قسمت دوم
اتشی که از عشق در قلب زبانه میکشد؛ کسی حرارتش را حس نمیکند؛ تنها عاشق میداند که چه شعله جانسوزهست لالامحسن گفت که عشق عجیب درد بی درمانیست که هیچ کس نمیداند چه وقت سراغ ادم میآید..
روزی من و سونیا از مکتب یکجا طرف خانه میامدیم؛ سونیا از من سوال کرد ( درعروسی ام اشتراک میکنی) گفتم چرا که نی … سونیا از نامزادش تعریف کرد و گفتاز جکله اقارب شان می باشد. خانه شان ساز و سرود برپا بود مادرکلانم چند دشنام نثارشان کرد و «ارسی » کلمه کهن است برای کلکین استفاده میشد» ارسی ها را بسته کرد و گفت فقط ما در کوچه خرابات زندگی میکنیم.
کاکایم گیلاس آب بدستش بود با تبسم مخصوص می خواست آب بنوشد که من مثل خروس بی وقت آذان دادم و گفتم ( چرا بی بی جان اخر عروسی سونیاست)باید ساز وسرود داشته باشند.
کاکایم گیلاس آب را چنان در دستش فشار داد که آب گیلاس آمیخته با خون دستش بروی دستر خوان بالای عذا پاش..پاش شد و عشق پهنانی کاکایم افشا و تشت رسوایی اش از بام افتاد. مادرم و پدرم با قهر .خشم مرا تنبیه کردند که چرا گفتی .
ادامه خواندن قسمت دوم داستان زیبا و جالب سونیا و شفیق کاکا: نوشته و صدای از ماریا دارو



















