فراخوان بیک کمپاین ملی، مدنی وتاریخی

نجیبه آرش

پاسخ به ” فراخوان به یک کمپاین ملی، مدنی وتاریخی” طرح محترم سلیمان کبیر نوری

سلام و سپاس به دستانیکه برای این امر ملی، مدنی و تاریخی افغانستان بلند شده است!

در چنین موقعیت حساس تاریخی، دینِ تک تک از وطن داران با احساس و وطنپرست ما اعم از زنان و مردانی میباشد، تا با این امر سترگ انسان دوستانه و واقعا تاریخی؛ با تمام نیرو و انرژی، امکانات مادی و معنوی خود به این کمپاین بپیوندند!!

صدا و حضور زنان افغان، چه در داخل وخارج کشور، صدا وحضور آرمان واحدی است که در تمام فراز و فرود تاریخ پر افتخار کشور مان، حامی و پشتیبان وطنپرستان ، عناصر ملی – مترقی، دادخواه و وطنپرست، بوده است.
به وضاحت دیده شده که سه دهه جنګ تحمیلی و صادر شده به نوکری و همدستی پاکستان ، ایران و سایر کشور های مرتجع و بنیاد گرای منطقه، و با مداخله و حمایت صریح و بیدریغ ابر قدرت های جهانی چون اتحاد شوروی وقت و کشور امریکا صدمات وآسیب های جدی‌‌ به تمام داشته ها و ارزش های انسانی، مادی ، معنوی و فرهنگی میهن مان وارد نموده است۰ بخصوص بعد از ناکام ساختن پلان صلح ملل متحد و سقوط دولت ملی و مترقی به همکاری و همیاری این دو ابر قدرت( امریکا – شوروی)، با«خط مشی مصالحه ملی»؛ در سال ۱۹۹۲؛ و رفت و برگشت نماینده های حکام اجیر شده پاکستا ن وایران چون جهادی ها و بنیاد گرایان مزدور – سیه اندیش طالبان ، انتخاب نا بجای کنفراس( بن) توسط یکعده از تکنوکرات های غرب و جهادی ها ، یک حکومت نا کاره، مفسد، تاریک اندیش و قوماندانسالار ، دست پروردگان سازمان جهنمی “آی ۰اس۰ آی” پاکستان را بر سرنوشت ما حاکم ساخت؛ که در نتیجه بعداز فاجعه ی حملات و آتشسوزی بر دو برج مرکز تجارتی امریکا توسالط القاعده!!!؟ در سپتمبر سال ۲۰۰۱، زمینه مداخله و لشکر کشی جامعه جهانی ، شورای امنیت و ناتو، در کشور ما مساعد و فراهم گردید. تقریبا ۴۴ کشور با تمام ساز و برګ جنگی مدرن و مخارج میلیارد ها دالر ګویا !؟ بقصد نابودی تروریزم، نجات مردم افغانستان از تروریزم و بنیادگرایی و بازسازی افغانستان به کشور ما لشکر کشی نمودند۰ که متاسفانه این امر همسایګان مارا تحریک نمود و جنګ در سر زمین ما شدت پیدا کرد۰ طالبان دوباره احیا و جان تازه ګرفته ،با سلاح ها ی جدید اکمال شدند. کشت وزرع خاشخاش و استحصال آن وسعت پیدا کرد و با صدور تروریستان انتحاری توسط آ ی۰ اس ۰آی پاکستان ، امنیت کشور ما شکننده شد۰
نبود امنیت، قانونیت ،کنترول، و بازپرس، بلند رفتن سرسام اورقیمت ها ، فقر،ګرسنګی ، بیکاری تنګدستی در بین اقشار تهی دست جامعه ما بطور بی سابقه ګسترش یافت وتعداد زیادی از زنان و کودکان که نان اوران خانواده ای خود بودند بنابر جبر اقتصادی به بازار های گدایی و درویزه ګی کشانیده شدند . تعداد زیاد مکاتب بویژه مکاتب دخترانه بسته ویا سوختانده شد. تعداد زیاد مردم به اردوی بیکاران و بی سوادان افزوده و بمثابه بهترین سلاح بدست دشمن قرار گرفتند۰ متاسفانه تاریخ تکرار شد۰ در وقت شاه امان اله غازی همین مردم بیچاره و بیسواد به تحریک یک عده ملا ها آله دست انګلیس ها قرار ګرفته بر علیه ریفورم های مترقی شاه و ملکه جوان بغاوت نمودند و شاه مجبور به ترک وطن شد۰شوربختانه که ازان تاریخ به بعد، یک دوره سیاه و تاریک، سال ها دامنگیر مردم و کشور ما شد ۰ کشور ما از ترقی و پیشرفت باز ماند ، حقوق و ازادی زنان سلب شد چادری این سمبول اسارت زنان افغان تا سالیان زیادی بر زنان شهری اجباری گردید ۰

در سال ۱۳۳۸ زنان شهری از قید چادری تحمیلی وغیر افغانی نجات یافتند و استعداد های سر شاریکه در وجود آن ها نهفته بود به سرعت راه ترقی را در پیش گرفتند. چنانکه در دهه هشتاد تا اوایل سال های نود سهم زنان در تمام عرصه های اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و فرهنګی از هر لحا ظ برجسته شد. بخصوص در عرصه اموزشی از ۶۰ الی ۷۰ فیصد کادر های اموزشی مکاتب و ادارات فرهنګی را زنان تشکیل مید اد که متاسفانه امروز در اثر توجه حکومت جهادی اکثریت مکاتب دخترانه را از شهر ها تا قصبات ملا امامان مساجد مدیریت میکنند ۰ وای از ین بدبختی!

میگویند بهترین آموزګار زن است. زن نیمی از پیکره ی جامعه را تشکل میدهد، و نیم دیګر را میسازد. چنانکه گفته اند مادر با یک دست گهواره را میجنباند و با دست دیګر دنیا را تکان میدهد۰ مادر است که با شیر خود احساس وطنپرستی، آزادی، صداقت، محبت و دوستی را در نهاد کودک خود پرورش میدهد ۰ بیجا نیست که دشمنان آزادی و استقلال میهن ما بسختی با زنان کشور در ستیز هستند ۰ مکاتب ، مراجع کار زنان را آتش میزنند و از کسب علم و دانش آنهارا محروم میسازند۰ لت و کوب، توهین، تحقیر، تجاوز، قطع اعضای بدن زنان ( گوش و بینی بریدن ) پاشیدن تیزاب بر سر و روی دختران و زنان، مسموم کردن دختران مکاتب ، مجازات ضرب وشتم دره در محضر عام ،ترور ، اعدام و سنګسار، اختطاف دختران و پسران خورد سال و استفاده های جنسی از آنان، عروسی های اجباری و تحمیلی ، دست زدن به انفجارات انتحاری که هزاران تن را به کام مرګ فرستاده است۰ این همه پدیده های ننگین دوران حکومت آقای حامد کرزی در زیر چتر امنیتی جامعه بین المللی و نهاد های حقوق بشر افغانستان بوده که پیوسته از طریق رسانه های ملی و بین المللی به نمایش ګذاشته میشود۰ اخیرا نشر ویدو کلیپ سنګسار دو جوان عاشق(صدیقه و خیام) که پنج ماه پیش توسط طالبان وحشی در ولسوالی دشت ارچی ولایت قندوز که زیر چتر امنیتی نیرو های کشور آلمان قرار دارد، افتضاح بزرګ ملی و بین المللی را به بار آورده است۰ من از « انگیل مر کل » صدر اعظم کشور آلمان که خود یک زن است، میپرسم: که آیا با دیدن این کلیپ از مقامات مسول خود در افغا نستان چګونه استجواب نموده اند؟ آیا کدام مقام عالی رتبه خودرا در افغانستان بخاطر وقوع حادثه دلخراش ضد انسانی و ضد بشری تروریست های بنیاد گرا مجازات نموده اند، یا نه؟ و اګر جواب نه باشد !! متاسف هستم۰اما برای دولت بیکفایت و بی مسولیت ما چون آبی است که دگر از سر ګذشته است؛ بخاطریکه تا کنون هیچ متخلف و متجاوز به پنجه قانون سپرده نشده و مجازات نگردیده، و هرگاه دستگیر و زندانی شده اند، به اسرع وقت در بدل پرداخت رشوه، رها شده اند۰
خود سوزی زنان و دختران جوان پدیده ای وحشتناک دیگریست که با آمدن تنظیم های جهادی، این مردان با دیانت خدا وشریعت!؟! مرد سالاران و قوماندان سالاران بخصوص در میان دختران و زنان جوان ولایت باستانی هرات؛ زمینه سازی گسترده ای پیدا نموده که تا اکنون صد ها دختر جوان بخاطر حفاظت و حراست از عزت و شرافت شان در برابر متجاوزین ددمنش، خودرا آتش زده اند.

اکنون چه باید کرد؟ مصایب بیشماری فرا راه ما قرار دارد. همسایگان ما خلاف تمام موازین بین المللی و حقوق بشر آتش جنګ و نفاق را در بین ملیت های با هم برادر و برابر ما دامن میزنند.

کشور آخوندی و نا مسلمان ایران جوانان مهاجر هموطن مارا که روی مجبوریت بخاطر عدم توجه ی حاکمیت مافیایی، به نیروی بالنده ی نسل حاضر و آینده، به آنجا مهاجر شده اند ( با دل پُراز امید به همسایگی، هم دینی، همزبانی، همفرهنگی…) بدون کدام جرم مشهود و محکمه، بدار میزنند۰که مردم کشور ما با اعتراضات ګسترده اعمال خاینانه ی حکومت آخوندی ایران را تقبح میکنند۰ ولی متاسفانه مسولین دولتی افغاسان: شخص ریس جمهور، وزارت خارجه، سفیر نا کار آمد افغانستان مقیم ایران از کنار اینهمه اعدام های وحشت ناک با دیپلماسی آرام میګذرند. گویا اینکه خون بهای جوانان اعدام شده را قبلا اخذ نموده اند!!؟؟؟

مردم ما دیگر کر و کور نیستند به قوه تمیز مردم باید باور داشت از همین لحاظ است که به قول و قرار پاکستان و ایران اعتماد ندارند، به رهبران ساخته شده آنها ریشخند میزنند. زیرا میدانند که این رهبران همان جهادی های هستند که در دستګاه های جهنمی “آ ی۰اس۰آی” پاکستان و حکومت آخوندی ایران ساخته و پرداخته شده اند۰بطور مثال هر هییتی که جهت مذاکره و مفاهمه صلح و ختم جنګ و خونریزی به پاکستان میروند، نخست از همه شکرانه سی سال بود و باش خود را به مقامات آن دولت تحویل میدهند و با سر خورده ګی، کرنش و ګردن پتی حق و آرامی مردم ما را از ایشان مطالبه مینمایند.

در اخیر من از مردم داغ دیده و جنگزده ی کشور خود در داخل و خارج از کشور صمیمانه تقاضا دارم تا زمانیکه خود ما آماده نشویم، تا همه برادران همتن و همکیش خودرا بدون تبعیض و تمایز قومی، نژادی،ملی، مذهبی، زبانی ¸جنسی، ایدیولوژی، حزبی وسازمانی، چپ و راست اعتدالی وطنپرست در یک جبهه وحدت ملی در آغوش نکشیم، جنګ و خونریزی در وطن ما پایان نمییابد.

و باز هم بمثابه یک مادر دردمند وطن از تمام جوانان با شهامت، مردان وطن پرست وآګاه و از همه همسنګران راه سعادت و انسانیت خود امیدوار هستم که همه اختلافات سلیقه ای، اندیشه وی، فکری، حزبی و سازمانی خود راکنارګذاشته باصفوف فشرده و واحد ،نګذارند دخمه های تلخ تاریخ دوباره تکرار شود.
ونګذارند که وطن عزیز مشترک و واحد ما افغانستان تجزیه شده از جغرافیه جهان ګم شود۰
تلاش نماییم تا با اتحاد وسیع و محکم خود به ” فراخوان به یک کمپاین ملی، مدنی وتاریخی” را که بدون هیچگونه توهم و تردیدی یک اندیشه والای ملی و مدنی و تاریخی است از حدود یک پیام در مسیر عمل بین تمام اقشار جامعه پیاده نماییم و دست جلادان را بګیریم ، تراژدی جنګ را به صلح پایدار، استوار و برادری دایمی تبدیل کنیم.

به حیث گام برجسته و مهم اولی، بیائید که گریبان شورای امنیت ملل متحد
را محکم بگیریم و از آن بخواهیم که آیا برای همین بساطی که در کشور ما بر
پاشد؛ برای نیرو های خارجی مجوز و « مشروعیت» اشغال افغانستان را داده
بود ؟ اگر جواب نه باشد پس چه تدبیر باید گرفته شود؟.

به پیش به سوی تعمیل و تحقق این هدف و آرمان والای بزرگ میهنی !

زنده باد وحدت ملی همه افغانها !

نویسنده : خانم نجیبه آرش

ستمگران در برابر خشونت مردم زبون اند


ستمگران زیرا نام مذهب مردم راافسون کرده نمیتوانند.
زنان منحیث انسان دارای باحقوق مساوی همردیف با مردان خلق گردیده اند. اما مناسبات فرهنگی درهرکشورحقوق حقه ایشان رازیرنام فرهنگ، مذهب تحت سوال قرارداده، بدان وسیله آنها رااز اشتراک د رمبارزات اجتماعی وفرهنگی ممانعت مینمایند. ممانعتها درهرکشور دلایل گوناگون دارد. هرگاه تاریخ مبارزات زنان رادراروپا، امریکا وکشورهای اسیایی وافریقایی ورق بزنیم. تفاوت های عینی درتلف کردن حقوق زنان بچشم میخورد. درامیریکا واروپا تفاوت حق تلفی دررشد و تکامل استعدادها، سویه تحصیلی وغیره به شکل رقابت ها بچشم میخورد که این رقابت ها نیزبعضاٌ عدم رعایت حقوق زنان را افاده میدارد، اما مقتدرین تلاش مینمایند تا حد ممکن مطابق قوانین وضع شده کشوربا همچو مسایل برخورد نمایند، بهترین شکل حق تلفی ایشان استفاده ازخلاح قانون برای عدم رعایت حقوق زنان میباشد. زنان در این دوقاره بعدازگذراندن مبارزات سرسخت، به اوج تکامل ذهنی، علمی وحقوقی شان رسیده اند وبرای اعاده حقوق شان ازهیچ نوع تعلل کارنمیگیرند ومبارزه شان در این خصوص ادامه دارد. آنها بلمقابل بخاطراعاده حقوق شان بااستفاده از قانون آوازشانرا تا مراجع عالی حقوقی کشورمیرسانند.
در قاره آسیا واقریقا که اقتدارقانون مدنی شدیداٌ تحت تاثردکمانیزم مذهبی قراردارد. زنان شدیدآ سرکوب وازحق حقه شان محروم اند. دلایل موجه وجودارد که بدبختانه زنان نتوانسته اند، از زیر چرخ مایشن ستمگران قد راست نمانید. این حق تلفی انگیزه های سهرآمیزوجادویی مقتدرین مذهبی است که درطی چندین قرن زنان رامانند ابزار مورد استفاده قرارداده ومنحیث فرد دوم بشریت خوانده اند. دراین دو قاره زنان که خود ستم مرد سالاری، مذهب سالاری راچشیده اند، قربانی فرهنگ عقب مانده و ستم روزگار شده اند، مسولیت دارند، تا در ارجگذاری حقوق دختربا پسرشان وظایف خویش را فراموش ننمایند. هرگاه مادری ازنعمت سواد محروم بوده تلاش نماید تا دخترش آن رنج را متحمل نشود. سوادیک فرد نقش عمده درتعین سرنوشت اودارد. زیرا دانستن قانون، طرح وتحلیل قانونی، نشاختن حق خود ودیگران، حق ازدواج، شناختن دین ومذهب، حقوق هموطن، حقوق بشردر ساحه بین الملیلی وغیره مسایل را باید بدانند وخودرا به مقتاضی زمان وخواست جامعه عیاربسازد. تا جایکه دیده میشود، زنان دردو قاره متذکره در قرن بیست ویک نسبت نداستن حقوق شان، مورد استفاده مردان فامیل وجامعه قراردارند.
اولین حق تلفی زن درزمان که کودک تحت تربیه والدین میباشد، صورت میگیرید. هرگاه مادرخود ازسواد بهرمند باشد درتربیه دختر وپسرخویش تلاش مساویانه بخرچ میدهد، هم ردیف با پسرش دخترش را نیز حق تحصیل، حق اشتراک دراجتماع، حق انتخاب رشته تحصیل، حق انتخاب شوهر، حق نمو جسمی وذهنی، برای اماده شدن ازدواج را میدهند. اما بدختانه زنان در دوقاره متذکره بخصوص جوامع اسلامی تحت افسون ملا ها ومقتدرین نا خلف مذهبی قرارگرفته اند. در همچون کشورها مسایل فرهنگ سنتی درمسایل مذهبی ادغام گردیده است که اصلا ریشه مذهبی نداشته است. مثلا درافغانستان، ازدواج های زیرسن، فروش دختران تحت نام شیر بها “طویانه” محروم ساختن دختران ازآموزیش علم، ازدواج بیوه ها با زورستم خانواده شوهر، روی پوشاندن زنان”چادری” که اصلا صیغه اسلامی ومذهبی ندارد، وغیره فرهنگ نا پسند قدیم وسنتی میباشد و هیچگونه ربطی به آئین مذهبی ندارد، مروج گردیده است. سوال ایجاد میشود، که چرادرجوامع فقیروعقب ماند سهروجادوی راستگرایان مذهب شدیداٌ کارگر افتاده است.
اول : مردان خود ازنظرعلمی فهم مذهبی شان راارتقا نداده اند ویا کاملا بیسواد اند وازحقوق خود وهمسرش اطلاع کامل ندارد.
دوم: زنان سخت پابند فرهنگ عقب مانده سنتی میباشند، وازحق مسلم خویش اطلاع ندارند. درهمچون جوامع مبارزه سرسخت بکاراست تا یکتعداد زنان شجاع ودربرابر کهنه پسندها، خرفات جامعه ونظریات یک جانبه ملاها، قوانین غیر عادلانه کشورایستاده گی بدارند. هرگاه خانمی قربانی خشونت میگردد، صدای اعتراض خویش رابلند نمانید، ازحالت بیتفاوتی خودرا خارج سازند. هرگاه وحشیان برای مانع شدن آموزش علم دختران با پاشیدن تیزاب از زیبایی وبینایی محروم میسازند، بیتفاوت نباشند زیرا بی تفاوت بودن خود یک نوع تسلیم به ستم مرد سالاری است. هرگاه درسنگسار آمنه دربدخشان، کشتن عمه جان “صفیه” درکندهار، تیزاب برصورت نازنین دختران مکتب نازو انا کندهار، کشتن شمیا رضایی، ذکیه ذکی وشکیبا سانگه آماج درکابل، کشتن سه نفرمعامین اناث درکنرها، کشتن نادیا انجمن بدست همسرزندگی اش درهرات، اختطاف دختران وزنان، تجاوز برعفت خواهران هموطن شان وغیره زنان شجاع ما دست به مبارزات صلح آمیز میزدند، دولت زبون را وادار میساختن تا عاملین قتلها وکشتارها و تجاوزگران را دستگیر وبه پنچه قانون بسپارد. شاید امروزجغد سیاه طالبانی جرائت آنرا نمیداشت که صدیقه وعبدالقیوم خیام را آشکارا سنگسارنمایند. دراخیرمیخواهم اززنان شجاع وطنم که بخاطرسنگسارصدیقه وخیام وتجاوز بی شرمانه مسولین ولایت هرات برعفت بانوفوزیه صدای اعتراض شان را بلند کردند، سپاسگذاری نمایم. این آغاز راه است، زنان شجاعت بیشترازستمگران دارند.

مجازات یا مکافات، تجاوز ویا سنگسار

ای هموطن !
درهرکجا میروم فریاد ناله هایت بگوشم میرسد، فریاد تو،فوزیه نازنین در پنچه ی پنج دیو وحشی اسیر شده، که وحشیانه برعفت این کودک معصوم تجاوز نمودند، و فریاد کودک چهار ساله “گلسوم” وکودک دوازده ساله دیگر که در مقابل کمره طلاقش را استدعا میکند. جای خجالت وشرمساری است. به جای آنکه کودکی که درایام تحصیل و پرورش دردامان پرمهر و با عطوفت مادرش باشد، اما این کودک معصوم از خلایق آفریدگار معصومانه، استدعای طلاق میکند.
فریاد های جانکاه خموش صدیقه ی نامراد که در زیر پرتاب سنگ های شریعت ووحشت طالبانی- بربری- بی انکه التماسی برای نجات جان خویش از دلقکان و مزدوران اجنبی بکند، در زیر باران سنگها ی خشونت ایشان جان داد؛ مرا ، ترا وهمسال مارا که وجدان پاک و بیدار داریم، هر آن ناراحت میسازد. اما جنایتکار ددمنش پیشه اند که ازچنین جنایات بشری حض برده و با اعمال و نگرش چنین فجایع به خود بالیده و این عمل شنیع و ضد بشری را به مباهات میگیرند.
یک جا عشق را سنگسارمینمایند وجای دیگر به خواهر و یا کودک هموطن شان تجاوز میکنند. چرخ زندگی مردم ما عقبگرد شده است. هموطن عزیز ظهور دوران بربریت، ظلم،استبداد و وحشت های دوران اولیه ی زندگی بشریت در سر زمین من و تو حاکم شده است.
نمیدانم چرا آه و فریاد جانسوز هرازان مادریکه فرزندان دلبند شان را بخاطر جهاد فی سبیل الله!!!؟؟؟ فرستادند، بگوش این اغوا گران دون صفت و نا اهل نمیرسد. مادری که فرزندش درراه آن جهاد جان باخت، درین تصورکه به ناموس وطن تجاوزنگردد. اما ای شهید خونین کفن، زمانیکه جان سپردی، گفتی خونم فدای وطنم، فدا حفظ آبرو، حیثیت مادر وطنم. اما ایکاش میدانستی که در زیر نقاب جهاد فی سبیل اله چه هیولای سیاه و بیرحم کمین گرفته است، تا خون ترا وهمرزمان ترا بنام جهاد بریزد وبه خواهر و کودکت هم تجاوز نماید.
هرات باستان بقول جناب تورن اسماعیل که خودرا امیرالمومنین جا زده است، وادعا دارد که وطن مقدس است وخون پاک شهیدان هرات، خاک هرات را مقدس ساخته است ودر باره استعداد و قریحه ی هنری یک دوشیزه ی جوان “ستاره” نظر اسلامی بنیادگرایی میدهد، تشویق و آفرین گفتن برکسانیست که عشق ، هنر وفرهنگ را سنگسار میکنند . آیا میدانند که تجاوزهم در اسلام عمل نا بخشودنی است؟
آیا میدانند که عشق وزوج وزوجه شدن دو فرد جوان با احساس قلب صورت میگیرید؟….نه هرگز نه. هرگاه فوزیه به خواهش خودش یک مرد دلخواه خودراانتخاب میکرد، زیرنام اسلام جهادی و طالبانی، چون صدیقه ها، عشقش را سنگسار میکردند. اما اگر فوزیه مورد تجاوز قرارمیگیرد، رهبران جهاد و به اصطلاح علما و روحانین هم مهر سکوت برلب زده، مجرمین دستگیر شده و در بند، به امراین تاریک اندیشان قرون وسطایی بوسیله کارمندان امنیتی نامنهاد دولت رها میگردند. معاشرت و ترحم درحیوانات بمراتب بهتر است تا آنانیکه بنام انسان به خواهرهموطنش تجاوزگروپی مینمایند. جناب اسماعیل دریک نشست مطبوعاتی، جوان هنرمند هراتی را رقاصه خطاب نموده چنین میفرماید: ویدیو را بشنوید.
watch دید گاه قهرمان مجاهد جناب اسماعیل خان امیر هرات

بلی هموطن عزیزمگر فوزیه جوان که مورد تجاوز پنج نفرمرد قرار گرفت، امیر صاحب هرات چه عکس العمل ازخود نشان میدهد؟ ولسوال چشت بنام فرهاد روی کدام صلاحیت افراد دربند را رها میسازد؟ . شما آواز شخص امیر صاحب راشنیدید که بخون مجاهدین راستین که بنام ناموس وطن جان دادند و روی خون شهیدان برحق لقب امیر المومنین را او نصیب گردیده،چه گفت ؟. خواهرهراتی یا اولادش در قلمرو زادگاه امیر صاحب در همان سر زمینی که به گفته امیر صاحب خون پاک شهیدان ریخته است، مورد تجاوزجنسی قرار میگیرد.
خواهر هموطن درد من و تو، درد مشترک هزاران زن افغان است که بیصدا اشک میریزند ودرپنجه ظالمین اسیر اند، خودرا آتش میزنند، با وحش شکنجه و به قتل میرسند؛ و یا اینکه چون شمع درستم مرد سالاری میسوزند وقطره قطره آب میشوند. مگرنا امید نباشید، صدای ملت افغانستان، صدای زنان ومادران پرافتخار وطن وصدای زنان جهان با شماست. هرگاه نادیا انجمن درهرات بدست شوهر نا مردش کشته شد، شوهرش آزادانه وآرام به زندگی ننگنیش ادامه میدهد این خود نمایانگرعدالت اجتماعی – انسانی حامیت مسلط درهرات و دولت مافیایی افغانستان است که قتل را تائید وقاتل را مکافات و آزادی ازبند میدهد. جناب امیر صاحب ادعا دارد{ مردم برحق ما جفا میدارند اما باید بدانند که مجاهدین برای آنها حق جفا نخواهد داد} به به به چنین ارشادات مبارک امیر صاحب خوش الحان ! عشق را سنگسار مینمایند مگر فوزیه که مورد تجاوز قر ارگرفته برای عاملین جرم مکافات رهایی از زندان توسط ولسوال چشت هرات صورت میگیرید. چرا وجدان تان خفته است؟ یا اینکه وجدان تهی باشید. چرا فریاد ناله های فوزیه ، فریاد پدرش راکه بخاطر دفاع ازناموس ودخترجوانش را که مورد تجاوز دوستان و همسنگران شما قرار گرفته اند، نمی شنوند؟. فوزیه، خود به پاسخ راپورترتلویزیون طلوع نیوز افراد متجاوز را بنام گروپ غفار معرفی نمود. سوال ایجاد میشود، در ولایتی که امیر المومنین افتخارات جهاد را بخود منسوب میداند، چطور از گروپ باغی ویاغی بنام غفاربیخبر است. کجاست عدالتی که حد اقل یکبار به صدای ملت مظلوم گوش بدهد؟
بس است !!! ملت دیگر فریب حرفهای دروغین شما را نخواهد خورد، بس است! دیگر زیرنام اسلام ، زیر نام خدا و پیغمبر و جهاد، نمیتوانید مردم ما ن را با قلقله بازی و بیانات عوامفریبانه، مکر و تذویر بفریبید. امروزملت در خون نشسته ی مان با طلسم های شیطانی تان کاملا آشنا شده است.
منبع اطلاعاتی : طلوع نیوز
استفاده از مطالب این سایت با نشانی ادرس مانع ندارد

میرمن پروین هنرمند معروف کشور

پژوهشگر : بانو نجیبه آرش

میرمن پروین آوازخوان معروف زن درکشور
زن شگوفتن و زیستن است زن عشق و امید است ، زن آزای است و زن سرود و ترانه است.
اگر رابعه بلخی با خون خود نوید آزادی را بر در و دیوار گرمابه نوشت. اگر آزاده زنی چون ملالی پیام آور آزادی بود، مگر غازی ادی با چهار صد تن همراهانش آسمائی کوه را در نوردید و حماسه رزم و خصم دشمن شد و ده ها زن دیگر در همین عصر ما چون سنحَله و مرجان در جاجی میدان و چهار آسباب تا آخرین نفس های خود علیه دشمنان وطن جنگیدند و حماسه آفریدند.
اگر لیلای کاویان شعر زن را سرود و انیسه وهاب با پارچه های تمثیلی اش یک عمر مردم را خنداند و نامش را ماندگارساخت. سراینده فصل ها میرمن پروین نیز از همین ردیف زنان بود که در عرصهً فرهنگی کشور ما دلیرانه سر بر افراشت و با صدای دل انگیزش همیشه ماندگار دل ها شد.
نامش خدیجه بود و در سال 1303 هجری شمسی در یک فامیل روشنفکر ، آزادی خواه و هنر مند بدنیا آمده ، او کودکی و جوانی خود را با غم و اندوهی دوری از پدر به بلوغ رسانیده ، پدرش سردارعبدالرحیم خان ضیائی متخلص به شیون کابلی بودوی مرد فاضل روشنفکر و وطنپرست و هنرمند،ادیب وشاعربود، که اخیراً دیوان اشعارش شامل شعر های بلند انقلابی و میهنی، در فرانسه به زیور چاپ آراسته شد.
خدیجه در همان آوان طفولیت به موسیقی علاقه گرفت ، وقتی پدرش در محافل خصوصی خود موزیک مینواخت و می خواند ، خدیجه کوچک با کف زدن های کودکانه پدر را استقبال می کرد.
شیون کابلی بعد از شکست و سقوط نهضت امانی پیوسته در جلای وطن به سر میبرد به قول ولی احمد خان نوری: ” وی نخست به سمرقند رفت بعد از سه سال با خانم سمرقندی خود به کابل بازگشت ، آنوقت مقارن سلطنت نادر خان بود”. شیون کابلی با شنیدن و دیدن کشتار و اعدام های مبارزین ووطنپرستان و احیای نظام خون ریز و ترساک نادر که که هر روز در برابر جنبش آزادی خواهی فاجعه می آفرید، ترجیع داد تا دیار آبائی خود را ترک نماید و خدیجه هفت ساله را به محمد انور خان بسمل سپرده و خودش دوباره عازم سمرقند شد. از آنجائیکه مدارک شناسائی کافی در اختیار نداشت مدتی سه سال را در زندان های سمرقند سپری نمود و سپس به مسکو و از آنجا به زندان سایبریا منتقل شد. و مدت هفت سال زندانی ، زندان های سایبریا گردید. طوریکه به همه مبرهن است که، حکومات پس از شاه امان الله خان ، عده زیادی از هوا خواهان او را اعدام ، تبعید و یا در زندان ها انداختند و حتا آن های که، از کشور فرار نموده بودند از شر آنها در امان نماندند که شیون کابلی نیز یکی از آن جمله است . به قرار گفتهً آگاهان تاریخ هفت سال بعد از جنگ عمومی دوم در زمان استالین ، یک هیت ملل متحد
جهت بررسی اسیران جنگی به مسکو مواصلت کرد و از آنجا به سایبریا رفتند در جریان باز رسی ، شیون کابلی به یکی از اعضای هیت بطور محرمانه سر نوشت خود را قصه می کند. بعدی چند وقت همان عضو ملل متحد به کابل می آید و به عبدالغفور برشنا می گوید که یکی از رفقای شما بنام شیون کابلی در سایبریا زندانی است، برشنا با سفارت افغانستان و وزارت امور خارجه وقت شوروی به تماس می شود که در آن وقت سلطان محمد خان شیرزی در سفارت افغانستان در مسکو ایفای وظیفه می نمود و او میانهً خوبی با استالین داشت و تقاضای رهائی شیون را از وی کرد . مقامات شوروی وقت بطور عاجل شیون کابلی را از سایبریا خواست، در حالیکه او تصور می کرد او را مانند سایر رفقایش به چوبه داربزنند!
ولی خلاف حدث شیون کابلی ، او را به حیث گوینده زبان فارسی ” رادیو مسکو ” به افغانستان مقرر نمودند. که سال ها در آنجا ماندگار شد.
قرار گفته بلیکا: میرمن پروین از طرف پدر کواسه امیر عبدالرحمان خان بود و مادر کلان میرمن پروین خانم حلیمه ملقب به شاه بوبوجان ، خانم سوم محمد عمر خان و یک زن بسیار شجاع و عادل بود. این
زن شجیع اکثراً در برابر ظلم و بی عدالتی عبدالرحمان خان مانند دیوار سد راهش قرار می گرفت .
شاه بوبو جان علم دوست و آزادی پسند ، خانه شخصی خود را که در باغ علی مردان کابل موقعیت داشت به دسترس اولین مکتب نسوان گذاشت که بنام مکتب باغ علی مردان مسما شد.
میرمن پروین روحیه آزادی را از پدر و نخبه گان خود آموخته بود و از همین جاست که اولین بار درفش آزادی و حقوق زنان را در کشور به اهتزاز در آورد. زمانیکه محمد انور بسمل را به زندان افگندند ، میرمن
پروین 20 سال داشت و با مادرش بی بی کو به خانه جلال الدین نقاش شوهر خاله اش واقع در شهرنو
،چار راهی ملک اصغر ، در جوار خانه اکبر بینی می زیستند.
محمد اسحق ثنا میگوید: “استاد عبالغفور برشنا در راس یک هیت کلان که شامل چند نفر از نخبه گان بود
وارد خانه خدیجه شدند این حوالی سال های 1337 بود. و درین زمان خدیجه به صفت نرس در شفاخانه مستورات ایفای وظیفه می کرد. هیت از میرمن خدیجه خواهش نمود که تا در بخش هنر و آواز خوانی با ایشان همکاری نماید .
قرار گفته محترم بلیکا در داخل خانه پرده زده شد و در عقب پرده خدیجه قرار گرفت ، نوازندگان به نواختن شروع کردند و خدیجه اولین آهنگ خود را با این مطلع آغاز کرد.
سلسله موی دوست حلقهً دام بلاست
هر کی درین حلقه نیست فارغ ازین ماجرا ست
این پارچه شور انگیز با صدای مستعار میرمن پروین برای نخستین بار از طریق امواج رادیو افغانستان پخش شد و انعکاس عالی در بین اقشار مختلف مردم نمود. میرمن پروین روز دیگر با چادری گره « فولادی » به اولین استیشن رادیو افغانستان واقع پل باغ عمومی رفت و دومین پارچه خود را بنام دختر
گل فروش اجراء کرد.در کتاب آوای ماندگار زنان نوشته ماریا دارو « آهنگ دختر گل فروش مقارن سال
1338 هجری شمسی می باشد که میرمن پروین نه تنها از امواج رادیو گوش ها را نوازش داد بلکه در ستیج پوهنی ننداری توام با تمثیل دختر خوانده کوچک اش بنام محبوبه جباری همراه با مستوره اصیل و میمونه غزال به نمایش قرار داده و آنرا به مردمش اهدا نمود. ». خدیجه زیبا ، زنان مستور را با برآمد جسورانه و صدای رسا و آهنگ دلنشین خود متوجه این اصل ساخت تا زنجیر اسارت ، تبعیض ، تعصب –
کهنه گرائی و تاریک بینی را از فرا رای خود برچینند و در جامعه بطور فعال حضور یابند. او هیچ گاهی به اسارت تن نداد و در عدالت اجتماعی و تمثیل دموکراسی پیش گام شد و به همین طور روزنه هنر آواز خوانی را بروی ده ها زن هنرمند چون خانم آزاده ، فرشته، جلوه ، شهلا ، قمرگل ، ژیلا ، مهوش و رخشانه باز نمود. که بعداً یک عده ستاره گان دیگر از جمله رعنا ، زیبا ، پطونی،ناهید ، سلما ، هنگامه ، پرستو و سیما ترانه نیزدر آسمان سرایندگی کشور تبارز کردند.
به قول خانم شمال از آلمان ” در یکی از روز های قبل از 2004 به خانه میرمن پروین رفتم وی را در بستر مریضی یافتم ، روی میزش چند پارچه نان و یک دو توته پنیر و یک گیلاس شیر دیده میشد. وی از ناحیه پسرش که در آلمان زندگی می کرد نگران بود. این پسر را نیز از یک نرس به فرزندی گرفته و بزرگ ساخته بود. میرمن پروین در مورد جلب و جذب هنرمندان گفت: من مهوش را به نزد استاد برشنا بردم و به او گفتم این پرنده را برایت تسلیم می کنم هر گاه پرید تو مقصر هستی.” میرمن پروین به زبان عامیانه و فولکوریک برای تمام ملیت ها ی افغانستان شاد و پر شور سرایده است چون : نولک مرغ من للی و یا مرو قهر مکن ، سفر شهر مکن
روستا زادهً من عاشق سادهً من
ما و تو هر دو درین جا شدیم
در همین قریهً خود آزادیم .
خواندن های تراژیک وی از زندگی تراژیدی خودش مایه می گرفت .
به گفته وحید عوثی که میرمن پروین یک بار ازدواج کرده بود و اسم شوهرش محمد یعقوب ماستر سکاوت « خارندوی معارف » ، مرد سیاست و روشنفکر بود ، در زمان شاه محمود خان در جمله هوا
خواهان امیر امان الله خان به زندان افگنده شد. در کتاب ” از خاطراتم ” نوشته خالد چرخی آمده است
که در لست 56 نفری زندانیان سیاسی در تعمیر قلعه جدید مربوط محبس دهمزنگ ، نفر پنجاه و چهارم
شوهر میرمن پروین محمد یعقوب ماستر سکاوت می باشد. زمانیکه محمد یعقوب از زندان رها می شود
بنا به داشتن اندیشه سیاسی حکومت فوق به پاکستان فرار نموده و در پروگرام کاکا جان بنام مهر خان گران به تبلیغات ضد دولت افغانستان ، می پردازد. میرمن پروین بعد ازین شکست در ازدواج تا آخر عمر
به صورت مجرد زندگی می کند و سه طفل را به فرزندی می گیرد. محبوبه جباری در تمام تلخی های زندگی با او همراه بود و با دلسوزی از او دلجوئی می کرد.پروین در 85 سال عمر پر از فراز و نشیب خود
خدمات ارزنده در جامعه افغانستان نموده است و یک بار در دههً هشتاد شاهد شرفه های پای بیگانگان در وطن آبائی اش شد با وصف آن ، وطن را مانند بسیاری از فرهنگیان و روشنفکران ترک نگفت ولی بعد از سقوط جمهوری افغانستان در سال 1992 یک بار دیگر شاهد دوره سیاه و افون فرهنگ افغانستان شد که با آمدن جهادی ها و طالب های بنیاد گراء و زن ستیز عرصه فعالیت بر زنان آزاده کشور تنگ شد و حضور زن در رادیو ، تلویزیون ، مکاتب ، ادارات دولتی ممنوع قرار داده شد ، آوازخوانی زن ،کفر آمیز خوانده شد و آهسته آهسته چراغ آزادی زنان به دست طالبان به خاموشی گرائید. که حضور زن در اجتماع منجر به رشد مجازات می گردید. طالبان بر علاوه آزار و اذیت زنان و از بین بردن تمام دستاورد های فرهنگی و شکستاندن آلات و اسباب فرهنگی شهر ما را به ویرانه ماتم سرا مبدل ساخت.
مردم راه مهاجرت در پیش گرفتند ، میرمن پروین نیز با سایر هنرمندان ، سینما گران ، فلم سازان و ممثلین تیاتر وطن را ترک گفته به پشاور نقل مکان کردند. تنها محبوبه جباری تا آخرین نفس ها ، میرمن پروین یار و یاور بالین اش بود . سر انجام در عالم یاس و ناامیدی مورخ 8 دسامبر 2004 در کنار دختر دوست داشتنی اش محبوبه جباری جان را به جان آفرین بخشید. روحش شاد و خاطرش گرامی باد.
ترتیب و باز نویسی از نجیبه آرش
منبع:
آوای ماندگار زنان
برنامه یاد ها و خاطره ها از وحید غوثی در تلویزیون پیام افغان.
Google images

watch parween میرمن پروین

استفاده ازمطالب با معرفی ادرس سایت مانع ندارد.

دیدگاه مختلف عدالت اجتماعی درباره زنان

تصاویر زنان با سرنوشت اجتماعی متفاوت آنها

شیرین عبادی

خانم شیرین عبادی زن با شهامت، صدای زنان ایران وگلوی زنان دیگر گردید. وی درسال 2003 میلادی برنده جایزه نوبل از طرف حقوق بشر شناخته شد، دولت متعصب ایران وی را به جریمه ومالیات جایدادش به پرداخت یک ملیارد وسه صد میلون تومان محکوم نموده است درحالیه شیرین راازپول جایزه نوبل جایدادش را خریداری نموده است که مطابق قوانین مالیاتی کشور ایران از پرداخت مالیه معاف میباشد. اما نه تنها تمام اموال وحساب های بانکی اورا دولت ایران ضبط کرده اند، بلکه به پایین تر از ارزش واقعی قیمت گذاری کرده اند. خانم عبادی مجبور است به آقایان متعصب جریمه را تادیه نماید. اورا به همین دلیل هم ممنوع الخروج کرده اند، همه این اذیت برای خانم عبادی به خاطر آن است که اورا خموش سازند، مگر او دفاع زنان جهان را باخود دارد. ستمگران درتمام کشور های مختلف باعث خموشی شیر زنان میگردند، اکنون دو فوتوی دیگر را بنامهای ” نادیا انجمن و خانم ملالی جویا” از افغانستان مشاهده کنید.
عدالت اجتماعی
نادیا انجمن

که سرنوشت آنها با گروه دیگر ستمگران در کشورهمسایه ایران، باآنها چه کرده است. نادیا انجمن شاعر دلسوخته، دانشجوی دانشگاه هرات به عمر25 سالگی درسال 2005 میلادی خموش گردید و پسریک ساله از وی باقی ماند. جرم نادیا بخاطر سرودن اشعارش که گلوی زنان هرات وتمام زنان دیگر شده بود ، بود. بدستان شوهرش خموش شد. خانم جوان دیگر بنام ملالی جویا وکیل منتخب مردم ولایت فراه بخاطرگفتن حق، ازپارلمان افغانستان اخراج گردید.
تصاویر بعدی ذهنیت تاریک مردسالارن را نشان میدهد. زن دیگر انتهار میکند، چرا زندگی برایش ننگین شده ؟ …استفاده ازوجود زنان نه تنها درخوش گذرانی، برده دداری وستمگرایی مشهود است بلکه از احساس زنان دربرابر مرام های شوم و غیر انسانی شان نیز استفاده میکنند. پدیده جدید دیگری درمیان انتحار کننده گان بوجود آمده که عبارت است از زنان انتحاری میباشد در مناطق صعب العبور وقبیله نشین پاکستان و شمال شرق افغانستان یکتعداد زنان شستشوی مغزی شدند. این موضوع در طی چند ماه گذشته افشا گردید، این افشا گری توسط یک دختر 12 ساله پاکستان که از وی تقاضای این عمل غیر انسانی شده بود، فاش شد. میناگل دختر 12 ساله پاکستانی اعلام کردکه از وی به عنوان” بم انسانی” مورد آزمایش گرفته و توسط پولیس درمنطقه” موندا” درشمال غرب پاکستان دستگیر گردید. این عمیلات در مرزدو کشور ” افغانستان وپاکستان ” مدنظر بود. پاداش عمر شیرین آن دخت 12 ساله فردوس برین ازطرف گروه طالبان و القاعده بود. چراآن بهشت برین را خود کمایی نمیکنند؟…. این عمل جاهلانه تا حال در افغانستان وپاکستان صورت نگرفته بود، عقیده القاعده نمونه یی از انتحار کنندگان سرزمین فلسطین میباشد. انتحار که در ماه جون سال 2010 میلادی در منطقه “استان کونار” افغانستان صورت گرفت، انتحار کننده زن تشخیص شده بود. میناگل از انتحار خواهرجوانترش که در24 دسمبر 2010 میلادی درمنطقه باجور پاکستان رخ داد، گفته میشود، درآن انتحار 42 نفر پاکستانی کشته شدند. گروه‌های انتحاری زنان تحت فرماندهی قاری ضیاء رمان یک مقام ارشد دوجانبه طالبان والقاعده میباشد.

عدالت اجتماعی
<سیاه پوست امریکایی را مشاهده میکنید که دستگاه تلویزیون شخصی خویش را افتتاح مینماید. تفاوتها ازکجا تا کجاست، تصاویر مختلف ازچند کشور درعدالت اجتماعی زنان را مشاهده کردید. درکشور افغانستان زنان از حق تحصیل وکار محروم اند ودر عوض بگدایی در سرک های شهر دیده میشوند د. لطفاٌ نظریات تان را بنگارید نشر میشود. عدالت اجتماعی  درباره زنان

عدالت اجتماعی  زنان

سپاس از هنرمند محبوب ما فرهاددریا

دوستان عزیز در متن عکس ها نشر شده، با عرض معذرت دراین جاه نگاه کنید

سپاس از هنرمند محبوب

ارج گذاری بمقام والای زنان از دیدگاهی سراینده
“هی با یک تن، اتن کی میشود”
” فرهاددریا ”
در پاهیز سال 2010 میلادی اقغانستان بعداز سه دهه جنگ و حرام شمردن سازوسرود شاهد جمعیت بزرگ ازتشنه گان هنر موسیضی بود. هنرمند رسالتمند کشور «فرهاد دریا» دریای هنرش را برای تشنه گان هنر درسرتاسرکشورجاری ساخت. این هنرمند نامور از یک خانواده رسالتمند سربلند کرده ودرهمه حال عشق بوطن ومردم را وظیفه خود شمرده است. فرهاد دریا در ایام طولانی هجرت یک لحظه یاد مردم ومیهنش را فراموش نکرده ودایماٌ بوطنش سفرکرده است، زمانیکه اصلاٌ امنیت برای هیچکس مساعد نبود اوسفرها، پلان وپروژه های برای مردمش داشت. طرح ” کوچه” یک اقدام خیلی عالی و بشر دوستانه برای کودکان وهنرمندان آینده کشوربود موفقیت های شایان ازآن طرح وتراز اندیشه جناب ” دریا” بدست آمد. اندیشه های والای و انسانی جناب دریا بالاترازآنست که دیگران فکر میکنند. رسانه های جهانی بنابر آجندا، سیاسی، اقتصادی وغیره شان چهره وحستناک ازافغانستان را بنمایش میگذارند، جهانیان میداندیشند، شاید سرزمین افغانستان با هنر بیگانه است، درحالیکه افغانستان امروز، خراسان دیروز وآریانای کبیرخورشید هنرها درشرق بوده وهنرمندان، شاعران، نویسنده، نقاش، موزیشن وسرایندگان رسالتمند در دامانش پرورش داده است. روح بلند این گونه مردان وزنان درطول تاریخ درفراز قله های وطن پروازنموده واز بیعدالتی متاثر و برای عشق ومحبت، انسان دوستی و صلح اندیشیده اند. در سه دهه جنگ کشورما قربانی فراوانی داد وهنرمندان با سلول، سلول وجود شان درد جنک را حس وقلب شان لبریزازعشق انسان دوستی ومحبت بود. آنها برای از بین بردن خشونتها و آورد صلح وآشتی ملی با پیام هنرمندانه ایشان راه رسیدن به صلح را کوتاه ساخته، عشق خموش وصدی خفه شده موسیقی را دوباره بصدادرآورده ودردلها زنده ساختند. فرهاد دریا یکی ازهمان هنرمندان رسالتمند کشوراست که تمام آهنگ هایش پیام خاص برای مردمش داشته است، زمانیکه آهنگ سلام افغانستان و سرزمین من دیارنازنین من را سرود میلون افغان در داخل وخارج ازکشور را به وجد آورد، سال 2008 میلادی آهنگ زیبای “هی با یک تن اتن کی میشود، این وطن بی ما وطن کی میشود” را سرود. این آهنگ میلون هموطن را برای آشتی ملی واداشت. بلی آهنگ اتن مقدمه حرکت شتی ملی وصلح جناب دریا بود که دریای هنر را بمرام تحکیم صلح در سرتا سرکشور در جوش وخروش آورد . بتاریخ 21 اکتوبرروز جهانی صلح درسرزمین خورشید هنرها ” افغانستان” خیلی زیبا و بی سابقه تجلیل گردید. همان طوریکه جناب دریا در مصاحبه شان فرمودند که زنان هیچگاه آتش جنگ را درندادند . به همان دلیل کنسرت خاص برای بانوان بلخ در شهرمزار شریف اجرا کرد، واقعاٌ زنان بیشترازجنگ صدمه دیدند و بیشتربه صلح نیازمند میباشد، این ارج گذاری جناب دریا بمقام والای زنان هیچگاه فراموش نخواهد شد. تصاویر نشان دهنده امواج لبخند وعشق به زندگی است، چنانکه فرهاد دریا با پیام تحت عنوان بزرگ ” زندگی زیباست ” به حرکت آغاز کرده است، این زیبایی را هموطنان ما که هم اکنون درتحت فشار ناامنی زندگی دارند، حس کردند و برای چند ساعت از زیبایی زندگی لذت بردند. خوشا مادری که چنین فرزندی را در دامان پرمحبتش پرورش نموده است، خوشابحال فرزند “دریا” که مقام والای انسان بخصوص بانوان را ارج میگذارد. فرهاد جان همیشه چون دریا خروشان باشید تا ازخروش دریای هنر تان تحت نام زندگی زیباست، لذت و زیبایی زندگی را جهان بشریت با پیام های هنرمندانه وبشر دوستانه تان عرضه بدارد. ظفرمند وکامگار باشید.
به تصویر نگاه کنید.
zendagi-zebaast-mazaar-a-concert-for-women#5

عشق در همه جا سخن میگوید، ایکاش بشنویم

در یکی از روزهای برفی ویخبندان سرد کانادا منتظر دوستم در یک قهوه خانه نشستم، تا آمدن دوستم ازسردی هوا محفوظ باشم قهوه خانه ازدهام زیاد نداشت به میل خود یک میزرا که در کنارکلکین قرارداشت، انتخاب کردم. میزیکه در عقب میز من قرار داشت، یک زن ومرد باهم گرم صحبت بودند. صحبت شان روی تجارب زندگی، شکست و پیروزی، فراز و نشیب دنیا میچرخید . اصلاٌ متوجه ایشان نبودم روی چه مطالب صحبت دارند اما درصحبت شان کلمات آشناازبعضی نقاط کشورم یادشد توجه مرا جلب نمود. مرد گفت” آیا تو خط بر رادیدی؟… من آجاه را دید”. خانم قهقه خندید وگفت خط برنیست… خیبر است وبا همان خنده ادامه داد، خارجی های که در وطن ما مهاجراند، بسیارکلمات را غلط تلفظ میکنند، عجیب نیست زیرا هرزبان از خود قواعد ودستور دارد وتلفظ بدون مراعات دستور زبان برای هرکس در زبان بیگانه دشواراست. کلمه خیبرمرا بخود جذب نمود، درحالیکه انتظار دوستم را میکشیدم، حواسم متوجه بحث جالب آنها بود. مرد متوجه شد گویا من سخنان آنهارا میدانم، برای خانم اشاره بمن کرد وگفت او شاید از همان مملکت باشد. خانم گفت “آنها دراین شهرسرد ودر شمال کانادا زندگی نمیکنند زیراآنها درهوای گرم عادت دارند ومهاجرین آنکشورزیادتردرتورنتو، مانتریال وشهرهای پرُجمعیت هستند. مرد برای رفع تشویش خود ازجایش بلند شد واز من خواهش کرد تا ازشکریکه روی میزمن قرارداشت، با اجازه استفاده نماید. سرصحبت بامن چنین آغازگردید ازکدام نقطه روی زمین اینجاه ودراین شهرسرد آمده اید؟ ساده برایش افاده دادم ، از همان نقطه زمین که بالای آن صحبت دارید. خانم درجایش تکان خورد درهمین لحظه دوستم از راه رسید، آنها خواستند وتعارف کردند تا چند دقیقه دریک میزباهم بنشینیم، چهارنفر دوریک میزنشستیم وصحبتها اینطورآغاز گردید. سخن ازسوز عشق بود، از شکست، از جنگ و ازلشکر کشی ممالک زوزمند وکشتار مردم بیگناه و تجاوز بالای زیردستان .
آن مرد یعنی آقای رابرتسن یک امریکایی بومی بود که سالها حقوق شان توسط اشغال گران پامال گردیده بود، دریکی ازایالت های فقیرنشین که بیشتر نفوس آنرا مردم بومی امریکا تشکیل داده است، زندگی کرده بود وبعد از ختم بکلوریا دریکی دو رستورانت های شهر آن ایالت کار کرد وبادخترسفید پوست آشنا شد. این غریب بچه غربی برای مصارف گذاف عروسی جهت پیدا کردن پول برای جنگ عراق ثبت نام نمود، بعدازیکسال سربازی درعراق قشون امریکایی روانه افغالنستان گردیدند، او نیز رهسپار افغانستان شد. این عاشق دلسوخته، خانه صدهاافغانان مظلوم را زیر نام توریست ویران کرد تا خانه عشق خودرا آباد نماید، ازقضا در یک برخورد مسلحانه دست چپش راازدست داد و برای تداوی به امریکا برگشت. معمولاٌ قراردادهای جنگی برای سربازان درایام جنگ بیمه صحی می پردازد نه درحالت باز نشستگی . اما او که بازنشسته ومعیوب جنگ بود نیز شامل همین قاعده شد، مدت طولانی در دفاتر حقوقی سرگردانی کشید تا بتواند درمقابل از دست دادن دستش کدام بیمه دایمی بدست آورد اما کارگر نیافتاد وازسوی دیگر معشوقه بیوفا نیز رفع زحمت کرد و با شخحصی پولدارعروسی نمود. عاشق دلسوخته چون مجنون درصحرای سوزان عشق سرگردان ماند واز تلاشهای بی نتیجه، بروکراسی های دفاتر حقوقی واداری و قانون غیرعادلانه به ملال روحی مبتلا گردید، به حکم احتجاج کشوررا ترک و در کانادا جهت کار وزندگی اقامت گذید.
خانم لیزا یکی ازباشندگان قریجات کوچک ایالت شمال غرب کانادا بود دریک خانواده بزرگ ومتوسط الحال اقتصادی بزرگ شده بود، بعدازختم صنف دوازدهم جهت شمولیت دانشگاه باید پول کمایی میکرد تا بدون تشویش قرضه های بانکی شامل دانشگاه گردد، بدین منظور برای سربازی در اردو متجاوز کانادا ثبت نام کرد وعازم افغانستان گردید. او برای سه ماه درمرکز قرارگاه کانادا “کمپ جولیا ” واقع دارالمان کابل ایفای خدمت کرد وبعد قشوق کانادا بعوض عساکر امریکایی درولایت کندهارمنتقل گردید. لیزا که آن مرد امریکایی اورا( لز)صدا میکرد، تازه با مردم کابل آشنایی پیدا کرده بود اما زود روانه ولایت کندهارشد. ( لز) ازمردم سرکش وسرشارو کاکه کندهارگفتنی های زیاد به پیمانه کتاب داشت. مردان وزنان زیبا روی وجوانان مست وسر شار ازباده جوانی که باد تند روز گارجنگی هم آنها را تسلیم حوادث نمیکرد. لیزا یک سربازساده وبی صلاحیت بود صرفاٌ بخاطر تقویه اقتصادی خودش بدون هیچگونه اندیشه سیاسی، شامل خدمت سربازی شده بود مگرازعاقبت کارنمیدانست که او چنان پابند وگروگان شهر کندهار میگردد که حتا برای رخصتی هم بکانادا برنمیگردد. لیزا و رابرتسن که دارای تجارب همگون جنگی وشکست خورده عشقی بودند درهمین قهوخانه روی تصادف باهم آشنا گردیده بودند ودید وباز دیدهای شان تکرار گردیده بود و اکنون بالای زندگی آینده خویش فکر میکردند وطرح ازدواج میریختند. گفتنی های این دوعاشق دل شکسته چنان زیاد بود که روزها هردو باهم راز و نیازازعشق برباد رفته شان را داشتند.
لیزا مدتی دوسال چند ماه بدون اخذ هیچگونه رخصتی بخدمت سربازی در ولایت کندهاردامه داده بود. هرروز که چشم باز میکرد درفکرمیبود امروز کجا برای عملیات خواهد رفت، با چه نوع برخورد مقابل خواهد شد، چند تروریست را دستگیر خواهد کرد، مردم کندهار درنظرش دشمن بود و کندهاری ها نیز با دشمن مسلح که درخاک شان متجاوربودند، مقابل میشدند. نتیجه جنگ بی ثمرجز تولید کنیه، تشدید حس انتقام جویی چیزی بیش نبود، لیزا هرروز دلتنگ میشد و آنچه را که درتلویزیون کاناد وامریکا دیده بود، درکندهار نمی یافت. هرروزکه میگذشت ماهیت جنگ بیحاصل برایش روشن تر میشد. یکروز بعد ازعلمیات خیلی شدید وخطرناک به اردوگاه بازگشت و دربسترش درازکشید، چشمانش دردوخط موازی راه کشید، حوادث که در طول روز در قریه پنجو اتفاق افتاده بود درجلو چشمانش میچرخید، هرقدرکوشید برای صرف شام خودراآماده سازد اما نشد که نشد. اوهمان روز، دربازگشت ازعملیات درباره جنگ واشتراکش درقتل آدمهای سرزمین دیگر که فرسخ ها راه ازخانه ومکان اصلی او فاصله داشت، متفکرشد. از طرف دیگر آهسته اهسته با فرهنگ مردم روستایی وشهری ولایت کندهار آشنا میشد و درک میکرد {هرگاه خود جای آنها قرارگیرد وعسکر مسلح بیگانه “افغان” درکوچه وپسکوجه دیار آبایی شان گزمه بزند، چه احساس خواهد داشت}. روزهای بعد زمانکه اردوگاه را بقصد وظیفه ترک میکردند، قوماندان مسوول یونت آنها را برای تامین امینت وایجاد روابط دوستانه با مردم در مرکزشهر فرستاد. اودرهمان آفتاب گرم و آسمان شفاف کندهار با مردم شریف کندهار تماسهای برقرارکرد، قلب شانرا شفاف تراز آسمان یافت. لیزا، جیمز، اندرو وجکی با دکانداران محلی گفت و شنود های دوستانه داشتند. دریکی از دکانهای شهر که لباس، تکه وصنایع دست دوزی ازقبیل کلا موره دوزی زردوزی وغیره فروخته میشد، با دکاندارآن صحبتهای صمیمانه برقرارکردند. دردکان یک مرد مسن باسه پسران جوان ونو جوان باهم کار میکردند. یکی آن جوان نازنین شیربچه کندهاری با قامت بلند، چشمان خمار سرمه کشیدگی ویا به حرف لیزا که چشمانش را مکیاژ کرده بود، بالباس محلی برنگ سبز وباسند سفید خامک دوزی شده بود، برتن وعرق چین زر دوزی نیز برسرداشت. بیخیال و بی باک با مشتری وهمکارانش میخندید و با ژست وحرکات که کرکتر ذاتی او بود درعالم بیخیالی مصروف خرید و فروش وخندیدن با دوستانش بود، با همدلانش بالای عساکر با زبان پشتو شیرین تمسخر میکرد. لبان جگری رنگش دل وجگر لیزا را با خود میبرد. لیزا درطول روز باید درسرتاسر بازار درحرکت وگردش میبود اما زیادتر وقت را در مقابل آن دکان ضایع کرد، همکارانش برای گردش میرفتند مگر لیزا بهانه میکرد وبا جکی وگاهی با اندرو درمقابل همان دکان وقت را سپری مینمود. شب که دربستر خواب رفت تخیل درذهن او رخنه کرد” چرااین جنگ بیحاصل دوام دارد، چرا باید انسان زندگی انسان دیگررا ازبین ببرد، چرا ما با وسایل جنگی درکشوری که اصلا زبان همدیگررا نمیدانیم ، بخاطر منافع سیاسی ویا اقتصادی، خویش زندگی آرام دیگران را برهم میزنیم ” این چرا ها و برخورد عساکر در برابر مردم روستایی مغزاش را برمه میکرد. بسترش درآن هوای گرم کندهار به جهنم مبدل شده بود. روزهای بعد جمیزیک سرباز که از ایالات فرانسوی زبان کانادا بود و همیشه با لیزا در یک یونت کار میکرد، درضمن گردش با مردم محل صحبت میکرد وعدم اعتنای مردم را دبرابرعساکر و خشنوت آنها را عدم فهم تعلقی مینمود ودردلش کینه میورزید وحتا از صحبت صمیمانه لیزا با مردم نیز جلوگیری مینمود و برافغانها دشنام میداد. لیزا با جمیز همیشه برخورد شدید میکرد.
بعدااز یک مدت لیزا با همان فرزند رشید کندهاری آغاز صحبت کرد، اوانقدرمغروز جوانی خود بود که اصلاٌ برلیزا نگاه هم نکرد. مگرلیزا آهسته آهسته دل ازکف میداد، شیر بچه کندهاری درتخیل سرباز سلاح بردوش چشم آبی وموطلایی نبود. اما لیزا هرشب دعا میخواند تا برای امنیت در شهربرود واورا از دور زیارت کند. لیزا جزسربازعادی بیش نبود باید تابع امرخدمت سر بازی میبود، هرگاه بوظیفه میرفتند ویا برمیگشتند لیزا همیشه تلاش میکرد از میان بازارگذرکنند تا بتواند آن شیربچه را تماشا کند. عشق با لیزا سخن میگفت، عشق وجود لیزا از کینه وجسارت جنگی پاک کرده بود، عشق لیزا پابند اصول زندگی واحترام به انسان ساخته بود وقلبش را میفشرد. عشق شیر بچه چشمان سیاه، قامت بلند روح وروان لیزا را تسخیرکرد. لیزا که در یک دهکده کوچک و کم نفوس و هوای سرد کانادا زندگی کرده بود وحتا شهرهای بزرگ کانادا را نیز ندیده بود چطور دل بدیار دوربست و باگرمی های کندهار مدت دوسال وچندماه بدون اخذ رخصتی بکار ادامه داد. بالاخره زمانی فرارسید که مادر مریض شد ولیزا بدیدن مادرش بکانادا برگشت، مدت چند ماه رخصتی برایش چند سال سپری گردید و برای مادرش گفت : مادر ما غربیها با این همه تمدن پیشرفته، اقتصاد قوی، تکنالوجی مدرن فکر میکنم تمام انسانیت درضمیرما نهفته است مگر برخلاف با صممیت و محبت خانواده، فرهنگ مردم دنیا بیگانه هستیم، نگهداری همین اقتصاد سرمایه داری ماراازمحبت فامیلی، رفاقت صمیمانه، مهر ورزیدن به انسان وانسانیت وغیره اخلاق اجتماعی بدورنگهداشته است. من مرد را در کندهار میشناسم که الفبای زبان مادریش را نمیداند، اما آنقدردرمحبت فامیلی ودوستی صمیمانه با رفقای اش مغروراست که ما را به بهای یک گربه خانگی هم نمیخرد.
لیزا بعد از رختصی دوباره به کندهار افغانستان برگشت درهفته اول یکی دوبار از بازار گذرکرد مگر چشمش بدیدار آن بلند بالا و چشم سیاه روشن نگردید. جمیز همان سرباز کینه توز حوادثیکه درغیابت لیزا اتفاق افتاده بود، بیان کرد. روزی که از مقابل دکان چشمان سیاه گذرکردند، جمیز گفت” درهمین محل حادثه رخ داد، یک تعداد نیز دستگیرگردیدند”. آن کندهار زیبا در دیدگان لیز زشت وبه جهنم تبدیل شد، فکرکرد آن سیاه چشمان طومه حادثه گردیده است. مگر نمیدانست چطور پیدا کند که او زنده است یا نه ….. زیرا آن جوان مغرور هیچگاه به لیزا خودرا معرفی نکرده بود وباید هم معرفی نمیکرد، او چه میدانست که لیزا در لباس سربازی “دشمن” قلب روف ومهربان دارد وبالاترازهمه شیفته اومیباشد. لیزا صرف شنیده بود که آن مرد مسن او را دل صدا میزد مگر بچه های جوان که لیزا را میدیدند برایش میگفتند، دلک آنطرف نگاه کن …اونه زرد گونه آمد. این زرد گونه دل باخته وسینه سوخته در نبود دل عنان راازکف داده بود، شبها خواب ازچشمش فرارکرده بود وبالاآخره دربستربیماری افتاد. مدتی بیمار بود و برای معاینه در شفا خانه اردوگاه رفت، اتاقهای مریضان توسط پرده ازهم جدا گردیده بود، چشم لیزا در اتاق مقابل افتاد. چهره آشنا اورا بطرف خود میکشاند، اوبدون رعایت قوانین وقیودات عسکری داخل اتاق مقابل شد، چشمانش به چشم مریض اتاق مقابل گره خورد. قلب لیزااز حرکت باز ماند، پاهایش سیستی کرد و قدرت ایستادن ازوی سلب شد، برایش سلام داد، شیربچه افغان رویش را برگشتاند و نخواست آن دشمن زردگونه را ببیند.
اورا دستگیرکرده بودند وشکنجه داده بودند، سروصورت زیبای او تغیرکرده بود تنها چشمانش نشان از پیشین بود وبس. لیزا هرقدر با و صحبت کرد مگرسیاه چشمان همان قدر نفرت وانزجارنشان داد. لیزا گفت، اگرشاهد برای اثبات بیگنائی ات ضرورت داری، نام من لیزااست ادرس یونت و گروپ محاربوی خودرا معرفی کرد و ازاو خواهش کرد، لطفاٌ…..لطفاٌ بامن سخن بگو … میخواهم ترا کمک کنم. لیزا تلاتش نهایی خودرا در رهایی او بکاربرد وخود نیزازوظیفه سبکدوش گردید وبه کانادا آمد. لیزا پول هنگفت بدست داشت، بعوض انکه با پول دست داشته اش شامل دانشگاه میگردید، مدت یکسال درخانه نشست و هرلحظه دل ودیده اش درهمان بازار کندهار، مرد چشمان مست سرمه دار را نگاه میکرد، بیاد آن شیر بچه افغانی فریاد ازسلول سلول بدنش برمیآمد وبه امراض گوناگون روحی متبلا گردید، بعد یکسال بایک دوستش که اوهم درکندهار سر باز بود، روانه کندهارشد. کوچه بکوچه و قریه به قریه اورا پالید ودل را نیافت، دل از دلخانه فرارکرده بود. بالاخره همان مرد مسن که هنوزهم دردکان کارمیکرد، لیزا را گفت تو ازاو چه میخواهی ؟… لیزا چه باید میگفت؟… آنچه در سینه داشت بیان کرد. مرد برایش گفت “ایکاش شما سلاح بدوشان پیام آور صلح ودوستی میبودید، شما دوستی ها را برهم میزنید، مردم را کینه توز میسازید و صفوف دشمن را تقویه میکنید، آیا این راه حل وآوردن صلح وثبات در این کشوراست؟…. آیا تواز خود نمیترسی که قریه به قریه دنبال یک مرد بیگانه میگردی؟ آیا با آن جفایکه درحق آن جوان انجام دادید، انتظار دیدارش را هم دارید؟ ….” بلی لیزاانتظاردیدارش را داشت فقط میخواست بداند که بالای اودرزندان چه گذشت … میخواست برایش بگوید که روی چه مشکلی برای سربازی حاضر وسلاح بردوش نهاده بود، میخوت دل بداند که این همه سه سال سربازی وسیله ای بود قلب لیزا با او پیوند داد… لیزا میخواست دل بداند که دل او درگرو دل سیاه چشمان است…میخواست بگوید دوستش دارد.
آن چشم آبی ومو طلایی ذلیخا گونه کوچه به کوچه شهرکندهارگشت از کودکان مدد خواست و سرانجام بدرخانه اش رسید. برای رفیق همسفرخود گفت، عشق کاردل است وآتش بازی… سربازی کار خشم وکینه است. من با آتش خشم جنگ در این کوچه ها گزمه کردم، آتش فیر کردم مگرنمیدانستم که آتش عشق قویتراز آنست وسلول سلول بدنم را آتش میزند وخاکستر میسازد همه آن آتش خشم وکینه را درهم میشگافد ودودل را پیوند میدهد…اگردراین آتش بسوزم، عیب نیست زیرا لهیب آن بدنم را شراره کرده و مرا خاکستر میسازد. بلی لیزا در آتش با خودش بازی میکرد، عقب خانه یکمرد که نه زبان اورا میدانست، نه وجه مشترک فرهنگی با او داشت ونه نام وادرس اورامیدانست درشرایط جنگ عقب او درشهر کندهار رفتن، خود کشی است. اما او خود کشی را قبول کرده بود پشت دراش رفت. چند بار صلیب حضرت مسیح را بوسید ودرزد، یک خانم با قد میانه ملبس بالباس زیبای محلی که با خال و ستاره زینت شده بود، دررا کشود. همینکه چشمش با چشم لیزا گره خورد، فوراٌ در را بشدت بسته کرد وچند دشنام نیزنثار لیزا کرد و رفت. لیزا متوجه شد مردی ازپشت پرده اورا نگاه میکند….بعداز اندک درنگ دردوباره بازشد….دل با چشمان مست سرمه دارش با قامت بلند وموهای مشکینش دربرابر لیزا قرارگرفت. لیزا بدون هیچ گونه حرف وسخن ازهوش رفت. مرد به کمک دوست لیزا اورا بداخل خانه برد. اندک حالش بهترشد، بعداز چند جمله سخن دریافت که چند ماه ازعروسی دل با همان خانم که در را کشوده بود، میگذرد و اولین طفل شان را منتظراند. عشق چی نمیکند، دلهارا میشکند، قلبهای را پیوند میدهد، مرزها را میشگافد، ابرها را پاره میکند، فاصله ها را کوتا میسازد، در هردیار تجلی میکند، درهرجا سخن میگوید …..ایکاش بشنویم .

اشک و لبخند

اشک ولبخند

عایشه با دو چهره متفاوت

حقایق تکان دهننده حاوی خشنوت نسبت به زنان را درهمه جا میتوان مشاهد کرد مگر نیازکنونی ما اینست که در باره سرنوشت کودکان وطن باید بیاندیشیم. زیرا تعصب جنسیت از آوارن کودکی بردختران کشورما مسلط است.
قاچاق، حمل ونقل مواد مخدرواسلحه ازعمده ترین منابع تامین کننده ودرآمد بزرگ جنائی بشمارمیرود، بدبختانه از وجود کودکان ذکور واناث کشور ما توسط تجاران آن مواد تامین میگردد.
زنان صرف نظرازوابستگیهای طبقاتی، عقایدمذهبی، رنگ پوست ونژاد متحمل درد، رنج وخشونت ازطرف مردان خانواده وهمسران شان قرارمیگیرند با تاسف بیشترین موارد خشونت علیه زنان ودختران جدی تلقی نمیگردد و شکل خیلی طبعیی برای صلح وبرقرار نمودن کشیدگی های قومی ونزاع خانوادگی مورد معامله قرار میگیرند.
خشونت علیه زنان ابعاد گسترده در سرزمین افغانستان دارد که اکثریت خشونت ها به هدف جریحه دار نمودن احساسات زن به شکل تهدید، برای بی ارزش جلوه دادن حیثیت زنان میباشد. تجاوز حتا در دایره ازدواج ها درافغانستان خیلی طبعی پنداشته میشود، در این راستا حتا فامیل زن ویا دختر بخاطر حفظ حیثیت ووقار خانواده گی، دخترا شان را مورد نکوهیش قرارمیدهند ازمدد رسانی با ایشان صرف نظر میدارند، حتا پدران نیزغیر مستقیم در تهدید دختران شان پرداخته که در حقیقت همکار با ظالم بوده نه برای نجات شخص مظلوم.
مثال این نوع برخوردها راعلیه کودکان و زنان افغان درچند سطر بعد مطالعه میدارید.
قرار راپورخبرنگاربی بی سی بنابرسنت پوسیده وغیر تحمل انسانی که تا اکنون درافغانستان مروج است دراثرکشت وخون که بین دو فامیل رخ داده بود، کاکای عایشه فرد ازخانواده که بعداً خانواده شوهرعایشه منصوب شد، به قتل رسانید. با پیروی از فرهنگ سنتی عایشه دوازه ساله و خواهرش کوچکش ازطرف کاکا وپدرش به پرداخت خون بهای مقتول “بد” معامله گردیدند. این فرهنگ نا میمون در قرن بسیت ویک هنوزهم در افغانستان مروج است، با پیروی آن فرهنگ عقب مانده دو دسته گل نو شگفته که هنوزشبنم سحرآنها راازخواب طفلی بیدارنکرده بود، بیرحمانه ازساقه اش” مادر” جدا وبرای دشمن فامیل، برای یک مرد که معلوم نیست چه انسان خواهد بود، چه سن وسال خواهد داشت، به یک طالب که در زندگی مخفی بسرمیبرد، تقدیم کردند، تا خون ریخته مقتول به بهای عمردو انسان بهشتی شستوشو گردد.
هرزمانیکه به رسانه های بیرون مرزی مینگرم ازپیشرفت زنان جهان درعرصه های مختلف لذت میبرم اما ازنگاه کردن به اخبارمربوط به افغانستان واقعاٌ وحشت دارم، شاید این حالت رااکثر مردم بااحساس ما نیزداشته باشند. زنان افغانستان درقرن بیست ویک هنوز هم مانند برده مورد استفاده ومعامله قراردارند. عقب ماندگی فرهنگ سنتی دست وپای شان را بسته وعاملین آن سنت عقب مانده، چهره وحشتناک ازمردم افغانستان را درجهان ارایه میدارند.
فرهنگ درمنعی حقیقی معرفت آداب واخلاق هرسرزمین میباشد، فرهنگ وطن کهن ما تنها فرهنگ فرسوده سنتی نیست اما بدبختانه که مرض مهلک سنتی مانند سرطان درکشور لاعلاج مینماید، ستم مرد سالاری وابسته به همین فرهنگ است، لذا پیوسته بدان عمل میگردد.
” آیا زنان آن سرزمین ازسنگ اند؟”
ستم گران بعضاٌ آنقدرمجذوب اعمال غیر انسانی خویش هستند که حتا درموقع عبادت خود را درحضورخدا قرارمیدهند مگراز سزا گفتن وخشم وظلم بردیگران لب به ندامت نمیگشایند وعفو تقصیرنمیخواهند.
غروردررگ رگ وجود شان حکم میکند وجزوجدان شان گردیده است. خصلت انسانی شان را زیرفشارخشم وخشونت قرارداده وازانسانیت منحرف و حیوان دوپا را تمثیل مینمایند.
آیا انسان های دنیا ازما فرق دارد؟… چرا چنین بی ترحم ونا بخشندگارهستیم ؟.
شوهرنام نهاد عایشه سلاح بردوش علیه دشمن داخلی وخارجی میجنگد، چه شهکاری تاریخی از خود بجا گذاشت که گوش وبینی زن “ناموس” خویش را در سطح بین المللی برید واین عمل زشت وغیر انسانی او با عث سر افگندی تمام افغانان عزیزگردید. دربرابرخشنوت که او برعایشه روا داشت، افراد اجنبی ترحم مینمایند، اشک هایش را به لبخند مبدل میسازدند وگوش وبنی بریده اش را پیوند میدهند. این پیوند شاید قلب عایشه را با انسانهای با ترحم دردنیا وصل نماید. وای برتو ای مرد نا مرد که همسرت را درسطح جهان گوش وبنی بریدی وبخود میبالی، این عمل زشتت را غیرت مینامی . مگرنمیدانی که جهالت غیرت نیست. غیرت دیگری هم بنام ترحم وجود دارد.

درمورد دکتور اناهیتا راتب زاد

غریب غربت غرب
در هفتادو نه سالگی اناهیتا راتب زاد

داکتر خاکستر

با عصای چوبی در اطاق قدم میزند و با گیسوانی سپید در مقابل تلویزیون می ایستد و به اخبار افغانستان، به تصویر هزاران زن و کودک مینگرد.”۱”.
آشنایی دارم فر هیخته، که رفته بود به دیدار داکتر راتب زاد،میگفت بیمار بود و خوابیده در بیمارستان،و دیده بود که کتاب میخواند و هنوز چنان است که بود :حمال امانت دار اعتقادات و اما باشوریدگی بسا کمتر از گذشته و یکمقدار هم وسواس و شکیکه های دوران بزرگ سالی و رنج غربت و دستان خالی و هزار مشکل دیگر. سالهاست که او، از زندگی سیاسی، پا پس کشیده است و درغربت آلمان،زندگی میکند. باری در جواب دوستی که پرسیده بود” رفیق آناهیتا، چرا در این غربت غرب در درمجالس نمی آیید؟ پاسخ داده بود :بسیار دوست دارم بیایم،اما وضع مالی ام اجازه سوار شدن به تاکسی را نمی دهد و وضع جسمی ام اجازه سوار شدن به سرویس را “۲” بی تاخیر با خودم گفتم : حال که تگ و تب شعار سر دادن و عصبیت ها و هیجانات فرو کشیده است ،چرا نابودن و ناشدن باز شناسی دگر باره ای او را،از دست دهم ؟ چه باک ازشیفتگانش که برنجند اگر بسان دگران، به ستایش بی آمیزش با او نپردازم و و به ناگفته ها بپردازم ؟

•••••

او در “گل دره” شمالی زاده شده است [۱۹۳۳]. پدر او “احمد راتب باقی ” از شیفتگان شاه امان الله، پس ازبه نشر سپردن سیزده شماره هفته نامه ” نسیم سحر ” به زندان نخست وزیر شاه زیست گاه ما، محمدهاشم افتاد و در همانجا ناپدید شد. پخش دست نویس یک شبنامه [زیر نام شغال بریتانیایی ] ظاهرا به مرگ او انجامید. او از خود دو فرزند بر جا گذاشت، اناهیتا و احمد جواد که هر دو با حمایت ماما ی بوت دوز پیشه و عیار شان، بزرگ شدند و با عسرت و حسرت بسیار. حاصل ازدواج راتب زاد با داکتر کرام الدین کاکر، وصلتی که سرانجام به گسست انجامید، سه فرزند است : جمیله ناهید، از بلند پایگان حزب و فعال حقوق زنان [خانم محمود بریالی از رهبران پرنقش نسل دوم حزب ] که در نتیجه انفجار راکت مخالفان دولت، توانایی جسمی اش را از دست داد و باچوکی عرابه دار، در غربت المان روزگار بسر میبرد، کنشکا کاکر، که آموزش دیده بلغاریاست و هرگز رخ به سیاست نکرد و” عبدالله کاکر ” فرزند دوم او، که در یک دانشگاه امریکایی، با عنوان پروفیسور، سمت استادی دارد.

اسناد تازه بیرون شده از آرشیف ک.گ.ب، نشان میدهد که همسر راتب زاد، داکتر کرام الدین کاکر، جز افرادی بوده است که در سالهای شصت میلادی در خدمت آن سازمان قرار داشته است. راتب زاد درس خوانده ی لیسه ملالی است [۱۹۵۷] در شیکاگو دو سال درس نرسنگ خوانده و در دانشسرای قابلگی کابل، سمت استادی یابیده است، که بعد تر توانست دانشکده طب کابل را به اتمام برساند.[۱۹۶۳] او به نوعی با خانواده شاه امان الله، پیوند خانوادگی دارد. نبشته اند که ملکه ثریا ذحتر محمود طرزی، خانم شاه امان الله، ظاهرا با او در قرابت بوده است[با خانواده طرزی] او دو بار به وزارت رسید و سیزده سال عضویت کمیته مرکزی و پنج سال عضویت دفتر سیاسی حزب را بر عهده داشت. وزرات های صحت عامه، تحصیلات عالی واطلاعات و فرهنگ عرصه کاری او را در دفتر سیاسی تشکیل میداد. با شگفتی تمام در یابیدم مخالفان بی شمار حزب خلق برغم معمول، بجز یک مورد [ سازمان راوا / مینا کشور کمال ] هرگز زبان به زشتی نمایی او نگشوده اند و دست به زشت تصویری او نگشتانده اند. راتب زاد را سازمانده بی بدیلی در میان زنان وصف کرده اند و اما هیچگاهی سخنران بر جسته نشمرده اند و یا لااقل من به چنین حملی، بر نخورده ام. او در سالهای حاکمیت، هیچگاهی موفق نشد از خود نگاره ای ماندگاری از یک شخصیت آزاده ای سیاسی بر جا گذارد واما پیش از هفتم ثور چهره آشنایی از یک فعال اجتماعی را میتوان به آسانی در او یابید. از راتب زاد چند نوشته در هفته نامه ” خلق ” و نیز ” پرچم ” به چاپ رسیده است و بیشتر در زمینه نابرابری حقوق زنان و نیز مسایلی در باب صحت.

یک فیمینست یا یک مبازر همردیف مردان در برابر قدرت قاهر ؟

میگویند که، کشف “داکتر راتب زاد” و دخل او در سیاست،بر میگردد به ببرک کارمل. در سالهای سیزده چهل و دو و یا چهل و سه، ببرک کارمل به طبعیت دگر خواهانه و نیز ظرفیت سنت شکنی و گرانبارگی اندیشوی او، در جامعه بسته آنزمانی، پی برد و به اعتفادات او در رد تیوری ” تفاوت فطری زن و مرد ” قانع گشت یا که قانع گشته بود.اینکه به مارکسیسم پی برده بود یا بعدا پی برد،که صورت جز است،پیدا نیست، و در هیچ سند چاپی هم،نشانی از واژه فمینیسم به چشم نمی آید.و این جای شگفتی نیست.واژه فمینیسم،زمان طلبید تا در جامعه روشنفکران ما، راه بگشاید.بر غم پنداشت عموم،نیم رخ ” فمینیستی ” او در پهلوی نیم رخ سیاسی او پر رنگ تر است. میگویند حضور او در دفتر سیاسی حزب،به عنوان نماینده زنان پذیرفته گشته بود، تا آنکه ریس جمهور نجیب الله، در برابری با ببرک کارمل، او را به باز نشستگی فرستاد.او هرگز نتوانست درقحاع الامر جنگ، راه حلی برای زنان پیش رو نهد.شاخ و بر گ جنگ، فرصت و مهلت مصلحت را از دست ربوده بود و طبیعتا کمتر برای زنان.

از راتب زا د تا قوماندان فیروزه
پس ازموسسه عالی نسوان که خانم ” زینب ” خواهر شاه امان الله پی نهاد [ ۱۹۴۳/ بعد ها با نام دمیرمنه ټولنه ] این ” سازمان دموکراتیک زنان” بود که در بیرون از گستره دولت، پایه گذاری شد و سازمان ” راوا ” پس ار هفتم ثور به عنوان دومین سازمان غیر دولتی سیاسی زنان مسجل گردیده است که مینا کشور کمال آنر در حاشیه سازمان مترقی جوانان ( مغروف به شعله ای ها ) پی افگند.بی درنگ باید پرسید : سوا از خاستگاه زمان،آیا درست است که سازمان دموکراتیک زنان به ابتکار داکتر راتب زاد به وجود آمده است ؟
و یا که تصمیم دفتر سیاسی کاملا مردانه حزب خلق، رای به ایجاد آن داد و راتب زاد را مجری آن برگزیدند؟
در گفت و شنود با فعالان نسل دوم سازمان، به زودی برایم نمایان گشت که،داکترراتب زاد در همسویی با زنان روشنگر و سرشناس چون ثريا، مومنه بصير، جميله، سارا و كبرا و چند تنی دیگر،سازمان زنان را در بیرون از ساختار حزب بنا نهادند و نه در درون حزب. و اما درست یکسال پس از ایجاد آن بود که،مواضع و یا که دیه سازمان با سیاست های حزب هم خوانی و همسویی و نزدیکی یابید و زمینه ها، بگونه ی فراهم گردید که سازمان، در کنار حزب به کار بپردازد تا بصورت آزاد. ظاهرا پیوستن راتب زاد به حزب دموکراتیک خلق افغانستان سبب شد، بسیاری از زنان که در تهدابگذاری سازمان با او،گام های موازی برداشته بودند،از او ببرند.
دوستی از بلند بایگان حزب، ضمن ایملی برایم نگاشته است :”سازمان زنان با دورنمایه یک تنظیم اجتماعی، مورد نظر راتب زاد بوده است نه چنانیکه، نیت گنگ هسته رهبری میپنداشت به عنوان یک سازمان فرعی در جنب حزب، و رفیق مادر را [داکتر راتب زاد را همردیفان حزبی او با همین نام یاد میکنند ] به نحوی قانع کردند و یا خود بدین اعتقاد رسیده بود که در درون حزب و با امکانات تشکیلاتی و آراستگی درونی آن،میتواند به گونه بایسته،در بسیج زنان بکوشد”.
اما سازمان زنان پس از هفتم ثور بود که، بیشتر به یک نهاد حزبی و دولتی مبدل شد و از حیث کار و عمل نتوانست، ماهیت اجتماعی خود را حفط کند و بیشتر به یک بنگاه دولتی شباهت پیدا کرد تا تجمع گاه خودکار زنان.و در انجام همان موسسه نسوان خانم زینب [ خواهر شاه امان الله و بنیان گذار آن ] و سازمان دموکراتیک زنان، سنگ بنای همین وزارت امور زنان در دولت کرزی گشت که کماکان همان نقش تزیینی را به عهده دارد و با قدرت اجرایی محدود عمل میکند.
ریس جمهور نجیب الله جای همیشگی او را در سازمان زنان، به خانم فیروزه سپرد[۱۳۶۶]،یک مدافع مسلح دولتی، که مایه اندکی از نوشتن وخواندن داشت و با دفاع از دهکده خود در برابر مجاهدین، نام آور گشته بود.پاکیزه کردن حساب ریس جمهور نجیب الله با ببرک کارمل،بدین گونه به زدودن نقش لااقل رسمی او در سازمانی که برایش رنج ها برده بود، انجامید.

در پارلمان

راتب زاد همراه با رقیه حبیب [ ابوبکر ]، معصومه عصمتی و خدیجه احراری [ چهار زن برنده در انتخابات پارلمان ۱۹۶۵ ] توانست به دوره دوازدهم پارلمان راه بیابد.در چهار ضلعی فرکسیون چپ پارلمان،رنگ برجسته ی او در پهلوی ببرک کارمل،نوراحمد نور و فیضان، نمادین تر مینمایید. رفتار ” رقیه ابوبکر” ببیشتر به عنوان یک عامل دربار برجسته گردیده است تا یک کاندید مستقل.نوشته اند که سید فاسم رشتیا وزیر مالیه و از مصاحبان دوران جوانی شاه،خواهرش رقیه ابوبکر [ حبیب ] را، به اشاره دربار،در برابر داکتر راتب زاد، علم کرده بود تا حضور او را کم رنگ کند. کارکرد های پارلمانی معصومه عصمتی،بیشتر به تسجیل و مهر سهم زنان و برابر نمایی آن در جامعه مردانه با تکیه بر داده های اسلامی،نمادین گردیده است و امانقش راتب زاد را در آن سالها،بیشتر به عنوان نماینده یک حزب مارکسیستی پنداشته اند تا یک فمینیست که جای درنگ و نیک نگریستن دارد. و شگفتا که همین” عصمتی” در سالهای حاکمیت حزب، درکرسی داکتر راتب زاد تکیه زد، به عنوان وزیر تعلیم و تربیه و ریس جمهور داکتر نجیب الله، ظاهر این انتخاب را با سهم دهی غیر حزبی ها در دولت، توجیه کرد و اما پیدا بود که در پس این انتخاب،مبارزه قدرت در درون حزب، که عملا به سه دستگی دچار گشته بود،نقش بازی میکرد.[خلقی ها،حامیان ببرک کارمل و همسو نگران داکتر نجیب ] و در جریان انتخابات پارلمان در کارته چهار شهر کابل بود که به تحریک مولوی محمد نبی محمدی،بر او تاختند و گذرش به بیمارستان کشید. جسارت او در آنزمان، برای شماری از زنان،نمادین گشت و به نوعی انگیزه جذاب مبدل گشت. تارک تلاش های سیاسی او را،مبارزات پارلمانی و بسیج زنان در پیش از هفتم ثور میپندارند، نه در دوران حاکمیت حزب.

درهمسویی با ببرک کارمل

داکتر راتب زاد هیچگاهی نخواست و یا که نتوانست از حیطه اتموسفیر سیاسی ببرک کارمل،بیرون گام نهد و فاصله و همبری افگند.نخست در سالهای قبل از قدرت گیری و بعد در موضیعگیری بر علیه تره کی / امین و بعد ها در تقابل با داکتر نجیب الله، گاهیکه همسویی با محمود بریالی را پذیرفت.[برادر ببرک کارمل که موفق شد اکثریت چهره های برجسته را در برابر ریس جمهور بسیج نماید.]
در اجماع ” مرد محور” حزب دموکراتیک خلق افغانستان،ناگفته پیداست که تصمیم گیرندگان محوری و خط فلکی، مرد ها بوده اند ونه زنان.حضور شگفتی آور راتب زاد درآن اجماع مردانه، یک بدعت و رسم و آهین نو تلقی میشد.حضور یک فمینست مارکس باور، در جمع رهبری یک سازمان سیاسی مردانه،هرچند نمادین تلقی میشد و اما همین نمادینه گی نفس رویداد،به عنوان یک مشخصه، راتب زاد را نام آور و زبانزاد روزگار کرد..گسستن از سنت ها، کمترین زیانش، زبان تلخ عوام است، که آنرا به جان خرید و از جان مایه گذاشت، از ۱۹۷۹ تا سال ۱۹۸۵ راتب زاد در دفتر سیاسی حضور داشت و در حمایت متداوم ببرک کارمل بود. مشعر و اگاه کننده نمایه مینماید که،حضور او در سالهای پیش از حاکمیت پر رنگتر جلوه میکند تا در سالهای حاکمیت،که عملا جنگ،حزب را در دورن دولت سوق داد و با اجبار راند و سارمان زنان بیشتر به یک بازوی سیاسی دولت تک حزبی مبدل گردید تا به عنوان یک سازمان اجتماعی،که ظاهرا باید چنان میبود.هر تغیری کوچک و یا بزرگ در درون حزب،یک ” تغیر منشعب مردانه ” بوده است و داکتر راتب زاد در تبعات آن، رفتار پیشه کرده است. اگر با احتیاط ذکر کنم، داکتر راتب زاد پس از هفتم ثور چنان که شایع است یک فعال سیاسی نبوده است و نقش او را تزیینی دسته میکنند، شاهد مدعا مگر سکوت ممتد و رفتار خموشانه او نبوده است ؟ میگویند اما، در پی ارزش افزایی قدرت زنان در درون حزب و دولت، معتمم دلسوخته ی بوده است و بار ها با این و آن، روی این مسله، درگیر گشته است. و این را آسان گیری نپندارید.

پیرنگی از مارکسیسم و فمینیسم ؟

شاخه روشنفکری مجاهدین در مورد او سکوت کرده اند واگر اشاره ی اندکی در کار بوده است، او را صاف و ساده مارکسیست تصویر کرده اند و اما زنان همسو نگر با او، تصویری یک فمنیست از او بر میکشند. مارکسیست ها هیچگاهی فمینیسم را با مفهوم اولیه آن، در درون مارکسیزم نپذیرفتند. باور مسلط مارکسیست همین بود که، برابری زن و مرد را در چهار اندام اجتماع، با مارکسیزم قابل تفسیر است و فمینیسم را یک باور بیشتر زایینده بحران و آشفتگی و ظاهر حالت سرمایه داری در اروپای غربی میشمردند.
وقتی سیاست مردانه بود، و زنان در آن سالها،تنها در پیرامون دربار بسیار مردانه شاه،دست به گشایش و اعمار میزدند،نقش یگانه ی سیاسی او در حزب،فرصتی بوده بسا ناب که آنرا باید به نحوی در خدمت باز نمایی جضور زنان درمیآورد که به آن توفیق یابید، هر چند نه در تطابق به آنچه برنامه سازمان رهنمود داده بود.نوسان میان یک فونکسیونر حزبی و مددگار اجتماعی زنان،نقشی بود که راتب زاد ضمان داشت. نقش بود دشوار و اما یک فرصت ناب.
هر چه که بود یا نبود، نام او با تاریخ سرشته گشته است. با هفتادو نه سال تجربه، در غربت غریب غرب، تکیه به بالشت کرده است و نفس میکشد. چقدر دلم میخواهد درب گفت و شنود با او باز شود و یکی از نادر نقش های او را در هفتاده و نه سالگی، دوباره بیبینیم : ناگفته های او را از انچه اتفاق افتاد و از آنچه نباید اتفاق می افتاد.
نمی توانم زیاد بنشینم، نمی توانم به دیوان تکیه کنم. هربار که بر زمین می نشینم و تکیه بر پُشتی می زنم، صدها مجاهد و طالب با آن چوب‌‌های دراز که بر سر زنان می کوبند در مقابل چشمانم جان می گیرند. ”در گفت و شنود با محققی.

آویزه ها و رویکرد ها :

ـــ مهربانم احمد شاه قادری را سپاسمندم که با یادآوری از دیدارش با داکتر راتب زاد، انگیزه این نبشته شد.
ـــ شماره ۱و ۲:نبشته ی از ابوالفضل محققی در باب داکتر راتب زاد.
ـــ دو بزرگواری را سپاسمندم که مددگارم شدند و نمیخواهند نام شان برده شود. هردو در کمیته مرکزی حزب، با داکتر راتب زاد همکار بوده اند.
Anahita Ratebzad Munzinger-Archiv
ــــ اناهیتا ناهید راتب زاد / ق.فضلی / اصالت
ـــ نجیبه هوتکی از فعالان حقوق زنان در اروپا، و داکتر حمیدالله مفید را سپاسگذارم که در باز نویسی داده های تاریخی مددگارم شدند.
و در اخیرباز نویسی گزارش آقای “اليوت” از کارمندان سفارت امریکا در کابل را،خالی از دلچسپی نمیبینم:
[اسناد لانه جاسوسی، شمارۀ ٢٩، افغانستان (١) : تاريخ ۳ می ١٩٧٨ / اطلاعات بيوگرافی دربارۀ کابينۀ افغانستان / دکتر آناهيتا راتب‌زاد”دکتر آناهيتا راتبزاد، وزير امور اجتماعی، در حدود سال ١٩٢٩ در کابل متولد شد. او در سال‌های ١٩۵١-١٩۵٣ در مدرسۀ نرسها در شيکاگو و مدرسۀ پژشکی در دانشگاه کابل حضور داشت. در حدود سال ١٩٦٠ عاشق ببرک کارمل شد و وقتی برای پارلمان در سال ١٩٦٧ انتخاب شد، با کارمل و نور احمد همکاری می‌کرد. “نور” به‌عنوان يکی از اعضای “اتحاد سه‌گانه کمونيستها در پارلمان” بود. گزارش شده که در سال ١٩٧٣ آناهيتا در کميتۀ مرکزی حزب پرچم بوده است.”

متن نگاره سفارت آمریکا را میتوان چنین اصلاح کرد : داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۲۹ بلکه در سال ۱۹۳۳ تولد گردیده استز داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۶۷ بلکه در سال۱۹۶۵ به پارلمان راه یابید داکتر راتب زاد نه سال ۱۹۷۳ بلکه از سال ۱۹۷۷ در کمیته مرکزی عصویت یابیده استز داکتر راتب زاد بنا به گواهی آکاهان همین عرصه،همکار خوب و اگر دقیقتر بگویم پیرو ببرک کارمل بوده است نه عاشق او.الیوت اتکا به آوازه ها کرده است و دقیق نیست. ذکر تاریخ ۱۹۶۰بسا جالب است،گاهیکه ببرک کارمل با داکتر راتب زاد آشنا نبوده است. و راتب زاد در شاخه پرچم حزب بوده است نه در حزب پرچم
در دانش نامه آریانا به یک اشتباه برخوردم که ذکر میکنم :
ـــ دانشنامه : احمد راتب در سال ۱۹۳۱ از افغانستان تبعید گرديد و در سال ۱۹۳۳ در تبعید درگذشت. احمد راتب نه در تبعید بلکه در زندان در گذشته است.

بر گرفته شده از سایت کابل ناته

معرفی شاعر نامور افغان “عایشه درانی “

عایشه درانی یکی ازلیسه های فوق العاده با شهرت شهر کابل بشمارمی رفت. نام آن لیسه را به ارج گذاری شاعرمعروف افغان که درنیمه دوم قرن دوازدهم می زیست، مسماء کرده بودند.
عایشه دختریعقوب علی ازقوم بارکزایی بود، درشهرکابل تولد شده بود. اویک برادربنام عمرخان که مانند پدرش وظیفه توپچی باشی داشت، داشت.
پدرش یعقوب علی وظیفه توپچی باشی، دردوره پادشاهی احمدشاه بابا درانی “ابدالی ها” داشت. درسه بارلشکرکشی های احمد شاه بابا به هند درجنگ سهم گرفته بود.
عایشه درسن هجده سالگی باعبدالصمد درانی محمود زی ازدواج کرد. یک پسربنام فیض طلب بدنیا آورد. پسرش نیزدرعهد تمیورشاه فرزند احمد شاه بابا درانی، توپچی باشی بود. فیض طلب دردوره دوم پادشاهی محمود سدوزی درجنگ کشمیر”سال 1227″ هجری به عمر 25 سالگی کشته شد.
مرگ پسرجوانش عایشه را گوشه نشین ساخت وتا ختم حیات، اشعارفراوان درسوگ فرزندش سرود.
عایشه در دور پادشاهی خاندان درانی درسن بیست سالگی”بعد از دو سال ازدواجش” به سرودن شعرآغازکرد. آن خانم بافضلیت افغان ازطبعیت شدیدآ لذت میبرد ودر وصف شفق کابل درحضورتیمورشاه درانی چنین سرود:
شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون
مگرخورشید را کشتن که دارد دامن پرخون
ازطرف تیمورشاه مورد تقدیرونوازش قرارگرفت. عایشه بعد ازشهادت پسرش دیوان اشعارش را تکمیل نمود. اشعارش بیانگرحالات روحی وتمثیل اززندگی اوراداشت. درایام جوانی اشعاروغزلیاتش کاملا شاد ولذت بخش بود. در نیمه عمر اشعارش جنگها ولشکرکشی های خاندان درانی احتوا و بیان میکرد. بدبختانه دراخیرعمر به تلخ کامی زیست. تمام اشعار وسروده هایش درباره پسرجوان”25″ ساله شهیدش سروده شد.
آن مادرداغدیده بر روز پنجشنبه بتاریخ 26 ماه رجب سال 1232 هجری درقریه اونچی چهار دهی کابل روح ازقالب جسم آزاد کرد.
تاریخ دقیق تولد این شاعرگرانمایه، زن فاضل ودانشمند ومادرداغدید معلوم نیست. مگردانشمندان عمراورااز ورای اشعارش حدود 96 سال تخمین کرده اند. عایشه پس ازشهادت پسرجوانش، کلام شیرین شعرش، تلخ شد.
دیوان اوبه امر امیرعبدالرحمن خان درمطبعه سلطنتی طبع گردید.
نجاتم ده زغم های زمانه = به لطف خویش ای شاه یگانه
چه گویم ازفضای آسمانی= فتادم درمحیط بی کرانه

فرهنگ عقب مانده و غیر قابل قبول

خوانند ارجمند با مطالعه چند سطر آرزو دارم روی لینک که در اخیر موجود است فشار بدهید واهنگ زیبا را بشنوید. محترم سلطان همآهنگ با حنجر زیبایش اهنگ زیبا مراسم عروسی را زمزمه میکند.
با شیندن این اهنگ زیبا یادم ازآن مراسم عنعنوی وطنم آمد. زمانیکه کودک بیش نبودم، دیده بودم درمراسم عروسی وقتیکه عروس طرف خانه بخت میرفت، ازخانه پدرش جدا میشد، عروس ومادر وخواهرش چنان گریه پرسوز میکرد و حتا زنان جوان اقارب شان نیز میگریستند، عروس از گریه زیاد آرایش صورتش را خراب میکرد با چشمان اشکبار طرف خانه بخت میرفت مانند آن بود که بطرف خانه گور میرفت.
بعد ها برایم یک آمر پذیرفته شد، فکرمیکردم گریه نیز جزمراسم عروسی خواهند بود. درسن نوجوانی درمکتب با دختران هم سن وسالم از گریه پرسوز مادرعروس داستان های دلخراش شنیدم. راستی بارونکردنی بود ، جای آنکه در همچو مراسم ، وصال دوجوان ” دلها موج خوشی ومستی باشد چشمان خانواده عروس پیاله پیاله اشک میریخت. بعدها از تجارب مادران وخانم های جوان دریافتم که مسله باکره بود برای آن جامعه سنتی خیلی با ارزش بوده و حتا به قمیت جان بعضاٌ تمام میشد. نه تنها عروس ازآن ناحیه رنج میبرد حتا مادرعروسی نیز ارطرف پدرعروس لت وکوب میشد که چرا دخترت را مراقبت نکردی. بعضا میدیدم که مردان بی رحم که داد ناموسی داری میزدند، عروسی را فردای عروسی بخانه پدرش روان میکرد و آبرو فامیل عروس را در میان مردم میریخت. بهرحال زنان در افغانستان برای ظلم افریده شد اند باید با بی زبان ارتمام وجودشان فریاد برخیزد واما حق آه کشیدن را هم ندارند اما در بعض عروسیها آوازه داماد نیز درگوش ها زمزمه میشد که داماد را کس بسته نمود وشب زفاف رالذت نبرده است، مادر داماد جای آنکه از پسرش موضوع را سول میکرد در خانه ملا میدوید تا روی طالع پسر را بخواند….پول بدامن ملا میریخت. ملا که خود دکتور نبود. . بعضها درآن کشور همان قدر که به عقیده خویش راسخ اند، همان قدر کویر نیز میباشند، بعد از چند روز زمزمه ها خموش میشد وعروسی باید جام زهر را سرکشیده تا آخرعمربا بی میلی وبدون عشق در کنار یک مردنما زندگی میکرد. بعضاٌ اتفاد افتاده که خشو عروس را در این مورد مقصر دانسته است. داما بعداٌ برایش بچه نگهداری میکرد رسماٌ هم جسن بازی مینمود.
با مطالعه کتاب “آن سوی وحشت” نوشته وسرنوشت تلخ حمید نیلوفر باشنده تورنتو کانادا سوالات بسیارهموطنان ما که تا هنوزحل نشده است ، باید حل گردد. لطفاٌ کتاب را مطالعه و این واقعت تلخ را قبول نماید .
گرچه جناب حمید نیلوفر نویسنده نیست اما نوشته اورا باید قدر کرد زیرا باخودش صادق بوده وراز که ساله مردان افغانستان در سینه خود محفوظ میکردند ویک زن هم بخاطر شرم مردم میگرفتند وخانم مظلوم نیز رنج بیمیلی را تحمل میکرد، مگر ” آقا ویا خانم حمید نیلوفر” چنین نکرده است. نمیدانم چرا مردم بنام فرهنگ و رسم عنعنوی از واقعیت ها انکار میکنند.

سکینه یعقوبی

مطالب در باره سکینه یعقوبی :
تا حال اورا ملاقات نکرده ام .
بتاریخ 18 سپتامبر سال 2010 بنابر دعوت انجمن اجتماعی
Canadian women for women in Afghanistan
دریک ملاقات بزرگ انجمن های مختلف زنان کانادا که دربخشهای مختلف برای مردم افغانستان بخصوص زنان ودختران را کمک مینمایند ، اشتراک کردم. دراین نشست زنان کانادایی ازانجمن های مختلف با مردم افغانستان در تماس اند روی قضیه مهم جروبحث داشتند. موضوع داغ آن نشست بالای کار وزحمات بانو سکینه یعقوبی میچرخید.
خانم یعقوبی زاده سرزمین دلیران افغانستان است، درامریکا تحصیلات دررشته طب انجام داده است. وی بعداازختم تحصیل بنابر حمله عساکر شوروی درا فغانستان بوطن برنگشت، فامیل خودرا نیزبه امریکا انتقال داد، بعد برای کمک طبی بمردمش درکمپ های مهاجرین افغان درپشاور فعالیت نمود.
او بعدازسقوط طالبان درافغانستان رفت برعلاوه خدمات طبی به تربیه معلمین وآموزش دختران پرداخت. وی با تامین ارتباط با انجمنهای اجتماعی غیردولتی با زنان امریکا وکانادا معلمین را برای آموزش بیشتر و آشنایی به سیستم جدید تحصیلی به کانادا میگمارد. محفلیکه من اشتراک کردم بخاطرجمع آوری کمک نقدی، ومهیا کردن، جای بود وباش و تدارک ویزه برای سه تن ازمعلمین خانم یعقوبی برگذارشده بود.
زنان انجمن های ذیدخل که با خانم یعقوبی درتماس اند ازکار وفعالیت او به نیکویی یاد آورشدند و او یک شخصیت فاضل ، پرتحرک و انسان دوست خواندند.
خانم های اشتراک کننده درمجلس ازمشکلات زنان ودختران و درمجموع ازمشکلات تمام مردم افغانستان یادآوری کردند برای حل مشکلات نظریات وتجارب هم دیگرراجمع آوری نمودند تا با استفاده ازاستعداد زنان ودختران افغان برای احیای مجدد اقتصای، ارتقاع سطح دانش و آموزش زنان که آینده سازان کشورمیباشند، تصامیم لازم اتخازکردند تا بتوانند ازطریق انجمن های شان خدمت برای زنان ودختران آن سرزمین بنمایند. زمینه استفاده از استعدادهای زنان افغان را مهیا سازند.
عنقریب سه تن ازمعلمین بانو سکینه یعقوبی وارد کانادا میشوند و در ایالات ُSaskatchewan شهرSaskatoon برای سه هفته آموزش سیستم جدید تعلمی خواهند دید.
من تا حال اورا ملاقات نکرده ام، مگرازکارنامه های مفید اواگاهی کامل دارم. آرزو دارم سعادت نصیبم گردد و این شیرزن آزاده را ملاقات نمایم، ازتجارب زندگی وخدمت گذاری بمردم ازوی بیآموزم.
پیروزی های مذید براش خواهانم .

تجاوز جنسی

آیا منعی تجاوزجنسی را میدانید؟
تجاوز در حرم شخصی هرشخص با پاسخ بلالمثل جواب ارایه شده است. اما بدبختتانه در تجاوز ایکه بالای خانم ها در کشور های عقب ماند صورت میگیرید، پاسخ بجز خموشی ندارد.
افغانستان سرزمین که از طرف حاکمین نغمه دموکراسی خوانده میشود وازطرف دیگر تعصب و پیروی از مسایل سنتی زنان را در شنکجه روحی وجسمی قرار داده است.
در کشوری که فریاد زنان شنونده ندارد، صدا در گلوی شان خفه میشود اما همان افراد ایکه زیاد تر از فرهنگ سنتی استقبال میدارد بیرحمانه بانوان عزیز را مورد خشونت، لت وکوب و تجاوز قرار میدهند. با تاسف خبر شرم اورد ملا متجاوز را چندی قبل رسانه های افغانی منبی برتجاوز بالای دختران زیر سن انتشار نمود و علت انتشار قضیه حامله شدن دختر 13 ساله ای بود با خواهر کوچکش وهم قطاران دیگرش یکجاه مورد تجاوز یک ملا در یکی از ولایات افغانستان قرارگرفته بودند.. در اثر این عمل شرم آور از طرف حاکمین هیچ اقدام بر مجازات ملا نگردید.” کفر که از قبله خیزد کجا ماند مسلمانی”… در این هفته خبر شرم اور دیگر از طریف تلویزیون بی بی سی انتشارگردید. هشت تن از مردان نرغول بالای دختر معصوم دسته جمعی تجاوز نمودند. در مقابل این عمل زشت هیچ مرجعی اقدام قانونی نکرد. اما خوش بختانه یک برادر شریف هموطن حاضر گردید تا باآن دختر معصوم ازدواج نماید. همه تعنه ها وتوهین مردم محل را بنابر بیگناهی آن خواهر هموطن نا ندیده گرفت. دورد بر آن برادر عزیز که یکقدم از فرهنگ عقب مانده سنتی پیش تازیدند. این عمل مثبت برادر گرامی را تهنیت میگویم.
بدبختی زنان در کشور مااز حد فزون گردیده است . در گذشته ها بیاد دارم که اگر مردی مرتکب چنین جنایت میشد ، دختر ویا خواهرش که بازهم یکزن بود در مقابل جنایت وی به بد داده میشد این فرهنگ عقب ماند هیچ دردی را دوا نمیکرد جز ظلم دیگر بالای یکزن دیگر بود.
هموطنان عزیز هرگاه این نوشته را مطالعه میدارید، لطفاٌ در سایت بی بی سی فارسی بخش افغانستان بروید وآواز آن دختر معصوم وشوهر گرامیش را بشنوید.

قتل وزن ستیزی

قتل وزن ستیزی :
قتل زنان افغان سر مقالعه اخبار جهان است.
در اخبار سرتا سری تلویزیون کانادا بتاریع 16 جولای 2009 خبر دلخراش قتل سه خانم از یک خانواده افغان باشنده شهرمانتریال بدست نشر سپرد شد. پولیس کانادا بتاریخ 30 جون 2009 جسد سه خانم را بنام های رنا “شفیع” 50 ساله ، زینت “شفیع ” 19 ساله، سحر “شفیع” 17 ساله و گیتی “شفیع ” 13 ساله را که دریک موتر جا بجا و در کانال آب در منطقه کینگستن در قاصله ایالت انتاریو و کوبیک قرار دارد کشف نمود. آقای محمد شفیع 56 ساله که ریس فامیل میباشد خودرا متولد شهر کابل معرفی کرده است، مسوول درجه اول شمرده شد. قرار تحقیق پولیس آقای شفیع دارای دوخانم بود که خانم اولی”رنا فرزند امیر محمد ” را در انساد کانادا بنام دختر کاکایش معرفی کرده بود. طبق گذارش آقای محمد شفیع در سال 1979 ویا احتمالاٌ 1980 با خانم رنا عروسی نمود مگر از خانم اولش صاحب فرزند نشد وبا ر دوم با خانم طوبا عروسی کرد . از خانم طوبا دارای هفت فرزند بودند. درسال 1990 بنا برنا آرامی جنگ های داخلی ترک وطن کردند و محمد شفیع در”دوبی” برای پانزده سال زندگی و به تجارت قفروش املاک پرداخت. در سال 2007 مقیم کشور کانادا گردند. نظر به شهادات اقارب وهمسایه گان شان آقای شفیع یک آنسان سختگیر بوده وبرخلاف فرهنگ غربی برای فرزندان خود قیودات غیر قابل تحمل ایجاد کرده بود. بنابر همچو قیودات زینت دختر بزرگش چندی قبل از خانه فرار کرد. زیرا زنینت حق استفاده از تیلفون منزل را هم نداشت . آقای شفیع دختر بزرگش را انسان سرکش ونا فرمان میخواند. آقای شفیع تحمل دموکراسی جوانان را نداشت ودست برقتل سه دختر ویک خانمش زد. پولیس کانادا فعلاً آقای شفیع، خانم طوبا همسر دومی وی و حمامد پسر 18 ساله شان به اتهام قتل چهار نفر بازداشت نمود. قضیه هنوز تحت تحقیق قراردارد.بتاریخ ” 6″ اگست محکمه نهایی تعین گردیده است . سه طفل دیگر شان دارای سن قانوانی نبودند تحت حمایت دولت کلنادا قرار گرفتند. پول سرمایه آقای شفیع بجای انکه در خوشبختی فامیلش مصرف میگردید، برای جبران حادثه بمصرف میرسد . فرزندان دیگرش نیز از اثر همچو حادثه شاید به تکالیف روحی گرفتار شوند. خانم طوبا که هنوز 30 ساله میباشد در حقیقت همه فرزندانش قربانی گردید. برای یک مادر غیر تحمل است .

درباره هشت مارچ

دوستان گرامی سلام خدمت تان تقدیم میدارم
به امید صحت وسلامتی شما، قرار قول قبلی میپردازم به گذارش تاریخ 18 مارچ 2009 که در کالج کلسی در شهر ساسکتون به همت گروپ معلمین زن بخاطر جمع آوری اعانه برای معاش معلمین زن در افغانستان دایر شده بود از من فقیر دعوت گردیده بود تا در باره وضعیت زنان در گذشته وفعلی سخنرانی بدارم البته در حدود صد نفر حضور داشتند وقمیت تکت مبلغ 50 دالر بود که 25 دالر برای مصارف عذا تهیه شده بکار رفت ومبلغ 25 دالر متاباقی برای معلین افغنستان انتقال داده شد نا گفته نماند که زیاد تر مردم بعوض تشریف آوری صرفاً تکت بخاطر اعانه خریده بودند. محفل با موزیک افغانی آغاز شده بود ودر صالون توسط پروجکتور تصاویر از دختران مکتب ومعلمین آنها وتصاویر قشنگ از طبعیت خدا داد افغانستان انداخته میشد دوخانم که مسوول این سازمان دهی بودند از تجارب وانتقال پول سال قبلی شان گذارش دادند ویک خانم که از افغانستان برگشته بود چشم دید های خود را قصه کرد ، قصه ها غم انگیز وغبار آلود بود واقعا ً رفتار ظالمانه و کشتار بیرحمانه زنان افغان لرزه بر اندام انداخت. زمانیکه نوبت بمن رسید از شرایط گذشته وفعلی سخنرانی کردم واز جنگهایکه در افغانستان در طول تاریخ صورت گرفته یاد کردم وبرای شان علت ویرانی مملکت وعقب مانی جامعه را مربوط به تجاوزات بیگانه گان خواندم همه آنها در روشنی نسبی قرار گرفتند از جنگهایکه نام بردم از اسکلکندر کبیر ، منگولین ،بریتانیی کبیر، عربها ، روسها وامریکایی ها را در بر گرفت در گذارش آمده بود که افغانستان از نظر موقعیت جغرافیایی واهمیت اقتصادی و معادن دست ناخورد همیشه مورد تجاوز قرار گرفته است وهم چنان وضع زنان از نظر امنیت از گذشته تا امروز مقایسه گردید که برای شان جلب بود مخصوصاً در باره اعضای پارلمان افغانستان که گویا زنان تازه نظر به دموکراسی امریکایی در پارلمان راه پیدا کردند. من از سه زن ” خانم رقیه ابوبکر، خانم خدیجه احراری، وخانم دکتور اناهیتا راتب زاد نام بردم ودر قسمت خانم کبرا نور زایی وصالحه اعتمادی وزنیب عنایت سراج که در دولت افغانستان در پست های بلند کار نمودند واز شعراء افغانستان مانند رابعه بلخی ، عایشه دارنی، مخفی بدخشی، مخفی کابلی، وصدها تن دیگر در گذشته وحال یاد آوری گردید واز زنان گوینده ونطاق که در کدام سالها آغاز خدمت نمودند از “کتاب آوای ماند گار زنان ” یاد آوری شد . بر علاوه استقبال گرم از گذارش، حاضرین محفل سولات زیاد نمودند که بنده پاسخ گقت . در محفل از اشتراک کننده گان افغان با وجود تخفیف تکت کسی تشریف نداشت جز یک خانم بنابر دعوت دوست کانادایی اش حضور داشت وبس. مسوولین سازمان دهی در گذارش شان عدم حضور افغانها را بی تفاوتی در برابر وطن یادآور شدند زیرا از محصلین وافغانهای مقیم در شهر دعوت نموده بودند، بخاطر سرنوشت زنان، کودکان وشاگردان ومعلمین کشور تان با تخفیف تکت بیایند، که از عدم اشتراک شان همه شاکی بودند.
محفل در فضای دوستانه وبرای آمادگی های سال آینده ختم گردید.
برای بنده نسبت سخنرانی یک جلد کتاب اعطا نمودند از ایشان سپاسگذار هستم. با احترام ماریا دارو

کنفرانس بمناسبت هشت مارچ

هموطنان گرامی باعرض سلام خدمت شما مینگارم که بتاریخ سوم مارچ 2009 در شهر که زندگی دارم از بنده دعوت گردید تا در مورد پرابلم های زنان افغانستان صحبت نمایم آن محفل با شکوه به اشتراک حدود 300 نفر در یکی ازهوتل های شهر ما دایر گردید. بنده منحیث زن افغان طی یک سخنرانی 7 دقیقه یی از پرابلم ها ومشکلات زنان افغان در شرایط حاضر یاد آور شدم و در قطعه نامه محفل، همه مشکلات را درج و به مراجع ومقامات بالایی سازمان حقوق بشر پسردند. امید وارم زنان افغان در هر کجا که زندگی دارند با استفاده از مناسبت ها ومحافل هشت مارچ برای بلند کردن صدای خسته ودرد کشیده زنان افغانستان اشتراک وموضوعات داغ ومشکلات که هم اکنون دامن گیر زنان افغانستان است بگوش جهانیان برسانند.مشکلات را که من در سخنرانی خود یاد آور شدم خیلی قابل توجه زنان اشتراک کننده قرار گرفت هم چنان قابل یاد آوری میدانم که زنان در سرتاسر دنیا به مشکل مواجه میباشند ما نباید مایوس باشیم که تنها زنان افغان با وجود ادامه جنگ و اقتصاد از هم پاشیده دارای پرابلم میباشد در همین محفل از دو تن زنان سخنور که مشکلات شان را ایراد کردند هردو شان انقدر درد ناک وغصه آور بود که حرف تسلیت برای شان وجود نداشت . اما تفاوت در بین زنان هموطن ما تا زنان ممالک دیگر اینست که بعد از کنفرانس یک کمیسون منتخب پیگیرانه مشکلات قضایای شان را بدون پرداخت هیپ نوع مزد دنبال میدارند ودر صدد اصلاح نواقص و بررسی های مستند میبرآیند وبا مراجع ذیدخل در تماس میشوند مشکلات زنان درغرب با وجود که در کشور سرمایه داری زندگی دارند باآنهم از ضعف اقتصاد منشا ً گرفته وتا سطح اجتماع گره خورده است. اما جامعه زنان کانادا نمیگذارند که همچو حوادث روزتا روز اضافه شود. باید یاد آور شوم که بتاریخ 18 مارچ 2009 در یک محفل دیگر از من دعوت گردیده است تا در باره وضعیت زنان افغانستان صحبت نمایم که البته از فروش تکت این محفل برای سه تن از معلمین زن در افغانستان برای یک سال معاش تهیه وبکابل ارسال میگردد . این کمیسون وبا بهتر بگویم “اتحادیه معلمین شهر ما” هرسال طی محافل کنفرانسی از فروش تکت های محفل برای سه تن معلمین زن در افغانستان کمک میدارند همچو محافل بدون کنسرت بوده صرفاً جهت ارزیابی مشکلات زنان از طرف اتحادیه معلمین دایر میگردد نتیجه کنفرانس رابعد از اشتراک برای شما عزیزان تحریر خواهم کرد. با احترام ماریا دارو .

عروسی گدی


به یقین هر زن ودختر افغان از گدی بازی ایام کودکی خویش زیاد لذت برده اند ونشاد ان خاطره ها را بخاطر دارند، گدی ها زیبا بودند مگر نفس نداشتند زیرا قدرت نفس بدست کیسیست که تمام بشیریت وزنده جان های روی زمین را حیات بخشیده است هر گاه این طلسم بدست بشر میبود که برای تمام جامدات قوه بیان وتحرک میدادند چه جنایات را در قبال میداشت گلثومه

شکر الحمدالله که چنین نیست

مگر با آنهم زمانه تغیر کرده است.

پول وجهالات گدی های جاندار را اسیر میسازد، به تصویر گدی زیبا بنام گلثومه دقت نماید

که چه داستان غم انگیز وتلخ ازخدایان روی زمین دارد.

یک وحشی جنگ سالار پدرش رابقتل رسانید.

شرایط جنگ، عقب مانی جامعه اجازه کار برای مادرش نداد.

مرد خود خواه ومغروری دیگری مادرش را عقد نمود.

چون او از جنس لطیف زن بود بنام نان خور اضافی آن پندک گل را ازساقه اش (مادرش) نا جوانان مردانه قطع و جدا کرد وچون متاع بی ارزش برسربازار بفروش رسانید، هر گاه بچه میبود برای مزدوری شاید پدر اندرش او از خانه نمی راند.

یک مرد خر پول این کودک معصوم را که از دهنش بوی شیر میآمد در بدل پول درعقد پسر سی ساله خود دراورد ودر خدمت خانواده خویش قرارش داد.

گلثومه نازنین که صرفآ چهارمین بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود از عشق، شهوت وتمایل جنسی بی خبر بود، بی خبر ازهمه چیز، در سن وسال گدی بازی خویش قرار داشت.

مگر نمیدانست که جسم نظیف، کوچکش مورد تجاوز قرار میگیرید ومرد سی ساله بنام شوهراو را به پول خریداری نموده است یعنی او زن خانه میشود و در خدمت خانواده چند نفری، مانند برده قرار میگیرد ولت وکوب میگردد شاقه ترین کار که از توان بزرگان بالاتر است انجام میدهد و شب در دهلیزاستراحت میکند بخاطرچی؟ ….. صرفآ بخاطر ” یک لقمه نان”.

ببینید که درسرنوشت این نازنین چه دستهای کثیف بازی نموده است.

انانکه مرتکب چنین جنایت گردیدند کسانی اند که فریاد اسلام ازگلوی کثیف شان برمیآید وهرپنج وقت در صف اول نماز گذاران قرار دارند.

با استفاده از نام مذهب مردم را- اغوا میدارند، تا اعمال غیر انسانی افشا نگردد.

مشکل اصلی نداشتن سواد و ندانستن اساسات علمی مذهب در جامعه است زیرا مذهب بشکل کورکورانه درکشور (90)فیصد بیسواد ما مورد قبول قرارگرفته است و نتیجه چنین میشود.

هر گاه مذهب وسیاست را مورد برسی قراربدهیم مانند دو مایشین کنترولیست که برای اجرای مقاصد شوم یکعده بکار میرود.

توسط آن مردم تحت اداره وکنترول زورمندان جاهل قرار میگیرند ومخصوصآ مردم عوام که از سواد بهرمند نیستند وخدا شناسی از طریق مطالعه علمی تتبع نکردند، صرفآ از زبان آخند های فروخته شده قبول، شستو شوی مغزی میشوند.

سیاست کتب خدایان روی زمین است که بالای مردم تحمیل میگردد بعضآ بنام دموکراسی وبعضآ بنام سوته کراسی مردم را پیش میاندازند وقوانین خود ساخته شان را برای تابعیت مردم از آن به زور در جامعه جاری میسازند مگر در همین قانون د نیایی نیز برای سن وسال ازدواج بشکل نمایشی فقره- ای وجود دارد .

مذهب عقیده شخصی ومربوط به وجدان هرفرداست و پیروی ازکتب آسمانی میباشد که مردم بدان متعقد اند زیرا در همه ادیان، بشر برای هم زیستی مسالمت آمیز، احترام بمقام انسان، عاری از ظلم و تعصب دعوت بعمل امده است، در هرچهار کتاب آسمانی چنین حکم مبنی برعقد نکاح ظالمانه طفل معصموم چهارساله وجوندارد.

ملا ، آخند و مولوی که مرتکب این جنایت گردیده است باید مجازات گردد اما نه ….نمیشوند.

زیرا در تمام کشور ها بخاطر دوام قدرت وادامه اندیشه های قدرت مندان وزروگویان مذهب وسیله دفاع از اعمال غیر انسانی (کشت وکشتار بی گناهان) ، فریب مردم عوام، دوام قدرت دولتی و سیاسی بشکل ماشین کنترول بکار برده شده است.

چنانچه هم اکنون و دوره های قبل در کشور ما چنین بوده است.

این نوع سو استفاده تنها در کشور ما نیست، بلکه در تمام کشور های مترقی و غیر مترقی ازعقاید مردم بخاطر بدست اوردن قدرت سیاسی استفاده گردیده وآنچه خلاف مذهب بوده عمل کرده اند کسب دانش علمی مذهبی در انحصار یکعده استفاده جویان قرار داشته است که با رژیم برسر اقتدار در زد وبند میبا شند.

اما درکشورهای مترقی مردم ازحداقل سواد بر خوردار اند با وجود ممانعت ها سطح دانش مذهبی خود را بلند میبرند تا جلو استفاده ملا واخند را سد گردند، چنانچه در امریکا در سال 2004 میلادی مردم پرده از روی جنایت هم جنس بازی ملا های کلیسا برداشتند.

دولت ها در تقویه اصول علمی واساسی مذهب وعقیده کمال بخرچ نمیدهند زیر از دانش مردم در هراس اند و میخواهند آنچه فرموده ملا ومولوی گماشته شده شان باشد در جامعه تطبیق گردد.

داستان گلثومه، طفل چهار ساله که عروسی گدی نموده است در هیچ کشور وهیچ مذهب چنین نبوده ” یک شهکار افغانی” است، نمونه از هزاران استفاده جوی ازدین مبین اسلام بخاطر پوشاندن عیوب زشت مردان قسی القلب میباشد.

گلثومه تا یازده سالگی که بهترین دوره نشاد کودکان است با زندگی مبارزه نمود.

هرگاه مادر گلثونه دست وپایش با زنجیر سنت عقب مانده بسته نمیبود و اندک آگاهی از دین

مبین اسلام میداشت واز خود دفاع کرده میتوانست ، تن با ازدواج طفل معصومش نمیداد

واز ابتدا طفلش را نظر به مشکل که داشت به هم چون مرجع تسلیم میکرد.

این طفل معصوم نسبت عدم مقاومت جسمی که قادر به اجرای کار های شاقه نبود ، هر روز توسط اعضای فامیل شوهر لت وکوب می گردید، موکننک میشد، با چوب و سیم برق مثل حیوان لت می خورد، وجود نازکش با اشیای فلزی داغ، سوختانده میشد وسرانجام اخطار کشتن از طرف خسرش نسبت مفقودی یک ساعت بند دستی زنانه، او را محبور به فرار از زندان شوهرداری نمود، شب را در زیر یک موتر تکسی در سرک سپری کرد وفراد همان تکسی دریور او را به پولیس ولایت مربوط تسلیم نمود.

گلثومه طی مصاحبه های رادیویی شرح زندگی تلخ خود را به زبان خود بیان کرده است که هر اسنان سنگ دل با شیندن آن به گریه میآید، او فعلا دریک یتیم خانه در ولایت کابل با اندک محبت تحت نظارت کمیسون حقوق بشر بسر میبرد.

فروش زنان ودختران معصوم از جمله میراث شوم ، مرد سالاریست که گلوی زنان و کودکان نازنین ما را می فشارد.

چه خوب است که بخاطر نجات هم چون انسا نهای مظلوم دست بقلم ببریم و واقعیت های تلخ زندگی هزاران زن افغان را بنویسیم تا عبرت برای دیگران گردد، اعمال زشت پدران وشوهران ویا برادران شان افشا و با عث نجات یک انسان شویم.

زنان مظلوم را قبل ازآنکه بدبختی دامن گیر شان گردد نجات بدهیم چنانچه چندی قبل یک مرد افغان در پشاور پاکستان دختر نه ساله اش را در بدل مبلغ پنجصد دالر امریکایی برای مرد شصت ساله بفروش رسانید اما به کمک افراد قلم بدست جنایت آن پدرسنگدل افشا، موضوع به کمسیون حقوق بشر رسید، دخترک نه ساله از ماجرای سرنوشت چون گلثومه چهارساله نجات داده شد.

خواننده عزیز شما را به تماشای فوتو های ذیل که جنایت انسان جاهل را بالای طفل معصوم که مثل اولاد خانواده شان حساب میشد جلب میدارم.

گلثومه با داغ های از جنایت انسان در بدن نازکش

پرده بکارت

پرده بکارت

(پرده محکومیت زنان)

سهیلا وحدتی : نوشته شما را در سایت وزین زندگی مطالعه کردم به تائید از نوشته شما وبخاطر یاداوری واقعیت های تلخ زندگی زنان چه در کشور افغانستان وچه در سایر کشور های جهانی بنا برتجاوز جنسی بر زنان تحمیل گردیده است باید بازگو بداریم تا حد اقلا توانسته باشیم رنج را که هم جنس های ما از تجاوز جنسی تا اخر عمر متحمل میشوند بگوش جامعه رسانیده باشیم واقعیتهای فروانی در تمام جوامع بشری از این ناحیه وجود دارد که خانم ها از افشای ان نسبت شرمساری فامیل در برابر جامعه در درون خود مخفی میدارند وبا وجدان ترین انسانهای که مورد تجاوز قرارگرفته اند درجامعه بی وجدان ومنفور شناخته شده اند این وظیفه روشنفکران است پرده از روی جنایات بردارند ومردم خود را در رابطه کمک بدارند از زندگی برباد رفته زنان داستان ها وقصه های بنویسند الف : اگر مردی مورد تجاوز قرار میگیرد دختر ی را بنام (بد) برای برای شخص تجاوز شونده مثل اموال معامله میگردد وزنیکه بنام (بد)دران خانه میاید در حالیکه معصوم ترین انسان است تا اخر عمر رنج میبرد .

ب: هرگاه دختری مورد تجاوز قرار میگیرد اولا کسی قضیه را افشا نمی کند واگر افشا هم شود بازهم یکدختر معصوم دیگر در قربانی ان از خانه متجاوز بنام (بد) مثل اموال هدیه داده میشود

روی این معاملات تجارتی که اصلا ننگین ترین عمل باید پنداشته شود بر خلاف جانبین بخاطر انتقام کشیدن از یک دیگر زنان را قربانی اعمال شوم خود میدارند .

امید وارم تا خانم های که از نعمیت سودا برخودار هستند پرده از روی واقعیت ها بردارند تا وحشت نداشتن پرده بکارت به قربانی هم جنسان ما تمام نشود .

از خواهرهم وطن ما که دست خوش عیاشی پدر خانواده گردیده بود تحریر میدارم .

هوای بارانی شهر پراشویب کابل نفس را در درون ستنه ام تنگ میساخت از دل تنگی وغرش باد وباران کنار کلکین به تماشاه رقص درخت های تنومندی که از شدت باد به زمین خم وچم میشدند …ایستادم ابر ها در حرکت شان دوام دادند و هوای اهسته اهسته روشن شده میرفت منتظر بودم تا لباس های را که قبلآ شستوشو کرده بودم به تناب بیاویزم زمان که لبا هارا اویختم شمیم اشناء بدماغم انباشت چشمانم برای در یافت این شمیم راه های دور ودرازی را پیمود وبا دو خط موازی دیده ام دوره های جوانی ودوره های مکتب استقلال وپوهنتون کابل را گز وپل کردم بیادم امد که در دوره های تحصلی من انسانکم بضاعت و مگر خوش سلیقه بودم یک پطلون برنگ کریمی داشتم ویکی برنگ فولادی مگر بخاطر که لباسم از یک نواختی براید همیشه با رفقایم جهت خریداری پیراهن یخن قاق به سرای لیلامی فروشی سر میزدم بیادم امد که این همان شمیم لباس های لیلامی است که دماغم به ان اشناست زیرا وضع اقتصاد ما چندان خوب نبود وپدرم یک مامور دولت بود برای خانواده هفت نفری که دو خواهر وسه برادر بودیم خریدن لباس جدید از توانائی پدرم بعید بود بناء بعضی روز ها همرای رفقایم به سر چارپائی ها ودکان های لیلامی سر گرم میشدم تا به ثلیقهلبا هایم بیافزایم یادم از روزی امد که با دوتن از رفقایم به سرای چندول رفته بودم دکان بدکان وچار پائی به چارپائی سرگرم بودیم به یک دکان داخل شدیم که مالک درک نداشت هر سه ما مصروف پالیدن لباس های مورد ضرورت خویش بودیم من کمی بداخل دکان پیش رفتم که صدای تنفس خفیف شینده میشد گوشهایم مسیر صدا را تشخیص میکردمگر در تاریکی که ازلباسهای کشال شده کوت نبد در عقب دکان سایه افگنده بود کسی را دیده نتوانستم تا اینکه چشمانم در تاریکی عادت کند که یکی از رفقایم صدا کرد (قسیم قسیم اینه این پیراهن برابر جانت است) دیدم که با شیند این صدا مالک دکان از زیر خرمن لباسهای کنج اطاق مثل یک خرس خون خوار بلند شد و باعصبانیت با ما برخورد کرد دو رفیق شله وچگره ئی او را بها ندادند ومن زیر

کا نه کنجکاو مسیر صدابودم اندک بعد یک قرص متهاب از زیر انبار لباس های لیلامی سر بلند کرد و روی چو ماهش را با چادری کهنه ئی پوشانید و به بهانه خرید لباس مصروف شد .

خون در رگ هایم به جوش امد طرف قد وقواره وکنج های دهن نصواری مالک دیدم مات ومبهوت ماندم بالاخره از دکان خارج شدیم در تمام راه گنس وگول بودم ورخسار چون ماه ان دختر مرا به یاد قصه های پدر کلانم انداخت که هروقت از دوی وپری حکایت میکرد .

بعد از دیدن چهره واقعی زندگی/که کثافات ان تحت شعار لطا فت ها وظرافت های زندگی /از دیده ما جوانان مخفی گردیده بود تماشا کردم ومسیر زندگی من برای ابد تغیر خورد زیرا دنیای ناپاک را به چشمان خود دیدم از خودم بدم میامد واز مرد ها بدم میامد هر روز که خود را در اهینه میدیدم تنفر وانرجار در قلبم زیاد میشد اما گره مشکل نا گشوده ماند زیرا نفر ملامت را نمیدانستم .

در انزمان من متعلم لیسه استقلال بودم میدیدم که هم صنفانم بعد از رخصتی جهت

تما شا وازار دختران لیسه عایشه درانی کنار دریای کابل میرفتند ودختران را پرزه باران میکردند اما قفل دلم با هیچ کس باز نمیشد سودائی وگنس وگول از رفیق های خود جدا میشدم طرف خانه میرفتم

اعضای خانواده ما نیز متوجه تغیر عادتم شده بودند به من میگفتند اول نوبت برادر کلانت است بهر صورت چند سال گذشت مگر ان قرص مهتاب را دو باره ندیدم .

در اواخر ماه حوت مادرم مرا برای خرید قیسی خشک به بازار فرستاد تا ان زمان از لذت قیسی خشک چندان اگاهی نداشتم قیسی تازه را میدانستم واز خشک ان خبر نداشتم از مادرم پرسیدم که برای چه قیسی خشک ضرورت دارد

مادرم گفت:

که بخاطر روز نوروز هفت س درست میکند (میوه تر کرده)

مادرم عادت داشت که سالانه یکبار دیگچه / سمنک / نزر بی بی هوا وبی بی مراد وغیره را جشن میگرفت چند روز بعد از نوروز مادرم سمنک انداخت من ازمادرم پرسیدم که در سمنک قیسی ضرورت نیست همه اعضای فامیل بالایم خندیدن که تا دیروز قیسی را نمی شناختی وحالا میخواهی در سمنک قیسی بیاندازیم مادرم با لبخند صمیمی مادرانه گفت برو قسیم جان یک چارک چار مغز برایم بیاور که به عوض قیسی در سمنک می اندازم .

شب سمنک پزی طبق معمول اقارب وخیشاوند ها وهمسایه های ارد میاوردند تا در محفل سمنک پزی حصه بگیرند محفل کاملا زنانه بود دختران دائره میزدند وزنان در دپچه زدند شب را سحر کردند .

صبح زمانیکه من اماده رفتن به پوهنتون شدم دیدم که همه زنان به دور لنگر گرم سمنک دست نیاز برای به مراد رسیدن شان بلند کرده بودند بعد از ختم دعا هر کس در کاسه که شب ارد اورده بودند سمنک پرکردند وطرف خانه شان رفتند درحالیکه دروازه حویلی باز بود دیدم صدای تک تک دروازه بلند شد وخواهرم صدا کرد دروازه باز است ومادرم صدا کرد قیسی جان چرا شب نیامدید مادرت هم نیامد ….

من که این مهتاب چارده را درشب جستجو داشتم درصبح روشن دیدم مهو تماشا صورت زیبایش بودم که به مادرم گفت خاله جان زود تر سمنک مرا بدهید که این صدا مثل بلبل سنگ شکن پرده های گوشم را درید در همین حال خواهرم صدا کرد قسیم سرت ناوقت میشود از صدای خواهرم تکان خوردم وبایسکیل خودرا گرفته طرف پوهنتون رفتم دوباره سوادئی شدم ……

شب از خواهرم پرسیدم که ان قیسی دختر کیست ودر کجا زندگی میکنند ؟

خواهرم گفت چه پرسان میکنی دختر همسایه ماست چند خانه بالاتر زندگی میکنند …مثلکه دلت را برده ؟

گفتم نی ..نی فقط میخواستم بدانم …خواهرم گفت

قیسی در مکتب ستاره همرای من یکجا بود من که به مکتب عالی رفتم او هنوز هم در مکتب ستاره بود اینه من مکتب را تمام کردم وقیسی هنوز هم در صنف هشت ویا نهم است….قیسی مکتب را خوب واساسی میخواند …اه راستی دوسال از من بزرگتر است یعنی که هم سن وسال توست …مگر هوشت باشد که دل نبازی چندان دختر خوب نیست .

چندین سوال دگر هم کردم که خواهرم ترسید وسولاتم را جواب نداد شانه هایش را با قهر بلند انداخت وگفت که دختر مقبول زن میلون نفر است هوشت باشد یک فامیل بد نام هستند .

حس کنجکاوی من زیاد تر شد بالاخره از مادرم پرسیدم مادرم چنین گفت :

پدر قیسی بالای یک دخترخورد هم سن وسال قیسی تجاوز کرد و شمسی دختر بزرگش را در (بد)داده است وان دختر که مورد تجاوز قرار گرفته بود بالای خانمش انباق شد …حالا مرد دوزنه صاحب یک تولی طفل است اقتصاد شان خیلی خراب شده مادر قیسی از دکان داران لیلامی لباس برای اطو کاری میاورد تا یک مشت پول بدست بیاورند …قیسی دخترک خوب اما نمیدانم که چرا شوهر نمی کند وگر نه هم سن وسال خودت است از خاطر پدرش هیچ کس دل نمی کند که از قسیس خواستگاری کند یک چند نفر هم که پیدا شد قیسی رد کرد …..حالا مادرش مریضی سل دارد و قیسی تمام امور خانه را بدوش میکشد ومادر اندرش هم سن وسال قیسی است …چندان در کار خانه بلد نیست

بعداز معلومات مادرم به اصل قضیه پی بردم که این دختر نازنین قربانی دگر بی عدالتی جامعه سنتی ما است …به بی گناهی قیسی تمام سلول های مغزم منفجر شد وان لیلامی فروش با لبان نصوار الودش به چشمم مجسم شد به بی عدالتی اجتماع می اندیشم که ما مرد ها قانون را بر نفع خود عیار کرده ایم کجاست عدالت اجتماعی که از حقوق این فرشته معصوم دفاع کند و به خاطر شرم مردم صدای خود را کشیده نمیتواند شوهر هم گرفته نمیتواند بخاطر که ما مرد ها انقدر از خود گذری نداریم اگر دختری را عروسی کنیم بنابرنداشتن پرده بکارت او را از خانه می کشیم و یا به شکل برده از وی تا اخر عمر استفاده میکنیم .

قیسی بیچاره باید جام زهر را سر بکشد وتا اخر عمر رنج ببرد که پرده بکارت اش از بین رفته است .

چندی بعد مادر قیسی وفات نمود وبعد از ان خانواده قیسی از کوچه علی رضا خان کوچ کردند و رد پای قیسی دو باره از نزدم گم شد.

از پدرم پرسیدم که خانواده قیسی کجا رفتند پدرم گفت ادرس دقیق ندارم میگویند که در کدام کوچه در باغ نواب زندگی میکنند روز ها به سر نوشت مبهم قیسی فکر میکردم ورنج میکشیدم و از ان به بعد فامیل نیز متوجه حالتم گردیدند چون برادر بزرگم عروسی کرده بود وخواهر م که دوسال از من خورد تر بود عروسی کرده بود پدر ومادر برای من سراغ دختران جوان را میگرفتند همه از طرف من رد می شد نا خود اگاه عاشق شده بودم مگر نمیدانستم که این عشق بخاطر مقبولی قیسی است ویا بخاطر بی گناهیش ….بالاخره برای پدرم از واقعیت که رنج میبردم قصه کردم

پدرم با وجود کارمند باسوادبود قهر شد وگفت که تومسوولیت تجاوز دگران را نداری تو چرا قربانی بدهی ؟

هرقدر همرای پدرم استلال کردم جای را نگرفت گفتم ای کاش مرد ها هم پرده بکارت میداشتند تا از نداشتن ان تا اخر عمر رنج میبردند این پرده بکارت نیست یک پرده محکومیت برای زنان است هیچ کس از تجاوز کننده بد گوئی نمی کند زن که مورد تجاوز قرار گرفته محکوم هم است بنازم به این عدالت …..ومهم تر از ان خود زن ها زیاد تر از مردان بالای انسان محکوم قضاوت غیر عادلانه می کند .

فامیل از ترس که من با قیسی عروسی نکنم از هر طرف بالایم فشار میاوردند که برای عروسی اجباری تن بدهم ..اما تلاشها بیهوده بود .

.یکروز همرای یک دوست دوره پوهنتونم برخوردم بعد از احوال پرسی مرا به یک فاحیشه خانه دعوت کرد …از وی پرسیدم که توکه زن داری چرا به فاحیشه خانه میروی ؟

با بی تفاوتی گفت :خانم برای مدت طولانی به خانه پدرش مزار شریف رفته است ؟

با شیندن این حرف بمی در مغزم انفجار گردید که اگر زنت در مزار با کسی اشنا شود چه احساس میکنی ؟

گفت: طلاقش میدهم …هردو باهم دعوا کردیم وخم پیچ کوچه های کهنه شهر کابل را طی کردیم وبه نزدیک یک خا نه رسیدیم رفیقم در را تک تک کرد یک مرد کهن سال در را باز کرد گویا رفیقم را می شناخت من متردد بودم رفیقم دستم را کش کرد زود داخل شو که همسایه ها نبیند ؟

پیر مرد ما را به خانه متروک رهنمائی کرد از رفیقم پرسید که این اقای نو است …

رفیقم گفت بلی این بی عقل تاحال عروسی نکرده وبا هیچ زن عشق نکرده است .

پیر مرد گفت که پول این اقا دوچند میشود ….هردو در اطاق های جداگانه رفتیم …

تمام افکارم پریشان بود ونمی خواستم به این عمل تن بدهم فکر میکردم که شاید با انجام این عمل پرده بکارت خودم از بین میرود …..دیدم که دروازه باز شد ویک خانم امد روی دوشک که نشسته بودم پهلویم دراز کشید من نه خواستم که رویش را ببینم او از من سوال کرد که دفعه اول شما است ؟

گفتم بلی من نمی خواهم …مگر همرای رفیقم اینجا به زور اورده شدم از من پرسید که عروسی کردی ….زن وفرزند داری ؟

گفتم نه …نمی خواهم عروسی کنم

عرق از سر ورویم سر کرد خانم بادست های لطیفش رویم را نوازش داد وگفت پروا ندارد من هم نمی خواهم صرفآ کمی قصه میکنیم بخاطریکه من هم مریض هستم او سرش را بالای زانویم گذاشت وبا انگشتان ظریفش سر وصورتم را نوازش داد وگفت بمرض لاعلاج مبتلا شدم …من بدون که به صورتش بنگرم پرسیدم که مریض هستی چرا این کار را میکنی …گفت مجبورت دارم …به خود جرئت دادم که وبه صورتش نگاه کردم دیدم که گم شده خود را پیدا کرده ام از وحشت چیغ زدم …تو …توقیسی هستی گفت بلی من قسیسی هستم …پرسیدم که چرا این کار را میکنی ……اشک یاس در چشمان اهو مانندش حلقه شد دو باره پرسیدم که چرا این کار را میکنی …میدانی من پشت تو میگشتم میخواستم همرایت عروسی کنم لب خند تلخ روی لبان مقبولش نقش بست و با اه سرد گفت از مرد ها این توقع ….تو میخواهی با یک فاحیشه عروسی کنی چرا زن برایت قات شده …گفتم پشت دگر گپ نگرد من سالهاست که ترا میپا لم مگر اصل جریان را برایم قصه کن که چرا به این کار تن میدهی گفت بالایم تجاوز صورت گرفت وزمانیکه مادرم را از دست دادم تمام امور منزل بدوش من افتاد پدرم دگر توانائی کار را ندارداز مجبوریت دوخواهر کوچکم را به طویانه خیلی گذاف برای مرد های مسن فروخت وحالا پیر شده کار کرده نمیتواند ….

وان زن دگر که با رفیقت دراطاق دگر عشق میکند مادراندر من است …من حالا دو طفل دارم که در کوچه بنام طفل های مادر اندرم معرفی اند … من حالا به مرض (ایدز) مبتلا شده ام اما پدرم مرا مجبور میسازد من که هر مرد را ملاقات میکنم برایش میگویم که مریض هستم بعض ایشان مرد های خوب اند ومگر بعضی ایشان بخاطر که پول میدهند مرا لت وکوب میکنند ……

باشیندن این واقعیت تلخ زار گریستم

پرسیدم که تو به تداوی ضرورت داری ..

گفت غصه نخور گپ از تداوی گزشته است .

چشمانم در نقش های قالین رنگ رفته اطاق کوک شد ……..

بعد از ان همیشه خبر اش را میگرفتم برای نان وادویه اش کمک میکردم روزی خبر مرگش بریم رسید در مراسم جنازه چند نفر بیش نبود زیرا یک فاحیشه از جهان چشم پوشید ….دل هیچ کس نسوخت و چشم هیچ کس نم نزد …فرشته ء که خود خواهی پدر بجای درس وتحصیل به کار شاقه اطوی کاری تن داد ومورد حمله وحشیانه مرد لیلامی فروش فرار گرفت و به فاحیشه تبد یل شد قیسی که مثل خواهر من خواهر تو صدها خواهر دگر هم وطن ما حق تحصیل حق زندگی وحق عشق ومعاشرت داشت

این که او کی بود و چرا دست به فحشا میزد کسی به واقعیت اعتراف نمیکرد مگر حالا بنام یک زن بد کاره شهرت یافته است وتن فروشی بخاطر نان پیدا کردن طفل های پدرش .

اگر داشتن پرده بکارت باعث دامن زدن فحشا گردد و زندگی شرافت مند انسان ها فدای این پرده شود از داشنتش.. ..نداشتنش بهتر است وگر مرد ها هم دارای چنین پرده بکارت میبودند شاید بالای کسی تجاوز نمیکردند

از همان روز تاحال برای ازدواج حاضر نشدم واز خودم نفرت دارم که مرد هستم

بقلم ماریا دارو تحریر شد