داستان كوتاه : تنهايي نويسنده : داكتر محمد اكرم “عثمان”

 

«ادی» که جوان بود همدم و همداستان و محرم راز بی بی بود. آن وقتها هیچکس جرأت نمیکرد روبرو و چشم به چشم بی بی بنشیند یکی بگوید و یکی بشنود، اما ادی اجازه داشت که آخر وقت، گاهی که بی بی از نماز خفتن فارغ میشد و دعا هایی را برای دفع شر و رفع بلا از مُلک ومالش به سوی در و دیوار خانه چف میکرد بیخ گوش بی بی بنشیند و گرم گرم و نرم نرم خبر های پشت پرده را که گل گل از حال عروسها و احوال دخترها و پسر های بی بی چیده بود به اطلاع برساند و نوازش ها ببیند.فردای آن شبها ادی خود را مهم تر از همیشه می یافت و غرور مطبوعی دلش را شاد میکرد، چه بی بی به اعتبار گپهای او، یکی را به گریه می نشاند، کی را تقصیری میکرد،یکی را تلک و ترازو می نمود و یکی را هم برای مدتی از نظر می انداخت.

اما حالا که حافظه اش خراب و گوشهایش گران شده بودند، دیگر بی بی آن بی بی نبود، برج زهر مار بود که تا ادی را میدید پیشانیش را ترش میکرد، گفتی سرکه برات آورده است. آخر ها چندین بار بی بی، ادی را برای خبر چینی و استراق سمع، پشت دروازهً عروسهایش فرستاده بود اما ادی به جز پنگ پنگ و پس پس نامهفوم چیزی نشنیده بود و بی بی با هر خبری که از ادی می پرسید، بینیش را می چید ومی گفتش:

ادامه خواندن داستان كوتاه : تنهايي نويسنده : داكتر محمد اكرم “عثمان”

داستان عشق بی بی مهرو و عزیز در هنگام جنگ دوم افغان وانگلیس از قلم پوهاند علدالاحمد جاوید بخوانید و روی لینک رادیو کلیک کرده بشنوید.

داستان بیبی مهرو علیهالرحمه   :  از  قلم  پوهاند  احمد جاوید

 هنگام جنگ دوم افغان و انگلیس، دختری بسی زیبا بنام بیبی مهرو علیهالرحمه در یکی از قریههای شمال کابل میزیست. یکی از جوانان ده که در خوشگلی و رشادت ممتاز بود از این دختر قشنگ خواستگاری کرد. پدر و مادر دخترک از جوانی و مردانگی عزیر اطلاع  کافی داشتند بدون هیچ تعللی به ازدواج آنان راضی شدند. پس از چندی مراسم عروسی برگزار شد و در آن شب عزیر هرقدر به چپ و راست نگریست جز اطفال کوچک و پیران سالخورده ندید، با تعجب پرسید که جوانان ده و رفقای من کجا هستند، چرا نخواستهاند با خوشی و شادمانی من سهم بگیرند؟ به جوابش گفتند که همگان کمر همت بسته و به جنگ دشمن رفتهاند. ادامه خواندن داستان عشق بی بی مهرو و عزیز در هنگام جنگ دوم افغان وانگلیس از قلم پوهاند علدالاحمد جاوید بخوانید و روی لینک رادیو کلیک کرده بشنوید.

داستان کوتاه ( مرد و نامرد) بقلم و آواز مــحـــتــرم اکرم عثمان

دوستان گرانقدر این  داستان یک گوشه  از تاریخ  شکوهمند شاه  فرهنگ دوست افغانستان شادروان شاه امان الله خان و استاد هنر استاد قاسم افغان است  جناب داکتر عثمان چهره نقاب داران  دربار  را افشا و  صداقت ُ  راستی  و پاس  نمک استاد قاسم را نسبت به شاه  امان الله خان در  برابر امیر حبیب  الله کلکانی  بیان  میدارد.

 

دریا های افغانستان یکی ازعوامل عمده ایجاد تشنج وهجوم فرهنگی همسایگان در سرزمین آبهای روان : نوشته حـــــامـــــد نــــویـــــد

حـــــامد نوید   موضوع: این بحث درمورد دریا های فراوان افغانستان است که ازکهساران مرتفع آن سرچشمه میگیرد ومیتواند یکی ازعوامل عمده مداخلات بیرونی درسرزمین ما شناخته شود.

پیشگفتار: قبل از اینکه به اصل موضوع بپردازم باید روشن سازم که رشته تحصیلی من تاریخ هنراست ومطالعه پدیده های هنری از نگاه فلسفه هنر و تحلیل ساختارها وترکیبات فرآورده های هنری وزیبایی های آن، نه جغرافیای طبیعی وموضعات مربوط به علم اقتصاد.

ادامه خواندن دریا های افغانستان یکی ازعوامل عمده ایجاد تشنج وهجوم فرهنگی همسایگان در سرزمین آبهای روان : نوشته حـــــامـــــد نــــویـــــد

طوفانی که ستاره را ربود

طوفانی  که ستاره  را ربود  تراویش  قلم  جناب  شریفی میباشد  که  بصدای  رجنی  پران  تقدیم  شما  میگردد  ، مرتب  ویدیو  ماریا  دارو

هرگاه  علاقمند  بمطالعه  داستان  میباشد   در ذیل  منتشر   شده   است

پرابلم های هندوان هموطن را تماشاه کنید

ارسالی  محترم  داکتر  فقیر  چند

ویدیونشان دهنده حالت زار هندو ها و سیکه های افغان در کابل است .محل آتش پاری شان واقع قلعچه بینی حصار کابل توسط افراد وابسته به مافیای زمین و زورمندان جهادی اشغال شده است. و از مدت شش سال است که هندو ها برای به آتش سپردن اجساد شان مجبور اند یا جسد را به پاکستان و یا به هند نقل دهند.اداره جمهوری اسلا می افغا نستان با وجود وعده های مکرر در زمینه هیچ اقدامی نه نمو ده است.بخش دیگر این ویدیو راجع به ازارو ازیت اطفال هندو و سیکه در مکاتب از طرف اطفال و معلمین مردم اکثر یت است.چون اطفال هندو ها در مکتب خصوصی درس میخوانند از سواد مکتب بی بهره مانده و در اینده بیسواد باقی خواهند ماند.

http://www.youtube.com/watch?v=55f68or7E1g&feature=player_embedded

عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم . این داستان بعد از اختصار نسبت نشر داستان صوتی انتشار مجدد یافته است.

در یکی از روزهای  برفی ویخبندان سرد منتظر دوستم در یک قهوه خانه نشستم، قهوه خانه ازدهام زیاد نداشت به میل خود یک میزرا که در کنارکلکین قرارداشت، انتخاب کردم. میزیکه در عقب  میز من قرار داشت، که یک زن ومرد باهم  گرم صحبت بودند.  صحبت شان روی  تجارب زندگی، شکست و پیروزی، فراز و نشیب  دنیا  میچرخید .ابتدا  اصلاٌ متوجه ایشان نبودم روی چه مطالب  بحبث دارند اما درصحبت شان نام های آشناازبعضی نقاط کشورم یادشد توجه مرا جلب نمود. مرد گفت” آیا تو خط بر رادیدی؟… من آجاه را دید”. خانم قهقه خندید وگفت خط برنیست… خیبر است وبا خنده ادامه داد، خارجی های که در وطن ما مهاجراند، بسیارکلمات را غلط تلفظ میکنند، عجیب نیست زیرا هرزبان از خود قواعد ودستوردارد وتلفظ بدون مراعات دستور زبان برای هرکس در زبان بیگانه دشواراست.  کلمه خیبرمرا بخود جذب نمود، درحالیکه انتظار دوستم را میکشیدم، حواسم متوجه بحث جالب آنها بود. مرد متوجه شد ، برای خانم اشاره با  بمن وگفت او شاید ازهمان کشور باشد. خانم گفت “آنها دراین شهرسرد زندگی نمیکنند زیرادرهوای گرم عادت دارند ومهاجرین آنکشورزیادتردر ونکور، تورنتو، مانتریال وشهرهای پرُ جمعیت هستند. مرد برای رفع تشویش خود ازجایش بلند شد وازمن خواهش کرد تا ازشکریکه روی میزمن قرارداشت، استفاده نماید. سرصحبت بامن چنین آغازکرد ازکدام نقطه روی زمین دراین شهرسرد آمده اید؟ ساده برایش افاده دادم ، ازهمان نقطه زمین که بالای آن صحبت دارید. خانم درجایش تکان خورد درهمین لحظه دوستم از راه رسید، ما خواستیم که قهوه خانه را ترک نمایم  مگر آنها خواستند وتعارف کردند تا چند دقیقه با باهم بنشینیم، چهارنفر دوریک میزنشستیم وصحبتها اینطورآغاز گردید. سخن ازسوزعشق بود، ازشکست، ازجنگ و ازلشکر کشی ممالک زوزمند وکشتار مردم بیگناه و تجاوز بالای زیردستان . آن مرد یعنی آقای رابرتسن یک امریکایی بومی بود که سالها حقوق شان پامال گردیده ، دریکی ازایالت های فقیرنشین که بیشتر نفوس آنرا مردم بومی امریکا تشکیل داده است، زندگی کرده بود وی بعد ازختم بکلوریا دریکی دو رستورانت های شهر کار کرد وبادخترسفید پوست آشنا شد، با هم قرار ازدواج  گذاشتند. این غریب بچه غربی برای مصارف گذاف عروسی جهت پول پیدا کردن بدر جنگ عراق ثبت نام نمود، بعدازیکسال سربازی درعراق  قشون امریکایی روانه افغانستان گردیدند، او نیز رهسپار افغانستان شد. این عاشق دلسوخته، خانه صدها عراقی افغانان مظلوم را زیر نام توریست ویران کرد تا خانه عشق خودرا آباد نماید، ازقضا در یک برخورد مسلحانه یکدستش راازدست داد و برای تداوی به امریکا برگشت. معمولاٌ قراردادهای جنگی برای سربازان درایام جنگ بیمه  صحی می پردازد نه درحالت باز نشستگی . اما او که بازنشسته ومعیوب جنگ بود نیز شامل  همین قاعده امد،  مدت طولانی در دفاتر حقوقی سرگردانی کشید تا بتواند درمقابل ازدست دادن دستش کدام  بیمه دایمی بدست آورد اما کارگر نیافتاد وازسوی دیگر معشوقه بیوفا نیز رفع زحمت کرد و با شخصی  پولدارعروسی نمود. عاشق  دلسوخته چون مجنون درصحرای سوزان عشق سرگردان ماند واز تلاشهای بی نتیجه،  بروکراسی های دفاتر حقوقی واداری و قانون غیرعادلانه به ملال روحی مبتلا گردید، به حکم احتجاج کشوررا ترک و در کانادا جهت کار وزندگی اقامت گذید.خانم لیزا یکی ازباشندگان قریجات کوچک ایالت شمال کانادا بود دریک خانواده بزرگ ومتوسط الحال اقتصادی بزرگ شده بود، بعدازختم صنف دوازدهم جهت شمولیت دانشگاه پول ضرورت داشت، بدون تشویش قرضه های بانکی شامل دانشگاه گردد، بدین منظور برای سربازی در اردو کانادا ثبت نام کرد وعازم افغانستان گردید. اوبرای سه ماه درمرکز قرارگاه کانادا “کمپ جولیا ” واقع دارالمان کابل ایفای خدمت کرد وبعد قشوق کانادا بعوض عساکر امریکایی درولایت کندهارمنتقل گردید. لیزا که آن مرد امریکایی اورا( لز)صدا میکرد، نیز روانه ولایت کندهارشد.( لز) ازمردم سرکش وسرشارو کاکه کندهارگفتنی های زیاد به پیمانه کتاب داشت. مردان وزنان زیبا روی وجوانان مست وسرشار ازباده جوانی خمار بودند، وحتا باد تند روز گارجنگی هم آنها را تسلیم حوادث نمیکرد. به به  که  چه  قصه ها داشت.

ادامه خواندن عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم . این داستان بعد از اختصار نسبت نشر داستان صوتی انتشار مجدد یافته است.

لبخند تصویر داستان کوتاه از: حسیب شریفی بصدا رجنی پران کمار

خوانندگان  عزیز  این  داستان  از  برخورد  های  غیر عادله  جامعه  در برابر معلولین و  انتقام  گیری  از  برخوردی  غیر مسوولانه  افراد  جاهل  که زندگی  فامیلی  هم  شهری  خویش را برباد  میدهند، حکایت  مینماید  که  توسط  نویسنده  با  احساس  وطن  در رشته  تحریر  درآورده  شده  وبا  صدای  خانم  پران  کمار  خدمت  شما  عزیزان  تقدیم  میگردد. برای  شنیدن این  تراژیدی روی  کلپ  فشار  دهید .

هویت وشخصیت خانم ها هنوز هم درذهن خود زنان محصوراست

 

فرهنگ داستان نویسی
حمیرا قادری داستان نویس افغان

فرهنگ سنتی چنان در طی سدها دست وپای زنان را با زنجیربسته  است  که حتا ذهن زنان خود شان را سانسورمینمایند… خودم نیزدرحالت نوشتن قلمم را درمحدود نگهمیداشتم اما زمانیکه کتاب ” پا برهنه بازگشت ” را نوشتم، قلم ازمحورش فزون تراوید، حالت مشهود خانم هایکه درکتاب حضور داشتند به زبان شیوا بیان کردم…
بعد منتظرماندم چه نوع  انعکاس ازخوانندگان کتاب خواهم دید. خلاف انتظار به استقبال خوبی مواجع گردیدم زیرا درطی چندین سال  دراثرخشونت جنگ همه  راز ها بی پرده افشاه گردیده است و جای  برای مستوربودن واقعیت ها وجود ندارد یعنی مردم  ازلابلا اوراق واقعیتها نخوانده  بلکه وقایع را مشاهده کردند.
هدف یک نوسینده و شاعر باز گو کردن واقعیت های تلخ وشیرین زندگیست چه بخواهم ویا نه، حوادث اتفاق میآفتد…اما چرا ازتحریرش آبا ورزیم…  کتاب دارای حافظه قوی است، وقایع را برای سده های بعد حفظ  میدارد ونسل آینده رااگاه  میسازد.
ازداستانهای حمیرا جان قادری خیلی خوشم  میآید اما او نیزگفتنی هایش را سانسور کرده است …میدانم عوامل  که باعث سانسور قلم خانم ها و حتا مرد جامعه ما گردیده است هماناٌ فرهنگ سنتی است باید برای رایج ساختن هر پدیده جدید مبارزه کرد، تا کهنه جایش را رها نماید. این  مبارزه خیلی مشروع وانسانی است تا چند درحاشیه گفت وشنود نمایم. باید سریع البیان بود  زیرا اگر امروز سرعت عمل  بخرچ ندهیم راه  رسیدن به  مقصود را طویل ساخته ایم. چنانچه  شاعر شیرین  سخن  کشور  خانم  بهار سعید یگی از سخن سرایان سریع الهجه شعر دری میباشد که شجاعانه  از فصاحت شعرش دفاع و مبارزه کرده است. اکنون شما عزیزان را به صحبت خانم هموطنم ” حمیرا جان قادری” دعوت مینمایم که بشنوید و ازصحبت هایش و ازخوانش داستانش لذت ببرید. البته شایان یادآوریست که مصاحبه راازسایت جدید انلاین دانلود نموده ام.  برای  شیندن صحبتهای  خانم  قادری  روی  لینک  فشار دهید .

داستان حمیرا قادری

حمیرا قادر در باره داستان نویسی خود صحبت میکند