
ایشیککه کیلدی بیر گدای
عصا گه تیه نیب، هو دیدی
آی پاره قیز، اویدن چیقیب
اوی نینگ ایگه سی یؤق دیدی
بابا :
اوی نینگ ایگه سی یؤق دیمه!
بابانگنی قوروق قوله مه
قیز :
بابا – بابا ، بار یؤلیگگه
لایق ایمس من بؤیینگگه
بیر آتم بار، حالی زمان
کریب کیلر، حالی زمان
سینی کؤرر، مینی کورر
قازانده گی آش نی تؤکر
بابا :
قنی آتنگ کیلسه ، ایدی
سینی مینگه ، بیرسه ایدی
قؤلیمده گی سیرلی عصام
قلین پولینگ، بؤلسه ایدی
قیز:
بابا– بابا ، بار ، یؤلینگگه
لایق ایمس من، بؤیینگگه
قؤلینگده گی سیرلی عصانگ
اَیله نیب تیکسین،بؤینیگگه
ترجمه:
روزی از روزها ، گدای پیری دروازه ی دختری را دق الباب کرد.
دختر زیبا روی از خانه برآمد و گفت:
دختر :
بابا جان! برو در خانه کسی نیست، تا لقمه نانی به تو بدهد.
بابای پیر جواب داد :
دختر جان ! نگو که در خانه کسی نیست.بابا جان را نا امید نساز
دختر جوابداد:
بابا– بابا ! برو براهت، من لایق تو نیستم. پدری دارم که پهلوان زمان خود
است، اگر آمد و ترا با من دید، مرا دشنام خواهد داد و پلو دیگ خانه را چپه
خواهد کرد.
بابا به خنده گفت :
دختر جان! ایکاش پدرت می آمد و ترا به من میداد. حتما این عصای مقبول
خود را به حیث مهر ت برایش میدادم.
دختر در حالیکه قهر و غضب از سیمایش پیدا بود، جواب داد :
ای بابای پیر ! برو بهراهی که آمدی، من لایق تو نیستم و این عصا چوبت به گردنت بخورد.
***