جنگ آخر زمانی و روایت های دینی – سیاسی: مهرالدین مشید

از دجال تاریخ تا آرماگدون؛ تبدیلی اسطوره ها به ابزار ژئوپلیتیک

اندیشهٔ جنگ آخرالزمانی یا نبرد نهایی میان خیر و شر، از کهن‌ترین روایت‌های دینی و اسطوره‌ای در تاریخ بشر است. این تصور در بسیاری از ادیان و سنت‌های فکری جهان حضور دارد و گاه در دوره‌های بحرانی تاریخ، رنگ و بوی سیاسی نیز به خود می‌گیرد. در چنین روایت‌هایی، جهان در آستانهٔ یک رویارویی بزرگ قرار می‌گیرد که در آن نیروهای ظلم و فساد شکست می‌خورند و دوره‌ای تازه از عدالت و رستگاری آغاز می‌شود. اندیشهٔ جنگ آخرالزمانی یکی از مهم‌ترین مفاهیم مشترک در ادیان و سنت‌های فکری جهان است. این مفهوم که از نبرد نهایی میان خیر و شر سخن می‌گوید، در طول تاریخ نه‌تنها در حوزهٔ دین و اسطوره باقی نمانده، بلکه گاه به ابزاری در گفتمان‌های سیاسی و ژئوپلیتیکی نیز تبدیل شده است.

در بسیاری از سنت‌های دینی، شخصیت‌هایی چون، مسیح  یا منجیانی مانند مهدی آخر زمان  و سپسیانت  نمادهای اصلی این روایت‌ها هستند. حال بحث بر سر این است که چگونه روایت‌های آخرالزمانی در جهان معاصر از قلمرو الهیات فراتر رفته و در گفتمان‌های قدرت و سیاست نیز بازتاب یافته‌اند. همچنین مفهوم «دجال تاریخ» به‌عنوان استعاره‌ای از فریب و تحریف حقیقت در عرصهٔ سیاست جهانی مورد بررسی قرار می‌گیرد.در طول تاریخ، انسان همواره در پی فهم سرنوشت نهایی جهان بوده است. ادیان بزرگ جهان روایت‌هایی از پایان تاریخ و نبرد نهایی میان نیروهای خیر و شر ارائه کرده‌اند. در مسیحیت این جنگ به نام  نبرد آرماگدون آمده است که در آن نیروهای شر شکست خورده و عدالت الهی پیروز می‌شود. در اسلام و زبردستی نیز روایت‌هایی دربارهٔ ظهور منجی و مقابلهٔ او با دجال وجود دارد. این روایت‌ها اگرچه در اصل مفاهیمی دینی و معنوی هستند؛ اما در شرایط بحرانی تاریخ اغلب وارد عرصهٔ سیاست شده و به ابزار تعبیر و تفسیر رویدادهای جهانی تبدیل می‌شوند. در جهان معاصر، بسیاری از جنگ‌ها و بحران‌های ژئوپلیتیک در چارچوب چنین روایت‌هایی بازخوانی شده‌اند. چنانکه پس از درگیری امریکا و اسراییل بر ضد ایران ، این واژه از سوی افراطی های مذهبی و سیاسی مطرح شده است؛ اما آنچه مسلم است، اینکه همه ادیان با نگاه عدالت محور و آزادی گستر به منجی نگاه می کنند؛ البته طوری که نیرو های خیرخواه و عدالت پرور در اطراف او حلقه می زنند و در رکاب او بر ضد دجال زمانه می جنگند. پس این حکایت از آن دارد که در مقطعی از تاریخ نیرو ها در سطح جهان به دو محور بسیج می شوند؛ یکی محور آگاهی، آزادی و عدالت، دیگری محور ستم، تجاوز و خودکامگی. حال پرسش این است که چقدر این اصطلاح می تواند، در جنگ کنونی مصداق واقعی داشته باشد و چقدر موجه است که بر جبین این گونه جنگ های جهان خوارانه و غارت گرانه، نبرد حق طلبانه نوشت و آن را آخرالزمانی  توجیه کرد. در حالیکه ماهیت جنگ آخرالزمانی نبرد حق در برابر باطل است. 

 اشتراک ادیان در اصل انتظار منجی

با وجود تفاوت‌های اعتقادی، در رابطه با منجی، یک وحدت معنایی در میان ادیان دیده می‌شود. همه ادیان به این باور اند که منجی زمانی ظهور می کند که جهان به سوی بحرانی اخلاقی و اجتماعی به پیش می‌رود. او با نبردی سنگین در برابر دجال تاریخ عدالت را جایگزین ظلم کرده و نظم تازه‌ای در جهان برقرار می‌سازد. این باور نشان می‌دهد که امید به رهایی و عدالت، بخشی از وجدان مشترک معنوی بشر است.اگرچه اصل باور در همه ادیان مشترک است؛ اما هویت منجی در ادیان مختلف متفاوت بیان شده است: در اسلام، بسیاری از مسلمانان به ظهور مهدی باور دارند که جهان را از ظلم پاک می‌کند و با دجال مقابله خواهد کرد. در مسیحیت، بازگشت عیسی به‌عنوان منجی نهایی مطرح است که در پایان زمان عدالت را برقرار می‌سازد. در یهودیت، انتظار برای ظهور ماشیح وجود دارد که پادشاهی الهی را در جهان برقرار می‌کند. در آیین زرتشتی، از منجی‌ای به نام سوشیانت یاد می‌شود که در پایان زمان بر نیروهای اهریمنی پیروز می‌شود. در برخی سنت‌های شرقی مانند بودیسم نیز از ظهور متریا به‌عنوان بودای آینده سخن گفته می‌شود.

وجود چنین باوری در فرهنگ‌های مختلف نشان می‌دهد که انسان در برابر بی‌عدالتی و آشوب تاریخی، همواره امید به نجات و اصلاح جهان را حفظ کرده است. از دیدگاه فلسفی، این باور بازتاب سه نیاز عمیق انسانی است. امید به عدالت در جهانی که گاه سرشار از ظلم است؛ امید به پایان یافتن رنج‌های تاریخی و انتظار برای تحقق نظم اخلاقی در جهان.در تاریخ، گاهی مفهوم منجی به‌صورت سیاسی یا ایدئولوژیک نیز تعبیر شده است. برخی جنبش‌ها یا رهبران کوشیده‌اند خود یا ایدئولوژی خود را به‌عنوان «منجی جامعه» معرفی کنند. چنین برداشت‌هایی نشان می‌دهد که مفهوم دینی منجی می‌تواند در عرصهٔ سیاست نیز نقش مهمی پیدا کند. چنانکه در این روز ها شماری یهودیان افراطی از نبرد آرماگدون سخن می گویند. در حالیکه چنین نبردی آنهم در برابر ایران نه مصداق دینی و نه هم مصداق سیاسی دارد؛ زیرا ممکن نیست که یک نبرد ستمگرانه را توجیه دینی کرد. 

گفتنی است که در شماری از متون دینی، قیام منجی را جنگ آخرالزمانی خوانده اند. اندیشهٔ جنگ آخرالزمانی یا نبرد نهایی میان خیر و شر، از کهن‌ترین روایت‌های دینی و اسطوره‌ای در تاریخ بشر است. این تصور در بسیاری از ادیان و سنت‌های فکری جهان حضور دارد و گاه در دوره‌های بحرانی تاریخ، رنگ و بوی سیاسی نیز به خود می‌گیرد. در چنین روایت‌هایی، جهان در آستانهٔ یک رویارویی بزرگ قرار می‌گیرد که در آن نیروهای ظلم و فساد شکست می‌خورند و دوره‌ای تازه از عدالت و رستگاری آغاز می‌شود.

 تاثیر دین در تحولات آخر زمانی

 اثرات دینی در تحولات جهانی گاهی به اندازه عوامل ژئوپلیتیک و حتی در برخی موارد بیش‌تر از آن نقش داشته است؛ زیرا دین نه تنها یک باور معنوی؛ بلکه دین به دلایلی چون، منبع هویت، ابزار مشروعیت، پیوند با ژئوپلیتیک و نقش آن در روایت های آخر زمانی؛ یک نیروی هویت‌ساز، بسیج‌کننده و مشروعیت‌بخش در سیاست جهانی به شمار می‌رود. در بسیاری از جوامع، دین بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی مردم است. وقتی این هویت تهدید شود، واکنش‌های سیاسی و حتی نظامی شکل می‌گیرد. به همین دلیل، بسیاری از درگیری‌ها تنها رقابت بر سر سرزمین نیست، بلکه دفاع از هویت دینی نیز تلقی می‌شود.

حکومت‌ها و جنبش‌ها در طول تاریخ از دین برای توجیه قدرت یا بسیج مردم استفاده کرده‌اند. از جنگ‌های صلیبی در تاریخ اروپا گرفته تا برخی جنبش‌های معاصر در خاورمیانه، دین به عنوان منبع مشروعیت و انگیزه عمل کرده است. در بسیاری از بحران‌های جهانی، دین و ژئوپلیتیک درهم تنیده‌اند. برای مثال، رقابت‌ها در خاورمیانه تنها بر سر منابع انرژی یا قلمرو نیست؛ بلکه اختلافات مذهبی، تاریخی و هویتی نیز در آن نقش دارند. در برخی گفتمان‌های سیاسی، مفاهیمی مانند نبرد نهایی، منجی یا آخرالزمان به صورت نمادین وارد سیاست می‌شوند. این روایت‌ها گاهی به بسیج افکار عمومی و ایجاد مشروعیت برای تصمیم‌های بزرگ سیاسی یا نظامی کمک می‌کنند. بنابراین، دین در تحولات جهانی تنها یک عامل فرهنگی نیست؛ بلکه می‌تواند محرک بحران‌ها، الهام‌بخش جنبش‌ها و ابزار مشروعیت قدرت باشد. به همین دلیل، فهم سیاست جهانی بدون درک نقش دین، ناقص خواهد بود

 ریشه‌های دینی مفهوم جنگ آخرزمانی

مفهوم نبرد نهایی در ادیان مختلف جهان حضور دارد. در مسیحیت، کتاب مکاشفهٔ یوحنا از جنگی سخن می‌گوید که در پایان تاریخ در سرزمین ماگدو رخ خواهد داد و به همین دلیل از آن به‌عنوان آرماگدون یاد می‌شود. آرماگدون مفهومی دینی و نمادین است که به نبرد نهایی میان نیروهای خیر و شر در پایان جهان اشاره دارد.واژهٔ آرماگدون از عبارت عبری «هَر مَگیدو» گرفته شده که به معنای «کوه مجیدو» است؛ مکانی باستانی در سرزمین اسرائیل که در متون مقدس به‌عنوان محل نبرد بزرگ آخرالزمان یاد شده است.در کتاب های مکاشفهٔ یوحنا و عهد عتیق آرماگدون به نبردی اشاره دارد که در پایان تاریخ میان نیروهای الهی و نیروهای شیطانی رخ می‌دهد و سرانجام با پیروزی خیر و برقراری نظم الهی پایان می‌یابد. اینجا است که مسیحیت و یهودیت از یک یخن سر کشیده و در برابر اسلام به گونه خاموش صف آرایی می‌کنند؛ نه تنها صف آرایی که با شی زدن آنان، بدنه ای را در برابر بدنه دیگر قرار داده اند. در اسلام، دجال به‌عنوان نماد فریب و اغوا معرفی شده است. او قدرتی دارد که می‌تواند حقیقت را وارونه نشان دهد و انسان‌ها را به گمراهی بکشاند. در مقابل، ظهور منجی به‌عنوان نماد عدالت و بازگشت حقیقت مطرح می‌شود. در آیین زرتشتی نیز جهان در پایان زمان شاهد ظهور منجی خواهد بود که نیروهای اهریمنی را شکست داده و نظم تازه‌ای در جهان برقرار می‌کند.

آخرالزمان در گفتمان سیاسی معاصر

در دورهٔ معاصر، برخی از رهبران سیاسی و جریان‌های ایدئولوژیک از مفاهیم آخرالزمانی برای توجیه سیاست‌های خود استفاده کرده‌اند. گاهی رقابت‌های ژئوپلیتیک یا جنگ‌های بزرگ در قالب نبرد نهایی میان خیر و شر تفسیر می‌شود. برای نمونه، در برخی گفتمان‌های سیاسی غرب، واژهٔ آرماگدون  برای اشاره به یک جنگ جهانی یا تقابل تمدن‌ها به کار رفته است. در مقابل، در برخی جریان‌های مذهبی در خاورمیانه نیز بحران‌های منطقه‌ای به‌عنوان نشانه‌های نزدیک شدن به آخرالزمان تعبیر می‌شود. در بعضی جریان‌های مذهبی، به‌ویژه در میان برخی گروه‌های مسیحی، حوادث سیاسی جهان، به‌ویژه در خاورمیانه، گاه به‌عنوان نشانه‌های نزدیک شدن به آرماگدون تفسیر می‌شود. در این نگاه، تحولات جهانی بخشی از سناریوی آخرالزمانی تلقی می‌گردد. طرح مفهوم آرماگدون در ارتباط با جنگ احتمالی میان امریکا و ایران بیشتر از سوی جریان‌های مذهبی سیاسی خاص، تحلیلگران رسانه‌ای و برخی سیاستمداران تندرو مطرح شده است، نه به‌عنوان یک سیاست رسمی دولتی. بعضی رهبران مسیحیان انجیلی در آمریکا تحولات خاورمیانه را در چارچوب پیشگویی‌های آخرالزمانی تفسیر می‌کنند. از جمله چهره‌هایی مانند، جان هگی که در سخنرانی‌ها و نوشته‌های خود از احتمال نزدیک شدن جهان به نبرد آخرالزمانی سخن گفته‌اند. در این دیدگاه، درگیری‌های بزرگ در خاورمیانه می‌تواند به آرماگدون منجر شود.

برخی سیاستمداران و محافل تندرو پر امریکا هر از گاهی این موضوع را دامن می زنند. در مقاطع مختلف تنش میان آمریکا و ایران، به‌ویژه در دوره ریاست جمهوری دونالد ترامپ برخی تحلیلگران و رسانه‌ها هشدار دادند که گسترش جنگ ممکن است به یک درگیری بزرگ منطقه‌ای تبدیل شود که به‌صورت استعاری «آرماگدون» نامیده می‌شود.بسیاری از رسانه‌های بین‌المللی نیز از واژه آرماگدون به شکل استعاره استفاده کرده‌اند؛ یعنی برای توصیف یک جنگ بسیار ویرانگر در خاورمیانه که ممکن است قدرت‌های بزرگ و حتی سلاح‌های هسته‌ای را درگیر کند. برخی اندیشمندان نیز از آرماگدون نه به معنای دینی، بلکه به‌عنوان هشداری برای خطر نابودی تمدن استفاده می‌کنند؛ به گونه مثال، در زمینه‌هایی مانند: جنگ‌های هسته‌ای، بحران‌های زیست‌محیطی و رقابت‌های خطرناک قدرت‌های بزرگ. مطرح شدن این موضوع از سوی شماری گروهها و شخصیت ها در جهان غرب، پس از جنگ امریکا و اسراییل بر ضد ایران، مصداق واقعی ندارد؛ زیرا ایران آغازگر نیست؛ بلکه اسراییل و امریکا آغازگر جنگ هستند و در صورتیکه این جنگ ادامه یابد و‌مهار نشود؛ بعید نیست که به یک جنگ آخرالزمانی تبدیل شود و از میان خون و آتش آن منجی ای ظهور نماید که در مقابله با دجال های تاریخ به نجات بشریت از فاجعه کنونی بشتابد.

ظهور دجال تاریخ

در روایت‌های اسلامی، دجال یکی از بزرگ‌ترین فتنه‌های آخرالزمان دانسته می‌شود. احادیث اسلامی توضیح می‌دهند که ظهور او زمانی رخ می‌دهد که جهان دچار آشوب، ظلم و سردرگمی اخلاقی شده باشد؛ فقر، جنگ و بحران‌های بزرگ در جهان گسترش یافته باشد و بسیاری از مردم دچار گمراهی و ضعف ایمان شده باشند. گفته می‌شود که او از منطقه‌ای در شرق (در برخی روایات از خراسان یا نواحی شرقی یاد شده) ظهور می‌کند و با ادعاهای دروغین و قدرت فریب مردم را جذب می‌کند. گفتنی است که در گذشته، خراسان منطقه‌ای بسیار وسیع بود که بخش‌هایی از افغانستان، ایران، آسیای مرکزی و حتی نواحی اطراف را در بر می‌گرفت. این منطقه در تاریخ اسلامی بارها مرکز جنبش‌ها، قیام‌ها و تحولات بزرگ بوده است. به همین دلیل برخی پژوهشگران معتقد اند که اشاره به خراسان ممکن است به خاطر نقش تاریخی و سیاسی این منطقه در تحولات بزرگ باشد.برخی اندیشمندان دینی معتقد اند که واژهٔ «مشرق» در این روایت‌ها ممکن است معنای نمادین داشته باشد. در ادبیات دینی گاهی شرق به‌عنوان جایی توصیف می‌شود که از آن فتنه‌ها یا تحولات بزرگ آغاز می‌شود. بنابراین، اکنون دجال باید از غرب برخیزد؛ زیرا در شرایط کنونی جهان، مرکز فتنه ها و تحولات غرب است و کشور های غربی اند که با حمله های شان جهان را هر لحظه وارد آشوب های تازه می نمایند.

دجال با نشان دادن امور شگفت‌انگیز برای فریب مردم، وعدهٔ رفاه و قدرت و استفاده از تبلیغ و اغوا برای گمراه کردن انسان‌ها، خود را دارای قدرت خارق العاده نشان می‌دهد. به همین دلیل در بسیاری از تفاسیر، دجال نماد فریب بزرگ و وارونه نشان دادن حقیقت دانسته می‌شود.در روایات اسلامی آمده است که دوران فتنهٔ دجال کوتاه ولی بسیار شدید است. او در بسیاری از سرزمین‌ها نفوذ می‌کند و عده‌ای از مردم را با وعده‌های دروغین جذب می‌کند. طبق روایت‌های اسلامی، پایان کار دجال با ظهور و یاری منجی رخ می‌دهد. در این مرحله: مهدی  به‌عنوان رهبر عدالت‌خواه قیام می‌کند و سپس (حضرت عیسی) به زمین بازمی‌گردد. حضرت عیسی دجال را شکست داده و او را نابود می‌کند. پس از آن، دوره‌ای از عدالت و صلح در جهان برقرار می‌شود. برخی اندیشمندان مسلمان معتقد اند که دجال فقط یک فرد نیست، بلکه می‌تواند نمادی از فریب، قدرت‌های گمراه‌کننده و نظام‌های دروغ‌پرداز در تاریخ باشد. در این تفسیر، نابودی دجال به معنای پیروزی حقیقت و عدالت بر فریب و ظلم است.

دجال تاریخ؛ بحران جهانی و بازگشت تخیل اخر زمانی

در خوانش فلسفی و تاریخی، دجال تنها یک شخصیت آخرالزمانی نیست؛ بلکه می‌تواند نمادی از پدیده‌هایی باشد که حقیقت را تحریف می‌کنند. در این معنا، «دجال تاریخ» به نیروهایی اشاره دارد که با استفاده از قدرت رسانه، ایدئولوژی یا جنگ روانی، واقعیت را وارونه جلوه می‌دهند. در جهان معاصر، بسیاری از تحلیل‌گران معتقد اند که جنگ‌های اطلاعاتی، تبلیغات سیاسی و روایت‌سازی‌های قدرت‌های بزرگ، گاه چنان پیچیده می‌شود که مرز میان حقیقت و دروغ دشوارتر از گذشته قابل تشخیص است. در چنین فضایی، مفهوم «دجال تاریخ» می‌تواند استعاره‌ای از نظام‌های فریب و تحریف حقیقت در سیاست جهانی باشد.

هرگاه جهان با بحران‌های بزرگ مانند، جنگ‌های جهانی، رقابت‌های هسته‌ای یا درگیری‌های شدید منطقه‌ای روبرو می شود؛ روایت‌های آخرالزمانی دوباره در ذهن جمعی انسان‌ها زنده می گردند. این پدیده نشان می‌دهد که انسان برای درک بحران‌های عظیم، اغلب به زبان اسطوره و دین پناه می‌برد. به همین دلیل، تحلیل روایت‌های آخرالزمانی نه‌تنها برای فهم دین؛ بلکه برای درک روان‌شناسی سیاسی جوامع نیز اهمیت دارد. هرچند جنگ های آخر زمانی یا جنگ های بزرگ ویرانی های مرگباری را برجا مانده اند؛ اما دگرگونی های بزرگی را نیز به بار آورده اند.

ویرانی ها و دگرگونی های جنگ های بزرگ

جنگ‌های بزرگ در تاریخ بشر نه‌تنها سرزمین‌ها را ویران کرده‌اند؛ بلکه ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان را نیز دگرگون ساخته‌اند. این جنگ‌ها اغلب نقطهٔ عطفی در تاریخ بوده‌اند؛ جایی که یک نظم فرو می‌ریزد و نظم تازه‌ای شکل می‌گیرد.با تاسف که جنگ‌های بزرگ، پیش از هر چیز، فاجعه‌ های انسانی را به بار آورده اند. میلیون‌ها انسان در میدان‌های نبرد یا در اثر گرسنگی، بیماری و آوارگی جان خود را از دست می‌دهند. شهرها، زیرساخت‌ها، کارخانه‌ها و راه‌ها نابود می‌شوند و نسل‌هایی از مردم با خاطرهٔ تلخ جنگ زندگی می‌کنند. برای نمونه، جنگ اول بخش بزرگی از اروپا را به ویرانه تبدیل کرد و میلیون‌ها قربانی گرفت. پس از آن، جنگ دوم ویرانی‌هایی حتی گسترده‌تر به‌جا گذاشت؛ شهرهای بزرگی در اروپا و آسیا نابود شدند و جهان با فاجعه‌ای بی‌سابقه روبه‌رو گردید. دگرگونی‌های سیاسی از پیامد های جنگ های بزرگ است. چنانکه جنگ‌های بزرگ اغلب باعث سقوط امپراتوری‌ها و شکل‌گیری دولت‌های تازه شدند. پس از جنگ جهانی اول، چندین امپراتوری بزرگ فروپاشیدند؛ از جمله  فروپاشی امپراتوری عثمانی که نقشهٔ سیاسی خاورمیانه را به‌طور اساسی تغییر داد. جنگ جهانی دوم نیز نظم جهانی تازه‌ای به وجود آورد؛ دو قدرت بزرگ، یعنی  و امریکا و روسیه به قدرت‌های اصلی جهان تبدیل شدند و دورهٔ رقابت ایدئولوژیک و سیاسی میان آن‌ها آغاز شد.

تحول در فناوری و اقتصاد از موارد دیگری است که از متن جنگ های بزرگ ظهور می کنند. جنگ‌ها هرچند ویرانگرند، اما اغلب باعث پیشرفت سریع فناوری نیز می‌شوند. بسیاری از فناوری‌های مدرن—از هواپیماهای پیشرفته گرفته تا فناوری‌های ارتباطی—در بستر رقابت‌های نظامی توسعه یافتند. در عین حال، جنگ‌ها اقتصاد کشورها را نیز دگرگون می‌کنند. برخی کشورها در نتیجهٔ جنگ ضعیف می‌شوند، در حالی که برخی دیگر از طریق تولیدات صنعتی و نظامی به قدرت اقتصادی بزرگ تبدیل می‌شوند.

جنگ های بزرگ دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی را نیز به دنبال داشته اند.چنانکه پس از جنگ‌های بزرگ، جوامع نیز تغییر می‌کنند. مهاجرت‌های گسترده، تغییر نقش‌های اجتماعی و شکل‌گیری جنبش‌های تازه سیاسی و فکری از پیامدهای رایج جنگ‌ها هستند. مردم که رنج و ویرانی جنگ را تجربه کرده‌اند، اغلب در جستجوی نظام‌های سیاسی یا اجتماعی جدید برمی‌آیند. در آخر باید گفت که جنگ‌های بزرگ، هرچند با ویرانی و رنج آغاز می‌شوند؛ اما در عین حال مسیر تاریخ را تغییر می‌دهند. آن‌ها نظم‌های کهنه را فرو می‌ریزند و زمینهٔ شکل‌گیری جهان تازه‌ای را فراهم می‌کنند. به همین دلیل، بسیاری از مورخان جنگ‌های بزرگ را نه‌فقط فاجعه‌ای انسانی، بلکه نقطهٔ دگرگونی در تاریخ تمدن بشر می‌دانند.

بیرابطه نخواهد بود تا به جنگ های امریکا در خارج از این کشور اشاره شود که این گونه لشکرکشی ها جز تباهی و شرمساری پیامد، دیگری در جهان ندارند و نخواهند داشت. هرچند ترامپ می گوید، جنگ با امپراتوری ایران است؛ اما نه با این بزرگ پنداری ها هنوز زود است که این جنگ را در ردیف جنگ های بزرگ قرار داد. هرگاه این جنگ ادامه یابد، بالاخره پای جین و و روسیه، با توجه به خطر قرار گرفتن منافع کلان ملی آنان ، به این جنگ خواهند پیوست و به جنگ بزرگ بدل خواهد شد؛ زیرا فروپاشی ایران به معنای به صدا درآمدن زنگ خطر در مسکو و پیکنگ است.  آشکار است که این جنگ، بازهم پایانی خواهد داشت و مهدی ای خواهد شتافت و در نتیجه از بین رفتن قدرت های کنونی، قدرت جدیدی ظهور خواهد کرد؛ اما در فراز و فرود این تحولات، هرچه واقع شود، زود است که اعتماد به حمایت های امریکا برگردد.

بی اعتمادی و تردید در حمایت های امریکا

جنگ‌های بزرگ آمریکا پس از جنگ جهانی دوم نشان داد که قدرت نظامی عظیم همیشه به پیروزی سیاسی و استراتژیک منتهی نمی‌شود. تجربه‌های امریکا در ویتنام، کوریا، افغانستان و عراق  از مهم‌ترین نمونه‌ها هستند که در آن‌ها اهداف اولیه آمریکا یا به‌طور کامل تحقق نیافت یا با هزینه‌های سنگین پایان یافتند. این تجربه‌ها در بسیاری از کشورها نوعی تردید نسبت به پایداری حمایت‌های آمریکا ایجاد کرده است.

جنگ ویتنام

 جنگ ویتنام؛ در واقع شکست یک ابرقدرت را  در برابر جنگ چریکی به نمایش گذاشت.  این جنگ (۱۹۵۵–۱۹۷۵) یکی از نمادهای شکست استراتژیک آمریکا است. آمریکا برای جلوگیری از گسترش کمونیسم وارد جنگ ویتنام  شد؛ اما با وجود برتری تسلیحاتی، نتوانست مقاومت نیروهای ویتنام شمالی و جنگ چریکی را شکست دهد. امریکا در سال ۱۹۷۵، از ویتنام خارج شد و سایگون سقوط کرد. این جنگ نشان داد که قدرت نظامی بدون مشروعیت سیاسی و حمایت مردمی نمی‌تواند پیروزی پایدار بسازد.

جنگ کوریا

جنگ امریکا در کوریا هم به پیروزی کامل نرسید و نیمه کاره ماند. امریکا از  (۰ ۱۹۵ -۱۹۵۳)  در کنار سازمان ملل از کره جنوبی حمایت کرد. این جنگ با مداخله چین پیچیده شد. در نهایت جنگ با آتش‌بس پایان یافت و به پیروزی کامل نینجامید. در نتیجه شبه‌جزیره کوریا به کوریای شمالی و جنوبی تقسیم شد و تنش میان دو کشور تا هنوز ادامه دارد.

جنگ افغانستان

جنگ امریکا  در افغانستان که از طولانی ترین جنگ های این کشور به حساب می رود؛ پس از حادثه یازدهم سپتامبر در سال ۲۰۲۱ آغاز و تا سال ۲۰۲۱ ادامه بافت. هدف از این جنگ نابودی القاعده و سرنگونی طالبان بود. در این جنگ طالبان سرنگون شدند و رهبر القاعده در سال ۲۰۱۱ بوسیله نیرو های امریکایی در هیبت آباد پاکستان کشته شد؛ اما امریکا پس از ۲۰ سال حضور نظامی، در ۲۰۲۱ از افغانستان عقب‌نشینی کرد و طالبان دوباره قدرت را در کابل به دست گرفتند. این رویداد برای بسیاری از کشورها نشانه‌ای از شکنندگی پروژه‌های ملت‌سازی توسط قدرت‌های خارجی تلقی شد. شکست ملت‌سازی در افغانستان نتیجه ترکیب چند عامل بود: از جمله ضعف ساختار دولت، فساد گسترده، شکاف‌های قومی، پناهگاه‌های خارجی طالبان و تغییرات مداوم در استراتژی آمریکا بود. افزون بر آن حمایت امریکا از حکومت های فاسد و انحصاری مرزی و غنی عامل اصلی شکست امریکا در افغانستان بود. این دو نه تنها برای نهادینه شدن دموکراسی ماری نکردند؛ بلکه برعکس برای آمدن طالبان جاده سازی مردند. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران معتقدند که پروژه ملت‌سازی در افغانستان بیش از آنکه شکست نظامی باشد، شکست سیاسی و نهادی بود.

عراق؛ جنگی با پیامدهای پیچیده 

جنگ امریکا  در عراق در ۲۰۰۳ با هدف سرنگونی صدام حسین و نابودی سلاح‌های کشتار جمعی آغاز شد. حکومت صدام سقوط کرد، اما سلاح‌های ادعایی پیدا نشد. این کشور وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی، جنگ داخلی و ظهور گروه‌هایی مانند داعش شد. هرچند امریکا در جنگ عراق به موفقیت نظامی سریع دست یافت؛ اما ثبات سیاسی پایدار در این کشور ایجاد نشد و پیامد های پیچیده ای را در پی داشت و دارد. اینکه چرا این جنگ‌ها به «ناکامی استراتژیک» تعبیر می‌شوند؟ چند عامل مهم در تحلیل‌های سیاسی مطرح است: جنگ های نامتقارن، پیچیده گی های فرهنگی و اجتماعی کشور ها، اهداف سیاسی مبهم و هزینه های بسیار بالا از جمله دلایلی اند که این جنگ ها ناکامی های استراتژیک را به دنبال داشت. این جنگ ها به اثبات رساند که در جنگ‌های نامتقارن ممکن نیست تا ارتش‌های کلاسیک در برابر گروه‌های چریکی یا شورشی به‌راحتی پیروز شوند. پیچیدگی فرهنگی و اجتماعی کشورها یعنی درک ناقص از ساختارهای قومی، مذهبی و سیاسی محلی کشور های باد شده؛ اهداف سیاسی مبهم، یعنی گاهی اهداف جنگ تغییر می‌کند؛ از مبارزه با تروریسم به ملت‌سازی یا تغییر رژیم و هزینه‌های بسیار بالای مالی و انسانی این جنگ‌ها نیز از مواردی اند که شکست های سنگینی را بر امریکا تحمیل کرد. این شکست ها سبب شده که اکنون ترامپ اراده برای درگیری در داخل ایران و ارسال نیرو های پیاده در داخل این کشور ندارد.

 تأثیر این تجربه‌ها بر اعتماد جهانی

این تجربه‌ها باعث شده برخی کشورها در مورد پایداری حمایت‌های آمریکا محتاط شوند. چند نمونه از این نگرانی‌ها عبارت اند از: ترس از تغییر ناگهانی سیاست آمریکا با تغییر دولت‌ها؛ نگرانی از خروج ناگهانی نیروها مانند افغانستان و ترجیح برخی کشورها به توازن قدرت میان چند قدرت بزرگ مانند، روسیه و جین. در واقع جنگ‌های ویتنام، افغانستان و عراق نشان دادند که قدرت نظامی آمریکا بسیار بزرگ است؛ اما تبدیل این قدرت به ثبات سیاسی و پیروزی استراتژیک همیشه ممکن نیست. همین تجربه‌ها در بسیاری از کشورها نوعی بی‌اعتمادی یا احتیاط در اتکا به حمایت‌های واشنگتن ایجاد کرده است. ابراز سخنانی چون، ناممکن بودن حکومت دموکراسی در افغانستان، از سوی مقام های امریکایی، در واقع خاک زدن بر چشم مردم و فرار از واقعیت های است که نه تنها افغانستان؛ بلکه کشور های دیگر نیز قربانی شدند.

نتیجه‌گیری

جنگ آخرالزمانی در اصل مفهومی دینی دربارهٔ پیروزی نهایی عدالت بر ظلم است؛ اما در تاریخ معاصر این مفهوم گاه وارد عرصهٔ سیاست شده و در گفتمان‌های قدرت بازتفسیر شده است. «دجال تاریخ» در این میان می‌تواند نمادی از نظام‌های فریب و تحریف حقیقت باشد که با استفاده از ابزارهای قدرت، افکار عمومی را جهت‌ دهی می‌کنند. از این منظر، مطالعهٔ روایت‌های آخرالزمانی تنها بررسی یک باور دینی نیست؛ بلکه راهی برای فهم رابطهٔ پیچیده میان دین، قدرت و سیاست در جهان معاصر نیز به شمار می‌آید. این به معنای آن است که سنت‌های دینی، اسطوره‌ها در طول تاریخ تنها بیان‌های ایمانی و معنوی نبوده‌اند؛ بلکه در بسیاری موارد به ابزارهای نمادین در سیاست و قدرت نیز تبدیل شده‌اند. در جهان معاصر، بازیگران سیاسی گاه این مفاهیم را برای بسیج افکار عمومی، مشروعیت‌ بخشی به جنگ‌ها و ترسیم نبردهای خیر و شر به کار می‌گیرند. بدین‌گونه، اسطوره‌هایی که زمانی در حوزه ایمان و الهیات قرار داشتند، در فضای ژئوپلیتیک به زبان نمادین قدرت، رقابت و بسیج سیاسی بدل می‌شوند؛ جایی که مرز میان ایمان، ایدئولوژی و منافع قدرت به‌تدریج در هم می‌آمیزد.  3-14-26