تغییر ناپذیری طالبان و ناتاثیر گذاری مخالفان اعتماد باخته
افغانستان طی نیم قرن اخیر گرفتار چرخهای از خشونت، وابستگی منطقهای و بحران مشروعیت سیاسی بوده است. یکی از پرسشهای بنیادین امروز این است که با وجود کارنامههای مخدوش سیاستگران گذشته و حال و وابستگی های سیاسی پ استخباراتی آنان، آیا امکان شکلگیری ائتلافهایی تازه، مستقل و کارآمد برای نجات کشور وجود دارد؟ با دید خوش بینانه گفته می توان که امکان ائتلاف نو وجود دارد، اما تنها در صورتی که از مدلهای چهره محور، وابسته و قبیلهای گذشته عبور شده و ائتلاف بر محور ارزشها، ساختارهای مدنی
فرهنگ تسامح گرای خراسان تاریخی و ستیزه جویی تمدنی طالبان
طالبان هرچند حاکمیت خود را دینی و سنت محور می خوانند؛ اما آنچه در عمل دیده می شود، نزاع و دشمنی عمیق و پنهان این گروه با مدرنیته و دانش بشری، با ارزش های گسترده معاصر، هویت فردی و مناسبات قدرت در افغانستان است. این جنگ خاموش، نه در میدانهای نبرد آشکار، بلکه در ساختارهای فرهنگی، آموزشی، حقوقی و اجتماعی طالبان جریان دارد. طالبان تلاش میکنند تا باور های سنتی و بدوی خود را بر مردم افغانستان و الگوی زیست پیشامدرن را بر واقعیت پیچیده قرن بیست و یکم تحمیل کنند. آنهم در در
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ نقطهٔ عطفی در تاریخ سیاسی معاصر بود. این رویداد نه تنها پایان یک ابرقدرت ایدئولوژیک را رقم زد، بلکه آغازگر دورهای از گسترش و شکوفایی دموکراسی و لیبرالیزاسیون سیاسی در بخشهای وسیعی از جهان شد. دههٔ ۱۹۹۰ تا اوایل ۲۰۰۰، از منظر نظریه پردازان علوم سیاسی، دوران «موج سوم دموکراسی» در جهان تلقی میشود. پس از آن دموکراسی در آغاز قرن بیست و یکم همچون نظم غالب سیاسی تصور میشد؛ اما روندهای سیاسی، اقتصادی، فناوری و ژئوپولیتیک در سالهای اخیر نشان میدهد که این نظام سیاسی با عقب گرد ساختاری و بحران مشروعیت جهانی مواجه است.
از کابل تا دیاسپورا؛ روایتی از هفت خوان رنج های بی پایان
افغانستان در چهار دههٔ اخیر، در گرهگاۀ تروریسم، جنگ های نیابتی، سیاستهای منطقهای و رقابت قدرت های جهانی گیر مانده است و به یکی از کانونهای اصلی خشونت های سیاسی، افراطگرایی مذهبی و تروریسم بینالمللی بدل شده است. در این میان، مردم افغانستان نه تنها نخستین قربانیان مستقیم این پدیده بودهاند؛ بلکه جامعهٔ مهاجر این کشور بیشتر در معرض نتایج ناگوار اجتماعی، سیاسی و امنیتی تروریسم قرار گرفته است. گروهی که بار سنگین تری از رنج را بر دوش میکشد؛ مردمی که در وطن قربانی تروریسم شدند و در بیرون از وطن، قربانی سوءظن، بیاعتمادی و سیاستهای امنیتی دولتها شده اند.
هزاران دریغ و درد که افغانستان در سدهٔ معاصر، یکی از پرشکست ترین سرزمینهای جهان به شمار می رود. سرزمینی که شکست دولتها، شکست اصلاحات، شکست اعتماد، شکست نهادها و شکست امید ها را بسا تجربه کرده است. اما حالا تنها بحث بر سر میزان شکست ها نیست؛ بلکه مسئلهٔ اصلی این است که هیچ شکستی، هرگز شکست «ما» را نشکست و بنای نهادی پایدار را در افغانستان نگذاشت؛ برعکس فرهنگ سیاسی شخصمحور، فروپاشیهای پیدرپی نهادی، مداخله های خارجی، بیدوام بودن دولتها، و نبود سازوکار نقد و مستند سازی تاریخی، منجر به تثبیت چرخهٔ شکست و تکرار آن در افغانستان شده است.
اردوگاۀ از هم گسخته؛ فرصتی برای مانورهای منطقه و جهان
یکی از عوامل مؤثر بر تداوم بیثباتی سیاسی در افغانستان پس از سال ۲۰۲۱، نه تنها حاکمیت فراقانونی و نامشروع طالبان است؛ بلکه پراگنده گی ساختاری و گفتمانی در میان گروههای مخالف طالبان و نبود رابطه های مستقیم میان گروه های مخالف و طالبان بوده است. این پراکنده گی سبب شده تا حاکمیت طالبان ادامه یابد و هیچ نیروی جایگزین و منسجم سیاسی در برابر این گروه شکل نگیرد. این دشواری ها سبب شده تا زمینه برای اجماع ملی و آشتی ملی برای ایجاد یک ساختار ملی در افغانستان فراهم نگردد. این خلا سبب شده تا افغانستان به میدان مانور گستردهای برای قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل شود.
ژئوپولیتیک ساختار قدرت؛ تنوع قومی و آیندهٔ دولتسازی در افغانستان
افغانستان به عنوان یک کشور چند قومی و متکثر، از دهه های گذشته تا کنون، همواره با چالشهای ساختاری و تاریخی در حوزهٔ دولتت سازی مواجه بوده که کشمکشهای مزمن قدرت، تنوع قومی، رقابتهای منطقهای و ضعف دولت مرکزی را نیز به دنبال داشته است. تلاش برای ساختن دولت مدرن در افغانستان، از زمان امانالله خان تا جمهوریت، بیشتر بر تمرکز قدرت در مرکز استوار بوده است؛ اما این روند نه تنها به ثبات در کشور نینجامید؛ بلکه چرخهای از شورش، کودتا و جنگ داخلی را نیز تقویت کرد. سقوط جمهوری و استقرار امارت طالبان بار دیگر عدم توانایی مدل متمرکز حکمرانی را در افغانستان آشکار گردانید و بحث فدرالیسم را از سوی نخبگان و گروه های این کشور به عنوان یکی از مهمترین آلترناتیوهای ساختار قدرت مطرح ساخته است.
روایتی از زنده گی در سایه امید یا تصویری از گسست و فروپاشی
افغانستان کنونی تخته شطرنجی را ماند که بر شانه های یک ژیوپولیتیک پرتنش و پیچیده منطقه ای سخت سنگینی نموده و خلای قدرت قانونی در آن بیش از هر زمانی زبانه می کشد. جغرافیای دردمند و دربند و افتاده در کام تروریسم که در مرحله ای از بدترین گسست تاریخی و فروپاشی ملی قرار دارد و مردم آن حیات دردباری را زیر چتر حکومت افراطی و طفیلی طالبان سپری می کنند. افغانستان، کشوری که پس از سقوط نظام جمهوریت، از یک بازیگر ضعیف به یک «میدان بازی» تبدیل شده است؛ میدانی که پاکستان برای رسیدن به عمق استراتژیک خود در آن میجنگد، ایران برای مدیریت مرزها و آب؛ چین به دنبال معادن و سکوت امنیتی است، و روسیه ناظر محتاطیست که فروپاشی آمریکا در این سرزمین را بخشی از رقابت جهانی می پندارد.
چرا صدای گاندی ها در کوهستانهای افغانستان پژواک نیافت ؟
این پرسش در ذهن هر شهروند افغانستان خطور میکند که چگونه شد تا طی نیم سده رخداد های خونین و حماسه آفرینی ها و جانبازی های صادقانه مردم افغانستان، گاندی و ماندلا ای در این کشور ظهور نکرد. این به معنای آن نیست که این کشور ظرفیت آبستن چنین مردی را نداشته؛ بلکه طی این پنجاه سال از زیر سنگواره های رخداد های خونین آن مردان بزرگی ظهور کردند که ظرفیت رشیدن به مقام های بالاتر از گاندی ها وماندلاها را داشتند. باتاسف که این نه بخاطر نبودِ انسانهای بزرگ؛ بلکه بهخاطر شرایطی بود که اجازه تبدیلشدن شخصیتهای اخلاقی به رهبران ملی را نداد. اگر شرایط هند و آفریقای جنوبی را با افغانستان مقایسه کنیم، پاسخ روشنتر میشود. برای روشن شدن موضوع، نخست از همه باید اوضاع سیاسی و اجتماعی آفریقای جنوبی و هند را مورد مطالعه قرار داد.
دراین روز ها از روابط فشرده سیاسی و دید و بازدید های مقام های پاکستانی و ایرانی طوری فهمیده می شود که هر دو کشور بار دیگر برای براندازی حکومت طالبان همسو و همداستان شده اند یا هر دو کشور ترفند جدیدی را برضد مردم افغانستان روی دست گرفته اند. ایران و پاکستان از تحولات افغانستان پس از بازگشت طالبان به قدرت (۲۰۲۱)، خلاف انتظار، آسیبپذیریها و تهدید هایی را تجربه کردهاند؛ اما با تفاوت اینکه منافع، نگرانیها و ابزارهای آنها با بکدیگر تفاوتهای بنیادین دارد. شواهد میدانی و تحلیلهای منطقهای نشان میدهد که گرچه همکاریهای محدود و موقتی (بویژه در حوزهٔ ضدتروریسم) میان تهران و اسلامآباد ممکن است رخ دهد؛
این پرسشی است که هر لحظه در افکار مردم افغانستان، چه در داخل و چه بیرون از این کشور تداعی می شود؛ البته با این دلیل که آنان می دانند، افغانستان در یکی از حساسترین و تاریک ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد؛ زیرا نه تنها سقوط جمهوریت، بازگشت طالبان، فروپاشی نهادهای مدنی و مهاجرت نخبگان؛ بلکه از همه مهم تر اختلاف های شدید گروهی و قومی در اردوگاه مخالفان طالبان، بسیاری را به این باور رسانده است که فرصتهای تاریخی برای نجات این سرزمین از دست رفته است. اما واقعیت تاریخی و تحلیل ژئوپولیتیکی نشان میدهد که در پس این تاریکی ها،
پیاله کافی؛ دیروز زهری به کام مردم افغانستان و امروز زهری به کام پاکستان
پاکستان در دهههای اخیر در معرض یکی از پیچیده ترین بحرانهای امنیتی تاریخ خود قرار گرفته است. افزایش حملات «تحریک طالبان پاکستان (TTP)»، گسترش ناامنی در مناطق قبایلی و تنشهای دیپلماتیک با کابل و دهلی نو، این کشور را در موقعیتی متزلزل قرار داده است. این فضای وهم آلود و پر تنش مقام های پاکستانی را بیش از هر زمانی نگران ساخته است. در چنین فضایی، این پرسش بنیادین مطرح میشود که آیا پاکستان قربانی جنگ نیابتی هند است، یا در واقع بهای سیاستهای دیرینه خود در حمایت از تروریسم را میپردازد؟ با تشدید تنش ها میان اسلام آباد و کابل، مقام های پاکستانی ادعا کرده اند که این کشور قربانی جنگ نیابتی هند است.
روابط افغانستان و پاکستان در طول هفت دههٔ گذشته همواره درگیر بیاعتمادی، رقابت ژئوپولیتیک و تداخل منافع امنیتی بوده است. با قدرت گیری مجدد طالبان در کابل (۲۰۲۱)، انتظار میرفت که روابط دو کشور بهبود یابد؛ اما روندها نشان داد که سیاست اسلامآباد همچنان مبتنی بر بازدارندگی و فشار است. مواضع اخیر جنرال خواجه آصف وزیر دفاع پاکستان، نشان میدهد که تهدیدهای جدید علیه افغانستان نه از موضع قدرت؛ بلکه از دل بحرانهای درونی پاکستان و تحولات ژئوپولیتیک منطقه ناشی میشود.
روابط افغانستان و پاکستان در طول هفت دههٔ گذشته همواره درگیر بیاعتمادی، رقابت ژئوپولیتیک و تداخل منافع امنیتی بوده است. با قدرت گیری مجدد طالبان در کابل (۲۰۲۱)، انتظار میرفت که روابط دو کشور بهبود یابد؛ اما روندها نشان داد که سیاست اسلامآباد همچنان مبتنی بر بازدارندگی و فشار است. مواضع اخیر جنرال خواجه آصف وزیر دفاع پاکستان، نشان میدهد که تهدیدهای جدید علیه افغانستان نه از موضع قدرت؛ بلکه از دل بحرانهای درونی پاکستان و تحولات ژئوپولیتیک منطقه ناشی میشود.
مشروعیت بخشی قومی؛ از توجیه انحصار تا مهندسی پساطالبان
پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، موضوع ترکیب قومی در ساختار حاکمیت افغانستان بار دیگر به یکی از محورهای اصلی منازعهٔ مشروعیت سیاسی تبدیل شده است. زلمی خلیلزاد، دیپلمات افغانتبار آمریکایی، در اظهارات جدید خود خواستار آن شد که طالبان برای کسب مشروعیت داخلی و بینالمللی، چند چهرهٔ تاجک را در بدنهٔ قدرت خود بپذیرند. جا دارد تا به بررسی ابعاد سیاسی، قومی و ژئوپولیتیکی این ابتکار پرداخته شود و واضح گردد که چنین پیشنهاد هایی، هرچند در ظاهر در راستای مشارکت سیاسی شکل گرفته؛ اما این ابتکار بدون ایجاد تغییر بنیادین در منطق انحصاری طالبان، نمیتواند به توازن قومی واقعی منجر شود و زمینه برای ساختار یک حکومت مشروع در سطح ملی و بین المللی در افغانستان فراهم گردد.
از انحراف ایدئولوژیک تا بیگانگی با روح تاریخی مردم افغانستان
طالبان خود را وارث ایمان، سنت و هویت اسلامی افغانستان معرفی میکنند، اما در واقعیت، رفتار و ساختار فکری آنان نه تداوم روح تاریخی ملت افغانستان، بلکه نشانهی گسست از آن است. وجدان تاریخی مردم افغانستان در طول قرن ها، بر سه رکن آزادی، عدالت و همزیستی استوار بوده است؛ اما طالبان با ایدئولوژی انحصاری و برداشت قبیله محور از دین، این سه ارزش بنیادین را در هم شکسته اند. از این رو، میتوان گفت طالبان نه بازتاب سنت، بلکه تحریف سنت و تجلی بیگانگی با وجدان تاریخی جامعهاند. کروه طالبان بهعنوان یک جریان سیاسی-ایدئولوژیک، نه برخاسته از بطن جامعهٔ افغانستان بلکه برآمده از پروژههای استخباراتی منطقهایاند که در دهههای پایانی قرن بیستم برای تحقق اهداف ژئوپولیتیکی قدرتهای خارجی طراحی و با کمک های سیاسی، مالی و لجستیکی امریکا، عربستان و پاکستان ساخته شد.
بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان را بهجای ثبات، وارد مرحلهای از نابسامانی های سیاسی و اجتماعی و بیتعادلی ژیوپولیتیکی نموده است. در شرایطی که قدرتهای بزرگ منطقهای و جهانی برای نفوذ در این سرزمین رقابت میکنند، طالبان نه تنها قادر به استفاده از موقعیت جغرافیایی افغانستان نیستند، بلکه با سیاستهای زن ستیزانه، ضد حقوق بشری، انحصارگرایانه و ناکارآمد خود، افغانستان را به حاشیهٔ نظام بینالملل راندهاند. ناکارآمدی طالبان، سبب شده تا چرخه وابستگی افغانستان در بازی های نوین ژئوپولیتیک ادامه یابد. این ناکارآمدی نه تنها در عرصههای اقتصادی، اداری و دیپلماتیک آشکار است، بلکه در سطح ژئوپولیتیک نیز پیامدهای عمیقی بر جای گذاشته است. افغانستان، به جای آنکه به عنوان بازیگری مستقل در معادله های منطقهای ظاهر شود، به میدانی برای ارزیابی قدرت، معامله و نفوذ میان بازیگران بزرگ مانند چین، روسیه، ایران، پاکستان و ایالات متحده تبدیل شده است.
عدالت سرزمینی و حاکمیت ملی از جمله ارکان بنیادین در نظریههای توسعه و حکمرانی مدرن است که رکن نخستین به توزیع عادلانه منابع، فرصتها و خدمات در پهنه جغرافیایی یک کشور میپردازد و رکن دومی که یکی از بنیادیترین مفاهیم در علوم سیاسی و روابط بینالملل است؛ به حق و توانایی یک ملت برای تصمیمگیری مستقل درباره سرنوشت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و سرزمینی خویش اشاره دارد؛ البته بدون اینکه نیروی خارجی یا گروه داخلی غیرمشروع در آن مداخله کند. عدالت سرزمینی و حاکمیت ملی پاسخی به تمرکزگرایی تاریخی و نابرابریهای منطقهای است و در پی آن است تا هر منطقه متناسب با ظرفیتها، جمعیت و نیازهای خود از امکانات ملی بهرهمند گردد. در کشورهای در حال توسعه مانند افغانستان و ایران، عدالت سرزمینی نهتنها مسئلهای اقتصادی، بلکه امری سیاسی و اجتماعی است که با هویت ملی، وحدت اجتماعی و مشروعیت حکومت پیوند مستقیم دارد. به همین گونه حاکمیت ملی یعنی قدرت برتر و نهایی ملت در اداره یک کشور است. در این مفهوم، ملت سرچشمه مشروعیت قدرت سیاسی است و دولت فقط نمایندهی اراده جمعی مردم به شمار میرو
جنگ طالبان و پاکستان سناریوی استخباراتی با راستی آزمایی در این روز ها تنش های لفظی میان طالبان و پاکستان به تنش های نظامی بدل شده است و در هفته های اخیر درگیری های سنگینی میان دو طرف به وقوع پیوسته است. تنش ها میان دو طرف پس از آن اوج گرفت که پهباد پاکستانی نور ولی محسود رهبر طالبان پاکستانی را در شرق کابل هدف قرار داد و ادعای کشته شدن او را نمود. اداره روابط عمومی نیروهای مسلح پاکستان مسئولیت حملات انجامشده ان شب در شهر کابل را بر عهده گرفت. طالبان برای انتقام گیری از این حادثه، در چندین منطقه سرحدی بر نیرو های پاکستانی حمله کردند. در نتیجه تلاش های عربستان و قطر دو طرف به آتش بس توافق کردند؛ اما این آتش بس
حاکمیت ملی، ستون بنیادین استقلال سیاسی هر کشور است؛ مفهومی که بر پایهی ارادهی ملت، تمامیت ارضی و استقلال تصمیمگیری استوار است. با تاسف که در افغانستان با بازگشت طالبان به قدرت، این اصل بنیادین بهشکلی گسترده نقض شده است. دولت کنونی نه برآمده از رأی مردم و نه قادر به حفظ استقلال سیاسی و سرزمینی کشور در برابر نفوذ خارجی است. از همین رو، افغانستان در دوران طالبان شاهد فروپاشی یکی از اساسیترین ارکان دولت مدرن یعنی حاکمیت ملی است.
بازتعریف جایگاه افغانستان؛ از رقابت نوین امریکا و روسیه تا سرنوشت ژیوپولیتیک منطقه
با تشدید رقابتهای ژئوپولیتیکی میان ایالات متحده امریکا و فدراسیون روسیه و چین، افغانستان بار دیگر در کانون توجه قدرتهای بزرگ قرار گرفته است. اگرچه پس از خروج نیروهای امریکایی در سال ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، تصور میشد افغانستان از اولویتهای سیاست خارجی قدرتهای جهانی خارج شود؛ اما تحولات بینالمللی اخیر از جمله جنگ اوکراین، بحران انرژی و باز ترسیم اتحادها در آسیای میانه، نقش این کشور را بهگونهای تازه برجسته ساخته است. این تحولات با توجه به بررسی ابعاد رقابتهای نوین امریکا و روسیه، جایگاه افغانستان را در معادلات ژئوپولیتیکی منطقهای بازتعریف کرده و پیامدهای آن برای آیندهی امنیت و توسعهی این کشور را خیلی جدی گردانیده است.
پایگاۀ بگرام و بازگشت آن در مرکز معادله های سیاسی و نظامی قدرت های بزرگ
گرام، بزرگترین و استراتژیکترین پایگاه نظامی افغانستان، همواره در مرکز معادلات سیاسی و نظامی قدرتهای بزرگ قرار داشته است. ایالات متحده در دو دهه جنگ افغانستان آن را به قلب تپنده عملیات خود در منطقه بدل کرد، و طالبان پس از بازگشت به قدرت کوشیدند آن را «نماد شکست امریکا» معرفی کنند. با این حال، تحولات اخیر نشان میدهد که بگرام نهتنها یک پایگاه نظامی متروکه، بلکه عرصهای برای چانهزنیهای سیاسی و ژئوپولیتیکی میان امریکا و طالبان است.
حادثه آفرینی های طالبان در داخل، اختلاف و تنش های درونی میان این گروه و اوضاع ناگوار اقتصادی افغانستان در موجی از استبداد داخلی و نارضایتی های منطقه ای و بین المللی حکایت از آن دارد که طالبان در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخ معاصر خود ایستادهاند. وضعیت آنان طوری است که هرگاه به پیش بروند، در کام پلنگ جهانخوار می افتند و اگر به عقب بروند، در پرتگاه ی نابودی سقوط می کنند. حال پرسش این است که آیا این گروه در مسیر فروپاشی قرار گرفته یا اینکه توانایی بازتعریف جایگاه و تهدید خود را در نظام بینالملل دارد. با توجه به بحران مشروعیت داخلی، فشارهای اجتماعی و اقتصادی، و همچنین تعاملات پیچیده منطقهای و جهانی، طالبان در موقعیتی پارادوکسیکال قرار دارند که آینده آنان را نامطمئن ساخته است. طالبان که با اتکا به جنگهای طولانی، شعارهای دینی و معاملههای پنهان وارد کابل شدند، نه تنها به کم ترین وعده های خود جامه عمل نپوشاندند؛ برعکس گراف فقر و بیکاری را بلند بردند و با با سیاست های زن ستیزانه و آموزش دشمنانه و به زنجیر بستن آزادی های بیان تیغ از دمار مردم افغانستان بیرون کرده اند. اکنون طالبان بیش از هر زمان دیگری با این پرسشهای وجودی روبرو هستند؛ آیا این گروه به گونه ی واقعی به آخر خط رسیده است؟ و برای این گروه خط و نشان های تازهای در ژئوپولیتیک منطقهای کشیده میشود؟
نیمقرن اخیر تاریخ افغانستان (۱۹۷۳–۲۰۲۳) نشاندهندهی مبارزهای نفسگیر، افت و خیز های سیاسی، و تجارب جمعی مردم این کشور است. این دوران شامل کودتای ۱۹۷۳ محمد داوودخان، کودتای ثور ۱۹۷۸، هجوم شوروی، جنگهای داخلی، ظهور و سقوط طالبان، جمهوریت پساطالبان و بازگشت طالبان در ۲۰۲۱ است. این سفر تاریخی با حضور یارانی چُست، نسل های پرشور و جانفدا و رهبرانی بدهکار؛ بدهکار به قدرتهای خارجی، قومیت و فساد همراه بوده است. مبارزات صادقانه و صمیمانه ایکه با آغاز از آن روز تا امروز جز افت های پیهم پر از باخت باخت تا کنون هیچ برگ برنده ای در پی نداشته است. این نوشته به بررسی این نیمقرن پرداخته و حافظهی جمعی مردم افغانستان را به تحلیل گرفته است.
حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ نه تنها سیاست خارجی ایالات متحده را دگرگون ساخت، بلکه سرنوشت افغانستان را نیز وارد مرحلهای تازه کرد. ایالات متحده و متحدان غربی با شعار «مبارزه با تروریسم» وارد افغانستان شدند تا طالبان را سرنگون سازند و القاعده را نابود کنند. اما بیست سال پس از این مداخله، سقوط کابل در اگست ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، این پرسش بنیادین را پیش رو میگذارد که آیا یازدهم سپتامبر نقطه آغاز مبارزه با تروریسم بود یا آغاز چرخهای معکوس که افغانستان را دوباره به کام تروریسم، فراتر از نقطه ی صفری فرو برد و این کشور را به جولانگاه ی خطرناکترین گروههای تروریستی جهان بدل کرد.