
خدا را تا کجاها میپرد دل
کدامین سدره را میجوید این دل
که این سان بیسر و پا میپرد دل
ادامه خواندن از این جا تا ثریا میپرد دل : استاد پرتو نادریخدا را تا کجاها میپرد دل
کدامین سدره را میجوید این دل
که این سان بیسر و پا میپرد دل
ادامه خواندن از این جا تا ثریا میپرد دل : استاد پرتو نادریبرای دوستانی که حوصلۀ خواندن دارند! دری، پارسی یا پارسیدری زبان یک حوزۀ سیاسی نیست که انگلیس و روس یا هم نیروهای برتر دیگری دور آن خط کشیده باشند؛ بل پارسیدری زبان یک حوزۀ بزرگ تمدنی است که امروزه به کشورهای گوناگونی تقسیم شده است. تا جایی که از آثار پژوهشی زبانشناسان میتوان نتیجه گرفت: «دری» زبانی است کهنسال که نخستین سرودهها در این زبان به پیش از اسلام میرسد. همان زبانی است که به آن فارسی، پارسی یا پارسیدری نیز میگویند. ما در این جا با سه زبان رو به رو نیستیم، بلکه سه نام داریم برای یک زبان. حال چه دری گوییم چه پارسی یا هم پارسیدری، اشاره به یک مفهوم یا یک زبان داریم. در این اواخر سرگرم رشته نوشتههایی بودم در پیوند به شعر کوتاه و کوتاهسرایی در افغانستان. در جریان جستوجوهای خویش به آثاری چند تن از دانشمندان، پژوهشگران و زبان شناسان ایران نیز سری زدم. در این روزها که غوغای دری و پارسی بسیار داغ شده است، توجه بیشتری کردم و دیدم که این دانشمندان زبانی را که در این حوزۀ بزرگ به آن سخن میگویند، به همین سه نام یاد کردهاند. آن را گاهی « «دری» خواندهاند، گاهی پارسی یا هم پارسیدری.
ادامه خواندن گاهی ناگزیری تا نوشتۀ درازتری را نشر کنی!در این جا پارسی بیشتر برای مقابله عربی : استاد پرتو نادریباری جایی نوشته بودم، ما در افغانستان دو دسته شاعر داریم. هدف شاعران معاصر است. نخست آن دسته شاعرانی که نام، شهرت و آوازۀ شان چند منزل پیشتر از شعرشان گام بر میدارد؛ دو دیگر شاعرانی که نام، شهرت و آوازۀ شان چند منزل پستر از شعر آنان گام بر میدارد. این امر گاهی ما را در داوریهایمان در پیوند به شعر یک شاعر گرفتار اشتباه میسازد. بانو فاطمه اختر سرایندۀ «از آن سوی آیینه» درست از دستۀ دوم است. شعر او چند و چند منزل پیشتر از نام، شهرت و آوازۀ او گام بر میدارد. گزینۀ شعری «از آن سوی آیینه» سالها پیش زمانی که در پشاور پاکستان برای رادیو بیبیسی کار میکردم به دستم رسیده بود. من تا آن روز نه نامی از فاطمه اختر در ذهن داشتم و نه هم شعری از او خوانده بودم. شاید من نیز در ذهن او چنین بودم.
ادامه خواندن با فاطمه اختر « از آن سوی آیینه»بخش نخست : استاد نصرالله پرتونادریاز شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
امروز پروفسور داکتر محمد حسین یمین از این جهان چشم پوشید و به گفتهء خیام با هفتهزار سالهگان سر به سر شد.
استاد یمین دست کم چهل سال استاد دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل بود.
عضویت شورای علمی دانشگاه کابل را داشت و عضو فرهنگستان ایران نیز بود.
او حق بزرگی بر چند نسل از آموزگاران زبان و ادبیات پارسی دری در افغانستان دارد. چند نسل شاعر و نویسندهء کشور را نیز استاد بوده است.
ادامه خواندن در باره داکتر محمد حسین یمین : استاد نصرالله پرتو نادری«سنگشکن» یکی از آن شعرهای رویین است که از چند دهه بد ینسو در شعر معاصر پارسیدری در افغانستانجایگاه بلندی یافته است. این شعر نه تنها پیوسته بر زبان روشنفکران و مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی جاری بوده؛ بل در حلقات فرهنگی و در میان شاعران نیز جایگاه تحسین بر انگیزی دارد. میتوان گفت سنگشکن با نام رویین پیوند یافته است.
به پندار من این امر برای هرشاعری بسیار مهم است که باید پاره یی از شعرهای او به چنان پذیرشی در میان مردم و آگاهآنجامعه برسد که بتواند ادامۀ هستی شاعر را تضمین کند. اگر شاعری نتواند در زندهگی خویش یک چنین سروده هایی داشته باشد، شاعر ناکامیخواهد بود. شمار شاعران بسیارگوی کم نیستند که در چند دهه شاعری خود حتا بیتی و مصراعی هم از آنها اقبال پذیرش در جامعه را نیافته است.
سالها بود که شیر
زن و فرزند خوده
ادامه خواندن «سنگشکن» یکی از آن شعرهای رویین است : استاد پرتو نادریتا صنف ششم مکتب، شاگرد تنبلی بودم؛ اما مکتب گریز نبودم. چون همه جا سایۀ پدر را بالای سرم احساس میکردم.
تابستانها بامدادان که مادر مرا به زور از خوب بیدار میکرد و حتا گاهی کاسه آبی روی پایم میریخت تا از خوب برخیزم، من هم که با هیاهو از جای برمیخاستم، مادر را میدیدم که میخندید. این دیگر گویی به تفریح مادر بدل شده بود.
از خواب که بر میخاستم مکتب به یادم میآمد و سیمای استادان خشمگینم که همیشه با نودهها نورس ارغوان که ما آن را«شولش» میگفتیم به صنف میآمدند و نفسهای ما در سینههامان بند میشد.
ادامه خواندن مکتب گریز نبودم: استاد پرتو نادریروزگار شاقی آمده بود. به گفتۀ مردم همهاش از کمر میخوردم. چقدر نفرتناک و دردانگیز است که هر قدر گدیپران خیالهایت را تار میدهی و میخواهی در آن اوجهای شفاف به پرواز در آید، باز میبینی که همه پروازش تا بلندای بام گرسنهگی است. گویی در این روزگار خیالها و اندیشههای ما به کبوتران دستآموزی بدل شدهاند که تا پرواز میکنند، روی بام گرسنهگی مینشینند.به گفتۀ مردم از خیال و اندیشهیی که اوج پروازش تا بام گرسنهگی است، چیزی جور نمیشود.
ادامه خواندن خوراکۀ رایگان : استاد پرتو نادریپیرمرد، در کنگرۀ نخبهگان تبر به دست، سخنان خود را این گونه به پایان آورد: یک سخن، من طرفدار صلح پایدار نیستم! صلح باید بیپای باشد!
نخبهگان تبر به دست! همه اعتراض کردند و سرو صدای غیرت افغانی در سالون کنفرانس پیچید. همهگان فریاد میزدند: ما صلح پایدار میخواهیم، ما صلح پایدار میخواهیم! کسانی هم به یاد سینما رفتنهای دوران نوجوانی، هی اشپلاق میزدند.
پیرمرد، مانند تندیسی خاموش ایستاده بود و به گفتۀ مردم از این همه سر و صداها خم به ابرو نمیآورد. صداها که تهنشین شدند و فضا روشن، پیر مرد با صدای بلندی که گویی رستم، اکوان دیو را به مبارزه میخواند فریاد زد: آ های نخبهگان از دنیا بیخبر! مگر میدانید که من چرا طرفدار صلح بیپای استم؟ پاسخی نشنید. باز با صدای بلندتری تکرار کرد آیا میدانید که من چرا طرفدار صلح بیپای استم؟ باز هم پاسخی نبود.
ادامه خواندن کنگرۀ نخبهگان تبر به دست : استاد پرتو نادریبرای شیندین اینجا کلیک کنید
همیگفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی
وقتی از خاموشی دوستی چون اسدالله ولوالجی ناگهان خبر میشوی، مانند آن است که کسی سرت را با تمام نیرو بر دیوار سنگینی میکوبد و بعد تو میافتی تخت به پشت روی خاک سیاه!
خبر خاموشی اسدالله ولوالجی امروز همینگونه سرم را به دیوار سیاه سوگ و ماتم کوبید و لحظههایی حس کردم که آسمان دور سرم میچرخد و چنان گردابی مرا در خود فرو میبرد! او را در زندان پلچرخی شناختم، سال 1363 بود، پیش از من چند سالی را آنجا سپری کرده بود.پناهگاهم بود، چقدر شیرین بود که دلتنگیهایم را با او قسمت میکردم. چند سالی از من خورد بود، اما این حس که همیشه او را چنان برادر بزرگی حس میکردم هیچگاهی از من دور نشد.
ادامه خواندن خبر ناگهانی مرگ اسدالله ولوالجی : استاد پرتو نادریکه آسمانهیی جز اسمان ندارند!
(مثلث مهربانی)
بعد شنیدم که دوست من«یونسی» هی میدان و طی میدان از هفت کوه سیاه و جنگل و دریا گذشته و رفته است تا آن سرزمین های دور. شنیدم که در اتریش، کوهستانیترین کشور اروپایی زندهگی میکند. زندهگی برایش گوارا باد! من کوه و کوهنشینان راهمیشه دوست داشته ام. یونسی عزیرم! آن کوهستانها برایت گوارا و گشایش آور باد!
یونسی، شعر را با لحن خاصی میخواند که گاهی مرا سرشار از خنده میساخت. نمیدانم چرا همیشه بر میخاست چنان تندیسی از شکوه و زیبایی میایستاد و دست میافشاند و بلند بلند میخواند:
« نادری» رخت سفر بند و برو جای دیگر
غیر رسوایی در این شهر چه نامی داری
اینجا شعر «پناه باد» را که در همان روزهای اتاق پالی سروده بودم، به «یونسی» عزیز اهدا میکنم و به همه بیسرپناهان سرزمینم. بیپناهانی که هر نظامی میآید آنان را بیپناهتر میسازد. این شعر را به بیپناهان سرزمینم اهدا میکنم که آسمانهیی جز آسمان ندارند! «یونسی»! پس از آن که تو رفتی، من پیشرفت بزرگی کردم دیگر در کوچهها و پس کوچههای کابل به دنبال«اتاق» سرگردان نبودم؛ بلکه به دنبال«خانه»یی سرگردان بودم، از اتاق نشینی به همسایه نشینی رسیدم. هنوز وضعیت برای من تغیر چندانی نکرده است.
ادامه خواندن به یونسی عزیز و به همه بیسرپناهان سرزمینم؛از کابل تا نرخ تا بدخشان ؛بخش دوم: استادپرتو نادریجناب استاد محمود فارانی! شما یکی از شاعران پیشگام شعر آزاد عروضی یا شعر نیمایی در افغانستان هستید، در کتاب «آخرین ستاره» تاریخ سرایش نخستین چهارپارهها و نیماییهای شما به سالهای ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ خورشیدی برمیگردد. در این سالها شما درست ۲۱ و ۲۲ سال داشتید؛ یعنی نخستین سالهایی که آموزشهای دانشگاهی خود را آغاز کرده بودید. پرسش این است که در آن روزگار هنوز مطبوعات افغانستان به نشر شعر آزاد عروضی روی خوش نشان نمیداد و دسترسی به شعر نو پارسی در ایران هم محدود بود، چگونه شد و چه عامل و انگیزههای فرهنگی ـ اجتماعی سبب شد تا شما از همان آغاز جوانی به چهارپارهسرایی و شعر آزاد عروضی بپردازید؟
ادامه خواندن گفتوگویی با محمود فارانی؛ پیش از شعر نو فارسی با شعر نو عرب آشنا شدم : استاد پرتو نادری·
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
آن روایتگر بزرگ، خود به روایتی بدل شد …
درختان انبوه شاخ ادبیات و فرهنگ افغانستان یگان یگان فرو میغلتند و سر بر خاک غربت میگذارند. درختان انبوه شاخ ادبیات و فرهنگ افغانستان چارۀ دیگری ندارند، جز آن كه مرگ را پذیرا شوند، بی آن كه زمزمۀ نسیم آشنایی از سرزمین خود بشنوند. فرو افتادن هر درخت در این باغستان سوخته مصیبت بزرگی است و اما مصیبت بزرگتر این كه هنوز نفس مسیحایی بهار، مژدۀ از رویشهای تازه ندارد. هنوز روشن نیست كه تا فصل شگوفه چندین و چندین بهار فاصله است. هنوز روشن نیست كه زمستان سوزان غربت چی یلداهای دردناكی دیگری را تجربه میكند. .
وقتی خبر دردناک خاموشی آن روایتگر بزرگ داکتر اکرم عثمان را شندیم، مانند آن بود که صدای فرو افتادن کاجی را شندیم. کاجی به شکوه کاج کاشمر. تا یادم می آید مردی به مهربانی و شکستهنفسی او بسیار کم دیدهام.
ادامه خواندن دکتورآن عثمان ؛روایتگر بزرگ، خود به روایتی بدل شد: استادپرتو نادریبعدی ده سال نگاری که مرا
به سر رهگذری عام بدید
به تعجب سخنی گفت، به من
که چرا موی سرت گشته سپید
گفتمش حادثهها کرد اثر
چه ستمها زحوادث نکشید
پیش از عمر کهن خواهش سن
ادامه خواندن در پیوند به شعر و شاعری ناصر نصیب «بخش دوم» : استاد پرتو نادریمحمد ناصر نصیب را از همان دوران جوانی میشناسم. درست از همان روزی که منتخب اشعار او را از بساط یکی از کتاب فروشان دورهگرد در شهر کابل خریدم.
آن روزها به دنبال شعر سرگردان بودم. چه در برگهای میانی مجلهها، چه در بساط کتابفروشان دوره گرد و یا هم در غرفۀ فروش کتابها، مجلهها و روزنامهها.
«منتخب اشعار نصیب» به سال 1345 نشر شده است. در آن روزگار هنوز گزینههای شعری زیادی در افغانستان نشرنشده بودند. تنها «آخرین ستاره» از محمود فارانی، «ستاک» از بارق شفیعی، «نهال» از عبدالحی آرینپور، «امواج هریوا» از رضا مایل و «منتخب اشعار» از ضیا قاریزاده نشر شده بودند.
ادامه خواندن محمد ناصر نصیب« بخش نخست» : استاد پرتو نادریکه جز آسمان، آسمانهیی ندارند!
از کابل تا نرخ تا بدخشان
(مثلث مهربانی)
بخش نخست
بهار 1357 خورشیدی بود و من در لیسۀ حبیبیۀ کابل آموزگار بودم. شبپناهی، نداشتم خیابان در خیابان در جستوجود یک اتاق و به گفته مردم یک پناه باد سرگردان بودم.
ادامه خواندن به یونسی عزیز و به همه بیسرپناهان سرزمینم : استاد پرتو نادریمولانا در دفتر دوم مثنوی معنوی حکایتی دارد که باری سه تن از دزدان روزگار به نام صوفی، سید و فقیه، به باغی او زده بودند تا باغش را تاراج کنند.
باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و یک شریف و صوفیی
ادامه خواندن از مولانا بیاموزیم: استاد پرتو نادری·کوزه یکی از نمادهای کلیدی در رباعیات حکیم عمر خیام است. او در کوزه سرگذشت و هستی انسان را میبیند. وقتی از کوزه سخن میگوید یا کوزه را به سخن درمیآورد، همزمان دو مفهوم دیگر نیز در ذهن او بیدار میشوند؛ یکی خاک و دیگری انسان.
او پیوندهایی را در میان، انسان، کوزه و خاک میبیند. بربنیاد روایتهای دینی، خداوند انسان را از خاک آفریده است. در اسطورههای یونانی نیز انسان از خاک آفریده شده است. بربنیاد اسطورههای یونانی، انسان در زمین و از خاک رس آفریده شده است. کوزه را نیز از خاک رس میسازند.
گِل کوزه را روزها با لگد میکوبند تا برسد و بعد از آن کوزه میسازند. کوزه را در کوره کوزهپزی میگذارند تا پخته شود. انسان نیز چنین سرگذشتی دارد. زندهگی و روزگار، انسان را پیوسته لگدکوب میکند تا اینکه در کوره دردها و رنجهای خویش پخته میشود و پر میشود از تجربههای تلخ و شیرین زندهگی و پر میشود از خودآگاهی و دانش، تا اینکه روزی با دستان سنگین مرگ شکسته میشود.
ادامه خواندن خیام و کوزههای سخنگو : استاد پرتو نادریپارهیی از مثلهای عامیانه در مثنوی معنوی
1. امانت را خاک خیانت نمیکند.
این مثل را زمانی به کار می برند که کسی بر امانت کس دیگر خیانت کند. یعنی خاک هم به امانت کسی خیانت نمیکند و تو خیانت کرده ای.
خاک امین و هرچه در وی کاشتی
بی خیانت جنس آن برداشتی
دفتر اول ، ص 24.
2. با ماه نیشنی ماه شوی، با دیک نشینی سیاه شوی.
این مثل را در مورد تاثیر پذیری انسان از همنشینانش میگویند. انسان از دوست نیک کردار نیکی و از دوست بد کردار کردار بدی میآموزد.
همنشین مقبلان چون کیمیاست
چون نظر شان کیمیای خود کجاست
دوفتر اول، ص 133.
ادامه خواندن پارهیی از مثلهای عامیانه در مثنوی معنوی : استاد پرتو نادری·ستا محمد اکبر سنا غزنوی، شاعر، نویسنده و پژوهشگر عرصههای ادبیات و دانشهای ادبی به عمر هشتاد و یک سالهگی به تعبیر عارفان خرقه تهی کرد. او دیروز پنجشنبه، بیست و هفتم جوزای 1400 خورشدی، از این خاکدان سوگ، چشم پوشید و رفت تا به گفتۀ عمر خیام با هفت هزار سالهگان سر به سر شود.
ماه قوس 1319 خورشیدی بود که در شهر غزنی چشم به جهان گشود. خانواده با شعر و ادبیات خُرده آشناییهایی داشتند و چنین بود که او از کودکی به شعر و ادبیات علاقهمندی پیدا کرد.
سال 1334 که هنوز صنف هفت مکتب بود نخستین شعر خود را سرود. بعد سرودههایش در روزنامۀ سنایی در شهر غزنی به نشر رسیدند. میدانیم که در آن روزگار نشر شعر یک نوجوان چهارده یا پانزده ساله در یگانه نشریۀ شهر چه مفهوم بلندی داشت و چه هیجانی برای یک شاعر نوجوان.
ادامه خواندن استا محمد اکبر سنا غزنوی؛ به عمر هشتاد و یک سالهگی به تعبیر عارفان خرقه تهی کرد: نوشته استاد پرتو نادریتا یادم میآید در آن روزگار جوانی که چنان عاشقی در میان برگههای رنگین مجلهها پیوسته به دنبال شعر سرگردان بودم، گاهی این سرودههای خیالانگیز استاد ناظمی بود که دستان مرا میگرفت و میبرد به آن سوی سرزمینهای دور و ناشناخته و بعد همه چیز در نظرم مفهوم و رنگ دیگری مییافتند.
شعرهایش را چنان میخواندم که گویی تشنهکامی در تابستان داغی به چشمۀ گوارایی رسیده باشد. گاهی سرودههای او را از برنامۀ «زمزمه های شب هنگام» رادیو افغانستان میشنیدم، با صدای شرین آن روایتگر عیاران کابل، زندهیاد داکتر اکرم عثمان و بانو فریده عثمان انوری و بعد احساس میکردم که چنان پرندهیی سبکبالی کران تا کران آسمان را زیر پرگرفتهام.
ادامه خواندن درودی و پیامی به استاد لطیف ناظمی : استاد پرتو نادریگویند روزی و روز گاری امیر بیدادگری بر شهری حاکم شده بود. بیداد میکرد و دروغ میگفت و دروغهای او خود بیداد دیگری بود بر مردم. نزدیکان و وابستهگانش برجان و مال مردمان می تاختند. امیر میشنید؛ اما خود را به کوچۀ حسن چپ میزد.
با این همه گاه گاهی مردمان را به حضور میخواند و میگفت:
– ای مردمان بدانید نه شب خواب دارم و نه روز. هر نفس در اندیشه و تلاش آنم تا شما در زیر چتر داد و دادگستری من در آسایش کامل زنده گی به سر برید!
هراس به دل راه ندهید اگر بر شما ستمی رفته باشد گویید تا دست هر بیدادگری را از ارنج قطع کنم.
ادامه خواندن سرزمین لگدخور و امیر لگدپران : استاد پرتونادریدر افغانستان از محمود طرزی چه در زمینۀ مطبوعات و چه در زمینۀ ادبیات با حرمت فراوان یاد میشود. شماری از پژوهشگران عرصۀ مطبوعات از او به حیث پدر مطبوعات نوین كشور یاد كردهاند. این امر گاهی در میان نسل جوان این توهم را به وجود آورده است كه گویا مطبوعات در افغانستان با محمود طرزی و نشریۀ او سراجالاخبار افغانیه به سال 1911 میلادی آغاز شده است. در حالی كه نخستین نشریه در افغانستان به سال 1873 میلادی به دوران امیر شیر علی خان بر میگردد.
نوخسروانی با نام مهدی اخوانثالث چنان پیوند خورده است که خسروانی با باربد. به این مفهوم که اخوان این قالب شعری را بر بنیاد یکی از خسروانی باز مانده از باربد به گونهیی یک قالب شعری جداگانه پدید آورده است.
نوخسروانی که گونهیی از کوتاهسرایی است، در شعر پارسیدری یک قالب جوان است و عمر درازی ندارد. در حالی که خسروانی، ترانه و رباعی عمر درازی دارند و میشود گفت که سپیدهدم شعر پارسیدری با همین قالبها کوتاه آغاز یافته است. از نظر وزن هرچند نوخسروانی وزن عروضی دارد؛ اما محدویت وزنی ترانه و رباعی را ندارد. یعنی میشود هر نوخسروانی را در وزن جداگانهیی سرود. در حالی که ترانه و دوبیتی از نظر وزن محدودیت دارند، یعنی شاعر ناگزیر است تمام رباعیها و دوبیتیهای خود را در همان اوزان مشخص رباعی و دوبیتی بسراید.
ادامه خواندن مهدی اخوان ثالث و نوخسروانی (بخش نخست و بخش دوم) استاد پرتو نادری