
چه میشود که بیایی بهارِ من باشی
مه و ستاره و خورشید و یارِ من باشی
در اُستان دلم میکنم مکانت را
به فرش سرخ جگر افتخارِ من باشی
ادامه خواندن بهارِ من باشی :احمد محمود امپراطورچه میشود که بیایی بهارِ من باشی
مه و ستاره و خورشید و یارِ من باشی
در اُستان دلم میکنم مکانت را
به فرش سرخ جگر افتخارِ من باشی
ادامه خواندن بهارِ من باشی :احمد محمود امپراطورشادباش ای دل ز بشگفتن خبر دارد بهار
در چمن گلهای زیبا سر به سر دارد بهار
دست قدرت دامن سحرا نموده لاله زار
باغ ها با نخل های پر ثمر دارد بهار
ادامه خواندن هودج گل : استاد محمد اسحاق ثناخورشید توهم تو کهکشانم باشی
در هر دو سرایی هستی جانم باشی
موجِ گهری و بحر و کانم باشی
شاه بیتِ قصیده ی زبانم باشی
ادامه خواندن مخمس از : احمد محمود امپراطور(نيلوفر قشنگ)
اى نور ديده ی من و آیينه جهان
تاريخ ساز بابر و تهمينه ی زمان
ادامه خواندن سروده های از شعرای شهر تورنتو بمناسب زاد روز نیلوفر ایماقبی وجود زن جهان تار و مکدر میشود،
شام تاریک از فروغ او منور میشود.
زن به فرزندان خود مادر، به شوهر همسر است،
در سپهر زندهگی بر مرد شهپر میشود.
ادامه خواندن در ثنای مادران و خواهران پاکدامن : محمد اسحاق ثناای زن محبوب هستی مایه بالندگی
وی توی لطف خدایی در جهان زندگی
از فروغ روی تو روشن چراغ خانه ها
شود از نام نیک ات در هر کجا افسانه ها
ادامه خواندن حدیث زن : استاد محمد اسحاق ثنادوستان قدر نعمت خالق اداع کنید
شکرانگی هزار ، به پیش خدا کنید
از هست و بود ماست خبر خالق جهان
آئید همه رجوع بدری کبریا کنید
ادامه خواندن التماس یک گداه : خلیل پوپلبیا که حضرت می شیخ خانقای منست
بیا که ذکر تو در لوحه ای دعای منست
بیا که هر نفسم سبحه گونه میلغزد
خبر ز حال دلمن فقط خدای منست
ادامه خواندن خانقاى دل : نذیر ظفراین طایفه هرگز رقمِ ما شدنی نیست
سرما به وطن آمده، گرما شدنی نیست
با دانش و فرهنگ و هنر دشمن جانند
در مذهبِ شان عاطفه پیدا شدنی نیست
ادامه خواندن این طایفه : هارون یوسفیما را برای سوز و گداز آفریده است
گویی که در تنورِ خباز آفریده است
یک عده را رذیل و حرامی و بیشرف
مابقیه را فرشته و ناز آفریده است
ادامه خواندن عجایب! – هارون یوسفیتعلیم و مشق و درس به دختر اجازه نیست
اصلا سواد و دانش و دفتر اجازه نیست
صد بار گفتهایم به آواز بس بلند
اصرار از چه میکنی آخر اجازه نیست
ادامه خواندن درس به دختر اجازه نیست« طنز» : میرزا ابوالپشماين چه روزيست که شام و سحرش همرنگ است
شهر غمخانه و ويران و فضا دلتنگ است
ناله های من و تو هيچ به گوشی نرسد
جای دل در قفس سينه دريغا سنگ است
آنکه بايد بدهد دست به دست من و تو
ادامه خواندن جای دل در قفس سينه دريغا سنگ است : راحله یاراحمد محمود امپراطور در سال 1363 هجری آفتابی در شهر زیبا کابل دیده به دیدار هستی آشنا کرد وی فرزند شیر احمد یاور کنگورچی و نواده ی مرحوم وکیل نظام الدین است که اصلیت اش ریشه در بستر شعر و ادب دارد و پیوند نصب اش را به داملا ارباب محزون یکی از شعرا مشهور ولایت بدخشان می باشد گره خورده است هنوز کودک بیش نبود که سینه اش به زیور کلام خداوند آراسته گردید و تعلیمات دینی و مذهبی آموخت بعد شامل مکتب گردید و تا صنف سوم در لیسه عالی حبیبیه شهر کابل به کسب علم پرداخت و بعد بنابه مشکلات امنیتی در کشور با اعضای خانواده اش راهی دیار آبا و اجداد اش یعنی ولایت بدخشان گردید و در ولسوالی کشم باستان قریه کنگورچی اسکان گزید و به ادامه تحصیلات ابتدایی اش در لیسه عالی کشم پرداخت و تا صنف دهم در آنجا بود تا دوباره وضعیت کشور بهبود یافت و به کابل برگشت و سند تحصیلات ابتدایی خود را از لیسه عالی عبدالهادی داوی به درجه اعلی بدست آورد .
ادامه خواندن معرفی شاعر جوان احمد محمود امپراطور
دیــــــده از امیــــــال دنیا بسته ام
در دلـــــــم درب تـــــمنا بسته ام
عالمی دارم که باــــــشد بی بدیل
تا زبان از زشت و زیبا بسته ام
بســــکه پروازم شـــده بی انتها
در ثــــریا بال عنقــــــا بسته ام
دیده ام تبعــــیض و آزار و ریا
شــــیخ را در صف اعدا بسته ام
حضرت می را چو دارم احترام
جام را در ظـــرف مینا بسته ام
خاک بوس کوی او باشم (ظفر)
عـــهد با دا دار یکــــتا بسته ام
این خاک که آلودهترین جای جهان است
هر فصل که من مینگرم فصل خزان است
خاکی که در او مَرد ، امیر است و خبیر است
مُلکی که سرا پا همه زندان زنان است
تا حرفِ ز نان و شکمِ گشنه بگویی
گوید که خداوندِ جهان رزقرسان است
ادامه خواندن سرنوشت : هارون یوسفیدگر به ریشهی من تیشه و تبر نزنید
به روزگار بدم طعنه بیشتر نزنید
خراب و زخمی ناسورِ این جهان شدهام
به من شما ز جهنم سخن دگر نزنید
هزار بار و از آن بیشتر فسون شدهام
دگر به کنج کلاهم دوباره پَر نزنید
بنا به گفتهی ماما قدوس من: همه شب –
ادامه خواندن دیگر نزنید ؛ شعر از : هارون یوسفیساده منم، باده منم، از همهجا رانده منم
از نفس افتاده منم، خندهی افسرده منم
نور منم، شور منم، بندهی مجبور منم
نفخهی آن صور منم، زندهی در گور منم
ادامه خواندن ساده منم، باده منم : مولانا جلال الدین محمد بلخیخوشروی بؤلسه خاتینینگ ، کیفیتینگ بوزیلمس
چیور بؤلسه خاتینینگ، توگمنگ اصلا بوزیلمس
آشپز بؤلسه خاتینگ، یخشی طعاملر ییسن
شونده ی کیلین نی تاپگن آننگه، رحمت دیسن
ادامه خواندنقدم هلال شد و مایلم به ابرویش
فتاده مرغ دل من به دام گیسویش
ادامه خواندن فتنه خوابیده : استاد محمد اسحاقاین خاک که آلودهترین جای جهان است
هر فصل که من مینگرم فصل خزان است
خاکی که در او مرد ، امیر است و خبیر است
مُلکی که سرا پا همه زندان زنان است
تا حرف ز نان و شکمِ گشنه بگویی
گوید که خداوندِ جهان رزقرسان است
ادامه خواندن سرنوشت : هارون یوسفیاز زندهگیم دلتنگ وز زمزمه بیزارم
نه حوصلهء حرفی نه ذوق سخن دارم
آواره ام و محزون در گوشه یی از دنیا
امروز اگر سالم، فرداش چو بیمارم
ادامه خواندن عشق وطن : استاد محمد اسحاق ثناحرف نیکو مرکسان را قوت جان میشود
قوت جسم زینت جان زیب ایمان میشود
می شود پر بار باغ دشت و دامان از تلاش
پرطراوت با شمیم از عطر ریحان میشود
ادامه خواندن ریحان میود : قاضی پشتون باسلرفتی و با رفتنت روی غزل بی رنگ شد
سکته گی ایجاد کرد و اوزان قوافی تنگ شد
خانهء دل گرم بود اما ز بعد رفتنت
ادامه خواندن اشک سیل آسا : استاد محمد اسحاق ثناآن که از مردم هشیار سخن گفت، منم
وان که از حلقه ی بیدار سخن گفت، منم
آن که از قدرت گفتار سخن گفت، تویی
وان که از اجرت رفتار سخن گفت، منم
ادامه خواندن من و تو : شعر از مسعود زراب