
مادرم، «ماری خوشیوال»، در اوایل دههٔ ۹۰ قرن پیش از افغانستان مهاجر شد و در شهر هامبورگ آلمان اقامت گزید. هامبورگ برای او سرزمین دومش شده بود و آن را بسیار دوست میداشت. او در حومهٔ این شهر زیبا آپارتمانی با دلی فراخ و پنجرههایی بزرگ داشت. مادرم در بالکن کوچکش، با دستهای مهربان خود گلهایی را آراسته و روی کف آن را با فرشی سبزگونه بسان چمن پوشانده بود تا دلتنگیهایش را در آنجا بگذراند. ما خواهران و برادران که همه در اوایل دههٔ ۹۰ به اروپا پراکنده شده بودیم، نوبتوار به دیدنش میآمدیم تا تنهایی را حس نکند. هرچند خواهر بزرگم نوریه صباح و برادر کوچکم علی خوشیوال در هامبورگ زندگی میکردند و پیوسته از او مواظبت مینمودند.
ادامه خواندن جغرافیای جان؛ روایتی در سوگ مادر !: ملک ستیز

























