
هر داستانی که نوشته میشود، خوانندهای میطلبد و این وظیفهی ما خوانندگان است که دقیق بخوانیم و بررسی کنیم. داستانهای نوشته شده باید خوانده و بررسی شوند و داستانهای خوب از داستانهای بد جدا شوند. در کنار این، هر داستانی که نوشته میشود، ممکن اجتماعی باشد یا هم فردی؛ یعنی نویسنده برای دل خودش داستانی را نوشته باشد. هر داستان سخنانی یا پیامی را با خود حمل میکند و باید تشخیص داده شود که کدام داستان قابلیت این را دارد که خوانده شود و به پیامی که با خود آورده است توجه شود و به کدام پیام یا داستان نباید توجه کرد و نباید خوانده شود. یک داستان خوب همیشه فراتر از زمان خود حرکت میکند و جدا از زمانهی خود هم دوام میآورد. این داستان سپوژمی زریاب این ویژگی را دارد که فراتر از زمان خود حرکت کند.
داستان در مورد شخصیتی است که آموزگار است و در این اواخر از شنیدن مرگ فرزند همسایه خود که در اثر جنگ با پنجاه و هفت تن از همراهان خود کشته شده، متأثر شده است و این واقعه مدام در ذهناش تکرار میشود و هر بار زن همسایهی خود را میبیند که با یک سطل آب و خریطهی ارزن بر سر قبر پسرش میرود، احساس میکند که او هم در مرگ پسر همسایهاش دست داشته است. این واقعه و اوضاع و احوال زن همسایهاش، او را به یاد دوران مکتب و استاد تاریخاش میاندازد. با مرور خاطرات و بیتفاوتی استاد تاریخاش راجع به جنگهای جهانی، شخصیت داستان دیدگاه دیگری پیدا میکند. بعد در آخر داستان، شخصیت داستان با ذکر دیدگاه خود و یک آرزو که ایکاش همه به جای غصه خوردن، به دنیای اطراف خود توجه کند، داستان را تمام میکند.
داستان «سطلهایآب و خریطههای ارزن»، داستان نمادین و بیانگر واقعیتهای اجتماعی و درونی نویسنده است و حاوی پیامهای ارزشمندی که متوجه همه میشوند. داستان روایتگر جنگی است که در اجتماع وجود دارد. داستان بیشتر در خاطرات شخصیت اصلی داستان میگذرد و این مرور خاطرات در ذهن راوی که مدام او را آزار میدهد و حتا در مرگ پسر همسایهاش خودش را سهیم میداند، نشان دهندهی حس انسانیتی است که در درون نویسنده زنده است. نویسنده با استفاده از شخصیت اصلی داستان و مرور خاطرات او میخواهد بگوید که ما نباید در برابر حوادثی که در اطراف ما به وقوع میپیوندد، بیتفاوت باشیم و گویا این بیتفاوتی ما، ما را در جرم آنها شریک میکند. مثلاً در این نمونه: « نمیدانم چرا به نظرم آمد که معلم تاریخ ما در کشتن آنهمه آدم در جنگ جهانی اول دست داشته و در نابود کردن آن هم یهودی با هیتلر همدست بوده است… به نظرم آمد که همصنفانم با بی اعتنایی بیمار گونه شان با معلم تاریخ ما همدست هستند.»
کرگسها که نویسنده در داستان از آنها یاد کرده است، نماد انسانهای بیتفاوت در جامعه است و نشان دهندهی کسانی است که چشمانشان را به روی همه چیز میبندند و مانند کرگسها با چشمان بسته و درندهخویی، فقط به دنبال منافع شان استند. مثلاً در این نمونه: «بر جای خشک شدیم کرگسها بودند که روی شاخهها نشسته بودند. چشمان کرگسها بسته بود. ترسیدیم… با کنجکاوی بار دیگر درختان کهنسال را دیدم… وحشت کردم. سر درختان شهر، کرگسها نشسته بودند. چشمان شان بسته بودند. چیزی نگفتم.»
حتا آن آمارهایی که از جنگ جهانی دوم توسط استاد تاریخ شخصیت اصلی داستان ذکر میشود و استاد تاریخ با بیتفاوتی تمام فقط از آنها یاد میکند، نشاندهندهی حوادث هولناکی است که در پیش چشم همه اتفاق افتاده است و همه به آن حوادث بیتفاوت استند و جز یادآوری آنها، هیچ کاری دیگری نمیکنند و حتا همین یادآوری را هم با اظهار تأسف انجام نمیدهند. مثلاً در این نمونه: «هفت ملیون روس، پنج اعشاریه چهارملیون چینی، چار اعشاریه دو ملیون پولیندی، سه اعشاریه هفت ملیون آلمانی، سیزده اعشاریه شش ملیون سرباز ارتش سرخ، سه ملیون سرباز المانی، یک اعشاریه پنج ملیون سرباز جاپانی، سه صدهزار سرباز امریکایی، دوصد و بیست و شش هزار سرباز انگلیسی، در کوره های آدم سوزی هیتلر روزانه دوازده هزار یهودی نابود میشدند. تخته پرشد، معلم تاریخ ما با آواز زیرش پرسید: آن ها را نوشتید؟»
نویسنده می خواهد این را بگوید که اگر ما همه به این حوادث بیتفاوت باشیم، یک روز این ظلم و استبداد دامن خودمان را میگیرد و همانند آن درهای بسته که زنان سیاهپوش را میبلعید، هیولای ظلم و استبداد و آن حوادث ناگوار ما را هم دربر خواهد گرفت و خواهد بلعید. ما باید به انسانهای که بالایشان ظلم میشود، کمک کنیم تا بر اثر ظلم و استبداد نابود نشوند و همین به ما کمک میکند تا روزی خودمان دچار هیولای ظلم نشویم.
نویسنده در چند جای داستان و با کلمات و جملات مشابه ما را به فروتنی در این دنیا دعوت میکند. مثلاً در این نمونه: «سالهای سال میشد با احتیاط راه میرفتم. سالهای سال میشد؛ به نظرم میآمد زیر هر قدم قبریست و در آن قبر کشتهای.» نویسنده مدام از زبان شخصیت اصلی برای ما این را میفهماند که در دنیا نباید با کبر و غرور راه رفت، بلکه باید به این نکته نیز توجه کرد که کسانی در زیر این خاک هستند که روزی زنده بودند و مانند ما بودند، پس ما نباید با افتخار و غرور بالای آنها پا بگذاریم.
در پایان داستان نویسنده با یک آرزو و خواهش این را بیان میکند، حتا کسانی که درد و رنج از دستدادن کسی را تجربه میکنند و حوادث ناگوار این چنینی برای شان اتفاق میافتند، نباید همیشه و همواره در سوگواری باشند و هی نذر و صدقه بدهند و نسبت به خوبیها و اشخاصی باقیمانده و زندگی اطراف شان بیتفاوت باشند، بلکه اگر به اطراف شان نگاه کنند و برای آنچه برای شان باقی مانده است، زحمت بکشند و از آنها خوب مراقبت کنند، میبینند که زندگی و جهان هنوز هم زیبا است. مثلاً در این نمونه: «اگر یک روز زن همسایهی ما و زنان دیگر لباسهای سیاه و چادرهای سفید شان را بکشند و لباسهای زرد به تن کنند، لباسهای سبز به تن کنند، لباسهای آبی به تن کنند، لباسهای نارنجی به تن کنند، لباسهای ارغوانی و بنفش به تن کنند…. اگر یک روز زن همسایهی ما و زنان دگر با سطلهای آب گلهای باغچه شان را آبیاری کنند، اگر یک روز زن همسایهی ما و زنان دیگر با خریطههای ارزن شان پرندهگان زیبا را به مهمانی صدا زنند… شهر چی زیبا خواهد شد، شهرها چی زیبا خواهند شد، جهان چی زیبا خواهد شد، اگر یک روز… اگر یک روز….»
داستان به سبک ریالیستی نوشته شده است و بیانگر واقعیتهای موجود است. گاهی سبک داستان به سبک ریالیسم جادویی نزدیک میشود و از ریالیسم دور و مرز ریالیسم شکسته میشود. مثلاً در این نمونه « در های بسته یک یک باز می شدند و زنی را با لباس سیاه و چادرسفید می بلعیدند. تعداد زنان کم و کمتر می شد.» از آنجایی که عناصر جادویی به یکباره خودش را به نمایش میگذارد، مرز بین ریالیسم و ریالیسم جادویی تا حدی باریک است که خواننده تا دقت نکند متوجه نمیشود. قسمتهای اول داستان و خاطرات نویسنده به سبک ریالیسم است و در قسمتهای آخر داستان سبک داستان ریالیسم جادویی میشود و در آخر دوباره به واقعیت نزدیک میشود. زبان داستان ساده، بیپیرایه و قابل فهم است. داستان از زبان اول شخص دانای کل محدود روایت میشود و احساس میشود نویسنده در داستان حضور دارد و آرای خودش را بیان میکند. داستان پایان بسته دارد و شخصیت داستان با یک امید و آرزو و یک تلقین، خودش را از افکار آزار دهنده میرهاند. توصیف و فضاسازی نویسنده تا حدی خوب و زیبا است و گرهگشایی داستان به صورت درست انجام شده است. داستان آغاز خوب، میانه و پایان خوبی دارد و این ویژگی داستان، مطابق به تعریف ارسطو از داستان است.
با این همه، نکاتی در داستان وجود دارد که باید ذکر کنم. از آنجایی که داستان با نثر قدیمیتر نوشته شده است، بعضی قواعد دستوری رعایت نشده است. پیوستهنویسی در داستان خیلی زیاد است. مثلاً پیشوندها را گاهی جدا و گاهی و گاهی یکجا نوشته است. البته این هم به گونهی است که اگر در خوانش کلمه پیچیدگی ایجاد نکند یکجا نوشته میشود و اگر پیچیدگی ایجاد کند آن را جدا مینویسد. گاهی کلمات را با دو شکل مینویسد. مثلا دیگر را گاهی «دیگر» و گاهی «دگر» مینویسد. گاهی از کلمات حرفی کم و گاهی به کلمات حرفی اضافه شده است. گاهی پسینهی «را» را در جای درست آن بهکار نبرده است. مثلاً در این نمونه «شانه هایش را تکان میخوردند، میگریست.» البته باید گفت شاید اکثر این مشکلات به ویراستار برگردد و نویسنده دخیل نباشد.
داستان با زبان ساده و در عین حال نمادین، حاوی پیامهای ارزشمند است که نه تنها محدود به زمان خود نیست بلکه میتواند فراتر از زمان خود هم دوام بیاورد و حرفی برای گفتن داشته باشد. داستان با سبک ریالیسم و گاهی ریالیسم جادویی نوشته شده است و مرز بین آنها بسیار نزدیک است. نویسنده در ضمن پیام اصلی داستان که روایت جنگ وتأثیرهای آن است، به ذکر نکات اخلاقی نیز میپردازد. ٦ سپتامبر ٢٠٢٦ انجمن سيد كيان
برگر فته ؛از فیسبوک شفق همراه