
میتوانید بر من بخندید: اگر اینی که هستم، نمیبودم، میخواستم پُستهرسان باشم. (خواهید پرسید: پیشنارفته بگو که حالا چه هستی؟ بازنشسته میاندیشم و پاسخ ندارم، ولی پرسشی یادم آمد: آیا شما میتوانید ایستاده بیندیشید؟ من نمیتوانم.)
برگردم به آرزوی دیرینه، پستهرسانها را دوست دارم. از امروز و دیروز نه، از گذشتههای دوردست که کودک بودم، دوست داشتم. هنوز به برخی از یارانم نامههای دستنویس میفرستم. خوشم میآید هم نوشتن، در پاکت گذاشتن و فرستادنش و هم دریافتن و خواندنش. خوشم میآید آدم بخشی از دل خود را لای نامه بگذارد و بفرستد به هرآنکه بخواهد. (هزار البته، کهنهگرایی من از شایستگی، شتابندگی و کارآیی ایمیل نمیکاهد.)
ادامه خواندن هر روز به ره منتظر نامهرسانم : داکتر صبورالله سیاه سنگ