
ليلا چرا بيقراری از عشق بيزار مانده
بيتابی هر ستاره در چشمت بيدار مانده
تا باغ اين باغ خفته در زير آوار آتش
با زخمهای فراوان، بی يک پرستار مانده
ليلا! خسته و اندوهگينم، ساعتی بيش نمی گذرد که باز گشته ام، اين راه چقدر دراز و طاقت فرسا بود. از «لايدن» تا «فرانکفورت» همراه با توفان خشماگين باد و باران، ره زدن چه دشوار است. در سراسر اين راه دراز تو در برابر من بودی، با صورت آماس کرده، دستان مرتعش، نگاهی راز ناک و مبهم و سکوتی تلخ و آزار دهنده.
با خود ميگويم اي کاش نمی ديدمت. اي کاش همان تصوير واپسين را که در سال دو هزار ميلادی، از تو داشتم ؛ نگاهش می داشتم.
یادت می آید که تو در شب شعر خالده فروغ آمده بودی، شاد و سرمست در ميان چند تن از شاعر زنان ديگر؟يادت هست چه شادمانه می خنديدی و مارا شعر باران می کردی؟ هنگام بازگشت به خانه ی ماهم سری زدی. توقفی کوتاه بود؛ اما قول دادی که نوبتی ديگر، ديدار طولانی خواهی داشت که هرگز چنين نشد .
ادامه خواندن نامه ی سر گشاده يی به ليلا صراحت و یادی از آخرین دیدار: به قلم دکتور لطیف ناظمی










