازانه به کمک شبکه های استخباراتی و نظامیان طرفدار خویش، برمسند حکمروایی تکیه زند و صدای هرنوع ترقی خواهی و عدالت پسندی؛ آزادی و دموکراسی را به زور برچه درنطفه، خفه سازد ، ولی نتوانست تا به این آرزوی ناروای خود برسد.   اما دراین رقابت ها سردار محمد داوود با استفادۀ  از رشد جنبش دموکراتیک و عدالتخواه جامعۀ افغانستان و وضع زندگیی رقتبار مردم؛ و تأمین ارتباط با افسران ترقیخواه و تحول طلب پایین رتبۀ اردو و جذب آنان به اندیشه های تغییر نظام ، بتاریخ ۶۲ سرطان  ۲۵۳۶ با انجام کودتای نظامی ، رژیم  جمهوری را درکشور اعام نمود، که درتاریخ افغانستان یک ساختار سیاسی بکلی نو، جاگزین رژیم سلطنتی درحال زوال گردید که اگر انحرافات بعدی رخ نمی داد بدون شک گامهای استواری را جهت تحقق خواستهای مبرم و حیاتی توده های مردم بر می داشت و درنتیجه به نفع نهضت عدالتخواه جامعۀ افغانستان تمام می شد.          

     پرسش : محمد داوود با کسب قدرت سیاسی، قانون اساسی را ملغی ساخت که این امر خالی از تأثیر گذاری بر فعالیت احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی نبود. این تصمیم رژیم جدید ، باای پروسۀ کار و فعالیت احزاب سیاسی و سازمانهای اجتماعی، ازجمله سازمان  دموکراتیک زنان تا چه اندازه تأثیر ناگوار بجا گذاشت؟ آیا بعد از آن فعالیت ح. د. خ. ا و سازمان دموکراتیک زنان متوقف شد ویا کما فی السابق ادامه یافت؟

   پاسخ : بعد از پیروزی کودتا ، نظام جمهوری درآغاز مرحله درسراسر افغانستان مورد تایید و پشتیبانی همگانی واقع شد و ازشمار نیروهای ملی و دموکراتیک و ترقیخواه ، هیچ کسی ازهمکاری با آن دریغ نورزید.   استقبال بی شایبۀ مردم ازاین تحول، بیانگر بیزاری آنان از دوام رژیم شاهی و حکومت های مربوط به آن بود که نتوانسته بودند به خواستهای مردم پاسخ روشن بگویند.  شایان ذکر دانسته می شود که رهبری نظام جدید جمهوری درسالهای آغازین پیروزی، دربرابر نیروهای مترقی، روش بالنسبه مناسب داشت و الی سال ۲۵۳۳ ـ ۲۷۱۳ و برگشت رئیس دولت از سفرهای طوانی از کشورهای ایران، مصر، پاکستان… و طرح و تصویب قانون جزا و قانون اساسی ضد دموکراتیک در لویه جرگۀ فرمایشی ، به کدام اقدام سرکوبگرانه متوسل نشد که باعث ایجاد فضای خفقان آور سیاسی گردد. ازاین رو درشرایط نوین بوجود آمده ، ح. د. خ. ا و سازمان دموکراتیک زنان افغانستان کار ها و فعالیتهای خویش را خیلی ها سودمند و بدون ماجراجویی، به پیش می بردند و رده های صفوف و کادرها، از نظر کمی گسترده تر و از لحاظ کیفی منظم تر و فشرده تر می گردید. گرچه پس ازالغای قانون اساسی سال ۲۵۳۵ ، کمیتۀ مرکزی نوتاسیس نظام جمهوری ، فرمانهای را صادر نمود که بموجب آن صاحیتهای به این نهاد رهبری ) کمیتۀ مرکزی( که در رأس آن محمد داوود قرارداشت، داده شد و رهبرکودتا به عنوان رئیس دولت و صدراعظم با اختیارات مافوق قانون براریکۀ قدرت نشست؛ با آنهم درسال نخست پشتیبانی ازنظام جمهوری چشمگیر بود.  

ادامه خواندن Continue reading

بتاریخ سی جنوری ۲۰۱۲ قضاء کانادا حکم حبس ابد سه نفر افغان را که چهار تن اعضای فامیل خودرا کشته بودند ُ علان نمود.

دوسیه  قتل محمد شفیع- طوبا خانم دومش و حمید پسرش به  حبس  ابد  محکوم  شدند

 

دوسال  قبل  یعنی  بتاریخ  (۳۰ جون ۲۰۰۹) یک  موتر  سیاه در کانال  بزرگ  نزدیک  شهر کنگستون غرق  شده بود .  پولیس  برای  کشیدن  موتر  اقدام  نمو د و تعداد  چهار تن که شامل  یک خانم  وسه  دختر  جوان  از خانواده افغان که در شهر مانتریال  کاناد زندگی  میکردندُ در آن  پیدا گردید. قاتل  این  چهار  نفر  محمد شفیع  نام که  خودرا از اهل  کابل  معرفی  نموه  است  بعداز  چند  سال  سکونت  در دوبی با یک  دوسیه  کاملا مشکوک  بحیث  پنا هنده  بکانادا  آمده بودندُ میباشد.  شفیع  خانم اولش را  بنام  خدمتگار منزل  و بعضاٌ هم بنام  دختر  کاکایش  که بیوه  بوده و کسی در زندگی  نداشت  با سه  دختر ( زینب – ۱۹ ساله- سحر ۱۷ساله و گیتی  ۱۳سال) معرفی  نموده بود.  رونا خانم  اول  محمد شفیع  با  سه  دختر  که  فوقاٌ اسمای  شان معرفی شد یکجا زندگی میکردند  و محمد  شفیع  با حمید  پسر ۱۸ سال  و طوبا یحیی خانم دلخواهش با هم  زندگی  داشتند. زینب  دختر ۱۹ ساله آنها بایک پسر جوان پاکستانی  طرح  دوستی  ریخته  بودُ  دراثر مخالفت  پدرش و خانواده  زنیب  را با یکتن  از خویشاوندان خود بنام « حسین حیدری» به  ازدواج  مجبور ساختند  اما این  ازدواج  بعداز یکسال به  جدایی  انجامید.
محمد  شفیع  یک  انسان  سرتنبه  و عقب  مانده  وسنتی  بود و میخواست  که با دخترانش به همان شیوه  استبدادی  غیر انسانی رفتار نماید . اما درکشور غربی  که  قانون  دموکراسی حاکمیت  دارد  جای  انکه  ازلطف پدرانه  کار گرفته  و باملایمت در تربیت  دختران خود بکوشد هر آن هرسه  شان را لت وکوب  مینمود و حمید پسرش نیز به دستور پدر خواهرانش را لت  میکرد. دختران  برای  معلم  خود  از رویه  زشت  پدر شان  شکایت  کرده بودند.
همچنان از قول  دیبا معصومی خواهر  رونا که در فرانسه زندگی  دارد  و برای  خبر نگاران  گزارش  داده  است: خواهرم  رونا تحت  ظلم وشکنجه  شوهر و انباقش  زندگی  میکرد او از شوهرش که  باخانمش  دلخواهش  صحبت  میکردُ  شنیده بود که برای طوبا یحیی میگفت« خود را از شر زینب راحت خواهد کرد. طوبا از وی می پرسد چگونه؟..  او جواب می دهد که وی را خواهد کشت. طوبا می گوید که با دیگر دخترانت چه می کنی و او گفته است که خود را از شر همه شان راحت خواهد کرد» محمد شفیع  فکر  میکرد  که مانند  افغانستان عمل  مینماید اما در سن ( ۵۶ سالگی  خود و همسر دلخواهش  طوبا  که ۴۲ سال دارد و حمید  پسر جوانش  که ۲۱  سال دارد بتاریخ  سی  جنوری  ۲۰۱۲) محکوم به حبس  ابد گردیدند.  تلویزیون  های  کانادا  مصاحبه  های  زیاد را از مردم  مسلمان کشور های  مختلف  و  از افغانان  ساکن همان شهر  از زاویه  فرهنگی  و وغیره زوایا  انجام  و در تلویزیون  منتشر کردند… یکبار دیگر به  قتل زنان  و پامال  کردن حقوق بشر را  در افغانستان  تائید و در لست  کشته شدگان  افزودند.  قتل آنها  قبلا توسط  سه  نفر  محمد شفیع پدر  فامیل  و طوبا  یحیی مادر فامیل و حمید پسر  بالغ  فامیل  طرح  و به  شکل  خیلی  جاهلانه  عملی  گردید.  در تحقیقات  که در  اوقات  مختلف  انجام  داند. گاهی  این  قتل ریشه  مذهبی  میدادند و گاهی  غرور  افغانی  و فرهنگ سنتی  قلمداد  میکردند. 

 

دوسیه  قتل رونا خانم اول شفیع-زینب- سحر وگتی دخترانش 

پولیس  در اثر  تحقیقات  از  همسایه  هاُ  معلمین  هرسه  دحتر  و  همصنفان  پیدا کرد  که در خانه  حق  تلفون  و اجازه  بیرون  رفتن  را نداشتند…در اثر  لت  وکوب  روزها  دختران  در مکتی  غیر حاضر  میبودند  و برای  دوستان  و هم صنفان  شان  هر سه  دختر  گفته بودند  که از پدر  شان  در هراس  اند.  دیروز  تلویزیون های  کانادا فیصله  قضایی مبنی  بر قتل  چهار  نفر را که  از ماه  جون  سال  ۲۰۰۹ آغاز  گردیده  بود  با  اعلان  حبس  ابدی  برای  هر سه  شانُ  به  دوسیه  جنایی  آنها  خاتمه  داد.
دوسال  قبل  یعنی  بتاریخ  (۳۰ جون ۲۰۰۹) یک  موتر  سیاه در کانال  بزرگ  نزدیک  شهر کنگستون غرق  شده بود.  پولیس  برای  کشیدن  موتر  اقدام  نمو د و تعداد چهار تن که شامل  یک خانم  وسه  دختر  جوان  از خانواده افغان که در شهر مانتریال  کاناد زندگی  میکردندُ در آن  پید کردند. قاتل آن چهار  نفر  محمد شفیع  نام که  خودرا اهل شهر کابل کشور  افغانستان معرفی  نموه  استُ میباشد. محمد شفیع  بعداز چند سال  سکونت  در دوبی با یک  دوسیه  کاملا مشکوک  بحیث  پنا هنده  بکانادا  آمده بودند.
شفیع  خانم اولش را  بنام  خدمتگار منزل  و بعضاٌ هم بنام  دختر  کاکایش  که بیوه  بود و کسی در زندگی  نداشت  با سه  دختر ( زینب – ۱۹ ساله- سحر ۱۷ساله و گیتی  ۱۳سال) معرفی  نموده بود. رونا خانم  اول  محمد شفیع  با سه  دختر  که  فوقاٌ اسمای  شان معرفی شد یکجا زندگی  میکردند  و محمد  شفیع  با حمید  پسر ۱۸ سال  و طوبا یحیی خانم دلخواهش با هم  زندگی  داشتند.
زینب  دختر ۱۹ ساله آنها بایک پسر جوان پاکستانی  طرح  دوستی  ریخته  بودُ دراثر مخالفت  پدرش و خانواده ُ زنیب  را با یکتن  از خویشاوندان خود بنام « حسین حیدری» به  ازدواج  مجبور  ساختند اما این  ازدواج  بعداز یکسال به  جدایی  انجامید.
محمد  شفیع  یک  انسان  سرتنبه  و عقب  مانده  وسنتی  بود و میخواست  که با دخترانش به همان شیوه  استبدادی  غیر انسانی رفتار نماید . اما درکشور غربی  که  قانون  دموکراسی حاکمیت  دارد  جای  آنکه  ازلطف پدرانه  کار گرفته  و باملایمت در تربیت  دختران خود بکوشد هر آن هرسه  شان را لت وکوب  مینمود و حمید پسرش نیز به دستور پدر خواهرانش را لت  میکرد. دختران  برای  معلم  خود از رویه  زشت  پدر و برادر شان  شکایت  کرده بودند. همچنان  از قول  دیبا معصومی خواهر  رونا  که در فرانسه زندگی  دارد  و برای  خبر نگاران  گزارش  داده  است: خواهرم  رونا تحت  ظلم وشکنجه  شوهر  و انباقش  زندگی  میکرد او از شوهرش  که  باخانمش  دلخواهش  صحبت  میکرد  شنیده بود که برای طوبا یحیی میگفت« خود را از شر زینب راحت خواهد کرد. طوبا از وی می پرسد چگونه و او جواب می دهد که وی را خواهد کشت. طوبا می گوید که با دیگر دخترانت چه می کنی و او گفته است که خود را از شر همه شان راحت خواهد کرد» محمد شفیع  فکر  میکرد  که مانند  افغانستان عمل  مینماید اما در سن ( ۵۶سالگی  خود و همسر دلخواهش  طوبا  که ۴۲ سال دارد و حمید پسر  جوانش  که  ۲۱  سال دارد بتاریخ  سی  جنوری  ۲۰۱۲) محکوم به  حبس  ابد گردیدند.  تلویزیون  های  کانادا  مصاحبه  های  زیاد را از  مردم  مسلمان کشور های  مختلف و  از افغانان  همان شهر  از  زاویه  فرهنگی  و وغیره  زوایای  فامیلی  و فرهنگی انجام  و در تلویزیون  منتشر کردند… یکبار  دیگر به قتل زنان  و پامال  کردن  حقوق بشر در افغانستان  تائید  و در لست  کشته شدگان «قتل  فامیلی » افزودند.  قتل  انها  قبلا توسط سه  نفر  محمد شفیع پدر  فامیل  و طوبا  یحیی مادر فامیل و حمید پسر  بالغ  فامیل  طرح  و به  شکل  خیلی  جاهلانه  عملی  گردید. در تحقیقات  که در  اوقات  مختلف  انجام  داندُ گاهی  به این قتل  ریشه  مذهبی  میدادند  و گاهی  غرور  افغانی  و فرهنگ سنتی  قلمداد  میکردند. پولیس  در اثر  تحقیقات  از همسایه  ها ُ معلمین  هرسه  دحتر و  همصنفان آنها پیدا کرد که در خانه  حق  تلفون  و اجازه  بیرون  رفتن  را نداشتند…در اثر  لت  وکوب  روزها  دختران  در مکتب  غیر حاضر  میبودند  و برای  دوستان  و هم صنفان  شان  هر سه  دختر  گفته بودند  که از پدر و برادر شان در هراس  اند.

دوسیه قتل محمد شفیع با اعضای فامیلش

 

دوسیه  فتل چهار نفر مقتول


 

 

 

 

  

ادامه خواندن Continue reading

هارون یوسفی در محفل فرهنگی افغانان در کشور هالند

ارسالی: مرجان  آریانا  از هالند

در این  ویدیو  کلپ  که  دوست  محترمی  از مراسم  فرهنگی  هالند جهت  نشر  ارسال  کرده  است و هارون  یوسفی  با  طنز  های  مزه  دارش در محفل  هنری  وفرهنگی  همه را خنده  داده استُ شما نیز بخندید و لذت ببرید.

مولانا جلال الدین محمد بلخی:

مولانا بزرگ بلخ پدر شعر دری

مولانا  جلال  الدین  محمد : جلال  الدین  محمد بن  بها الدین  محمد بن حسین  الخطیبی  البکری الحنفی  در( ۶۰۴)هجری  در سر زمین  باستانی  شعر  وادب  بلخ  تولد گردید و در سال (۶۷۲) در قونیه  (ترکیه) وفات یافت.  پدرش  «بهاالدین  محمد  پیروان  زیاد  در طریقت داشتُ  مشایخ  وعارفان  و خلفای  زیاد در  حلقه  او  بودند ُ در نخست او نزد  خوارزمشاه  خیلی  مقرب  بود اما مخالفان  تصوف  از وی  به  خوارزمشاه  شکایت بردند که موجب رنجش خوارزمشاه  گردید. و ی را مجبور ترک  وطن و مسافرت  ساخت. البته مسافرت  وی  مقارن  ظهور فتنه  ونفاق  مغل هم بوده  است.  بهاالدین محمد  در (۶۱۷) هجری  از بلخ  جبراٌ بمسفارت  پرداخت  که جلال الدین  در آنزمان چهارده سال داشتُ  نخست  به  هرات  آمدند و از انجا به  نیشاپور رفتند و جلال ادلین  به  دیدن  عطار رسیدُ شیخ  فرید الدین  عطار  برایش  دعا کرد و مثنوی  (اسرار نامه) خود را بوی داد و برای  بها الدین  گفت که این  فرزند را گرامی  بدارُ  از ناصیهء  او بزرگی  هویدااست.  باشد که نفس  گرم  اش  آتش  بر سوختگان زند.  بهالدین  با خانواده  اش  به  حج رفت و از آنجا به  ملاطیه رفت  و مدت چهار سال  آنجا  بماندند و بعد در آسیای  صغیر متوطن شدند  هفت  سال در (لارنده ) مقیم بودند و بعد نظر به دعوت سلطان  علاوالدین  کیقباد (۶۱۷-۶۲۶) دوازدهمین پادشاه سلجوقی  رومُ  به  قونیه  مرکز  حکومت  او رفتند.  بهاالدین  خود عالم بزرگ  در علوم  ظاهری  وباطنی  بود  به  تدریس  علوم  و نشر و ارشادات فضایل  پرداخت.
«جلال الدین  محمد» نخست  نزد  پدرش  تحصیلات را آغاز  کرد و در سال(۶۲۸) بهاالدین  وفات یافت  ُ جلال  الدین  نزد  «سید برهان الدین محقق  ترمذی» که از شاگردان پدرش  بودُ کسب  فیض  نمود  و مدت  نه  سال از ارشادات  وی  بهره  گرفت  و بعد به سفر (جلب ُ دمشقُ و سایر  شهر های  سوریه ) پرداختُ در سوریه  اقامت  گذید و اخذ معرفت و درک  مجالس  اصحاب  و طریقت  نمود. بعد به  قونیه  برگشت و به  تدریس  مشغول  گردید.  روزی  بر حسب  اتفاق  با « شمس الدین علی بن ملک داد» تبریزی  برخورد.  در این  ملاقات  شمس  از  مولانا پرسید که{ غرض  از مجاهدت و دانستن علوم  چیست؟}  در ملاقات ها و گفت  و شنودها مولانا فضایل  و اخلاق  نیکوی  شمس را درک  و مرید  او گشت. مولانا  از دیدار و گفتار شمس  به  وجد آمد و سر تعظیم به بزرگی  وی  نهاد. حالت  ظاهری  را فراموش  گرد و با اهل  دوریشان و عارفان  انس گرفت  و به ریاضت پرداخت.
آنچه  در باره  مولانا بزرگ بلخ از تولد تا وفات  و محل  بود و باش و سفر هایش  ذکر گردیدُ  گواهی آنست ُ هیچگاه  اقامت در ایران  نداشته  است{جعل  نویسان کشور ایران} به تاریخ  توجه  چندانی  ندارند و تلاش  مینمایند که سایر علما و فاضلا  کشور های  غیر را بر عقیده خویش  ایرانی  قلمداد نمایندُ برعلاوه  مولانا ابن سنای  بلخی  را که بیشتر به  افغانستان  و آسیای میانه  (ماوارنهر ) تعلق  دارد نیز  از علما ایران دانسته و افتخارات ان بزرگمرد  نیز  جهان  شمول  است . شاید امروز از هرکسی که در ایران زندگی می کند بپرسید که مولوی اهل کجا بود ودر کجا زندگی می کرد  پاسخ خواهد داد که بله او یک شاعر ایرانی و پارسی گوی بوده و تمام عمر خود را در ایران سپری کرده و تمام اشعارش نیز به زبان فارسی می باشد و فقط در اواخر عمرش گذرش به قونیه (در ترکیه) رفت  و همان جا در سن ۶۸ سالگی نیز فوت کرده است.
در شرح  زندگی و مسافرتهای  «محمد بلخی»  توجه  نمایند اصلاٌ از ایران نام  برده  نشده  استُ چه  میشود  که  اندک  از راست  نویسی  بهره  برده و به صداقت  بنویسند  که  یک شاعر  دری  زبان  و شخصیت  بین الملی بوده است.  زیرا مولانا بزرگ افتخار تمام  بشریت  است و کلام  مولانا برای  تمام بشریت  پیام  از غیب  را میدهد… اگر  توجه  نماید خود  میگوید:

{ گر بریزی بحر را درکوزه ای == چند  گنجد قسمت  یک  کوزه ای }

آیا از فولاد آفریده شدید ؟؟؟؟؟؟ ….

آیا از فولاد

بصورت دخترکان معصوم نگاه کنید

 

کرستل  مورسن  صبح  زود از خواب  برخاست و با حرکات  فزیکی  که داکتر  برایش  هدایت  داده ُ در حویلی  منزلش هدایت دکتورش را انجام  داد و برگشت. شوهرش  نیویارک  تایمز  را مطالعه کرده و خانه برا برقصد  وظیفه  ترک  گفته بود…خانم  کرستل بعد از گرفتن شاور با پیاله  کافی  اش  داخل  اتاق  گردیدُ  چشمش  به نیویارک تایمز افتاد …. او همیشه  کار خارج از منزل  را دوست  داشت ُ فرصت مناسب  برای  مطالعه  جراید  و روزنامه  نداشت  اما نسبت  بیماری  فرصت برایش  مساعدت کرد تا به خواندن جراید واخبار روزهای دلگیر مریضی راسپری  نماید. تصویری  کودکی  را میبیند که از هفت ساله  تا  هژده  ساله  برای  آبادی  وطن  ویرانش خشت مالی  مینماید. برایش غیر قابل  باوراست …. پیاله  کافی  اش را سرمیکشد و روزنامه  های  دیگری را ورق  میزند ….خبرتکان  دهنده  ی « ازدواج  اجباری  دختران  زیر سن و  حامله شدن آنها توجه  اش  را جلب  میکند.  روزنامه  دیگر ی  را میخواند  که  مخالفت  در برابر ازدواج  اجباری  و جستجوی  شخص  دلخواه  چه  نتیجه  درقبال  دارد ؟. باید  صورت زیبایش را با سوزش  تیزاب  از دست  بدهد؟..  روزنامه ها  یکی  پی  دیگری  او را بخواندن  فرامیخواند …..

تصویر مادران  را  که  طفلی  بیش  نیستند  نگاه کنید

آیا از فولاد

دختران خورد سال ...مادر شده اند

تصویر  دختران  حامله  اورا  به  حیرت  می اندازد کودک پانزده  ساله  مادر میشود. چشمانش  از حدقه  میبرآمد  در صفحه دیگر  میخواند: طفل  هفت  ساله  خشتمالی  میکند  …و بعد میرسد  به  عنوان  مضمون  جالبتر که دختر  هژده  ساله  به  ازدواج  اجباری  مخالف  میکند… بروی  تمام  اعضای  فاملیش بشمول  پدر  و مادر  و خواهرانش  تیزاب  پاشیده  میشود..و جالب تر  از  همه  در یک  کشور سنتی  دختر پانزده  ساله  دیگر با مرد سی  ساله  ازدواج  به  تن  فروشی  مخالفت  میورزدُ  از طرف  شوهر و افراد  خانواده  شوهر مانند  محبوسین  جنایی  مورد  شنکجه  قرار  میگیرید…. فریاد  میزد…. باور  ندارم  چین باشد؟  فریادها  در گلویش  خفه  میشود  و بالا آخره  از  هوش  میرود…. او  مدتیست که بیمار  روانیست ….برای  علاج  این  بیماری  افغانستان را مطالعه  میکند و میخواهید  دریابد  که  علل این  بیماری  ها چیست ….فرهنگ  سنتی ….؟  مجبوریت  اقتصادی؟ و  تن  فروشی  پشت پردهُ ؟… همه این تصاویر  برایش جوابهای  گنگ  است  و سرانجام او که  خودش  میخواست سیاست  تحصیل  کند اما  نظر به  ملاحظاتی  نتواند  حالا از سیاست  دهشت  افرواز  نفرت دارد….. سیاست  تنها در رابطه  مسایل سیاسی  نیست و روابط  بین الدول  نیست.  تداوم  وپخش کردن افکار سنتیُ  ظلم  واستبداد را با  تیزاب  پاشی  و حرارت  داغ  میله  تفنگ داران  وصد ها مظالم  ی  اجتماعی  دیگر ….. هم  سیاست  است. سیاست  که  منشاء از خود خواهی  غرور  و مرد سالاری  سرچشمه  گرفته  و جامعه  ی  ازعدم  آگاهیست …. در اتش  خشم چند  جانبه  میسوزند … این  دختران  که  خود سرمایه  ملی  اند  ُ قربانی  شده  اند  و یک  نسل  قربانی  شده  دیگر  را در  آغوش  میپروارانند  عاقبت  کار  این  ملت  کجا  میرود؟
یگانه  راه  حل این مشکلات ُ  جامعه  تنویر کردن  مردم  است…. مردم با تعلیم  و تربیت  میتواند  جامعه را از  نو بازسازی  نماید….هرگاه  مسله  سنتی  را زیر  نام  شرم  ونیگ  ُ عزت  وأبرو جا میزنند  آیا  تن  فروشی  به  اثر فشار  شوهر و خواهر  ومادر  شوهر  شرم  نیست …. ؟؟ نه  تنها  شرم  است  بلکه  یک جنایت  است.

بلی  هموطن !… غربی  ها  از شیندن  و  خواندان  اخبار  درباره  این  جنایان روانی  میشوند  …مگر  تو  ای  خواهر …ای  کودک  معصوم  برای  این  درد  های  جان فضا  چگونه مقاومت  داری  …. آیا ترا از  فولاد آفریدند….؟؟؟؟؟؟

نوت : فوتوها از سایت  کوکچه کاپی  شده  است

آیا از فولاد

کودکان زیر سن نا آور فامیل خویش اند

زچیست ؟… شعر از رجنی پران کمار

شعر  زچیست

گرنمی خواهی مرا این دارو ودرمان زچیست  =   میروم  از شهر تو  این  ناله  وگریان زچیست
گفت  چشمانت بمن  از راز عشق دیگری  =  گرمنم  منظور  چشمت خاطر پاشان زچیست
این تپیدن های دل صبر و قرار از من ربود=  در شب  مهتابی  این درد شب  هجران زچیست
من  ترا در عالم  رویا بسی  بوسیده  ام   =  آشکارا بوسه  ام  کن  این پت  و پنهان زچیست
تو بیا در خوب  من تا بشگفم  روشن شوم=  دوستم داری  اگر  اندیشه  ادیان  زچیست
دوستت دارم  ترا چون  جان پرستش میکنم=  در محبت  کفر و دین  غم ایمان زچیست
گر نگاه  گرم  تو پیمان  عشق است و امید =  عاشقان دانای راز اند شیوه نادان زچیست
ای نگار نازنین امشب  بمن خمار ده       = دیده برمن دوختی  این دیده حیران زچیست
گرنمی خواهی مرا دزدیده می بینی چرا؟   =  برلبم بگذار لب این بوسه  ارزان زچیست

اعمار وبازسازی قصرهای تاریخی

 

اعمار  تعمرات ...

میر عبدالواحد سادات

بی بی سی در پنجم اگست سال پار ترسایی گزارشی را در رابطه به تصمیم شاروالی کابل بخاطر بازسازی قصر های تاریخی ویران شده آن شهربه نشررساند ودرهفته قبل بازهم بی بی سی از افتتاح حساب بانکی توسط شاروالی بخاطرجمع آوری اعانه مردم خبر داد .

درین ارتباط بنابر علاقمندی و احساس مسوولیت در برابر وطن و مردم مراتب آتی خدمت هموطنان عزیز تقدیم میگردد تا با نظرات سودمند شان بحث رادرین موردغنا بخشند .جا دارد در ابتدآ از شاروال کابل و حسن نیت شان در زمینه که « بخاطر ترویج فرهنگ مشارکت مردم در باسازی و توسعه افغانستان انجام یافته » اظهارقدردانی صورت گیرد. طوری معلوم می شود که حتی در آشفته بازار کنونی و دولت فساد ، نیز اشخاص با احساس همانند شاروال کابل میخواهند کار های را انجام دهند. در رابطه با اعمار مجدد و با سازی قصرهای تاریخی شهر کابل این موارد پیشنهاد میگردد:
اول - بسیار خوب وحتی ضرورخواهد بود تا قبل از اقدام به بازسازی ، این سوال در معرض نظر خواهی قرار داده شود ، تا مردم نظر بدهند که این قصر ها بازسازی شوند ویا چنانچه در بعضی کشور های جنگ زده دیده شده قصر ها بحالت فعلی حفظ گردد ، تا از یکطرف مایه عبرت برای نسلهای بعدی باشد واز جانب دیگر در فردای صلح و ثبات توریسم را رونق بخشد. دوم - در مورد قصر چهلستون بازسازی مطرح نیست زیرا چنانچه در گزارش شاروالی آمده است ، بکلی از بین رفته است. و قصر تاریخی دارالامان نیزامکان بازسازی نخواهد داشت . (محاسبه شاروالی در رابطه به سی ملیون دالر وجوه مالی بخاطر بازسازی آن قصر بسیار خوشبینانه و غیر تخصصی است).

بدینرو با حفظ ایندو محل تاریخی بحالت موجود ،عملی و مفید خواهد بود تا در صورت امکان و تدارک وجوه مالی بخاطر اعمارقصر ها مطابق نقشه های اولی اقدام صورت گیرد . البته قصر تپه تاج بیگ شاید قابل بازسازی باشد که من اطلاع ندارم .
سوم- در مورد تدارک وجوه مالی
در پهلوی جلب همجانبه کمک مردم از داخل و خارج کشور ،بسیار ضرور است تا عاملین تخریب این قصر ها که نام خدا از برکت پول های باد آورده صاحب گنج های قارونی وملیاردر می باشند ،بخاطر رعایت حد اقل انصاف ربع دارایی شانرا به همین منظور به شاروالی کابل بسپارند .(البته این موضوع یک سراب خواهد بود ، مگر آنکه مردم از طریق مطبوعات ، رسانه ها و جامعه مدنی نوعی فشاراخلاقی را بوجود آورند). دراخیر یادهانی این مطلب نیز خالی از مفاد نخواهد بود تا برای ایجاد فضای اعتماد ، ضرور است تا شاروالی کابل بخاطرعلنیت و شفافیت در پروسه جمع آوری پول و مصرف آن تدابیر و ابتکارات را بکار گیرد  با احترام