هر وقت کسی از واژه‌ی قوم‌گرایی سخن…و افغانستان در ذهنم مجسم می‌شود: بهزاد برمک

هر وقت کسی از واژه‌ی قوم‌گرایی و توسعه ‌نیافتگی سخن به میان می‌آورد، افغانستان در ذهنم مجسم می‌شود، که هردوی این آفت، در قلمرو جغرافیایی آن غوغا می‌کند. مردم افغانستان سال‌ها است که در آتش فتنه‌های گوناگون می‌سوزند. آتش فتنه‌ای خاموش نمی‌شود که شعله‌های فتنه‌ی دیگری زبانه می‌کشد و این وضعیت ادامه یافته و مانع پیش‌رفت و ترقی مردم این سرزمین می‌شود.

تحلیل‌گران، پژوهش‌گران و صاحب‌نظران داخلی و خارجی، دلایل متعددی را برای گرفتاری مردم افغانستان در دام فتنه‌ها بر‌می‌شمارند و هریک به اندازه‌ی توان و نگرش فکری و سیاسی خویش، پیش‌بینی‌هایی کرده و راه‌حل‌هایی طرح کرده و می‌کند، اما هیچ یکی از این تحلیل‌ها و طرح‌ها دردی را درمان نکرده و آتشی را خاموش نکرده است؛ زیرا راه حل را نه آن‌گونه که نجات‌دهنده‌ی این کشور از حلقوم شرربار تباهی، یعنی ملی‌گونه باشد طرح کنند، بلکه مغرضانه و جانب‌دارانه طرح کرده‌اند.

ادامه خواندن هر وقت کسی از واژه‌ی قوم‌گرایی سخن…و افغانستان در ذهنم مجسم می‌شود: بهزاد برمک

میترا نور و من قمر میترا؛بخش هشتم و نهم : محمد عثمان نجیب

بخش هشت:

بهِ خاطرِ مهِ اَی خانی هُندوا خُو نان گدایی کدِین:

رفتم پیش ادېم که گاه سَرِ جای نماز ایستاده ‌بو…زوتیا گفتم نفل نیت کدۍ ادې گفت حالی نیت

می کنم. دستکای شه پچی کدم گفتم اَی نِماز بیایم … وا قصه میگویی بَخچُم …گفت … تو … بِرَه ..مَجِت نِمازای ته بخان … وا بَخچِت نَقِل می کنم.

ادامه خواندن میترا نور و من قمر میترا؛بخش هشتم و نهم : محمد عثمان نجیب

مافیای سیاسی : استادپرتو نادری

دیروز پیرمرد به خانه آمد، راستش بی‌چاره با پیشانی ترشی من رو‌به‌رو شد. 

گفتم: ده ای روزهایی کرونایی چند قیمته چرا ده خانه نمی‌مانی؟

گفت: بمان  ای بدخُلقی‌های خوده، یک دقیقه خانه‌ات آمدیم ، یک پیاله چای نداده شروع کدی به وصیت و نصحیت.

راستش شرمیدم و خاموش شدم. پیرمرد پس از لحظه‌یی سکوت گفت: می‌دانی امشب خواب خطرناکی دیدم.

با وارخطایی گفتم: چه خواب خطرناک؟

گفت: می‌دانی خواب دیدم زبانم بریده باد! که المتفکر سوار بر شتر جمازهء دو کوهانهء تفکر خویش رفته است پشت هفت کوه سیاه به دیدار حضرت عزراییل!

با تعجب گفتم: خو آخر جوبایدن از خر شیطان خود پایین آمد و المتفکر را به امریکاه خواست!

پیرمرد زد به خنده و گفت: به بیردی گفتن بمان جوبایدن کجا و عزراییل کجا؟

گفتم: چه دیگه؟

ادامه خواندن مافیای سیاسی : استادپرتو نادری

قسمت بیست و هشتم یک شام طوفانی : رویا عثمان

بعد از آن روز زحل دگر اجازه ی رفتن به خانه ی مادرش را از دست داد. اما اعضای فامیل اش هنوز می توانستند به دیدن زحل بیایند. سارا هم نظر به مشکلاتی که داشت نمی توانست زود زود به دیدن زحل بیاید. ماما شیر هم بیچاره با یک پا کجا می رفت‌. و ماما صفی خود بیچاره در مشکلات خانه و اقتصاد غرق بود. زحل از مادرش چیزی دگر نمی خواست اما مدام که سارا می آمد زحل ازو میخواست از شهر با خود برای خودش و فرزندان خانه پاپوش حتمن بی آورد.

سارا هر باری که می آمد از ظلم که در حق زحل شده می رفت خبر می شد و کاری هم از دستش بر نمی آمد.  

ادامه خواندن قسمت بیست و هشتم یک شام طوفانی : رویا عثمان

بخاطر روز کودک: روح افزاامین، ماستر جندر و مطالعات زنان

خانواده و رعایت عدالت اجتماعی کودک از آن دست مقولاتی است که با گذشت هر روز، مفاهیم و معانی جدید را بر سر خویش می‌افزاید و گاهی برخورد آگاهانه با این اصطلاحات سبب می‌شود تا والدین در شناخت این پدیده‌ها زودتر به نتایج مطلوب دست یابند. ناگفته پیدا است که در کشوری مانند افغانستان، رعایت عدالت اجتماعی بدون نهادینه شدن فرهنگ دموکراسی، یک امر دشوار و حتا ناممکن به نظر می‌آید. کودکان میهن خواستار این هستند که آگاهی، وجدان و خرد بشری پیروز شود و قدم در راه آرمان‌هایی بگذارند که بر اساس واقعیت‌ها بنا شده باشد.

ادامه خواندن بخاطر روز کودک: روح افزاامین، ماستر جندر و مطالعات زنان

داستان یک شام طوفانی:قسمت بیست و ششم و بیست وهفتم: رویا عثمان انصاف

از روز عروسی به بعد، زحل دگر خاموش شده بود. ساکت و آرام. فقط نفس می کشید و از بخت بد و قسمت شوم خود در دل شکایت می کرد‌. گاهی که دردش از حد بیش می شد، هق هق به گریه می افتاد. به آرزو های خود، به خوابهای که دیده بود، به آرمان های که در دل داشت و به آن نرسیده بود، می گریست. زحل که در آرزوی رفتن به دوبی و کمک به مادر مستمند و خواهر و برادر های یتیم اش بود، به خواب ها و امیدهایش چنان سنگی زده بودند که همه را پاش پاش کرده پیش رویش ریخته بودند. تقدیر چنان با ناجوانی با او بازی کرده و از پشت بر او وار کرده بود که حتی فرصت دفاع از خود نیافته بود.

ادامه خواندن داستان یک شام طوفانی:قسمت بیست و ششم و بیست وهفتم: رویا عثمان انصاف

سنگ خام نجراب: پوهاند غلام بهاوالدین صافی

در شمالی-شمال کابل، هرگاه به نجرابی‌ها طعنه بزنند، آنها را سنگ خام خطاب می‌کنند. اینکه چرا آنها را سنگ خام خطاب می‌کنند، تصمیم گرفتم تا در اینجا صادقانه تو‌ضیح بدهم. 

نظر به شواهد موثق تاریخی، امیر حبیب الله خان فرزند امیر عبدالرحمن خان علاقه‌ فراوان به شکار حیوانات، همبستری با زنان زیبا و استفاده‌ی جنسی از کنیزان حرمسرا داشت. او در حرامسرای خود واقع در محوطه‌ کنونی وزارت امور خارجه‌، دهها زن و کنیز زیبا را نگهداری می‌کرد. امیرِ عیاش و زنباره، بر علاوه‌ زنان وطنی، زنان بخارایی، روسی، شیرازی و حتی زنان هندی و اروپایی داشت و همه‌ی آنها به اساس نوبت و در زیر یک سقف مصروف خدمات جنسی برای امیر حبیب الله خان بودند. 

امیر هر گاهی که به ولایات و ولسوالی‌های افغانستان سفر می‌کرد، حاکم و یا ملک منطقه وظیفه داشت تا خوراک جنسی امیر را آماده کند. امیر نیز سخاوتمند بود و هرگاه از دختران/کنیزان خوشش می‌آمد، به حاکم و ملک منطقه پاداش فراوان می‌داد و گاهی دختران زیبا را به حرمسرای مرکزی خویش در کابل نیز می‌فرستاد. البته در آن زمان جلب نظرِ مساعد امیر حبیب الله خان نیز خیلی مهم بود و مناطقی که دختران شان به حرمسرای امیر انتخاب می‌شدند، احساس غرور و افتخار می‌کردند. آن‌ها نه‌تنها مورد توجه‌ امیر حبیب الله خان قرار می‌گرفتند، بلکه مورد احترام خاصِ درباریان نیز قرار داشتند. (سرور سلطانه بیگم مادر شاه امان الله خان نیز از جمله کنیزان حرمسرا بود).

ادامه خواندن سنگ خام نجراب: پوهاند غلام بهاوالدین صافی

نگاهی به جنبش رستاخیز تغییر ، خسته از مرگ بسوی ارگ: دیبا ایزدیار خواهر سالم جان شهید

«خسته از مرگ، به سوی ارگ!» شعاری بود که چهار سال قبل از روح جوانان عدالت‌خواه به پیش‌تازی «سالم» بلند شد تا با این شعار به جای تمام شهیدان فریاد برآرد، تا با صدای خود آواز گلو‌هایی را که از فریاد و درد خفه شده بود، به سمع ارگ‌نشینان برساند، تا با صدای خود مرهمی باشد به دل مادرانی که از داغ جگرگوشه‌های‌شان در خون ضجه می‌زدند، تا امیدی باشد برای چشمان ورم کرده از اشک‌شان که خون فرزندان‌شان در زمین نخواهد ماند، که همه داغ‌دیده‌گان باور کنند آوازی هست که برای هر قطره خون عزیزان‌شان فریاد می‌شود. کشور ما بعد از شکست طالبان و روی کار آمدن حکومت موقت، اولین گام را که به سوی دموکراسی گذاشت. این گام، تصویب قانون اساسی توسط لویه‌جرگه بود.

ادامه خواندن نگاهی به جنبش رستاخیز تغییر ، خسته از مرگ بسوی ارگ: دیبا ایزدیار خواهر سالم جان شهید

دمی با پری بخارایی! : استاد پرتو نادری

گویند روزی و روزگاری، در سرزمین دوری، شاعری می‌زیست که شیفتۀ شعرهای « پری حصاری یا پری بخارایی»* بود. چنین بود که روزی کلچۀ سفر برکمر بست، پای در راه سفر گذاشت و هی میدان و طی میدان روانۀ بخارا شد. به شهر بخارا که رسید، شامگاهان بود. از کسانی سراغ خانۀ پری بخارایی را گرفت. نشانی خانۀ شاعر به او گفتند.

 چون به پشت دروازۀ خانۀ شاعر رسید، د‌لش می‌خواست چنان کبوتری به پرواز در آید و فراز بام دوست بنشیند، به گفتۀ اخوان: لحظۀ دیداری نزدیک بود!  

دروازۀ حویلی را کوبید چند بار و هربار با شدت بیش‌تری تا این که مردی سر از دروازه بیرون کرد. نه نیکو منظر؛ بل چهره‌یی داشت سیاه و پر آبله که به لانۀ زنبوران ماننده بود! تا قامت مرد در چارچوب دروازه پدیدار شد، چشم در چشم مسافر دوخت و با صدای آمیخته با خشم پرسید: چه کسی هستی  و چرا نا به هنگام این‌گونه در می‌کوبی!

ادامه خواندن دمی با پری بخارایی! : استاد پرتو نادری

یک شام طوفانی ؛ قسمت بیست و پنجم : رویا عثمان

در پهلوی وضع روانی زحل, وضع صحی او نیز خراب شد. بوی بد زنان داخل موتر و گرمی از یکطرف،  شال و چادری  اش از طرف دیگر، به زحل بار بار حالت تهوع و دل آشوبی ببار می آورد. بعد از چند دقیقه سفر، زحل ضعف و بیحال شد. زنی که در پهلویش نشسته بود، به مادر سردار ولی گفت که وضع عروس خوب نیست. مادر سردار ولی در جواب به پشتو گفت که بگذارند که ضعف باشد از بهوش بودنش بهتر است. موتر شصت و هفت کیلومتر از کابل دور شد تا به خانه سردار ولی رسید. هنگامی پایین شدن از موتر ، باز دو زن بازوهای زحل را بالای شانه هایشان انداختند و  کمک اش کردند تا از موتر پایین شود و به خانه برود. زحل که نیمه بیهوش بود، به مشکل پاهایش را قدم می ماند. 

ادامه خواندن یک شام طوفانی ؛ قسمت بیست و پنجم : رویا عثمان

گریستن ما؛ از غم های سربازان وطن که درگرما وسرمای شدید از کشور پاسداری می کنند؛کاسته نمی تواند.

تصاویر سربازان وطن از هرگوشه وکنار افغانستان نشر می شود؛ دلهای مارا کباب می کند؛ اما کجاست حکومت داران نابکار که حقوق شانرا به موقع برای شان برساند. بنازم به شهامت تان که با شکم گرسنه و خوابیدن بروی سخره ء داغ و سرد از خاک تان درمقابل دشمنان دفاع می کنید.

این تصوریر خودش سنخن میگوید.

فرزند اصیل وطن تو باشهامت بیدار و مستحکم برسنگر باش. ترا دوست میداریم. بخاطر بیدار بودنت ما خواب هستیم.

داستان خنده آور و مسرت انگیزی کوتاه* من، سرک چار و بچه ی همسایه: رویا عثمان

صنف نهم مکتب و در تایم پیشین لیسه ی دختران بودم. ارچند که شروع سال تعلیمی بود، اما هوا از ظهر تا عصر گرم شده بود‌. طرف های عصر، که  وقت رخصتی تایم پیشین مکاتب می بود، باز هوا  ملایم و معتدل می شد. مکتب ما تقریبن پانزده دقیقه با پای پیاده از خانه ی ما فاصله داشت. مثلی هر روز, ساعت پنج، از مکتب رخصت شدیم‌. دختران همه با لباس های سیاه، جراب های نیلون سیاه و چادر های سفید یا به سر یا مثلی مفلری به گردن و بیک های مکتب در شانه و یا در پشت شان، روی سرک و پیاده رو ها را بند انداخته بودند. بعضی شان عاجز بعضی سرشار بعضی ساجق می جویدند و می خندیدند و بلند بلند گپ می زدند تا رهگذران متوجه ی شان شوند. تعدادی از سربازان در دو طرف سرک های که به دروازه ی مکتب متصل شده بودند، ایستاده می شدند و پسران مزاحم را نمی گذاشتند که هنگام رخصتی دختران ، از آن سرکها عبور کنند و مزاحم دخترها شوند.

ادامه خواندن داستان خنده آور و مسرت انگیزی کوتاه* من، سرک چار و بچه ی همسایه: رویا عثمان

واژه‌های پارسی در زبان انگلیسی: جاویدفرهاد

– شکر/sugar

واژه‌ی ” شَکر ” پارسی است، و از این زبان به زبان عربی رفته و ” سکر ” شده و سپس در زبان انگلیسی ” شوگر ” شده‌است.

– نارنگ / orang

اصل این واژه همان ” نارنگ ” در پارسی است که در عربی ” نارنج ” شده و اکنون در انگلیسی به آن ” اورنج ” می‌گویند.

– قند / canday

واژه‌ی ” کندی ” نیز برگرفته شده از واژه‌ی ” قند ” پارسی است.

ادامه خواندن واژه‌های پارسی در زبان انگلیسی: جاویدفرهاد

چند مشکل اساسی بحران افغانستان ؛ چه باید کرد ؟ :عبدالسمیع کارگر

  وطن ما افغانستان طی چهار دهه جنگ نه تنها خسارات مالی، اقتصادی وفرهنگی را متقبل شد بلکه فاجعه انسانی آن جان میلیون ها انسان وطن مارا بکام مرگ فرو برد و یا معلول و معیوب بجا گذاشت.           این فاجعه انسانی هنوز ادامه دارد و بر مشکلات اساسی وموجود جامعه که عامل این همه فجایع است توجه مسوولانه نمی شود. 

– [ ] اساسی ترین مشکلات وطن که رهبران دولتی وسیاسی ، احزاب، تنظیم ها، سازمانها، شخصیت های ملی ودمکرات، استادان وروحانیون کرام به آن توجه نمایند وتدابیر مشترک پلانیزه شده منحیث «پلاتفورم ملی »اتخاذ بدارند وبرحل مشکلات ذیل رسیدگی نمایند . 

ادامه خواندن چند مشکل اساسی بحران افغانستان ؛ چه باید کرد ؟ :عبدالسمیع کارگر

روایات زنده‌گی من ( قسمت ۱۰۰تا ۱۰۳) : محمد عثمان نجیب

تخلص زاییدن های مطابق نرخ روز:

در بهار ۱۳۷۱ قدرت و مکنتِ دست نه خورده و آبادِ وطن برای مجاهدین سپرده شده به قول شادروان عظیمی استاد بزرگ خِرَد و سیاست و نظام و ادب، همه‌ی ما از سواره تا پیاده در دفاتر بودیم و راستش کاره‌ هایی هم محسوب نه می شدیم اما دور انداختنی هم نه بودیم چون بقایای نظام ما هم حتا سی پس از آن روز منظم تر و دل سوز تر از بسیاری ها بود و است و این افتخاریست که تنها نصیب برخی اعضای رهبری و همه اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. رفیق ظاهر بامداد مدتی قبل کابل را به قصد کانادا ترک کردند و من هم با ادریس کابل زاد و‌دیگر اعضای محترم خانه‌واده های شان و خواهران ما برای خدا حافظی به فرودگاه کابل رفتیم و‌ در آن جا فرزند ارشد رفیق بامداد که خواهر زاده‌ی رضایی من هم است مشکلی برای تعویض عاجل پیراهن خود پیدا کرد، محاسبه کردیم تا برویم شهر و پیراهن بخریم پرواز می ماند. من دریشی کامل و پیراهن جدید چهار خانه‌ی سایه و‌ سفیدِ تخته‌ی شطرنج گونه پوشیده و شاید کمی کلان کار و خود نما هم بودم هههه دست خواهر زاده را گرفته کمی گوشه تر پیراهن او را که به رنگ جگری بود و مناسب اندام اش نه بود از تنش بیرون کرده و‌ پیراهن خود را پوشانیدمش و‌ مشکل او حل شد، پیراهن وی در بدن من جور نه می آمد کرتی را بی پیراهن پوشیده و خندیدم که این هم یک مُد است. رفیق بامداد با خانه‌واده‌ی محترم شان که مثل چهار گوشه‌یی از چهار گُل بهاری بودند با پرواز هواپیما از دیده های مان دور شدند و تا امروز نه دیدیم شان سلامت باشند.

ادامه خواندن روایات زنده‌گی من ( قسمت ۱۰۰تا ۱۰۳) : محمد عثمان نجیب

داستان یک شام طوفانی؛سمت بیست و سوم: رویا عثمان

زنها و اطفالی بی شماری از طالبان با لباس های کوچی سرخ و سیاه و سبز و گلابی، چپلک پوش و پا برهنه با چک چک های شمرده, به خانه ی سارا درآمدند. مهمان ها, اینجا نیز حیرت زده و متعجب در عین حال کنجکاو شده بودند تا بدانند که این مردم کی هستند و از کجا شدند.

ادامه خواندن داستان یک شام طوفانی؛سمت بیست و سوم: رویا عثمان

افغانستان نمادی از رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های بشری : مهرالدین مشید

افغانستان سرزمین رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های کهن است و در هر گوشه و کنار آن نمونه ای از فرهنگ ها و تمدن های گوناگون را میتوان مشاهده کرد.

از مغاره های ماقبل تاریخی قره کمر سمنگان تا تخت رستم، شهر تاریخی آین خانم، مجسمه های بامیان، دیوار ها یشیردروازه و آسمایی، قلعه های تاریخی اختیار  الدین هرات، قلعه های تاریخی سمنگان، قلعۀ باستانی بست، رشته کوه های هندوکش، لعل بدخشان، آبده های تاریخی نیمروز، قلعۀ تاریخی موری چاق، اماکن تاریخی میمنه، غزنی، مسجد های دینی و تاریخی مانند مسجد جامع هرات، منار های غزنه و هرات، مهمات سرای بلخ و ده ها مکان تاریخی همه نمایانگر تمدن و فرهنگ های گوناگون در افغانستان است که از عصر قبل از آریایی ها شروع شده تا اوستا و بعد از آن هم تمدن یونانی، تمدن یونانو باختر، تمدن یونایی بودایی، تمدنی بودایی، تمدن ساسانی تا تمدن اسلامی  ادامه یافته است.  این رنگارنگی های فرهنگی و تمدنی افغانستان امروزی، خراسان دیروزی و پیش از آن آریانای کهن را به گلستان و باغستان زیبایی بدل کرده است که هر در هر کنج و کنار ان نشانه  ای از یک گونه فرهنگ و تمدن به مشاهده میرسد.

ادامه خواندن افغانستان نمادی از رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های بشری : مهرالدین مشید

انسان، نخل و فرهنگ بخش اول : سلیمان کبیر نوری

درین جا می خوانید:

– درخت نخل* شبیه به آدمیزاد است

تعابیر مختلفی که از فرهنگ صورت پذیرفته است

فرهنگ ارتباط است و ارتباط فرهنگ 

***

     هریک از ما در زندگی روزمره، پیوسته از فرهنگ و کلتور، به کرات و ممات سخن گفته و نام میبریم. و یا آن را به تعابییر خود حلاجی و زمزمه کرده به تفسیر می گیریم.

ادامه خواندن انسان، نخل و فرهنگ بخش اول : سلیمان کبیر نوری

داستان یک شام طوفانی «قسمت بیست و دوم » : رویا عثمان

عصر نا وقت بود که دروازه تک تک شد. سارا و بچه ها در خانه بودند. سارا با شنیدن صدایی زنان از پشت دروازه، در را باز کرد. سه زن با چادری های آبی پشت در ایستاده بودند. سارا از زیر چادری خودش، نگاهی به طالبان انداخت و دید که آنها دورتر طرف اپارتمان همسایه اشاره می کنند و چیزی به پشتو می گویند که درست فهمیده نمی شد.

ادامه خواندن داستان یک شام طوفانی «قسمت بیست و دوم » : رویا عثمان

باغ بابر : نوشته : زرغونه عبیدی

و همزمان، فرصت را غنمیت دانسته و میخواهم خطاب به « یکتعداد» از هموطنان مهاجر که در مورد اوضاع افغانستان ادعای آگاهی های بیشتر را نسبت به یکتعداد هموطنان روشن اندیش و خدمتکار  مقیم وطن دارند، بگویم که هموطن عزیز، از گفتن همی حرف های« مفت » صرفنطر کنید، خشک و تر را یکجا نسوزانید و  هم با طعنه زنی ها نمک بر زخم نپاشید. و هرگاه فکر میکنید که خواهید توانست همه چیز را بهتر انجام بدهید، پس بفرمایید و بروید به افغانستان و انجام بدهید.

ادامه خواندن باغ بابر : نوشته : زرغونه عبیدی

همسایه پاکستانی مابالبخند میگوید: لینا روزبه حیدری

 همسایه پاکستانی ما با لبخند میگوید “ما میله داریم، شب چاند، دستهایمان را حنا میکنیم،

میخواهی بیایی!” سرم را به علامه نفی تکان دادم و گفتم “تشکر ولی نمیتوانم، من کار میکنم و باید زود بخوابم” سرش را تکان میدهد و به تشریک پلان های روز های عیدش اغاز میکند و من به نقطه یی خیره میشوم و در خود فرو میروم و همان عقده وامانده و بی صاحبی که دهه هاست هر بار با دیدن زندگی شاد باشنده های کشور های دیگر، در من شکل میگیرد، تا راه گلویم می اید ولی چیزی نمیگویم….و همان سوال که “چرا همه شادند بجز ما باشنده های ان سرزمین نفرین شده….”

ادامه خواندن همسایه پاکستانی مابالبخند میگوید: لینا روزبه حیدری

یک شام طوفانی : رویا عثمان انصاف

قسمت اول

یک روز پاییزی بود و هوای بیرون تاریک و غبار آلود. من داخل دکان بقالی کوچک و کهنه ام که مقابل ایستگاه بس قرار داشت، نشسته بودم و منتظر بودم که هوا بهتر شود.

عادتم بود تا همیشه کلکین و دروازه دکان را بسته نگه دارم تا هر زمانی که موتر یا بسی از جاده خامه عبور کند گرد و خاک داخل دکان نه شده و مواد غذایی و اشیایی موجود را با خاک آلوده نه سازد

ادامه خواندن یک شام طوفانی : رویا عثمان انصاف

قلم نماد آگاهی و آزادی و فرهنگ :مهرالدین مشید

به بهانهء روز قلم : امروز روز قلم است، روز موجودی که خدا بر آن و آنچه می نویسد، سوگند یاد کرده و در ضمن آنچه را که می نویسد، گرامی و بزرگ و با شکوه خوانده است. آشکار است که در این آیت مورد توجه خدا  چگونه و کدام نوشته ای است؛ نوشته ایکه انسان را به هدایت و رستگاری سوق بدهد و هر نقطه و حرف اش تلنگری باشد بر فرق ستمگران  تا انسانیت به کرسی بنشیند و انسان پله به پله به مقام والای انسانیت هرچه بیشتر تمکین کند تا  درخت آگاهی و آزادی و عدالت را از آسمان های خیال و آرزو های بلند بر زمین آورد. 

روز قلم؛ یعنی روز ابزاری که جز می نویسد و درد های دل خونین خویش را با زبان دردآشنا برروی کاغذ نقش می بندد و در واقع نه تنها نقش ها؛ بلکه به کاغذ احساس و حتا قدرت انتقال احساس و تفکر را می دهد. با زبان قلم است که عالی ترین و باشکوه ترین تخیل انسانی بر روی کاغذ گل می کند و می شگفد و تمدن ها و فرهنگ ها را بار و برگ می رساند. نشانه های قلم بر روی صفحهءکاغذ، نه تنها تجلی نور بر ظلمت و غلبهء حق بر باطل است؛ بلکه عظیم تر از آن نماد تمدن و فرهنگ بشری است.

ادامه خواندن قلم نماد آگاهی و آزادی و فرهنگ :مهرالدین مشید

افغانستان در باتلاق تجاوز وجنایت : عبدالسمیع کارگر

انتحار ، انفجار ، قتل وجنایت در کابل ، غزنی ، بغلان ، فراه و فاریاب ، روز های خونینی است که مسلمانان از ماه مبارک رمضان پذیرایی کردند و خون دادند ، واویلا سرکشیدند ، فرزندان خود را به خاک سپردند، ولی این فریاد و ناله های مردم قلبی را متاثر نمی سازد ، کشور مارا به چنان باتلاق تجاوز و جنایت درست کرده اند که هریک به نحوی عذاب میکشیم . بیش از سی سال است هیچ یک هموطن طعم شیرین زندگی را نه چشیده است مردم ما سکوت مرگباری دارند ، این سکوت خیلی وحشت آور است وهر حادثه خشن زندگی، در برابرش ناچیز است ؟…

غوغا های اشرف غنی، خلیل زاد ، طالبان و حامد کرزی ، ترس و وحشت را میان مردم بی دفاع ایجاد وبر رنج مردم افزوده است . استعمار چه بلایی زهری ونفاق در جامعه ما پهن کرده است ؟ 

ادامه خواندن افغانستان در باتلاق تجاوز وجنایت : عبدالسمیع کارگر