داستان کوتاه – «خوشبختی همینجاست، نباید در بیرون جستجو کرد »: دکتور حـمـید مـفـید

     خسته ومانده از کار روزانه برگشتم، خانمم، با لطف ومهربانی که دارد، چای سبز زعفران دار را ، که چای دلخواه من است ، اماده ساخته بود، با سلام همیشگی ، در جای خود نشستم و طبق معمول، در مورد کار های روزانه با هم تبادل دیدگاه کردیم.

بانوی خانه ام، که در یک اداره بازیابی توانایی های بیماران روانی به حیث مشاور کار می کند، از یک سمینار دو روزه بر گشته بود، از مسافرتش ، از کورس آموزشی دو روزه ومسایلی را که در آن فرا گرفته بود و از شهر زیبای لایپزیک چشم دید هایش را باز گو نمود،ضمن قصه:( جستجوی راه حل دشواری ها ی خانواده گی ) که در آن سمینار فرا گرفته بود ، به یک موضوع یا گزاره یی که با کاربرد آن می توان برخی از دشواری های خانوادگی را زدود رویکرد نمود، افزود:

«در این سمینار، افزون بر پاسخ به ده ها پرسشهای گوناگون اجتماعی یا همزیستگاهی، به یک مساله جالب ورویکرد کردنی برخوردم ، که با کاربرد آن می توان به دشواری ها واختلافات موجوده خانوادگی پایان داد.».

پرسیدم : جالب ! این مبحثی را که فرا گرفته اید چیست؟ ادامه خواندن داستان کوتاه – «خوشبختی همینجاست، نباید در بیرون جستجو کرد »: دکتور حـمـید مـفـید

هفتۀ هفتاد سالگی سلام سنگی« بخش سوم » : داکتر صبورالله سیاه سنگ

                   بخش سوم  

با چنین هوش پاشانی که دارم باید زیاد بر خود فشار آورم تا نامش یادم آید: در تابستان 1991 به دفتر ماهنامۀسباوونآمد و گفت: « یک گزارش انگلیسی در بارۀ محترم سلام سنگی آوردهام. خواهش میکنم این را ترجمه کنید».

از آرندۀ نشریه خواستیم آن را نزد ما بگذارد تا هم ترجمه شود و هم عکس رنگۀ سنگی را در مجله بگذاریم. نپذیرفت و گفت: «امانت کس دیگر است، اگر گم شود، چه جواب بدهم؟»

البته، آنگاه امکان فوتوکاپی رنگی یا عکاسی خوب و روشن از روی عکس در کابل نداشتیم. ناگزیر نگارۀ سیاه‌‌وسپیدی به جایش نهادیم.

[][]
Salam Sangi in India
Panorama/ The Free Press Journal
Sunday, May 06/ 1990
نویسنده: Samira
برگردان: سس

ادامه خواندن هفتۀ هفتاد سالگی سلام سنگی« بخش سوم » : داکتر صبورالله سیاه سنگ

قصـه ء از عجایب زمان : پرتو نادری

  پیرمر دیروز چنان روایت میکرد که گویی هفت اورنگ جهان را هفت بار دور زده است. خودش را برای من حکیم ناصر خسرو ساخته بود و یکریز از سرزمین هایی حکابت میکرد که دهان من از تعجب باز می ماند.
پیرمرد گفت بار در سفرهای دراز خویش به سرزمینی رسیدم که آن را سرزمین عجایبات و غرایبات میگفتند.

در بازار که میگشتم، مردمان دیدم دستان شان بسته به زنجیر و شمار دیگری آزاد آزاد. دستان شان آزاد و بی دست بند و هرچیزی را که از هرجایی میخواستند بر میداشتند، می خوردند و میبردند. حکومت چیان، آنان را چیزی نمیگفتند و تنها متوجه دست بستهگان بودند تا هیاهویی نکنند.

از کسی که دستانش باز بود، پرسیدم: برادر، این چه رسمی است که در شهر شماست؟
خیره خیره به سویم نگاه کرد و پاسخی نداد. از دیگری پرسیدم و از دیگری و از دیگری. تا این که کسی گفت: این رسم را حکمتی است که عقل ما قد نمیدهد. پاسخ این پرسش جز حکیم الحکمای شهر دیکر کسی نداند. اگر میخواهی ترا به نزد حکیم الحکما برم؛ اما اول باید دستانت را ببندم.
ادامه خواندن قصـه ء از عجایب زمان : پرتو نادری

مثانۀ شیطان طنز خیلی زیبا از : محترم معروف قیام


حاکم آزمند دهکدۀ بالا, آب دریای خروشان را به خوانین دهکدۀ پایین که زمین های بایر شان را تازه برای کشت آماده کرده بودند, مخفیانه فروخت. دو روز پس از این معامله, رمل انداز و خوابگزار شهیر و محبوب دربار حاکم, مردم را فرا خواند, در حالی که زار زار میگریست و با سیلی به رویش میزد, اعلام کرد:
هوی مردم شریف دهکده !
دیشب یک آدم نورانی در خواب من آمد و گفت, به مردم دهکده بگو که شیطان لعنتی به اثر زنباره گی, تکلیف شدید گرده و مثانه پیدا کرده و به جز از ساعت شش الی هشت روز های چار شنبه, همه روزه در دریای خروشان دهکده شاش میکند پس بر شماست جز از همان روز و همان ساعت از آب دریا اسفاده نکنید و البته آنهم صرف برای نوشیدن و دیگ و کاسه, نه برای آب دادن زمین و کشتزار های تان زیرا نه تنها به تکلیف سرطان مبتلا میشوید بلکه همسر تان نیز بالای تان طلاق میگردد. آدم نورانی برایم گفت هنوز لابراتوار شفاخانه شیطان تشخیص نداده که این یک التهاب عادی در مثانۀ شیطان است یا ایدز و یا سرطان. پس شما نماز باران بخوانید تا کشت و زراعت تان از بی آبی آسیب نبیند
باشنده گان دهکده سه روز پیهم نماز باران خواندند اما یکپارچه ابر بی پدر به آسمان نیامد و یک قطره باران هم گلوی زمین را تر نکرد. رمل انداز بار دگر اهالی دهکده را جمع کرد و گفت:
هوی مردم ! رمل میگوید که در این سه روز, دو نفر با وضوی شکسته و ناقص در صف نماز ایستاده شده بودند و دو نفر دگر عمدن در موقع اساس, وضوی خویش را شکستانده اند تا باران نبارد. آگاه باشید که این چهار تن جاسوس اند و با گرفتن پول از سوی استخبارات بیگانه خوشبختی های شما را میفروشند. رمل میگوید در نماز های بعدی باران, نیم مردان یک روز و نیم دگر, روز بعد, وضو گرفتن و نماز گذاردن نیم اول را از ابتدا, یعنی گرفتن آفتابه تا آخر با دقت کامل زیر نظر بگیرند و پلک نزنند و موقع نماز گزاردن پشت هر نماز گزار یک یک نفر ناظر, سر و پا گوش شوند که جاسوسها فرصت پیدا نکنند وضوی خویش را عمدن بشکنانند
ادامه خواندن مثانۀ شیطان طنز خیلی زیبا از : محترم معروف قیام

خرنامه : طنز از هـارون یـوسـفـی

دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر

زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر

خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟

گردد همی ز روی ارادت غلام خر

افکنده است سایه، هما بر سر خران

ادامه خواندن خرنامه : طنز از هـارون یـوسـفـی

مـحـبــوبــه « وحـیـد» جـباری « هنرمند محبوب دلها » گ-رفـته شـده از کتـاب آوای ماندگار زنـان اثـر مـاریـا دارو

 محبوبه جان فرزند محمد خان بتاریخ 21 میزان سال 1327 ش – درشهر کابل در یک  فامیل متوسط و منورتولد یافت و تحصیلش را در لیسه ملالی تمام کرد.

محبوبه جباری اولین کار هنری خود را ازستیج پوهنی ننداری بامادرش رضایی اش « میرمن پروین » شروع نمود. خانم پروین  آهنگ مشهوردختر گلفروش می سراید و خانم جباری  آنرا تمثیل می نمود. بعدآ راهی  پروگرامــهای اطفال رادیوکابل گردید ودر اثر تشویق مادرش«خانم پروین»  (که اورا مشوق  واستاد خود در راه هنرمیداند) وتشویق والدین اصلی اش از سن  شش ساله گی در دنیای هنر تمثیل  گام های استوار برداشت و درسن 14 سالگی به خواندان دیالوگ های رادیویی آغاز کرد که در آن زمان  وسایل برای ثبت در رادیو کابل وقت وجود نداشت  وهمه برنامه  ها راسآ نشر میگردید.

اولین معاش وی (30) افغانی بود که یک افغانی را هم خزانه دار اخذ مینمود.

بعدآ که تعمیر رادیو به انصاری  وات پهلوی شرکت  آریانا ومقابل گلوپ عسکری  منتقل گردید. نشرات رادیو کابل  انکشاف کرد و بنام رادیو افغانستان  مسمآ شد . با امکانات وسیعی تر و پروگام  های  بیشتر بفعالیت آغاز نمود. مصروفیت و فعالیتهای  خانم جباری بیشترگردید٬ مگر این بار پروگرامها قبل از نشر ثبت میگردید. ادامه خواندن مـحـبــوبــه « وحـیـد» جـباری « هنرمند محبوب دلها » گ-رفـته شـده از کتـاب آوای ماندگار زنـان اثـر مـاریـا دارو

شاد روان عبـدالـمنـان ملـگری !.. : مـحـمـد صـدیـق سمنـدر

 عبدالمنان ملگری د مرحوم مولوي نياز محمد زوی ، پر ۱۳۱۹ ل ل کال د لغمان ولايت د علي خېلو په کلي کې زېږېدلی دی. د مرحوم مولوي نياز محمد روحاني شهرت د لغمان په کليو بانډو کې خپور دی او اوس هم د ده زيارت د (ملا فقير) په نامه شهرت لري او د عليشنگ د سړک سر ته د یوې سپېرې غونډۍ په لمن کې دی. عبدالمنان ملگری لا د دوه نیمو کالو ماشوم وو چې پلار يې په حق ورسېد ، يو عبدالمنان او نورې اووه خويندې یې ، چې ټول اته ماشومان کېدل ، یوې بوډۍ مور ته ورپاتې شول.

زده کړې

ادامه خواندن شاد روان عبـدالـمنـان ملـگری !.. : مـحـمـد صـدیـق سمنـدر

واقعیت های عجیب و غریب « قسمت اول »: هــارون یــوسـفــی

 تعداد کلماتی که روزانه در تیوتر نوشته میشوند ،برابر اند به ده ملیون صفحهء یک کتاب.

———-

صدام حسین و جورج دبلیو بوش همیشه بوت های خود را که ساخت دست بودند از از عین مغازه که در ایتالیا است میخریدند.

———

وقتی تابلوی «مونالیزا» از موزیم «لوور »فرانسه دزدی شد، یکی از کسانی که بالایش مشکوک بودند، پابلو پیکاسو بود.———-

بعضی از الماس ها بیش از سه ملیون سال عمر دارند. ادامه خواندن واقعیت های عجیب و غریب « قسمت اول »: هــارون یــوسـفــی

قدر منو دوستانو! هیله ده د طـنـز او طـنـز لیکنې په اړونــد تـیـرې درې برخــې مــو پــه غــور تر نــظر تــیــرې کــړې وي : عـــمـــر نــنــگــیــار

  کتاب  کمیک عمر ننگیار قد ر منو دوستانو! هیله ده د طنز او طنز لیکنې په اړوند تیرې درې برخې مو په غور تر نظر تیرې کړې وي ، دا دې څلورمه او ورستیٔ برخه یی تاسې ته وړاندې کوم هیله ده د دې برخې مینه وال د یو ادبي چانړیز بحث په ترڅ کې پورتنیٔ خبری و شاربي . په تیره د طنز او طنزپیژندنې اکاډمیکو دوستانوڅخه هیله مند یم چې د ځپلو بدایو پوهاوي په مټ دا نیمګړې بحث بډاې کړي .

پوښتنه : د پښتو طنز لپاره هم په نثر او هم په نظم کې د معاصرې دورې دوهمه نیمایي ښه د غوړیدو دوره وه، ډیرو لیکوالو او شاعرانو په بره او کوزه پښتونخوا کې په ځانګړي توګه د نثر په چوکاټ کې طنزیه آثار تخلیق کړل . ستاسې په اندپه معاصره دوره کې کومو لیکوالواو شاعرانو خپل شعرونه په طنز وپسولل . مهرباني وکړئ د هغوی د شعرونو بیلګې راته په ګوته کړئ؟

ځواب :

د پښتو په ادبي بهیرکې طنز یو ځوان ادبي هنري ژانر دی چې زمونږ په هیواد کې یې نژدی شپږ

لسیزی او په کوز ه پو ښتونخوا کې یې عمر څه اوږد بر یښي . د (۱۳۴۰) لمریز کلونو راپدی خوا

ادامه خواندن قدر منو دوستانو! هیله ده د طـنـز او طـنـز لیکنې په اړونــد تـیـرې درې برخــې مــو پــه غــور تر نــظر تــیــرې کــړې وي : عـــمـــر نــنــگــیــار

• شکایت زندانی کابل (طنز ) نوشته نذیر ظفر

هارون یوسفی در محفل فرهنگی افغانان در کشور هالند

ارسالی: مرجان  آریانا  از هالند

در این  ویدیو  کلپ  که  دوست  محترمی  از مراسم  فرهنگی  هالند جهت  نشر  ارسال  کرده  است و هارون  یوسفی  با  طنز  های  مزه  دارش در محفل  هنری  وفرهنگی  همه را خنده  داده استُ شما نیز بخندید و لذت ببرید.

تخنیک ، ملاء وتکرار تاریخ

نوشتهء آمو

در سه دههء اخیر درپادشاه گردشی های مختلف بسیارچیزها شنیدیم . ازنقل قولهای بزرگان گرفته تا وجیزه هاوسخنان بکر و… .یکی از آنجمله که ورد زبان جمع کثیری بود ، همین عبارت بود که : تاریخ تکرار نمیشود .اما ما در همین چند صباح عمر خود تجربه کردیم و دیدیم که :

ـ همان شاه مخلوع دوباره به ارگ برگشت .

ـ جنرال سردار عبدالولی در پهلوی خسر در همان ارگ اکت قدرتمندان را مینمود و حتی به رتبهء سترجنرالی و دریافت مدالها مفتخر گردید .

ــ انقلاب ثور که برگشت ناپذیر خوانده میشد ، برگشت کرد و عدد هفت سرچپه و هشت گردید.
مثل آنکه هر حکم یک استثناء دارد و لابراتوار تجربهء استثنائات ، همین کشور خود ما افغانستان است . ازین گپهای مکتبی و کتابی که بگذریم ، خوب به یاد دارم که یکی از دوستان که دیر باز دیدارش نصیب شده بود ، قصهء بسیار جالبی از مادرکلان خود میکرد که بسیار جالب بود و طبعا” با آب و تابی که آن دوست قصه میکرد کمی خنده هم میکردیم .   همو دوستم میگفت : در آن سالها که تازه مظاهر تخنیک در ده ما آهسته آهسته رواج مییافت ، مادرکلانم سخت به تشویش و هراس افتیده بود . از تایپ ریکاردر 530 جاپانی که با بطری میخواند خوشش نمی آمد ، میگفت خانه را بی برکت میسازد ، از دیگ بخار نفرت داشت و دلیل میاورد که عروسها را بیکاره کرده ومزهء گوشت را خراب ساخته است ، از اشتوپ تیل خاکی میترسید … همیشه با حسرت میگفت :

برکت در تنور است ، تنوریکه با تپی گاو و خر آتش شود … وقتیکه برق در خانهء ما فعال گردید دیگر خود را بسیار شکست خورده فکر میکرد و شام که گروپ را روشن میکردند در زیر زبان کرکر کنان میگفت : بلاواری یکی و یکبار روشن میشود و چشمها را خیره میسازد . وقتیکه از کابلی ها شنیده بود که تلویزیون آمده است ، دیگر باورش نمیشد که کافرها همچو چیزی را جور نمایند . بخاطر اینکه معجزهء تخنیک را بی ارزش جلوه دهد و از فکر و اعتقاد خود در برابر نواسه دفاع نماید ، میگفت : خداوند گور مسلمان را روشن ساخته است ، وای به جان این کافرها که در گور تاریک و باز در آخر در دوزخ میسوزند .  یکباریکه به خاطر تداوی و داکتر به کابل رفته و چند شبی در خانهء خواهرزادهء خود میبود ، شبانه نمیخواست با تلویزیون روبرو شود ، به یک بهانهء زودتر میخوابید یکی دوبار که در اتاق تلویزیون نشسته بود ، از مردها و نطاقان مرد روی خود را دور میداد و چادرش را به رخ میکشید به اصطلاح روی میگرفت .
براستی اصل گپ یاد ما نرود ، مثل آنکه واقعا” تاریخ تکرار میشود و درین روزها فکر میکنم روح مادرکلان دوستم که حالا خرفه تهی کرده و به دارالبقاء رفته است ، در وجود همین ملای معروف و مشهور ، برهان الدین ربانی حلول کرده است . صحبت چند روز قبل این عالم دین ، که به نمایندگی از به نمایندگی از تمام ملاها ، طالبان و چلی ها نفرت خود را از مظاهر تخنیک پیشرفته بیان کرد، تمام آن قصه های حدود سه دهه قبل به یادم آمد. شباهت عجیب و غریب .

برهان الدین ربانی به تمام علمای کرام و ملاها جدا” از مظاهر تخنیک پیشرفته ، انترنت و به خصوص فیس بوک ،اخطار و هوشدار داد و گفت: اگر هوشیار و بیدار نباشیم ، بزودی همین انترنتی ها و فیس بوکی ها قذرت ( قدرت ) را از پیش ما وشما میگیرند. این ملای درس خوانده که از تمام شرایط اسلام اصل نظافت را خوب رعایت میکند و با پیراهن و تنبان پاک همیشه … ظاهر میشود و بسیار هوشیار وسایس معلوم میشود ، واقعا” اصل گپ دل ملاها و طالبان را زده است و بی انصافی است اگر بگوییم که غلط گفته است . این ملای موقع شناس ، عرب شناس وعربی فهم که از حال و روز بزرگان عرب خوب خبر دارد و حتما” در تلویزیون دیده است که همین آفت فیس بوک بود که میلیونها تن را در میدان آزادی مصر جمع کرد و مرض ساری را در کشور های دیگر عربی فرستاد .راستی ملای سیاسی ما دقیق قهر و غضب دل خود را خالی کرده است . راستی تخنیک و ترقی و ملا و طالب مثل جن و  بسم الله هستند ، هردو قبرکن همدیگر اند .
اما یک گپ ناگفته میماند ، باید از ملاصاحب که نام خدا درین شب و روزاز تمام طالبان و چلی ها نمایندگی کرده میتواند بپرسیم ؛ این تخنیک لعنتی که آفت شما است ، جای شک نیست اما :
ــ این تفنگ را تخنیک بوجود نیاورده است ؟
ــ بمب را تخنیک ایجاد نکرده است ؟

همین بانکهای مسلمان و کافر که میلیونها دالر شما و سایر علمای کرام و طالبان را در دوبی ، سویس ، کانادا و امریکا به جریان انداخته است ، توسط همین کمپیوتر و انترنت لعنتی تنظیم نمیشود ؟  به هر حال ما بیچاره ها چه میدانیم کتی ازین عقل قاصر روشنفکری که تنها در همین صد سال اخیر چندین بار از دست همین ملاها شکست خورده ایم . ملاها نام خدا در منفعت خود معجزه مینمایند . براستی چون وکلای روشنفکران ازچپ و راست اکنون در خدمت آنان قرار دارند ، بد نیست ما هم برایشان و بخاطر آرامش شان ، هرچند نباشد متولیان دین خدا میباشند ، مشوره بدهیم که :
ری نزنین تا وقتیکه مثل همیشه در خدمت ملک دهکدهءجهانی (جهان خاکی ) قرار داشته باشید و از خط قرمز عبور نکنید ، هیچ کدام خطری برای شما خادمان دین وجود نخواهد داشت . فیسبوک و انترنت بلای جان کسانیست که تاریخ مصرفش پوره شده باشد ویا باید مانند شما و یا طالبان کنونی در گوشهء دیگر شطرنج قرار بگیرد و خوشبختی شما ( طالب و ملای افغانستان ) درینست که منور و روشنفکر بی اتفاق است و همچنان ملک « قریهء جهانی » تغییرات افغانستان را درین شنگ (ملا ) و شنگ دیگر طالب خلاصه کرده است . وای به حال پاکستانی بدبخت که دشاعر و فیلسوف شان نیز در وصف ملا ها سروده است :  دین کافر ، دین فکر و اجتهاد   دین ملا فی سبیــل الله فســاد

سایت مسوول  نوشته دگران نمیباشد.
کاپی  از سایت با نشانی  ماخذ مانع نیست.

خنده نمک زندکیست

ملا نصر الدین برای خریداری به بازار رفت در برگشت به خانه با یک رفیقش برخورد

رفیقش گفت: ملا چه خریدی

ملا گفت : از دست مادر اولادهایم دیوانه شدیم نمیبنی که مثل خر خوده بار کردیم

رفیقش گفت : خر نداری به خرئی نمی ارزی ….اگر خر میداشتی حالا خودت هم سوار خر میشدی

ملا که خانه رفت برای زنش گفت

او زن من مثل خر بار کش هستم مگر به خر نمی ارزم بیا تو هم به پشتم بالا شو که ارزش خر ره پیدا کنم

*******

یک جهان گرد امریکائی در کتابچه یاداشت خواز خوبی ها بدی های مردم دنیا نوشته بود

همه مردم دنیا زرنگ و کلاه باز وفریب کار هستند مگر شریف ترین انسان های روی دنیا مردم افغان اند خیلی مهمان نواز هستند مگر شکر که افغان نیستم با بیگانه هیچ کاری ندارند زیرا انها مصروف کشتن یک دگر خود اند

********

بک خانم اتیالیائی در کمسیون حقوق بین المللی زنان طی راپور ئی چنین گذارش داد به فضل خداوند در تمام مما لک جهان حقوق و ازادی زنان تا اندازئی اعاده گردیده است که از جمله افغانستان در حال حاظر به ردیف اول قرار دارد زیرا حقوق و ازادی زنان افغانستان در خریطه های مرغوب بنام (چادری)انداخته شده تا از تعرض مصوون باشند

********

یک سیاستمدار انگلسی در ستیژ سیاست بین المللی چنین گذارش داد

با کمال تاسیف تمام مردم دنیا مصروف باز سازی کشور های شان بوده و وارد رقابت در تجارت نین المللی گردیده اند و از سیاست دل سیاه ودل سرد شدند صرفآ یگانه کشور که در حال حاظر در نود فیصد بیسوادی بسر میبرند وسیاست را در حالت داغ در جریان نگهداشته اند و اصلآ دل سرد نشدند در جهان مقام اول را حاصل کردند افغانستان است

*****

یک کوه گرد جهانی بعد از موفقیت های بزرگ جهانی اخیرآ به شکست مواجه گردیده وبه خبر نگاران چنین گفت من در طول حیاتم موفقیت های بزرگی داشتم ودر شامخ ترین قلعه ها مرا کسی شکست نداده بود مگر اخیرآ در کوه توره بوره با کوه گردان تفنگدار به شکست مواجه شدم

*****

یک خانم فرانسوی که برنده مسابقه زیبائی گردیده بود روزی در یک قهوه خانه بایک مرد بزرگ افریقائی برخورد مرد با کمال ادب از خانم چنین توصیف کرد

خانم من شما را طرفآ از طریق تلویژیون دیده بودم مگر حالا که مقابلم قرار دارید شما واقعآ زیبا هستید مخصوصآ با تبسم که در لبان نفیس تان بسته به زیبائی ونفسی شما هزار مرتبه افزوده است منمونم که شرف حضور شما را دارم

خانم در جواب گفت : از شما تشکر شما هم مرد کلفتی هستید و با لبخند که در لبان تان است به کلفتی لبان تان هزار مرتبه میافزاید

*******

مردی نزد دکتور رفت دکتور بعد از معینات برایش گفت که برای سکرترم بگوید که تا برایت وقت برگشت را البته بعد از ختم ادویه تان مشخص سازد

سکرتر در کمپیوتر برای پیدا کردن وفت مناسب مصروف شد همینکه فرصت مناسب را برای مریض پیدا کرد با خوشحالی گفت

(اینه برو که یافتم ) مرد با شیندن گو اتاق ترک گفت there you go ) .

خانم بعد از تکمیل یادشت به اطراف خود نگاه کرد مرد غائیب بود در جاده از دنبالش دوید بالایش صدا کرد چرا یاداشت را نگرفته اتاق را ترک کردی باید این یاداشت را باخود داشته باشید که روز دیگر بیاید

مرد گفت

من انگلسی نمیدانم صرفآ میدانم که گو گو است از این بیشتر تحمل نوهین را ندارم

******

یک خانم به داوخانه رفت تا نسخه ادویه خویش را خریداری کند دوا فروش گفت خانم همین حالا ادویه شما در دواخانه ما موجود نیست من دوا شما را فرمایش میدهم فردا برای ما میرسد کدام وفت برای شما مناسب اکه دو باره بیاید

in the morning or in the afternoonفروش گفت) خانم کمی انگلسی بلد بود گفت

good afternoon

یک ملا کلیسا ویک ملا مسجد با هم همسایه بودند ملا کلیسا همه روزه ریشش را منظم میتراشید یک روز ملا مسجد برای ملا کلیسا گفت که ملا باید مصدر صفا وصدق باشد تا دگران از انها پیروی کند

ملا کلیسا گفت برادر من زیادتر از این صفا تر شده نمیتوانم هرروز ریشم را میتراشم

لباس صفا در تن دارم از بس که ریش میتراشم پل ریش قمیت گردیده

ملا مسجد ریشش را با انگشت شانه کرده گفت از دست تو لعنتی تمام مردم پیرو من شدند از من تقلید کرده ریش گذاشته اند درافغانستان اضلآ پل ریش وارد نمیشود

******

زمانیکه اولین ملا کلیسا در جرم بچه بازی دستگیر شد در محکمه چنین اعتراف کرد

خداوند برای هر انسان شهوت داده است چطور کنم که تمام خواهران راهیبه مان (سستر کلیسا )نفس خود را در راه خدا کشته اند در حالیکه خداوند قتل را منع وجذای بزرگی برای ان تعین کررده است بنآ مجبورند از بچه ها کار گرفتم

**********

یک خانم چنی نزد دکتور رفت واز درد معده شکایت کرد دکتور معالج برایش یک عنیک نمره دار را نوشته گفت این را خریداری کنید خانم چنی به دوا خانه رفت

دوا فروش گفت من عنیک فروش نیستم

خانم در حالیکه از درد مینالید فریاد زد من نزد داکتر داخله رفتم پیش داکتر چشم نرفتم بالاخره یک هم وطن خودرا به صفت ترجمان گرفته نزد همان داکتر برگشت

دکتور گفت اگر چشمان خانم تکلیف نمیداشتو دیده میتوانست کثافت ترکاری خوبتر شست وشو میکرد امروز به سنگ معده مبتلا نمیشد با این عنیک خوبتر دیده میتواند

********

یک خانم افریقائی ویک خانم انگلسی در ایستگاه ترن (ریل )مصادف شدند خانم انگلیسی که تازه از اریشگاه امده بود بخاطر محفوظ نگهداشتن موی وآریش خود چتری را حمل میکرد خانم افریقائی دید که باران نمیبارد چرا خانم چتری حمل میکند برایش گفت خانم عجب با این افتاب ضعیف که در وطن تان است زیر سایه بان راه میروی که زیادتر مثل برف سفید شوی ؟

********

در کشور ما بسیاری از مرد ها وزن ها اسم شان با گل پیوسط است وگل را در زبان انگلسی بنام

یاد میکنند وهم چنان آرد را با تفاوت املائی بنام flower

یاد میکنند

خانم هم وطن ما نزد همسایه خود رفته تقاضا کرد که گل اغا دیر کرد وبه خانه نیامده اگر تکلیف نباشد به مرجع کار شوهرم تیلفون کنید

خانم همسایه گفت بسیار خوب چند دفیقه بعد خانم در حالیکه بی صبرانه انتظارشوهر را داشت، زنگ دروازه به صدا در امد خانم گفت آه گل اغا جان چرا دیر کردی وقتیکه در را باز کرد همسایه یک خریطه بزرگ ارد را در پشت در وازه گذاشته بود