روشن نمی شود شب غمناک و تار ما : احمد محمود امپراطور

باشد خزان تیره مه فصل بهار ما 

صد خطوه بیشتر زده پیش هم قطار ما

 روشن نمی شود شب غمناک و تار ما 

خجلت جوانه میزند از افتخار ما 

تغییری نیست در ورق روزگار ما 

————-

ادامه خواندن  روشن نمی شود شب غمناک و تار ما : احمد محمود امپراطور

An Original Story by Maria Daro: Sonia and Shafiq, My Uncle

Part Two

The fire that love sets ablaze in the heart—no one else can feel its heat. Only the lover knows how consuming that flame can be.

Lala Mohsin once said, “Love is a strange, incurable pain. No one knows when it will come to a person.”

One day, Sonia and I were walking home from school.

Sonia asked me,

“Will you come to my wedding?”

“Why wouldn’t I?” I replied.

Then she told me about her fiancé. He was one of her relatives.

Their house was filled with music and singing.

My grandmother began cursing them. She closed the ursi windows and complained that we lived in Kucha-e-Kharabat.

Shafiq was sitting there holding a glass of water, wearing his characteristic smile, and was just about to drink.

And I, like a rooster crowing at the wrong time, suddenly said,

ادامه خواندن An Original Story by Maria Daro: Sonia and Shafiq, My Uncle

قسمت دوم داستان زیبا و جالب سونیا و شفیق کاکا: نوشته و صدای از ماریا دارو

 قسمت  دوم  

اتشی که از عشق  در قلب زبانه میکشد؛ کسی حرارتش را حس نمیکند؛ تنها عاشق میداند که چه شعله جانسوزهست  لالامحسن گفت که  عشق عجیب درد  بی درمانیست که هیچ کس نمیداند چه وقت سراغ ادم میآید..

 روزی من و سونیا از مکتب  یکجا طرف خانه میامدیم؛ سونیا از من سوال کرد ( درعروسی ام اشتراک  میکنی) گفتم چرا که نی … سونیا از نامزادش تعریف کرد و گفتاز جکله اقارب شان می باشد.                                           خانه شان ساز و سرود  برپا بود مادرکلانم  چند دشنام نثارشان کرد و «ارسی » کلمه کهن است برای کلکین  استفاده میشد» ارسی ها را بسته کرد و گفت فقط ما در کوچه  خرابات زندگی میکنیم.

کاکایم گیلاس آب بدستش بود با تبسم مخصوص می خواست آب بنوشد که من مثل خروس بی وقت آذان دادم و گفتم ( چرا بی بی جان اخر عروسی  سونیاست)باید ساز وسرود  داشته باشند. 

کاکایم گیلاس آب را چنان در دستش فشار داد که آب گیلاس آمیخته با خون دستش بروی دستر خوان بالای عذا پاش..پاش شد و عشق پهنانی  کاکایم افشا و تشت رسوایی اش از بام افتاد.                                                  مادرم و پدرم با قهر .خشم مرا تنبیه کردند که چرا گفتی .

ادامه خواندن قسمت دوم داستان زیبا و جالب سونیا و شفیق کاکا: نوشته و صدای از ماریا دارو

فریاد ملت مظلوم؛ شعر از خواجه عبداللطیف صدیقی للندری: ارسالی دکتور ایماق

 آمد به یاد

بی  وطن  هستم  و  زیبا  کشورم  آمد  به  یاد        مادر   غمدیده  و  غم   پرورم   آمد  به  یاد

پیکر  زار   و  ضعیفم   را  پناهی  هیچ  نیست        جان چو میدادم، بی جان پیکرم آمد به  یاد

بی  پر  و  بی  بال  در   کنج   قفس    افتاده ام         پرپرم چون این زمان، بال و پرم آمد به  یاد

غیر خواری  بهره ای  از  گوشه ی غربت نبود        آن  وقار  و  کار  و  بار  کشورم آمد به یاد

ادامه خواندن فریاد ملت مظلوم؛ شعر از خواجه عبداللطیف صدیقی للندری: ارسالی دکتور ایماق

کشور را چتل کردی : احمدمحمودامپراطور

تو با این سیاستِ ناساز کشور را چتل کردی

تو اقشارِ وطن را دست بستی و کسل کردی 

تو در اوجِ غرورِ نا بسامانت سوار استی

تو با صد عقده مردم را گرفتارِ اجل کردی

ادامه خواندن کشور را چتل کردی : احمدمحمودامپراطور

همه پیدا شد اما آن‌که شد پیدا نشد پیدا :شعر بیدل؛ ارسالی زبیر پاداش

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا

همه پیدا شد اما آن‌که شد پیدا نشد پیدا

تلاش مطلب نایاب ما را داغ کرد آخر

جهانی رنج گوهر برد جز دریا نشد پیدا

دل گمگشته می‌گفتند دارد گرد این وادی

به جست‌وجو نفسها سوختم اما نشد پیدا

ادامه خواندن همه پیدا شد اما آن‌که شد پیدا نشد پیدا :شعر بیدل؛ ارسالی زبیر پاداش

اکبر نیکزاد ضایعه‌ای برای موسیقی افغانستان: برگرفته از پست هندوکش .

در تاریخ موسیقی افغانستان، صداهایی هستند که تنها یک آهنگ نمی‌خوانند؛ بلکه بخشی از خاطرات یک نسل می‌شوند. اکبر نیکزاد یکی از همین صداها بود؛ هنرمندی با صدای شیرین و دلنشین که سال‌های زیادی از عمر خود را وقف موسیقی و غزل افغانستان کر

اکبر نیکزاد در سال ۱۳۴۵ خورشیدی در کابل چشم به جهان گشود. از کودکی به موسیقی علاقه داشت و خیلی زود استعداد خود را در آوازخوانی نشان داد. او در کنار تحصیل، موسیقی را نیز به صورت جدی دنبال کرد و در مسیر هنری خود آموزش‌های مسلکی موسیقی را فرا گرفت.

او تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه کابل به پایان رساند؛ علاقه‌ای که بعدها در انتخاب شعرهای آهنگ‌هایش نیز بازتاب یافت. بخش بزرگی از آثار او بر پایهٔ شعر شاعران کلاسیک و معاصر فارسی شکل گرفته است.

نیکزاد در آغاز فعالیت هنری، از آوازخوانان نام‌آشنایی چون استاد ناشناس تأثیر پذیرفت، اما به مرور توانست سبک و هویت هنری خودش را پیدا کند. صدای گرم و شیوهٔ خاص اجرای او باعث شد خیلی زود در میان مردم محبوب شود.

ادامه خواندن اکبر نیکزاد ضایعه‌ای برای موسیقی افغانستان: برگرفته از پست هندوکش .

برداشت من از استاد لطیف ناظمی و ضرورت بررسی حقوقی یک ادعای سنگی : نادیه فضل

من برای نخستین‌بار استاد لطیف ناظمی را در یکی از برنامه‌های تجلیل از دومین مجموعه شعرم، «جوانه‌های سبز غزل»، در شهر فرانکفورت آلمان دیدم. این دیدار به حدود دو دهه پیش برمی‌گردد.

در طول این سال‌ها، بارها در مجالس ادبی و فرهنگی فرصت دیدار با ایشان را داشته‌ام. آنچه من در شخصیت دکتر ناظمی دیده‌ام، شخصیتی فرهیخته، متین، عمیق، با تدبیر و درخور احترام بوده است. در تمام این سال‌ها، نه تنها هیچ رفتار آزاردهنده یا خارج از عرف و حرمت انسانی از ایشان نسبت به خود ندیده‌ام، بلکه همواره از دانش، منش و راهنمایی‌های ادبی ایشان بهره برده‌ام.

اکنون اما ادعاهایی مطرح شده است مبنی بر اینکه گویا در جریان یک برنامه فرهنگی، از سوی ایشان نسبت به دو بانو رفتار تعرض‌آمیز یا آزار جنسی صورت گرفته است.

ادامه خواندن برداشت من از استاد لطیف ناظمی و ضرورت بررسی حقوقی یک ادعای سنگی : نادیه فضل

سری که فخر جهان بود، درجهان خم کرد: محترم نسیم اسیر

خدا خراب کند ، هرکه فکر«پرچم» کرد

سری که فخرجهان بود ، درجهان خم کرد

بزوربازوی بیگانه تکیه زد، خود را

به کرسی یی که ثباتی نداشت ، محکم کرد

ادامه خواندن سری که فخر جهان بود، درجهان خم کرد: محترم نسیم اسیر

اتهامات رنگارنگ به یکی از شخصیت های بزرگ فرهنگی ما استاد لطیف ناظمی : هما طرزی

از دیروز به این طرف برگه های فیسبوک دچار اخبار اتهامات رنگارنگ به یکی از شخصیت های بزرگ فرهنگی ما استاد لطیف ناظمی شده. و هرکس بدون شناخت از این استاد گرانمایه ابراز نظر می کنند.

من این مرد اندیشمند و پر بار را بیشتر از 57 سال می شناسم و درتمام این مدت یک رفتار نامناسب و بیجایی از ایشان ندیده ام. ایشان همیشه مبادی آداب بوده، در حدی که وقتی جوک یا لطیفه ی را بیان می کنند، نخست عذر خواهی کرده و بعد با ظرافت خاص لطیفه را ابراز می دارند.

در مورد علم و دانشش که امیدوارم همه لب ببندند چون در حد علم او در ادبیات و زبان کمتر کسی را سراغ داریم.

ادامه خواندن اتهامات رنگارنگ به یکی از شخصیت های بزرگ فرهنگی ما استاد لطیف ناظمی : هما طرزی

استاد دکتور ناظمی پژوهش فرهنگ وادبیات دری : فریبا صادق

 استاد لطیف ناظمی برای من تنها نامی شناخته‌شده در گسترهٔ شعر و ادبیات فارسی نیست؛ او استاد من است و من با افتخار به شاگردی ایشان می‌بالم. سال‌ها دانش، قلم، پژوهش و حضور فرهنگی او گواه جایگاهی است که با هیاهوی چند نوشته و داوری شتاب‌زده نه ساخته شده و نه می‌توان آن را مخدوش کرد.

در روزگاری که یک نوشته در چند لحظه می‌تواند از صفحه‌ای به صفحهٔ دیگر راه یابد و صدها بار بازنشر شود، مسئولیت اخلاقی ما در برابر حقیقت سنگین‌تر از همیشه است. اعتبار انسان‌ها، به‌ویژه کسانی که سال‌های عمر خویش را در خدمت فرهنگ، دانش و ادبیات سپری کرده‌اند، موضوعی نیست که بتوان بر بنیاد شنیده‌ها و روایت‌های بررسی‌نشده دربارهٔ آن داوری کرد.

جالب و در عین حال تأسف‌برانگیز است که گاهی کسانی به چنین موضوعاتی دامن می‌زنند که شناخت کافی از استاد ناظمی، پیشینهٔ علمی و ادبی او و کارکردهای ارزنده‌اش ندارند. اگر کسی با آثار، سال‌ها تدریس، پژوهش و سهم او در ادبیات معاصر افغانستان آشنا باشد، دست‌کم پیش از بازنشر هر ادعا لحظه‌ای درنگ می‌کند و می‌پرسد: منبع این سخن چیست و حقیقت ماجرا کجاست؟

ادامه خواندن استاد دکتور ناظمی پژوهش فرهنگ وادبیات دری : فریبا صادق

فدای حسنِ زیبایت شوم من  : احمد محمود امپراطور

فدای حسنِ زیبایت شوم من 

فدای سروِ رعنایت شوم من

سیاهی سرمه ات روزم سیاه کرد 

فدای چشمِ شهلایت شوم من 

ربودی بی رقم دل را ز پیشم

ادامه خواندن فدای حسنِ زیبایت شوم من  : احمد محمود امپراطور

نامه ی سر گشاده يی به ليلا صراحت و یادی از  آخرین دیدار: به قلم دکتور لطیف ناظمی

ليلا چرا بيقراری از عشق بيزار مانده

بيتابی هر ستاره در چشمت بيدار مانده

تا باغ اين باغ خفته در زير آوار آتش

با زخمهای فراوان، بی يک پرستار مانده

ليلا! خسته و اندوهگينم، ساعتی بيش نمی گذرد که باز گشته ام، اين راه چقدر دراز و طاقت فرسا بود. از «لايدن» تا «فرانکفورت» همراه با توفان خشماگين باد و باران، ره زدن چه دشوار است. در سراسر اين راه دراز تو در برابر من بودی، با صورت آماس کرده، دستان مرتعش، نگاهی راز ناک و مبهم و سکوتی تلخ و آزار دهنده.

با خود ميگويم اي کاش نمی ديدمت. اي کاش همان تصوير واپسين را که در سال دو هزار ميلادی، از تو داشتم ؛ نگاهش می داشتم.

یادت می آید که تو در شب شعر خالده فروغ آمده بودی، شاد و سرمست در ميان چند تن از شاعر زنان ديگر؟يادت هست چه شادمانه می خنديدی و مارا شعر باران می کردی؟ هنگام بازگشت به خانه ی ماهم سری زدی. توقفی کوتاه بود؛ اما قول دادی که نوبتی ديگر، ديدار طولانی خواهی داشت که هرگز چنين نشد .

ادامه خواندن نامه ی سر گشاده يی به ليلا صراحت و یادی از  آخرین دیدار: به قلم دکتور لطیف ناظمی

جرعه ای شراب بده : احمد محمود امپراطور

برای من ز لبت جــــرعه ای شراب بده 

ز ساغــــــــر نفست قطره قطره آب بده 

ز چاشنـــیء زبانت مـــــرا حیات ببخش 

ز ملک غیــــب تنـت دفتــــر و کتاب بده

ادامه خواندن جرعه ای شراب بده : احمد محمود امپراطور

صبوری را صبوری می شناسد : همایون مروت

و امیرجان صبوری را همگان می شناسند اما من یشتر از همگان او را می شناسم. 

شانزده ساله بودم و از همان روز های اول ایجاد گروپ گل سرخ با صبوری بزرگ افتخار آشنایی نصیبم شد و من، وجیهه جان و چند نوجوان دیگر عضو گروپ ترانه ی گل سرخ شدیم و صبوری رهبر آن گروپ.

باوجود تفاوت سنی ای که داشتیم صبوری بزرگوارانه با من رفیق شد و من روز ها در خانه ایشان و او در خانه ی ما می بودیم. از بخت نیکم من وارد دنیای سینما شدم. 

بزرگی ژرفا، و گستردگی دنیای درونی صبوری به حدی بالای من تاثیرگذار شد که در سال 1987 فلم مستند ـ سمبولیک خواب طلایی  را در مورد این آفرینشگر متفاوت و منحصر به فرد و دنیای هنری اش ساختم. 

ادامه خواندن صبوری را صبوری می شناسد : همایون مروت

به جان نیمه جانم دشمن دیرین تبر دارد: احمد محمود امپراطور

در این عالم به جز آن خالق بی چون نمی ماند 

دگر هر چیز فانی میشود گردون نمی ماند 

دلی بشکسته و این دیده پرخون نمی ماند 

دماغ کبر را سر مستی افیون نمی ماند

ادامه خواندن به جان نیمه جانم دشمن دیرین تبر دارد: احمد محمود امپراطور

صبح امید و چشمه ی خورشید : احمد محمود امپراطور

در گلشـــن بهـــــار خودم میزنم قدم

با عــــــزت و وقــار خودم میزنم قدم 

صبح امید و چشمه ی خورشید اگر نبود

در شـامگاهی تـــــار خودم میزنم قدم  

ادامه خواندن صبح امید و چشمه ی خورشید : احمد محمود امپراطور