ناپاسخگویی های روشنفکرانه و سرنوشت غم انگیز مردم افغانستان : مهرالدین مشید

اوضاع ناهنجار کنونی و مسؤولیت های همگانی

روزی معلم تاریخ ما وارد صنف شد؛ اما آن روز خلاف روز های گذشته، ناراحت و افسرده به نظر می رسید. در حالیکه او روز های گذشته دروازه ی صنف را با لبخند می گشود و پس از شوخی طبعی های ظریفانه با شاگردان، تدریس را آغاز می کرد؛ اما آن روز حالت اش چنان خراب بود که خستگی و درمانده گی از سیمایش پیدا بود. او آن روز نتوانست مانند روز های گذشته فضای مثبت و انرژی تازه در صنف بوجود آورد و احساس خوشحالی و آرامش را در روح پریشان دانش آموزان بدمد تا هرچه بیستر فضای صمیمانه را در صنف بوجود آورد و در ضمن رابطه ی رفیقانه و صمیمانه ی خود را با شاگردان هرچه بیشتر تقویت نماید. پیش از آنکه او به درس دادن آغاز کند.

شاگردی از او پرسید، استاد چگونه امروز خوب به نظر نمی رسید و ناراحت معلوم می شوید؟ این سخن شاگرد حالت استاد را بیشتر دگرگون کرد و در پاسخ به او گفت؛ با تاسف که این ناراحتی و رنج از گذشتگان برای ما به میراث مانده که مسؤولیت ما را سنگین و سنگین تر کرده و امروز ما همه در برابر مردم رنج دیده ی افغانستان مسؤول هستیم. وی به ادامه گفت، این مسؤولیت بار گران‌سنگی را بر شانه های ما گذاشته که به غم بزرگی بدل شده است؛ غمی که فراتر از” آب و نان است”. او به ادامه افزود، گاهی این غم چنان موج سنگین ایجاد می کند که آن را پنهان کرده نمی توانم و از سر و روی من فواره می نماید.

درست آن زمانی بود که نهال تازه بسر رسیده  دهه ی دموکراسی افغانستان بوسیله ی کودتای داوود پرپر گردیده بود و صدای مردم در گلو های شان خفه شده بود و از آزادی بیان و آزادی رسانه ها و هر گونه فعالیت های سیاسی و  مدنی هرگز خبری نبود و حتا خواندن بسیاری کتاب ها جرم پنداشته می شد. فروش کتاب های شماری از نظریه پردازان اسلام سیاسی در بازار ها به گونه ی غیر رسمی ممنوع بود. پس از قیام نهضت اسلامی در چند ولایت های کنر، لغمان و پنجشیر در سال ۱۳۵۴ سخت گیری داوود بر اسلام گراها و سایر گروه های مخالف او افزایش یافت و سخن زدن بر سر روشنفکری معنای نزدیک شدن به تابو را داشت؛ اما استاد طغیان بر رغم شرایط دشوار گاه گاه به بحث های روشنفکری می پرداخت. یک روز بحث بر سر روشنفکر و ارتجاع شد و یک هم صنفی ما از استاد پرسید. فرق میان روشنفکر و مرتجع جیست؟ استاد گفت، این یک پرسش فلسفی و اجتماعی است و بیشتر بستگی به تعریف ما از روشنفکر و مرتجع دارد. اگر روشنفکر را کسی بدانیم که اهل تفکر، نقد، و پیشرفت و به دنبال آگاهی‌بخشی و تغییر مثبت در جامعه است، و مرتجع را فردی بدانیم که به گذشته چنگ می‌زند و در برابر تغییر مقاومت می‌کند، روشن است که این دو در تضاد باهم قرار دارند. اما اگر روشنفکر را کسی بدانیم که درگیر یک ایدئولوژی خاص شده و حاضر نیست دیدگاه‌های جدید را بپذیرد. در این صورت روشنفکر در عمل به نوعی ارتجاع فکری دچار شده است. برخی روشنفکران ممکن است بر رغم شعارهای پیشروانه، در عمل در برابر تغییرات تازه یا نقد اندیشه‌های خودشان مقاومت کنند. در این صورت، می‌توان گفت که نوعی از روشنفکری مرتجع وجود دارد، یعنی روشنفکری که دیگر پذیرای اندیشه‌های نو نیست و خود به مانعی برای تحول فکری تبدیل شده است. پس در این صورت هیچ ایده ئولوژی گرایی نمی تواند، روشنفکر باشد؛ زیرا ایده ئولوژی پرسش بردار نیست و پیروان هر ایده ئولوژی باور های ایده ئولوژیک خود را برحق می پندارد.

از همین رو داکتر سروش تبذیل شدن دین را به ایده ئولوژی فروکاستن دین خوانده است. البته بدین دلیل: یکی اینکه تبدیل دین به سلاح مبارزاتی، نوعی فروکاستن دین است و دین فربه‌تر از ایدئولوژیست و دیگر این‌که تبدیل دین به ایدئولوژی، طبقه رسمی و مفسران و متولیان رسمی دین را که ایدئولوگ‌های دینی یعنی روحانیت باشند ایجاب و ایجاد می‌کند.
هرچند اصطلاح روشنفکر مرتجع را به دانشمند خاصی نمی توان نسبت داد؛ اما این عبارت را می‌توان به دیدگاه‌های برخی متفکران و منتقدان نسبت داد. با این حال، چندین متفکر در نقد روشنفکران و امکان ارتجاع فکری آن‌ها سخن گفته‌اند: آنتونیو گرامشی مفهوم روشنفکر ارگانیک را مطرح کرد و معتقد بود که برخی روشنفکران در خدمت طبقات حاکم قرار می‌گیرند و به جای پیشبرد تفکر انتقادی، به حفظ وضعیت موجود کمک می‌کنند؛ ژان پل سارتر در نقد روشنفکرانی که صرفاً به تئوری‌پردازی می‌پردازند و در عمل از مردم فاصله می‌گیرند، اشاره کرده که روشنفکری می‌تواند به نوعی نخبه‌گرایی منجمد تبدیل شود؛ اریک هابسبام در آثارش نشان می‌دهد که چگونه برخی روشنفکران در برهه‌هایی از تاریخ، به جای پیشرفت، در دام ایدئولوژی‌های بسته و جزم‌اندیشی افتاده‌اند و بالأخره میشل فوکو روشنفکران را از این جهت نقد می‌کند که گاهی به جای بررسی واقعیت‌های اجتماعی، در ساختارهای قدرت گرفتار شده و به بازتولید ایده‌های مسلط کمک می‌کنند. از همین رو بوده که جنبش های روشنفکری چپ و راست و لیبرال افغانستان به چاله های ایده ئولوژیک افتادند و چنان درگیر نبرد ایده ئولوژیک و جنگ های مسلحانه شدند که تیغ از دمار مردم افغانستان بیرون کردند. طالبان محصول ناسالم و آنتی تز حرام زاده ی این نبرد اند.

استاد طغیان هرچند از لحاظ فکری متمایل به اندیشه های مائو یستی بود؛ اما او دارای فکر بازتر بود و فراتر از زنجیره های ایده ئولوژیک سخن می گفت. او در آن زمان گپ های زیادی برای گفتن داشت؛ اما به نسبت بدی شرایط از گفتن آنها طفره می رفت؛ اما او تلاش می کرد تا در لابه لای درس های خود به بسیاری از پرسش های ما پاسخ بدهد. دانش جویان هم کم و بیش از اوضاع آگاهی داشتند و به تعبیری از وارد شدن به خط سرخ رویداد ها اجتناب می کردند. استاد طغیان هم با توجه به اوضاع با اجتناب از وارد شدن به متن حوادث، جسته و گریخته به حاشیه ها می پرداخت. او در آن روز هم با اشاره به اینکه ما همه مسؤول هستیم، به ادامه گفت، این به معنای آن نیست که بار گران سنگ گناه کاران بزرگ تاریخ را ما با شانه های خود حمل کنیم؛ زیرا سنگینی مسؤولیت هرکس به موقعیت و مقام و توانایی های او برمیگردد؛ اما این به معنای مسؤولیت ناشناسی و فرافکنی های ما نیست و ما همه در رابطه به سرنوشت کشور و مردم خود مسؤول و پاسخگو هستیم.

هرچند از این سخنان آن استاد گرامی بیش از ۴۸ سال می گذرد و جناب طغیان در میان ما نیست؛ اما سخن جاودانه ی او در رابطه به مسؤولیت پذیری چنان در ذهنم حک شده که هنوز هم از تاراج زمان درامان مانده است. باتاسف استاد طغیان هم یکی از استثنایی ترین هزاران قربانی حزب دموکراتیک خلق است که در سال ۱۳۵۸ و یا ۱۳۵۹ در نزدیکی پل ارتل ترور شد. او استاد آگاه، با درد و مجرب بود که از رشته ی تاریخ فارغ و مضمون تاریخ را درس می داد. وی در آن زمان با استفاده از چند کتاب به شمول تاریخ مرحوم غبار که در آن زمان خواندن اش ممنوع بود؛ نوت های روزانه ی خویش را تهیه و برای ما نوت می داد.
استاد طغیان یک معلم ورزیده و پرتلاش بود و درس تاریخ را آگاهانه و مسؤولانه برای ما تشریح می کرد. او اشد تلاش به خرج می داد تا با استفاده از منابع معتبر تاریخ را بدون مسخ و تحریف برای ما ارائه نماید تا سیمای تاریخ مسخ شده ی افغانستان را بازنمایی کند. هرچند کاربرد واژه ی ‌مسؤول و مسؤولیت پذیری او در آن روز بر افکار ما تاثیر برجا گذاشت؛ بویژه اینکه او سخن از مسؤولیت مشترک زد و همه را مسؤول خواند؛ اما هر روزی که از آن روز می گذرد؛ اثر پذیری آن سخن مسؤولانه و مسؤولیت بردار او بر ما اثر بیشتر می گذارد.

هرچند اثر گذاری مسؤولیت و مسؤولیت پذیری ها در طول تاریخ با توجه به فراز ها و فرود های حوادث خونین کشور سیر نزولی را پیموده؛ اما امروز که هر کسی می خواهد از زیر بار مسؤولیت های خود فرار نماید، مسؤولیت پذیری ها در ابعاد گوناگون و ادای چهار رسالت در حوزه های انسانی، اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی اهمیت بیشتری پیدا میکند. در سایه ی رسالت های یاد شده است که انسان بر تو بودن خود و چیستی و کیستی بودن خود بحیث انسان آگاهی یافته؛ از جامعه ی خود شناخت و تحلیل درست پیدا کرده و در راستای مبارزه با دشواری های آن پیشگام میگردد و با ارج گذاری به ارزش های والای فرهنگی، برای رهایی افغانستان از چنگال تروریسم و تحقق یک جامعه‌ی انسانی و آرمانی از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی نماید؛ در همین حال هر شهروند افغانستان باید از شرایط و اوضاع زمان خود آگاهی داشته یا به تعبیری فرزند زمان خود باشد و بداند که اقتضای زمان او چیست و برای ادای رسالت خود چه وظایفی را باید انجام بدهد. در این صورت است که رسالت جغرافیایی او معنا پیدا می‌کند و از موقعیت جغرافیایی کشور خود و جغرافیای سیاسی آن آگاهی های لازم پیدا می نماید.

در روشنایی این آگاهی است که مسؤولیت و مسؤولیت پذیری ها در قاموس های اخلاقی معنای هدفمند پیدا می‌کند و مسئولیت پذیری بحیث یکی از ویژگی های مهم اخلاقی و شخصیتی هر فرد به معنای تعهد نسبت به انجام وظایف محوله و  دغدغه های درونی و آرمانی او در نمادی از اعتماد به نفس تحقق عملی پیدا می کند. اینجا است که مسئولیت پذیری برای انجام وظیفه یا به‌عبارتی وظیفه‌ محور بودن معنا پیدا می کند و هر فردی خود را نه تنها در برابر وظیفه ی محوله، مسؤول؛ بلکه در برابر عواقب اعمال، انتخاب و رفتار های خود مسؤول می داند. هزاران دریغ و درد که قامت با شکوه ی احساس مسؤولیت و مسؤولیت پذیری ها در افغانستان امروز بیش از هر زمانی شکسته و هنجار های اخلاقی، اخلاق هنجاری یا چگونگی عمل اخلاقی و هنجار های اجتماعی یعنی الگو های رفتاری در جامعه ی ما عقیم و نازا گردیده و برعکس هنجار شکنی ها گراف بالایی را می پیمایند تا ما این چنین شاهد از هم گسیختگی های دردناک اجتماعی باشیم.

بنابراین در آشفته بازار سیاسی افغانستان نه تنها روشنفکری و سیاست به گند کشیده شده و ارزش ها تحت سیطره ی استبدادی و خودکامه ی ملاهبت الله در حال پرپر شدن اند؛ بلکه هنجار های اخلاقی و اجتماعی زیر کیبل و شلاق طالبان نیز سخت ضجه می کشند. پس با این حال چیزی باقی نمی‌ماند که روی احساس مسؤولیت و مسؤولیت پذیری آنانی حساب باز کرد که چه در روی صحنه و چه پشت صحنه قرار داشتند و بالاخره افغانستان و مردم آن را در کام تروریسم افگندند؛ اما باز هم با دیده درایی های آشکار داد از افغانستان و مردم آن می زنند و به بهانه های گوناگون خود را روژی آنتن رسانه ها قرار می دهند.
در این تردیدی نیست که همه به نحوی مسؤول اوضاع کنونی افغانستان هستیم؛ چه آنانیکه با وابستگی های سیاسی و استخباراتی و سیاست های نادرست، انحصاری و قوم محورانه شامل گروه های چپ و راست به اضافه ی انحراف های ایده ئولوژیک طی پنج دهه ی گذشته سرنوشت مردم افغانستان را به بازی گرفته اند؛ چه آنانیکه از آنان حمایت کردند و در قافله ی بیمار و استخباراتی زده ی آنان چه استوار و چه لنگ لنگان گام برداشته اند؛ چه آنانیکه طعم تلخ قدرت را تجربه نکرده اند و شخصیت ها و گروه های به قدرت رسیده را عامل اوضاع کنونی می دانند؛ چه آنانیکه با هیچ گروهی رابطه نداشته و در برابر حوادث گذشته منفعل و بی تفاوت بوده و سکوت اختیار کرده اند و بالاخره همه به نحوی مسؤول اوضاع کنونی هستیم. هیچ کس نمی تواند، از زیر این بار شانه خالی کند؛ اما این به معنای تخفیف و دست کم گرفتن جنایات آن رهبران گروهها، سیاستگران و زمامداران افغانستان نیست که جنایت های شان در حق مردم افغانستان آفتابی و خیانت های آنان به آرزو های شیرین مردم این کشور آشکارا است. هرچند آنان در عذاب دردناک وجدان می سوزند؛ ما مردم افغانستان هیچگاه آنان را نخواهند بخشید.

هرچند از مسؤولیت پذیری هایی که استاد طغیان سخن می گفت؛ از آن بیش از ۴۸ سال می گذرد؛ اما هزاران دریغ و درد که آن مسؤولیت پذیری ها، هرگز بوسیله ی آنانیکه داد از مسؤولیت پذیری ها می زدند، نه تنها بسر نرسید؛ بلکه برعکس آنان در راستای مسؤولیت زدایی ها پیش گام تر از دیگران بودند و هستند. جفا هاییکه طی پنج دهه به مردم افغانستان تحمیل شده، بیشتر عامل آن کسانی بودند و هستند که با فریاد های مسؤولیت پذیری گوش زمان را کر کرده بودند. در نتیجه ی نامدیریتی ها، وابستگی های سیاسی و استخباراتی، قوم گرایی، خودخواهی و فساد آنان بود که امروز افغانستان به کام تروریسم افتاده است. هرچند غنی و تیم اش در نقش بدتر از شاه شجاع های تاریخ، سیمای امیر عبدالرحمن سفاک را سفید نمود. او در واقع میراث دار پنج دهه خیانت ها و فساد های سیاسی و اجتماعی رهبران و زمامداران پیش از خود بود که طی زمامداری فاسد و انحصاری او به نقطه ی انفجار درآمده بود. او در یک تصمیم خاینانه  با تحویلی ارگ به شبکه ی حقانی، به زعم خود اش از بار مسؤولیت خود کاست؛ اما با این عمل مسؤولیت ناپذیرانه بزرگ ترین جفا و جنایت را در حق مردم افغانستان مرتکب گردید. هرچند بار سنگین مسؤولیت ها و مسؤولیت پذیری ها بر شانه های عام و خاص مردم افغانستان سنگینی می کند؛ اما تاريخ هیچ گاه خیانت ها و جفا های رهبران جهادی و سیاسی و بویژه کرزی و غنی را هرگز فراموش نخواهد کرد. هر ستم و جفایی را که طالبان در حق مردم افغانستان روا می دارند، بیشترین مسؤولیت آن به ولی نعمتان آنان بر میگردد.