شب شعر بنیاد فرهنگی “نی”

سلطان حمید سلطان

برنامه ی شب شعر بنیاد فرهنگی “نی” شام پنج شنبه بیست وهفتم  اکتوبر2011 به اشتراک عده یی  ازشاعران ، نویسندگان وعلاقمندان شعر و ادب  به گردانندگی گوینده گان جوان وبا ذوق آقای رزم آفرین “فرخاری” و فریما “اختری”  در دایمند رستوانت واقع در برنابی  ونکوور کانادا برگزار شد. محفل با تلاوت آیاتی از قرآن مجید توسط خانم جمیله وحید نقیب که آقای رحمان “سدید” به دری  آنرا ترجمه می نمود آغاز شد. در این محفل استاد سید مسعود “بدخش” یکی از بنیاد گذاران بنیاد فرهنگی “نی” ضمن سپاسگزاری از تشریف آوری حاضران در رابطه به فعالیتهای فرهنگی نی صحبت نموده همکاری فرهنگیان را به خاطر رشد این کانون ارزو نموده و تقاضا کرد که این کانون را همکاران فرهنگی ما باید تقویت بخشند وما را در جسجو راهای فرهنگی و رشد آن همکاری نمایند. میهمان ویژه این برنامه محترم  داکتر  سلطان حمید سلطان سابق  استاد ادبیات در دانشگاه قزوین  که طی سخنرانی مبسوطی در رابطه به سبک های متنوع شعری توضیحات لازم داد و بیدل را اساسگزار مکتب هندی وانمود کرد و برخی از اشعار بزرگمرد ادب “بیدل” (رح) را به توضح و تشریح گرفت که در دو بخش این امر بزرگ را به پایان رسانید. سپس محترمان،  طاهر امیری ، محمد اسحاق ثنا ،محجوبه بدخش وعبدارحیم  پروانی سروده و مطالب  انتخابی شانرا به خوانش گرفتند. در این پروگرام مولانا عدالکبیر فرخاری شاعر مستعد خانه فرهنگی مولانا بعد از انکه سلامها و پیامهای نیک اعضای خانه فرهنگی مولانا و شخص محترم مجید قیام رییس  خانه فرهنگی مولانا را به حاضران رسانید یکی از اخرین سروده هایش را به خوانش گرفت.
سپس بعد از انکه محترم بشیر رحیمی شاعر معاصر کشور ما اشعاری از سروده های اخیر خود را به خوانش گرفت محترم  ستار “صابری” نقاش و نویسنده مستعد در شهر ونکوور که فتوی مولانا جلا ل  الدین بلخی را نقاشی نموده بود به بنیاد  فرهنگی “نی” اهدآ کرده و داستان کوتاه تهیه دیده خود را به خوانش گرفت. متعاقبا محترم داکتر عزیز “فاریابی” با خواندن چند فرد از سروده هایش به زبان اوزبیکی طی صحبتی  نقش انجمن فرهنگی نی را چون یک کانون فرهنگی مفید برای مهاجران ونکوور ضروری و لازم دانست.

استاد اسحق نثابا استاد مسعود بدخش

دربخشی اخیر محترم توبا عنبری مسؤول رستورانت دایمند بانکویت حال  و اسپانسر برنامه با اهدای تقدیر نامه  ها برای عده یی از فعالین که در امر برگزاری این محفل خدمت نموده بودند ،طی صحبتی  با اشاره به محتوا وکیفیت این شب گفت : این برنامه درواقع یک نشستی بود که درراستای نزدیکی و دیدار فرهنگیان و علاقمندان  به ادب و شعر برگزارگردیده و در ادامه برگزاری چنین محافل ادبی همکاری می نمایم).به مناسبت  این  شب شعر  مجله وزین ( نشریۀ زن) در  ماه اکتوبر  تجدید چاپ شده و  رایگان توسط خانم شفیقه نورزی موسس و مدیر مسؤول آن به دسترس علاقمندان قرار گرفت.

محفل بااجرای موسیقی توسط هنر مندان  موفق محترم داود جان فقیری و محترمه حمیده جان ُقیومی با همکاری میلاد جان فقیری کیبورد نواز موفق خاتمه یافت.

ولانا عبدالکبیر فرخاری
استاد م- اسحاق ثنا

گذارش  از

امان معاشر

خبر نگار  آزاد

” بین من و تو” فلم هنری جدید به نمایش قرار داده میشود.

مصاحبه  کننده: امان  معاشر  خبرنگار  آزاد خالنم برشکی

خانم برشکی ژورنالست وفلمساز  مستعد کشورما است  که در کانادا ,و نیویارک اموزش کار مسلکی خود را آموخته ودر خدمت سینمای کشور ما افغانستان عزیز قرار دارد.بخاطر معلومات بیشتر از فلم جدید هنری شان در پای صحبت انها می نیشینم تا در مورد فعالیتهای هنری شان معلومات همه جانبه بدست آوریم.

سوال – نام فلمی که شما مشترکآ با عدۀ یی ازهنرمندان افغان ساحته اید چی است.؟
جواب-
آقای معاشر! نخست از اینکه به سلسله فعالیت های ارزشمند ژورنالیستی خود بار دیگر بنابر عشق سرشاری که به فرهنگ افغانی دارید لطف فرمودید که با من مصاحبه فرماید صمیمانه تشکر و اینک بجواب  سوالات شما میپردازم.نام فلم مورد بحث که در بیست قسمت مسلسل بشکل یک سیریال آموزشی  ترتیب گردیده ” بین من و تو” میباشد.
سوال-
نام فلم شما واقعآ نام با مسمی است انگیزه ی انتخاب تان چیست.؟
جواب-
هدف من بحیث نویسنده داستان فلم این بود که در مجموع در لابلای صحنه های مختلف در این فلم که دو برادر پیش میبرند طرزهای تفاوت  دید بین دو شخص را چه هردو مرد, یا  زن و مرد, از یک قوم و یا چند قوم و یا یکی از شرق و دیگری از غرب باشند در حل قضایا تمثیل شود که در این فلم از یک گروپ مردها وزنهای با استعداد و توانا از اقوام مختلف اند که با اشتراک در صحنه های مختلف طرزهای دید دو برادر را بشکل تمثیل کرده اند که یکی در افغانستان و دیگری در خارج از افغانستان ( شرق و غرب ) تحصیلات عالی عدلی و قضائی را آموخته اند و در محاکم فامیلی, مدنی و جنائی افغانستان یکی بحیث مدعی العموم به نمایندگی از دولت و دومی بحیث وکیل مدافع مستقل به نمایندگی مؤکللین  خود در مقابل یکدیگر قرار میگیرند و دفاع میکنند , بالاخره علی الرغم اختلافات جدی شرقی و غربی بودنشان در دید و قضاوت به یک واقعیت تلخ فامیلی خود که مادر و یک پسر اطلاع دارند و پسر دومی از موضوع اگاهی ندارد اما مادربنابر شفقت مادری نمیخواهد پسر دومی را از قضایا مطلع سازد بالاخره در جریان پیشبرد موضوع حاضرین صحنه در قسمتهای مختلف آهسته آهسته به مطلب پی میبرند. که من نمیخواهم در این فرصت به جزئیات موضوع بحث کنم. البته انشاالله درلابلای نمایش فلم دیده خواهد شد که علی الرغم دخیل بودن دست زورمند و زردار در قضایا،  موضوع چه نوع حل و به چه نتیجه خواهد رسید.
سوال-
شما از کدام مدت بدینسو اقدام عملی بر ساختن این فلم نموده اید و چه وقت به نمایش گذاشته خواهد شد.؟

خانم  برشکی
بازیگران فیلم

جواب- کار این نمایشنامه یا فلم  از ماۀ مارچ سال جاری آغاز و در مدت هفت ماه تکمیل گردید که انشاالله در جنوری سال آینده در تلویزونهای افغانستان به نمایش گذاشته خواهد شد. اما نباید فراموش کرد که ما ازآغاز فلم  درافغانستان حرف میزنیم لهذا ممکن پیشتر و یا دیرتر از وقت معین به نشر برسد.
سوال-
همکاران شما در فلم کدام اشخاص اند ؟
جواب-
من شخصآ نویسنده تمام بیست قسمت  فلم  مسلسل(سریال) “بین من و تو” میباشم. با ید متذکر شد که درابتدا وقتی فلمساز ورزیده آقای احمد علمی با من در ارتباط  نوشتن و ساختن یک فلم  تماس گرفتند من چیز دیگری در سر داشتم. اما وقتی در صنف (یوگه) بودم دفعتآ نوشتن فلم ” بین من و تو” در فکرم خطور کرد که از یکطرف نوشتن آن  برایم بسیار آسان و کارش برای ما علی الرغم مشکلات  آموزنده بود و از جانب دیگر تآثیرات اجتماعی آن برمردم افغانستان در سطح فامیلی و ملی مفید و مؤثر دیده می شد لهذا موضوع را پیشنهاد کردم که از طرف محترم آقای احمد علمی نیز پزیرفته شد.
سوال
فلمساز(دایریکتور)کی است؟
جواب-
سوال دلچسپ است. چنانچه قبلآ عرض شد که فلم  دارای بیست قسمت میباشد. با درک اینکه یک پروژه بزرگ است و از جانب دیگر من بحیث افغان کانادائی متأسفانه نوشتن و خواندن فارسی دری,همچنان رسم ورواجهای مختلف افغانستان را نمیدانستم و نیز به مقررات امنیتی شهرکابل معلومات دقیق نداشتم لهذا تصمیم بر این شد که کار را در دو قسمت انجام دهم  یعنی در ده قسمت اولی بحیث فلمساز نیز با آقای احمد علمی که فلمساز بسیار ورزیده اند و برادرشان آقای حامد علمی که فلمبردار ماهر اند مشترکآ کار نمایم و ده قسمت دومی را چون من بیشتر تحمل دوری از فامیلم را در کابل نداشتم لهذا بعد از بازگشت من به کانادا فلمسازی آنرا آقای احمد علمی به تنهائی با حامد علمی که دایرکتر فلمبرداری  بود بشکل بسیار عالی تکمیل نمایند و من کما فی السابق از کانادا به نوشتن نقش نویسی و انتخاب بازیگران به کار خود الی تکمیل  فلم دوام بدهم. و  نیز باید متذکر شد که ما در مجموع  گروپ FKH Media ثابت ساختیم  که یک زن و یک مرد از دو قوم مختلف( پشتون و هزاره) علی الرغم تربیه شان در دو جامعه مختلف یعنی شرق و غرب و دیدهای متفاوت میتوانند بحیث یک افغان واحد  چون خواهر با برادر کارها و پروژه های بزرگ را برای انکشاف وارتقای کشور درفضای صمیمیت و دوستی  پیش ببرند.

ادامه خواندن ” بین من و تو” فلم هنری جدید به نمایش قرار داده میشود.

آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »؛ کاشف راز های معرفتی جهانشمول است !

طبع کتاب
م -عالم افتخار

مصاحبه  کنند  : پسیلمان  کبیر  نوری :
اینجانب هفته پیش ؛ خبر استثنایی و فخر آفرین چاپ کتاب « گوهر اصیل آدمی » را که علاوه بر ارزش ذاتی ی ملی و

جهانی اش ؛ برای نخستین بار در تاریخ به همت مادی و معنوی منوران ترقیخواه و در واقع مردم افغانستان متحقق گردیده و از هم اکنون مایه عزت و غرور برای هرافغان میباشد ؛ به منابع خبری و ویبسایت ها و منابع نشراتی فرستادم . عده ای آنرا بدون تنگنظری و احتمالاً با مباهات انتشار دادند ولی در برخی جاهای دیگر دیده نمیشود . من درین مورد هنوز تبصره نمیکنم و با تقدیم قسمت نخست مصاحبه اختصاصی ام با اندیشمند فرهیخته وطن محمد عالم افتخار میخواهم مددی کرده باشم که دوستان دریابند ؛ گپ در کجاست و سخن از چیست و پیامد های برخورد های ما با همچو دستاورد عمده ی بشری که در سرزمین فلاکت زده و جهالت زده و مرض زده ی ما حاصل گردیده و نصیب مان شده ؛ ما را چه نشان خواهد داد و اگر احیاناً چنین دستاورد معرفتی – جهانشناختی – روانشناختی و انسان شناسی با چنین ارایه ی شگفتی انگیز هنری و تصویری نصیب مردم و کشور دیگری گردیده بود ؛ اینک کار اثر و آفرینشگر آن به کجاها می کشید؟؟؟. با احترام

متن مصاحبه اختصاصی ( قسمت اول )

اندیشمند عزیز محترم افتخار !

آیا « جادوگر» محافظ گوهر اصیل آدمی ؛ مرا مجاز خواهد کرد که به شما  چاپ کتاب گوهر اصیل آدمی را تبریک بگویم ؟

جناب نوری محترم ! پرسش تان خوشم آمد و معلوم میشود که « گوهر اصیل آدمی » را با دقت بایسته خوانده اید و کلید ها را یافته اید . به این لحاظ حتماً پاسخ سوال را هم خود دارید . بازهم عرض میکنم که ما در شرایط آرمانی ای قرار نداریم  که محافظ سمبولیک و اسطوره ای «گوهر اصیل آدمی» مواظب ما باشد . ما در عالم موجود میتوانیم و باید از سنن و ارزش های پسندیده ی فرهنگی و دینی و فولکولوریک – البته با آگاهی و بصیرت ممکن – بهره بگیریم که یکی از آنها هم همین تقدیم تبریک و شادباش به مناسبت دستاورد هاست . بدینجهت من متقابلاً به شما تبریک میگویم و شما را و سایر عزیزان را به همراهی با خویش در کوره راه بسیار دشوار گذار «گوهر اصیل آدمی» دعوت مینمایم .

سوال : میگویند « هفت شهر عشق را عطار گشت ***  ما هنوز  اندر خم یک کوچه ایم » . به نظر من گوهر اصیل آدمی هفت شهر نه که هفت هزار شهر دارد و من هنوز اندر خم یک کوچه آن هم نیستم . اول خود این نام سترگ و جمله ی عجیب و راز ناک آنقدر سرم سنگینی میکند که خیال میکنم خفه میشوم .

پاسخ : خوش به حال شما . میدانید ؛ خود این یعنی که « گوهر اصیل آدمی» را احساس و ادراک کرده اید . ولی متأسفانه در جامعه ی ما سطح مطالعه و برداشت از مطالعه طور فاجعه انگیز و زجردهنده پائین است .

دوست عزیز همنشین و هم کاسه دارم که درین اواخر لطف کرد و برایم زنگ زد. ضمن کمک به چاپ گوهر اصیل آدمی ؛ بدون اینکه به مقاله « آسیب شناسی سیاسیون و رهبران افغانستان معاصر » اشاره صریح کند ؛ گفت : مضمون اخر ره هم خواندم سر ازو که قصه ایشه وقت ها پیش بریم کده بودی !

مقصدش داستان قتل همصنفی ام توسط برادرش سر جنجال میراث بود که من درین مقاله آنرا برای نشان دان جهانبینی مسلط بر مردم بیچاره و در قفس نگهداشته شده مان آورده ام که از اساسی ترین اسباب آسیب پذیری سیاسیون و رهبران چپ و راست و میانه افغانستان بوده است و میباشد . این عزیز وقتی شاید هم بدون التفات به عنوان ؛ دو سه پراگراف اول را  خوانده ؛ خیال کرده ادامه هم همان داستان است !!انصافا باید عرض کنم که این دوست من ؛ از آدم هایی است که در مطالعه و دقت و برداشت دست بالا دارد و استثناءً درینمورد بنا به هردلیلی ؛ دچار یک تصور اینچنانی شده است !

ادامه خواندن آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »؛ کاشف راز های معرفتی جهانشمول است !

اشک از روی کودکان شستن ، حج اکبر است

تبریکی  عید
عید سعید قربان مبارک باد

ماریا  دارو
_______________

خدا دلم  تنگ است، اشکهایم نا امیدانه گونه هایم  را سشتشو میکند
میخو اهم  چو کودکان  بگریم ، چون  بهاران  ژاله  از چشمه  سار بینایی خویش  جاری  سازم  ….
سرم را روی  زانویم  گذاشتم ….سکوت هراس  انگیز  اطرافم را احاطه  نمود…نمیدانستم  چرا … فکر کردم،  تمام  خوشیهای  عید را فراموش  کرده  ام ….در حالیکه چند روز به عید  بزرگ قربان  مانده… همه مردم  روی  سوی  خانه  خدا  دارند ودر قربانگاه  حضرت  اسمعیل  “ع” …قربانی  مینمایند  و در جای  پای  حضرت  ابراهیم  “,” بحضور  خداوند یکتا شرفیاب  میگردند. همه  خورد وبزرگ  ، غنی  ودرویش آمد آمد  عید را استقبال  مینمایند ….مگر من چرا  مایوسانه  شانه  هایم  را زیر بار گناه  سنگین  احساس  میکنم….یاد م  آمد  که به زیارت  آرامگاه  مادرم  نرفته  ام…از جایم بلند شدم  وطرف  آرامگاه  مادرم  حرکت  کردم  ….نزدیک  قبرستان  خانه  متروک  و غریبانه  وجود داشت  کودکی  در دم  درو ازه  ایستاده بود. برایم  سلام کرد …دست  محبت  برسرش  کشیدم….معصومانه  از من  پرسید …کاکا جان …کاکاجان  برای  پسرت  کالای نو  خریدی ؟. خودم را به  کوچه  حسن  چپ زدم  دوباره  سوال  کرد  کاکاجان  پسرت  هم سن  وسال  من  است …. گفتم  اگر هم سن وسال  تو باشد  چه  تاثیر به حال تو دارد ….
گفت  کاکا  جان  اگر هم سن  من است  روز عید  لباس  نو میپوشد؟ … کاکا جان میتوانی  لباسهای کهنه  اورا برایم  بدهی ؟. یکبار درجایم  میخ کوب  شدم… دو قدم عقب  رفتم  ….دوباره  دو قدم  به  پیش گذاشتم … پیش پای کودک  زانو زدم ونامش را پرسیدم .  گفت  عمران ….عمران…بلی  کاکا جان عمران.
عمران  …عمران را تکرار کردم، درذهنم  غوغا عجیبی  پرپا شد  …بعدازلحظه  ی سکوت  گفتم  بلی عمران عزیز برایت  لباسهای  اورا  … لباسهای  پسرم را  میآورم  …اکنون باید  به زیارت  مادرم  بروم…چشمانش چون کاسه صبر دل من که از دوری مادرم ز غم  لبریز بود،  لبریزغم شد وگفت  …کاکا جان  مادر شما  مرده …مرده  مرده …آهسته  اهسته  صدایش خفه شد وگفت  مادرم….. گفتم  مادرت  ….مادرت را چه شده ؟
گفت ، مادر من  هم مرده  است  جز یک  خواهر کسی ندارم  ..بلی او هم  بزرگ  نیست  فقط  سه سال  از من  بزرگ تر  است….او خود دربی مادری ، مادر من  ومسول نگهداری من است .
لحظات را  که بر سرمرقد  مادرم  دعا  میخواندم ، طنین صدای  عمرا ن گوشهایم  را  اذیت  میکرد  ودلم  از  غم  دونیم  شد  ….با  آنکه  هیچگاه  در سر مرقد مادرم  گریه  نکرده بودم، مانند  کودک  حق حق  گریه سردادم. بعداز دعا ودرود  بر روح  مادرم،  برگشتم  …. خانه عمران را  نشانی  کردم  ….خانه عمران، خانه  که از محبت  مادر تهی  شده بود و عمران وخواهرش  تشنه  مهر ومحبت  مادر بودند  تا بروی  فرزندانش لبخند بزند .
در همین  شب و روزها که  مسلملنان  درجایگاهی حضرت  ابراهیم ” ع” درحضور خدا درخانه  مقدس  شرف  یاب میشوند ….روح  مادرم  مرا به زیارت دل غمگین  یک  طفل معصوم  هموطنم رساند.  من به زیارت  دل کودکی  پاک رسیدم …عمران  یکی  از هزارتن کودکی  است  که مادرش  را  در بم  انتهاری  از دست  داده  ….و پدرش  نیز  قربانی   جنگ شده بود. اما هزاران طفل  یتیم  دیگر نیز در سرزمین  ویران  و جنگ زده  ی  ما  وجود دارد  که به  نوازش  ودل  جویی و مساعدت  نیاتزمند  اند…..
هموطن  گرامی  خانه  دل  را  آباد  کنید وحج  اکبر نصیب شوید ،  زیرا گفته اند :
دل  بدست اور که  حج  اکبر است  – از  هزاران  کعبه  یک  دل  بهتر  است.
و هم  چنان  حضرت  مولانای  بلخ چه  خوش  سروده  است .
ای  قوم  به  حج رفته  کجایید کجایید   –   معشوق  همین جاست بیایید بیایید
معشوق  تو همسایه  دیوار به دیوار     –   در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گرصورت  بیصورت  معشوق  ببینید   –  هم خواجه وهم کعبه وهم خانه شمایید
ده بار از آن راه  بدان خانه برفتید       –    یک بار از این  خانه براین بام برآیید
آن خانه لطیفست  نشان هاش بگفتید     –    از خواجه آن خانه نشانی  بنمایید
یک دسته  گل کو اگر آن باغ بدیدیت   –    یک  گوهرجان  کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن  رنج شما گنج شما باد    –   افسوس که برگنج شما پرده  شمایید

بلی  ای  هموطن  در بارگاه  خداوند  همه بندگانش یکسان، انسان با هم برابر وبرادر آفریده  شده  است  چه خوب خواهید  بود  که بدین  مناسب  ” خدا  پرستی”  که  همه  بند گانش  راه  اورا  میجوید  ونام  اورا برزبان  میراند  و در وصف  خدا  ورسول  الله  ثنا  میخواند ، آهنگهای  اردو که بنام رسول خدا و بندگان  هندو ومسلمان   و دوستی  وبرادری  سروده  شده است  گوش  بدهیم  و در این خجسته  روزها  که دیوالی  هندو باوران وعید  قربان مسلمانان با یک  فاصله خیلی  کوتاه  تصادف  کرده  است، عید بزرگ  قربان را برای  تمام هموطنان ومسلمانان  جهان  ودیوالی را برای هندوان هموطن  تمام هندوان  جهان ازصمیم  قلب  تبریک  وتهنیت عرض  بیداریم.

علامه گذاری کامه یا ویرگل در نوشتن

علامه گذاری
نبی عظیمی

ازوقتی که انترنت بر سر بازار آمد و جهان پهناور دیروزرا به دهکدهء کوچک امروز مبدل ساخت،   مقاله نویسی و شعرپراگنی و کتاب نویسی و سایت سازی ووبلاگ بازی نیز دراین آباده سرای چیز نویسی رونق گرفت و هرکس که تصور می کرد سرش به تنش می ارزد، دست وآستین بر زد ، پشت کمپیوتر نشست و هرچه دل تنگش خواست ، سرود و گفت ونوشت وبه این  بازار مکاره عرضه کرد؛ به امید مطرح شدن ، نام کشیدن و سری درمیان سران برافراشتن !  اما دریغا که بسیاری ازاین چیز نویسان کوچکترین اهمیتی به قواعد و علایم چیز نویسی قایل نشده اند . به همو علامة ها ونشانه هایی که در حقیقت مانند واژه ها سخن می گویند ، نفس می کشند ،  زنده اند و بدون مراعات کردن دقیق آن ها نوشته های ما دربسی حالات معانی دقیق خود ها را ازدست داده و حتی دربرخی حالت ها تفاسیر واژگونه یی، می توانند پیدا کنند. مثلاً هرگاه بنویسیم:” احمد ، خسته از وظیفه بازگشت ” به این معنی خواهد بود که وظیفه امروزین احمد زیاد وخسته کننده بوده ووی را مانده وزله ساخته است ؛ ولی اگر جای همین کامه یا ویرگل راتغییر دهیم وبنویسیم : ” احمـِد خسته ، ازوظیفه بازگشت ” به این معنی خواهد بود که احمد پیش ازرفتن به وظیفه نیز خسته بوده و اکنون همچنان خسته ومانده از وظیفه بازگشته است . یا اگر باز هم جای این ویرگل را تغییر دهیم و بنویسیم : ” احمد خسته ازوظیفه ، بازگشت. ” منظور ما این خواهد بود که  به طور کل وظیفه رفتن برای احمد ، خسته کننده است. با این همه برخی از قدما وحتی دردوران معاصر برخی از نویسنده گان شهیری مانند خوزه ساراماگوی پرتگالی نویسندهء رمان بی نظیر ” کوری ”  چندان درقید وبند گذاشتن نقطه و کامه درنوشته های شان نبوده اند. چنان چه درهمین رمانی که به شیوهء ریالیسم جادویی نوشته شده است،  صرف در درازنای یک صفحه مکمل ، خواننده می تواند چند تا نقطه وویرگل پیدا کند وبس. یادم نرود که درکتاب اردو وسیاست نیز متأسفانه به نسبت خط بسیار ریزو بد وعدم حضور من درهنگام نشر کتاب ، تایپست دربسی صفحات  آن کتاب به عوض گذاشتن نقطه ، کامه گذاشته ویا اصلاً گذاشتن این علامة هارا ازخاطر برده است. واما برگردیم برسر اصل مطلب :  برخی از این سروران چیز نویس که تصور می شود، عاشق سینه چاک ویرگل و کامه باشند ، آن قدر حق وناحق نوشتهء شان را با این نشانه زینت ( ! ) می بخشند که تعداد ویرگل ها از تعداد واژه های مقاله ومطلب شان تجاوز می کنند. همین ها شاید  نمی دانند که علامة سمیکولن با نشانهء ویرگل تفاوت دارد و هرکدام این علامة ها بنا بر ضرورت خاصی گذاشته می شود؛ پس به عوض علامة ویرگل نشانهء سمیکولن را حاتم طایی وار در سر تا پای نوشتهء شان پخش وپلا می کنند. مثلاً یکی از این والا گهران درجایی چنین می نویسد : ” …. وبه سرتاسر مطبوعات رسمی وچیز نویسی دورهء دهه هشتاد سربزنید و پا بفشارید؛ و فقط یک نوشته نشان بدهید که با یک نسبت ناچیز ؛ این مفاهیم را مطرح کرده باشد ؛ ویا این مسایل را بررسی کرده باشد؛ “

ادامه خواندن علامه گذاری کامه یا ویرگل در نوشتن

بلبل شرق در غرب می سراید.


 انجنیر فضل احمد افغان.                                                                                       کانادا. 23آکتوبر2011م      بلی این بلبل شرق, خانم بی بی حاجی عالیه عزیزی هوفیانی میباشد که در مهد مولانا جلال الدین بلخی افتخار سرزمین آریا و رابعه بلخی افغان چشم به دنیا کشوده و از سن کودکی یعنی شش سالگی به سرودن شعر آغاز وقتی به پختگی رسیدند بنا بر جبرزمان از آغوش پرمحبت مادروطن جدا و درغرب فغانکنان از شاخی به شاخی پرواز و دلش درعشق مادروطن عزیزش افغانستان میتپد و با سرودن اشعار میهنی میسوزد و میسازد. این شاعره توانا و نستوۀ که الحمدلله در یک فامیل متدین و منور زاده شده و در فامیل متدین زیست میکند  قرارش نمیگیرد. گاهی آه و ناله های خود را از تلویزیونهای خارج مرزی بلند میکند و گاهی سروده های خود را  در ویب سایتها به نشر میرساند. و اخیرآ یک تعداد اشعار محدودی از گنجینه اشعار خود را که تحت عنوان " شمع فروزان" است در شصت صفحه به نشر رسانیده که تصاویر جلد آن مبین آن است که این جلاوطن دلسوزچون شمع در عشق مادرو مظلومیت زنان هموطن میسوزد و اشک میریزد و به امید فردای روشن قدم برمیدارد. این خواهر مهربان با اهدای یک جلد این کتاب زیبا بنده عاجز و خانمم را نیز افتخار بخشیده اند. باید اعتراف کرد که من متأسفانه شاعر نیستم که از نگاۀ شعری بالای کتاب تبصرۀ داشته باشم اما از خواندن اشعارش میدانم که خانم عالیه شاعره نهایت بادرد و عشق سرشار به میهن عزیز میباشند لهذا وظیفه خود میدانم که با تقدیم تبریکات صمیمانه و عرض سپاس و شکران بی پایان به آرزوی مؤفقیت بیشتر بی بی حاجی عالیه غزیزی هوفیانی از عناوین مختلف مجموعه اشعارشان چند چند بیت را که بیانگر عشق سرشاراو به مادروطنش است انتخاب و در ذیل به توحه هم میهنان عزیز برسانم.   خصم وطن. گل باغ  دلم از  تو   شگوفان      شب تارم ز لطف تو چراغان که بی تو شام تارو تیره دارم      تو ئی روشنفزای دین و ایمان بهر سو بنگرم  روی تو بینم       ز دوری تو دارم چشم گریان **********   غم وطن غم  میهن نهان است در دل من        چو کوه  بیکران است  در  دل غمی سنگینتر از کوه و  صحرا     غمی توخنده چون طوفان  دریا      تپش  دارد  بکنج  سینه ام  دل     زند پرهرطرف چون مرغ بسمل. *********** حب وطن در برم گنجینۀ دل پرزمهر کشور است        حب میهن در دل هر کهتر و هر مهتر است سینه ام سازم سپر در راۀ حفظ خاک وی       نزد من خصم وطن بس بی بها خاکستر است راست گویم بر تو ای هم میهن بادرد ورنج        هر وجب خاک دردیده ام سیم و زر است ***********  مادر میهن ز حال زار میهن عاقبت دیوانه خواهم شد     زجنگ و قتل طفلانش ز خود بیگانه خواهم شد وطن مردانگی خواهد ز فرزندان دلبندش      خدا خواهد دهم جان و فداکارانه خواهم شد  بزندان گر روم از شوق دیدار جمال او         به تار سنبل زلف خمش زولانه خواهم شد ************ عشق وطن     ای وطن  دلبسته  نام  دلارای  تو ام         سالها شد غرق اندرفکرو سودای تو ام هرکجا گر زندگی سازم به عزو اعتبار        در جهان دوستی محو سراپای تو ام ********* سیل غم       فلک زد آتشی در خانۀ من         خوشی رخت بست از                		پایان
انجینر فضل الحق افغان

بلی این بلبل شرق, خانم بی بی حاجی عالیه عزیزی هوفیانی میباشد که در مهد مولانا جلال الدین بلخی افتخار سرزمین آریا و رابعه بلخی افغان چشم به دنیا کشوده و از سن کودکی یعنی شش سالگی به سرودن شعر آغاز وقتی به پختگی رسیدند بنا بر جبرزمان از آغوش پرمحبت مادروطن جدا و درغرب فغانکنان از شاخی به شاخی پرواز و دلش درعشق مادروطن عزیزش افغانستان میتپد و با سرودن اشعار میهنی میسوزد و میسازد.

این شاعره توانا و نستوۀ که الحمدلله در یک فامیل متدین و منور زاده شده و در فامیل متدین زیست میکند  قرارش نمیگیرد. گاهی آه و ناله های خود را از تلویزیونهای خارج مرزی بلند میکند و گاهی سروده های خود را  در ویب سایتها به نشر میرساند. و اخیرآ یک تعداد اشعار محدودی از گنجینه اشعار خود را که تحت عنوان ” شمع فروزان” است در شصت صفحه به نشر رسانیده که تصاویر جلد آن مبین آن است که این جلاوطن دلسوزچون شمع در عشق مادرو مظلومیت زنان هموطن میسوزد و اشک میریزد و به امید فردای روشن قدم برمیدارد. این خواهر مهربان با اهدای یک جلد این کتاب زیبا بنده عاجز و خانمم را نیز افتخار بخشیده اند. باید اعتراف کرد که من متأسفانه شاعر نیستم که از نگاۀ شعری بالای کتاب تبصرۀ داشته باشم اما از خواندن اشعارش میدانم که خانم عالیه شاعره نهایت بادرد و عشق سرشار به میهن عزیز میباشند لهذا وظیفه خود میدانم که با تقدیم تبریکات صمیمانه و عرض سپاس و شکران بی پایان به آرزوی مؤفقیت بیشتر بی بی حاجی عالیه غزیزی هوفیانی از عناوین مختلف مجموعه اشعارشان چند چند بیت را که بیانگر عشق سرشاراو به مادروطنش است انتخاب و در ذیل به توحه هم میهنان عزیز برسانم.

خصم وطن.

گل باغ  دلم از  تو   شگوفان      شب تارم ز لطف تو چراغان

که بی تو شام تارو تیره دارم      تو ئی روشنفزای دین و ایمان

بهر سو بنگرم  روی تو بینم       ز دوری تو دارم چشم گریان

**********

غم وطن

غم  میهن نهان است در دل من        چو کوه  بیکران است  در  دل

غمی سنگینتر از کوه و  صحرا     غمی توخنده چون طوفان  دریا

تپش  دارد  بکنج  سینه ام  دل     زند پرهرطرف چون مرغ بسمل.

***********

حب وطندر برم گنجینۀ دل پرزمهر کشور است        حب میهن در دل هر کهتر و هر مهتر است

سینه ام سازم سپر در راۀ حفظ خاک وی       نزد من خصم وطن بس بی بها خاکستر است

راست گویم بر تو ای هم میهن بادرد ورنج        هر وجب خاک دردیده ام سیم و زر است

***********

مادر میهن

ز حال زار میهن عاقبت دیوانه خواهم شد     زجنگ و قتل طفلانش ز خود بیگانه خواهم شد

وطن مردانگی خواهد ز فرزندان دلبندش      خدا خواهد دهم جان و فداکارانه خواهم شد

بزندان گر روم از شوق دیدار جمال او         به تار سنبل زلف خمش زولانه خواهم شد

************

عشق وطن

ای وطن  دلبسته  نام  دلارای  تو ام         سالها شد غرق اندرفکرو سودای تو ام

هرکجا گر زندگی سازم به عزو اعتبار        در جهان دوستی محو سراپای تو ام

*********

سیل غم

فلک زد آتشی در خانۀ من         خوشی رخت بست از کاشانۀ من

بسی آواره و دور از وطن شد       بملک غیر پا اندر رسن شد

بسی نسل جوان بی پا و سر شد      زاسلام دور, از دین بی خبر شد

کانادا. 23آکتوبر2011م

 

تاریخ تیاتر نوشته فرانک ام وتنگ : ترجمه شادروان عبدالحق واله

پیوست  بگذشته ، علاقه مندان  تیاتر  مطالعه  فرماند
تهیه  کننده  ماریا دارو

ویلیام شکسپیر:
بزرگترین  نابغه تیاتر درعصرخود ودر طول  زمانه ، در شهرکوچکی  بدنیا آمد وبرعکس معاصرین خود بی  تعلیم ماند ولی آنقدر به  نوشتن نمایشنامه ها برای  همکاران خود و تماشاچیان کوشید که سرآمد همه گردید.

آثار او مملو از ظرافت، بشردوستی، حساسیت ، تواضع  وانتقام  است.  باوصف  آن  خودش به  عظمت خود  وقوف  نداشت ودر گرد اوری  و چاپ آثارش نکوشید. حتا  در وصیت نامه  خود از بسترش  یاد کرده ولی  از درام هایش  نه.
شکسپیر مانند  اکثری  از درامه نویسان بزرگ  به تیاتر عشق  داشت ودرباره آن اطلاع حاصل کرده بود. وی  حتا زندگی  شبا روزی  خودرا در تیاتر  میگذارنید و در نتیجه  اثارش  آنقدر که در تیاتر چذاب  ثابت  میشود در مطالعه  آن  لذت  نمیدهد. خصوصیات دیگر ان  اینست که بیک طبقه خاص  لذت نمیدهد، چنانچه شاگردان مکتب   حین تماشای انها کف میزدنند و پا می کوبند درحالیکه در برابر نمایشنامه  های  امروزی خیلی جوش و خروش از خود نشان  نمیدهند. حتا دو اثر او یکی  “هملت” ودیگری ” هنر پنجم” که فلم ساخته شده و درآن لارنس اولیو به کارکرده، ازتمام فلم های معاصرخود درآمد؛ بیشتر داشته  است. شکسپیر داستان تمثیلی خویش رابا تاثیر زیادی اظهار نموده درعمق کرکتر های  خود داخل میشود. حتا وقتیکه ازنظر ذهنی با یکی از کرکترها  همدردی نداشته باشد بازهم میتواند، حیات رااز دریچه چشم اوببیند و اورا یک  انسان زنده تراژیدی ویا کمید جلوه بدهد چنانچه دردرام “تاجروینس ” درمورد شایلاک  این کار را کرده است.چون مهارت زیاد در تجسیم کرکترها داشت “لیدی مکبت” در نظر اشخاص  بالغ  ومتوسط از ملکه الیزابت اول که درعصر او میزیست، حقیقی تر معلوم میشد. کسانیکه  تاریخ را مطالعه  کرده اند وبعد آثار شکسپیر را می بینند تمام  شاهان ، ملکه  ها و سرداران لشکربه نظرشان جان میگیرد وبا وضاحت وروشنی به  وجود آنها عقیده  پیدا  میکنند.کسانیکه  آثار شکسپیر را تمثیل  میکنند  دانش  وتجربه  می  اندوزند گویی  هرکدام چندین  بار در  دنیا  زیسته  اند و چندین  بحران  را به  همراهی  چندین  فرد بزرگ گذارنده اند.نبوغ  شکسپیر در تجسم د ادن  کترکتر های  کوچک است. در یکی  از آثار او بنام ” کنگ لیر” کپتانی  احضار وبه او امر داده  میشود تا لیروکوردیلیا را بقتل برساند. این کترکترکوچک میگوید ” نه جوخورده  میتوانم ونه میتوانم عرابه راکش کنم، لاکن این کار، کار یک مرد باشد آنرااجرا میکنم” تجسم یک کرکتر کارگریست که تنها شکسپیر ازعهده آن کاملا بدرمیشد. ویلیام شکسپیراز نظر شعرآنقدر مطالب زیاد را به چنان خوبی افاده کرده که موسیقی آن بگوشها طنین میافگند. مثلا به این جملات دقت کنبد:” یعضی اوقات ابری را می بینید که اژدها مانند است”.
یا بااین  جمله ” من میمیرم  بااین خواهش میکنم مرا تمسخرنکنی. من یک پیرمرد احمق  ولی  مشتاقم….”در این  جمله  مخلوطی  ازخستگی  واوقات تلخی را ملاحظه میکنید.
” فردا ..فردا قدم بقدم ازاین روز به آن روز میخزد…” نا گفته نباید گذاشت  که نواقی  هم در آثار او دیده میشود  چنانچه اکثر اوقات به جزئیات  دقت نمیکرد. بعصی  اوقات  وقایع را که خارج  صحنه صورت میگرفت با طمطراق مبالغه آمیزی  بیان  مینمود. داستانهای کوچکی را به داستانهای اصلی می چسپانید وبجای اینکه به تماشا چیان کمک کند، ایشان را گم راه  میساخت.
بعضی  منقدان میگویند شکسپیر فاقد انتقاد اجتماعی  وهیجاست لاکن وقتی  درنظر بگیریم که او از عظمت خود  اطلاع نداشت، محبت ما برایش زاید مییابد. زیرا شکسپیر وکترکترهایش  در دنیای  ناقص  که مار بسر میبریم  بوجود آمده و جزئی از مردم مارا تشکیل  میدهند.
اگرچه شکسپیر درساحات محتلف ید طولانی داشت بازهم اگر شخصی درتمام تراژیدی  نویسان روی  زمین بهترین آنها را انتخاب  نمایم  شکسپیر، سوفو کل ، گویته را بر خواهد گذید. اگر بهترین کمیدی نویسان راانتخاب کنید بازهم انگشتش روی نام  شکسپیر، مولیرو ارستوفان قرار خواهد گرفت.
بین بزرگترین  نویسندگان که داستانهای  تاریخی  را روی  صحنه کشیدند بازه  شکسپیر ، ودر چهلوی  او شیلر و سترندبرگ خواهد بود.حتا در بین کسانیکه  تراژی وکمید را در  داستانهای عشقی تمثیل کرده  اند، اول  شکسپیر وبعدازآن بومان، فلچرخواهد بود.
آثار شکسپیر تقربیاٌ درتمام زبانها جهان ترجمه شده ودرهمه جا تمثیل گردیده است.

گپهایی از دکتور عبداواحد (نظری) سینماگر و طنز نویس سر شناس افغانستان

مصاحبه
عدالواحد نظری

نوشتۀ : م، ضیا

در سفر اخیری که به کشور عزیز افغانستان  داشتم، این موقع مساعد شد تا با محترم دکتور عبدالواحد نظری دیدار نمایم ورگتوشه ای از ناگفته های این هنر مند وسینماگر برجسته را برای خوانندگان هفته نامۀ (افق) در استرالیا و سایر هموطنان که در هر کجای دنیا بسر میبرند تقدیم نمایم، به اینگونه: آرشیف ملی افغانستان در قلب شهر و در محل پر از سر و صدا موقعیت دارد، لیکن دفاترآن آرام و سالونهای نمایش آثار آن با استغنا ودنیا دنیا گپ ها از گذشته های سر زمین کهنسال ما با خموشی بیان میکند. در قسمت منتها الیه دهلیزآرشیف ملی یک اداره دیگرنیز بنام ریاست شورای مطبوعات جا پیدا کرده که این دفتر را مطبوعاتی های فعلی به نام سایبریای وزارت اطلاعات و فرهنگ نام کرده اند. وقتی پرسیدم ، چرا؟ گفتند؛ هرگاه رئیس و یا مامور بالا رتبۀ این وزارت از نظرعنایت ارباب امور بیفتد، او را به همین اداره توظیف میکنند، تا قدر عافیت برایش معلوم شود. به هر حال در همین دفتر سینماگر، طنز نویس، استاد فاکولته و اداره چی پرتلاش آقای دکتور (نظری) با (شاید) یک مدیر، یک مامور و یک ملازم نفس می کشند. زمینه مساعد شد تا بیشتر از پیش او را به خواننده های ارجمند هفته نامۀ (افق) در استرالیا بشناسانیم. در پهلویش نشستم و گفتم بگو، هر چه داری بگو، از چون و بون خود بگو… لطف نمودند و گفتند:
معمولاً در مصاحبه ها از تولد، ایام کودکی و چگونه هنرمند شدی و امثال این سوالات  آغاز میکنند اما شما باور داشته باشید که از نامم نمی دانستم، از اینکه چه وقت و در کجا به دنیا آمده ام، نمی فهمیدم. اینکه در سه روزه گی یا سه هفته گی و یا سه ماهه گی چه میکردم، اصلاً به یادم نیست و یا چوشک را چه قسم می چوشیدم و چگونه خنده میکردم یا گریه میکردم …. لیکن پدر و مادر بزرگوارم بعد ها به من گفتند که تو به ساعت شش صبح تاریخ 6 حوت سال 1332 خورشیدی در شهر قندهار به دنیا آمدی. مادرم میگفت وقتی طفل بودی بسیار گریه میکردی، یگانه چیزی که ترا آرام میساخت، ساکودانه بود و اگر ساکودانه نمی بود، چوشک رابری را به دهنت می گذاشتم، پس از آنکه نفست چند بار بند می شد آرام میکردی. شایدآن وقتها که به پای آمده بودم و یک کمی هوشیار شده بودم هر کسی که(واید) یا (واید جان) (واحد) میگفتند، میدانستم که منظور شان من هستم. تا آنکه پسانها فهمیدم، عبدالواحد من هستم ونامم واحد یا عبدالواحد است. اما چیز یکه خوب به یادم مانده اینست، که والدینم میگفتند ترا به مکتب می بریم، من از مکتب و آنچه که در مکتب چه می گذرد، بوی نمی بردم. فقط همنیقدر میدانستم که بچه های کوچۀ ما و آنهائیکه از من کلانتر بودند همه روزه با کتاب و تبراق به یک جایی میرفتند که نام آن مکتب بود. شاید شش یا هفت ساله بودم که مادرم به من نیز یک بکس تکه ای (تبراق لته یی) دوخته بود، آنرا به پشتم بسته کرد و گفت: بعد از این مکتبی میشوی، به مکتب برو و بگو نامم (واحد) است، نام پدرم (محمد امین) است وبگو که پدرم در کابل داکتر است و صاحب منصب است…. من به تنهایی به طرف مکتب روان شدم در مسیر راه (واحد) (محمد امین) (داکتر) و (صاحب منصب) را تکرار میکردم. وقتی به حویلی مکتب رسیدم صحن مکتب خالی بود، تنها یکنفر را دیدم که شاید معلم و یا سر معلم مکتب احمد شاهی بود، با ریش دراز و با یک چوب (نعوذ بالله) بی خدا در دستش ایستاده است. وقتی چشمم به آن آدم ریش دراز وچوب آن خورد سر تا پایم به لرزه افتاد، با خود گفتم اگر با این چوب لت و کوب شوم، وای به حالم، زُبل میشوم. در همین وقت که من غرق دریای ترس ووحشت شده بودم، چشمش به من افتاد و با پتکه گفت: کیستی؟ چی میکنی؟ صدای این آدم ریش دراز مرا بیشتر از پیش به لرزه انداخت و بسیار به آهستگی گفتم: من واحد هستم، بچۀ داکتر (نظری) … بعد گفت: تو به نظرم نو میخوری به خاطر چه آمدی؟ گفتم: مرا روان کردند که مکتبی شوم. بدون آنکه از من چیز دیگری بپرسد و یا نام مرا به لست جدیدالشمولان سیاه کند دستم را گرفت و مستقیماً به یک صنف برد و در آنجا نشستم آن لحظات و آن دقایق هرگز فراموشم نمی شود، که برای اولین بار صنف، میز، چوکی و معلم را دیدم بچه ها را دیدم که زبان شان و لهجۀ شان با زبان و لهجۀ بچه های کوچۀ ما فرق داشت، دو نفر آنها از وردک بودند، لهجۀ وردکی برایم تازه گی داشت … و با هر روزی که میگذشت در مکتب چیز هایی می آموختم و از همصنفی ها و هم مکتبی ها و از کوچه و بازاری که در مسیر راه ما وجود داشت، اندوخته ها میگرفتم.چیز جالبی که در آن وقت به آن مواجه شده بودم این بود که بچه ها در محیط قندهار به خاطر اثبات غیرت و به اصطلاح جوانی و کاکه گی در میان همسالان باید چیزی یا کاری انجام میدادند تا کاکه گی شان ثابت می شد. قورت کردن (بلعیدن) آتش و میخ به پا کوبیدن کار پای لچ ها بود که آنرا انجام میدادند. لیکن بچه های مکتب آتش را قورت نمی کردند، یک یا چند (پلتۀ) گوگرد را آتش می زدند و سر پلته را بالای پوست بدن می گذاشتند تا آنکه چوبک یا پلته های گوگرد تا آخر می سوخت. به هر اندازه ایکه تعداد چوبک های گوگرد زیاد می بود، به همان اندازه طاقت، توان وکاکه گی بچه ها را برملا میساخت.

در همین موقع چشمم به داغهایی که در ساق دست آقای نظری وجود داشت، افتاد، پرسیدم؛ نکند این داغها جای همان سوختاندن و پلته های گوگرد باشد؟ آقای نظری خندید و گفت: شما کاملاً درست گفتید، این داغها را که می بینید، جای دوازده پلته گوگرد است که برای اثبات کاکه گی دستم را با آتش آن سوختانده بودم. ای داد و بی داد، درآن وقت که مسابقۀ آتش سوزی در دستم را انجام داده بودم، صنف دوم مکتب بودم. خدا به طرفم بود که پدرم تصمیم گرفت از قندهار به کابل برویم. اگر تا صنفهای بالایی در آن جا می ماندم چه گلهای دیگر را به آب میدادم.
ادامه خواندن گپهایی از دکتور عبداواحد (نظری) سینماگر و طنز نویس سر شناس افغانستان

طوفانی که ستاره را ربود

توفانیکه  ستاره  را ربود
عبدالحسیب شریفی


هرشب لب بام می برآمد و به تماشای ستاره ها می نشست. از دیدن ستاره به وجد می آمد و خوشحالی می کرد. او در جستجوی همان ستاره ی دلخواهش بود. تا نیمه های شب انتظار می کشید تا ستاره بیاید. به او نگاه کند، به او بخندد و تا سپیدی صبح همراهش باشد.

وقتی هوا ابری می شد ستاره ی او هم پنهان می شد و او را اندوهگین می کرد. به ابرها ناسزا می گفت که چرا نمی گذارند او به ستاره ها ببیند. در نیمه های شب آن ستاره یی که در میان همه روشن تر از دیگران جلوه می کرد ظاهر می شد. و او را ساعت ها با خود مشغول می ساخت. گاهی آن ستاره در پهلوی مهتاب قرار می گرفت و برجسته تر از دیگر ستاره ها خود را به او نمایان می ساخت. گاهی اوقات که او دیرتر پیدا می شد و انتظار او را بیشتر می ساخت بر بی قراری اش می افزود؛ تا این که باز او را پیدا می کرد. این گفت و گو پایانی نداشت. هر شب او بود و ستاره های خورد و بزرگ.

ادامه خواندن طوفانی که ستاره را ربود

تاریخ تیاتر مولف : فرانک ام وتنگ ، مترجم عبدالق واله

پیوست  به  گذشته   علاقمندان  تیاتر مطالعه  نمایند.
تهیه  کننده  ماریا  دارو

تیالیا در عهد  رنسانس

درقرن چهارده “دانته” خطر آینده را احساس نموده ،جوهر فکرقرن وسطی  وترس  اخرت  را با تخیل خود آمیخته کمیدی «الهی » را بوجود آورد.
دراین وقت عقیده  مردم به  آئین  مسیحی  ضعیف  شده بود. انسانها هرچیز را کور کورانه نمیپذیرفتند بلکه میکوشیدند  حیات ومرگ را  دوباره  مورد آزمون قرار بدهند شاید این  عصر  جدید  با اختراع  باروت وماشین طباعتی ، با تاسیس دانشگاه ها و با سقوط  قسطنطنیه آغاز  یافته باشد.یا تمام این ها در این  امر ذیدخل باشد ، قدر مسلم  این است که انسانها دراین وقت بیشتربه انسان وزندگی علاقه  پیدا کرده بودند. وقتی  این فکر بسر شان  زد. که انسان سالم  از ناسالم بهتر وحیات خوش برزندگی پر ازبد (مرجع) یا مواجه است وبهتری ساختن زندگی  خود نمایی نیست بلکه فضلیت میباشد، از  دین آزادی  خود را بدست آوردند وتوانستند سوال کنند  که آیا این امر وقدرت منطقی ومعقول است  یا نه.
این مفکوره زاده بشر پرستی بوده  که لازم وملزم عهد رنسانس  بشمار میرود .
رنسانس در حقیقت به منعی  تولد مجدد علاقه به مدنیت یونان و روم  است.انسان  دوره  رنسانس را احساس نمود  که در عهد قدیم مردم به حیات وخوشبختی این دنیا وبیشتر اهمیت میدادند تا به  اخذ ترتیبات برای  مرگ.
این انسان از طریق کتب  وآثار تاریخی، هنرها  وعلوم  انسانهای عهد گذشته را کشف  نموده شروع به بهترساختن  روز و روزگارخود نمود. ازتمام  کمیدی هایکه  خیلی  ماهرانه  نگاشته شده بود ولی در داستان آن بعضی نکات دور از وجدن دیده میشود. بهترین آنها اثر “مالیاولی ” است که “لاماند راگو ” نام دارد. این اثردر سال (1520) درقید قلم درآمده ؛ داستان آن در باره مرد جوانی است که عاشق  خانم مرد میانه سالی  میشود که درعین زمان خوش  باور است.  این جوان برای  اینکه شوهر خانم را قانع بسازد بدوستش میگوید اورا بحیث یک طبیب  حاذق معرفی کند که از پاریس آمده و یگانه  شخصی است که میتواند عقامت زن را معالجه کند. همچنین میگوید، یگانه مشکل این کاراین است که بعداز معالجه هرکس  با خانم شب را بگذارند  یقنیاٌ خواهد مرد. شوهر برای  نجات  خود از مرگ دست وپا میزند .جوان آواره  ومستی رااز کوچه پیدا  میکند تا شب  نزد خانم باشدکه این  دوای  معجز آسا کسی را کشتنی باشد اورا بکشد. خانم با این  پلان دسیسه امیز مقاومت  شدید میکند لیکن بعد از شنیدن دلایل شوهر وحرفهای دلسوزانه مادرش وکشیش محل تن درمیدهد.
جوان عاشق  پیشه ترتیبات میگیردتا بجای ایم مرد مست از بستر خانم استفاده  کند و در آنجا  اوعشق خود وحماقت شوهرش را افشا میسازد. فردا صبح جوان ازپهلوی خانم برخاسته بمنزل خود برمیگردد ودرآنجا بازبالباس داکتری ظاهر شده نزد شوهر خانم میآید واین  شوهر لوده ازطرف خود وخانم  سپاسگذاری میکند. حماقت این شخص  بحدی میرسد که به این داکتر تقلبی پیشنهاد مینماید تا کلیدی دروازه عقبی منزل اورا نزد خود داشته باشد که هروقت بخواهد بدون دغدغه در را بگشاید ونزد خانم برود.
کمیدی  عهد رنسانس اتیالیا با کمیدی روم قدیم شباهت داشت. تنها فرق  آن این بود که کمیدی اول الذکر عریانتر وشهوت انگیزتر بود . دراین کمیدی جوانی را ملاحظه میکنید که شوریده عشق  است وبرای  رسیدن بمطلب هرنوع لباس را برتن میکند، هویت او تغیر وتبدیل  میشود. مقاصد اوتعبیرات سو میشود، هدف این جوان همیشه زن شوهر دار وباعصمت میباشدکه در مقابل  خواسته های او مقاومت شدیدبخرچ میدهد. اگر چه این کمیدی ها غیر اخلاقیست اماازسبب  حس ظرافت، درخشندگی  .بصیرتی که در آنها دیده میش.وددر عصر خود اهمیت زیادی  داشته  است.

عصر طلایی  هسپانسه  :

در عهد رنسانس هسپانیه یک قسمت زیادی  اروپا را بشمول اتیالیا درتصرف داشت. کشف وغارت ثروت دنیای جدید (امریکا)باعث قدرت وغنای این کشورگردیده بود چنانچه خود را پیشوای تمام ممالک جهان میپنداشت.  باوصف آن موفقیت هسپانیه در ساحه هنر ودانش خیلی زیاد نبود وحتا ماهیت مایوس کننده داشت، شاید برای آن دو علت قایل شویم که یکی اقتدار بی اندازه کلیسا وتعذیب مردم از طرف آن بود ودیگری شکست قوای بحری هسپانیه در برابرانگلستان .
چون در عصر رنسانس  فکر مردم  آزاد شده بود وهرکس راجع با ارزشهای حیات سولاتی نموده  درباره مسایل بکاوش وجستجو میپرداخت، کلیسا بحیث یک قوه مانعه  قدرعلم نموده از این آزادی  جلوگیری میکرد تا مبادا سخن بجاهای باریک بکشد و روحانیون که ثروت  مردم را می چاپیدندار اقتدار برافتند ووسایل که توسط آن ازآزادی  جلوگیری میشد، چرخ خاردار، شاخی آهنی وغیره بود به این ترتیب که شخص مورد تعذیت را برهنه به چرخیکه  سیم های خاردارداشت می بستند وخرچ را بحرکت می آوردند ویا شاخی آهنی  را در آتش سرخ میکردند وبعد آن رادر بدن او فرومیبردند.
آزادی افکار سیاسی منحصر به طبقه نجبا هسپانیه بود که میکوشیدند توسط قانون اخلاق مصنوعی تفوق خودرا خفظ کند. در این  دوره  نمایشنامه های مذهبی، عشقی، میلو دراموها وکمیدی های نفیسی نگاشته میشد لیکن عظمت ادبیات وقتی نمودارمیگردید که مردم بحیات ومسایل آن از روی راستکاری عمیق  شوند وآنچه در دماغ شان دراثر جستجو کاوش روح بشر کشف میکند بدون خوف وترس بیان دارند.
اگر نویسنده محبور باشد با یک عده از مقرارات سازگاری نماید ولی از منطق معقل سلیم دور نشود، عیبی نداردلیکن بد بختانه اکثر از قوانین اخلاقی واجد این شرایط  نبودند. در اثر «گلدرون» بنام “طبیب باشرف”میلاحظه میکنیم که شوهری خانمش را به علت اینکه بالایش بد گمان شده وفکر میکند شرف اورا لکه دارساخته، میکشد وشاه  اورا جزا نمیدهدبلکه زنی دیگری به او میدهد در حالیکه ازخود درام معلوم میشودکه زن  بیچاره بیگناه بوده است. اطاعت ازچنین قانون وعدالت خاصه نویسندگان بزرگ نیست. رنسانس درهسپانیه  این عبیب را داشت ولی درپهلوی  آن  هنر نیز موجود بود.اگر  نویسند هسپانوی  از دولت  وکلیسا آزادی  خودرا بدست نیآورده بود لااقل ازچنگ مقرارات سرسخت منقدان ادبی رها شده بود که درامهای جدی را در ایتالیا خفه میکردند . بصورت عموم در حالیکه نویسندگان هسپانیه از قواعد نمایشنامه نویسی با خبربودند، به تعقیب  ان نمی کوشیدند.
شکست  قوای  بحری  هسپانیه نیز باعث در انجا کسی  روی  مسایل عمیق فکر نکند. بکار بردن  درام بحیث یک مفر آسانتر و خوشگوار تر تااینکه بوسیله آن با خقیقت تلخ  شکست روبرو شودند. به عباره دیگرهسپانوی ها تمایل داشتند وهنوزهم دارند تا دریک دنیای رویاها عشق وفداکاری برای زن زندگی کنند.
در این  دوره چندین نمایشنامه نویس مهم بوجود آمد که از جمله «سروانت» چندین اثر نوشته است. برای  اینکه  کار خوانندگان آسان شوددونفر از این  نویسندگان را تحت مطالعه  قرارمیدهیم که یکی “لوپ دوویکا”(   1562الی  1635 ) میباشد که دارای  آثار رنگین  ودلچسپ بوده، میتوان گفت که درتاریخ  تیاتر هیچ کس به اندازه او پرکار نبوده، حیات شخصی  پرُ شور وشر تر وپرُ هیجان نداشته است. وی بعدازغرق شدن  کشتی های قوای بحری هسپانیه از کام  نهنگ نجات یافته؛ یک دوره درتعبید بسربرده ازآنجارها شده درموج  های طوفان عشق دست وپا زده، وبالااخره آثاری بوجود آورد  که قوه  تخیل  انسانرا متحیر میسازد. میگویندوی بین شانزده صدا تا دوهزار ودوصد نمایشنامه نوشته واین برعلاوه آثارادبی  دیگر اوست.هیچ کس در تاریخ  به این صورت وسهولت چیزی  ننوشته است. شکسپیر که هم عصر او در انگلستان میزیست تنها سی وشش درام  بوجود اورده است.جای  شک  نیست کسیکه  اینقدر آثار از خود باقی  میگذارد دربنشته هایش بعضی نواقصی  دیده  میشود اما اگر صفات خوب ونقاط  قوی نمایشنامه های  اورا درنظر بگیریم، خیلی متحیر خواهم شد. بنظر علما جنبه ادبی آثار او خیلی عالی  بوده ، اشخاص وداستانهایش معمولاٌ جنبه  ابتکاری  داشتند وبوسطه  عمل  وهیجان میتوانست تماشاچیان را مجذوب  نگهدارد تاثیر لوپ دوویکا بالای  درامه  نویسی هم درهسپانیه وهم در تمام جهان خیلی زیاد بوده است. اگرتنها موضوع که او قواعد کلاسیک را در آثار خود در نظر نگرفته  است نزد ما مهم باشد، قابل تحسین وآفرین است چه  این قواعد نمایشنامه نویسی رادر ایتالیا مختنق ساخته بود.
آثار لوپ را نمیتوان به آسانی تصنیف کرد زیرا درهر نمایشنامه اوعناصرجدی و مضحک هردو دیده میشود و میتواند گفت که وی  نویسنده ی است که درام ” پلان وخنجر” را بوجود آورده  است. علاقه  رومانتیک درعشق  مخصوصاٌ تصادم بین عشق وشرافت چیزیست که در درام هیجان میبخشد واز بسا جهات وی کاری را میکرد که امروز هالیوود اجرا مینماید.
ازگرچه  او به  جنبه  تفریحی  درام ازعمق وتجربه  بیشتر اهمیت میداد، اما دیده  میشود که گاه گاهی  روح تحقیقی آزاد ، عدالت وتفکر مستقلی را منعکس  ساخته و علیه قواعد نافذ کلیسا ودولت عصیان کرده است.
یکی از درام هایش دراین جا سرمشق شده میتواند” چاه  ی گوسفند”است  دراین درام  دهقانان یک قریه علیه  سرکرده  اشرافی وفاسد خود بغاوت میکند. نمایشنامه وقتی اوج  میگیرد که دخترجوانی بعداز اینکه از طرف سرکرده ربوده میشود نزد ریش سفیدان قریه رفته آنها را به اقدام وادار میسازد. وی  میگوید “رویم در مضحرشما مردان راستکار مجروح  وخون آلود است. بعضی ازشما هم پدرهستید وازخود دخترانی دارید. آیا دل شما نمیسوزد که می شنوید شما گوسفند هستید. ازهمین جهت ده ماراچاه  گوسفند نام  گگذاشته اند. ” گوسفند … گوسفند” نمایشنامه اوج بیشتر میگیرد که  شاه  قاضی را به این قریه  میفرستد تا در باره قتل  سرکرده تحقیق  کند وقاضی تمام افراد ده را در  مقابل  خود  متحد می یابد.  قاضی بچه های ده ساله، پیر مردان  وزنان تعذیب  میکند تا قاتل سرکرده را بیابد وبا وصف اینکه مردم ده  میدانند قاتل کیست هیچ  کس اعتراف  نمی  کند. یگانه جواب که  دهایتان میدهند، این است که  میگویند چاه  گوسفند  اورا کشت. بالاآخره شاه  جرئت  وقوت مردم را ستوده  جرم شان را میبخشد وده را تحت  حمایت  خود قرار میدهد.
عجب  است  که مردی  دارای  چنین  قدرت صدها درام را تنها برای سرگرمی  مردم نوشته باشد. هم چنین جای تعجب است که همین مردبا خون سردی ایستاده ملاحظه میکند ملایی را بکفر گرفته  اند، در میدهند. شاید تلون مزاج یکی ازصفات ممیزه حیات او بوده باشد. چنانچه رنگ امیزی و قوت صفات آثار اورا تشکیل میدادند.
نمایشنامه نویس مهم دیگر این  دوره درهسپانیه  ” کلدرون” (1681-1600 ) میباشد. وی ( 700) درام مذهبی  ویک صدویازده نمایشنامه دیگر نوشته است. چون عهده  مهم دولتی داشت و در امورمذهب نیز اشتغال  میورزید .نمیتوان اورا درمقایسه با لوپ تنبل  نامید. کلدرون برعکس لوپ ومانند سوفوکل حیات  نهایت آرام وقابل تقلید داشت. وی  بتمام معنای کلمه یک جنتلمین هسپانوی بود. یگانه مزیت آثاراو درمقایسه با آثار لوپ این است که جنبه ادبی  نمایشنامه  هایش قوی ترمیباشد ولی درمقابل اشتباهات ناشی ازعجله وعدم انسجام که زداه قلت وقت است در نمایشنامه هایش فراوان دیده میشود. همچنین عدم معلومات کافی  نیز در آثارش پدیدار است. چنانچه  شخص  دیگری را غیراز( کرستوف کلومب ) کاشف  امریکا داسته، بیت المقدس را در کنار بحر قرارداده و دریای  دانیوب بین روسیه وسویدن  واقع  ساخته است. بهترین  اثر کلدرون “رئیس بلدیه شهر زلامیا” است که به  چاه گوسفند شباهت دارد چنانچه در این درام از شرافت دهقانان هسپانیه  در برابر فساد طبقه نجباٌ حمایه شده است. داستان  این  نمایشنامه  از این قرار است:
رئیس  بلدیه زلامیا که می  بیند دخترش  را کپتان محله بی عصمت ساخته  است در برابر رسم  ورواج وقدرت عصیان نموده جانی را محکمه واعدام می کشاند. اثر کلدرون را که میتواند  آنرا شاهکار او دانست بنام ” حیات یک رویاست “یاد میشود. در این اثر پادشاه پولند را یک غیبگو اخطار میدهد که اگر پسرش برتخت سلطنت جلوس  کند مرتکب کارهای خرابی خواهد شد. لهذا پادشاه فرزند خودرا برای ابد محبوس  میسازد. وقتی پادشاه  به  سن  کهولت میرسد دربستر مرگ تصمیم میگیرد تا طور امتحانی برای یک روز پسرش پادشاهی کند. شهزاده را داروی خواب  داده به لباس  شاهی ملبس مینماید و به قصر میآورند با وصف آن شهزاده طوی رفتار میکند که ازاداره  خارج میشود  شاه مجبور میگردد امر بدهد تا او مقداری از داروی  خواب  خورانده به محبس  برگردانند. شهزاده  وقتی  بیدار میشودیقین میکند که پادشاهی دیروز او جز رویایی بیش نبوده است. منتها رویا های  خوش آیندی.

برعلاوه  این دواثر ، آثار دیگر کلدرون  بیشتر ازعشق  وشرافت وموضعات هیجان انگیر دیگر از قبیل “پلان خنجر” حکایت میکند. میگویند اگر قوانین آن وقت هسپانیه  مانع افکار آزاد او نمیشد مانند شکسپیر، سوفوکل یکی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان جهان  میگردید.
انگلستان – شکسپیر وعصر ملکه الیزابت :
در حالیکه در دوره  رنسانس  دراتیالیا آثار کمی  بوجود  آمد در همین  دوره  در انگلستان تعداد نمایشنامه های بی حد وحصر به نظر میرسد. حتا بدون  شکسپیر نیر این دوره در تاریخ تیاتر اهمیت فوق  العاده  دارد وبا وجود اینکه او نابغه روزگار بود میتوان ادعا کرد که لندن از سال (1580- 1642 )از هر دوره  نبست به هر شهری قبل  از این وقت وبعداازآن نمایشنامه بیشتر تولید کرده است.  البته آتن  در قرن پنجم  قبل ا ز میلاد استثناست. باید در نظر داشتکه از نظر سوابق  بیش از لندن آتن بعضی  وجوه  مشترک موجود است. این هردو شهراز نظر روحیه  جوان بودند و مردمان پرشور ومشتاق وبرای زندگی  شور وشعف  داشتند. تجارت شان  رونق  خوبی  گرفته  بود و در هرکجا فعالیت  وهیجان دیده میشد هردو شهر خودرا در راس  اقتدار جهانی دیده واز خوشی بجامه نمی گنجید. لندن در اثرشکستاندن قوای  بحری  هسپانیه در سال (1588) و اتن  در اثر شکست دادن ایران در اوائیل  قرن پنجم به  اوج عظمت خودرسیده بودند. هردو شهر تحریر یکی  را که برای  نویسنده لازم  است تهیه نموده افق نظراورا وسیع  ساخته  بودند. البته  عوامل  دیگری  نیزبه عظمت تیاتر  در این دوره کمک کرده  است چنانچه بعضی علما متعقدند که بزرگی شکسپیر زاده  استمزاج دو نطقه نظر است که یکی  از قرون وسطی ودیگری از دوره رنسانس سرچشمه گرفته بود.
خوشبختانه  وقتی این دونقطه نظر با یکدیگر مزج گردید یکی  با دیگری  توافق  حاصل  نکرد. نقطه نظر قرون  وسطی  به اثر او وسعت، تخیل، حقیقت پرستی ، جنبه های  خنده آور بخشید درحالیکه نقطه  نظر رنسانس به آن شکل  کلاسیک  حسن  انتظام، داستانهای  ماهرانه، راه  حل  فوری، بازی  با کلمات وشعر عالی  بخشید.  به  این  ترتیب  این  خواص  دست بدست هم داده عصر ملکه الیزابت را که یکی از درخشنده ترین  اعصار ادبی  تمام  جهان میباشد بوجود آورد.
تاثیر رنسانس  برنمایشنامه نویسی  اول  در مکاتب احساس  شد. اولین  درام  در سال  (1553- 1554 ) بقلم  یک سرمعلم  مکتب  در آتن تحریر گردید که یک  کمیدی قوی  بود وسبک پلوتوس را تعقیب  مینمود.
اولین  نمایشنامه جدی بقلم” تامس سکویل وتامس نارتن” نگارش  یافت که تراژیدی       ( خون وانتقام) بوده در آن از شعر نیز استفاده  شده بود. درام در عصرالیزابت بتدریج به نشر ونما کرده تا سال (1564) که تولد  شکسپیر و مارلو میباشد به  اوج خود رسید.اسلاف  نزدیک  شکسپیر اکثرآ جوانان لایقی  بودندکه روحیه  بی باک ومخاطره ۀمیز عصر وجود شان را استیلا  نموده بود . یکی از ان جمله  جان للی بود که از دانشگاه  اکسفورد فارغ گردیده، شاعر  ونمایشنامه نویس خوب  عصر خود بشمار میرفت ودر دربار ملکه  الیزابت تقرب  داشت. اگرچه او امروز مورد  توجه قرارندارد، در آثارش  صفایی ، وضاحت و ذوق عالی موجود است. تامس کد (1557-1597 ) در قطب  مخالف” للی”  قرار داشت. مخالف  بودن  این  دونویسنده  از معنی  نامهای  شان مشهود است چنانچه  اولی  بزبان انگلیسی گل لطیفی را گویند ودومی  بزغاله  معنی  دارد. از این  سبب  در اثار ” کد”جهش  وبی قراری  زیاد دیده میشود. وی  به درام صفات محلی عصر الیزابت  را بخشید که عبارت بود از شور وشر، قوت وتخیل، اثر او بنام  تراژیدی  هسپانوی در عصر او شهرت زیاد داشت ومیتوان  آنرا گاه گاه امروز نیز روی  صحنه کشید« در این  اثر مارشال پیر هسپانوی  شبی در اثرقال ومقال  از خواب  بیدار شده، بیرون میشتابد وملاحظه میکند که یگانه فرزندش  بیرحمانه به قتل  رسیده  است.پیر مرد بسرحد جنون رسیده  و در بیننده ترحم  زیاد خلق  مینماید . وی  با دسایس متعددی بالاخره موفق  میشود مسوولین این  جنایت را پیدا کرده انتقام خودرا از ایشان  بستاند. در این  درام  تاثیر سینکا بخوبی  مشهود است. چنانچه  در درام ” ارواح خبیسه”طرز انتقام جویی وخون ریزی بقدر کفایت بنظر میرسید» با وصف  آن که برخلاق  سینکا صحنه  های خون ریزی وتشدد را برطبق  عنهنات قرون وسطی مجسم میساخت، در حالیکه  سینکا آنرا از زبان  یک قاصد بیان میکرد. قتل  فرزند وکشف جسد او از طرف  پدر ویک درام  در بین  درام دیگر جائیکه  مجرمین  واقعاٌ بقتل  میرسند و بالاآخره صحنه که در آن پیرمرد بعد از گرفتاری  زبان  خودرا میجود، تا از اقرار جلوگیری  کرده  باشد صحنه های  پر از تشدد وخون ریزیست که  تنها  “کد” جرئت کشیدن آنرا  بروی ستیج داشت.
بین  للی  وکد  که دوقطب  مخالف  بودند شخصی  دیگری  بنام” رابرت گرین “قرارداشت که در اثر خود راجع  به دو تارک دنیا بنام ” بیگن و بنگی”(1589) داستان  مسرت بخش یک عشق را بخوبی  حکایت میکند. گرین  اولین  نویسنده  بود که در تیاتر انگلستان  هیروهین ها رابصورت واقعاٌ موثر و مجذوب  کننده رول  داد. یزیا تا ان وقت عشق  وروماتیک را یا دست پاچه  کننده ویا ممنوع تصور  میکردند.
کرستوفرمالو بعداز از شکسپیر  بزرگترین  تراژیدی  نویس  انگلستان بود . حیات و آثار او روحیه طوفانی  وانقلابی  اش را منعکس  میسازد . وی  پسر بوت دوز بود که با زحمت  فراوان خودرا به دانشگاه  ککمبرج  رسانیده ه  واز انجا فارغ الحصیل  گردید. از مالو یک  شعر بزرگ وچار  تراژیدی  خیلی  عالی  و چند اثر دیگر باقی مانده زیرا خود در اثر زدو خورد یک میکده به سن  (29 ) سالگی وفات یافت. در چار اثر او بنام ” داکتر فوستوس “دارای  ابتکار ووقار خاصی است.  این شخص  که از علمای قرون وسطی بوده، دارای  روح  ناآرام ولی  وقار وهیمنه میباشد. در این اثر ملاحظه میکنیم که مارلو  اخلاق  قرون وسطی را با  روحیه  دوره  رنسانس  بهم آمیخته است. بزرگترین  اثر مارلو ” ادورد دوم” است که بزرگترین  درام عالی  انگستان بشمار میرود. بزرگترین  کمک  مارلو به  ادبیات  درعصر الیزابتبیان  جرئیات وشعری  است که در اثار او دیده  میشود. اشعار او همه زاده  الهام  است ومانند للی  نمی گکذاشت قواعد خشک وفرسوده  کلاسیک  قوه  تخیل اورا محدودب سازد مارلو از نطر شعر بر کد تفوق داشت . علما حدس  میزنند  که اگر کرستوفر مارلو عمر زیاد میکردممکن بود از شکسپیر سبقت جوید یا شکسپیر موفقیتی  را که  امروز دارد بدست نمی آورد. بهرحال  مرگ  نا بهنگام او دنیا را ازعظمت بزرگی  محروم ساخت.
5 –  ادامه دارد

بمناسبت چهل و چارمین روز سالمرگ ارنستو چگوارا

چگوارا
سلیمان کبیر نوری

عشق چگوارا؛ حماسه ی جاویدان و تابناک

ارنستو چگوارا نمادی از طغیان هستی آفرین؛ و مبارزه ی  نور بر ظلمت ، حق و عدالت با ستم و جباریت است ؛ که در آفاق و بلند سپهر ِ سیاهی های لاتین طلوع کرد و درخشیدن گرفت بر بستر تار ِ بیدادگری دژخیمان و ستمگران خون آشامی که ملت های در بند کشیده ی لاتین را سالیان متوالی به اسارت گرفته بودند؛ اندیشه، رزم و پیکار چگوارا؛ سیه دلان زور و سیم و زر را از بنیاد به لرزه در آورد. تا اینکه اهریمنان ددمنش و ستمگران تاریخ درین گستره ی   زمین ، این  ابر مرد مبارز و حماسه آفرین ِ راه سعادت و آزادی بشر و بشریت را مورد پیگرد قرار دادند.

بتاریخ 9 اکتو بر 1967 اردوی حاکمیت دیکتاتوری بلوویا تحت حمایت   « سی.آی. ای.» و اردوی خاص امریکا در یکی از قریه های شهرک لاهی گورا؛ ابتدا گوارا و تنی چند از رفقای هم سنگر اورا به محاصره کشیده ، در حالی که روز قبل چه ؛ طی جنگ ها بر ضد اردوی حکومت دیکتاتور شدیداٌ زخم بر داشته بود، دستگیر می کند. گوارا را به یکی از صنف های درسی مکتب محل برده شده ، دست های او را در تخته صنف میبندند. او در حالی که قهرمانانه با متانت ایستاده است فریاد میکشد که: چرا هراس دارید؟؟؟ فیر کنید… و شما بدانید که یک مرد را میکشید.

شاعر انقلابی
چگوارا

بدین سان آنها قلب این رادمرد نستوه  را نشانه گرفته؛ او را به رگبار مرمی میبندند.

«چگوارا برای فقیران و محرومان و در کنار آنها جان خود را از دست داد؛ چرا که عشق ملت ها را باور داشت». *

از انجاست که نام چگوارا در برگپاره ی متجلی تاریخ بشر بنام حماسه ی عشق و اسطوره ی آزادی انسان رقم خورده، جاویدان و ماندگار باقی مانده است.

بمناسبت چهل و چارمین روز سالمرگ چگوارا؛ این بزرگمرد تاریخ بشریت؛ ویدیویی به کوشش و دکلمه ی دکلماتور مستعد و خوش آواز کشور بانو زرلشت حبیب و کار و ایدت بلند محترم امین حبیب؛ زیر نام ” حماسه ی عشق ” تهیه شده است،  که میخواهم از ایشان ابراز سپاس فراوان نموده و این ویدیو را به نام چگوارای بزرگ اهداء نمایم :

ویدیو

http://www.youtube.com/watch?v=hCjkDq9oKQc

———————————————————————————————–

*

http://sapidadam.com/index.php?mod=article&cat=%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86&article=2708

اهداء به حضور استاد فاضل و دانشمند جناب محترم مولاناعبدالکبیر فرخاری

در شعر
مولانا عبدالکبر فرخاری


 

 

 

 

چــو فــر خـا ر یــی مـا  اوستـا د عـصـراسـت
کــلا مــش ســـر بســرا یـجـا ز قـصــر ا سـت

یقـیـنــآ قـلــب پا کــش هـمـچـو  دریـا  اسـت
ا زیــن  دریـا  صـفــا  و مـهــــر  پـیـــد ا ســت

ضـمـیـر ش  آ یـت  حــّب اسـت و نـورا ســت
کلا مــش  مـا یـه ُ  قـــر ب  حــضـــور ا ســت

ورا  فـکـــر  جـوا ن  بـا شـــد  مـــد د  گـا ر
که هـسـت با  اهـریـمـن  دا یــم  به  پـیــکا ر

غــــم  مـلـت  ورا  مضـمــون  و کا ر اســت
به عـشــق مـیهـنـش  مجـنــون  وا ر ا ســت

د ل  مـهــر  آ فــر یـن  و مـهــــر بـا ن  را
ز با ن  تنــد  و  تـیــز  چـون سـنـا ن  را

به هـر کـس  مـهـر با ن  و یا ر  گـرد ا ن
سـنـا ن  د شــمـــن   غـــــد ا ر  گــر د ا ن

و لی  خـو ا هــم   ز  ا ســتـا د  هـنـــر و ر
کـه  گـیــرد  عــر ض  حـا ل  یار  کـهــتــر

عـز یزی  را  عــز یـز خـو یـش   د ا نــنــد
ز هـمـد سـتـا ن  نیـک ا نـدیـش  خـوا نــنــد

به  دهــزا دی  که  ا ز  دهـا ت  غـور ا ســت
د لـش ا ز حـب  و حـد ت غـر ق  نـور اســت

مـحـبــت  کــن  به  پا س  با سـتـا ن غــور
کـه  با شـد غـوریان را  را ســتـیــن  پـو ر

مـنـیـژه  را کـه  د خــت   نو جـوا ن  ا سـت
نـبوغــش  نـزد  ا هــــل د ل عـیـا ن  ا ســت

به  تشــو یـق  و به  تـر غـــیــب  بــزر گا ن
کـنــد  نـشــو  نـمـا   ا ز  لـطــف   یــز د ا ن

تــرا  شـعـــر  تـر  و شــیــو ا و ر نـگــیـــن
نـمـوده   کـا م   جـا ن  تـلــخ   شــیـــر یــن

مـنـیــژه  ا ز  طـــر ب   د لــشــا د  گـشــتـه
ز فــر حــت   مـحـو ا یـن  ا نـشـا د  گـشـتـه

د ل  فــضـــل حــز یـــن خــســتـه  و ز ا  ر
شــد ه  شــا د ا ن  بـد یــن  شـعــر  ســزا وا ر

خــدا و نـــد ا! به فــضـــل بــی مـثــا لـــــت
بـه عـــز و جــاه  و تمـکـــیـن  و  جـــلا لــــت

بـه فــرخــا ری د بـیـــر مـسـنـــد عـــشـــق
کـه  د ا نــد  راز هـــای  مــکــتـــــب  عـــشــق

تـر حــم کــن کـه ا یــا م خـــزا ن ا ســـت
خــز ا ن  در  قـصــد بـا غ  و بو سـتـا ن ا ســت

خــد ا یـا! شــا د مــا ن  و شـــا د   د ا رش
ز   رنـــج   ز نـــــد ه  گـــــی   آ زا د   د ا رش

قـــد شـمـشــا د فــکـــر ش شـا د تــرکــن
شـکــــو ه   و عـظــــمــتــش  آ بــا د  تــر  کــن

به  لــطـــف بــی  حــسـا بـت یِـا ا لـهـــی
مــیــا ز ا رش   به  پــیــــری  هـیـچــگـا هــــی

کـه ا و رنـجــور قــرن رنــج هـــا هـســت
ضـمـیـــرش  مـحــــرم  رنــج  آ شـنــا  هــســت

چو گل بـرتـخــت عــز ت شـا د مـا ن د ا ر
هـــمــی  فــا ر غ  ز ا نـــد وه  ز  مـا ن  د ا ر

د لـــش  را  غــــر ق  نـور  حــّب   خــود  کــن

ز  فــضــل   بـیــکــــرا ن   بـر ا و  مـد د   کــن

چـغـچــران  سنـبله ُ  سال 1390 هـجـری شمسی

 

شغر
استاد فضل الحق فضل

ا

سوچا ہي نہ تھا

چکر
رجنی پران کمار

 

 

 

 

 

 

 

چاہت مجھــــــے برباد کرے گی ، کبھی سوچا ھی نہ تھا

زندگی یوں ھمیں نا شاد کرے گی،کبھی سوچا ھی نــہ تھا

میں سلگتی ھوي لکڑی ھوں نہ جلتیھوں نہ بجھپاتی ھـوں

وفاھیں ،غم سے دچــار کریں گی ،کبھی سوچا ھی نہ تــھا

بہ خــــدا اجنبي کــے ساتھ جیــــنا کتنـــا مشــــــــــکل ھے

چاھت  رسوا سرے بازار کرے گی کبھی سوچا ھی نہ تھـا

بھــلانا چاھتــی  ھــوں ، پــــھر بھی مجھکو یاد اتے ھــــو

یادیں مجھے یوں خوار کریں گی ،کبھی سوچا ھی نــہ تھـا

نگاھیں پھر اس کــــی ،جســــتجو میـں رو دیتـــی ھیـــــــں

یہ دیدء اشکبار کریـــں گـی، کبھی سـوچا ھــی نہ تھــــــــا

ویرانیـــاں دل کی خامـــــوش کبھی بیٹتــــــی نہـــــــــــــیں

خـــود سے بیـــزار ،کریں گی کبھی ســـوچا ھــی نـہ تھــا

 

رجنی”پران” کمار جولای 2001 نیویارک

فر هنگ غزنویان

فرهنگ  غزنویان
میر عنایت الله سادات

شهرغزنی در فاصله ای ۱۴۰ کیلو متر بطرف غرب کابل , و به ارتفاع ۲۲۱۹ متر از سطح بحر قرار دارد.پایتخت سلالۀ غزنویان در پنج کیلومتری شمالشرق شهر موجودۀ غزنی موقعیت داشت . پس ازقرن دهم عیسوی شهرت این شهر فزونی یافت و جلایش فرهنگی و ثقافتی آن جهان تاب شد. بیجا نبود که  این شهر را در آن روزگار « عروس الفلک»(۱) میگفتند. مستشرقین به این نظر اند که «غزنه» معنی خزانه را میدهد. آنها استدلال مینمایند که ” کلمه ای غزنه با کلمات «غنزک» یونانی و « گنجک» پهلوی که هردو معنی « گنج » و یا « خزانه» را میدهد ، بی ارتباط نیست . زیرا «غنزک» آسانتر به ” غزک” تحویل شده می تواند و با حذف شدن “ک” از اخیر کلمه به آسانی کلمه ای « غزنه » بدست میآ ید. همچنان «گنج» یکی از لغات اصیل زبان دری است که معنی «خزانه» را میدهد” (۲).

ادامه خواندن فر هنگ غزنویان

د هجران : عزل از رحمان بابا

ارسالی  : رجنی  پران کمار
د ھــجران لہ ڈيرہ غمـہ ولــي نـہ مــرم؟

لہ دي ھســي رنگ ماتمہ ولي نـہ مــرم؟

چـي یو یــــار لہ بلہ یـارہ جــــدا کيـــژی

ددي دورلــہ ستمـــــہ ولــــی نــہ مــــرم؟

چـي ھر ھـــر سـحر زما پــہ ژڑاخانــدي

لـہ دي ھسـي صبحـد مـہ ولــی نــہ مرم؟

یارچي یا رپہ سترگونہ وینی خومرگ دی

تروزہ بـي خپـلہ صنمــہ ولـــی نــہ مرم؟

چــي پـہ لـژہ کرمــی۔شـاکانــديوگل تـــــہ

لــہ دي بــي وفـا ششمــہ ولـي نــہ مــرم؟

چي د مرگ خـواری پـہ خـوالـري رحمانہ

لا پخــوا تــر دغــہ دمــہ ولــی نــہ مرم ؟

رحمان بابا

صدای وطن

٭٭٭٭٭٭٭
مـــــادر میہن صدایت میکنــــد
از خـــرابی ھا حکایت میکنـــد
دروطن خونست وھم پیچارہ گی
ھر کی می بینـی شکایـت میکند
طفلک بـــی نـان و بیمـار وطـن
با غم و حسـرت نگایت میکنـــد
پا بــرھنـہ استــادہ روی بـــرف
خیـمہء نازک کـفـایت میکنـــد؟؟
مـرد شو،مـــردانہ روسوی وطن
ھمـوطن از دل دعــایــت میکنــد
کـن تـوکـل با خــدا و غــم مخور
خالـق یکتــــا عنـــایـــــت میکند
رجنی “پران” کمار
نیویارک 2011

نمایش میراث فرهنگی افغانستان در ونکوور کانادا

میراث  فر هنگی

به منظور حفظ و حراست از میراث های ارزشمند فرهنگی و انتقال آن به نسل جدید به ویژه در دنیای مهاجرت محفل شکوهمندی تحت نام “میراثهای فرهنگی افغانستان ” به همت فعالان فرهنگی برتش کلمبیا روز هژدهم سپتمبر در پارک اسکندینوان ناحیه برنابی برگذار شد. در آغاز محفل بعد از آنکه سرود های ملی کانادا و افغانستان پخش گردید گردانندگان برنامه بزبانها ی انگلیسی و فارسی پروگرام  محفل را به سمع حاضران رسانید، چند تن از وکیلان مردم کانادا  از نواحی مختلف  در ارتباط روابط افغانستان و کانادا و فرهنگ مشترک دو کشورصحبت کرده برگزاری چنین محافل رادر شناسایی فرهنگ  و غنا مندی هر یک رااز دیگر ستودند و این گونه محافل را سازنده وانمود نمودند . خانم ( LAURYN QATES  ) فعال حقوق زنان که خدمات زیادی در افغانستان نموده و با فرهنگ غنی و تاریخ کهن افغانستان آشنا است صحبت نموده محبت بی پایان خود را نسبت به فرهنگ  و مردم افغنستان که تحت رنج و شکنجه طالبان و گروهای ترریستی اند . قتل و خیانت میکنند صحبت مفصل نمود. در جریان پروگرام توسط فعالین ، بر نامه ی تاریخی و فرهنگ افغانستان با نمایش سلایت شو توضح و تشریح شد که با دقت مورد توجه همه قرار گرفت . محترم مجید قیام رییس خانۀ فرهنگی “مولانا”ُ با اجرایی موسیقی و نواختن رباب به محفل گرمی و حرارت بیشتر داد. در این همایش  مسابقات جالب ورزشی  اجرا شد و مسابقه کاغذ پرانی برای مردم کانادا تازه و بسیار جالب بود.  نمایش لباسهای افغانی با شور ذایدالوصفی روبر شد . اجرای رقص و آواز توسط جوانان به شادی حاضرین می افزود. در رابطه به برگذاری این محفل صحبت هایی با تنی چند حاضرین نموده ام. خوانندگان عزیز! لازم نیست اسمای ابراز نظر کنندگان را در اینجا بیاوریم و نقطه ی نظر برخی ها را بدون ذکر نام یاد اور میشویم…..(این محفل بزرگ و با شکوه به اشتراک صدها افغان و مهمانان از انجمن های کشور های مختلف در نمایش فرهنگ افغانستان بی سابقه است.)…( برگذاری چنین محافل با آن بزرگی و دسپلین در شان و شوکت اجتماع افغانی در شهر افزود نمایندگان ادارات دولتی و سازمانها مختلف اجتماعی اشتراک نموده بود خیلی عالی بود خدا کند همیشه هموطنان ما اتفاق و دوست باشد.)…(نمایش لباسهای افغانی را خوش کردم نهایت زیبا بود.)این پروگرام معرفی یک گروپ با تاریخ کوتاه  بود. ما تاریخ قدیم و پر افتخار داریم . نشان دادن عکسهای مثل ابو مسلم خراسانی و یا حکمداران دورغوریان، غزنویان و تموریان اثبات به تاریخ پارینه کشور ما است و به فرهنگ کشور ما غنای جاودانی داده اند مثل بو علی سینا ،البیرونی، فردوسی و دها نویسنده و شاعر دیگر نمونه شان در تاریخ زندگی بشری هرگز وجود ندارد.)…( من در پشت دعوت نامه عکس روضه مبارک را دیدم که به امر سلطان حسین بایقرا و با مهندسی  وزیر اعظم علی شیر نوایی اعمار شده است.  سال گذشته از مجسمه علیشیر نوایی در ترانتو پرده برداشته شد. مگر از مبتکرین و معماران  پر افتخار آن مسؤولین محفل نامی نبرد و گمان میشد که بوی تعصب از دماغ برگزار کنندگان محفل به مشام می آید.)…(  واقعا محفل خوب بود قسمیکه من معلومات دارم مدت یکسال میشود به کمک ده کانون فرهنگی در رابطه کار شده و با وجود کمک دولت با علان ازطریق مساجد و کانون های فرهنگی پول جمع شده و زحمات زیاد کشیده شد و به واقعت پروگرام پر جمع و جوش گذشت.)…( بسیار محفل جالب و خوب بود اما جوانی که پشتو زبانان افغانستان را به معرفی گرفت. کابل را منطقه پشتون نشین معرفی کرد. من نداستم مقصد انها چه بود هموطنان پشتون ما در همه ولایات کم و بیش وجود دارد.)…(در برگزاری این  محفل نهاد های مختلف اجتماعی شرکت داشتند ولی طوریکه در آغاز، پرو گرام داده شده بود در عرصه پراتیک اجرا نگردید و مطابق ذوق خویش مسؤولین اجراات نمودند که به مذاق برخی ها خوش نیامد و افرادی  محفل را ترک گفتند.)…(شگفتی در اینجاست که در یک جامعه ی وسیع البنیاد زندگی می نماییم و از مردم تمام جهان در اینجا مهاجر اند و هیچ دیده نمی شود که فردی بالای فردی دیگر اظهار برتری کند و یا بوی تعصب، انشقاق و خوصویت های فاشیستی به مشام بیاید. ولی ما هنوز در ویژه گی های قرون اوسطیی در همین جا زندگی میکنیم یکی بر سر دیگری می کوبیم و اختلافات را که نه فایده و نه نتیجه دارد هر روز چاق میکنیم . )

امان معاشر، خبرنگار آزاد

تاریخ تیاتر نوشته «فرانک ام وتنگ ترجمه، از شادروان عبدالحق واله

پیوست  به  گذشته ….تهیه  گننده  ماریا دارو

درام  روم
رومی  ها برعکس  یونانی ها  آنقدر غنی  نبودند و تنها سه نویسنده به بشریت  تقدیم  کرده که  بوجود آنها مینازند این نویسندگان عبارت بودند پلوتوس، ترنس  وسنیکا .
پلوتوس وترنس  وقتی  میزیستند  که امپراطوری  روم  جوان بود و اثار یونانی  را ترجمه واداپت میکردند اماسنیکا خودش  مینوشت. وقتی  امپراطوری  روم  به بلوغ  خود رسید هنر تیاتر درآنجا  آنقدر پیشرفت حاصل  نکرد. روم  به  کشور گشایی علاقه بیشتر گرفت ویکی از کشورهایی که بچنگ در آورد یونان بود.
چون طبیعی است  که یک  کشور غالب  هنر کشور مغلوب  را پدیده  مردم  ضعیف  وپایانتر  از خود میداند  به آن  اهمیتی  قایل نشد. در نتیجه  هنر تیاتر  رونق  لازم را حاصل نه  نمود ووقتی که رومی ها به این  تنزیل  کردند که از تماشای تیاتر محفوظ شوند کار های  تیاتر را ازقبیل  نوشتن درام، تمثیل وصحنه ارایی  وغیره به غلامان  خود واگذاشتند ومخصوصاٌ به  غلامان  یونانی  که ایشان را در جنگ اسیر شده بودند ترنس  یکی از این غلامان بود درحالیکه  سنیکا اصلاٌ هسپانوی  بود وپلوتوس ایتالوی  بود، که قبل  از رایج  پیدا کردن تبعیض نزادی بروم آمد بود ودر حقیقت هزار پبشه نان گدا بشمار میرفت، درحالیکه دریونان باستان نمایشنامه نویسان رااز قبیل آشیل  را در کوچه وبازار با احترام وتکریم میستودند..
پلوتوس  ( 184 الی 254 ق م ) دوره های کتوری، سپاهی گری سودا گری واسیابانی  را گذارنده  بود.و در اوسط  حیات به نوشتن نمایشنامه پرداخته موفقیت بزرگی حاصل  کرد. زندگی  پرُ از نشیب  وفراز او به  کمیدی  هایش  روحیه وحیاتی بخشید که تماشاچیان را وادار  میساخت با هیچان و سروصدا کف بزنند وپا کوبند.  پلوتوس تماشاچی  تیاتر را بخوبی  می فهمید وبرای خوش ساختن مردم می نوشت ولی در نظر نداشت برای  جاویدان ساختن نام خود در ادبیات جهان قلم فرسایی کند. جای تعجب  است که (21) اثر از وی  باقی ماند . داستان هر درام او دارای  وحدت سه موضوع بوده و هرچه در آن گنجانیده شده  تماشاچی را بسوی  یک  نتیجه معین متوجه میسازد.  معمولاٌ موضوع یک مرد جوان  وعشق های  اوست  وبرای اینکه عاشق  بمراد خود برسد از یک  غلام  محیل  استمداد میکند. هویت اشتباهی  وفریب عمدی همیشه در آثار او بمشاهده  میرسد.  داستان نمایشنامه او بنام “خانه سنگین” تمثال آثار او شده  میتواند.
پسر جوانی  که پدرمتمولش به سفر رفته کنیزک زیبایی را بچنگ میآورد واز پول  فراوان پدرش میله ها ترتیب  داده شبها با دوستانش عیش ونوش میکند. دریکی از وقتیکه عیشش نهایت تازه وکیفش  کوک است،  برایش خبر میرسد که والده  بزرگوارش  از سفر بخیر وعافیت برگشته است. دراین جا به شیشه  جوان سنگ میخورد و دست بدامن غلام چالاکش  میزند، اقدامی که غلام میکند زاده  الهام  عجیبیست.
در پائین به استقبال  بادار پرداخته برایش میگوید که در غیاب اوخانه را پادشاه اجنه تصرف  کرده وباید شب در ایجاه نماند ورنه  حیاتش  بخطر خواهد افتاد در راین گیر ودار شخصیکه پسر بدارش از وی برای مصارف عیاشی  خود پول بسود گرفته ، برای  اخذ  آن مانند بلا نازل  میشود. در این وقت پدر بوی  میکشد که زیر کاسه  نیم  کاسه یی است ولی غلام فوراٌ به او میگوید که پسرش  این  پول  را برای خرید خانه جدید  قرض  کرده بود. چند لحظه آرامی  بدست میآید وپیر مرد پول  سود خودرا میپردازد ولی بمجردیکه به غلام میگوید  بیا که برویم وخانه نو را ببینیم باز بحران بوجود میاید در این وقت  که غلام مغزش  از انواع  بهانه ها پرُ است بخانه  همسایه  میرود . اول  چند تعریفی ازاو کرده و از مالک  التجا مینماید ببادارش اجازه بدهد تا خانه اورا مفصلاٌ ببیند زیرا بادارش بعداز سفر یک نوع خلل دماغ پیدا کرده است وفکر میکند خانه همسایه خانه خود اوست. صاحب  خانه  این اجازه را میدهد ولی بعداز اینکه شب میگذرد فردا شب غلام وپسر بادارش باز میگردد، پسر ازغضب  پدردر معبد پناه میبرد وبعداز چندی  بکمک یکی از دوستانش مورد عفو قرار میگیرد ودر اخیر کشف  میشود کینزکی را که پسرش خریده بود دختر یکی از بهترین دوست پدرش میباشد که چندی  قبل  گم  شده  بود.
ترنس  (159 الی 185 ق م ) از بسا جهات در قطب  مخالف  پلوتوس قرار داشت در حالیکه پلوتوس  برای  افراد عادی  مینوشت و ترنس  طبقه عالی جامعه درنظر میگرفت  فضائل او عبارت بود از خردمندی ، تزکیه، ثقه گی، وصفایی.  وی به روم بحیث  غلام آمده بود لکین  بادارش  به زودی  قدرت ذهنی  اورا شناخت وآزادش  کرد. برای اینکه حق شناسی خودرا ثابت سازد تصمیم گرفت در نظر رومی ها ازهر نقطه  نظر کامل باشد تا طبقه عالی  بگویند آفرین بر چنین غلامی .
داستان نمایشنامه ترنس  واشخاص او مانند آثار پلوتوس سرچشمه عشقی دارد اما دارای  آن ابتکار پرشور وشر پلوتوس  نیست و با وصف  ارزش  ادبی آثارش خیلی زیاد است ترنس روان مینوشت و بقدری  شرنگ داشت که انسان فکر میکرد وی  اصلاٌ یونانی  بوده است. درحالیکه پلوتوس  دارای  جوش وخروش و آزادی  بود وتیاتر وتماشاچیان  خودرا بخوبی  میشناخت وقتیکه ترنس اولین اثر خودرا در سن (19) سالگی نوشت واضح ساخت که در کار خود بقدری دقت میکند.  وی  شانزده سال بعد پنج نمایشنامه دیگر نوشت وپس از آن در بحر عرق گردید شش اثر او با آثار پلوتوس  برتاریخ  کمیدی  جهان تاثیر بسزای  وارد نمود. چنانچه  در دوره  رنسانس ( تولدمجدد) ترنس  وپلوتوس سرمشق  نمایشنامه نویسان قرار داشتند وحتی  نوابغ  تیاتر از قبیل شکسپیر و مولیر از آثار ایشان استفاده زیادی  نموده اند.
سنیکا (4ق م – 6-5 م) مهمترین تراژیدی  نویس  روم  بود. که برعلاوه  نمایشنامه نویسی  در جامعه شهرت ونام ونشان بزرگی داشت چنانچه با فلاسفه  مباحثاتی مینمود و امپراطوری  سفاک روم را که که (نرون ) نام داشت تدریس  میکرد  چنانچه از دست  او  کشته  هم شد. از سنیکا ده تراژیدی  مانده که تقربیاٌ همه آنها براساس  آثار یونانی ها نوشته شده  طوریکه حدس زده میشود سنیکا آثار برای مطالعه  مردم  مینوشت  نه برای تمثیل  روی  صحنه .
نمایشنامه های او تمرینی در فن شعر، خطابه،  فلسفه روقیون است وکمتر تخیل  دراماتیک  دارد. اظهارات اشخاص درامه های او خیلی طولانی است. دخول وخروج  اثارش بدون تحرک معلوم میشود. جای تعجب  نیست که سنیکا در نوشتن تراژیدی با مشکلاتی مواجه بوده است چنانچه دوعنصر اساسی تراژیدی که ترحم  وغضب  است در مذهب  راقیون  ممنوع بود. برای اینکه  این  نقصیه را جبره کند در اثرش  بنام (مادران) خون ریزی را درج نموده بود لیکن  شدتی که بکار میبرد سرد ومجرد بود. با وصف آن آثار سنیکا مزایای  زیادی دارد وبرای ما ازاین سبب دلچسپ است. که بر نویسندگان مابعد خود نفوذ زیادی داشته است. منقدان ونمایشنامه نویسان فرانسه وایتالیا او را سرمشق  تراژیدی  نویسان  تمام عصار میشناختند. گرچه  احترامیکه براو میگذاشتند به تیاتر مخصوصاٌ تراژیدی خساره زیادی  رسانیده و ولی  فائیده زیادی هم کرده  است.
حتا شکسپیر در انگلستان و نویسندگان معاصر او از نمایشنامه پنج  پرده یی او اقتباس  میکردند .
نمایشنامه  از قرون  وسطی  تا عصر امروز

درسال(476)امپراطوری  روم سقوط نمود وسنیکا آخرین  نویسنده مهم آن کشور در سال (65)میلادی درگذشت. بعدازآن هرچه نمایش داده میشد مستهجن وبازاری بود. وقتی آئین مسیحی ترویج یافت کلیسا  اولین کاری که کرد از بین بردن فعالیت تیاتر بود. چه کلیسا اکتورها واکترس ها راهم در ردیف  دزدان وقحبه ها تلقی میکرد.
روم سقوط  کرد واما کلیسا روز برروزقوت میگرفت ونفوذ آن برای هزارسال پهن میشد. دانش هنر وجمال دراین عصر تاریک تنها وتنها در کلیسا منحصر شده بود.
اکثریت کاریکه کلیسا میکرد از تعلیمات حضرت مسیح سرچشمه نمیگرفت بلکه عکس  العملی بود درمقابل چیزهای  رومی  ویونانی درحالیکه یونانی ها بر زندگی امروز ارزشی میدادند و پیروی  فلسفه لذت بودند چنانچه میگفتند، امروز بخور، بنوش وخوش باش زیرا فردا میمیری .
کلیسا تبلیغ میکرد که دنیا جای امتحان است سرنوشت انسان در روز ازل تعین شده وبعد ازمرگ حیات جاویدانی خواهد یافت. هرقدردردنیا بیشتر رنج ببریم همان قدردربهشت باما احسان خواهد شد.  یونانی ها بدن انسان را تمجید مینمودند وبتربیت وزیبا ساختن آن میپرداختند درحالیکه کلیسا  برهنگی بدن را شرمپنداشته، آنرا با البسه می پوشانید. یونانیها هنررا مظهر جمال دانسته وتظاهر دادن این جمال را عالی  ترین وظیفه انسانی میانگاشتند درحالیکه کلیسا آن را خودستائی دانسته منع میکردند. یونانی ها میکوشیدند برای راز بزرگ بشریت یعنی  حیات ومرگ جوابی بیابند ودر حالیکه کلیسا  این دو سوال  را بسرنوشت مربوط میدانست.  بهر دلیلیکه بوده باشد بعداز مرگ سنیکا نمایشنامه وتمایشنامه نویسی ازبین رفت وبا استثنای یک تعداد هنرمندان آواره که اینجا وآن جادرگشت وگذار بودند ویک خانم که درقرن دهم چند کمیدی نوشت ، چیزی باقی نماند. جای تعجب  است که وقتی درام باردیگر بوجود آمد  زیرسقف کلیسا بود چنانچه شخصی در یکی ازاعیاد درام کوچکی بنام”روز رستاخیز ” نوشت وتمثیل  آن موفقیت بزرگی  بار آورد و بعد از آن در روز میلادی مسیح  وروزهای مذهبی بصورت درام تقدیم شد.  بالاآخره این نمایشنامه های مذهبی که براساس انجیل  قرار داشت از چهار دیوار کلیسا خارج شده بجاهای دیگری رسید.
گرچه موضوع این درامه مذهبی  بود اما نویسنده ازاستعداد خلاقه خود کارمیگرفت. چنانچه در درام “حضرت آدم” دیده میشود که چطور شیطان با استفاده ازخود ستائی  “حوا” عمق طبعیت بشر را جلوه میدهد. همچنان “قربانی حضرت اسمعیل” وقتی احساسات تماشاچی را به  هیجان میآورد که می فهد این پسرچه خلوصی بمادرش دارد.
در قصه طوفان “حضرت نوح” ماهیت اصلی زن بخوبی مجسم شده بود چنانچه خانم حضرت نوح از سوار شدن به کشتی تا زمانیکه خواهر خوانده هایش نباشند انکار ورزید زیرا مجبور بود با ایشان غیبت کند.
درام های  مذهبی  در چهارشهر انگلستان ویک شهرآلمان  رایج یافت وبعد ازآن درام دیگری بوجود آمد که حیات اولیاء را تمثیل  میکرد.
دراین درامه ها نویسنده آزدای بیشتر داشت وصحنه های از تعذیب وقتل ایشان را نشان میداد. که خیلی مهیج بود عناصر دراماتیک وماجرای جویی نیز درچنین درامها داخل بود. نوع دیگر درام که قرن وسطی عرض اندام  نمود، درام اخلاقی بود. دراین  گونه درام ها غایه این بود که وقتی مرگ فرا میرسد همه  چیز بشمول حواس پنجگانه وجمال  انسان را درک میکند وآنچه بدردش میخورد نتنها وتنها عمل نیک است وهمین عمل  نیک است که نزد خدا  شفیع انسان میشود. تیپ دیگر درامه در قرن وسطی  بمیان آمد که هنوز هم اربین نرفته وحادثه خنده آوری را بین دو واقعه تمثیل میکرد این درامه  شاید از درامه های اخلاقی  یا آثار هنرپیشگان  آواره سرچسمه گرفته باشد. هدف بزرگ آن سرگرمی وتفریح تماشاچیان  است وبهترین مثال این درامه  ها در فرانسه بوجود آمده  که  “پیرپتلن” نام دارد. داستان این درام  ازاین قرار است: شخصی  گوسفندی را  می دزدد .  پیر به او میگوید وقتی  ترا به  محکمه کشانیدند هرسوالی که سارنوال نمود در جواب آن مانند گوسفند بع  بزن.
دزد به این  چال از طرف  محکمه رها میشود. ووقتی پیر از او حق الزحمه خودرا میخواهد دزد در مقابل  او نیز بع میزند.
بهترین  مثال این  نوع  درامها البته در آلمان بوجود آمد در شهر «نورنبرگ» شخصی بنام «هنس ساکس» وجودداشت که هم شاعربود وهم بوت دوز، مردم اورا بسیار دوست داشتند، وی چندین درام بوجود آورد.  دریکی از نمایشنامه  های او شوهری خردجثه وترسویی را می بینم که  به محبت خانمش یقین کامل  ندارد. میخواهد خودرا مرده  انداخته  وخانم راامتحان نماید. خانم مکار او که به چالش فهمیده، شروع  به شادمانی  میکند. شوهر با قهر وعضب از جایش بلند میشود به خانم اعتراف میکند که اورا آزار میداده ولی شوهرهنوز هم به محبت او اطمنان نیافته  رنجش وی افزود می یابد.  نتیجه  این حکایت  بما تعلیم میدهد که هیچ وقتی با زنان چال  نزنید.
درانگلستان  شخصی  بنام «جان هیودود» نیز یک تعداد چنین نمایشنامه هارا نوشته  است.
ادامه  دارد
دوستداران هنر تیاتر  این  بحث  را  دنبال  بدارند.

ترا دیگر نپرستم

 


ای یــاربـی وفــا ، تـرا دیگرنپرستم
ای مـنکـرخـدا ، تـرا دیـگرنـپـرستم
بس اشک ریختم به خداکورگشته ام
ای فتنه و بــلا ، تـرا دیـگـرنـپرستم
صدجلوه میکنی که بیائی به چشم من
بــا قــامـت رسـا ، ترا دیگر نپرستم
جزتواگرچه مایل کس نیست این دلم
ســوگــنـد بـرخدا ، ترا دیگر نپرستم
درمحفل رقیب که رسوا شــدی شبی
شرمنده ، بی حیا ، ترادیگر نـپرستم
شــد سـال هـا بـه یاد تو تنها گریستم
بادرد و غصه ها ، ترا دیگر نپرستم
گـرچـه بـه راه عشـق سـراپـاجفاستی
من می کنم دعا ، تـرا دیگر نـپرستم
رجنی  پران کمار

 

 

 

یاد او …نوشته سپوژمی از هالند

روشنی  سحر از پشت پنجره  داخل  اتاق  را روشن کرد، چشمانی آماس  کرده  اش را گشود،  هنوز همه درخواب  شیرین بودند دو هم اتاقی  اش نیز غرق در خرُ وپف  بودند …روی  بسترش  نشست، میخواست  دوباره بخوابد اما ذهنش اورا وادارساخت، روانه جای سهمناک شود وبا نفسهای  عمیقش غم درونش را بیرون ریزد، اما توان نداشت تا ازجا بلند شود…زیرا سالها ازآن محل  فاصله گرفته بود. نمیدانست چرا فشارخونش برهم خورده بود…چرا آن محل سهمناک را میدید….آیا این وضع برهم خورده  پیامی برایش  داشت؟…نمیدانست.

به آهستگی بستر را ترک  کرد دروازه  خانه را گشود خود را درمحیط نا آشنا یافت، هوا اندک ابرآلود بود… دل آسمان نیز تنگ بود ونم نم  باران روی سنگفرشها را می شست. با همان سرخوردگی اتاقش را ترک کرد … عراده جات نیزخموش بودند و آرامش صبح را برهم نمیزدند، آهسته آهسته  از اقامتگاه فاصله گرفت ودرچند قدمی خویش با یک جنگل مقابل شد.
بداخل جنگل رفت  در میان جنگل  راهی  که به  قبرستان منتهی میشد علامه گذاری شده بود، قدم هایش تندترگردید درختم  جاده دیوار بزرگ مقابلش  قد راست کرد. نمیدانست  درپشت  دیوار چه است وچه میگذرد….به حرکتش  ادامه  داد…دست راستش  لوحه  بزرگی قرار داشت  وبه زبان فرنگی نوشته  شده بود قبرستان ….به عجله  پیش رفت  دروازه عمومی هنوز باز نبود….پاسبان هنوز  نیآمده بود او ازکنار دروازه  آهنی پنجره مانند داخل  فضای قبرستان شد….واه چه سکوت …چه ارامش حکمفرما بود….داخل  قبرستان به  باغ ….هم مانند بود… یگان  چعچه پرندگان سکوت آرامگاه را برهم میزد …اومحو شده بود  داخل قبرستان پیش رفت چشمش به لوحه سنگی افتاد، نوشته  شده بود” آرامگاه عاشق  ناکام  …. ” وحشت سراپایش  را فرا گرفت….نمیدانست او چه  وقت مرده …. وچرا عاشق  ناکام نامیده  شده …. در جایش  میخکوب  گردید…چشمان آماس کرده  را با پشت دستش مالید… خودرا دربستر خواب  مسافر خانه  یافت  که برای قصد  دیدارعاشقش، سفر کرده بود…یکبار چیغ  کشید …هم اتاقی  هایش  بیدارشدن “یاد او” او را از حال برده بود…بلی  یاد  همان  عاشق  ناکام …………………………

 

 

چلے گیے

 

چلے گیے

پوشیدہ خواہشوں کو جگا کر چلــــــــے گیے

اک اجنبی تھے ، دوست بنا کر چلــــے گیے

اک دن تو میرے خوابوں میں انا میرے ھمدم

کیوں تشنۂ ، دیدار بنــــا کـــر چلـــے کیـــے

آیہں کبھی مہمان بن کـــے خانۂ دل میــــــں

سانسوں کو میرے ،داؤ پہ لگا کر چلے گیے

صحرا و دشت منتــــظر ، دید ھیں جــانــان

کیوں تشنہ بہ لب ، ان کو بنا کر چلے گیے

نادانیاں تو خوب ھوی ھیں وصــــال میـــں

صد بـــار پشیمـــان بنا کر چلے گیـــــــــے

رجنی کمار”پران”

نیویا رک ا گست  2011

 

صادق هدایت نویسنده ی معروف ایران

صادق  هدایت  نویسنده  ی  معروف  ....
صادق هدایت

فرستنده: دکتور  احسان الدین نصیر زاده

من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه.آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام
اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان استباید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در برندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
صادق هدایت، نویسنده، شاعر، مترجم، و پژوهشگر بزرگ ایرانی، که برخی از آثار او به ده ها زبان زنده دنیا ترجمه شده است، یکی از برجسته ترین چهره های قرن بیستم ایران است. او فضای ادبیات معاصر ایران را متحول کرد و روح تازه ای به رمان نویسی ایران دمید. آثار او هنوز پنجاه سال پس از مرگش، از پر فروش ترین آثار در بازار کتاب ایران است.

ادامه خواندن صادق هدایت نویسنده ی معروف ایران

تاریخ تیاتر نوشته «فرانک ام وتنگ ترجمه، از شادروان عبدالحق واله


تهیه کننده : ماریا دارو
پیوست به گذشته ، دوستداران هنر تیاتر این بخش را دنبال فرمایند..
درام روم
رومی ها برعکس یونانی ها آنقدر غنی نبودند و تنها سه نویسنده به بشریت تقدیم کرده که بوجود آنها مینازند این نویسندگان عبارت بودند پلوتوس، ترنس وسنیکا .
پلوتوس وترنس وقتی میزیستند که امپراطوری روم جوان بود و اثار یونانی را ترجمه واداپت میکردند اماسنیکا خودش مینوشت. وقتی امپراطوری روم به بلوغ خود رسید هنر تیاتر درآنجا آنقدر پیشرفت حاصل نکرد. روم به کشور گشایی علاقه بیشتر گرفت ویکی از کشورهایی که بچنگ در آورد یونان بود.
چون طبیعی است که یک کشور غالب هنر کشور مغلوب را پدیده مردم ضعیف وپایانتر از خود میداند به آن اهمیتی قایل نشد. در نتیجه هنر تیاتر رونق لازم را حاصل نه نمود ووقتی که رومی ها به این تنزیل کردند که از تماشای تیاتر محفوظ شوند کار های تیاتر را ازقبیل نوشتن درام، تمثیل وصحنه ارایی وغیره به غلامان خود واگذاشتند ومخصوصاٌ به غلامان یونانی که ایشان را در جنگ اسیر شده بودند ترنس یکی از این غلامان بود درحالیکه سنیکا اصلاٌ هسپانوی بود وپلوتوس ایتالوی بود، که قبل از رایج پیدا کردن تبعیض نزادی بروم آمد بود ودر حقیقت هزار پبشه نان گدا بشمار میرفت، درحالیکه دریونان باستان نمایشنامه نویسان رااز قبیل آشیل را در کوچه وبازار با احترام وتکریم میستودند..
پلوتوس ( 184 الی 254 ق م ) دوره های کتوری، سپاهی گری سودا گری واسیابانی را گذارنده بود.و در اوسط حیات به نوشتن نمایشنامه پرداخته موفقیت بزرگی حاصل کرد. زندگی پرُ از نشیب وفراز او به کمیدی هایش روحیه وحیاتی بخشید که تماشاچیان را وادار میساخت با هیچان و سروصدا کف بزنند وپا کوبند. پلوتوس تماشاچی تیاتر را بخوبی می فهمید وبرای خوش ساختن مردم می نوشت ولی در نظر نداشت برای جاویدان ساختن نام خود در ادبیات جهان قلم فرسایی کند. جای تعجب است که (21) اثر از وی باقی ماند . داستان هر درام او دارای وحدت سه موضوع بوده و هرچه در آن گنجانیده شده تماشاچی را بسوی یک نتیجه معین متوجه میسازد. معمولاٌ موضوع یک مرد جوان وعشق های اوست وبرای اینکه عاشق بمراد خود برسد از یک غلام محیل استمداد میکند. هویت اشتباهی وفریب عمدی همیشه در آثار او بمشاهده میرسد. داستان نمایشنامه او بنام “خانه سنگین” تمثال آثار او شده میتواند.
پسر جوانی که پدرمتمولش به سفر رفته کنیزک زیبایی را بچنگ میآورد واز پول فراوان پدرش میله ها ترتیب داده شبها با دوستانش عیش ونوش میکند. دریکی از وقتیکه عیشش نهایت تازه وکیفش کوک است، برایش خبر میرسد که والده بزرگوارش از سفر بخیر وعافیت برگشته است. دراین جا به شیشه جوان سنگ میخورد و دست بدامن غلام چالاکش میزند، اقدامی که غلام میکند زاده الهام عجیبیست.
در پائین به استقبال بادار پرداخته برایش میگوید که در غیاب اوخانه را پادشاه اجنه تصرف کرده وباید شب در ایجاه نماند ورنه حیاتش بخطر خواهد افتاد در راین گیر ودار شخصیکه پسر بدارش از وی برای مصارف عیاشی خود پول بسود گرفته ، برای اخذ آن مانند بلا نازل میشود. در این وقت پدر بوی میکشد که زیر کاسه نیم کاسه یی است ولی غلام فوراٌ به او میگوید که پسرش این پول را برای خرید خانه جدید قرض کرده بود. چند لحظه آرامی بدست میآید وپیر مرد پول سود خودرا میپردازد ولی بمجردیکه به غلام میگوید بیا که برویم وخانه نو را ببینیم باز بحران بوجود میاید در این وقت که غلام مغزش از انواع بهانه ها پرُ است بخانه همسایه میرود . اول چند تعریفی ازاو کرده و از مالک التجا مینماید ببادارش اجازه بدهد تا خانه اورا مفصلاٌ ببیند زیرا بادارش بعداز سفر یک نوع خلل دماغ پیدا کرده است وفکر میکند خانه همسایه خانه خود اوست. صاحب خانه این اجازه را میدهد ولی بعداز اینکه شب میگذرد فردا شب غلام وپسر بادارش باز میگردد، پسر ازغضب پدردر معبد پناه میبرد وبعداز چندی بکمک یکی از دوستانش مورد عفو قرار میگیرد ودر اخیر کشف میشود کینزکی را که پسرش خریده بود دختر یکی از بهترین دوست پدرش میباشد که چندی قبل گم شده بود.
ترنس (159 الی 185 ق م ) از بسا جهات در قطب مخالف پلوتوس قرار داشت در حالیکه پلوتوس برای افراد عادی مینوشت و ترنس طبقه عالی جامعه درنظر میگرفت فضائل او عبارت بود از خردمندی ، تزکیه، ثقه گی، وصفایی. وی به روم بحیث غلام آمده بود لکین بادارش به زودی قدرت ذهنی اورا شناخت وآزادش کرد. برای اینکه حق شناسی خودرا ثابت سازد تصمیم گرفت در نظر رومی ها ازهر نقطه نظر کامل باشد تا طبقه عالی بگویند آفرین بر چنین غلامی .
داستان نمایشنامه ترنس واشخاص او مانند آثار پلوتوس سرچشمه عشقی دارد اما دارای آن ابتکار پرشور وشر پلوتوس نیست و با وصف ارزش ادبی آثارش خیلی زیاد است ترنس روان مینوشت و بقدری شرنگ داشت که انسان فکر میکرد وی اصلاٌ یونانی بوده است. درحالیکه پلوتوس دارای جوش وخروش و آزادی بود وتیاتر وتماشاچیان خودرا بخوبی میشناخت وقتیکه ترنس اولین اثر خودرا در سن (19) سالگی نوشت واضح ساخت که در کار خود بقدری دقت میکند. وی شانزده سال بعد پنج نمایشنامه دیگر نوشت وپس از آن در بحر عرق گردید شش اثر او با آثار پلوتوس برتاریخ کمیدی جهان تاثیر بسزای وارد نمود. چنانچه در دوره رنسانس ( تولدمجدد) ترنس وپلوتوس سرمشق نمایشنامه نویسان قرار داشتند وحتی نوابغ تیاتر از قبیل شکسپیر و مولیر از آثار ایشان استفاده زیادی نموده اند.
سنیکا (4ق م – 6-5 م) مهمترین تراژیدی نویس روم بود. که برعلاوه نمایشنامه نویسی در جامعه شهرت ونام ونشان بزرگی داشت چنانچه با فلاسفه مباحثاتی مینمود و امپراطوری سفاک روم را که که (نرون ) نام داشت تدریس میکرد چنانچه از دست او کشته هم شد. از سنیکا ده تراژیدی مانده که تقربیاٌ همه آنها براساس آثار یونانی ها نوشته شده طوریکه حدس زده میشود سنیکا آثار برای مطالعه مردم مینوشت نه برای تمثیل روی صحنه .
نمایشنامه های او تمرینی در فن شعر، خطابه، فلسفه روقیون است وکمتر تخیل دراماتیک دارد. اظهارات اشخاص درامه های او خیلی طولانی است. دخول وخروج اثارش بدون تحرک معلوم میشود. جای تعجب نیست که سنیکا در نوشتن تراژیدی با مشکلاتی مواجه بوده است چنانچه دوعنصر اساسی تراژیدی که ترحم وغضب است در مذهب راقیون ممنوع بود. برای اینکه این نقصیه را جبره کند در اثرش بنام (مادران) خون ریزی را درج نموده بود لیکن شدتی که بکار میبرد سرد ومجرد بود. با وصف آن آثار سنیکا مزایای زیادی دارد وبرای ما ازاین سبب دلچسپ است. که بر نویسندگان مابعد خود نفوذ زیادی داشته است. منقدان ونمایشنامه نویسان فرانسه وایتالیا او را سرمشق تراژیدی نویسان تمام عصار میشناختند. گرچه احترامیکه براو میگذاشتند به تیاتر مخصوصاٌ تراژیدی خساره زیادی رسانیده و ولی فائیده زیادی هم کرده است.
حتا شکسپیر در انگلستان و نویسندگان معاصر او از نمایشنامه پنج پرده یی او اقتباس میکردند .
نمایشنامه از قرون وسطی تا عصر امروز

درسال(476)امپراطوری روم سقوط نمود وسنیکا آخرین نویسنده مهم آن کشور در سال (65)میلادی درگذشت. بعدازآن هرچه نمایش داده میشد مستهجن وبازاری بود. وقتی آئین مسیحی ترویج یافت کلیسا اولین کاری که کرد از بین بردن فعالیت تیاتر بود. چه کلیسا اکتورها واکترس ها راهم در ردیف دزدان وقحبه ها تلقی میکرد.
روم سقوط کرد واما کلیسا روز برروزقوت میگرفت ونفوذ آن برای هزارسال پهن میشد. دانش هنر وجمال دراین عصر تاریک تنها وتنها در کلیسا منحصر شده بود.
اکثریت کاریکه کلیسا میکرد از تعلیمات حضرت مسیح سرچشمه نمیگرفت بلکه عکس العملی بود درمقابل چیزهای رومی ویونانی درحالیکه یونانی ها بر زندگی امروز ارزشی میدادند و پیروی فلسفه لذت بودند چنانچه میگفتند، امروز بخور، بنوش وخوش باش زیرا فردا میمیری .
کلیسا تبلیغ میکرد که دنیا جای امتحان است سرنوشت انسان در روز ازل تعین شده وبعد ازمرگ حیات جاویدانی خواهد یافت. هرقدردردنیا بیشتر رنج ببریم همان قدردربهشت باما احسان خواهد شد. یونانی ها بدن انسان را تمجید مینمودند وبتربیت وزیبا ساختن آن میپرداختند درحالیکه کلیسا برهنگی بدن را شرمپنداشته، آنرا با البسه می پوشانید. یونانیها هنررا مظهر جمال دانسته وتظاهر دادن این جمال را عالی ترین وظیفه انسانی میانگاشتند درحالیکه کلیسا آن را خودستائی دانسته منع میکردند. یونانی ها میکوشیدند برای راز بزرگ بشریت یعنی حیات ومرگ جوابی بیابند ودر حالیکه کلیسا این دو سوال را بسرنوشت مربوط میدانست. بهر دلیلیکه بوده باشد بعداز مرگ سنیکا نمایشنامه وتمایشنامه نویسی ازبین رفت وبا استثنای یک تعداد هنرمندان آواره که اینجا وآن جادرگشت وگذار بودند ویک خانم که درقرن دهم چند کمیدی نوشت ، چیزی باقی نماند. جای تعجب است که وقتی درام باردیگر بوجود آمد زیرسقف کلیسا بود چنانچه شخصی در یکی ازاعیاد درام کوچکی بنام”روز رستاخیز ” نوشت وتمثیل آن موفقیت بزرگی بار آورد و بعد از آن در روز میلادی مسیح وروزهای مذهبی بصورت درام تقدیم شد. بالاآخره این نمایشنامه های مذهبی که براساس انجیل قرار داشت از چهار دیوار کلیسا خارج شده بجاهای دیگری رسید.
گرچه موضوع این درامه مذهبی بود اما نویسنده ازاستعداد خلاقه خود کارمیگرفت. چنانچه در درام “حضرت آدم” دیده میشود که چطور شیطان با استفاده ازخود ستائی “حوا” عمق طبعیت بشر را جلوه میدهد. همچنان “قربانی حضرت اسمعیل” وقتی احساسات تماشاچی را به هیجان میآورد که می فهد این پسرچه خلوصی بمادرش دارد.
در قصه طوفان “حضرت نوح” ماهیت اصلی زن بخوبی مجسم شده بود چنانچه خانم حضرت نوح از سوار شدن به کشتی تا زمانیکه خواهر خوانده هایش نباشند انکار ورزید زیرا مجبور بود با ایشان غیبت کند.
درام های مذهبی در چهارشهر انگلستان ویک شهرآلمان رایج یافت وبعد ازآن درام دیگری بوجود آمد که حیات اولیاء را تمثیل میکرد.
دراین درامه ها نویسنده آزدای بیشتر داشت وصحنه های از تعذیب وقتل ایشان را نشان میداد. که خیلی مهیج بود عناصر دراماتیک وماجرای جویی نیز درچنین درامها داخل بود. نوع دیگر درام که قرن وسطی عرض اندام نمود، درام اخلاقی بود. دراین گونه درام ها غایه این بود که وقتی مرگ فرا میرسد همه چیز بشمول حواس پنجگانه وجمال انسان را درک میکند وآنچه بدردش میخورد نتنها وتنها عمل نیک است وهمین عمل نیک است که نزد خدا شفیع انسان میشود. تیپ دیگر درامه در قرن وسطی بمیان آمد که هنوز هم اربین نرفته وحادثه خنده آوری را بین دو واقعه تمثیل میکرد این درامه شاید از درامه های اخلاقی یا آثار هنرپیشگان آواره سرچسمه گرفته باشد. هدف بزرگ آن سرگرمی وتفریح تماشاچیان است وبهترین مثال این درامه ها در فرانسه بوجود آمده که “پیرپتلن” نام دارد. داستان این درام ازاین قرار است: شخصی گوسفندی را می دزدد . پیر به او میگوید وقتی ترا به محکمه کشانیدند هرسوالی که سارنوال نمود در جواب آن مانند گوسفند بع بزن.
دزد به این چال از طرف محکمه رها میشود. ووقتی پیر از او حق الزحمه خودرا میخواهد دزد در مقابل او نیز بع میزند.
بهترین مثال این نوع درامها البته در آلمان بوجود آمد در شهر «نورنبرگ» شخصی بنام «هنس ساکس» وجودداشت که هم شاعربود وهم بوت دوز، مردم اورا بسیار دوست داشتند، وی چندین درام بوجود آورد. دریکی از نمایشنامه های او شوهری خردجثه وترسویی را می بینم که به محبت خانمش یقین کامل ندارد. میخواهد خودرا مرده انداخته وخانم راامتحان نماید. خانم مکار او که به چالش فهمیده، شروع به شادمانی میکند. شوهر با قهر وعضب از جایش بلند میشود به خانم اعتراف میکند که اورا آزار میداده ولی شوهرهنوز هم به محبت او اطمنان نیافته رنجش وی افزود می یابد. نتیجه این حکایت بما تعلیم میدهد که هیچ وقتی با زنان چال نزنید.
درانگلستان شخصی بنام «جان هیودود» نیز یک تعداد چنین نمایشنامه هارا نوشته است.
4 – ادامه دارد

درویش هنر پرور


مولانا عبدالکبیر” فرخاری ”
ونکوور کانادا
اگیست سوم 2011

درویش هنر پرور

غـنی برخویش مینازد که جـام زر زجـم دارد – سر رفعت به گـردون نزد ارباب حشم دارد
رزنج دیگران لبریز دارد کیسه چون قارون – شب راحـت در آغـوش پـری پیکر سنم دارد
رود بر خواب ا شب تا سح در بست سنجاب – چه پروایش دل همسایه گر سیلاب غم دارد
بدرویش هنر پـرور بـنازم کز سـر غـیرت – نسایـد سر بپیش کـس که مـال بیش و کم دارد
برنـج دست خـود بالـد که یابد لقمه ی نانی – نـگویـد در دل شـب حـاتم طـایی کـرم دارد
مقام فقر میگوید حلال است هر حرام اینجا – گـناهـی کـی شـکار آهــوی بیت الحرم دارد
رود شبـنم ببام کاخ کیهان هر سحـر گاهی – بگیرد دربغـل خـورشید تا یک قـطـره نـم دارد
ز جمع نفـی و اثـبات است کنه زند گانی ها – سـر باطـل زنند آخـر به ژوبینی دو دم دارد
ندارد حـرف بـی معـنی به بازار ادب راهی – سخـن هـنگام شـادابی نـوای زیر و بـم دارد
کلام آبستن طـفـل حقـیقت میشود روزی – سخنورچون صدف مضمون گوهردرشکم دارد

سزاوار است” فرخاری” ببالی از سر افرازی
کله بشکن که اهل دل ترا گر محترم دارد

سپاس از دوستان و بینندگان سایت ماریا دارو.

داستان شور بازار
داکتر فقیر چند

برادر گرامی  وهموطن  عریز  داکتر صاحب  ، از اینککه  بیننده  خوب  سایت  ماریا دارو  میباشد  متشکریم و  هم چنان  سپاس  بیکرانه  از شما  که داستان  شوربازار  را در فیسبوک مورد  بحث  دوستان  قرار دادید. از تمام  دوستان  که درباره  داستان  عقاید  شان  ابراز  نمودند  نیز سپاش گذاریم  …این  داستان  وداتسان های دیگری که درز  سایت  گذاشته  میشود  بیان  واقعیت  های  تلخ  جامعه  سنتی  وعقب مانده  ما میباشد خوب  است  از بازگو  کردن  واقعیت  عبرت  بگیریم ، تا  بتوانیم  با رفع  نواقص  یک  جامعه  بهتر برای  نسل  اینده  داشته  بشیم. هرگاه  دوستان  مایل  به  مطالعه  نظریات  دوستان  باشند  تمام  نظریات  دوستان  در زیل  موجود  است  میانند  ،مطالعه  بنمایند.

داستان  شوربازار  کابل  هنوز هم بروی  سایت  وجود  دارد  و داستانهای قبلی  نیز  در آرشیف  موجود  است با  کلیک  روی  “داستانها را بشنوید” در ستون  بالا  میتوانید دوستان  میتوانید  بشنوند  واز نظریات  شان  مارا منمون  سازید

Niazullah Zmary تشکر آقای چاندیهوک داستان خوب و به زبان ساده و روان دکلمه شده .من خودم در شهر نو و کارته پروان درس خوانده درغزنی تولد شدیم و در جلال آباد زندګی کردیم دوستان زیادی از برادران هندو و سکهه داشتم ولی افسوس که همه در این جهانی پهناور پراګنده شدیم یاد آنروزها بخیر

July 20 at 9:25am · Like · 5 people

مهدیزاده کابلی

درود بر شما جناب دکتر نازنین، این داستان واقعاً بیان واقعیت های تلخ یک جامعه تاریک است که تمامی ارزشهای آن را خرافات مذهبی رقم میزند. امیدوارم روزی همه چیز را قانون مدنی رقم بزند و مذهب به عنوان یک امر کاملا شخصی تلقی شود و در روابط حسنه انسانهای تأثیر گذار نباشد. در هر حال، این داستان درس عبرتی هست که ما به سر عقل بیاییم و بخوبی دریابیم که انسانها به هم نیاز دارند و باید قدر روابط خوب خود را با دیگران بدانیم، گذشت کنیم و کسانی که بد کرده اند ببخشیم. جاودان باشید.

July 20 at 11:24am · Like · 9 people

ادامه خواندن سپاس از دوستان و بینندگان سایت ماریا دارو.