
ليلا چرا بيقراری از عشق بيزار مانده
بيتابی هر ستاره در چشمت بيدار مانده
تا باغ اين باغ خفته در زير آوار آتش
با زخمهای فراوان، بی يک پرستار مانده
ليلا! خسته و اندوهگينم، ساعتی بيش نمی گذرد که باز گشته ام، اين راه چقدر دراز و طاقت فرسا بود. از «لايدن» تا «فرانکفورت» همراه با توفان خشماگين باد و باران، ره زدن چه دشوار است. در سراسر اين راه دراز تو در برابر من بودی، با صورت آماس کرده، دستان مرتعش، نگاهی راز ناک و مبهم و سکوتی تلخ و آزار دهنده.
با خود ميگويم اي کاش نمی ديدمت. اي کاش همان تصوير واپسين را که در سال دو هزار ميلادی، از تو داشتم ؛ نگاهش می داشتم.
یادت می آید که تو در شب شعر خالده فروغ آمده بودی، شاد و سرمست در ميان چند تن از شاعر زنان ديگر؟يادت هست چه شادمانه می خنديدی و مارا شعر باران می کردی؟ هنگام بازگشت به خانه ی ماهم سری زدی. توقفی کوتاه بود؛ اما قول دادی که نوبتی ديگر، ديدار طولانی خواهی داشت که هرگز چنين نشد .
ليلا! امروز که در آسايشگاه معلولان ديدمت، هرگز باور نمی کردم همان ليلای صراحت آن سالها باشی، سر و صورتت چنان آماسيده بود که اگر نامت را در ميله ی تخت خوابت نمی ديدم، نمی شناختمت.
انگشتانت، انگشت هايی که پنج دفتر شعر را رقم زده اند ــ به سختی می لرزيدند ؛ انگار برگهايی بودند در گذر بادی سهمگين. پيکرت به صخره ی فرو ريخته يی می ماند که از سينه ی کوهی کنده باشند و روی بستری، پرتاب کرده باشند، بی هيچگونه تکانی و جنبشی، پای هايت چون دو استوانه ی سيمانی خشک و بی رمق بودند. در تمام وجودت، تنها چشمهايت بودند که مثل دو گنجشک خسته، ميتوانستند در فضای غمبار اتاق پرواز کنند.
باور دارم که مرا شناختی، چون لحظه هايی پر شماری، نگاهت را به صورتم ميخکوب کرده بودی. پنداشتم که با لبهای بسته و با واژگان نگاهت چيزهايی می گفتی، شاِيد شعر هايت را تکرار ميکردی، شايد ميگفتی:
من خشک خشک خشکم، تو رودبار جاری
من گنگ گنگ گنگم، تو يک قفس قنــاری
شايد هم خاطرات گذشته را برگ برگ ورق می زدی، شاید از سی و اند سال پيش از امروز به ياد می آوردی، از روزی که پدرت ــ مرد پاکد لی که صفای تاکستان های شمال را داشت ــ دست کوچکت را ميان انگشتان استخوانی خويش می فشرد و مهربانه به من ميگفت:اين دخترم ليلاست خيلی شعر می خواند. خيلی شعر را دوست دارد.
يادم می آيد بدين گونه شناختمت ولی آن روز بی اعتنا از کنارت عبور کردم، چرا که بسا از دختران سرزمين ما در آن برهه ی زمانی شيفته ی شعر بودند، شعر مي خواندند و گاهی هم صندوقچه ی حافظه ی شان را از تک بيت های عاشقانه می انباشتند ؛اما سال 1353 که آن رفيق شفيق من غزلی را به من سپرد و در پای آن نام همان ليلای کوچک آن روزی را نگريستم به حيرت افتادم. غزلی با طراوت، تازگی، غنای تخيلی و استوار و فخيم. آن گاه با خود گفتم:اينک بانوی ديگری از راه می رسد با شعر و شعور رابعه ی بلخی و با گستاخی و نستوهی مهری هروی و مهستی گنجوی.
تو آمدی آیینه يی از شعر در کف و آیينه يی برای تصوير هايی تازه ی زندگی در بغل. آمدی تا در ايوان پهناور شعر و شيدايی خيمه زنی و فرياد در گلو خفته ی زن سرزمينت را به گوش کر تاريخ برسانی، آمدی تا در روزگار خون و حماسه از عشق بگويی و نعره زنی که:
چشم هايم را در آیينه ميکارم
تا آيتی رويد
جاودانگی بهار را
آمدی تا در (قحط سال آیينه و بهار) بپُرسی:
آيا تو مزه ی خون را چشيده ای
زمانی که کارد به استخوان برسد،
خون، چگونه مزه يی خواهد داشت؟
وقتی کارد به استخوان برسد،
خدا چه رنگی ميداشته باشد؟
گناه چه رنگی مي داشته باشد؟
در همان سالهای خاکستر و خون که «حرمت خاک را آسان می شکستند» تو بانگ برداشتی که:
خون،
فواره ی خون
جاری،
جاری
روی خاک غمگين
روی زمين
می بينم
حرمت خاک چه آسان که شکست
ظلمت ظالم پست (در ژرفنای شب)
در همان بهار های مرجانی که عشق را بر نطع چرمين بيداد سلاخی ميکردند تو ميپرسيدی؟
به من بگو
ای بهترين
ای يار
من در اين بهار مرجانی
از کدامين عشق
چگونه سخن بگويم؟ (بن بست)
کسانی که مي پندارند در سال 1365 خورشيدی با کتاب (طلوع سبز) خويش، طلوع کردی ؛ ياوه می بافند؛ چرا که طلوعت در همان پايان نيمه ی اول دهه ی پنجاه بود. تو پا به جای پای هما طرزی و بهار سعید می گذاشتی تا عشق و آزادی راهمانند آنان نعره زنی.توبا ترانه هایت آمدی ِ ترانه هايی که چون جويباری در دل زمانه جاری شدند. ترانه نبودند (تداوم فرياد) های تو بودند.
تو به ما (حديث شب) را ميخواندی و شب دوباره شب مي گفتی، تو (از سنگها و آیينه ها) حکايت مي کردی و تو از عشق و فاجعه سخن ميزدی و تو از مرگ مي گفتی و از صبوری آدمها:
در آيينه ی دريده ی زمان
حضور وحشی مرگ را
به نظاره نشسته ايم
صبور
سنگين
چونان سنگ زير آبشار
زمزمه ی خاموش اشک بر چهره ها
معصوم درد های مان را
تکرار ميکند (در تداوم فرياد مرگ)
من دليری و جربزه ات را، هم در شعر هايت گواه بوده ام و هم در نبرد طولانيت با زندگی، بابيماری و با غربت و تنهايی.
کسی که شعر های (گريز) و (گناه) ترا خوانده است با من همنواست که پيام رابعه و مهستی و مهری و فروغ را يکبار از زبان تو می شنود و بر بی پروايی های تو در برابر خنجر های آهیخته ی عصبيت و خشونت آفرين می فرستد.
تو پيوسته ناظر نستوهی بودی که جفا و بيداد زمانه را نظاره می کردی، جفايی که روزگار برتو، بر سرزمينت ، بر نزديکترين کسانت بر جنست اعمال می کرد. چقدر بايد می گريستی، چقدر بايد مويه مي کردی. برای آسمايی ــ آن شعر بلند قامت تاريخ ــ که قلبش را دريده بودند و برای « مرجان » هايی که در آبهايی دور دست، گم کرده بودی.
به خاطر می آوری روزی را که بر سنگفرش خيابانی سقوط کردی دندانهايت شکست و بيهوش بر زمين افتادی؟ چند روز پس از آن حادثه تلفنی از تو خواستم که تنها برای خريد نيازمندی های زندگيت بيرون نشوی و تو خنديدی و بی پروا گفتی: « من آن قدر به زمين خورده ام که از اين افتادن ها بيمی در دل راه نمی دهم.»
خاتون خرگاه شعر،
چرا لب بسته ای؟ چرا دست به اعتصاب شعر و سخن زده ای؟آخر از سنگها و آیينه هابگو، از عشق آغاز کن و فرياد بزن تا بغض خونين آن گشوده شود که عشق را با نفرت و کين در پيچيده اند:
عشق ای عشق
بر دستهای نازنينت
زنجيری
باحلقه هايش
نيرنک
کين
نفرت
در پيچيده اند
ليلا! بگو، خاموش منشين به باد نفرين بفرست، مثل آن روز ها که مي گفتی:
ای باد! ای باد! ای باد، بنيانگر هر چه بيداد
دستانت بادا شکسته، باغ از تو بی بار مانده
نمی خواهم خاموش و اندوهگينت ببينم. نمی خواهم چون نگرنده ی نگران تماشايت کنم، می خواهم از زبان خودت، به خودت خطاب کنم:
بيا ای همزبان باغ
سلام سبز باران را تو پاسخ گوی
و ايمان شگفتن را،
به جان غنچه جاری کن.
ببين از آنروزی که نخستين غزلت را برای داوری به من سپردند تا امروز سی سال و اندی ميگذرد. تو در اين فاصله، از هفت خوان رستم گذشتی. تو در اين سی سال و اندی، سرودی، نوشتی، خواندی، فرياد زدی. پنج دفتر شعر بر جای نهادی. عاشقانه ها و سروده های غنايی. شعر های اجتماعی و شعر هايی که رنگ و بوی سياسی داشتند، اما هرگز شعار سياسی نبودند.
می پنداری که حرف آخرت را زده ای که چنين مهر بر لب زده و خاموشي ؟ چرا اين سکوت نفرين شده را که چون گرد باد صبحگاهی در محاصره ات کشيده است نمی شکنی؟ چرا از همان شعرهايت نمی خوانی؟ انگار فصل صبور غصه هايت آغاز گشته است که مهر سکوت بر لب کوبيده ای؟ انگار سروده های غمگينانه ات را بخاطر می آوری ؟ سروده هايی که در آنها تفاؤل اين روز را می زدی و می گفتی:
اينک من و اينک سکوتی سرد
اندوه بشکسته صدايم را
بر دوش دارم، اينک اينک وای
فصل صبور غصه هايم را
ليلا بگو از تاکستان های انگور شمال، از چاريکار ــ شهر زادگاهت، از زيتون زار های شرق بگو، خاموش منشين، خفاشان که نتوانستند صدايت را خاموش کنند، اين ديو سرطان چگونه لبانت را دوخته است؟
دیدی امروزحميرا نکهت به من مي گفت :
با ليلا گپ بزن، برايش شعر بخوان، مثل هميشه سر به سرش بگذار. اما بغض گلويم را گرفته بود وانگهی نمی دانستم، آيا صدايم را می شنوی يا نه؟
به بيان سهراب سپهری (ما هيچ، ما نگاه) به تو نظاره می کرديم و تو با نگاه راز آلودت به ما می ديدی و به من می نگريستی .نگاهت را به سويم ميخکوب کرده بودی و انگار با زبان بی زبانی، بخشی از شعر « هديه » خويش را زمزمه ميکردی:
و اما
اين من
اين گنگ خوابديده
اين سنگ ايستاده
در مسير هزاران تازيانه ی شب
اين منگ،
اين گيچ،
با نگاه شيشه يی سرد
سکوت
ما کنار تخت تو ايستاده بوديم، نگرنده و مضطرب به تو می ديديم و به سايه های دست تو، پنج دفتر شعرت را روی ميزی نهاده بودند ــ طلوع سبز، تداوم فرياد، حديث شب، از سنگها و آیينه ها و آخرين گزينه ی شعرت را- روی تقويم تمام سال-
دو تابلوی نقاشی ترا به ديوار تکيه بودند و چند تا پيکره ی کوچکی را که از سنگ تراشيده بودی، اين جا و آن جا پراکنده بودند .
و دريغا که تو نمی توانستی برخيزی، يکی از دفتر های شعرت را بر گيری و مثل هميشه با آوای حزين و لحن لرزان خويش، از آن ها بر خوانی.
تو می دانی که صدای تو خلاصه ی غمهای ماست، صدای تو مثل آهنگی قديمی است که ملودی های آنرا يکايک در حافظه داريم.
چگونه اين آهنگ خاموش شده است، چگونه ملودی های آن را نابود کرده اند و در هم شکسته اند؟
روزگاری (نکراسف) سخنور روسی تبار، شعر خويش را «شعر انتقام و اندوه» ناميده بود ولی من شعر هايت را «شعر انتقام و عشق» نام گذاری مي کنم . بر خيز باز هم با بيداد بستيز و از آن انتقام بستان، بر خيز از عشق بگو، از انسان بگو، از آزادی و رهايی سخن بزن، از گل و سبزه و گياه بگو، از غمهای سرزمين بگو و از فرهنگ زمين. صدايت را زلزله بساز، توفان بساز، سيل و آتشفشان بساز، آخر خاموشی تو گناهست، آخر تو نبايد جاودانه لب فرو بندی ليلا.
لطيف ناظمی
فرانکفورت / 2۳ جون ۲۰۰۴ See less