
زمانیکه هنوز کودکی بودم ودر آغوش پرُ لطف والیدنم درخواب شیرین بسر میبردمُ ستاره خوشبختی ام از آسمان ارزوهایم سقوط کرد.
بلی هموطن سال سیزده صد وهفتاد ویک هزاران نفر زن ومرد جوانان وکودکان از بین رفتند؛ شهر شاهد کشتار مردم بیگناه وشاهد پرتاب راکت های کور بود. هزاران خانه ویران شد و بسیاری جوانان و کودکان از بین رفتند و بسیاری انها چو من یتیم وبیکس وتنها شدند. من وامثال من هست و نیست زندگی شیرین و شیرین ترین اعضای خانواده خویش راازدست دادند. شهر زیبای کابل چهره زاغ را کشیده بود؛ در دود وآتش با انسانهای بیگناهش یکجاه میسوختند..
ادامه خواندن دو خواهر هندو ومسلمان داستان کوتاه : نوشته ماریا دارو





