شکایت از دل تنگ زندان

انسانها از نعمیت که به اختیار دارند شکر گذاری نمیدارند، وگرنه کیست که نداند عصمت ملکوتی سپیده دم را، زمزمه جادویی چشمه سار طبعیت را، لذت نسیم پیام آورسحر را،غروب خونبار شام را،نغمه شبآهنگ در دل کوچه باغهای خاموش را ، لذت خسته گیهای کارطاقت فرسای روز را، تب تن بیمار عاشق که از عشق معشوق میسوزد،نعمیت پایکوبی شب را،لخند مهتاب از لابلای شاخسارسپیدار بروری انسان را، چهچه ببللان در طبعیت پرصفا را، معنی راز زیبایی نهفته در طبیعت را، لبخند کودک معصوم خانواده راکه هرصبح سزاوار-والیدین است، لذت محبت دوست،رفیق واعضای خانواد ه را غُرش نافرمان دل آسمان را که اشکش را بدامن طبعیت میریزد خاموشی دشتها را که فارغ از تیر اندازی انسانها در سکوت فرو رفته اند وهزاران –هزار نعمیت دست ناخوردیی طبیعت را که هنوز دست هیولای قدرتمندان بدان نرسیده، جای آن دارد که شکر نعمات بداریم مگر اسنان ها آنفدر غافل اند که جذ بتو …بلی بتو ای خانه متروک، تنگ وسیاه بتو می اندیشند، توجه قدرت مندان جهان را بخود جلب گردی……

شرق وغرب ،شمال وجنوب هرگوشه طبیعت این نعمت خداداد فراوان است که بخاطر آرامش انسان ها باید بکار برود، مگرنی …..جذ بتو می اندیشند …تو چه داری که در این دل تنگت همه را چاه داده ای …. برای تو تفاوت بین خائین ،صادق ، دزد، رهزن، دانشمند وغول زنجیری همه یکسان است ؟ آیا از این همه افراد را که در آغوش تنگت می کشی عبرت نمیگیری؟

آیا میدانی که رادمردان وشیر زنان جهان که از عالی ترین صفات برخوردار اند دل سیاه ترا زیارت کرده اند؟

میدانم …بلی میدانم که تو هم بیک مصائب ضرورت داری….. تو هم از سکوت خسته شدی ومیخواهی که آه وفریاد بی گناه و با گناه را داوری کنی .

ای قفص سنگی پنجره هایت را چو ن دل من تنگ ساخته اند

ای قفص ننگین از لابلای سنگ وگلت بوی ادامی زاد میاید

بلی بوی بی گناهی بی گناهان…. بی گناهان چون من در دامن تنگ تو جاگزیده بودند

بوی خون شان وبوی تن آزرده وزخمی شان که از دست ظالمان شلاق خوردند زیرا شبها را دردل تنگ تو سپری کردند تو شاهد عینی تمام شکنجه های شان هستی

ای قفص سنگی طول وعرض ترا اندازه کردند ای کاش به اندازه کوچکی تو با همه محاسبه میشد…. مگر تعداد شلاق واندازه زجر از اندازه حجم تو اضافه تر بوده است.

تو شاهد نفس های واپسین بی گناهان و وشاهد نجوا های شان بودی بی گناهان که به زور وظلم بدامن تو پناه جستند.

تو شاهد آناهی هستی که با بی گناه دامن ترا گرفتند و دوباره ترکت گفتند، گویا به فامیل شان پیوسته اند، مگرنه به فامیل نپیوستند واز تو هم جدا شدند، تو شاهد اخرین نجوا های شان بودی .

مگر ظالمان ترا هیچ وقت تنها نگذاشتند بی گناه دگری بتو پنا ه دادند وگوش تو از ناله دلگیر دگری نوازش یافت، گرچه نجوا ها برای تو یکنواخت گردیده است.

توهم قضاوت کرده نمی توانی که کدامین بی گناه است …..مگر توشاهید این یاد گار ها هستی که همه برایت با خون انگشتان شان ….با زغال برایت یاد گار نوشتند….

هر ظالمی که به قدرت رسید اول بتو فکر کرد و ترا تنها نگذاشت و بتو رفیق وهمدم آورد تا برایت ترانه غم سر کند و ترا مصروف نگهداشت.

زیرا تو یگانه راه نجات ظالمان از اندیشه ترقی خواهان واز عدالت جویان بر بی عدالتی هستی.

توتکیه گاه ظالمان و مونس مظلومان هستی، از تو میخواهم که بی وفا مباش و

مظلو مان را از دامنت مران که به ابدیت می پیوندند.

کابل،عقرب 1357 -ش

خنده نمک زندکیست

ملا نصر الدین برای خریداری به بازار رفت در برگشت به خانه با یک رفیقش برخورد

رفیقش گفت: ملا چه خریدی

ملا گفت : از دست مادر اولادهایم دیوانه شدیم نمیبنی که مثل خر خوده بار کردیم

رفیقش گفت : خر نداری به خرئی نمی ارزی ….اگر خر میداشتی حالا خودت هم سوار خر میشدی

ملا که خانه رفت برای زنش گفت

او زن من مثل خر بار کش هستم مگر به خر نمی ارزم بیا تو هم به پشتم بالا شو که ارزش خر ره پیدا کنم

*******

یک جهان گرد امریکائی در کتابچه یاداشت خواز خوبی ها بدی های مردم دنیا نوشته بود

همه مردم دنیا زرنگ و کلاه باز وفریب کار هستند مگر شریف ترین انسان های روی دنیا مردم افغان اند خیلی مهمان نواز هستند مگر شکر که افغان نیستم با بیگانه هیچ کاری ندارند زیرا انها مصروف کشتن یک دگر خود اند

********

بک خانم اتیالیائی در کمسیون حقوق بین المللی زنان طی راپور ئی چنین گذارش داد به فضل خداوند در تمام مما لک جهان حقوق و ازادی زنان تا اندازئی اعاده گردیده است که از جمله افغانستان در حال حاظر به ردیف اول قرار دارد زیرا حقوق و ازادی زنان افغانستان در خریطه های مرغوب بنام (چادری)انداخته شده تا از تعرض مصوون باشند

********

یک سیاستمدار انگلسی در ستیژ سیاست بین المللی چنین گذارش داد

با کمال تاسیف تمام مردم دنیا مصروف باز سازی کشور های شان بوده و وارد رقابت در تجارت نین المللی گردیده اند و از سیاست دل سیاه ودل سرد شدند صرفآ یگانه کشور که در حال حاظر در نود فیصد بیسوادی بسر میبرند وسیاست را در حالت داغ در جریان نگهداشته اند و اصلآ دل سرد نشدند در جهان مقام اول را حاصل کردند افغانستان است

*****

یک کوه گرد جهانی بعد از موفقیت های بزرگ جهانی اخیرآ به شکست مواجه گردیده وبه خبر نگاران چنین گفت من در طول حیاتم موفقیت های بزرگی داشتم ودر شامخ ترین قلعه ها مرا کسی شکست نداده بود مگر اخیرآ در کوه توره بوره با کوه گردان تفنگدار به شکست مواجه شدم

*****

یک خانم فرانسوی که برنده مسابقه زیبائی گردیده بود روزی در یک قهوه خانه بایک مرد بزرگ افریقائی برخورد مرد با کمال ادب از خانم چنین توصیف کرد

خانم من شما را طرفآ از طریق تلویژیون دیده بودم مگر حالا که مقابلم قرار دارید شما واقعآ زیبا هستید مخصوصآ با تبسم که در لبان نفیس تان بسته به زیبائی ونفسی شما هزار مرتبه افزوده است منمونم که شرف حضور شما را دارم

خانم در جواب گفت : از شما تشکر شما هم مرد کلفتی هستید و با لبخند که در لبان تان است به کلفتی لبان تان هزار مرتبه میافزاید

*******

مردی نزد دکتور رفت دکتور بعد از معینات برایش گفت که برای سکرترم بگوید که تا برایت وقت برگشت را البته بعد از ختم ادویه تان مشخص سازد

سکرتر در کمپیوتر برای پیدا کردن وفت مناسب مصروف شد همینکه فرصت مناسب را برای مریض پیدا کرد با خوشحالی گفت

(اینه برو که یافتم ) مرد با شیندن گو اتاق ترک گفت there you go ) .

خانم بعد از تکمیل یادشت به اطراف خود نگاه کرد مرد غائیب بود در جاده از دنبالش دوید بالایش صدا کرد چرا یاداشت را نگرفته اتاق را ترک کردی باید این یاداشت را باخود داشته باشید که روز دیگر بیاید

مرد گفت

من انگلسی نمیدانم صرفآ میدانم که گو گو است از این بیشتر تحمل نوهین را ندارم

******

یک خانم به داوخانه رفت تا نسخه ادویه خویش را خریداری کند دوا فروش گفت خانم همین حالا ادویه شما در دواخانه ما موجود نیست من دوا شما را فرمایش میدهم فردا برای ما میرسد کدام وفت برای شما مناسب اکه دو باره بیاید

in the morning or in the afternoonفروش گفت) خانم کمی انگلسی بلد بود گفت

good afternoon

یک ملا کلیسا ویک ملا مسجد با هم همسایه بودند ملا کلیسا همه روزه ریشش را منظم میتراشید یک روز ملا مسجد برای ملا کلیسا گفت که ملا باید مصدر صفا وصدق باشد تا دگران از انها پیروی کند

ملا کلیسا گفت برادر من زیادتر از این صفا تر شده نمیتوانم هرروز ریشم را میتراشم

لباس صفا در تن دارم از بس که ریش میتراشم پل ریش قمیت گردیده

ملا مسجد ریشش را با انگشت شانه کرده گفت از دست تو لعنتی تمام مردم پیرو من شدند از من تقلید کرده ریش گذاشته اند درافغانستان اضلآ پل ریش وارد نمیشود

******

زمانیکه اولین ملا کلیسا در جرم بچه بازی دستگیر شد در محکمه چنین اعتراف کرد

خداوند برای هر انسان شهوت داده است چطور کنم که تمام خواهران راهیبه مان (سستر کلیسا )نفس خود را در راه خدا کشته اند در حالیکه خداوند قتل را منع وجذای بزرگی برای ان تعین کررده است بنآ مجبورند از بچه ها کار گرفتم

**********

یک خانم چنی نزد دکتور رفت واز درد معده شکایت کرد دکتور معالج برایش یک عنیک نمره دار را نوشته گفت این را خریداری کنید خانم چنی به دوا خانه رفت

دوا فروش گفت من عنیک فروش نیستم

خانم در حالیکه از درد مینالید فریاد زد من نزد داکتر داخله رفتم پیش داکتر چشم نرفتم بالاخره یک هم وطن خودرا به صفت ترجمان گرفته نزد همان داکتر برگشت

دکتور گفت اگر چشمان خانم تکلیف نمیداشتو دیده میتوانست کثافت ترکاری خوبتر شست وشو میکرد امروز به سنگ معده مبتلا نمیشد با این عنیک خوبتر دیده میتواند

********

یک خانم افریقائی ویک خانم انگلسی در ایستگاه ترن (ریل )مصادف شدند خانم انگلیسی که تازه از اریشگاه امده بود بخاطر محفوظ نگهداشتن موی وآریش خود چتری را حمل میکرد خانم افریقائی دید که باران نمیبارد چرا خانم چتری حمل میکند برایش گفت خانم عجب با این افتاب ضعیف که در وطن تان است زیر سایه بان راه میروی که زیادتر مثل برف سفید شوی ؟

********

در کشور ما بسیاری از مرد ها وزن ها اسم شان با گل پیوسط است وگل را در زبان انگلسی بنام

یاد میکنند وهم چنان آرد را با تفاوت املائی بنام flower

یاد میکنند

خانم هم وطن ما نزد همسایه خود رفته تقاضا کرد که گل اغا دیر کرد وبه خانه نیامده اگر تکلیف نباشد به مرجع کار شوهرم تیلفون کنید

خانم همسایه گفت بسیار خوب چند دفیقه بعد خانم در حالیکه بی صبرانه انتظارشوهر را داشت، زنگ دروازه به صدا در امد خانم گفت آه گل اغا جان چرا دیر کردی وقتیکه در را باز کرد همسایه یک خریطه بزرگ ارد را در پشت در وازه گذاشته بود

سوانیح خورشید نور

در سال 1335 خورشیدی در شهر کابل تولد گردید مکتب ابتدائیه خورا در میرویس هوتکی وثانوی را در لیسه نسوان “میرمنو تولنه ” اکمال نمود او در خانوااده هنر مند تولد نیافته است وهنر را از فامیل به ارث نگرفته است، مگر در راه مبارزه حق بر باطل هنر مند شد وخوب درخشید.

سرگزشت زندگی پر از فراز ونشیب خورشد مانند هزاران زن افغان در سر زمین ماست.

اودانست که بخاطر عدالت خانوادگی واجتماعی مبارزه نماید، استعداد نهفته در باطنش را تبارز دهد.

ازدواج های قبل از وقت در سن “14” سالگی نهال سرسبز جوانی او را بدرخت تنومند و مستحکم مبدل ساخت که هیچ تبر تیز روزگار عقب مانده جامعه وخانواده او را از پا درنیاورد.

زمانیکه پا در خانه بخت نهاد از ادامه تحصیل محروم گردید.

او باید مادر میشد ومثل هزاران مادر دیگر در چهار دیوالی خانه بسر میبرد زمانیکه اولین طفلش بدنیا آمد، متوجه شد که مادر بودند تنها طفل آوردن نیست، مادر باید دارای تحصیل باشد تا در روشنای علم به تربیه سالم اولادش بپردازد، روی آن دلیل از شوهرش تقاضای ادامه تحصیل نمود، شوهرش رضایت نشان داد مگر این خانواده جوان از خود کدام عاید نداشتند ودر درسترخوان خسر “پدرشوهرش” وبا خانواده بزرگ زندگی میکردند.

مخفیانه خود را شامل لیسه نسوان نمود، ادامه تحصیل مخفی نه تنها در باز کردن گره مشکل سهولیت نیاورد بلکه در زندگی تازه و جوان شان گره ها وگور گره ها انداخت.

فامیل شوهرش کاملا مخالف ادامه تحصیل بودند واز هر طریق فشار وارد میکردند تا جلو تحصیل او را بگیرند، ممانعت های روزمره ، فشار های اقتصادی وعدم نگهداری طفلش وغیره پرابلم ها را سد راه توسل خورشید بدامن علم میدانستند.

سرانجام او را از دامنت خانواده بیرون کردندتا از این طریق مانع ادامه تحصیل او شوند، او بایک طفل در حالیکه شوهرش نیز مصروف تحصیل بود بار زندگی خود را بدوش کشد، نا چار دریک رستورانت بعد از وقت مکتب بکار همت گماشت تا مخارج خانواده کوچک سه نفری خود را تکمیل نماید، بعدآ درسال 1353 –ش-در فیلم سیاه موی وجلالی دست بکار هنری زد وهمزمان در رادیو افغانستان در مدیریت درام وداستان پشتو قرارداد کرد واز کار شاقه رستورانت کنار رفت .

زندگی آهسته آهسته رونق گرفت وراه خود را بطرف روشنی باز کرد و دومین فیلم بنام غلام عشق نقش بازی کرد وسومین فیلمش دام مرگ نام داشت، این فیلم برای تنویر اذهان عامه بود زیرا مردم آن زمان بخاطر تداوی بعوض دکتور، زیارت میرفتند واز مرده که خاکش را هم باد برده، تقاضای شفاعت و صحت میکردند در این فیلم تنویری خورشید واقفآ مانند نامش درخشید، در کنار همه مصروفیت ها درس هم میخواند واولاد هم تربیه میکرد مخارج زندگی خانواده کوچک خود را از کار پرثمر اجتماعی، میپرداخت وزمینه را برای تحصیلات عالی شوهرش در پوهنتون کابل مهیا میساخت.

او توانست با مبارزه پیگیر وهمت بازو مسیر زندگی خود را از تاریک های تعصب آلود خانواده نجات بخشد، منحیث یک خانم با درک ورسالتمند از طریق هنر تمثیل نا رسای های اجتماع را برملا سازد وبرای نجات جامعه از بدبختی مخصوصآ نجات “زنان” در کنار دیگر هنرمندان بکار وتلاش فرهنگی ادامه داد.

هنر او بارور تر گردید ونامش سرزبان ها افتاد واز شهرت هنری برخوردار شد، حسادت خانواده که مخالفت ادامه تحصیلش را داشتند نیز قوت گرفت اما چون پسر شان محصل بود ومخارج زندگی را پرداخته نمی توانست، بکار عروس شان ضرورت داشتند مگر با آنهم در اثر تحریکات ومداخلات فامیلی که خصلت اکثر فامیل هاست پسر خویش را تحریک به لت وکوب نمودند وشوهر دست به لت وکوب برد وهمسر عزیزش را که یگانه ممد و اکمال کننده خانواده جوانش بود، اذیت مینمود او موافق بکار وعاید ماناهانه خانمش بود مگر نظر به تحریکات فامیل میگفت در درام ها نقش زن بازی نکند “اینرا هم میدانست که نقش ها را از روی کاغذ میخواند وبس “

زمانیکه تحصیلش را از لیسه نسوان تمام کرد نسبت استعداد وسابقه کار در اداره هنر وادبیات بصفت مامور رسمی تقرر حاصل نمود. هر پیروزی که برایش دست میداد بعوض تشویق ونوازش از سرزنش شوهر وخانواده او برخوردار میگردید.

زمانیکه شوهرش تحصیلات خود را بکمک خانمش از پوهنتون تمام کرد در صف خانواده خویش قرار گرفت وبه ادامه کارخانمش بمخالفت پرداخت و مخالفت ها عمومآ جنبه حسادت وخود خواهی مرد سالاری بود، زیرا افتخارات هنری در جامعه عقب مانده با عث عقده گشایی ها ،بد بنیی ها وانتقادات میگردد.

بجای آن که شوهرش خود را در افتخاراتش شریک بداند، خود را تحقیر شده میپنداشت، اما در محاسبه معاش وحق الزحمه ها دقیق و هوشیار بود.

خورشید با آن همه مشکلات دست از مبارزه برنداشت زیرا روح وروانش از تعصب، حسادات ، غیبت گویی، نا دیده گرفتن خدماتش “بنام زن”، شدیدآ درد حس میگرد وبرای پیدار ساختن دیگر زنان هم وطنش هر چه بیشتر کار فرهنگی واجتماعی خود را تقویت بخشید، در پارچه های تمثیلی برنامه های مختلف رادیو ، در برنامه های مختلف تلویزیون ،”دری وپشتو” ودر فیلم های تلویزیونی وسینمایی حصه گرفت وحتیُ در شرایط دشوار جنگ های داخلی با طفل شیر خوار اش در کارش حاظر بود در حالیکه عدم همکاری برای نگهداری طفل مشترک شان از طرف خانواده شوهر شدیدآ سازمان دهی میگردید تا باشد که سد پیشرفت های هنری او گردند اما او بیدون هیچ نوع خوف وهراس در بیشترین فیلم ها در مرکز وولایات کشور کار کرد ودرجامعه جای گاه هنری خود را پیدا نمود.

بر علاوه چند فیلم فوق الزکر در داخل کشور در فیلم های مانند : جنایتکاران، صبور سرباز، ندامت، سفر، عروس، مردهاره قول است، پرنده های مهاجر، دکندیزوی، کیفر، زمین، فرجام، گناه، فرار، مزرعه سبز، وغیره که اکثرآ در شرایط دشوار جنگ تهیه گردیده است قهرمانانه سهم گرفت.

در سال 1992 میلادی ترک وطن کرد وبه ماسکو اقامت گذید در ماسکو سرد بازهم بکار های شاقه پرداخت تا لقمه نان حلال برای خانواده خویش تهیه نماید ودر کنار کاری های شاقه بکار هنری، “ادامه سریال شیر آغا وشیرین گل” با سایر هنرمندان پرداخت.

او به شاقه ترین کار ها تن داد تا زمینه بیرون رفتن از ماسکو را در یکی از کشور های آروپایی مهیا سازد و اقامت دایمی داشته باشد وتلاش بیرون رفت از ماسکو را فراموش نکرد، اولا شوهرش را بکشور سویدن فرستاد وبعد خودش با همه اولادهایش وارد آن کشور شدند، چون شرایط زندگی هنرمندان در افغانستان در آن زمان خطر حیاتی شمرده میشد و حیات هنرمند برای کشور های مترقی خیلی مطرح بود، در کشور سویدن بخاطر هنرمند بودنش از تابعیت دایمی برخوردار گردیدند این امتیاز شامل حال شوههرش نیز بوده است.

در سویدن دوباره برای تکمیل زبان وارد صحنه تحصیلی گردید، بعد از ختم کورسهای زبان شامل مکتب و کورسهای مسلکی ذیل گردید


Barnskötare – Kinder garden, Project VÄGVAL, Storhusshåll med restaurangsvenska, orienteringskurs för invandrare- Restaurant, Undersköterska- Nurce assistent and Computer course.


ودر پهلوی درس بازهم به معاش سوسیال اتکفاه نکرد وبکار رسمی پرداخت تا در روشنی قانون آن کشور در برابر کار ش از حقوق وامتیارات یک فرد سویدنی مستفید گردد.

با این عمل معقول حسادات دوباره شوهرش تحریک گردید وشوهرش آنچه میدانست این بود که با داشتن تابعیت کشور مترقی باید یک زن دیگر بگیرید واو را بدبخت بسازد که”خواسته مردان زور گو” میباشد وچنان کرد خانم دوم را از افغانستان عروسی نمود وبه اروپا آورد مگر از خشم طبعیت بی خبر بود که آنچه کشت نمود با درو کرد.

خانم اول را که تمام بارمسوولیت فامیلش را سالیان داراز بدوش کشیده بود وتمام زحمات را برخود قبول کرد تا شوهرش تحصیل نماید، چنین پاداش داد. گفته اند “قمیت زر را زرگر داند نه آهنگر”

مگر خورشید با همه بی مروتی شوهر خم بر آبرو نیاورد وشجاعانه رسالت مادری خود را انجام داد وبه تربیه اولاد هایش همت گماشت هر کدام ایشان را تحت سایه وسرپرستی خود قرارداد واکنون از تحصیلات عالی برخوردار گردیدند، صرفآ دو فرزند جوانش تا فعلا مصروف تحصیل در کالج میباشند، ودو فرزند اولی را با افتخار را به جامعه تقدیم نمود.

بار زندگی را بدوش کشید از معاش حلال زندگی آرام و آبرومن برای اولاد هایش تهیه نمود خود وفرزندانش مانند هر تبعه سویدنی از بهترین زندگی وامتیاز قانونی سویدن بر خوردار هستند وبا آرامش به زندگی ادامه میدهند

برخلاف شوهرش که در بازی زندگی دیگران مهارت دارد، در صحنه نبرد به ناکامی مواجه گردید.

خانم دومی با بدست آوردن سند قانونی تابعیت سویدن از شوهر جدا گردید زیر گفته اند که

” چاه کن همیشه در چاست”

خانم خورشید یک هنرمند رسالتمند ، پرتلاش ، زحمت کش ویک مادر مهربان وبا حوصله میباشد، او تنها در ساحه هنری دارای شهرت نبوده بلکه در شمار زنان فداکار کشور نیز شمرده میشود زیرا زنان ما درهر گونه شرایط مسولیت های مادری شان را فراموش نکرده اند.

عروسی گدی


به یقین هر زن ودختر افغان از گدی بازی ایام کودکی خویش زیاد لذت برده اند ونشاد ان خاطره ها را بخاطر دارند، گدی ها زیبا بودند مگر نفس نداشتند زیرا قدرت نفس بدست کیسیست که تمام بشیریت وزنده جان های روی زمین را حیات بخشیده است هر گاه این طلسم بدست بشر میبود که برای تمام جامدات قوه بیان وتحرک میدادند چه جنایات را در قبال میداشت گلثومه

شکر الحمدالله که چنین نیست

مگر با آنهم زمانه تغیر کرده است.

پول وجهالات گدی های جاندار را اسیر میسازد، به تصویر گدی زیبا بنام گلثومه دقت نماید

که چه داستان غم انگیز وتلخ ازخدایان روی زمین دارد.

یک وحشی جنگ سالار پدرش رابقتل رسانید.

شرایط جنگ، عقب مانی جامعه اجازه کار برای مادرش نداد.

مرد خود خواه ومغروری دیگری مادرش را عقد نمود.

چون او از جنس لطیف زن بود بنام نان خور اضافی آن پندک گل را ازساقه اش (مادرش) نا جوانان مردانه قطع و جدا کرد وچون متاع بی ارزش برسربازار بفروش رسانید، هر گاه بچه میبود برای مزدوری شاید پدر اندرش او از خانه نمی راند.

یک مرد خر پول این کودک معصوم را که از دهنش بوی شیر میآمد در بدل پول درعقد پسر سی ساله خود دراورد ودر خدمت خانواده خویش قرارش داد.

گلثومه نازنین که صرفآ چهارمین بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود از عشق، شهوت وتمایل جنسی بی خبر بود، بی خبر ازهمه چیز، در سن وسال گدی بازی خویش قرار داشت.

مگر نمیدانست که جسم نظیف، کوچکش مورد تجاوز قرار میگیرید ومرد سی ساله بنام شوهراو را به پول خریداری نموده است یعنی او زن خانه میشود و در خدمت خانواده چند نفری، مانند برده قرار میگیرد ولت وکوب میگردد شاقه ترین کار که از توان بزرگان بالاتر است انجام میدهد و شب در دهلیزاستراحت میکند بخاطرچی؟ ….. صرفآ بخاطر ” یک لقمه نان”.

ببینید که درسرنوشت این نازنین چه دستهای کثیف بازی نموده است.

انانکه مرتکب چنین جنایت گردیدند کسانی اند که فریاد اسلام ازگلوی کثیف شان برمیآید وهرپنج وقت در صف اول نماز گذاران قرار دارند.

با استفاده از نام مذهب مردم را- اغوا میدارند، تا اعمال غیر انسانی افشا نگردد.

مشکل اصلی نداشتن سواد و ندانستن اساسات علمی مذهب در جامعه است زیرا مذهب بشکل کورکورانه درکشور (90)فیصد بیسواد ما مورد قبول قرارگرفته است و نتیجه چنین میشود.

هر گاه مذهب وسیاست را مورد برسی قراربدهیم مانند دو مایشین کنترولیست که برای اجرای مقاصد شوم یکعده بکار میرود.

توسط آن مردم تحت اداره وکنترول زورمندان جاهل قرار میگیرند ومخصوصآ مردم عوام که از سواد بهرمند نیستند وخدا شناسی از طریق مطالعه علمی تتبع نکردند، صرفآ از زبان آخند های فروخته شده قبول، شستو شوی مغزی میشوند.

سیاست کتب خدایان روی زمین است که بالای مردم تحمیل میگردد بعضآ بنام دموکراسی وبعضآ بنام سوته کراسی مردم را پیش میاندازند وقوانین خود ساخته شان را برای تابعیت مردم از آن به زور در جامعه جاری میسازند مگر در همین قانون د نیایی نیز برای سن وسال ازدواج بشکل نمایشی فقره- ای وجود دارد .

مذهب عقیده شخصی ومربوط به وجدان هرفرداست و پیروی ازکتب آسمانی میباشد که مردم بدان متعقد اند زیرا در همه ادیان، بشر برای هم زیستی مسالمت آمیز، احترام بمقام انسان، عاری از ظلم و تعصب دعوت بعمل امده است، در هرچهار کتاب آسمانی چنین حکم مبنی برعقد نکاح ظالمانه طفل معصموم چهارساله وجوندارد.

ملا ، آخند و مولوی که مرتکب این جنایت گردیده است باید مجازات گردد اما نه ….نمیشوند.

زیرا در تمام کشور ها بخاطر دوام قدرت وادامه اندیشه های قدرت مندان وزروگویان مذهب وسیله دفاع از اعمال غیر انسانی (کشت وکشتار بی گناهان) ، فریب مردم عوام، دوام قدرت دولتی و سیاسی بشکل ماشین کنترول بکار برده شده است.

چنانچه هم اکنون و دوره های قبل در کشور ما چنین بوده است.

این نوع سو استفاده تنها در کشور ما نیست، بلکه در تمام کشور های مترقی و غیر مترقی ازعقاید مردم بخاطر بدست اوردن قدرت سیاسی استفاده گردیده وآنچه خلاف مذهب بوده عمل کرده اند کسب دانش علمی مذهبی در انحصار یکعده استفاده جویان قرار داشته است که با رژیم برسر اقتدار در زد وبند میبا شند.

اما درکشورهای مترقی مردم ازحداقل سواد بر خوردار اند با وجود ممانعت ها سطح دانش مذهبی خود را بلند میبرند تا جلو استفاده ملا واخند را سد گردند، چنانچه در امریکا در سال 2004 میلادی مردم پرده از روی جنایت هم جنس بازی ملا های کلیسا برداشتند.

دولت ها در تقویه اصول علمی واساسی مذهب وعقیده کمال بخرچ نمیدهند زیر از دانش مردم در هراس اند و میخواهند آنچه فرموده ملا ومولوی گماشته شده شان باشد در جامعه تطبیق گردد.

داستان گلثومه، طفل چهار ساله که عروسی گدی نموده است در هیچ کشور وهیچ مذهب چنین نبوده ” یک شهکار افغانی” است، نمونه از هزاران استفاده جوی ازدین مبین اسلام بخاطر پوشاندن عیوب زشت مردان قسی القلب میباشد.

گلثومه تا یازده سالگی که بهترین دوره نشاد کودکان است با زندگی مبارزه نمود.

هرگاه مادر گلثونه دست وپایش با زنجیر سنت عقب مانده بسته نمیبود و اندک آگاهی از دین

مبین اسلام میداشت واز خود دفاع کرده میتوانست ، تن با ازدواج طفل معصومش نمیداد

واز ابتدا طفلش را نظر به مشکل که داشت به هم چون مرجع تسلیم میکرد.

این طفل معصوم نسبت عدم مقاومت جسمی که قادر به اجرای کار های شاقه نبود ، هر روز توسط اعضای فامیل شوهر لت وکوب می گردید، موکننک میشد، با چوب و سیم برق مثل حیوان لت می خورد، وجود نازکش با اشیای فلزی داغ، سوختانده میشد وسرانجام اخطار کشتن از طرف خسرش نسبت مفقودی یک ساعت بند دستی زنانه، او را محبور به فرار از زندان شوهرداری نمود، شب را در زیر یک موتر تکسی در سرک سپری کرد وفراد همان تکسی دریور او را به پولیس ولایت مربوط تسلیم نمود.

گلثومه طی مصاحبه های رادیویی شرح زندگی تلخ خود را به زبان خود بیان کرده است که هر اسنان سنگ دل با شیندن آن به گریه میآید، او فعلا دریک یتیم خانه در ولایت کابل با اندک محبت تحت نظارت کمیسون حقوق بشر بسر میبرد.

فروش زنان ودختران معصوم از جمله میراث شوم ، مرد سالاریست که گلوی زنان و کودکان نازنین ما را می فشارد.

چه خوب است که بخاطر نجات هم چون انسا نهای مظلوم دست بقلم ببریم و واقعیت های تلخ زندگی هزاران زن افغان را بنویسیم تا عبرت برای دیگران گردد، اعمال زشت پدران وشوهران ویا برادران شان افشا و با عث نجات یک انسان شویم.

زنان مظلوم را قبل ازآنکه بدبختی دامن گیر شان گردد نجات بدهیم چنانچه چندی قبل یک مرد افغان در پشاور پاکستان دختر نه ساله اش را در بدل مبلغ پنجصد دالر امریکایی برای مرد شصت ساله بفروش رسانید اما به کمک افراد قلم بدست جنایت آن پدرسنگدل افشا، موضوع به کمسیون حقوق بشر رسید، دخترک نه ساله از ماجرای سرنوشت چون گلثومه چهارساله نجات داده شد.

خواننده عزیز شما را به تماشای فوتو های ذیل که جنایت انسان جاهل را بالای طفل معصوم که مثل اولاد خانواده شان حساب میشد جلب میدارم.

گلثومه با داغ های از جنایت انسان در بدن نازکش

بمناسبت دهمین سالگرد وفات استاد محمد دین ژواک

از انجایکه مقدس ترین وظایف بشری ،ترقی دادن قدرت فهم وادراک وترغیب مردم به دوست داشتن قضلیت است .

احترام به نویسنده واجب میگردد

نویسندگان حقیقی وصدیق کسانی هستند که تاریکی های جهل را از فضای انسانیت می زدایند ، سختی ها وتلخی ها جامعه را با افکار حکیمانه اصلاح میدارند با اندیشه های بدیع وتعبیرات لطیف احساسات پاک را بیدار میسازند ورایت فضیلت را برا فراز اجتماعات به اهتزار در می اوردند .

نویسندگان بزرگ ، جامعه انسانی را از غبار تیره اندوه منزه میسازند ،حوزه ادمیت را بسوی روشنائی علم رهبری می کنند اهل بشر را به نیکی تشویق واز بدی تحذیر میدهند ،دایره افکار بشر را وسعت داده ،برای کسب بزرگی وافتخارات هیجانات سود مند در خوانندگان اثار خویش ایجاد میکنند وخواننده را برفضیلت وکمال رهنمون میشوند .

شاعرکیست

شاعر کسیست که به پایه کمال و،فیضلت علم رسیده است ، روح وروانش عاری از همه غبار اندوه ،کینه وخشنونت گردیده وبه یک کتله نور مبدل گردیده است ابن کتله نور یخبندان اندوه دیگران را ذوب مینماید بخاطر تبخیر غبار آرزدگی ها زلال ترین احساس درونی خود را چون اهنگ زمزمه میکنند خواننده تبخیر از اندوه خودرا در در لطافت کلمات شیرین شعر می بابد شعر احساس وانگیزه درون شاعر است که از نا رضای های جامعه ،بی عدالتی های اجتماعی وعدم تواضوع بشری بریکدیگر است ویا به عباره دیگر احساس وتبخیر درونی شاعر از دیدن مناظر پاک .منزه طبیعت سرچشمه میگیرد وبدیگران انتقال میدهند .

پس نویسند ه وشاعر ،استاد ورهنما افراد صدیق جامعه بشری هستند که خوشبختانه استاد ،علامه محمد دین ژواک یکی از انچمله فرزندان صدیق سر زمین ما بودند

استاد محمد دین ژواک یاران خود را از اشعه نور فضیلت خود در طول زندگانی شان منور ساخته است .

استاد ژواک در طول زندگی فقیرانه مگر با غرور وفضیلت زیست

بنده که افتخار چشیدن نمک سفره ان فقیر مرد بزرگ را داشتم از از اندیشه خلایق ان پدر بزرگوار کسب فیض نموده ام بپاس حرمت ان بزرگ مرد فقط میخواهم ابراز عقیده بنمایم که راه ژواک راه حقیقت ،پهریزگاری ، تواضع وشکسته نفسی بوده است مبارزه پیگیر او از زمان ویش زلمیان تا زمان که دیده از جهان بست با همان صفا وصداقت ادامه داشت راه او صداقت وعشق به انسان واندیشه مترقی بود ایکاش انسان های زیادی از ان جاده صداقت ،اخلاق وفیضلت عبور نمایند.

ژواک علم میارزه برحقش را همیشه در اهتزاز نگهداشت وبخاطر گرامی داشت عقیده خود ،حفظ شرافت ونجابت خود هیچگاه به هیچ آستان سرتسلیم فرود نیاورد مردانه وبا غرور در کاشانه فقیرانه اش زیست وفیضلت ،غرور وپای مردی را به خانواده خود انتقال داد

اکنون استاد ژواک در جمع مانیست مگر شمع های مشتعل شده او در جامعه که از استا د کسب علم کرده اند وپنج ژواک عزیزش را در کنار خویش داریم آنها راه او را تعقیب مینمایند ومایه افتخار جامعه ما میباشند .

روح ژواک شاد باد وماندگانش سرفراز


پرده بکارت

پرده بکارت

(پرده محکومیت زنان)

سهیلا وحدتی : نوشته شما را در سایت وزین زندگی مطالعه کردم به تائید از نوشته شما وبخاطر یاداوری واقعیت های تلخ زندگی زنان چه در کشور افغانستان وچه در سایر کشور های جهانی بنا برتجاوز جنسی بر زنان تحمیل گردیده است باید بازگو بداریم تا حد اقلا توانسته باشیم رنج را که هم جنس های ما از تجاوز جنسی تا اخر عمر متحمل میشوند بگوش جامعه رسانیده باشیم واقعیتهای فروانی در تمام جوامع بشری از این ناحیه وجود دارد که خانم ها از افشای ان نسبت شرمساری فامیل در برابر جامعه در درون خود مخفی میدارند وبا وجدان ترین انسانهای که مورد تجاوز قرارگرفته اند درجامعه بی وجدان ومنفور شناخته شده اند این وظیفه روشنفکران است پرده از روی جنایات بردارند ومردم خود را در رابطه کمک بدارند از زندگی برباد رفته زنان داستان ها وقصه های بنویسند الف : اگر مردی مورد تجاوز قرار میگیرد دختر ی را بنام (بد) برای برای شخص تجاوز شونده مثل اموال معامله میگردد وزنیکه بنام (بد)دران خانه میاید در حالیکه معصوم ترین انسان است تا اخر عمر رنج میبرد .

ب: هرگاه دختری مورد تجاوز قرار میگیرد اولا کسی قضیه را افشا نمی کند واگر افشا هم شود بازهم یکدختر معصوم دیگر در قربانی ان از خانه متجاوز بنام (بد) مثل اموال هدیه داده میشود

روی این معاملات تجارتی که اصلا ننگین ترین عمل باید پنداشته شود بر خلاف جانبین بخاطر انتقام کشیدن از یک دیگر زنان را قربانی اعمال شوم خود میدارند .

امید وارم تا خانم های که از نعمیت سودا برخودار هستند پرده از روی واقعیت ها بردارند تا وحشت نداشتن پرده بکارت به قربانی هم جنسان ما تمام نشود .

از خواهرهم وطن ما که دست خوش عیاشی پدر خانواده گردیده بود تحریر میدارم .

هوای بارانی شهر پراشویب کابل نفس را در درون ستنه ام تنگ میساخت از دل تنگی وغرش باد وباران کنار کلکین به تماشاه رقص درخت های تنومندی که از شدت باد به زمین خم وچم میشدند …ایستادم ابر ها در حرکت شان دوام دادند و هوای اهسته اهسته روشن شده میرفت منتظر بودم تا لباس های را که قبلآ شستوشو کرده بودم به تناب بیاویزم زمان که لبا هارا اویختم شمیم اشناء بدماغم انباشت چشمانم برای در یافت این شمیم راه های دور ودرازی را پیمود وبا دو خط موازی دیده ام دوره های جوانی ودوره های مکتب استقلال وپوهنتون کابل را گز وپل کردم بیادم امد که در دوره های تحصلی من انسانکم بضاعت و مگر خوش سلیقه بودم یک پطلون برنگ کریمی داشتم ویکی برنگ فولادی مگر بخاطر که لباسم از یک نواختی براید همیشه با رفقایم جهت خریداری پیراهن یخن قاق به سرای لیلامی فروشی سر میزدم بیادم امد که این همان شمیم لباس های لیلامی است که دماغم به ان اشناست زیرا وضع اقتصاد ما چندان خوب نبود وپدرم یک مامور دولت بود برای خانواده هفت نفری که دو خواهر وسه برادر بودیم خریدن لباس جدید از توانائی پدرم بعید بود بناء بعضی روز ها همرای رفقایم به سر چارپائی ها ودکان های لیلامی سر گرم میشدم تا به ثلیقهلبا هایم بیافزایم یادم از روزی امد که با دوتن از رفقایم به سرای چندول رفته بودم دکان بدکان وچار پائی به چارپائی سرگرم بودیم به یک دکان داخل شدیم که مالک درک نداشت هر سه ما مصروف پالیدن لباس های مورد ضرورت خویش بودیم من کمی بداخل دکان پیش رفتم که صدای تنفس خفیف شینده میشد گوشهایم مسیر صدا را تشخیص میکردمگر در تاریکی که ازلباسهای کشال شده کوت نبد در عقب دکان سایه افگنده بود کسی را دیده نتوانستم تا اینکه چشمانم در تاریکی عادت کند که یکی از رفقایم صدا کرد (قسیم قسیم اینه این پیراهن برابر جانت است) دیدم که با شیند این صدا مالک دکان از زیر خرمن لباسهای کنج اطاق مثل یک خرس خون خوار بلند شد و باعصبانیت با ما برخورد کرد دو رفیق شله وچگره ئی او را بها ندادند ومن زیر

کا نه کنجکاو مسیر صدابودم اندک بعد یک قرص متهاب از زیر انبار لباس های لیلامی سر بلند کرد و روی چو ماهش را با چادری کهنه ئی پوشانید و به بهانه خرید لباس مصروف شد .

خون در رگ هایم به جوش امد طرف قد وقواره وکنج های دهن نصواری مالک دیدم مات ومبهوت ماندم بالاخره از دکان خارج شدیم در تمام راه گنس وگول بودم ورخسار چون ماه ان دختر مرا به یاد قصه های پدر کلانم انداخت که هروقت از دوی وپری حکایت میکرد .

بعد از دیدن چهره واقعی زندگی/که کثافات ان تحت شعار لطا فت ها وظرافت های زندگی /از دیده ما جوانان مخفی گردیده بود تماشا کردم ومسیر زندگی من برای ابد تغیر خورد زیرا دنیای ناپاک را به چشمان خود دیدم از خودم بدم میامد واز مرد ها بدم میامد هر روز که خود را در اهینه میدیدم تنفر وانرجار در قلبم زیاد میشد اما گره مشکل نا گشوده ماند زیرا نفر ملامت را نمیدانستم .

در انزمان من متعلم لیسه استقلال بودم میدیدم که هم صنفانم بعد از رخصتی جهت

تما شا وازار دختران لیسه عایشه درانی کنار دریای کابل میرفتند ودختران را پرزه باران میکردند اما قفل دلم با هیچ کس باز نمیشد سودائی وگنس وگول از رفیق های خود جدا میشدم طرف خانه میرفتم

اعضای خانواده ما نیز متوجه تغیر عادتم شده بودند به من میگفتند اول نوبت برادر کلانت است بهر صورت چند سال گذشت مگر ان قرص مهتاب را دو باره ندیدم .

در اواخر ماه حوت مادرم مرا برای خرید قیسی خشک به بازار فرستاد تا ان زمان از لذت قیسی خشک چندان اگاهی نداشتم قیسی تازه را میدانستم واز خشک ان خبر نداشتم از مادرم پرسیدم که برای چه قیسی خشک ضرورت دارد

مادرم گفت:

که بخاطر روز نوروز هفت س درست میکند (میوه تر کرده)

مادرم عادت داشت که سالانه یکبار دیگچه / سمنک / نزر بی بی هوا وبی بی مراد وغیره را جشن میگرفت چند روز بعد از نوروز مادرم سمنک انداخت من ازمادرم پرسیدم که در سمنک قیسی ضرورت نیست همه اعضای فامیل بالایم خندیدن که تا دیروز قیسی را نمی شناختی وحالا میخواهی در سمنک قیسی بیاندازیم مادرم با لبخند صمیمی مادرانه گفت برو قسیم جان یک چارک چار مغز برایم بیاور که به عوض قیسی در سمنک می اندازم .

شب سمنک پزی طبق معمول اقارب وخیشاوند ها وهمسایه های ارد میاوردند تا در محفل سمنک پزی حصه بگیرند محفل کاملا زنانه بود دختران دائره میزدند وزنان در دپچه زدند شب را سحر کردند .

صبح زمانیکه من اماده رفتن به پوهنتون شدم دیدم که همه زنان به دور لنگر گرم سمنک دست نیاز برای به مراد رسیدن شان بلند کرده بودند بعد از ختم دعا هر کس در کاسه که شب ارد اورده بودند سمنک پرکردند وطرف خانه شان رفتند درحالیکه دروازه حویلی باز بود دیدم صدای تک تک دروازه بلند شد وخواهرم صدا کرد دروازه باز است ومادرم صدا کرد قیسی جان چرا شب نیامدید مادرت هم نیامد ….

من که این مهتاب چارده را درشب جستجو داشتم درصبح روشن دیدم مهو تماشا صورت زیبایش بودم که به مادرم گفت خاله جان زود تر سمنک مرا بدهید که این صدا مثل بلبل سنگ شکن پرده های گوشم را درید در همین حال خواهرم صدا کرد قسیم سرت ناوقت میشود از صدای خواهرم تکان خوردم وبایسکیل خودرا گرفته طرف پوهنتون رفتم دوباره سوادئی شدم ……

شب از خواهرم پرسیدم که ان قیسی دختر کیست ودر کجا زندگی میکنند ؟

خواهرم گفت چه پرسان میکنی دختر همسایه ماست چند خانه بالاتر زندگی میکنند …مثلکه دلت را برده ؟

گفتم نی ..نی فقط میخواستم بدانم …خواهرم گفت

قیسی در مکتب ستاره همرای من یکجا بود من که به مکتب عالی رفتم او هنوز هم در مکتب ستاره بود اینه من مکتب را تمام کردم وقیسی هنوز هم در صنف هشت ویا نهم است….قیسی مکتب را خوب واساسی میخواند …اه راستی دوسال از من بزرگتر است یعنی که هم سن وسال توست …مگر هوشت باشد که دل نبازی چندان دختر خوب نیست .

چندین سوال دگر هم کردم که خواهرم ترسید وسولاتم را جواب نداد شانه هایش را با قهر بلند انداخت وگفت که دختر مقبول زن میلون نفر است هوشت باشد یک فامیل بد نام هستند .

حس کنجکاوی من زیاد تر شد بالاخره از مادرم پرسیدم مادرم چنین گفت :

پدر قیسی بالای یک دخترخورد هم سن وسال قیسی تجاوز کرد و شمسی دختر بزرگش را در (بد)داده است وان دختر که مورد تجاوز قرار گرفته بود بالای خانمش انباق شد …حالا مرد دوزنه صاحب یک تولی طفل است اقتصاد شان خیلی خراب شده مادر قیسی از دکان داران لیلامی لباس برای اطو کاری میاورد تا یک مشت پول بدست بیاورند …قیسی دخترک خوب اما نمیدانم که چرا شوهر نمی کند وگر نه هم سن وسال خودت است از خاطر پدرش هیچ کس دل نمی کند که از قسیس خواستگاری کند یک چند نفر هم که پیدا شد قیسی رد کرد …..حالا مادرش مریضی سل دارد و قیسی تمام امور خانه را بدوش میکشد ومادر اندرش هم سن وسال قیسی است …چندان در کار خانه بلد نیست

بعداز معلومات مادرم به اصل قضیه پی بردم که این دختر نازنین قربانی دگر بی عدالتی جامعه سنتی ما است …به بی گناهی قیسی تمام سلول های مغزم منفجر شد وان لیلامی فروش با لبان نصوار الودش به چشمم مجسم شد به بی عدالتی اجتماع می اندیشم که ما مرد ها قانون را بر نفع خود عیار کرده ایم کجاست عدالت اجتماعی که از حقوق این فرشته معصوم دفاع کند و به خاطر شرم مردم صدای خود را کشیده نمیتواند شوهر هم گرفته نمیتواند بخاطر که ما مرد ها انقدر از خود گذری نداریم اگر دختری را عروسی کنیم بنابرنداشتن پرده بکارت او را از خانه می کشیم و یا به شکل برده از وی تا اخر عمر استفاده میکنیم .

قیسی بیچاره باید جام زهر را سر بکشد وتا اخر عمر رنج ببرد که پرده بکارت اش از بین رفته است .

چندی بعد مادر قیسی وفات نمود وبعد از ان خانواده قیسی از کوچه علی رضا خان کوچ کردند و رد پای قیسی دو باره از نزدم گم شد.

از پدرم پرسیدم که خانواده قیسی کجا رفتند پدرم گفت ادرس دقیق ندارم میگویند که در کدام کوچه در باغ نواب زندگی میکنند روز ها به سر نوشت مبهم قیسی فکر میکردم ورنج میکشیدم و از ان به بعد فامیل نیز متوجه حالتم گردیدند چون برادر بزرگم عروسی کرده بود وخواهر م که دوسال از من خورد تر بود عروسی کرده بود پدر ومادر برای من سراغ دختران جوان را میگرفتند همه از طرف من رد می شد نا خود اگاه عاشق شده بودم مگر نمیدانستم که این عشق بخاطر مقبولی قیسی است ویا بخاطر بی گناهیش ….بالاخره برای پدرم از واقعیت که رنج میبردم قصه کردم

پدرم با وجود کارمند باسوادبود قهر شد وگفت که تومسوولیت تجاوز دگران را نداری تو چرا قربانی بدهی ؟

هرقدر همرای پدرم استلال کردم جای را نگرفت گفتم ای کاش مرد ها هم پرده بکارت میداشتند تا از نداشتن ان تا اخر عمر رنج میبردند این پرده بکارت نیست یک پرده محکومیت برای زنان است هیچ کس از تجاوز کننده بد گوئی نمی کند زن که مورد تجاوز قرار گرفته محکوم هم است بنازم به این عدالت …..ومهم تر از ان خود زن ها زیاد تر از مردان بالای انسان محکوم قضاوت غیر عادلانه می کند .

فامیل از ترس که من با قیسی عروسی نکنم از هر طرف بالایم فشار میاوردند که برای عروسی اجباری تن بدهم ..اما تلاشها بیهوده بود .

.یکروز همرای یک دوست دوره پوهنتونم برخوردم بعد از احوال پرسی مرا به یک فاحیشه خانه دعوت کرد …از وی پرسیدم که توکه زن داری چرا به فاحیشه خانه میروی ؟

با بی تفاوتی گفت :خانم برای مدت طولانی به خانه پدرش مزار شریف رفته است ؟

با شیندن این حرف بمی در مغزم انفجار گردید که اگر زنت در مزار با کسی اشنا شود چه احساس میکنی ؟

گفت: طلاقش میدهم …هردو باهم دعوا کردیم وخم پیچ کوچه های کهنه شهر کابل را طی کردیم وبه نزدیک یک خا نه رسیدیم رفیقم در را تک تک کرد یک مرد کهن سال در را باز کرد گویا رفیقم را می شناخت من متردد بودم رفیقم دستم را کش کرد زود داخل شو که همسایه ها نبیند ؟

پیر مرد ما را به خانه متروک رهنمائی کرد از رفیقم پرسید که این اقای نو است …

رفیقم گفت بلی این بی عقل تاحال عروسی نکرده وبا هیچ زن عشق نکرده است .

پیر مرد گفت که پول این اقا دوچند میشود ….هردو در اطاق های جداگانه رفتیم …

تمام افکارم پریشان بود ونمی خواستم به این عمل تن بدهم فکر میکردم که شاید با انجام این عمل پرده بکارت خودم از بین میرود …..دیدم که دروازه باز شد ویک خانم امد روی دوشک که نشسته بودم پهلویم دراز کشید من نه خواستم که رویش را ببینم او از من سوال کرد که دفعه اول شما است ؟

گفتم بلی من نمی خواهم …مگر همرای رفیقم اینجا به زور اورده شدم از من پرسید که عروسی کردی ….زن وفرزند داری ؟

گفتم نه …نمی خواهم عروسی کنم

عرق از سر ورویم سر کرد خانم بادست های لطیفش رویم را نوازش داد وگفت پروا ندارد من هم نمی خواهم صرفآ کمی قصه میکنیم بخاطریکه من هم مریض هستم او سرش را بالای زانویم گذاشت وبا انگشتان ظریفش سر وصورتم را نوازش داد وگفت بمرض لاعلاج مبتلا شدم …من بدون که به صورتش بنگرم پرسیدم که مریض هستی چرا این کار را میکنی …گفت مجبورت دارم …به خود جرئت دادم که وبه صورتش نگاه کردم دیدم که گم شده خود را پیدا کرده ام از وحشت چیغ زدم …تو …توقیسی هستی گفت بلی من قسیسی هستم …پرسیدم که چرا این کار را میکنی ……اشک یاس در چشمان اهو مانندش حلقه شد دو باره پرسیدم که چرا این کار را میکنی …میدانی من پشت تو میگشتم میخواستم همرایت عروسی کنم لب خند تلخ روی لبان مقبولش نقش بست و با اه سرد گفت از مرد ها این توقع ….تو میخواهی با یک فاحیشه عروسی کنی چرا زن برایت قات شده …گفتم پشت دگر گپ نگرد من سالهاست که ترا میپا لم مگر اصل جریان را برایم قصه کن که چرا به این کار تن میدهی گفت بالایم تجاوز صورت گرفت وزمانیکه مادرم را از دست دادم تمام امور منزل بدوش من افتاد پدرم دگر توانائی کار را ندارداز مجبوریت دوخواهر کوچکم را به طویانه خیلی گذاف برای مرد های مسن فروخت وحالا پیر شده کار کرده نمیتواند ….

وان زن دگر که با رفیقت دراطاق دگر عشق میکند مادراندر من است …من حالا دو طفل دارم که در کوچه بنام طفل های مادر اندرم معرفی اند … من حالا به مرض (ایدز) مبتلا شده ام اما پدرم مرا مجبور میسازد من که هر مرد را ملاقات میکنم برایش میگویم که مریض هستم بعض ایشان مرد های خوب اند ومگر بعضی ایشان بخاطر که پول میدهند مرا لت وکوب میکنند ……

باشیندن این واقعیت تلخ زار گریستم

پرسیدم که تو به تداوی ضرورت داری ..

گفت غصه نخور گپ از تداوی گزشته است .

چشمانم در نقش های قالین رنگ رفته اطاق کوک شد ……..

بعد از ان همیشه خبر اش را میگرفتم برای نان وادویه اش کمک میکردم روزی خبر مرگش بریم رسید در مراسم جنازه چند نفر بیش نبود زیرا یک فاحیشه از جهان چشم پوشید ….دل هیچ کس نسوخت و چشم هیچ کس نم نزد …فرشته ء که خود خواهی پدر بجای درس وتحصیل به کار شاقه اطوی کاری تن داد ومورد حمله وحشیانه مرد لیلامی فروش فرار گرفت و به فاحیشه تبد یل شد قیسی که مثل خواهر من خواهر تو صدها خواهر دگر هم وطن ما حق تحصیل حق زندگی وحق عشق ومعاشرت داشت

این که او کی بود و چرا دست به فحشا میزد کسی به واقعیت اعتراف نمیکرد مگر حالا بنام یک زن بد کاره شهرت یافته است وتن فروشی بخاطر نان پیدا کردن طفل های پدرش .

اگر داشتن پرده بکارت باعث دامن زدن فحشا گردد و زندگی شرافت مند انسان ها فدای این پرده شود از داشنتش.. ..نداشتنش بهتر است وگر مرد ها هم دارای چنین پرده بکارت میبودند شاید بالای کسی تجاوز نمیکردند

از همان روز تاحال برای ازدواج حاضر نشدم واز خودم نفرت دارم که مرد هستم

بقلم ماریا دارو تحریر شد