از پیرمرد پرسیدم، چرا شماری از هم‌میهنان؛اروپا و امریکا میرسند یک نه لکه چند آتشه میشوند! استاد پرنو نادری

از پیرمرد پرسیدم، چرا شماری از هم‌میهنان، همین که پای شان می‌رسد به اروپا و امریکا ؛ یکی و یک بار می‌شوند انقلابی، آن هم نه یک آتشه، بلکه چند آتشه!

هی فریاد می‌زنند؛ شما مردم در افغانستان چرا شهامت ندارید که بر خیزید و قیام کنید! به خیابان‌ها بر آید؛ مگر مادر وطن سر شما حق ندارد! چه‌ها و چه‌های دیگر.

پیرمرد پس از خندهء درازی گفت: این پرسش تو مرا به یاد همان قصۀ معروف انداخت.

گفتم: چگونه قصه‌‌ای؟

گفت: باری زنی در چاهی افتاده بود، فرزند برومندی داشت. او را خبر دادند که مادرت در چاه افتاده است و جانش در خطر است.

فرزند برومند، ابروان در هم کشید، آستین بر زد و خود را بر سر چاه رساند. دید، مادر در تک چاه در میان آب دست و پا می‌زند. فرزند فریاد زد: مادر، من زنده ام. اگر در زیر چاه باشی یا بر سر چاه باز هم مادر منی!

تو همین جا باش جایی مرو! من می‌روم به بازار که ریسمان درازی بیاورم تا ترا از چاه بیرون کنم.

فرزند برومند رفت به بازار با جلوه‌هایی بازار سرگرم شد مادر از یادش رفت. همین گونه که در بازار میگشت با دوستی سر خورد. او از احوال خانه پرسید که مادر یادش آمد.

فرزند برومند گفت: آه خوب شد که یادم آوردی، مادرم در چاه افتاده، آمده‌ام تا ریسمانی بخرم و او را از چاه بیرون آرم.

فرزند برومند تا ریسمان خرید و به راه افتاد،، شام شد که به خانه رسید.

دید مردمان بر دور و بر چاه پراکنده و خاموش ایستاده‌اند. خود را بر سر چاه رساند، خم شد و بر زمین زانود زد و با فریاد گفت: مادر! مادر! من آمدم، ریسمان درازی با خود آوردم تا ترا از چاه بیرون کشم. ریسمان را در چاه رها می‌کرد و هم‌چنان فریاد می‌زد: مادر! مادر! صدایی؛ اما از چاه بر نیامد.

ناامید شد از جای برخاست و رفت در گوشه‌یی نشست. به کسی صدا زد: یک پیاله چای سبز بیار که دهانم خشک شده است.

برایش چای آوردند. کسی نزدش آمد و گفت: مردم می‌گویند: چاره‌‌ی دیگری نیست، جز این که ریسمانی را که آورده‌ای بر دور کمرت ببندی و در چاه فرو روی و مادر را از چاه برون آری!

فرزند برومند، پیاله چایی را که در دست داشت با شدت به سویی افگند و از جای برخاست و به سوی مردم فریاد زد:

های مردم ! شما را چه شده است؟ به چه تماشا این جا آمده‌اید؟ آیا کسی در میان شما نیست که ذره‌یی غیرت و شهامت افغانی داشته باشد، ریسمان در کمر ببندد و در چاه شود و مادر مرا نجات دهد!

مردمان گفتند: تو خودت باید در چاه در آیی برای آن که ما برای مادر تو نامحرمیم و حق نداریم بر مادر تو دست زنیم!

فرزند برومند با خشم بیش‌تر صدا زد: من چگونه می‌توانم در چاه در آیم؛ مگر شما نمی‌دانید که آن جا امنیت من در خطر است.

مردمان یگان یگان رفتند به سوی خانه‌های خود. فرزند برومند بار دیگر بر سر چاه آمد و سر در چاه کرد و گفت:

ای چاه تاریک، دهان کشوده‌ات بسته باد! تو با این آدم‌ربایی، تمامی معیار‌های حقوق بشری و مدنی را زیر پا کرده‌ای.

به یاد داشته باش که من در یک اقدام تلافی‌جویانه آب ترا تحریم می‌کنم و دیگر قطره آبی از تو بیرون نمی‌کشم! دیگر قطره آبی از تو نمی‌نوشم.

گفتم: پیرمرد! فرزندبرومند دیوانه شده بود؟

گفت: نه، او یک فعال مدنی بود، دادخواهی می‌کرد!

پرتو نادری

بر گرفته از کتاب « من و پیرمرد»