
مادرم، «ماری خوشیوال»، در اوایل دههٔ ۹۰ قرن پیش از افغانستان مهاجر شد و در شهر هامبورگ آلمان اقامت گزید. هامبورگ برای او سرزمین دومش شده بود و آن را بسیار دوست میداشت. او در حومهٔ این شهر زیبا آپارتمانی با دلی فراخ و پنجرههایی بزرگ داشت. مادرم در بالکن کوچکش، با دستهای مهربان خود گلهایی را آراسته و روی کف آن را با فرشی سبزگونه بسان چمن پوشانده بود تا دلتنگیهایش را در آنجا بگذراند. ما خواهران و برادران که همه در اوایل دههٔ ۹۰ به اروپا پراکنده شده بودیم، نوبتوار به دیدنش میآمدیم تا تنهایی را حس نکند. هرچند خواهر بزرگم نوریه صباح و برادر کوچکم علی خوشیوال در هامبورگ زندگی میکردند و پیوسته از او مواظبت مینمودند.
مادرم دختر زندهیاد حاکم جانبازخان گردیزی بود. مردی از تبار نیکنامان که در دوران پادشاهی ظاهرشاه، سمت حاکم را در دورههای مختلف در ولایات شمال و شمالشرق افغانستان بر عهده داشت و از خانوادهای منور و فرهنگپرور برخاسته بود. مادرم وقتی با خاندان بزرگ خوشیوال پیوست و با پدرم پیوند زناشویی بست، این اصالت و ریشهداری را با مهرِ مادری و نجابتِ زنانهٔ خویش در هم آمیخت.
پدرم، فروزانیاد امیرمحمدخان خوشیوال، از نخستین دانشآموزان اکادمی پلیس افغانستان بود. اکادمی نامآوری که با عنایت و آموزش کشور ترکیه اداره میشد. پدرم بعدها در دوران حاکمیت ظاهرشاه، در سطح ارکان بلندپایهٔ دولت در ولایات جنوبی، جنوبشرقی و نیز شمال و شمالشرق افغانستان به ایفای وظیفه پرداخت و خدمات ارزندهای به کشور ارائه کرد. آمیزش این دو تبارِ ریشهدار و نیکنام، پایهگذار خاندانی پرمهر و اصیل شد که ما فرزندان را به بار آورد.
ما فرزندان، هر زمانی که خبر آمدنِ خود را به هامبورگ نزد مادر میدادیم، او در بالکنش مینشست و چشم به جادهای میدوخت که قرار بود از آنجا برسیم. وقتی از راه میرسیدیم، نگاهش از شوق روشن میشد و با اشتیاقی تمام انتظار میکشید تا چشمان ما را ببوسد و ما دستان مقدسش را به مهر ببوسیم.
سالها میگذشتند و مادر پیرتر میشد. حس میکردیم که دیگر توان سفرهای طولانی به کشورهای مختلف اروپایی را ندارد. هرچند گاهگاهی به دیدن فرزندانش سفر میکرد. اما از سال ۲۰۲۱ به بعد دیگر سفر کردن برایش بسیار دشوار شده بود و حوصلهای برای آن نداشت. خودش را ضعیفتر حس میکرد و این ضعف، برای مادری که تمام زندگیاش را با شجاعت، روشنگری و پایبندی به توسعه و تربیت فرزندانش زیسته بود، بسیار دردناک مینمود. از اینرو، ما بیشتر به دیدارش میرفتیم.
بهار سال ۲۰۲۲ به دیدار مادر رفتم، تا سهم خود را در مراقبت از او ادا کنم. در آن روزها، مادر دیگر توان گشتوگذار در بیرون از منزل را نداشت، هرچند درون خانه بهدشواری راه میرفت. به همین خاطر، روی ویلچر مینشست و ما او را برای تفریح و تنفس هوای تازه بیرون میبردیم. در یکی از روزهای دلانگیز بهار، من و مادر با هم بیرون آمدیم تا از زیبایی و هوای قشنگ آن روز بهاری بهرهمند شویم.
در کنار خانه، پارک قشنگی بود که با طراوت و سرسبزی بهار تزیین شده بود. طبیعت هوای ملایمی داشت؛ ویلچر مادر را گرفتم و با هم به گردش برآمدیم. همانجا بود که گفتوشنود معناداری میان پسر و مادرش شکل گرفت.
به مادرم گفتم: مادر، میدانی تو برای من چه تعریفی داری؟
مادر گفت: نه، بگو پسرم.
گفتم: تو برای من سه معنی داری.
مادرم با اشتیاق تمام پرسید: بگو پسرم، اینها کداماند؟
گفتم: نخستین معنی تو زندگی است. تو به من زندگی بخشیدی. مادر کسی است که به فرزندانش حیات هدیه میکند و از این رو، من تا ابد مدیون تو هستم. دومین معنی که از تو دارم عشق است، مادر. من نخستین بار عشق مادری را با تو احساس کردم. عشق مادر، نخستین عشق فرزندش و محبت بیپایانی مادرانهاست که انسان آن را تا آخرین لحظههای زندگی با خود میبرد.
مادر عینکهایش را پایین آورد. دیدم اشک در چشمان حلقه زده است. اشکش را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت: و سوم، پسرم؟
ادامه دادم: و سومین تعریف مادر، دعا است. مادر معنابخشِ دعاست. او واژهها را مفهوم میبخشد، دعا را برای فرزندانش زیبا و ارزشمند میسازد، آنها را در کنار هم میچیند و آیندهای روشن را برای فرزندانش طلب میکند و این همه واژههای قشنگ را از درگاه خداوند استدعا میکند. پس مادر، تو خودِ زندگی، عشق و دعایی…
چشمان مادر، گویی از هشتاد و چند سال رنج و صبوری، آغشته به اشک بود. با صدایی آرام گفت: پسرم، این سه ویژگی، جوهر وجودی همهٔ مادران است. تو بهترین تعریف را از مادر برایم دادی و من چقدر خرسندم که امروز این حس آرامش را به من هدیه کردی. انگار مادرم به این واژهها و این تعریفی که من ارائه کرده بودم، نیاز داشت و از آن بینهایت لذت برده بود. دستانش را بالا برد و دعایی از اعماق جان به من هدیه کرد.
گفتگوهایمان ادامه یافت. سالها بود که زندگیام در سفر میگذشت. در این سی سالِ اخیر همیشه در راهم و این سفرهای کاری و مداوم سبب شده بود کمتر بتوانم به مادرم رسیدگی کنم. این فاصله برایم بسیار دردناک بود. تا میتوانستم خودم را برایش میرسانیدم، در غیر آن تلیفون و رسانه های مجازی وسیلهی خوبی بود تا به صورت متواتر با مادر در تماس باشم. اما مدام بیم آن را داشتم که مبادا مادر از من آزرده باشد. مبادا در دل فکر کند فرزندی که در کارها و مسافرتهایش غرق است، دیگر آنچنان که باید مایهٔ دلگرمی و سرزندگیاش نیست. این اندوه، تمام وجودم را فرا گرفته بود و حالا، در آن لحظهٔ ناب، فرصت رسیده بود که این دردِ پنهان را با مادر هویدا سازم.
سپاس گفتم و ادامه دادم: مادر، میخواهم چیزی را برایت بگویم که بسیار دردناک است…
مادر ناگهان تکان خورد و گفت: بگو پسرم، چه شده؟
گفتم: مادر، به یک پرسشم از تهی دل پاسخ بده لطفا! آیا از اینکه نتوانستم آنگونه که شایستهی مقام توست برایت رسیدگی کنم، مرا میبخشی؟
آنگاه لحن صدای مادر تغییر کرد و با آهنگ و صلابتی نسبتاً بلندتر گفت: پسر عزیزم، همهی شما فرزندانِ نیکی برایم هستید. من به وجود همهی شما افتخار میکنم. شما تا جایی که در توان داشتید، برای من و حمایت از من زحمت کشیدید. حالا همهی امکانات در اختیار من است، محتاج نیستم و زندگی آرامی دارم. این همهچیز، شایستهی لطف و محبت تمام فرزندانم بوده است.
سپس رویش را به من کرد و گفت: میدانی چیست؟ همین که دیگران به من میگویند «مادرِ ملک ستیز» و از این که فرزندی چون تو را به دنیا آورده و تربیت کردهام به من نگاه میکنند، برایم کافی است. امید این پرسش همینجا برایت حل شده باشد.
آنگاه ویلچر را متوقف کردم. در حالیکه از درون میلرزیدم، پیش پای مادر زانو زدم و دستان گرم و مقدسش را به چشمانم مالیدم.
وقتی که بوسه بر دستان ورمکردهٔ مادر گذاشتم، فکر کردم همهٔ گلها، شکوفهها و برگهای سبز بهار بر سرم افشان شده است. حرارت وجود مادر تمام وجودم را درنوردیده بود و حس میکردم خداوند زندگی تازهای به من بخشیده است. مادر نفسکشیدن و حیاتش را بر من حلال کرده بود.
آن روز برایم روزی عجیب و سنگینی بود. در آن صبحِ بهاری، با مادر یکی شده بودم. از یکسو صداقتِ بیمرزِ میان ما جاری بود و از سوی دیگر، این دلهره که این روزهای با او بودن گذراست. مادری که برایم چون کوهی استوار بود، همانی که در کشوقوس روزهای سخت زندگی تکیهگاهم بود و معنای واقعی بخشش و عذرخواهی را به من آموخته بود.
وقتی به خانه برگشتیم، گویی از مرزی میان زندگی و مرگ گذشته بودیم. مادر بود که با نگاه و حضورش مرا از دلتنگیها و هراسها نجات داده بود. در آن لحظه، همهٔ وجودم پر از یاد و عطر مادر شده بود. در کنار او، گویی سالخوردهترین مردِ جهان هم که باشی، باز کودکی میشوی که در پناه عشق مادر نفس میکشد و زندگی را با تمام اعجازش لمس میکند. من در برابر عظمت این عشق زانو زده بودم و زندگی را با تمام رگوپوستم احساس میکردم.
اما افسوس که تا به آستانهٔ درِ آپارتمان رسیدیم، سنگینیِ حقیقت راه گلویم را گرفت. آن همه حسِ نابِ کودکی و پناه، ناگهان جای خود را به حس تلخ و طاقتفرسای ناتوانی داد…
مادرم را میدیدم که با چه دشواری از روی ویلچر میایستاد. باید شانهام را زیر دستش میبردم تا بتواند قدمبهقدم تا داخل آپارتمان بیاید. آن روز، یکی از دشوارترین روزهای زندگیام بود، روزی که با تمام سنگینیاش گذشت. گفتوشنودی سخت و نفسگیر را با مادر پشت سر گذاشته بودم، اما در پایان، روزِ بخشایش و رهایی بود.
مادر، چند ماه پس از آن روز، در ۳۰ آگست سال ۲۰۲۲ جان به جانآفرین تسلیم کرد و از این دنیا پر کشید. داغِ رفتنش چون کوهی بر جانم سنگینی میکرد و پذیرشِ فقدانِ مادری با آنهمه شکوهمندی، برایم دردی غیرقابلتحمل بود. وقتی مادر رفت، تنها خاطراتش برایم ماند و ما فرزندان، بیچتر و بیپناه، هر یک به سویی روانه شدیم. مادری که استوارترین چتر خانواده بود، رفت و دروازههای آن خانهٔ زیبا در هامبورگ که برای همهٔ ما بهسان کاخ باشکوه و امن بود، بسته شد. حالا هر بار که نامی از هامبورگ به میان میآید، آن قصر نمادینِ مادر در خیالم نقش میبندد. قصری که درهایش برای همیشه به روی ما، برای همیشه بسته شد.
مادر در همان هامبورگ، در شهری که بسیار دوستش میداشت، در آغوش خاک آرام گرفت و ما همه در سوگ رفتنش گریستیم. اما از مادر، چیزی ژرفتر و ابدیتر در جانِ ما باقی ماند. همان زندگی، عشق و دعاهایش… میراثی جاودان که تا همیشه، گرانبهاترین هدیهٔ هستی برای تمام فرزندانش خواهد بود.
این ماتمنامه را برای آنانی مینویسم که مادرانشان هنوز در قید حیاتاند، برای کسانی که قدر این حضور را میدانند یا احياناً دستکم میگیرند، و برای آنانی مینویسم که آبوهوای سرد غربت، حس ناب مادری و فرزندی را از وجودشان تهی کرده است.
برخی از ماها که به کشورهای غربی -اروپایی، امریکا، استرالیایی و کانادایی- مهاجر شدهایم، فکر میکنیم هر قدر استقلال و دوری از مادر، ما را با تمدن غرب نزدیکتر میسازد، در اشتباهیم. من که سالهای سال در اروپا زندگی کردهام، این تجربه را با شما شریک میکنم که مادر، جغرافیای جان است، نه جغرافیای سرزمین که ما بتوانیم او را نظر به فرهنگ غرب و برخورد اروپایی یا امریکایی تعریف کنیم. مادر موجودی است که همهٔ معنویت ما با او گره خورده است، پس قدر مادر را باید دانست.
سالها با مادرم در غربت زیستم و دریافتم که مادر، شرق و غرب و شمال و جنوب نمیشناسد. مادر جغرافیایی از عاطفه است. موجودی بیبدیل که زندگی، عشق و دعا را برای ما میآفریند و شکوهِ بیجایگزینِ محبت، مهر و آسایش معنویِ انسان است. امروز چهار سال از کوچ ابدی مادر میگذرد و من این سطور را به یادگارِ آن درد و آن حضورِ آسمانی، در سوگ همین فراق نوشتهام.
ملک ستیز
۳۰ آگست ۲۰۲۶
دنمارک