اشک و لبخند

اشک ولبخند

عایشه با دو چهره متفاوت

حقایق تکان دهننده حاوی خشنوت نسبت به زنان را درهمه جا میتوان مشاهد کرد مگر نیازکنونی ما اینست که در باره سرنوشت کودکان وطن باید بیاندیشیم. زیرا تعصب جنسیت از آوارن کودکی بردختران کشورما مسلط است.
قاچاق، حمل ونقل مواد مخدرواسلحه ازعمده ترین منابع تامین کننده ودرآمد بزرگ جنائی بشمارمیرود، بدبختانه از وجود کودکان ذکور واناث کشور ما توسط تجاران آن مواد تامین میگردد.
زنان صرف نظرازوابستگیهای طبقاتی، عقایدمذهبی، رنگ پوست ونژاد متحمل درد، رنج وخشونت ازطرف مردان خانواده وهمسران شان قرارمیگیرند با تاسف بیشترین موارد خشونت علیه زنان ودختران جدی تلقی نمیگردد و شکل خیلی طبعیی برای صلح وبرقرار نمودن کشیدگی های قومی ونزاع خانوادگی مورد معامله قرار میگیرند.
خشونت علیه زنان ابعاد گسترده در سرزمین افغانستان دارد که اکثریت خشونت ها به هدف جریحه دار نمودن احساسات زن به شکل تهدید، برای بی ارزش جلوه دادن حیثیت زنان میباشد. تجاوز حتا در دایره ازدواج ها درافغانستان خیلی طبعی پنداشته میشود، در این راستا حتا فامیل زن ویا دختر بخاطر حفظ حیثیت ووقار خانواده گی، دخترا شان را مورد نکوهیش قرارمیدهند ازمدد رسانی با ایشان صرف نظر میدارند، حتا پدران نیزغیر مستقیم در تهدید دختران شان پرداخته که در حقیقت همکار با ظالم بوده نه برای نجات شخص مظلوم.
مثال این نوع برخوردها راعلیه کودکان و زنان افغان درچند سطر بعد مطالعه میدارید.
قرار راپورخبرنگاربی بی سی بنابرسنت پوسیده وغیر تحمل انسانی که تا اکنون درافغانستان مروج است دراثرکشت وخون که بین دو فامیل رخ داده بود، کاکای عایشه فرد ازخانواده که بعداً خانواده شوهرعایشه منصوب شد، به قتل رسانید. با پیروی از فرهنگ سنتی عایشه دوازه ساله و خواهرش کوچکش ازطرف کاکا وپدرش به پرداخت خون بهای مقتول “بد” معامله گردیدند. این فرهنگ نا میمون در قرن بسیت ویک هنوزهم در افغانستان مروج است، با پیروی آن فرهنگ عقب مانده دو دسته گل نو شگفته که هنوزشبنم سحرآنها راازخواب طفلی بیدارنکرده بود، بیرحمانه ازساقه اش” مادر” جدا وبرای دشمن فامیل، برای یک مرد که معلوم نیست چه انسان خواهد بود، چه سن وسال خواهد داشت، به یک طالب که در زندگی مخفی بسرمیبرد، تقدیم کردند، تا خون ریخته مقتول به بهای عمردو انسان بهشتی شستوشو گردد.
هرزمانیکه به رسانه های بیرون مرزی مینگرم ازپیشرفت زنان جهان درعرصه های مختلف لذت میبرم اما ازنگاه کردن به اخبارمربوط به افغانستان واقعاٌ وحشت دارم، شاید این حالت رااکثر مردم بااحساس ما نیزداشته باشند. زنان افغانستان درقرن بیست ویک هنوز هم مانند برده مورد استفاده ومعامله قراردارند. عقب ماندگی فرهنگ سنتی دست وپای شان را بسته وعاملین آن سنت عقب مانده، چهره وحشتناک ازمردم افغانستان را درجهان ارایه میدارند.
فرهنگ درمنعی حقیقی معرفت آداب واخلاق هرسرزمین میباشد، فرهنگ وطن کهن ما تنها فرهنگ فرسوده سنتی نیست اما بدبختانه که مرض مهلک سنتی مانند سرطان درکشور لاعلاج مینماید، ستم مرد سالاری وابسته به همین فرهنگ است، لذا پیوسته بدان عمل میگردد.
” آیا زنان آن سرزمین ازسنگ اند؟”
ستم گران بعضاٌ آنقدرمجذوب اعمال غیر انسانی خویش هستند که حتا درموقع عبادت خود را درحضورخدا قرارمیدهند مگراز سزا گفتن وخشم وظلم بردیگران لب به ندامت نمیگشایند وعفو تقصیرنمیخواهند.
غروردررگ رگ وجود شان حکم میکند وجزوجدان شان گردیده است. خصلت انسانی شان را زیرفشارخشم وخشونت قرارداده وازانسانیت منحرف و حیوان دوپا را تمثیل مینمایند.
آیا انسان های دنیا ازما فرق دارد؟… چرا چنین بی ترحم ونا بخشندگارهستیم ؟.
شوهرنام نهاد عایشه سلاح بردوش علیه دشمن داخلی وخارجی میجنگد، چه شهکاری تاریخی از خود بجا گذاشت که گوش وبینی زن “ناموس” خویش را در سطح بین المللی برید واین عمل زشت وغیر انسانی او با عث سر افگندی تمام افغانان عزیزگردید. دربرابرخشنوت که او برعایشه روا داشت، افراد اجنبی ترحم مینمایند، اشک هایش را به لبخند مبدل میسازدند وگوش وبنی بریده اش را پیوند میدهند. این پیوند شاید قلب عایشه را با انسانهای با ترحم دردنیا وصل نماید. وای برتو ای مرد نا مرد که همسرت را درسطح جهان گوش وبنی بریدی وبخود میبالی، این عمل زشتت را غیرت مینامی . مگرنمیدانی که جهالت غیرت نیست. غیرت دیگری هم بنام ترحم وجود دارد.

درمورد دکتور اناهیتا راتب زاد

غریب غربت غرب
در هفتادو نه سالگی اناهیتا راتب زاد

داکتر خاکستر

با عصای چوبی در اطاق قدم میزند و با گیسوانی سپید در مقابل تلویزیون می ایستد و به اخبار افغانستان، به تصویر هزاران زن و کودک مینگرد.”۱”.
آشنایی دارم فر هیخته، که رفته بود به دیدار داکتر راتب زاد،میگفت بیمار بود و خوابیده در بیمارستان،و دیده بود که کتاب میخواند و هنوز چنان است که بود :حمال امانت دار اعتقادات و اما باشوریدگی بسا کمتر از گذشته و یکمقدار هم وسواس و شکیکه های دوران بزرگ سالی و رنج غربت و دستان خالی و هزار مشکل دیگر. سالهاست که او، از زندگی سیاسی، پا پس کشیده است و درغربت آلمان،زندگی میکند. باری در جواب دوستی که پرسیده بود” رفیق آناهیتا، چرا در این غربت غرب در درمجالس نمی آیید؟ پاسخ داده بود :بسیار دوست دارم بیایم،اما وضع مالی ام اجازه سوار شدن به تاکسی را نمی دهد و وضع جسمی ام اجازه سوار شدن به سرویس را “۲” بی تاخیر با خودم گفتم : حال که تگ و تب شعار سر دادن و عصبیت ها و هیجانات فرو کشیده است ،چرا نابودن و ناشدن باز شناسی دگر باره ای او را،از دست دهم ؟ چه باک ازشیفتگانش که برنجند اگر بسان دگران، به ستایش بی آمیزش با او نپردازم و و به ناگفته ها بپردازم ؟

•••••

او در “گل دره” شمالی زاده شده است [۱۹۳۳]. پدر او “احمد راتب باقی ” از شیفتگان شاه امان الله، پس ازبه نشر سپردن سیزده شماره هفته نامه ” نسیم سحر ” به زندان نخست وزیر شاه زیست گاه ما، محمدهاشم افتاد و در همانجا ناپدید شد. پخش دست نویس یک شبنامه [زیر نام شغال بریتانیایی ] ظاهرا به مرگ او انجامید. او از خود دو فرزند بر جا گذاشت، اناهیتا و احمد جواد که هر دو با حمایت ماما ی بوت دوز پیشه و عیار شان، بزرگ شدند و با عسرت و حسرت بسیار. حاصل ازدواج راتب زاد با داکتر کرام الدین کاکر، وصلتی که سرانجام به گسست انجامید، سه فرزند است : جمیله ناهید، از بلند پایگان حزب و فعال حقوق زنان [خانم محمود بریالی از رهبران پرنقش نسل دوم حزب ] که در نتیجه انفجار راکت مخالفان دولت، توانایی جسمی اش را از دست داد و باچوکی عرابه دار، در غربت المان روزگار بسر میبرد، کنشکا کاکر، که آموزش دیده بلغاریاست و هرگز رخ به سیاست نکرد و” عبدالله کاکر ” فرزند دوم او، که در یک دانشگاه امریکایی، با عنوان پروفیسور، سمت استادی دارد.

اسناد تازه بیرون شده از آرشیف ک.گ.ب، نشان میدهد که همسر راتب زاد، داکتر کرام الدین کاکر، جز افرادی بوده است که در سالهای شصت میلادی در خدمت آن سازمان قرار داشته است. راتب زاد درس خوانده ی لیسه ملالی است [۱۹۵۷] در شیکاگو دو سال درس نرسنگ خوانده و در دانشسرای قابلگی کابل، سمت استادی یابیده است، که بعد تر توانست دانشکده طب کابل را به اتمام برساند.[۱۹۶۳] او به نوعی با خانواده شاه امان الله، پیوند خانوادگی دارد. نبشته اند که ملکه ثریا ذحتر محمود طرزی، خانم شاه امان الله، ظاهرا با او در قرابت بوده است[با خانواده طرزی] او دو بار به وزارت رسید و سیزده سال عضویت کمیته مرکزی و پنج سال عضویت دفتر سیاسی حزب را بر عهده داشت. وزرات های صحت عامه، تحصیلات عالی واطلاعات و فرهنگ عرصه کاری او را در دفتر سیاسی تشکیل میداد. با شگفتی تمام در یابیدم مخالفان بی شمار حزب خلق برغم معمول، بجز یک مورد [ سازمان راوا / مینا کشور کمال ] هرگز زبان به زشتی نمایی او نگشوده اند و دست به زشت تصویری او نگشتانده اند. راتب زاد را سازمانده بی بدیلی در میان زنان وصف کرده اند و اما هیچگاهی سخنران بر جسته نشمرده اند و یا لااقل من به چنین حملی، بر نخورده ام. او در سالهای حاکمیت، هیچگاهی موفق نشد از خود نگاره ای ماندگاری از یک شخصیت آزاده ای سیاسی بر جا گذارد واما پیش از هفتم ثور چهره آشنایی از یک فعال اجتماعی را میتوان به آسانی در او یابید. از راتب زاد چند نوشته در هفته نامه ” خلق ” و نیز ” پرچم ” به چاپ رسیده است و بیشتر در زمینه نابرابری حقوق زنان و نیز مسایلی در باب صحت.

یک فیمینست یا یک مبازر همردیف مردان در برابر قدرت قاهر ؟

میگویند که، کشف “داکتر راتب زاد” و دخل او در سیاست،بر میگردد به ببرک کارمل. در سالهای سیزده چهل و دو و یا چهل و سه، ببرک کارمل به طبعیت دگر خواهانه و نیز ظرفیت سنت شکنی و گرانبارگی اندیشوی او، در جامعه بسته آنزمانی، پی برد و به اعتفادات او در رد تیوری ” تفاوت فطری زن و مرد ” قانع گشت یا که قانع گشته بود.اینکه به مارکسیسم پی برده بود یا بعدا پی برد،که صورت جز است،پیدا نیست، و در هیچ سند چاپی هم،نشانی از واژه فمینیسم به چشم نمی آید.و این جای شگفتی نیست.واژه فمینیسم،زمان طلبید تا در جامعه روشنفکران ما، راه بگشاید.بر غم پنداشت عموم،نیم رخ ” فمینیستی ” او در پهلوی نیم رخ سیاسی او پر رنگ تر است. میگویند حضور او در دفتر سیاسی حزب،به عنوان نماینده زنان پذیرفته گشته بود، تا آنکه ریس جمهور نجیب الله، در برابری با ببرک کارمل، او را به باز نشستگی فرستاد.او هرگز نتوانست درقحاع الامر جنگ، راه حلی برای زنان پیش رو نهد.شاخ و بر گ جنگ، فرصت و مهلت مصلحت را از دست ربوده بود و طبیعتا کمتر برای زنان.

از راتب زا د تا قوماندان فیروزه
پس ازموسسه عالی نسوان که خانم ” زینب ” خواهر شاه امان الله پی نهاد [ ۱۹۴۳/ بعد ها با نام دمیرمنه ټولنه ] این ” سازمان دموکراتیک زنان” بود که در بیرون از گستره دولت، پایه گذاری شد و سازمان ” راوا ” پس ار هفتم ثور به عنوان دومین سازمان غیر دولتی سیاسی زنان مسجل گردیده است که مینا کشور کمال آنر در حاشیه سازمان مترقی جوانان ( مغروف به شعله ای ها ) پی افگند.بی درنگ باید پرسید : سوا از خاستگاه زمان،آیا درست است که سازمان دموکراتیک زنان به ابتکار داکتر راتب زاد به وجود آمده است ؟
و یا که تصمیم دفتر سیاسی کاملا مردانه حزب خلق، رای به ایجاد آن داد و راتب زاد را مجری آن برگزیدند؟
در گفت و شنود با فعالان نسل دوم سازمان، به زودی برایم نمایان گشت که،داکترراتب زاد در همسویی با زنان روشنگر و سرشناس چون ثريا، مومنه بصير، جميله، سارا و كبرا و چند تنی دیگر،سازمان زنان را در بیرون از ساختار حزب بنا نهادند و نه در درون حزب. و اما درست یکسال پس از ایجاد آن بود که،مواضع و یا که دیه سازمان با سیاست های حزب هم خوانی و همسویی و نزدیکی یابید و زمینه ها، بگونه ی فراهم گردید که سازمان، در کنار حزب به کار بپردازد تا بصورت آزاد. ظاهرا پیوستن راتب زاد به حزب دموکراتیک خلق افغانستان سبب شد، بسیاری از زنان که در تهدابگذاری سازمان با او،گام های موازی برداشته بودند،از او ببرند.
دوستی از بلند بایگان حزب، ضمن ایملی برایم نگاشته است :”سازمان زنان با دورنمایه یک تنظیم اجتماعی، مورد نظر راتب زاد بوده است نه چنانیکه، نیت گنگ هسته رهبری میپنداشت به عنوان یک سازمان فرعی در جنب حزب، و رفیق مادر را [داکتر راتب زاد را همردیفان حزبی او با همین نام یاد میکنند ] به نحوی قانع کردند و یا خود بدین اعتقاد رسیده بود که در درون حزب و با امکانات تشکیلاتی و آراستگی درونی آن،میتواند به گونه بایسته،در بسیج زنان بکوشد”.
اما سازمان زنان پس از هفتم ثور بود که، بیشتر به یک نهاد حزبی و دولتی مبدل شد و از حیث کار و عمل نتوانست، ماهیت اجتماعی خود را حفط کند و بیشتر به یک بنگاه دولتی شباهت پیدا کرد تا تجمع گاه خودکار زنان.و در انجام همان موسسه نسوان خانم زینب [ خواهر شاه امان الله و بنیان گذار آن ] و سازمان دموکراتیک زنان، سنگ بنای همین وزارت امور زنان در دولت کرزی گشت که کماکان همان نقش تزیینی را به عهده دارد و با قدرت اجرایی محدود عمل میکند.
ریس جمهور نجیب الله جای همیشگی او را در سازمان زنان، به خانم فیروزه سپرد[۱۳۶۶]،یک مدافع مسلح دولتی، که مایه اندکی از نوشتن وخواندن داشت و با دفاع از دهکده خود در برابر مجاهدین، نام آور گشته بود.پاکیزه کردن حساب ریس جمهور نجیب الله با ببرک کارمل،بدین گونه به زدودن نقش لااقل رسمی او در سازمانی که برایش رنج ها برده بود، انجامید.

در پارلمان

راتب زاد همراه با رقیه حبیب [ ابوبکر ]، معصومه عصمتی و خدیجه احراری [ چهار زن برنده در انتخابات پارلمان ۱۹۶۵ ] توانست به دوره دوازدهم پارلمان راه بیابد.در چهار ضلعی فرکسیون چپ پارلمان،رنگ برجسته ی او در پهلوی ببرک کارمل،نوراحمد نور و فیضان، نمادین تر مینمایید. رفتار ” رقیه ابوبکر” ببیشتر به عنوان یک عامل دربار برجسته گردیده است تا یک کاندید مستقل.نوشته اند که سید فاسم رشتیا وزیر مالیه و از مصاحبان دوران جوانی شاه،خواهرش رقیه ابوبکر [ حبیب ] را، به اشاره دربار،در برابر داکتر راتب زاد، علم کرده بود تا حضور او را کم رنگ کند. کارکرد های پارلمانی معصومه عصمتی،بیشتر به تسجیل و مهر سهم زنان و برابر نمایی آن در جامعه مردانه با تکیه بر داده های اسلامی،نمادین گردیده است و امانقش راتب زاد را در آن سالها،بیشتر به عنوان نماینده یک حزب مارکسیستی پنداشته اند تا یک فمینیست که جای درنگ و نیک نگریستن دارد. و شگفتا که همین” عصمتی” در سالهای حاکمیت حزب، درکرسی داکتر راتب زاد تکیه زد، به عنوان وزیر تعلیم و تربیه و ریس جمهور داکتر نجیب الله، ظاهر این انتخاب را با سهم دهی غیر حزبی ها در دولت، توجیه کرد و اما پیدا بود که در پس این انتخاب،مبارزه قدرت در درون حزب، که عملا به سه دستگی دچار گشته بود،نقش بازی میکرد.[خلقی ها،حامیان ببرک کارمل و همسو نگران داکتر نجیب ] و در جریان انتخابات پارلمان در کارته چهار شهر کابل بود که به تحریک مولوی محمد نبی محمدی،بر او تاختند و گذرش به بیمارستان کشید. جسارت او در آنزمان، برای شماری از زنان،نمادین گشت و به نوعی انگیزه جذاب مبدل گشت. تارک تلاش های سیاسی او را،مبارزات پارلمانی و بسیج زنان در پیش از هفتم ثور میپندارند، نه در دوران حاکمیت حزب.

درهمسویی با ببرک کارمل

داکتر راتب زاد هیچگاهی نخواست و یا که نتوانست از حیطه اتموسفیر سیاسی ببرک کارمل،بیرون گام نهد و فاصله و همبری افگند.نخست در سالهای قبل از قدرت گیری و بعد در موضیعگیری بر علیه تره کی / امین و بعد ها در تقابل با داکتر نجیب الله، گاهیکه همسویی با محمود بریالی را پذیرفت.[برادر ببرک کارمل که موفق شد اکثریت چهره های برجسته را در برابر ریس جمهور بسیج نماید.]
در اجماع ” مرد محور” حزب دموکراتیک خلق افغانستان،ناگفته پیداست که تصمیم گیرندگان محوری و خط فلکی، مرد ها بوده اند ونه زنان.حضور شگفتی آور راتب زاد درآن اجماع مردانه، یک بدعت و رسم و آهین نو تلقی میشد.حضور یک فمینست مارکس باور، در جمع رهبری یک سازمان سیاسی مردانه،هرچند نمادین تلقی میشد و اما همین نمادینه گی نفس رویداد،به عنوان یک مشخصه، راتب زاد را نام آور و زبانزاد روزگار کرد..گسستن از سنت ها، کمترین زیانش، زبان تلخ عوام است، که آنرا به جان خرید و از جان مایه گذاشت، از ۱۹۷۹ تا سال ۱۹۸۵ راتب زاد در دفتر سیاسی حضور داشت و در حمایت متداوم ببرک کارمل بود. مشعر و اگاه کننده نمایه مینماید که،حضور او در سالهای پیش از حاکمیت پر رنگتر جلوه میکند تا در سالهای حاکمیت،که عملا جنگ،حزب را در دورن دولت سوق داد و با اجبار راند و سارمان زنان بیشتر به یک بازوی سیاسی دولت تک حزبی مبدل گردید تا به عنوان یک سازمان اجتماعی،که ظاهرا باید چنان میبود.هر تغیری کوچک و یا بزرگ در درون حزب،یک ” تغیر منشعب مردانه ” بوده است و داکتر راتب زاد در تبعات آن، رفتار پیشه کرده است. اگر با احتیاط ذکر کنم، داکتر راتب زاد پس از هفتم ثور چنان که شایع است یک فعال سیاسی نبوده است و نقش او را تزیینی دسته میکنند، شاهد مدعا مگر سکوت ممتد و رفتار خموشانه او نبوده است ؟ میگویند اما، در پی ارزش افزایی قدرت زنان در درون حزب و دولت، معتمم دلسوخته ی بوده است و بار ها با این و آن، روی این مسله، درگیر گشته است. و این را آسان گیری نپندارید.

پیرنگی از مارکسیسم و فمینیسم ؟

شاخه روشنفکری مجاهدین در مورد او سکوت کرده اند واگر اشاره ی اندکی در کار بوده است، او را صاف و ساده مارکسیست تصویر کرده اند و اما زنان همسو نگر با او، تصویری یک فمنیست از او بر میکشند. مارکسیست ها هیچگاهی فمینیسم را با مفهوم اولیه آن، در درون مارکسیزم نپذیرفتند. باور مسلط مارکسیست همین بود که، برابری زن و مرد را در چهار اندام اجتماع، با مارکسیزم قابل تفسیر است و فمینیسم را یک باور بیشتر زایینده بحران و آشفتگی و ظاهر حالت سرمایه داری در اروپای غربی میشمردند.
وقتی سیاست مردانه بود، و زنان در آن سالها،تنها در پیرامون دربار بسیار مردانه شاه،دست به گشایش و اعمار میزدند،نقش یگانه ی سیاسی او در حزب،فرصتی بوده بسا ناب که آنرا باید به نحوی در خدمت باز نمایی جضور زنان درمیآورد که به آن توفیق یابید، هر چند نه در تطابق به آنچه برنامه سازمان رهنمود داده بود.نوسان میان یک فونکسیونر حزبی و مددگار اجتماعی زنان،نقشی بود که راتب زاد ضمان داشت. نقش بود دشوار و اما یک فرصت ناب.
هر چه که بود یا نبود، نام او با تاریخ سرشته گشته است. با هفتادو نه سال تجربه، در غربت غریب غرب، تکیه به بالشت کرده است و نفس میکشد. چقدر دلم میخواهد درب گفت و شنود با او باز شود و یکی از نادر نقش های او را در هفتاده و نه سالگی، دوباره بیبینیم : ناگفته های او را از انچه اتفاق افتاد و از آنچه نباید اتفاق می افتاد.
نمی توانم زیاد بنشینم، نمی توانم به دیوان تکیه کنم. هربار که بر زمین می نشینم و تکیه بر پُشتی می زنم، صدها مجاهد و طالب با آن چوب‌‌های دراز که بر سر زنان می کوبند در مقابل چشمانم جان می گیرند. ”در گفت و شنود با محققی.

آویزه ها و رویکرد ها :

ـــ مهربانم احمد شاه قادری را سپاسمندم که با یادآوری از دیدارش با داکتر راتب زاد، انگیزه این نبشته شد.
ـــ شماره ۱و ۲:نبشته ی از ابوالفضل محققی در باب داکتر راتب زاد.
ـــ دو بزرگواری را سپاسمندم که مددگارم شدند و نمیخواهند نام شان برده شود. هردو در کمیته مرکزی حزب، با داکتر راتب زاد همکار بوده اند.
Anahita Ratebzad Munzinger-Archiv
ــــ اناهیتا ناهید راتب زاد / ق.فضلی / اصالت
ـــ نجیبه هوتکی از فعالان حقوق زنان در اروپا، و داکتر حمیدالله مفید را سپاسگذارم که در باز نویسی داده های تاریخی مددگارم شدند.
و در اخیرباز نویسی گزارش آقای “اليوت” از کارمندان سفارت امریکا در کابل را،خالی از دلچسپی نمیبینم:
[اسناد لانه جاسوسی، شمارۀ ٢٩، افغانستان (١) : تاريخ ۳ می ١٩٧٨ / اطلاعات بيوگرافی دربارۀ کابينۀ افغانستان / دکتر آناهيتا راتب‌زاد”دکتر آناهيتا راتبزاد، وزير امور اجتماعی، در حدود سال ١٩٢٩ در کابل متولد شد. او در سال‌های ١٩۵١-١٩۵٣ در مدرسۀ نرسها در شيکاگو و مدرسۀ پژشکی در دانشگاه کابل حضور داشت. در حدود سال ١٩٦٠ عاشق ببرک کارمل شد و وقتی برای پارلمان در سال ١٩٦٧ انتخاب شد، با کارمل و نور احمد همکاری می‌کرد. “نور” به‌عنوان يکی از اعضای “اتحاد سه‌گانه کمونيستها در پارلمان” بود. گزارش شده که در سال ١٩٧٣ آناهيتا در کميتۀ مرکزی حزب پرچم بوده است.”

متن نگاره سفارت آمریکا را میتوان چنین اصلاح کرد : داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۲۹ بلکه در سال ۱۹۳۳ تولد گردیده استز داکتر راتب زاد نه در سال ۱۹۶۷ بلکه در سال۱۹۶۵ به پارلمان راه یابید داکتر راتب زاد نه سال ۱۹۷۳ بلکه از سال ۱۹۷۷ در کمیته مرکزی عصویت یابیده استز داکتر راتب زاد بنا به گواهی آکاهان همین عرصه،همکار خوب و اگر دقیقتر بگویم پیرو ببرک کارمل بوده است نه عاشق او.الیوت اتکا به آوازه ها کرده است و دقیق نیست. ذکر تاریخ ۱۹۶۰بسا جالب است،گاهیکه ببرک کارمل با داکتر راتب زاد آشنا نبوده است. و راتب زاد در شاخه پرچم حزب بوده است نه در حزب پرچم
در دانش نامه آریانا به یک اشتباه برخوردم که ذکر میکنم :
ـــ دانشنامه : احمد راتب در سال ۱۹۳۱ از افغانستان تبعید گرديد و در سال ۱۹۳۳ در تبعید درگذشت. احمد راتب نه در تبعید بلکه در زندان در گذشته است.

بر گرفته شده از سایت کابل ناته

معرفی شاعر نامور افغان “عایشه درانی “

عایشه درانی یکی ازلیسه های فوق العاده با شهرت شهر کابل بشمارمی رفت. نام آن لیسه را به ارج گذاری شاعرمعروف افغان که درنیمه دوم قرن دوازدهم می زیست، مسماء کرده بودند.
عایشه دختریعقوب علی ازقوم بارکزایی بود، درشهرکابل تولد شده بود. اویک برادربنام عمرخان که مانند پدرش وظیفه توپچی باشی داشت، داشت.
پدرش یعقوب علی وظیفه توپچی باشی، دردوره پادشاهی احمدشاه بابا درانی “ابدالی ها” داشت. درسه بارلشکرکشی های احمد شاه بابا به هند درجنگ سهم گرفته بود.
عایشه درسن هجده سالگی باعبدالصمد درانی محمود زی ازدواج کرد. یک پسربنام فیض طلب بدنیا آورد. پسرش نیزدرعهد تمیورشاه فرزند احمد شاه بابا درانی، توپچی باشی بود. فیض طلب دردوره دوم پادشاهی محمود سدوزی درجنگ کشمیر”سال 1227″ هجری به عمر 25 سالگی کشته شد.
مرگ پسرجوانش عایشه را گوشه نشین ساخت وتا ختم حیات، اشعارفراوان درسوگ فرزندش سرود.
عایشه در دور پادشاهی خاندان درانی درسن بیست سالگی”بعد از دو سال ازدواجش” به سرودن شعرآغازکرد. آن خانم بافضلیت افغان ازطبعیت شدیدآ لذت میبرد ودر وصف شفق کابل درحضورتیمورشاه درانی چنین سرود:
شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون
مگرخورشید را کشتن که دارد دامن پرخون
ازطرف تیمورشاه مورد تقدیرونوازش قرارگرفت. عایشه بعد ازشهادت پسرش دیوان اشعارش را تکمیل نمود. اشعارش بیانگرحالات روحی وتمثیل اززندگی اوراداشت. درایام جوانی اشعاروغزلیاتش کاملا شاد ولذت بخش بود. در نیمه عمر اشعارش جنگها ولشکرکشی های خاندان درانی احتوا و بیان میکرد. بدبختانه دراخیرعمر به تلخ کامی زیست. تمام اشعار وسروده هایش درباره پسرجوان”25″ ساله شهیدش سروده شد.
آن مادرداغدیده بر روز پنجشنبه بتاریخ 26 ماه رجب سال 1232 هجری درقریه اونچی چهار دهی کابل روح ازقالب جسم آزاد کرد.
تاریخ دقیق تولد این شاعرگرانمایه، زن فاضل ودانشمند ومادرداغدید معلوم نیست. مگردانشمندان عمراورااز ورای اشعارش حدود 96 سال تخمین کرده اند. عایشه پس ازشهادت پسرجوانش، کلام شیرین شعرش، تلخ شد.
دیوان اوبه امر امیرعبدالرحمن خان درمطبعه سلطنتی طبع گردید.
نجاتم ده زغم های زمانه = به لطف خویش ای شاه یگانه
چه گویم ازفضای آسمانی= فتادم درمحیط بی کرانه

نقد ادبی در باره کتاب “پابرهنه باز گشت”بقلم استاد ثنا

رومان ” پا برهنه باز گشت ”
محمد اسحاق ” ثنا ”
ریچموند ، بی سی اکتوبر ۲۰۱۰

بنابر لطف و مهربانى همشيرهٴ گرامى و عزيزم خانم ماريا دارو نويسندهٴ پر تلاش رومان ” پا برهنه باز گشت ” که براى من فرستاده بودند افتخار حاصل کردم که آن کتاب زيبا را مطالعه نمايم . لازم ميدانم که سپاس بيکران خود را به ايشان ابراز نمايم.
رومان ” پا برهنه باز گشت ” که حاوى ٣۶۵ صفحه است با پشتى زيبا اقبال چاپ يافته در حقيقت قصهٴ دل هر باشندهٴ کابل و هر فرد وطندوست افغانستان ميباشد که وحشت و مصيبت جنگ ر ا تجربه کرده اند.
رومان روز هاى وحشت بر انگيز و مصيبت بار کابل را در ذهن من تازه ساخت و مرا بر بال واژه ها و صحنه هاى سحر آميز خود چندين بار به آن ديار جنگ زده با خود برد. طرح سوژه ، نحوهٴ جريان روال عمومى داستان ، انتخاب ماهرانهٴ شخصيت ها و چگونگى روابط متقابل بين آنها و همچنان صحنه سازى ها و تثبت زمان و مکان وقوع ديالوگ ها و فضائيکه آنها را احتوا ميکند خيلى هنرمندانه انجام يافته است . تمام آن تکنيک هاى داستان نويسى با کمال سلاست بکار برده شده است که به داستان کاملاً رنگ و بوى وطنى ميدهد و آنرا از لغزش به سوى سرانشيبهاى تصنعى و پيچ و تاب هاى استعاره آميز مصوون نگهميدارد. يا به عبارهٴ ديگر مسير انکشاف داستان در تمام طول آن از آغا ز تا انجام صبغهٴ بارز افغانى دارد. اصلاً ، آن خصوصيت آنرا با دل خواننده اتصال ميدهد و علاقه او را به خواندن دو باره آن بر مى انگيزد. نويسنده رومان در لابلاى چرخش هاى زنده گى اعضاى خانواده سلطان زرگر احساس انزجار مردم عادى کابل را نسبت به خشونت جنگ به نگارش ميگيرد او ضمنا عواطف آن ها را به ارتباط حفظ و تحکيم ارزش هاى مهم انسانى از قبيل دوستى و عشق به نمايش ميگزارد. زنده گى خمارى يکى از چهره هاى اصلى داستان تجلى چنين ارزشهاست. داستان از يکطرف ترسىم خشم و انزجار و از طرف ديگر تجسم عشق و دوستى انسان هاست. نويسنده دو پهلوى متضاد احساس انسانى را با دست توانا ترسيم مينمايد و آنها را با قرار دادن در کنار يکديگر در معرض قضاوت خواننده ميگزارد.
رومان ” پا برهنه باز گشت “حامل اين پيا م بارز است که جنگ با تمام خشونت و دهشت آن نميتواند احساسات منزه انسانى چون عشق و دوستى را نابود کند و کرامت ا و را خدشه دار نمايد. براى همشيره گرامى خانم ماريا دارو در راستاى نگارش داستان هاى تازه که همچون ” پا برهنه بازگشت ” بازتابگر زنده گى مردم ما باشد و براى خوانندگان خود خاصتاً در غربت آميزه لذت بخش ياد وطن و حس هيجان بر انگيز ارزشهاى معنوى آنر ا به ارمغان آورد موفقيت ها ى مزيد از خداوند التجا مى نمايم و نخل عمر شانر اپر بار مى خواهم .
محمد اسحاق ” ثنا ”

فرهنگ عقب مانده و غیر قابل قبول

خوانند ارجمند با مطالعه چند سطر آرزو دارم روی لینک که در اخیر موجود است فشار بدهید واهنگ زیبا را بشنوید. محترم سلطان همآهنگ با حنجر زیبایش اهنگ زیبا مراسم عروسی را زمزمه میکند.
با شیندن این اهنگ زیبا یادم ازآن مراسم عنعنوی وطنم آمد. زمانیکه کودک بیش نبودم، دیده بودم درمراسم عروسی وقتیکه عروس طرف خانه بخت میرفت، ازخانه پدرش جدا میشد، عروس ومادر وخواهرش چنان گریه پرسوز میکرد و حتا زنان جوان اقارب شان نیز میگریستند، عروس از گریه زیاد آرایش صورتش را خراب میکرد با چشمان اشکبار طرف خانه بخت میرفت مانند آن بود که بطرف خانه گور میرفت.
بعد ها برایم یک آمر پذیرفته شد، فکرمیکردم گریه نیز جزمراسم عروسی خواهند بود. درسن نوجوانی درمکتب با دختران هم سن وسالم از گریه پرسوز مادرعروس داستان های دلخراش شنیدم. راستی بارونکردنی بود ، جای آنکه در همچو مراسم ، وصال دوجوان ” دلها موج خوشی ومستی باشد چشمان خانواده عروس پیاله پیاله اشک میریخت. بعدها از تجارب مادران وخانم های جوان دریافتم که مسله باکره بود برای آن جامعه سنتی خیلی با ارزش بوده و حتا به قمیت جان بعضاٌ تمام میشد. نه تنها عروس ازآن ناحیه رنج میبرد حتا مادرعروسی نیز ارطرف پدرعروس لت وکوب میشد که چرا دخترت را مراقبت نکردی. بعضا میدیدم که مردان بی رحم که داد ناموسی داری میزدند، عروسی را فردای عروسی بخانه پدرش روان میکرد و آبرو فامیل عروس را در میان مردم میریخت. بهرحال زنان در افغانستان برای ظلم افریده شد اند باید با بی زبان ارتمام وجودشان فریاد برخیزد واما حق آه کشیدن را هم ندارند اما در بعض عروسیها آوازه داماد نیز درگوش ها زمزمه میشد که داماد را کس بسته نمود وشب زفاف رالذت نبرده است، مادر داماد جای آنکه از پسرش موضوع را سول میکرد در خانه ملا میدوید تا روی طالع پسر را بخواند….پول بدامن ملا میریخت. ملا که خود دکتور نبود. . بعضها درآن کشور همان قدر که به عقیده خویش راسخ اند، همان قدر کویر نیز میباشند، بعد از چند روز زمزمه ها خموش میشد وعروسی باید جام زهر را سرکشیده تا آخرعمربا بی میلی وبدون عشق در کنار یک مردنما زندگی میکرد. بعضاٌ اتفاد افتاده که خشو عروس را در این مورد مقصر دانسته است. داما بعداٌ برایش بچه نگهداری میکرد رسماٌ هم جسن بازی مینمود.
با مطالعه کتاب “آن سوی وحشت” نوشته وسرنوشت تلخ حمید نیلوفر باشنده تورنتو کانادا سوالات بسیارهموطنان ما که تا هنوزحل نشده است ، باید حل گردد. لطفاٌ کتاب را مطالعه و این واقعت تلخ را قبول نماید .
گرچه جناب حمید نیلوفر نویسنده نیست اما نوشته اورا باید قدر کرد زیرا باخودش صادق بوده وراز که ساله مردان افغانستان در سینه خود محفوظ میکردند ویک زن هم بخاطر شرم مردم میگرفتند وخانم مظلوم نیز رنج بیمیلی را تحمل میکرد، مگر ” آقا ویا خانم حمید نیلوفر” چنین نکرده است. نمیدانم چرا مردم بنام فرهنگ و رسم عنعنوی از واقعیت ها انکار میکنند.

معرفی کتاب

نوای غربت

نوای غربت

کتاب بینظیری بدستم رسید که نشانه عشق حضرت مولانای بلخ درخانه او واقع شهر ونکوور کانادا در دیدگانم تجلی کرد.
این کتاب بنام نوای غربت به همت والای فرهنگیان خانه فرهنگی مولانا وبه کمک مالی جناب استاد مجید قیام اقبال چاپ یافته است.
نوای غربت مجموعه از اشعار شعرای شهر ونکوورکاناد تا جایکه دسترسی به ادرس شعرای محترم پشتو ودری بوده، شامل زندگینامه 23 تن ازشعرای گرانمایه با چند نمونه شعرشان میباشد، برای هرخواننده خالی از دلچسپی ولذت نیست.
نوای غربت را میتوان یک اثر انتتنایی وپیشتازفرهنگی دیارغربت نامید وهمت فرهنگیانیکه در تدوین چنین مجموعه گران بها اقدام نمودند، ستودد.
این مجموعه با قطع وصحافت خیلی شاعرانه با پشتی مرغوب برنگ صلح “آبی” که درمیان آن پشتی ازبحرسینه شعرای خانه فرهنگی مولانا گهر وصدف بیرون کشیده شده است.
درپیشگفتاراین گنجینه با ارزش جناب محمداسحق ثنا شاعرشیرین سخن کشور، راه گشایی پیشینه شعرراازسالیان عصرناصر وخسرو، سنایی غزنوی، جامی هروی، امیرعلی شیر نوایی، رابعه بلخی، مخفی بدخشی وبسا گهرسخنان دیگرسرزمین ما متزکرشده اند و تاکید کردند اند [شگفت انگیز خواهند بود هموطن من وتو که زاده سرزمین مولانای جلال الدین محمد بلخی میباشند از شناخت شعرای عصر خویش بی بهره بمانند].
درصحفه دوم این گینجینه جناب استاد مجید قیام موسسس وریس خانه مولانا ازتلاش وهمکاری فرهنگیان که درتدوین، تایپ، آرایش وپیرایش این مجموعه قدم وقلم زده اند، اظهار سپاس گذاری نموده است .
نوای غربت با رنگ پشتی آبی با ظرافت شاعرانه طراحی شده است، در پشتی اول این کتاب تصویر از حضرت مولانا با عنوان “نوای غربت مجموعه شعر” ادرس خانه فرهنگی مولانا با تاریخ چاپ کتاب تذکر رفته است.
درپشتی چهارم این مجموعه شناسانی زیبای خانه فرهنگی مولانا که دارای درفش افغان، کانادا ودرمیان دو درفش تصویر مولانا بزرگ دیده میشود، درزیر آن تصویر زیبا شعاع آفتاب با کلمه “قیام” بچشم میخورد، درپایان این همه زیباییها یعنی دردایره آفتاب، رسم قلم، دیوات رنگ ویک عدد رباب آله موسیقی اصیل افغانی مزین گردیده است، کاردقیق هنرمندانه فرهنگیان خانه فرهنگی مولانا را تائید میدارد.
همچنان درهمین پشتی چهارم از قلم جناب استاد مجید قیام درباره چگونگی فعالیت خانه فرهنگی مولانا درباره هنرموسیقی، شعر وادب و تاریخ تاسس خانه فرهنگی وایجاد جریده قیام و ویب سایت خانه فرهنگی معلومات اریه گردیده است.
جناب قیام متذکرشده اند[ این خانه برای دوستی، مهرورزی بروی هموطنان بدون هیچ گونه تعصب زبانی وقومی بازبوده وهرگونه کینه وگرایش قومی ومذهبی وسیاسی را مردود میشمارد و خانه فرهنگی مولانا به هیچ ارگان سیاسی ومذهبی وابسته نمیباشد].
درقسمت دایزین این مجموعه باید ازاستعداد دو جوان برومند محترمین” متین قیام ومبین قیام ” که قیامت برپا نموده اند، سپاس کرد.
اقدام نیک فرهنگیان شهر ونکوور را سپاس میدارم زیرا شعرای گرامایه ما نسبت مهاجرتها در هرگوشه دنیا پراگنده شده اند وما ازفعالیتهای شان بی خبرمانده ایم، چه خوب است هموطنان ما اقدام نیک این خانه را درخانه های هجرت شان “ممالک مختلف” پیروی نمانید تا آثارشعرا و نویسندگان، نقاشان وسایرهنرمندان ماتلف نگردد و دریک مرجع فرهنگی بدسترس هموطنان قرارگیرد. هموطنان ما ازشعرا ونویسندگان ونقاشان کشورشان شناخت حاصل بدارند، تاسرمایه هنری وفرهنگی ما مال همسایگان حساب نشود.
دراخیرکتاب سه قطعه ازاشعار مولانای بلخ تحت عنوان قوم به حج رفته، کای خانه پرستان چه پرستید گل وسنگ و یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم به شیرینی کلام سایرشعرای گرانمایه ونکوور افزوده است.
بامطالعه نوای غربت درکنارنام شعرای شیرین سخن شناخته چون استادآهنگ ، استاد ثنا، گرانقدر فرخاری و مرحوم گل احمد شیفته، شعرای جوان با سروده های ناب شان دل وچشمم را روشن کرد که ازجمله یک قطعه شعرازبانو نسرین جمالزاده را مشت نمونه خروار ازصحفه 23 کتاب نوای غربت بشما تقدیم میدارم.

بزم خرابات

باز شب آمد وغم در دل من خانه نمود – دل دیوانه هوای لب پیمانه نمود
هرطرف گشت دل وهیچ خریدارنیافت – عاقبت منزل خود گوشه میخانه نمود
گرچه گمنام ترازمن درجهان هیچ نبود – عشقم آخربه جهان شهره وافسانه نمود
میل آزاده گیم کرد گرفتار بلا – زان سبب دل هوس حلقه وزولانه نمود
نازم آن بزم خرابات که اندر نظرش – دلق من برتری از خلعت شاهانه نمود
ساغر وجام نشد چاره دردت “نسرین”
درد جا نکاه مرا ساکن خمخانه نمود

شناسنامه :

نام کتاب : نوای غربت
” مجموعه شعری وزندگینامه شعرای شهر ونکوور کانادا”
مهتمم : محمد اسحاق ثنا
تایپ : بانو حلیمه قیام و جناب امان معاشر
دیزاین : جناب متین قیام وجناب مبین قیام
تیراژ : 500 نسخه
تاریخ ومحل طبع : بیست جولای 2010 شهر ونکوور کانادا

سکینه یعقوبی

مطالب در باره سکینه یعقوبی :
تا حال اورا ملاقات نکرده ام .
بتاریخ 18 سپتامبر سال 2010 بنابر دعوت انجمن اجتماعی
Canadian women for women in Afghanistan
دریک ملاقات بزرگ انجمن های مختلف زنان کانادا که دربخشهای مختلف برای مردم افغانستان بخصوص زنان ودختران را کمک مینمایند ، اشتراک کردم. دراین نشست زنان کانادایی ازانجمن های مختلف با مردم افغانستان در تماس اند روی قضیه مهم جروبحث داشتند. موضوع داغ آن نشست بالای کار وزحمات بانو سکینه یعقوبی میچرخید.
خانم یعقوبی زاده سرزمین دلیران افغانستان است، درامریکا تحصیلات دررشته طب انجام داده است. وی بعداازختم تحصیل بنابر حمله عساکر شوروی درا فغانستان بوطن برنگشت، فامیل خودرا نیزبه امریکا انتقال داد، بعد برای کمک طبی بمردمش درکمپ های مهاجرین افغان درپشاور فعالیت نمود.
او بعدازسقوط طالبان درافغانستان رفت برعلاوه خدمات طبی به تربیه معلمین وآموزش دختران پرداخت. وی با تامین ارتباط با انجمنهای اجتماعی غیردولتی با زنان امریکا وکانادا معلمین را برای آموزش بیشتر و آشنایی به سیستم جدید تحصیلی به کانادا میگمارد. محفلیکه من اشتراک کردم بخاطرجمع آوری کمک نقدی، ومهیا کردن، جای بود وباش و تدارک ویزه برای سه تن ازمعلمین خانم یعقوبی برگذارشده بود.
زنان انجمن های ذیدخل که با خانم یعقوبی درتماس اند ازکار وفعالیت او به نیکویی یاد آورشدند و او یک شخصیت فاضل ، پرتحرک و انسان دوست خواندند.
خانم های اشتراک کننده درمجلس ازمشکلات زنان ودختران و درمجموع ازمشکلات تمام مردم افغانستان یادآوری کردند برای حل مشکلات نظریات وتجارب هم دیگرراجمع آوری نمودند تا با استفاده ازاستعداد زنان ودختران افغان برای احیای مجدد اقتصای، ارتقاع سطح دانش و آموزش زنان که آینده سازان کشورمیباشند، تصامیم لازم اتخازکردند تا بتوانند ازطریق انجمن های شان خدمت برای زنان ودختران آن سرزمین بنمایند. زمینه استفاده از استعدادهای زنان افغان را مهیا سازند.
عنقریب سه تن ازمعلمین بانو سکینه یعقوبی وارد کانادا میشوند و در ایالات ُSaskatchewan شهرSaskatoon برای سه هفته آموزش سیستم جدید تعلمی خواهند دید.
من تا حال اورا ملاقات نکرده ام، مگرازکارنامه های مفید اواگاهی کامل دارم. آرزو دارم سعادت نصیبم گردد و این شیرزن آزاده را ملاقات نمایم، ازتجارب زندگی وخدمت گذاری بمردم ازوی بیآموزم.
پیروزی های مذید براش خواهانم .

معرفی خانم ناهیدهنرمند افغان

با خانم ناهید هنرمند خوش صدا آشنا شوید

ستاره فرزند جناب قربانعلی خان در سال 1349 خورشیدی در گذر عاشقان وعارفان شهر کابل تولد گردید.
وی بمنظورفرا گرفتن تحصیل شامل مکتب میرمن خجو شد وبعد در یکی ازلیسه های شهر کابل تا صنف هشتم مکتب را تعقیب نمود.
پدر ستاره درکوچه های قدیم شهر کابل دکان ترمیم سامان وآلات موسیقی داشت.
فرزندانش درطفولیت نسبت کار وپیشه پدرشان به سرُ ولی موسیقی آشنا شدند. با نواختن بسیار از آلات موسیقی دسترسی پیدا کردند.ستاره نسبت مشکلات نتوانست به تحصلش ادامه بدهد شامل کورس تایپ گردید، بعد در وزارت تعلیم وتربیه به صفت تایپست شامل کار شد.
خواهر ستاره خانم زرغونه نیز درریاست رادیو افغانستان وقت به صفت تایپست در تحریرات مقام ریاست رادیو ایقای وظیفه مینمود.
فرزندان جناب قربانعلی هرکدام دختر وپسر ازهنر ساز وآواز بهره مند بودند.
خانم زرغونه با استقاده از فرصت که تازه خانم های معدودی به هنر اوازخوانی میپرداختند، او که خود در رادیو ایفای خدمت میکرد، به آواز خوانی نیز شروع کرد.
زمانیکه ستاره در وازرات معارف ایفای وظیفه مینمود و آوازش در سارز وسرود در جمع اعضای خانواده پخته شده بود. به تشویق خواهر زرغونه به رادیو افغانستان رفت وبه اواز خوانی پرداخت.
اولین روزیکه خانم ستاره جهت ضبط آهنگ به رادیو رفت جناب رحیم جهانی وجناب ظاهر هویدا در استیوی نمر 48 رادیو مصروف تمرین آهنگ خویش بودند، از خانم ستاره پرسیدند، میخواهید آواز بخواند؟
وبعد جویای نام اوگردیدند، وی گفت نامم ستاره است.
آن دوهنرمندان جوان چون از تجربه روزگاردر باره برداشت مردم که در فرهنگ سنتی عادت کرده بودند، بر خوردادر بودند برایش اسم هنری ناهید رابرگذیدند.
خانم ناهید اولین پارچه را که یکی از آهنگ های جناب حاجی همآهنگ بود “عاشقم عاشق برویت گرنمیدانی بدان” با اوازش صبط نمود.
در آن فرصت تعداد انگشت شمار هنرمندان زن آواز میخواند که عبارت بودند از خانم خدیجه ضیایی پروین، خانم ،صدیقه آزاده ، خانم پیکر “جلوه” افسانه، خانم کیرا ژیلا، خانم حمیده رخشانه وخانم زرغونه خواهرش که منحت هنرمندان “زن” در کشور معرفی ودر دنیای موسیقی قبل ازخانم ستاره ناهید قدم گذاشته بودند.
سرآغاز هنر آواز خوانی در افغانستان خانم فرشته دختر نوجوان بود که پدرش مدیو موسیقی دررادیو کابل وقت بود، درواز هنر آواز خوانی را بروی خانمهای بعدی باز کرد.
خانم فرشته دو اهنگ در آن شرایط خیلی عقب مانده که خانمها هنوز، مهتاب روی شان را زیر ابر ضخیم چادری پنهان میکردند، پیشتاز هنرمندان” زن” گردید.
درجمع آن تعداد انگشت شمار خانم های هنرمند، خانم ناهید دخترتناز وجوان نیز پیوست و آوازش مورد استقبال مردم قرار گرفت . دومین اهنگش بنام ” ای وطن ” جناب سلیم سرمست آنرا کمپوز نمود ، در وقت وزمانش خیلی گل کرد و جایزه اول همان سال را گرفت، سومین آهنگ او را جناب صفی نادری بنام” رسیدم در راه خاک این کشور…” برایش کمپوز نمود.
ناهید با سه پارچه از آزمون خوانندگی خیلی خوب بدرشد ودرخشید.
بخاطر دوام هنرش رسماٌ نزد استاد حفیظ الله خیال به شاگردی زانو زد.
بیشتر اهنگ های خانم ناهید از کمپوز های استاد خیال، استاد گلزمان وچند اهنگ ازجناب وحید قاسمی میباشد.
در سال 1981 میلادی آهنگ “دل زتن بردی ودرجانی هنوز” را سرود آنقدر زیبا بود که اهنگمزکور را استاد مهوش در سال 1992 بازخوانی نمود ودر سال 1996 همان آهنگ را جناب احمد ولی نیز بازخوانی نموده است. همچنان یک پارچه دیگر بنام ” راشه رنگینه بهاره هرکله ” شعر ازجناب محترم نصرالله حافظ وکمپوز از جناب وحید قاسمی بود که مورد استقبال مردم زیاد قرار گرفت.
خانم ناهید حدود 300 پارچه دری وپشتو در رادیو افغانستان و( 15 ) پارچه در تلویزیون افغانستان ضبط نموده است. خانم ناهید آهنگ های پشتو را با بسیارظرافت می سرود.
خانم ناهید در کنسرت های ملی وبین الملی اشتراک و ازطرف مردمش بنام”بلبل افغانستان”ملقب گردید، مخصوصاٌ در شبهای بزرگداشت از استقلال کشور همیشه در کپ وزارت زراعت کنسرت اجرا مینمود و در آن ایام آهنگ های هنرمندان معروف هند را خیلی مقبول کاپی میخواند، مخصوصاٌ اهنگ فیلم پاکیزه را چنان مقبول در شبهای جشن اجرا مینمود که گویی لتا منگیشکر هندی درحضور مردم افغانستان میسراید.
این بلبل خوش خوان هنر موسیقی را ازدل وجان دوست داشت و دارد، از دل وجان برای مردمش میخواند.
خانم ناهید ازجمله زنان سرکش و آزاد کشور ما میباشد که هیچگاه دروازه مقامات را نکوفت ، لقب ومدال تقاضا نکرد . او چون موج ساحل آرام در بحربیکران موسیقی شنا میکرد، در نواخت الات موسیقی نیز دسترسی کم نداشت، موزیک ادکادمیک را میدانست، پنجه هایش با نواختن بسیار آلات آشنا بود.
این شخصیت صبور در راه هنر صبورانه خدمت کرد، درهنرنمایی چون باد ذود گذر بهاری نبود، او موسیقی را همیشه چون بهاران، شگوفان نگهداشت و متیقین بود که هنر برای مردم ودرخدمت مردم باشد نه درخدمت مقامات…. هر انچه مردمش برایش گفت و بلبل افغان اش نامیدند ، او به دیده قبول کرد.
خانم ناهید درخانواده هنرمند زاده شده بود به ماهیت هنر موزیک، آواز می فهمید و روی همین دلیل درجامعه افغانی تا امروز هنرش زنده است.
ناهید میگوید” هرگاه هنرمند ازچشمه موسیقی یک جرعه با صداقت نوشید، پاس آنرا دانست وهنر رابخاطر شاد کردن دلها درخدمت مردمش قرارداشت او همیشه زنده است وهنر نیز در وجودش مانند خون جریان پیدا میکند، تا اخرین رمق حیات با او زنده است.
ناهید به موسیقی عشق دارد وتا زنده است عاشق هنرش خواهند بود. فامیلش نیزدرموسیقی افغانستان خدمات زیاد انجام دادند. خواهر بزرگش خانم زرغونه آواز میخواند و برادرانش نوزندگان خوب کشورما بودند.
خانم ناهید سفر های هنری زیاد به کشور ایران، هند، تاجکستان، ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان وروسیه “ماسکو” داشت و مورد استقبال تماشگران آن زمان قرارگرفته است.
هنرمندان مورد علاقه خانم ناهید ، محترم حاجی هم اهنگ، محترم احمد ولی واز جمله خانم ها به اواز خواهرش زرغونه و خانم ژیلا علاقه داشت وتا حاال اهنگهاتی شان را میشنود.
از هنرمندان خارجی به آواز کتا منگیشکر، طعلت محمود، ایمنکمار را دوست دارد.
خانم ستاره ناهید با جناب محترم باقی طرزی ازدواج نمود، دارای سه فرزند “ذکی جان، عبدالربی ، عبدال اکرم پسران رشید خانم ناهید میباشند.
فرزندانش به هنری علاقه و استعداد دارند اما مانند مادرشان بنام هنرمند درجامعه نمی خوانند و معرفی نشدند.
خانم ناهید مانند سایر هموطنان ما دراثرحوادث جنگ وطن را ترک نمود، در سال 1990 به پاکستان رفت وبعد به کانادا مقیم گردید. فعلاٌ با فرزندانش در شهر تورنتو کاناد زندگی دارد.

ادامه خواندن معرفی خانم ناهیدهنرمند افغان

درباره قتل سید حامد نوری

با تاسف در ماه مبارک رمضان انسان شریف وباقضلیت بی رحمانه بقتل رسید.
سید حامد نوری در عمر پنجاه سالگی قرار داست وی از مدت بیشتر از بیست سال دربخش های خبری رادیو وتلویزیون ملی افغانستان فعالیت نطاقی داشت. همچنان عضو فعال اتحادیه ژورنالیستان بود و به صفت معاون آن اتحادیه ایفای وظیفه مینمود.
نوری به حیث آموزگار درمرکز تربیه ژورنالستان بنام “نارون ” در شهر کابل مصروف تربیه نطاقان وخبرنگاران جوان برای سایر رسانه جمعی کشور بود.
نوری درشهر کابل در مصوون ترین ساحه یعنی بلاک 54 مکروبیان اول زندگی مینمود، درمقابل بلاک 52 بقتل رسید.
قتل ژورنالستان از 2002 تا اکنون ادامه دارد. زیرا دولت هیچگونه اقدام جدی در باره قتل فرهنگیان نه نموده است.
در طی چند سال ما شاهد قتل شیما راضایی، ذکیه ذکی، شکیبا سانگه اموج، اجمل نقشبندی، سلطان سادی واکنون سید حامد نوری بوده ایم. درباره قتل های ذکر شده هیچ عمل کرد دولت ازطرف دولت دیده نشده است.
جنایتکارن سیاه دل یک درخت برومند فرهنگ را قطع و در ماه مبارک رمضان خانواده نوری وتمام فررهنگیان کشور را به سوگ او فرا خواندند.
او را بعد از چندین سال در ماه اپریل سال روان در شهر فرانکفورت المان ملاقات نمودم. وی برای نسل جوان و ژورلیستان آینده کشور آرزو های بزرگ داشت ، اما باتاسف آن درخت پرشگوفه وپرآرزو با دستان سیه سیاه دلان وحشیانه وبی رحمانه بقتل رسید.
امروزط که روز عید فطر را مسلمانان جهان تجلیل میدارند ، بدبختانه در کشور ما عیدی وجود ندارد، جز ماتم قتل های بیرحمانه مانند قتل نوری که فرزندان ،همسر وخانواده در ماتم نشسته اند.
من بحیث همکار دیرین او خود را به غم آن انسان ادیب و ژورنالیست فعال شریک میدانم. برای وی بهشت برین استدعا نموده به فامیلش صبر از خداو ند میخواهم .

فعالیت های هنری وحید قاسمی

افغانستان سرزمین زیبای ما دارای فرهنگ مختلف،زبانهای مختلف ونزادهای مختلف بوده که برنگینی وغنای کشور ما افزوده است. وطن زیبای ما با همان فرهنگی ونژاد رنگینش دوستداشتنی است. از گذشتگان ما حماسه های فراوان باقی مانده است.
در ماه جون سال روان که به مناسبت سالروز تولد محترم وحید قاسمی مطالب از دیدگاه هنرمندان معروف کشور درمورد کار ، فعالیت و تلاش های پر ثمر قاسمی عزیز نوشتم و به همکاری دوستان ادیب در سایت فردا بنشر رسید از فعالیت های که جناب قاسمی در نظر داشتند ، اطلاع حاصل نموده بودم. خواستم یکبار دیگر مزاحم جناب قاسمی گردیده ، فعالیت های جدید شان را به سمع خواننده عزیز برسانم.
دست بنده حقیر بدامن این ستاره درخشان هنر کوتاهی میدارد. اما از جناب قاسمی سپاسگذارم که باگسیل ایمیل بامن تماس برقرار نمودند و مطلع گردیدم که ایشان در افغانستان در ولایات شمال وشمالغرب مصروف پژوهش وتحقق میباشند. از اثر ایمیل ایشان سری به سایت بی بی سی زدم و از برنامه مجله فرهنگ که راپوتر بی بی سی با محترم وحید قاسمی وهنرمندان بدخشان مصاحبه ای انجام داده بود، مطالب زیر را نوشتم.
همان طوریکه پدر بزرگ شان ” مرحوم قاسم افغان” قافله هنر اصیل افغانستان را با امانت داری بدوش داشتند، خوشبختانه فرزند دامان آن خانواده هنری این قافله را به قله های بلند در سرزمین خورشید خواهند رسانید. الهی همیشه موفق باشند تاهنر های بومی وفلکور سرزمین ما مانند خورشید بدرخشد وماندگار شود.
در گذشته از بزرگان شنیده بودم که بعضاٌ خانم ها بعد از مرگ شان در قبر ولادت مینمودند، اما جز افسانه برایم بیش نبود. از مصاحبه راپورتر بی بی سی که با هنرمندان بدخشان آن سرزمین حماسه ها وترانه صورت گرفته بود، با موسقی بومی وحماسه گورغلی آشنا گردیدم.
آهنگ گورغلی که درنوع خود یکنوع حماسه سرایی مردم بدخشان را تشکیل میدهد، یک واقعیت تلخ ودرناک خواهر بدخشی ما رااز رویداد فرون قبلی آگاه میسازد ، آن خواهر بدخشی ما وضع حملش را از برادرش که شخص متعصب بود پنهان نمود واز خداوند یکتا مرگش را در خواست کرد. اما خالق یکتا چیزرا که بخواهد قدرت افشای آنرا دارد.
پسر گور زایی بعداٌ از طرف مردم بنام گورغلی کسب شهرت کرد و تا امروز مردم بدخشان نام او را در حماسه سرایی و یاد “گورغلی ” را زنده نگهداشتند و واقعیت تلخ زندگی او را سینه به سینه برای فرزندان شان باز گو کردند.
وحید قاسمی این فرزند گران مایه سرزمین خورشید که مصروف پژوهش میباشند در اثر تلاش و پژوهشش او این واقعیت تا رسانه های بیرون مرز رسید، امید جناب قاسمی قصه ها وروایت های گور غلی را ثبت تاریخ هنری نموده و در موزیم هنری که در نظر دارند بدسترسی نسل های آینده بگذارند. سرزمین ما دارای واقعیت ها افسانه های جالب وفلکور رنگین میباشد که بعصی واقعیت ها تا حال برای مردم بیان نشده است. صرفاٌ از بزرگان محل ویا ولایت سینه به سینه برای فرزندان انتقال گردیده است . چه بهتر که روی همچو آثار کار دقیق صورت بگیرید وتا به مرور زمان نابود نشود و برای نسل آیند سپرده شود. در این راستا از خردمندان چو وحید قاسمی وتیم ” گروپ” هم کار وهم سفر شان سپاس گذاریم که در جمع آوری این گنجینه های نایاب هنری تلاش مینمایند. موفق باشند تا از مساعی ایشان از گنجیهنه فرهنگی وهنری تمام ولایات کشور مستفید ومطلع گردیم. برای شنیدن مصاحبه به سایت بی بی سی مراجعه شود.

یاد ازنثار فریاد

ژورناشت ها پیونده دهنده روابط انسان با اجتماع وگیتی پهناوراند.
ژورنالیزم یک دبستان بزرگ و پرورش دهنده استعداد های خلاق بشر درخدمت بشرمیباشد. هرگاه فردی از آن چشمه سارزلال محبت و انسانیت جرعه ئی نوشید مشعل فروزان برای جامعه، وتحکیم دهنده روابط انسان با انسان، انعکاس دهنده واقعیت های تلخ وشیرین جامعه روی داد های سیاسی،اجتماعی، ادبی وفرهنگی میباشد.
ژورنالیستان صدیق حک کننده حوادث، از تراوش قلم شان در جراید اند ویا برملا کننده حوداث جهان، جامعه ازطریق رسانه های جمعی برای مردم میباشند.
ژورنالیسزم شاهینی راستین عدالت اجتماعی است که درهرگونه حوادث با دو بال پرفیض (قلم وسخن ) تعادل را برقرارمیسازند. مطالب را صادقانه به سمع وچشم مردم میرساند…آنها زندگی جاویدانه دارند.
روی همین دلیل شما عزیزان را به یاد پروگرام های جوانان رادیو وتلویزیون افغانستان می اندازم که پردیوسر، گوینده، دایرکترآن زنده یاد “نثارعلی فریاد “بود.
نثارعلی فریاد فرزند غلام علی فریاد درسال 1325 درشهرکابل متولد گردید وبرای کسب تحصیل بعد از ابتدائیه به لیسه حبیبه رفت او در دوران لیسه حبیبیه هم دست به کارهای ژورنالیستی ازاستعداد خوبی نوشتار وگفتار برخورداربود روی همان علاقه مندی واستعداد، شامل پوهنحی ادبیات رشته ژرونالیزم گردید.
زمانیکه دیپلوم اش رااخذ کرد، آزروداشت به رادیو ویا دریکی از روزنامه ها و جراید شامل کار گردد، مگر ریاست احصاحیه مرکزی او را خلاف آرزوهایش به انجمن تاریخ معرفی وتقررحاصل نمود.
نثارفریاد آنچه دردرزهنش داشت انعکاس دهنده حوادث جامعه برای مردمش بود تلاش خود را توقف نداد و راه خودرا پیدا کرد، عضوفعال روزنامه کاروان گردید. مگرقله آخر آرزوهایش را هنوز نه پیموده بود.
درسال 1353 خورشیدی بنابر افزود پروژه انکشافی تلویزیون درتشکیل عادی رادیو افغانستان زمینه جذب ژورنالیستان آماده گردید. یک روزحوالی ده قبل از ظهراورا دردفترکارم ملاقات کردم . درآن وقت من ماموراستخدام رادیو تلویزیون بودم.
درتقرروی با استفاده کمبود تشکیل رادیو اقام کردم.
با خون سردی پذیرفت وبا شوخی پرسید آیا در آینده ازبورس ها ی تلویزیون مستفید میشوم ؟
با تشکر وخنده صمیمانه که خصلت زاتی او بود، دفترم را ترک گفت. چندی بعد مراحل تقررش تمام شد ونثاربا همان کرکترعالی، انسانی وبابرخورد محبت آمیزهر روزصبح حین امضای حاضری با شوخی ازمن راجع بورس ها می پرسید.
اومتصدی برنامه های جوانان رادیو بود، برنامه جوانان رادیو را زنیت و ابتکار بخشید وتلاش،پشت کار او درتهیه برنامه هایش مشهود بود. اوازاستعدا خارق العاده ژونالیستی برخوردار بود زمانیکه پروژه تلویزیون اماده نشرات امتحانی گردید، نثار اولین برنامه جوانان را با ظرافت، ابتکار به سویه خیلی عالی برای هم وطنانش پیشکش نمود. بلی جوانان شهر کابل ازآن پروگرام فیض برده آن پروگرام فیض بردند
او کارمند خیلی صادق، پرتلاش وخیلی مصروف، شب وروزدر فکرتتبع وپژوهش بود، مطالب مفید وآمورزنده مطابق زوق جوانان تهیه مینمود، زیرااوعاشق نوآوری وابتکار بود.
وچنین عقیده داشت “یک پردویوسرباید حیثیت معلم را داشته باشد تا درس جدید افکار جدید برای بیننده – خود پیشکش کند وبینندگان را به تماشای برنامه فرا خواند.”معلم خسته کن برای جامعه خود نباشد”
بلی قله آرزو هایش هنوز فتح نکردیده بود. یکروز دو قطعه فوتواش تقاضا کردم….. درچشمانش برق خوشی میدرخشید و فردا با فوتو هایش بدفترم آمد وصیمانه ازمن پرسید آیا این فوتو بخاطربورس است؟
نمیتوانستم برایش واقعیت را بگویم زیرا راز داری دروظیفه جزازاحکام قانون بود. دیدم خیلی مایوسانه بسویم مینگرید ..برایش گفتم اگربرای بورس باشد یا نبا شد چه تاثیر درزندگی تان وارد میکند.
گفت : بسیار، زیرا من تشنه آموزش هستم، میخواهم زیاد بدانم وزیاد برای دیگران بفهمانم، زیرا جامعه ما بسیارنیازمنداست.حس مردم دوستی ووطن پرستی دروجودش خلاصه شده بود وتمام احساساتش را در برق چشمانش به نمایش میگذاشت.
درهرحال در گروپ 15 نفری کارمندان رادیو برای پرورش پرودیوس، ودایرکت دربخش های تلویزیون عازم چاپان گردید وباردیگربرای مدت کوتاه عازم المان شد . هربارکه از سفربرمیگشت با یک دنیای جدید تفکر واندیشه ابتکاری جدید در خدمت مردمش قرار میگرفت. وعقیده داشت که سرنوشت اوبا جوانان کشورش گره خورده است “خدمت، مسوولیت وجدانی اواست”.
اوعقیده داشت باید بااستفاد ازفرصت جوانان را باروحیه عالی وطن پرستی، انسان دوستی از طریق نشرات تلویزیون که خوبترین وسیله رایگان برای جوانان وطن بود، خدمت نماید. او میگفت هرگاه با استفاده ازاین فرصت برای رشد جوانان زحمت نکشم، د حقیقت بر جوانان جفا وبرجامعه ووطن خود خیانت کرده ام زیرااین خانه مشترک به فرد فرد ازجوانان تعلق دارد.
نثارفریاد را یکی از پرتلاش ترین ژورنالیست درساحه کارم یافتم اوهیچ وقت ازخود راضی نبودهمیشه در پژوهیش بسرمیبرد تا خودرا تکمیل نماید. روی همان تلاش وزحمت خود را به قله آخرآرزوهایش که نطاقی سرویس اخبارشب بود، نیزرسانید.
فریاد برنامه جوانان به فریاد نطاقان مبدل گردید.
حالا که چندین سال ازنبود نثار فریاد میگذرد پژواک صادقانه اوهمیشه درگوش هموطنانش طنین اندازاست با تاسف که جسما ً امروزدرمیان نیست.
با ازدست دادن هرفرد فرهنگی، که پیام آور واقعیت ها وبرملا ساختن درد های اجتماعی اند، کمبود شدید حس میگردد.
امروز وطن ما به نثار …ونثار ها ضرورت دارد تا بازحمت وتلاش بازتاب دهنده واقعیتها ومعلم راستین جامعه باشند.
نثارفریاد به ابدیت پیوسته است، ظاهرآ فریاد او خاموش گردیدمگردرواقعیت فریاد او، با ارمغان هایش، با ابتکارات چشم گیرش با صدای پرمحبتش که درهر برنامه جوانان، مردمش را مخاطب قرارمیداد خاموش نشده وهنوزهم درگوشهای مردم ما طنین انداز است.
فریادش رااز فرزندانش چون : نیلوفرفریاد ،مصطفی فریاد،مرتضی فریاد خواهیم شیند، زیرا “پژواک پدری چون نثار “پیام محبت انسان دوستی ووطن پرستی را در گوش فرزندانش زمزمه نموده است، باروح عالی انسانیت که خواسته اوبود ایشان را ژواک داده است.
افتخاربی پایان به مادری چون نجیبه فریاد که توانست کمبود ونبود شوهرش برای فرزاندنش با محبت سرشارتکمیل نماید.
با سطرچند یادی ازهمکارعزیز- زنده یاد ” نثار فریاد” نمودم تا درخاطره ها جاویدان باشد ازبارگاه ایزد متعال برایش استدعای رحمت مینمایم.
وبرای فامیلش صبرجمیل آرزودارم، روحت شاد باد.

بمناسبت تولدمحترم سیاه سنگ

حجـــــرالاســــــــود

نويســـنده: مـــاريا دارو

صبور در فرهنگ وادبيات فارسي بمعني صبر وشکيبايي است و “حجــرالاســود” واژه ييست از قاموس و فرهنگ عظمت، بزرگي ومبرا از هرگونه آلوده گي دنيايي. انساني در قالب اين دو نام پر مهفوم نمايانگر شخصيت بزرگ، نجابت، شرافت و شفافيت چون صبورالله سياه سنگ ميباشد. اين نويسنده توانا، شاعر با احساس و مردمي، ارزيابي کننده آثار ادبي و مترجم خلاق جناب سياه سنگ قابل ارج گذاريست.

با او از وراي نوشتار ادبي، تبصره هاي سياستي واشعار نابش معرفت داشتم. اين فرزند صديق و روشنگر جامعه سنتي ما مانند هزاران انسان نجيب و خدمتگذار ديگر از چنگ زورگويان دوران به خطا نرفته است و بخاطر منعکس ساختن واقعيتها، قلم توانايش در قيود خامه روزگار فرو نرفت و در بند اسارت عقيده ناميمون سياست جاري زمان مقيد نگرديد، شفافيت گفتار و نوشتارش آلوده گي روزگار را نپذيرفت، چون فولاد آبديده آبديده ترگرديد و با قامت استوار در موضعش مستحکم ايستاده گي نمود.

او مانند هزاران انسان ديگر ميهن ما درد بي عدالتي و محبت انسان دوستي را در سينه حمل کرد و به جرم گفتن و نوشتن حق بر باطل، روانه زندان گرديد. در زير چکمه هاي زندان، اين سياه ترين خانه قدرت طلبان مورد استنطاق قرار گرفت. اما قامت رسايش در شکنجه گاه دوران خميده نشد و سر به آستان قدرت خم نکرد واز عقيده خويش شجاعانه دفاع نمود.

او منحيث يک ژورناليست صديق و وفادار به آرمان هاي مردم بي دفاع وطنش چون کوهپايه هاي پامير بلند واستوار باقي ماند و چون آفتاب درخشان درخشنده تر گرديد و در قلب هموطنان نامش را براي ابد حک نمود. مردم کشور ما او را با نگارش واقعيت هاي جامعه، با سرودن اشعار نابش بنام شخصيت بزرگ فرهنگي مي شناسند. بنده نيز وي را منحيث يک شخصيت بزرگ فرهنگي از ساليان طولاني ميشناسم واز قلم توانايش فيض برده ام، مگر اقبال ديدار او را در شرايط دشوار کشور نصيب نگرديدم.

در اثر دگرگوني ها وتغييرات سياسي اوضاع نا بسامان کشور فلاخن تقدير همه مردم ما را در هر گوشه اين کره خاکي پرتاب نمود و همه عزيزان در هجرت بسر بردند و براي مدتي از همديگر بي اطلاع ماندند.
با بوجود آمدن کمپويتر وانترنيت از وسعت زمين وزمان کاسته شد وبا دسترسي به اين تکنالوچي مدرن گمگشته گان، پيدا و دوستي ها برهم خورده دوباره پيوند عميق پيدا کرد.

ينده با مطالعه مضامين که از تراوش قلم صبورالله سياه سنگ در سايت هاي مختلف هموطنان ما منعکس گرديده بود به ادرس جناب شان ايميل فرستادم. او با گرفتن ايميل، فوراً برايم تلفون کرد با مسرت اطلاع حاصل کردم که در يک کشور و در يک ايالت زندگي داريم. وي با همان بزرگي و صبوريش وعده ملاقات را برقرار کرد و با همسر عزيز و اطفال نازنينش در محل وظيفه بديدنم آمد.

در اولين ديدار او را به بزرگي کاينات و با پاکي حجرالاسود و با شفافيت چشمه سار آدميت و پاکتر از آب زلال يافتم. آنچه که در مورد شخصيت آن جناب تصور کرده بودم بزرگتر از آن بود. او با بزرگي نويسندگان معروف جهان چون ماکسيم گورکي، تولستوي، داستايوسکي، بالزاک، ويليام فالکنر، چخوف وغيره بزرگان جهان در برابرم قرار گرفت و با محبت سرشار از انسان دوستي نوازشم داد.

بعد از همان ديدار از صحبت هاي عالمانه و محبت و بشر دوستي او بيشتر مستفيد گرديدم. هر کشور جز يي از کره خاکي است بزرگي وعظمت هر کشور به فرهنگيان آن تعلق دارد که با تراوش قلم شان سرزمين آبايي شان را براي جهانيان معرفي ميدارند. کشور ما با داشتن فرزندان صديق، ژورناليستان روشنگر، نويسندگان شهير چون دکتور صبورالله سياه سنگ شهرت جهاني کسب نموده است.

قهرماني افسران آزاده، جنگجويان جسور و سربازان سر بکف، فرهنگ پرُ بهآ، معرفي آثار باستاني، عظمت و بزرگي هر کشور به نويسندگان صديق و ژورناليستان پاکي که در هيچگونه شرايط نابسامان تحت تاثير حوادث قرار نگرفته و واقعيت ها، کمبود ها وکاستي هاي جامعه را بدون سانسور و تصرف بمردم شجاعانه انعکاس داده اند، نيز در جمع قهرمانان بشمار مي آيند که از اين نوع قهرمانان سر بکف و قلم بدست در کشور ما زياد سر بلند کرده اند.

در گذشته ها بسياري از همچو نويسنگان و شعراي نامي گمنام از ميان ما رخت سفر برتن کردند و در نبودن شان ياد ايشان گرامي پنداشته ميشود.

با سپاس از فرهنگ دوستان عزيز چون محترم ايشور داس نويسنده معروف هموطن ما که در تقدير شخصيت هاي فرهنگي همت گماشته اند و تقاضا دارم سلسله اين تقدير ها ادامه پيدا کند تا بزرگان فرهنگي و ادبي، شخصيت هاي تاريخي و دانشمندان در طول حيات شان مورد تمجيد وستايش قرار گيرند واز قدرداني و حرمت ديگران نيز بهره ببرند.

در اخير براي محترم دکتور صبورالله سياسنگ که قلم تواناي شان نه تنها در فرهنگ متعلق بکشور ما بلکه در ترجمه آثار نويسندگان بزرک جهان کسب شهرت نموده است، عمر طولاني، صحت وسلامتي ميخواهم تا در برملا ساختن واقعيت هاي تاريخي، مخصوصاً “و آن گلوله باران بامـــداد بهـــار” در باره قتل خانواده سردار محمد داوود و هزاران رازهاي سرپوشيده ديگر مردم را با همان صداقت و امانتداري در جريان قرار بدهند واز نوشتار ايشان همه مردم در روشني قرار گرفته و براي نسل آ ينده نيز حوادث کشور چون آيينه شفاف باشد.

صبورالله سياه سنگ! قلم تان سبز وعمر تان طولاني باد.

درباره استاد رفیق صادق

استاد رفیق صادق، صداقانه رفیق همگان بود.

نبود هرانسان برای خانواده و دوستانش، ضایعه ایست جبران ناپذیر.

اما نبود یک هنرپیشه چون استاد”صادق” را میتوان ضایعه ملی شمرد.

حق گرامی داشت، استاد برگردن تمام ملت ما است.

استاد صادق را نه تنها هنرپیشه بلکه هنرآفرین باید گفت. او در آفرینش درامها، داستانها ودیالوگها قلم پرتوان داشت. درشرایط بس نا بسام سنتی عاشقانه هنرنمایی کرد، درآن روزگار هنرنه تنها قابل پذیرش همگان بود، بلکه سنگهای بی عدالتی، معیوبین قدرت، بنا برعدم درک شان ازهنر، هنرپیشه را تقدیر واستقبال مینمود.

مگر او موانع را نمی شناخت، ازتنگ نای بی عدالتی ها عبورکرد، تا قله های شامخ افتخاررسید. هنرپیشه تیاتر، مترجم عواطف بشری است. استاد واقعاٌ ترجمان توده های افغانستان بود.

استاد رفیق صادق استعداد خارق العاد داشت. استعداد، پشت کار، تلاش های شبا روزی وی ترازوی سنجش نمی پزیرد.

زندگی او با هنر گره خورده بود، هنرتمثیل مانند خون در رگ رگ وجودش جریان داشت. توقف نمیکرد وسرحد نمی پذیرفت.

صادق عزیز از میان توده ها برخاست وتا آخرین رمق حیاتش با توده ها بود، خدمات بزرگ در روشنگری جامعه سنتی ازطریق رادیو، تلویزیون، تیاتر وسینما برای مردمش انجام داد.

استاد کلمات را ظریفانه استمال میکرد، آدم های مثل من نمیتوانست به آسانی درک نماید. زیرااستاد در ادای جملاتش، ادبیات عامیانه بسیار به ظرافت استفاده مینمود.

در رابطه به کارهای هنری وخدمات ارزشمند استاد، قلم بنده خیلی ناتوان است، تا بروصفحه نیش زند. اما منحیث همکار نزدیک او به خود اجازه میدهم، حق گران که برمن دارد، با صداقت بنویسم.

استاد، در برخورد با بالا دستان، وزیردستان یکسان بود، کلمات که ازدهن استاد فرو میریخت، درهرحالت کمیدی بود.هیچ گاه عبوس وامرانه نبود، هرگاه ممثلین خلاف میلش تمثیل میکردند، صورتش گل میزد، اما زبانش حرف تنبیه را نمیدانست.

محجوبیت، محبوبیت، صداقت درچهره این مرد نشاد آفرین موج میزد.

آواز او رااز رادیو شینده بودم. اما هرگز اورا ندیده بودم. درسال 1350 هجری شمسی منحیث ممثل در رادیو افغانستان “اداره هنر وادبیات” همکاری بنده آغاز گردید.

اولین روز که اورا دیدم، فکرکردم، داستانهای دنباله دار رادیو را میشنوم.

اندکی بخود تکان دادم، در حضورش قرار داشتم.

شخصیت لبریز ازعاطفه، چهره صمیمی، با ادای کلمات مردمی، برخورد صادقانه بالاآخره رفیق بود” رفیق صادق ” بود.

خشونت را نمی شناخت. آمر اداره بود، مگر حیا حضور آنقدر براوغلبه میکرد، هیچ یک از ممثلین نمیگفت، چرا؟

ازاستاد خاطرات زیاد و شیرین برای هریک همکارانش بجا مانده است. برای ملت افغانستان کارنامه های بزرگ هنری او آثارجاویدان است. برای نسل های آینده کشورما مکتب بالنده هنری که راه او را تعقیب نمایند، باقی مانده است.

هرهنر پیشه تیاترمیتواند، برای تحریک نم زدن چشم ها جملاتی را استمال نماید، کارچندان دشوارنیست، اما کمیدین شدن وخنداندان تماشاچیان کار دشواراست. دردنیا پهناورهنرتیاتر درسطح جهان هنرمندان زیاد آمدند، هنرنمایی کردند، ورفتند. اما کمیدین های دنیا به شمار انگشتان ما بودند. ارجمله یکی آنهم استاد” رفیق صادق” درسرزمین طوفان زای افغانستان بود. جایگاه او درکشورما خالیست وشاید دیگر رفیق صادقی آفریده نشود. روحش شاد وخاطراتش گرامی باد.

غم روزگار

غم روزگار
ای دوستان شمع شبستان من کجاست – مهر منیر کلبه احزان من کجاست
سیر هوای باغ وبهارم پسند نیست – نخل امید و باغ وگلستان من کجاست
گل زد جگر زحسرت غم های روزگار – تیمار زخم این دل نالان من کجاست
در راه انتظار مرا دیده شد سفید – رونق فزای دیده حیران من کجاست
بی رونق است زندگی ام بی جمال دوست – درمانگر وطبیب من وجان من کجاست
افتاده ام به ورطه امواج بحسر عشق – آنم دهد نجات از این آن من کجاست

شعر زیبا از جناب محترم اسحق ثنا میباشد

تجاوز جنسی

آیا منعی تجاوزجنسی را میدانید؟
تجاوز در حرم شخصی هرشخص با پاسخ بلالمثل جواب ارایه شده است. اما بدبختتانه در تجاوز ایکه بالای خانم ها در کشور های عقب ماند صورت میگیرید، پاسخ بجز خموشی ندارد.
افغانستان سرزمین که از طرف حاکمین نغمه دموکراسی خوانده میشود وازطرف دیگر تعصب و پیروی از مسایل سنتی زنان را در شنکجه روحی وجسمی قرار داده است.
در کشوری که فریاد زنان شنونده ندارد، صدا در گلوی شان خفه میشود اما همان افراد ایکه زیاد تر از فرهنگ سنتی استقبال میدارد بیرحمانه بانوان عزیز را مورد خشونت، لت وکوب و تجاوز قرار میدهند. با تاسف خبر شرم اورد ملا متجاوز را چندی قبل رسانه های افغانی منبی برتجاوز بالای دختران زیر سن انتشار نمود و علت انتشار قضیه حامله شدن دختر 13 ساله ای بود با خواهر کوچکش وهم قطاران دیگرش یکجاه مورد تجاوز یک ملا در یکی از ولایات افغانستان قرارگرفته بودند.. در اثر این عمل شرم آور از طرف حاکمین هیچ اقدام بر مجازات ملا نگردید.” کفر که از قبله خیزد کجا ماند مسلمانی”… در این هفته خبر شرم اور دیگر از طریف تلویزیون بی بی سی انتشارگردید. هشت تن از مردان نرغول بالای دختر معصوم دسته جمعی تجاوز نمودند. در مقابل این عمل زشت هیچ مرجعی اقدام قانونی نکرد. اما خوش بختانه یک برادر شریف هموطن حاضر گردید تا باآن دختر معصوم ازدواج نماید. همه تعنه ها وتوهین مردم محل را بنابر بیگناهی آن خواهر هموطن نا ندیده گرفت. دورد بر آن برادر عزیز که یکقدم از فرهنگ عقب مانده سنتی پیش تازیدند. این عمل مثبت برادر گرامی را تهنیت میگویم.
بدبختی زنان در کشور مااز حد فزون گردیده است . در گذشته ها بیاد دارم که اگر مردی مرتکب چنین جنایت میشد ، دختر ویا خواهرش که بازهم یکزن بود در مقابل جنایت وی به بد داده میشد این فرهنگ عقب ماند هیچ دردی را دوا نمیکرد جز ظلم دیگر بالای یکزن دیگر بود.
هموطنان عزیز هرگاه این نوشته را مطالعه میدارید، لطفاٌ در سایت بی بی سی فارسی بخش افغانستان بروید وآواز آن دختر معصوم وشوهر گرامیش را بشنوید.

فوتوی مراسم تشیح جنازه مرحوم مهریار هنرمند معروف افغان

رحیم مهریار هنرمند معروف افغانستان
دوستان عزیز یکزمان را بخاطر داریم که صدای مرحوم مهریار گوشهای ما را نوازش میداد. اما با تاسف امروز تصاویر را نگاه میکنید که او دیگر خموشی اختیار کرده است، غبار اندو چهره خانم پرستو مشعل ترنم موسیقی افغانستان وفرزندان عزیزش را پوشانیده است همچنان در چهره هنرمندان وفرد فرد افغان آن تاثر دیده میشود.
حانم پرستو عزیز قامت بلندت همیشه بلند باد .هموطنانت دراین ضایعه بزرگ با تو یکجا سوگدار اند. روح مهریار عزیز را شادوبهشت برین برایش ارزو میدارم .

آخرین دیدار ماریا با فقتید مهریار

رحیم مهریارفرزند ملامحمد درماه اپریل 1955 دررکاخانه شهرکابل دیده بدنیا گشود پدرش مرد متدین وازنعمت سودا برخورداربود، مدت طولانی با اهلیت وشایسته گی درانحصارات دولتی واتاقهای تجارت ایفای خدمت نمود. اویکدختربنام پشتون وپنج پسر) داشت.
مادرمهریا خانم خانه بود ودرتربیه تحصیل فرزندان شدیداٌ تلاش مینمود.
فامیل رحیم مهریا با هنرمندان رابطه نزدیک داشتند معمولا دوستان هنرمند درمنزل شان هنرنمایی میکردنداما نسبت آنکه مادرگرامی شان ازهفت پشت سادات بود برای فرزندانش درآن شرایط عقب مانده سنتی اجازه هنرنمایی را نمیداد. مهریا درسن پنج ساله گی درکودستان همیشه با کودکان هم سن وسالش ترانه میخواند وازهمان آوان کودکی به هنرآواز خوانی علاقه فراوان داشت.
مهریا را میتواند یک هنرمند سنت شکن درفامیلش نامید. زمانیکه مهریاردربوستان هنرگام گذاشت رنج زیاد رامتحمل گردید. رنج اوتنها درخانواده خلاصه نمیشد بلکه دراجتماع باآنکه تعداد معدود جوانان هم سن وسال اودرآن زمان به هنرروآورده بودند،اماهنوزهم جامعه برداشت مثبت درمورد هنرمندشدن نداشت. بدبختانه درآنزمان رادیو- تلویزون یگانه ارگان نشراتی درافغانستان بود، استدیوهای شخصی به ندرت فعالیتمینمودند.فعالیت دستگاه های شخصی ازطرف درباریان تحت فشار و سانسورحکومتی قرار داشتند بناٍ هنرمندان تنها ازطریق رادیوافغانستان به شهرت میرسیدند. افرادواشخاص که درراس آن ارگان قرارداشتند معمولا اشخاص مقرب ویا راوبط قوی بادربا داشتند.هکذارادیو، تیاتر، نشرات مجله واخباردرانحصاروابسطه گان ودربارشناسان قرارداده بودند. برای جوانان بیواسطه چانس چندان میسربنود. اما مهریارعزیربا پشتکار وتلاش، مشکلات فراوان توانست خود رادرردیف هنرمندان عصرش قراردهد.
زمانیکه مهریارازباغستان جووشه چیند هنرتحفه های بدامان مردمش هدیه کرد، صدایش دردلها چنگ زد.انحصارگران نتوانستند جلو پیشرفت اوربگیرند زیرا مهریا دیوار های موانع را شکستانده بود دیگر در قلوب همگان جاداشت. اودرمیان توده ها راهش را پیدا کرد وسرتاسر شور به آوازش علاقه مند گردید.
روی همین دلیل او تلاش کرد تا دررادیوبرایش کارتدارک نماید وبالاخره مدت طولانی در شعبات مختلف رادیو تلویزیون منحث کارمند رسمی ایفای وظیفه نمود.
اوانسان مصمم، خوش برخورد وجبین گشاده داشت وازتربیت فوق العاده بشردوستی برخورداربود. هیچگاوهیچ کارمند رادیوتلویزیون برخودخشمانه اوراندیدندوحرف زشت اورابیاد ندارند.
رحیم مهریاروبانونوریه، پرستو”مشعل ترنم”موسیقی افغانمسان ازدواج کردندوچهار فرزند بجا گذاشتند.
ازجمله دو دخترشان بخانه بخت رفته اند. یکدخترویک پسرشان تاحال ازدواج نکرده اند.
درمامی 2010 میلادی وی رادرمنزلش درکشورجرمنی ملاقالت کردم. همانطوریکه هجرت برای تمام افغانها مشقت وسرگردانی عرضه کرده است، مهریا وخانم پرستو نیزمشکلات خودرا در دیا هجرت داشنتند.
مهریا برایم دورای از مردم، دامن هنرو هنرمندان را زندان زندگی خواند.
درآغاز هجرت مشکلات زبانی،عدم جمعیت بزرگ افغانان، عدم دسترسی به آلات موسیقی وعدم موجودیت هنرمندان نوازنده پرابلم جدی اوراتشکیل میداد. ناگذیر رمهریار پرتلاش باپشتکارشباروزی خود کیبورد را آموخت تا مشکل نوازنده را مرفوقع بدارد. وی بعد ازیک سکوت هنری با آموزش کیبورددوباره بدامن هنر چنگ زد و تشنگی هنری اش را فرو نشاند.
جنگ درسرزمین بلا کشیده افغانستان تمام مردم عریزما را متضررساخت وعزیزان ودلبندان شان رادر خشم شعله های اتش جنگ ازدست دادند. درسال 1378 خورشید یکبرادرش 20 ساله مهریا بنام محمدنعیم در خدمت زیربیرق جام شهادت نوشید.
رحیم مهریارازهمچون خانواده متوسط وبا شهامت عالی سربلند کرد، راه های پر پیچ
وخم زندگی را با کوتل هایش طی کرد وبنیاد خانواده هنری را گذاشت. با وجود انکه مهریاردرقلب مردمش جاداشت ودرردیف همقطارانش درسطح عالیقرارداشت، هیچگاه سرازگریبان غروردرنیآوردبا همان فروتنی که جزکرکترعالی وانسانی، او بود تا آخرین لحظالت زندگی بامردمش بود وهیپگاه محبوبیت خودرا از دست نداد.
او هنررا مانند جانش دوست داشت وباتمام نیرودروجودش هنررا پرورش میداد. ازابتذال هنری سخت متنفر بود، هیپگاه هنرش رابخاطر مادیات بازای نساخت.
تاجایکه من اوراازمدتها پیش میشناسم، یکمردخوب وقابل احترام برای همسرعزیزش بود.زندگی فامیلی مهریاردرمحورتعادل حق شناسی واحترام بربانوپرستومیچرخید همچنان یک پدربسیارعزیزومهربان برای فرزندانش بود.
بانوپرستو که خود یک هنرمند مستعد وتوانا میباشد،درکنارشوهرفقیدش دردیارغربت صدای تبله سرود ارمونیه ونوای تارخموش نساختند. آن زوج هنری راه خود را بار دیگردرمیان مردم شان بازکردند وموسیقی افغانستان را درکشورهای مختلف درگوش هموطنان شان رسانیدند و افغنستان را با هنرش والایش بمردم دنیا معرفی نمودند.
وای برما ملت آواره که تمام گنجینه هابی خوب فرهنگ وهنرخویش رادر آواره گی از دست میدهیم.
هنرمندان ازهرکتگوری که باشند پیام آورصلح وآشتی اند. نباید چراغ سبز پیام آور درجهان خموش گردد. درد ملت ما تنها جنگ نیست ما درد های عقب ماندگی فروان داریم که باید درسدد اصلاح آن کمرهمت ببندیم وبرای نسل نوین کشورراه بهتر رسیدن به ارمان های شان را فراهم سازیم.
نبایدهنرمندان عزیزما چه (آوازخوان،هنرپیشه تیاتروسینما،شاعرونویسند) در یرابر خشونت عقب ماندگی زندگی نمایند. امروز یک هنرمند بسیارتوانا وگرامی رااز دست دادیم وجایش برای همیشه درقلب ما خالی خواهد بود. آرزو دارم پرستوعزیزما این کمبود وضایعه رابا وجود خود وفرزندانش دوباره پرُنماید وچراغ سبرهنری مهریار عزیز توسط خانم و فرزندانش همشه روشن باشد.
بانو پرستوگرامی : میدانم کمبوداین ضایعه بزرگ فامیلی وهنری برشما خیلی طاقت فرساست اما شهامتی که شما دارید مادست ازدامن امید رها نمیکنیم. زیراامید همیشه انسانها رابه قلعه های شامخ آرزو میرساند. امیدوارم با این غم تلخ شانه بدهید مگرشانه های تان در زیر بار این غم خمیده نگردد، با شهامت از میان این غباراندوه برون رفته وتبسم همیشه گی ازلبان محو نگردد . ناگفته نباید گذاشت که جناب محمد کریم مهریار برادر محمد رحیم مهریاردرکابل نیز نیز یک هنرمند خوشاواز میباشد بدین وسیله این ضایعه بزرگ را برای او وفامیلش وکافه ملت افغانستان نیز تسلیت عرض میدارم. “روحش شاد باد”.

خبر مرگ مرحوم مهریار هنرمند محبوب کشور

هنرمند مشهورکشور به ابدیت پیوست
امروزمردم هنردوست وهنرمندان افغانستان بمرگ نا به هنگام حیم مهریار
هنرمند معروف کشورسوگداراند.
مهریاردارای صفات بس عالی انسانی بود، وی منحیث کارمند رسمی رادیوتلویزیون افغانستان برای مدت طولانی درشعبات مختلف وبخصوص مدیریت موسیقی ایفای خدمت نمود، درکنارماموریت رسمی عاشقانه سرود ودرحراست موسیقی افغانستان صادقانه رزمید. اومدت چهل درخدمت هنرقرارداشت ومدت بیست سال دردیارغربت هنرش را بازاری نساخت، بلکه بخاطرتوسعه وانکشاف موسیقی افغانستان خدمت شایان نمود. وی را میتوان ازجمله خوبترین غزل خوانان درجمع هنرمندان افغان حساب کرد.
رحیم مهریاردرای شخصیت خیلی عالی ودارای اخلاق خوب هنری بود. وی انسان آرام، متواضع، رفیق خیلی صادق ووفاداروهنرمند پرتلاش بود.
رحیم همسرخوب وپدرمهربان وبا افتخاربرای فرزندانش بود.
اورا فرد فردافغانستان دوست داشت، صدای نوازشگرش طنین لحظات شاد گوشهای هموطنان ما بود.
وی درانتخاب شعروکمپوزهایش سلیقه خیلی عالی داشت. با آنکه هنرمندان و کمپوزتوران ارجمند کشوربرایش کمپوزمیساختند. خودش نیزدست بلند درتهیه آهنگهای خود وهمسرش بانو پرستوترنم موسیقی افغانستان بوده است.
بنده درماه جون سال روان که سفری به اروپا داشتم،ازآقای مهریا وخانم پرستودیدن کردم . آقای مهریاربه استقبالم آمد وزمانیکه به خانه شان رسیدیم خانم پرستوازدیدنم استقبال شاینی نمود.
نشاد لحظه ها کوتاه وزود گذراست واقعاٌ قبول کرده نمیتوان که رحیم مهریار دیگردر جمع ما نیست.
بدین وسیله برای خانم پرستو، که جامه سوگ برتن دارد وفرزندان عزیزش، تمام هنرمندن وهنردوستان افغانستان این ضایعه بزرگ تسلیت میگویم وبرای مرحوم مهریاربهشت برین آرزومیبرم.
تورفتی مگرروح تو باماست
آن خصلت نیکوی تو با ماست
شبها که دربزم غزل چنگ میزدی
حنجره الماس وغزل گوی توبا ماست
” این صداست که میماند”

معرفی محترم پردیس هنرمند تیاتر افغانستان

محترم عبدالروف پردیس فرزند مرحوم عبدالمجید خان یکی از شخصیت های فرهنگی وهنری سابقه دار تیاتر افغانستان میباشد.
پردیس تحصیل ابتداییه خویش را در مکتب نمبر پنج واقع پل باغ عمومی شهر کابل تا صنف چهارم تعقیب نمود وصنف پنجم را در لیسه صنایع کابل آغازید. در صنف نهم مکتب صنایع مصروف تحصیل بود، مریضی عاید حالش گردید، جهت تداوی روانه کشور هند شد. بعد از صحت بیابی وبرگشت بوطن دوباره سراغ تحصیل را نگرفت، عشق هنرتمثیل در سینه اش جوانه زد، راه تیاتر را در پیش گرفت. در آن زمان جامعه در فرهنگ عقب مانده ای سنتی بسر میبرد و هنرمند شدن هم کار ساده وآسانی نبود.
خوشبختانه پدر مرحوم شان وی را در این حرفه شریفانه مدد گار بود . محترم پردیس را در باره هنر تمیثل ووخاطرات هنرمند شدنش را پرسیدم. او خاطرات تقررش را درتیاتر چنین توضیح نمود.
جواب: زمانیکه ازهند برگشتم ، در پوهنی ننداری وقت یک تیاتر فعال بود، بخاطر تقررم مراجعه کردم. روزاول که به دراوازه تیاتر رسیدم یکتن از هم صنفانم را دیدم، از جرئتم کاسه شد ، دوباره برگشتم. در اثر تشویق پدرم روز دوم بار طرف تیاتیر رفتم، باز هم تکرار حادثه بود . روزسوم زمانیکه بدروازه رسیدم ، آن هم صنقفی ام”عالم ” نام داشت دروازه تیاتر را باز کرد ومرا بداخل تیاتر تیله نمود. درواره را محکم در عقبم بست ، صدای دروازه بداخل تالار منعکس گردید، تمام هنرمندانیکه در داخل تالار حضورا داشتند، متوجه ورودم شدند. استاد عبدالقیوم بیسد درروی ستیج درحال تمرین بود، ورقه عرض خودرا برایش دادم. استاد بیسد یک نقل درام را که در حال تمرین بودند، برایم پسرد وگفت یک جمله را اننخاب واز یاد کن. بعداٌ در روی ستیج از من امتحان گرفتند. تعداد هنرمندان زیاد بودند که در ان زمان از شهرت خوب هنری برخوردار بودند، مگر من نمی شناختم. در حالیکه سه روز از پشت دروازه تیاتر نسبت کم جرئتی واز بیم هم صنفی مکتبم جرئت داخل شدن را به تالار نداشتم، مگر در امحتان کامیاب شدم. نقش یک معلم را در همان درام بازی کردم. آغاز کارم در تیاتر اینطور بود ، تاحال برایم یک خاطره فراموش نا شدنی است.
س:هنرمندان که درآن زمان فعالیت هنری داشتند، بعداً شماآنها را معرفی شدید، بخاطر تان است نام بگیرید.
جواب: مرحوم عبدالرحمن بینا، محترم استاد عبدالقیوم بیسد، محترم وزیر محمد نگهت،، مرحوم یسد مقدس نگاه، مرحوم استاد رفیق صادق، محترم محی الدین، محترم شیردل، مرحوم عظیم رعد، مرحوم محمد زمان انوری، مرحوم احمد ضیا قاری زاده، مرحوم نیک محمد قایل ، محترم خلیل قاری زاده و دیکرگران بودند.
س: در آن زمان وجود هنرمندان ” زن” نا ممکین بود، شما چه نوع نقش ها را بازی میکردید.
جواب: برای من هنرمندشدن خیلی مطرح بود، تا در این مکتب فرهنگی راه پیدا کنم. از طرف دیگر خوب ترین هنرمندان با شهرت درآن زمان نقش های خانم ها را بازی میکردند. برای من جای سعدات بود اگر یک نقش خانم را به موفقیت بازی میکردم.
س: یعنی که شما نقش “خانم ها” را بازی کردید .
جواب: بلی من در نقش مادر خودرا خیلی راحت احساس میکردم.
س: غیر از تمثیل در تیاتر، دیگر چه مصروفیت های داشتید.
جواب : خدمت تان عرض کنم که تمام فعالیت های من در ساحه تیاتر خلاصه شده بود. زمانیکه نسبت دلیلی تیاتر پوهنی ننداری بسته شد، بعضی هنرمندان در ” شاری”شهری ننداری رفتند و من هم در شهری ننداری به فعالیت هنری خود دوام دادم . در انجاه یک گروپ هنری موسیقی ،تحت رهبری مرحوم فرخ افندی وجوداشت. هنرمندان ازقبیل مرحوم استاد سلیم سرمست، استاد مرحوم فقیر محمد ننگلیالی، آقای جمعه خان،مرحوم چاچه محمود “کاکای مرحوم استاد سرآهنگ” آقای محمد انور نوشاد، در بخش نوازهندگی فعالیت داشتند، محترم استاد محمد حسین ارمان،مرحموم محمد ابراهیم نسیم ، مرحوم عیدالرحیم ساربان و دیگران بودند که اواز میخواندند. بعد ها من همرای مرحوم محمد ابراهیم نسیم در تبدیلی پرده های درام در ستیج ظاهر میشدیم وبنام زن وشوهر جنگره انتره های کمیدی خوب را اجرا میکردیم. تا آمادگی پرده بعدی تماشاچیان بدون خستگی به موسیقی وجنگ ما دو نفر مصروف میشدند ومیخندیدند.
س: از ممثلین شهری ننداری انوقت کسی را بخاطر دارید ، نام بگیرید.
جواب: ممثلین آنزمان در شهری ننداری عبارت بودند از مرحوم استاد عبدالرشید جلیا ، آقای استاد محمد یوسف کهزاد ، محترم محمد نعیم رفاه، محترم عظیم فایز، محترم ستار وارسته، محترم یوسف بهروز، محترم نجیب الله مساء، محترم سایر هراتی، مرحوم اکرم نقاش، مرحوم سید مقدس نگاه، مرحوم استاد حمید جلیا، مرحوم اکبر نادم، مرحوم غفار دلسوز، آقای مهدی شفا،آقای نعمت الله فراهی ،محترم محمد نسیم اسیر، آقای آرام، آقای سید نظیف مروت “برادر سید مقدس نگاه” آقای تواب لطیفی، آقای عیسی نوا،”بعداٌخمار تخلص کرد” آقای امین الله ندا، آقای امین آشفته ودیگران بودند، شاید بعضا آنها را فراموش کرده باشم مرا معزور دارند و دقیق نمیدانم که از جمله آنها ی زنده است وکی وفات نموده ، درهر حال خداوند از لطف خویش محروم شان نسازد.
س: تا جایکه اطلاع دارم شما ومرحوم نسیم در رادیو افغانستان وقت هم انتره های کمیدی میخواندید.
جواب: بلی زمانیکه رادیو افغانستان نشرات مستقیم داشت، من ومرحوم محمد ابراهیم نسیم انتره های کمیدی اجرا میکردیم.
س: آیا پارچه های شما در آرشیف رادیو پیدا میشود.
جواب: در آن زمان رادیو افغانستان انکشاف زیاد نکرده بود. وسایل ضبط وجود نداشت.
س: از نشرات مستقیم رادیو چه خاطره دارید.
جواب : یک خاطره از استاد مرحوم شیدا دارم. او همرای نوازندگان در ستدیو حضورت داشتند ، من ومرحوم نسیم پارجه کمیدی موزیگال خود را اجرا میکردیم . استاد شیدا را خنده گرفته بود، دستمال بزرگ را که سامان و آلات موسقی را بسته میکردند، آنرا کلوله کرده بدهنش فرو برد، تا صدای خنده اش انعکاس نکند.
س: اگر یک خاطره از هنر تمثیل تان را نیز قصه کنید خوش میشوم.
جواب : یک مدت زمان در جمع مردم بنام پاکستانی شهرت گرفتم. برایم خاطره خوب است.
س: چرا پاکستانی ، کمی توضیح بدهید.
جواب : زمانیکه در افغانستان موضوع پشتونستان خیلی داغ بود، یک اثر از آقای مهدی شفا در شهری ننداری نمایش داده میشد. من نقش پاکستانی را به عهده داشتم. حریف من در چنگ نجیب الله مسا بود وقتیکه جنگ شروع شد هنرمندانیکه نقش افغان را داشتند، قبلاٌ خودرا مرده انداخته بودند، یکبار زنده شدند وجنگ شدید بین افغان وپاکستانی شروع شد. نجیب مسا مرا بلند کرد در روی زمین زد، من با پطلون پولیس پاکستانی ملبس بودم . در زد وخورد پطلونم پایان افتاد. تماشاه چیان کف زدند. بعدازآن در هرجا مردم مرا پاکستانی صدا میکردند ، اونه همان پاکستانی که افغان ها پطلونش را کشید. چالب تر ازآن که ، دوازده سال بعد ازآن نمایش آقای مهدی شفا با خانم مراد در مندوی کابل دیدند ، آقای شفا برای خانمش مرا چنین معرفی کرد. ای همان پاکستانی است که افغانها پلطلون را کشیدند.
س: از فعالیت های تان در تیاتر ولایات کشور هم توضیح بدهید.
جواب: زمانیکه به خدمت مکلفیت عسکر در ولایت پکتیا بودم . بعد از ختم دوره عسکری در دافغانستان بانک ولایت پکتیا ددر شهر گردیز مقرر شدم. در آن زمان شخصی بنام نور محمد پوهینده مدیر مطبوعات ولایت پکتیا بودیک نمایش نامه را بقام خودش ” بنام دزد” مجبور نوشته بود . درسینما پکتیا به نمایش گذاشتیم. طرف استقبال مردم قرار گرفت. بعد برای سه سال در دوره اقامتم در پکتیا با مطبوعات شهر گردیز در کنار وظیفه رسمی فعالیت هنری داشتم. بعد از سه سال، از ولایت پکتیا تبدیل شدم در ولایت بلخ نیز فعالیت هنری داشتم.
س: در شهر مزار شریف در بخش تیاتر تبدیل شدی ویا چطور.
جواب : بعد از عسکری من برای سه سال در د افغانیتان بانک پکتیا کار میکردم. بخاطر سابقه بانکی داشتم مرا در وزارت مالیه در کابل مقررکردند و بعد از مدتی کوتاه در مزار شریف بحیث مامور مالیه مقرر شدم. یک روز در مزار شریف در خانه بودم ، کسی بنام سید عثمان صدوی که مسوولیت سره میاشت شهر مزار شریف را داشت ، بدیدنم آمد .بخاطر جمعآوری یک پشت پول برای سره میشاشت، میخواست یک نمایشنامنه را در سینما شهر مزارشریف به نمایش بگذارد. شاروالی مزار شریف در این مورد چندان موافقت نداشت، گفت هنر در این شهر مرده است، خود را زحمت ندهید. چون موضوع خیر یه سره میاشت بود ، شاروال را قتاعت دادم وتا سینما را در اختیار ما بگذارد. در هر صورت نمایش شروع گردید ومورد استقبال بی سابقه مردم قرار گرفت و یک مشت پول هم برای سره میاشت جمع گردید. بعد از ان شاروال مزار شریف مبلغ چهل هزار افغانی را برای خرید موبل ودیکور تیاتر تخصیص داد. سالون سینما برعلاوه نمایش فیلم آماده بهره برداری نمایش تیاتر نیز گردید. در همان موقع آقای اکبر روشن هنرمند تیاتیر در شهر حیرتان مامور تانگ تیل آن شهر مقرر شده بود، از وی نیز تقاضا کردم تابا ما در تیاتر همکار نماید. تیاتر بیدار ننداری شهر مزارشریف دوباره به اوج شهرت خود رسید. نمایشانت عموماٌ در فضای آزاد اجرا میشد، در فصل خزان هوا روز تا روز سرد میشد، در یک نمایش شکایت خویش را در گوش مقامات رساندیم .
س: به جز آقای روشن چه کسانی با شما همکاری داشتند.
چند نفر محدود را بخاطر دارم آقای نظر محمد نبیل، آقای انور نبیل، آقای محمد گل انور، آقای عارف محسنی “عرفانی” آقای یعقوب ظفر، عبدالحکیم ویک نفر بنام بسام بود که اسمش را فراموش کرده ام . یکتعداد همکاران دیگر نیز بودند، چون غیر مسلکی بودند به هنر ادامه ندادند وفعلا از خاطرم رفته اند. مرا عفو کنند.
س: نقش خانم ها در بیدار ننداری چطور بود.
جواب: نقش خانم را ها در مرکز وولایات درآن زمان مردان بازی میکردند. با وجودیکه مدیر مطبوعات یک خانم را برایم معرفی کرد ، اما متاسفانه از سواد بهره مند نبود ، نمیتوانست تمام درام را از یاد نماید، اما باآنهم حافظه خوب داشت در تبدیلی پرده های درام همرای من آهنگ های آقای خفیظ الله خیال وخانم ژیلا که در آن زمام خیلی هشرت داشت دوگانه میخواندیم. اسم ان خانم ارجمند مینا بود.
س: آقای پردیس موضوع سردی هوا و تیاتر ازاد کارش کچا کشید.
جواب: در یک نمایش شخص والی برای تماشاه آمده بود، مشکلات را کنایه امیز در گوشش چکاندیم. والی به شاروال ومدیر مطبوعات هدایت داد، تهداب تیاتر بیدار ننداری را بگذارند. زمانیکه تیاتر آماده بهره برداری شد، در تیاتر اصلی بیدار ننداری یک نمایش نامه که اثر مرحوم سیدمقدس نگاه بود “پیاله زهر” نام داشت به نمایش قرار دادیم. برای افتتاح تیاتر از تمام مامورین ملکی وپولیس واردو دعوت بعمل آمده بود، انقدر تماشا چی زیاد بود که در سالون چوکی گنجایش نداشت ، مردم ایستاده درام پیاله زهر را تمناشاه کردند. فوق العاده استقبال گردید. جالب آن بود، که والی بلخ قای اورملُ قبل از نمایش برای ما گفت ، اگر نمایش عاید نکرد و مردم خوش نکردند دروازه تیاتر را بسته میکنم وگدام جورش میکنم. مگر بعد از نمایش روی ستیج آمد وهر یک مارا بغل کرد وکلی تیاتر را برای هنرمندان تسلیم کرد.
س: چند سال در بیدار ننداری خدمت کردید.
جواب : مدت هفت سال برعلاوه کار ماموریت رسمی در تیاتر خدمت کردم. نمایشات ما در ولسوالی های دور ونزدیک و ولایات همجوار نیز برده میشد که از جمله ولایت کندز، سمنگان ، اندخوی، یغلان، پلخمری، سرپل مزار ، شبرغان وغیره .
س: چه خاطره از هفت سال هنری تان در بیدار ننداری دارید.
جواب: یک خاطره تلخ ویک خاطره موفق امیز دارم.
یک نمایش را بنام ” هزارآفرین” در بیدارننداری داشتیم. خیلی ترسناک بود، برای مردم اعلان شده بود که اطفال خورد سال ممنوع است . اما یکروز والی برای تماشاه با پسر خورد سالش امده بود. من نقش ” دیوی”را داشتم . پسر والی به حدی ترسیده بود که فکر کرده بود، دیوی واقعی است در بغل پدرش خودرا مخفی ساخته بود ، والی بعد از نمایش همه هنرمندان را مورد شفقت قرار داد وموققیتم را چند بار تبریک گفت. خاطره تلخ آن بود که در روز دو ویا سوم نمایش در روی ستیج بودم خبر وفات دخترم بنام ” آصفه ” برایم رسید. بعد از تشریح جنازه روز بعدی بازهم بکار شریفانه خود ادامه دادم، با وجودیکه والی وشارولی ومدیر مطبوعات برایم گفتند، نمایش را متوقف سازید. اما نخواستم مردم را در انتظار بگذارنم . با وجود که سوگ دخترم را دبدل داشتم به نمایش ادامه دادم.
س: زمانیکه دوباره بکابل برگشتید به تیاتر همکاری کردید ….
جواب : زمانیکه بکابل آمدم، در فرخی ننداری بکار هنری خویش ادامه دادم. همرای آقای اکبر روشن دوباره در فرخی ننداری همکار شدم.
س:آ قای پردیس تا جایکه من میدانم در رادیو تلویزیون ملی نیز شما همکاری داشتید، چه خاطره از آن دارید.
جواب: شما نیز همکارم بودید. بلی … در سال 1357 که تلویزیون ملی بفعالیت آغاز کرد به هنرمندان زیاد ومخصوصاٌ به هنرمندان سلبقه دار تیاتر ضرورت داشتند. من نیز مراجعه کردم. در رادیو تلویزیون با هنرمندان سابقه دار و نوآموزان در پارچه های مختلف رادیویی وتلویزیونی کار کردم. یک خاطره خوش از برنامه رادیویی که آقای ظاهر هویدا بنام “مرچ ومساله ” مینوشت ومدت طولانی در رادیو نشر شد، من با جناب فضل الحق عبادی ، جناب اسد ذکی ،خانم خورشید نور و در اوایل خانم زرغونه رفاه بودند به گردانندگی شخص ظاهر هویدا نشر میشد. خیلی خاطره خوش دارم آن برنامه برای چندین سال از جمله پر شنونده ترین برنامه های رادیو بود.
یک نمایش تیاتر را نیز آقای هویدا بنام “شاه دولا ” نوشت و در زینب ننداری نمایش داده شد . من نقش یک ملازم رغا داشتم. آن نمایش نیز آقای عبادی وآقای ذکی همکاری داشتند . آقای هویدا خیلی از اجرای نقشم راضی بود ویک روز در حضورت همسرش از تمثیل من شدیدآ تشکر نمود . خاطره خوش آن تا حال همرایم است.
س: کدام سال شما وطن را ترک کردید.
جواب : در سال 1992 میلادی مطابق 1371 ش_ سال تاریک شروع شد. با وجودیکه من مدت سه ماه همرای مجاهدین کار کردم. اما مجاهدین به هنر ، فرهنگ خیلی جفا کردند . آیا به هنر وفرهنگ ضرورت نداشتند. تمام هنرمندان متواری شدند .هنر وهنرمند جرم شمرده میشد، من نیز ترک وطن کردم . کابل را بقصد مزار شریف با خانواده ام ترک کردم وبعداز آن طرف ماسکو رفتم . مدت نه سال در ماسکو ماندم .
س: تعداد هنرمندان در ماسکو زیاد بودند.
جواب : بلی ، با آمدن مجاهدین همه هنرمندان فرار کردند یک تعداد زیاد آنهارا در ماسکو پیدا کردم. هنرمندان مدتی در ماسکو بودند تا ازطرف کشور های غربی قبول شدند، بعد ماسکو را ترک و روانه کشورهای مختلف شدند. سریال شیرآغا وشیرین گل نیز در ماسکو به همکاری مالی محترم حاحجی احمد شاه نطاق سابقه دار کشور تهیه شد ومحترم انجینیر عبدالف احمدی ان را دایرکت نمود، خود گواهی حضور هنرمندان تیاتیر در آنزمان در ماسکو میباشد.
س: شما نیز در سریل شیرآغا وشیرین گل نقش داشتید .
جواب: بلی نقش داشتم.
چه وقت بکانادا آمدید .
در سال دوهزار میلادی بکشور کانادا رحل اقمت پهن کردم.
س: درکشور کانادا کدام فعالیت هنری داشتید ویا درنظر دارید.
جواب: در کانادا صرفاً یک پارچه هنری را بنام ” پارچه امتحان ” همرای ماری امید ویک دخترک خورد سال بنام الاهه و جناب مسیح الله عثمانی کار کردم که توسط وحید امید فیلم برداری شد وبه شکل سی دی به تلویزیون های افغانی فرستاده شد. آن پارچه درتولیزیون آریانا ” اقای مسگین یار در امریکا ودر تلویزیون آریانا که درکابل از طرف آقای بیات، تلویزون خراسان درامریکا ” نشر گردید. چون کار هنر تیاتربه یک یا دو نفر امکان پذیر نیست، کدام اتحادیه هنری درکانادا وامریکا وجود ندارد تا همه هنرمندان جمع شوند وبه همان قوت دیروز پارچه های خوب انتقادی وانتباهی را نشر کنند.
س: آقای پردیس از فعالیت های هنری تان حکایت کردید، اجازه بدهید که ازمسایل شخصی تان جویا شوم .
جواب : من در خدمت تان قرار دارم.
س: جند بار ازدواج کردید.
جواب با خنده برایم گفت، اگر تن به ازدواج دوم میدادم ، شاید از طرف خانمم”کتک ” لت وکوب میشدم. صرفاٌ یکبار ازدواج کردم. در اخیر میخواستم با اظهار تشکر، مصاحبه را خاتمه بدهم. برایم گفت، ماریا جان از خاطرات تلخ ، شور وشیرین پرسیدید …بعد یکبار خموش شد. برایش گفتم حتما ترک یار ودیار برای تان سخت گذشته میخواهید ازخاطرات تلخ سفر چیزی بگوید …بفرمائید، مینویسم .
جواب : بلی ترک یار ودیار خیلی سخت وتلخ است که حتماٌ همه هموطنان عزیز این تلخی را چشیده اند. آرمان برگشت بوطن را همه ما داریم . مگر تلفات قربانی هایکه مردم دادند، داغیست که اکثریت مردم ما در سینه دارند. خودم نیز همچون داغی در جگر داردم. یک فرزند جوانم تازه از اکادمی پولیس فارغ گردیه بود . در ولایت هرات بوظیفه تقرر حاصل کرد. زمانیکه برای اشغال وظیفه طرف هرات میرفت. در ولسوالی بالا بلوک هرات مجاهدین اورا از سرویس پایان کردند وتا امروز لادرک میباشد. تا زنده هستم دو چشمم براه آن فرزند جوانم در انتظار است . این حسرت مرا سخت نا راحت میسازد، اگر جدس اش را میدیدم شاید دلم صبر میشد. پایان

.

جواب

قتل وزن ستیزی

قتل وزن ستیزی :
قتل زنان افغان سر مقالعه اخبار جهان است.
در اخبار سرتا سری تلویزیون کانادا بتاریع 16 جولای 2009 خبر دلخراش قتل سه خانم از یک خانواده افغان باشنده شهرمانتریال بدست نشر سپرد شد. پولیس کانادا بتاریخ 30 جون 2009 جسد سه خانم را بنام های رنا “شفیع” 50 ساله ، زینت “شفیع ” 19 ساله، سحر “شفیع” 17 ساله و گیتی “شفیع ” 13 ساله را که دریک موتر جا بجا و در کانال آب در منطقه کینگستن در قاصله ایالت انتاریو و کوبیک قرار دارد کشف نمود. آقای محمد شفیع 56 ساله که ریس فامیل میباشد خودرا متولد شهر کابل معرفی کرده است، مسوول درجه اول شمرده شد. قرار تحقیق پولیس آقای شفیع دارای دوخانم بود که خانم اولی”رنا فرزند امیر محمد ” را در انساد کانادا بنام دختر کاکایش معرفی کرده بود. طبق گذارش آقای محمد شفیع در سال 1979 ویا احتمالاٌ 1980 با خانم رنا عروسی نمود مگر از خانم اولش صاحب فرزند نشد وبا ر دوم با خانم طوبا عروسی کرد . از خانم طوبا دارای هفت فرزند بودند. درسال 1990 بنا برنا آرامی جنگ های داخلی ترک وطن کردند و محمد شفیع در”دوبی” برای پانزده سال زندگی و به تجارت قفروش املاک پرداخت. در سال 2007 مقیم کشور کانادا گردند. نظر به شهادات اقارب وهمسایه گان شان آقای شفیع یک آنسان سختگیر بوده وبرخلاف فرهنگ غربی برای فرزندان خود قیودات غیر قابل تحمل ایجاد کرده بود. بنابر همچو قیودات زینت دختر بزرگش چندی قبل از خانه فرار کرد. زیرا زنینت حق استفاده از تیلفون منزل را هم نداشت . آقای شفیع دختر بزرگش را انسان سرکش ونا فرمان میخواند. آقای شفیع تحمل دموکراسی جوانان را نداشت ودست برقتل سه دختر ویک خانمش زد. پولیس کانادا فعلاً آقای شفیع، خانم طوبا همسر دومی وی و حمامد پسر 18 ساله شان به اتهام قتل چهار نفر بازداشت نمود. قضیه هنوز تحت تحقیق قراردارد.بتاریخ ” 6″ اگست محکمه نهایی تعین گردیده است . سه طفل دیگر شان دارای سن قانوانی نبودند تحت حمایت دولت کلنادا قرار گرفتند. پول سرمایه آقای شفیع بجای انکه در خوشبختی فامیلش مصرف میگردید، برای جبران حادثه بمصرف میرسد . فرزندان دیگرش نیز از اثر همچو حادثه شاید به تکالیف روحی گرفتار شوند. خانم طوبا که هنوز 30 ساله میباشد در حقیقت همه فرزندانش قربانی گردید. برای یک مادر غیر تحمل است .

عروسی سیما ترانه

    • سیما ترانه ازدواج نمود

سیما ترانه هنرمند محبوب کشور با محترم انجنیرمحمدعمر رفایی بتاریخ / 28/ مارچ 2009 ازدواج کرد.

بدین وسیله ازدواج میمون شان را صمیمانه تبریک گفته زندگی خوش وبا سعادت همراه با محبت همیشگی برای شان آرزو میدارم.

سیما هنرمند خوش آواز وخوش برخورد، صمیمی کشورما که به ذودترین فرصت جایگاه هنری خود را درمیان هنرمندان پیدا نمود و با آواز دلنشینش ترانه ها خواند و قلب همه گان را تسخیر کرد.

    • شهرتورنتو کانادا شاهد برگذاری جشن باشکوه عروسی هنرمند افغان “سیما ترانه ” بود این عروسی با اشتراک هنرمندان، هنردوستان و فامیل ارجمند شان بود با رقص وپایکوبی خاص تجلیل گردید.
    • زمانیکه ازازدواج وی اطلاع حاصل کردم جهت تبریکی برایش تیفلون کردم واز وی خواستم تا در باره ازدواجش مفصل برایم معلومات ارایه بدارد، چندی بعد فرصت میسر گردید از وی تقاضا نمودم که اجازه بدهند گفتنی های شانرا درسایت ها جهت اطلاع ومسرت علاقه مندان و هنردوستان پیشکش بدارم، با محبت پذیرفت.
    • س : در باره همسرتان اندک معلومات بدهید؟
    • ج : همسرم ازسرزمین مصر میباشد تحصیلات خود را به سویه انجنیردرکشورهای عربی تمام کرده است وفعلا در کانادا درشهر تورنتو زندگی دارد.
    • س : آیا همسرعزیز تان هنر دوست است؟
    • ج : اگر موضوع هنرم مطرح نمیبود تا حال چند سال ازازدوجم میگذشت، کسانیکه با هنرم موافق نبودند ازدواج با ایشان را رد کردم من هنرم ومردمم را دوست دارم زیرا نوازش مردمم بود که هنرم را پذیرفتند و از تشویق شان سیما بودم وترانه شدم و تا زنده هستم برای شان ترانه خواهم خواند و همسرم با این امرموافق است.
    • س : آیا در فکرعروسی مجلل بودید ؟
    • ج : هرگز نه، محفل عروسی خودرا خیلی ساده وبدون تجمل درنظر داشتم اما زمانیکه هنرمندان گرامی اطلاع حاصل کردند بنده را زیاد قدر نمودند هرکدام به نوبه خویش سهم هنری شان را ادا کردند، از صمم قلب از ایشان منمون و سپارگذارم.
    • س : میتوانید ازهنرمندان که درمحفل عروسی تان سهم گرفتند، نام ببرید؟
    • ج : بلی از هنرمندان نهایت گرامی هریک آقایان، وحید قاسمی، جواد غازییار، ولید سرور، وحید سرور، میرویس عندلیب وامیل پوپل طبله نوازموفق که با حرکت پنجه های طلایی اش بشگوه محفل افزود وهنرمندان عزیز را تا آخرمحفل همرایی کرد هم چنان از دوست نهایت گرامی محترم تمیم بها ً که در تدارک هوتل و ترتیب محفل ازهیچ گونه زحمت دریغ نکردند ودوست نهایت عزیزم خانم نبیله یعقوب فتاح که همیشه با من محبت نموده است، سپاس گذارهستم.
    • س :هنرمندان که درمحفل حضور نداشتند آیا کدام پیام دریافت کردید؟
    • ج : بعد ازعروسی همه دوستان وهنرمندان به نوبه خود بنده را سرفرازساختند.
    • اولین تیلفون راازجناب محترم احمد ولی هنرمند سرشناس ومحبوب کشوروخانم ارجمند شان زرمینه جان داشتم، بی نهایت محبت کردند وازهنرمندان اناث اولین تیلفون ازهنرمندان محبوب وسابقه دارکشورم خانم رخشانه داشتم، منمون محبت های شان هستم.
    • درروز های بعدی جناب حیدرسلیم هنرمند جوان وخوش صدا کشورما، نیز با مطلع شدن ازعروسی ام تیلفون کردند وخیلی محبت نمودند. سیما ترانه به حافظه خود فشار آورده گفت:
    دوستان وهنرمندان زیاد لطف کردند که نام گرفتن همه ایشان برایم سهل نیست میترسم کسی را فراموشم نشود وسبب شکر رنجی دوستان نگردد الحمد الله تعداد خیلی زیاد بود، بیاد دارم که ازجمع اولین ها، خانم ذکیه کهزاد نطاق بی مثال وخوش صدا و هنرمندان محبوب تیاتروسینما خانم زرغونه رفاه “گردش” و خانم خورشید نور ازسویدن و خود شما ” ماریا دارو ” بودند که محبت کردند با تیلفون های شان به خوشی وسرورم افزودند.
    س : برای اشتراک درعروسی تان ازهنرمندان خارج ازکشور کانادا دعوت کرده بودید؟
    ج : نخیر زیرا زندگی امروز برای همه دوستان پرمصروفیت است هنرمندان درکشورهای مختلف پراگنده هستند، صرفاً خانم افسانه برای کنسرت در محافل نوروزی در کاناد تشریف آورده بودند، برایم وعده اشتراک را کردند اما شاید مصروفیتهایش زیاد بود، اشتراک کرده نتوانستند با آنهم ازایشان منمون هستم. صرفا ً آقای جواد غازییار ازامریکا تشریف آوردند مباقی هنرمند گرامی ازشهر تورنتو بودند. دوستان درهرکشور که تشریف دارند از کانادا خیلی فاصله دارند، نخواستم باعث زحمت شان شوم.
    خانم ترانه بعد از یک مکث افزود: من تصور نداشتم چنین محفل برپا گردد اما هنرمندان وسایر دوستان آنقدر لطف نمودند که نمیدانم چطور ازتک تک ایشان تشکر نمایم وهمچنان باید فراموش نکنم که ازسرتاسر دنیا دوستان برایم ایمیل فرستادند وبه خوشی بنده افزودند منمون همه شان هستم، زیرا هنر وهنرمند

لازم وملزوم یکدیگر میباشند بدون همکاری دیگرهنرمندان نمیتوان هنرمند شد. من هیچگاه بدون همکاری کمپوزیتوران، نوازندگان و شعراً محترم کشورم به شهرت نمیرسیدم جای آن دارد ازشعرایی گرامی کشورکه اشعار شان را زمزمه کردم و هنرمندانیکه برایم کمپوز نمودند و نوازندگان گرامی که درنواختن آلات موسیقی ازابتدا تا حال بنده همرایی نمودند، اظهار سپاس واحترام بدارم. زیرا همکاری آنها تشویق ونوازش هموطنان عزیزم بود که مرا بحیث هنرمند پذیرفتند.

جای بسیار مسرت است که منحیث هنرمند کوچک درقلب مردمم وهنرمندان ودوستان عالی قدر جای داشتم، بنده را خیلی افتخار بخشیدند.

س : آیا از محفل عروسی تان فلمبرداری نمودید؟

ج : در پاسخ سوال شما باید از دوستان فیلمبردار آقای محترم قهار روفی وسعید هاشمی که درضبط اهنگم بنام “بچه زرگر” بی نهایت زحمت کشیدند وهم چنان بدون تقاضا محفل عروسی بنده را نیز فلمبرداری کردند اظهار شکران نمایم ازشروع تا ختم محفل را فیلمبرداری نمودند ومگر تا بدستم نرسیده است از زحمت وصداقت وعلاقه مندی آن دوبرادرگرامی هموطنم یک جهان تشکر میکنم و ازخانم مریم لودین که دردیکور سالون وتخت عروس و آرایش سر وصورتم صمیمانه همکاری کردند، سپاس گذارم.

س : سهم گیر فامیل تان چطور بود؟

ج : (با آه سرد گفت) ای کاش مادرم زنده میبود” خداوند رحمتش دارد”.

کاکایم محترم امین وپسرانش ویگانه خوهرم فروزان جان وشوهرش عبدالواحد غفوری ویگانه برادرم عبدالحق امین وخانمش محبوبه جان ناصری در تمام مسایل سهم فوق العاده گرفتند وهیچ نوع کمبود احساس نکردم اگر راست بگویم آنقدر دوستان وهموطنان وهنرمندان گرامی در محقل حضورداشتند که فکر میکردم در کابل جان هستم.

سیما جان با همان محبت زبان و شکسته نفسی که عادت همیشه گی اوست ، گفت من صرف جاده هنر را که هنرمندان بزرگ رفته اند، تعقیب کردم مگر دوستان آنقدر مرا نوازش دادند که به نام هرکدام هنرمندان وهنردوستان می بالم، قربان محبت شان.

س: سیما جان تحفه بعد از عروسی تان برای هموطنان ودوستداران آوازت چسیت؟

ج : با مسرت گفت، اولین تحفه بعد ازعروسی ام یک پارچه آهنگ بنام شوهرم عمرجان خواهد بود.

در اخیر یکباردیگر زندگی با سعادت برای خانم ترانه با همسرغزیزش عمررفایی ازبارگاه خدا وند استدعا نموده شادابی وموفقیت بی پایان برای زندگی نوین شان آرزو میبرم وبی صبرانه انتظار تحفه بعد ازعروسی شان میباشم. بااحترام ماریا دارو

پران ناتهه غنمیت



یاد هنرمند گرامی ما گرامی باد

در مورد گرامی داشت ازهنرمند محبوب کشور مرحوم ” غنمیت ” دوستانیکه از وی شناخت داشتند در سایت روزنه قلم زدند چه کارعاقلانه وبجا کردند. زمانیکه نوشتار دوستان را در سایت مطالعه کردم به یاد ایام افتادم که همرای مادرم بدوکان مرحوم پران ناتهه برای خرید چپلک های مرغوب پلاستکی میرفتم.
شناخت مردم افغانستان از آن هنرمند محبوب کاریست دشوار، زیرا پران ناتهه همانطوریکه غنمیت تخلص مینمود انسان غنمیت و برومند، برای استحکام پل دوستی میان نژاد ها و مضاهب مختلف مردم کشور و از بین بردن تعصب زبان وعقیده بود.
او به هیچ مذهب عقیده تعصیبی نداشت، قلب او سرشار ازعلم خدا پرستی وانسان دوستی بود او میگفت انسان را باید دوست داشت زیراانسان از محبت وعشق بوجود آمده است. خالق یگانه خلق کننده همه بشریت است این مهم نیست که طفل ازکدام پدر ومادر ویا درکدام سر زمین بدنیا میآید وبکدام مذهب متعقد میشود وبکدام زبان تکلم مینماید. خدا را باید پرستید وانسان را ” کانون عشق ومحبت ” است، باید دوست داشت.
عشق به خالق بشریت وعشق به انسان وانسانیت را وجیبه خود میدانست.
پران ناتهه “غنمیت” درسال 1927 میلادی درخانواده یی هندو افغان درگذر پایان چوک کابل تولد گردید درآوان کودکی شوق آواز خوانی را درسرداشت. زمانیکه درمکتب آسمایی شامل گردید با دختران و پسران هم سن وسالش بدون تعصب برخورد عالی انسانی داشت این خصوصیت اورا در جمع شاگردان مکتب آسمایی برجسته ساخته بود، تمام معلمین وشاگردان او میشناختند ودوست داشتند. درسن نوجوانی که هنوز 15 سال داشت در گرو زلفان سیاه، دراز و پریشان دختری بنام “ملکه” اسیر گردید، بعد از تحمل یک دوره عشق پنهانی که درکشورما جز فرهنگ هندو و مسلمان بود، سوخت وساخت و سرود :
آن سلسله مو آید اگر بر سربازار = بازار شود از نفسش تازه چو گلزار درکشورما نظر به فرهنگ سنتی ازدواجهای جوانان به خواهش و انتخاب والدین از بین دختران و پسران اقارب نزدیک انتخاب و تطبیق میشد، آقای غنمیت نیز تحت فشار همان فرهنگ سنتی قرار گرفت فامیل ازدختران اقارب برایش انتخاب و پیشنهاد کردند. مگراو که دلش را در گرو سلسله مو اسیر شده بود پیشنهاد ازدواج با اقارب نزدیک را رد نمود وبه عشقش وفا دار باقی ماند.
مخالفتهای آقای غنمیت دربرابر تصمیم خانواده درآنزمان که مردم پیرو فرهنگ سنتی بودند یک نوع سرکشی پنداشته میشد، ناگذیر واقعیت زندگی درونی خویش را برای فامیل افشا نمود که وی از مدتهاست در بندعشق کسی مجنون شده است. هماناً بمخالفت شدید روبرو گردید.
خانم ملکه نیز در خانواده اش ازمشکلات مبرا نبود او نیز برای پذیرفتن آن عشق سینه فراخ داشت مگر خانواده ایشان نسبت همان عقیده سنتی مسله ازدواج با اقارب را نسبت به بیگانه برای دختر شان ترجیع میدادند، ونسبت به آقای غنیمت که ازاقارب نزدیک شان نبود ومخصوصا ً که هنرمند بود شدیدا ٌ مخالفت نمودند زیرا هنرمند شدن نیزدرجامعه سنتی کار سهل نبود هنرمندان در آنزمان مشکل فروان داشتند ورنح بی کران کشیدند، بجز یک قشر محدود روشنفکر، در بین توده های وسیع جامعه، هنر وهنرمند قابل پذیرش نبودند.
روی همین مجبوریتها ومشکلات آقای غنمیت ازخانه و سر زمین آبایی اش افغانستان بطرف هند به حکم خشم وتن ندادن به ازدواج اجباری سفرکرد.
درهند عقب کار وپیشه یی میگشت که با راجکپورهنرمند معروف هند معرفی گردید، راجکپور استعداد وعلاقه وی را درک نمود واو دریکی از کمپنی های فیلمبردای هند معرفی کرد تا منحیث هنرمند درفیلم ها ازاسعداد سر شار وی استفاده نمایند.
زمانیکه فامیل غنیمت ازموضوع مطلع گردیدند کاکایش سفری به هند نمود، وی را دوباره با خود به افغانستان آورد زیرا در آنزمان هنرمند شدن ودرفیلم بازی کردند برای فامیلهای افغان قابل پذیرش نبودزیرا جامعه افغانی برداشت چنان روشنگری را نداشت.
درعین زمان عشق غنمیت سرتا پا ملکه راآتش زده بود واز دوریش رنج میبرد همین که از برگشت وی اطلاع حاصل کرد برای فامیل خود اعلان نمود که جز با پران ناتهه با کسی دیگر حاضر به ازدواج نمیباشد ودر اثر مخالفت شدید وفشار والدین خودرا از طبقه سوم منزل بکوچه پرتاب نمود در اثر این پرتاب پایش شکست و مهُر سکوت را نیزشکستاند و برای پدر ومادرش عشق پنهانی اش افشا نمود ومخالفت فامیل را بی نتیجه خواند، از تحمیل ازدواج با پسران عمه، کاکا، خاله وماما سرکشی نمود روی این حقیقت تلخ پدرش مجبورا ًراضی به ازدواج دخترش با آقای غنمیت گردید. عشق این “لیلا ومجنون ” فامیل ها را در ازدواجهای اجباری وپیوند های پی هم در میان اقارب نزدیک مانند خاله زاده،مامازاده،کاکا زاده وعمه زاده مجبور به وسعت نظر ودوستی فراختر در بین جامعه هندو سرزمین ما نمود.
این ازدواج میمون بعد ازکشمکش های زیاد درسن 21 سالگی آقای پران ناتهه اتفاق افتاد و ثمر چهار فرزند” دوپسر ودو دختر” را درقبال داشت.
پران ناتهه بعد از ازدواج منزل پدرش را ترک وبه زندگی مستقلانه خویش آغازید.
او درزندگی شخصی وهنری واجتماعی یک انسان مهربان غریت نواز وخیر رسان بود.
وی را عقیده برآن بود که بهترین عبادت برای رضایت خداوند، خدمت برای بشریت و احترام بمقام ولای انسانی است. روی همین مفکوره برای غریبان و بینوایان دست همکاری و محبت دراز مینمود. او تجارت بوت فروشی راآغاز کرد و درکنارآن وسایل پلاستیکی از قبیل چپلک، ظروف خانه، ودستکولهای پلاستکی برای خرید مواد برای خانم مدرن، سامان وبازیچه اطفال را برای اولین بار درافغانستان وارد نمود، وی را میتوان اولین تاجر وسایل پلاستکی در زمانش خواند، با این پیشه تجارت برای تمام جوانان اقارب و افراد غریب کار ایجاد نمود، آهسته آهسته در اقلام تجارتی خویش وسایل هنری از قبیل تبله، ارمانیه، وغیره را نیز به کشور وارد نمود که هنرمندان به وسایل مورد نیاز شان دسترسی پیدا نمایند. یکی ازخصوصیت آقای غنمیت آن بود که با مشتری نظر به وضع جیبش معامله میکرد اگر شخص بی بضاهت برای پسرش یک جوره چپلک میخرید از وی پول اخذ نمیکرد وبرای طفلش ازسامان وسایل بازیچه اطفال نیز تحفه میداد، برای مشتریان مطابق رسوم افغانی، یک گیلاس چای گرم وبعد ها یک کوکا کولای سرد تعارف مینمود هرگاه خانمها از جمله مشتریانش میبودند یک درجن قاشق چای برای خانم تحفه میداد. در اثر آن همه خیر رسانی بازار تجارتش خیلی رونق گرفت ودست به ایجاد شیرینی پزی زد و مشتریان رااز شیرنی های خوش مزه نیز میچشاند، سخاوت ومردم داری پران ناتهه شهر کابل را آوازه کرده بود.
قسمیکه در فوق متذکر شدم که وی اولین تاجر ظروف ووسایل پلاستکی درکشوربود وی اولین اعلان تجارتی را نیز در رادیو افغانستان بدست نشرسپرد که تا آن زمان اعلانات تجارتی در کشورما از طریق رادیو معمول نبود.
او درکار تجارتی دست به ابتکار دیگری زد یعنی عطر شام پاریس نیز ازجمله اقلام تجارتی او بود، وی بایلر های عطر را با بوتل های خالی ازفرانسه وارد میکرد و برای خانمهای که شوهر نداشتند ویا شوهران شان دچار مشکلات اقتصادی ویا مریض بودند کارایجاد مینمود یعنی خانمها بوتلهای عطر را در خانه شان پرُمینمودند وبا سرش زدن کاغذ های مارک کمپنی فرانسوی آماده فروش میساختند بدین وسیله برای خانم های خانه یک عاید حق وهلال تهیه دیده بود. درفصل خزان مردم در کشور ما معمولا ًمواد خوراکه ومواد ارتزاقی را تهیه میکردند و آمادگی زمستان را میگرفتند، وی برای علاوه آمادگی برای زمستان خانواده خویش اشخاص غریب وبی بضاعت را فراموش نمیکرد برای فامیل های بی بضاعت مقدار آرد وبرنج را تهیه ودر بین خریطه برنج ویا بوجی ارد یکمقدار پول نقد میگذاشت وبرای فامیلها ارسال میکرد واز ذکر نام خود پهریز مینمود. وی غنمیت بزرگی برای مردم غریب وبینوا بود.
درعرصه هنر، آواز گرم وگیراش به مجالس شور و بدلها محبت می انباشت هموطنان ما شاهد استماع آواز دلشنیتش طی هنرنمایی، درخانقا پایان چوک، درمندرهندوها در درامسال سکهه ها بودند و درهرجایکه زمینه مساعد میگردید بدون تعصب نژادی ، مذهبی و قومی دلها را پیوند میداد محبت وعشق انسان پرستی را در دلها شخم میزد.
در رادیو افغانستان طور افتخاری آهنگ میخواند واز هیچ اهنگش مزد و حق الزحمه اخذ نمیکرد، برعلاوه درهر رفت وامدش به هند درغنا و تقویت آرشیف رادیو افغانستان از پول شخصی اش عمل نیک وخدمت بزرگ انجام داده است.
او خدا را می پرستیدید وعشق به انسان را عقیده داشت، مسلمان نبود مگربه زیارت پاچا صاحب سخت عقیده داشت وهرچهارشنبه زیارت آن رادمرد خدا را فراموش نمیکرد.
وی همیشه مهماندار بود مخصوصا ً هنرمندان هندی غزال خوانان مشهورهند وپاکستان را در شبهای مهتابی کابل پذیرائی میکرد، چنانچه هنرمندان معروف ما نند تلک محمود، شیلا کشمری، سلامت علی خان، نزاکت علی خان، آسا سنگهه مستانه، “سرندارکور،پرکاشکور” دوخواهر آواز خوانان محلی در یکشب مهتابی در تپه پغمان مهمان وی بودند و طبق معمول او باید در روز چهارشنبه به زیارت پاچاصاحب میرفت، مهمانان را در انتظار نگهداشت وبا خانم و اولادهایش طرف زیارت پاچاصاحب رفت، خانم واطفالش درموتر منتظرش بودند وی بایکدانه نان گرم و شیرین که شکل روت و یا چپاتی پخته شده بود با یک دستمال کرشنیل بافی روی دستش برگشت ونان آنقدر داغ بود که بدون دستمال گرفته نمیشد خانمش سوال کرد:
این نان در آن بلندی کوه از کجا شد؟
او گفت چهل زن ملبس با لباس سرخ بودند چهل دیگدان گلِی دور زیارت پاچا صاحب روشن کرده بودند و نان می پختند، آنها این نان را برایم دادند. دریور آقای غنمیت که شخص مسلمان واز شیر مردان پنجشیر بود دویده بطرف زیارت پاچا صاحب رفت تا یک نان بدست آورد، وقتیکه برگشت گفت : تمام آن چهل خانم ناپدید شده بودند تنها یک دیگدان گلِی با اتش نیمه افروخته وجود داشت وبس .
آن نان گرم وشیرین را برای صد نفر مهمانانش یک یک لقمه تعارف کرد وبرای تمام مهمانان کفایت نمود این خود میرساند که آقای غنمیت دوست خدا بود. وی روی این همه اخلاق حمیده که داشت قلب هندو، مسلمان را بدست میآورد.
شب های جمعه درخانقای پایان چوک کابل نعتیه میخواند، مردم فکر میکردند که پران ناتهه مسلمان شده است هر روز که خانم رجنی دختر شان طرف مکتب میرفت دختران هم سن وسالش یکدیگر رااشاره میکردند که گویا پدر رجنی خانم مسلمان گردیده است.
هندوان شهر کابل افتخارات دیگری داشتند زیرا پران ناتهه هندو هم مذهب شان بود وحتی در جمعیت مذهب سکهه ها نیز آقای غنمیت “غتمیت” بزرگ بود.
مگرحاسدان وحسودان برداشت چنین انسان خدا پرست وانسان دوست را نداشتند و دست به چور چپاول دکانهای مذکورزدند دریک شب به دو سرای احمد شاهی وسرای میرعلم هفت دکان وی را آتش زدند پول نقد واموال قمیتی او را ربودند با این عمل غیر انسانی تمام هست و بود مرحوم طمعه حریق شد. از بد حادثه اخیرزندگی آقای غنمیت به زلت وخواری گذشت باوجودیکه برای احیای مجدد زندگی اقتصادی اش تلاش فروان نمود روی همین دلیل سفری به هند کرد اما دراثر یک حادثه ترافیکی مجروح گردید بعد ها منجر به فلج شدن طرف چپ بدنش شد وبا حقارت وغربت ، دورازمیهن اصلی اش در سال 1983 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد.
روحش شاد باد
خواننده ارجمند گفتنی هایکه درفوقاٌ تحریرگردیده است از زبان خانم رجنی پران دختر آقای غنمیت نوشته ام وی ازجمله دوستان بسیار گرامی بنده میباشد که هر چند روز بعد تیلفونی باهم صحبت های داریم، خانم رجنی درهمین مدت ها یک اندازه از مریضی که عاید حال شان است، رنج میبرند جویای احوال او گردیدم بخاطر که دم را غنمیت شمرده باشیم، یاد از گذشته های مرحوم غنیمت کردیم. خانم رجنی تمام خاطرات را که از پدرش در حافظه داشت برایم حکایت نمود. لازم دیدم تا برای دوستان وعلاقه مندان ” مرحوم غنمیت ” این رازهای سر پوشیده رااز طریق این سایت پیشکش نمایم با سپاس از خانم رجنی پران که با من هم نظر گردید. ،.
دراخیر امید دارم دوستان درمورد آقای غنمیت که واقعاٌ غنمیت بزرگ کشورما بودند، با مطالعه چند سطر شناخت بیشتر حاصل نمایند.
همچنان برای خانم رجنی پران صحت مجدد وسلامتی از بارگاه خداوند استدعا میدارم.
با احترام