گپهایی از دکتور عبداواحد (نظری) سینماگر و طنز نویس سر شناس افغانستان

مصاحبه
عدالواحد نظری

نوشتۀ : م، ضیا

در سفر اخیری که به کشور عزیز افغانستان  داشتم، این موقع مساعد شد تا با محترم دکتور عبدالواحد نظری دیدار نمایم ورگتوشه ای از ناگفته های این هنر مند وسینماگر برجسته را برای خوانندگان هفته نامۀ (افق) در استرالیا و سایر هموطنان که در هر کجای دنیا بسر میبرند تقدیم نمایم، به اینگونه: آرشیف ملی افغانستان در قلب شهر و در محل پر از سر و صدا موقعیت دارد، لیکن دفاترآن آرام و سالونهای نمایش آثار آن با استغنا ودنیا دنیا گپ ها از گذشته های سر زمین کهنسال ما با خموشی بیان میکند. در قسمت منتها الیه دهلیزآرشیف ملی یک اداره دیگرنیز بنام ریاست شورای مطبوعات جا پیدا کرده که این دفتر را مطبوعاتی های فعلی به نام سایبریای وزارت اطلاعات و فرهنگ نام کرده اند. وقتی پرسیدم ، چرا؟ گفتند؛ هرگاه رئیس و یا مامور بالا رتبۀ این وزارت از نظرعنایت ارباب امور بیفتد، او را به همین اداره توظیف میکنند، تا قدر عافیت برایش معلوم شود. به هر حال در همین دفتر سینماگر، طنز نویس، استاد فاکولته و اداره چی پرتلاش آقای دکتور (نظری) با (شاید) یک مدیر، یک مامور و یک ملازم نفس می کشند. زمینه مساعد شد تا بیشتر از پیش او را به خواننده های ارجمند هفته نامۀ (افق) در استرالیا بشناسانیم. در پهلویش نشستم و گفتم بگو، هر چه داری بگو، از چون و بون خود بگو… لطف نمودند و گفتند:
معمولاً در مصاحبه ها از تولد، ایام کودکی و چگونه هنرمند شدی و امثال این سوالات  آغاز میکنند اما شما باور داشته باشید که از نامم نمی دانستم، از اینکه چه وقت و در کجا به دنیا آمده ام، نمی فهمیدم. اینکه در سه روزه گی یا سه هفته گی و یا سه ماهه گی چه میکردم، اصلاً به یادم نیست و یا چوشک را چه قسم می چوشیدم و چگونه خنده میکردم یا گریه میکردم …. لیکن پدر و مادر بزرگوارم بعد ها به من گفتند که تو به ساعت شش صبح تاریخ 6 حوت سال 1332 خورشیدی در شهر قندهار به دنیا آمدی. مادرم میگفت وقتی طفل بودی بسیار گریه میکردی، یگانه چیزی که ترا آرام میساخت، ساکودانه بود و اگر ساکودانه نمی بود، چوشک رابری را به دهنت می گذاشتم، پس از آنکه نفست چند بار بند می شد آرام میکردی. شایدآن وقتها که به پای آمده بودم و یک کمی هوشیار شده بودم هر کسی که(واید) یا (واید جان) (واحد) میگفتند، میدانستم که منظور شان من هستم. تا آنکه پسانها فهمیدم، عبدالواحد من هستم ونامم واحد یا عبدالواحد است. اما چیز یکه خوب به یادم مانده اینست، که والدینم میگفتند ترا به مکتب می بریم، من از مکتب و آنچه که در مکتب چه می گذرد، بوی نمی بردم. فقط همنیقدر میدانستم که بچه های کوچۀ ما و آنهائیکه از من کلانتر بودند همه روزه با کتاب و تبراق به یک جایی میرفتند که نام آن مکتب بود. شاید شش یا هفت ساله بودم که مادرم به من نیز یک بکس تکه ای (تبراق لته یی) دوخته بود، آنرا به پشتم بسته کرد و گفت: بعد از این مکتبی میشوی، به مکتب برو و بگو نامم (واحد) است، نام پدرم (محمد امین) است وبگو که پدرم در کابل داکتر است و صاحب منصب است…. من به تنهایی به طرف مکتب روان شدم در مسیر راه (واحد) (محمد امین) (داکتر) و (صاحب منصب) را تکرار میکردم. وقتی به حویلی مکتب رسیدم صحن مکتب خالی بود، تنها یکنفر را دیدم که شاید معلم و یا سر معلم مکتب احمد شاهی بود، با ریش دراز و با یک چوب (نعوذ بالله) بی خدا در دستش ایستاده است. وقتی چشمم به آن آدم ریش دراز وچوب آن خورد سر تا پایم به لرزه افتاد، با خود گفتم اگر با این چوب لت و کوب شوم، وای به حالم، زُبل میشوم. در همین وقت که من غرق دریای ترس ووحشت شده بودم، چشمش به من افتاد و با پتکه گفت: کیستی؟ چی میکنی؟ صدای این آدم ریش دراز مرا بیشتر از پیش به لرزه انداخت و بسیار به آهستگی گفتم: من واحد هستم، بچۀ داکتر (نظری) … بعد گفت: تو به نظرم نو میخوری به خاطر چه آمدی؟ گفتم: مرا روان کردند که مکتبی شوم. بدون آنکه از من چیز دیگری بپرسد و یا نام مرا به لست جدیدالشمولان سیاه کند دستم را گرفت و مستقیماً به یک صنف برد و در آنجا نشستم آن لحظات و آن دقایق هرگز فراموشم نمی شود، که برای اولین بار صنف، میز، چوکی و معلم را دیدم بچه ها را دیدم که زبان شان و لهجۀ شان با زبان و لهجۀ بچه های کوچۀ ما فرق داشت، دو نفر آنها از وردک بودند، لهجۀ وردکی برایم تازه گی داشت … و با هر روزی که میگذشت در مکتب چیز هایی می آموختم و از همصنفی ها و هم مکتبی ها و از کوچه و بازاری که در مسیر راه ما وجود داشت، اندوخته ها میگرفتم.چیز جالبی که در آن وقت به آن مواجه شده بودم این بود که بچه ها در محیط قندهار به خاطر اثبات غیرت و به اصطلاح جوانی و کاکه گی در میان همسالان باید چیزی یا کاری انجام میدادند تا کاکه گی شان ثابت می شد. قورت کردن (بلعیدن) آتش و میخ به پا کوبیدن کار پای لچ ها بود که آنرا انجام میدادند. لیکن بچه های مکتب آتش را قورت نمی کردند، یک یا چند (پلتۀ) گوگرد را آتش می زدند و سر پلته را بالای پوست بدن می گذاشتند تا آنکه چوبک یا پلته های گوگرد تا آخر می سوخت. به هر اندازه ایکه تعداد چوبک های گوگرد زیاد می بود، به همان اندازه طاقت، توان وکاکه گی بچه ها را برملا میساخت.

در همین موقع چشمم به داغهایی که در ساق دست آقای نظری وجود داشت، افتاد، پرسیدم؛ نکند این داغها جای همان سوختاندن و پلته های گوگرد باشد؟ آقای نظری خندید و گفت: شما کاملاً درست گفتید، این داغها را که می بینید، جای دوازده پلته گوگرد است که برای اثبات کاکه گی دستم را با آتش آن سوختانده بودم. ای داد و بی داد، درآن وقت که مسابقۀ آتش سوزی در دستم را انجام داده بودم، صنف دوم مکتب بودم. خدا به طرفم بود که پدرم تصمیم گرفت از قندهار به کابل برویم. اگر تا صنفهای بالایی در آن جا می ماندم چه گلهای دیگر را به آب میدادم.

بلی! پدرم کوچ و بار ما را کلوله پیچ کرد و به وسیلۀ یک موتر پنج جالی پس از دو شب و دو روز که هنوز سرک کابل قندهار خامه بود، به کابل رسیدیم…خانۀ ما به کوتۀ سنگی بود و شامل مکتب متوسطۀ میرویس نیکه شدم. قسمیکه در آغاز تذکر دادم، مسلک پدرم نظامی بود، وقتی شاگردان از مکاتب نظامی شامل پوهنحَی طب می شدند، تحصیلات شان به اتمام نمی رسید. آنها از وسط تحصیل به حیث معاون داکتر دپلوم میگرفتند. در همان موقع که از قندهار به کابل نقل مکان نموده بودیم و تعداد اولاد های پدرم مثل پیاله و نعلبکی یک درجن یعنی شش دختر و شش پسر شده بود، فرصت برای پدرم دست داد که به تحصیل طبابت خود ادامه بدهد. به همین دلیل بود که پدرم مرا و یک برادرم را به مکتب رحمان بابا شامل ساخت، تا اعاشه و اباطۀ ما بالای حکومت چپه شود.
یادم نیست چه گپ بود، شاید (اوقی تر ) از دیگران بودم و یا هر گپ دیگر، از مکتب رحمان بابا به پروگرام اطفال رادیو افغانستان راه پیدا کردم و مرا در پروگرام اطفال (کاکا منجانی) ساختند و از طریق رادیو به اطفال قصه میگفتم، بعد ها در برنامه های تمثیلی نیز سهم گرفتم که در آن موقع آقایان اکبر روشن، عزیز الله هدف، ظاهر هویدا و دیگر هنرمندان نیز تشریف داشتند. بلی یادم آمد، در همین موقع برنامه ای زیر نام (مستر فلاور) به نشر میرسید …… هنرمندانی که نام شان تذکر داده شد، با آنها نقش بازی میکردم. بالاخره کارم به جایی کشید که در برنامه های چون درامۀ رادیویی، کورنی ژوند، برنامه های زراعتی و بعد ها به اجرای نقش در داستانهای دنباله دار با شاد روان استاد فضلی، استاد رفیق صادق، مشعل هنریار و… شرکت ورزیدم – قابل ذکر است، نخستین داستان دنباله دار به زبان پشتو به نام (سکینه و عمرا) که از رادیو افغانستان به نشر رسید من نقش مرکزی (عمرا) را داشتم. این نکته نیز قابل یادآوریست که تا آن دم، شاگرد مکتب بودم. وقتی در سال 1351 به پوهنحَی حقوق شامل شدم. یک سال بعد آن که به صنف دوم مشغول تحصیل بودم، روزی پوهاند دکتور غلام حیدر که در آن وقت علاوه از آنکه افتخار شاگردی شان را داشتم، همزمان رئیس پوهنتون کابل نیز بود. مرا خواست و گفت: زحمت تو در درس خواندن و همکاری تو با همصنفی نابینایت (ضیا ندرت) که او را تا چه حد کمک و یاری میرسانی برای من معلوم است. (ضیا ندرت همصنفی و دوست بسیار نزدیکم، نابینا بود، من او را در تایپ مخصوص نابینایان و دیگر موضوعات درسی کمک میکردم) هر وقت بورسهای تحصیلی بیاید، ترا در نظر خواهم داشت… همان بود که پس از دو یا سه ماه به کشور بلغاریا جهت فراگیری تحصیلات عالی معرفی شدم. در سال اول کورسهای زبان را خواندم و پس از سپری کردن امتحان به صفت محصل در بخش کارگردانی سینما و تلویزیون پذیرفته شدم و طی پنج سال تا دورۀ ماستری در بخش های کارگردانی، سناریو، بازیگری، تاریخ تیاتر، سینما، تلویزیون و سایر رشته های مربوط به تمثیل درس خواندم و حایز دپلوم سرخ گردیدم. چون نمرات عالی داشتم از طرف خود فاکولته تقاضا به عمل آمد دکتورای خود را در بارۀ تاریخ سینمای افغانستان تکمیل نمایم. این عنوان برایم تعجب آور بود، زیرا در آن وقت فقط چند تا فلم در سطح ابتدایی در افغان فلم تولید شده بود که به هیچ وجه با سینمای جهان مقایسه شده نمی توانست. در عوض به این توافق رسیدیم که در کار عملی بخش کارگردانی، ادامۀ تحصیل نمایم. همان بود که با سه تن از دایرکتران پیش کسوت آنجا که هر کدام از نسل های مختلف، سلیقه های مختلف و آیده های مختلف بودند، در سه فلم به حیث دایرکتر مهمان کار کردم و خوشبختانه دفاع (کاندید علوم) دکتورای خود را در سال 1962 میلادی به درجۀ اعلی به انجام رساندم. در جریان تحصیلاتم در بلغاریا به ساختن فلمهای سینمایی، تلویزیونی، نمایشات،  تیاتر و امثال این چیز ها دست می زدم. پس از تحصیل در سال 1361 خورشیدی دوباره به وطن آمدم و در بخش جوانان تلویزیون به صفت دایرکتر مقرر شدم.در کوتاه مدت احساس نمودم که یک جهش در تلویزیون ایجاد شده است. در همین موقع نمایشنامۀ (حارث و کعب) نوشتۀ دکتور لطیف (ناظمی) را در اتاق جلسات تلویزیون به مشق و تمرین گرفتیم.  این اتاق محل مناسبی به مشق و تمرین نبود. سپس در یک بخش از هوتل باغ بالا که از ساختمانهای قدیمی است آنرا مطابق سناریو دیکور نمودیم و به مشق و تکمیل آن با دیگر هنرمندان پرداختیم. نکتۀ قابل توجه این است که قبلاً نمایشات با کمره های عادی اخباری ثبت می شد و من از آنچه آموخته بودم، این نمایشنامه را به شکل تخصصی یا پروفشنل شامل سناریو، پلان و سایر مشخصات مسلکی ساختم. محصول کار ما از طریق تلویزیون به نمایش گذاشته شد و از آن استقبال شایان صورت گرفت. متعاقباً، در شروع سال 63 به حیث دایرکتر به افغان فلم مقرر شدم. در آن زمان تأکید بیشتر بالای فلمهای تبلیغاتی وجود داشت، فلم (لحظه ها) را زیر دست گرفتم.  این فلم نخستین فلم روشنفکرانه بود که با پرداخت های کاملاً متفاوت از قبل و به گونۀ سمبولیک به تصویر گرفته شد. حین دیدار از این فلم، از وزیر گرفته تا مامورین بلند پایه و تعداد زیادی از مربوطین سینما و تلویزیون وهمچنان مشاوران روسی اشتراک کرده بودند. وقتی فلم به پایان رسید، زُنگ زُنگ و پُنگ پُنگ شد که ما نفهمیدیم، این چه بود؟ و گپ های تا و بالا زیاد… من حیرت زده در آخر صف نشسته بودم، تنها مرحوم یحیایی با صدای رسا گفت: من از این فلم خوش و راضی هستم… در این موقع برای من زمینه مساعد شد که بگویم: من در رشتۀ سینما تحصیل کرده ام و لحظه لحظۀ این فلم حساب شده ساخته شده. برایم ساده بود که فلم را با خیز زدنها و جست زدنهای دراماتیک درست کنم چون احساساتی شده بودم، حرفی که نباید در همچو موقع گفته میشد، گفتم؛ ” فلم مُلی نیست که پوست کرده به کسی داده شود” نازکی ها، ظرافت هاو بعضی نکات لازم آن را توضیح دادم بعداً متوجه شدم که چهره ها، حرفها و هر چیز دیگر تغییر کرد، جالب این بود، که هر کس میخواست نظر به دیگران در تشریح و توضیح سمبول، نماد وسایر مفاهیمی که در سینما وجود دارد پیشی کند. در حال تعریف ها و توصیفها در بارۀ فلم آغاز یافت… چندی بعد، این فلم در سال 1365 خورشیدی به فستیوال بین المللی (وارنا) راه پیدا کرد و حایز دپلوم عالی شد. من در این فسیتوال امتیازات زیادی را نصیب شدم: نخست اینکه، خودم به حیث یک سینماگر در این فستیوال راه یافتم. دو دیگر عضو هیأت ژوری بودم و سوم حایز شدن فلم با دپلوم عالی. شاید این موفقیت و کار های دیگر بود که مرا به حیث رئیس افغان فلم توظیف نمودند. وقتی به افغان فلم رفتم، خودم و همکارانم با تلاش های سخت کوشانه نتایج عالی را در عرصۀ سینمای کشور به دست آوردیم. اکثراً این دوره را به نام دورۀ طلایی افغان فلم یاد کرده اند. چنانچه طی یکسال تا شش فلم هنری و تعداد زیادی از فلم های مستند و اخباری را تولید میکردیم. دوبلاژ فلمها،  ستدیو های دوبلاژ و آرتوگرافیک، بوردکارگردانها، سناریست ها و دایرکتر ها در همین موقع ایجاد شد. پس از آن فلمهای فرار، مرد ها ره قول اس، آرمان، حماسۀ عشق، بابا، زمین و فلمهای مستند از پرورشگاه وطن را ساختم. رفتن به عسکری ورق دیگری از زنده گی ام به حساب میرود، ناگزیر بودم به قول معروف خدمت زیر بیرق را انجام میدادم. ایام عسکری ام در اتحادیۀ هنرمندان سپری شد. در جریان عسکری عضو هیأت رئیسه اتحادیۀ هنرمندان و رئیس انجمن سینماگران بودم. به نقد گرفتن و تحلیل و تفسیر فلمهای خارجی در همین وقت آغاز یافت تا آنکه این حرکت در تلویزیون نیز ایجاد شد تدریس سینما در پوهنحَی ادبیات به وسیلۀ من در آن زمان شروع شد که تا حال در پوهنحَی هنر ها جریان دارد و هم اکنون افتخار تدریس سینما را در این پوهنحَی دارم. نوشته هایم در بارۀ سینما و سایر بخشهای تیاتر وغیره در روز نامه ها و مجلات کشور به چاپ رسید. و ضمناً سریال ( دکوندی زوی یا (بچۀ یتیم) را به همکاری آقای منان ملگری و آقای پاڅون با امکانات بسیار محدود که داشتیم به تصویر کشیدیم. چنانچه تصویر برداری آن با کمره اخباری انجام یافته بود. هرگاه امکانات وجود میداشت، میتوانستیم آنرا به بیشتر از بیست قسمت تهیه و ترتیب میکردیم، اما به ناچار آنرا بسیار فشرده ساختیم. در ابتدا این سریال مورد تاخت و تاز عده ای از تنگ نظران با انتقاد های بسیار شدید که گویا فرزند افغان به استهزا گرفته شده قرار گرفت. غافل از آنکه صداقت و پاکی یک روستا بچه با همان آب و تابش در این سریال انعکاس یافته بود که به زودی در دل هموطنان ما چنگ زد و تا هنوز بیننده های فراوان دارد. همچنان بعدها نیز انتقاد های تلخ و تند را در فلم هجرت در جنبه های زبانی آن شنیدیم، در حالیکه شخصیت های فلم هر کدام به زبان خود شان گپ می زدند. این فلم نیز جای خود را احراز کرد، حق دارد ازهمه همکاران عزیز وخاصه از آقای ظاهر (هویدا) که در ساخت موسیقی آن سهم شایسته گرفته اند اظهار سپاس کنم.

آن روز ها و روز گار ها گذشت، اما مشکل آن بود که هر روز بدتر از دیروز شده رفت. تا آخرین توان کوشیدم به وطن باشم اما نه تنها بخت من، بلکه بخت هزاران در هزار هموطن ما را جنگ، دود و آتش به سیاهی کشاند. ناگزیر به غربت آباد و دیاران دیگر پناه بردم و سرنوشت آب و دانۀ مرا و خانوادۀ مرا به آلمان مقرر کرد. در آلمان نیز بیکار نبودم. انجمن ایجاد کردم، مرکز تیاتر و سینما را بنیاد گذاشتم. فلم گمراه را در استرالیا و فلم هجرت را در آلمان ساختم. در آلمان اولین افغانی بودم که عضویت اتحادیۀ سینما گران را حاصل نمودم. در همان موقع عکس من در تکت های پستی هالند به چاپ رسید. همچنان امتیاز دیگرم این بود که دولت آلمان به صورت فوق العاده مرا سیتیزن ساخت. در این برهۀ هجرت، امکانات فلم سازی برایم کم بود، دست به نوشتن طنز زدم به تعداد 8 کتاب طنز من از چاپ برآمد در میان آنها طنزی زیر نام (بیرق) نوشته شده بود، وقتی مرحوم استاد جاوید آنرا خوانده بود برایم زنگ زد و گفت: با نوشتن این طنز مرا سخت گریه دادی واقعاً در آن وقت بیرق نداشتیم . مدتی در آلمان ماندم تا آنکه آقای بیات مرا به تلویزیون آریانا دعوت کرد. من از دوستان در بارۀ منسوبیت این تلویزیون که مباد مربوط به کدام گروه، تنظیم و یا حزب باشد پرس و پال کردم پس از آنکه یقینم برملی بودن آن کامل شد با ایشان موافقت کردم. دلیل جستجویم این بود که سالهای سال روزۀ عدم وابستگی را بر لب داشتم و با اندیشۀ آزاد از طریق هنر، خدمتگار مردم بودم. میترسیدم به یکباره عبادتم برباد نرود و درگیر کار های حزبی، سمتی وزبانی نشوم. آرزو نداشتم که خود را به یک حزب یا جریان خاص محدود بسازم. به هر صورت وقتی به تلویزیون آریانا رفتم، صدا و تصویر برنامه های آنرا به همکاری همکارانم به گوش و چشم هموطنان تا امریکا، اروپا و سایر کشور های جهان رسانیدم. تلاش من در ایجاد نشر برنامه های زنده و مستقیم،  کاری بود دشوار اما با اهمیت.  نشر زنده ازتلویزیون آریانا آغاز یافت و تا امروز سایر تلویزیونهای افغانستان نیز آنرا دنبال میکنند. در همان جریان آهسته، آهسته قیوداتی را به شیوۀ امریکایی احساس نمودم. هر کس می آمد و از من گزارش میخواست. این حرفها برایم سخت بود، از تلویزیون آریانا خواستم، برایم یک نفر را آدرس بدهند تا گزارش کار های خود را برایش ارائه کنم. این حرفهایست که بار اول به هفته نامۀ (افق) میگویم. و تا حال از این حرفها کسی از من پرسان نکرده بود و حقیقتاً تا حال این قسم دل واز (آزاد) صحبت نکرده بودم)به هر حال بعد از آن مرا تلویزیون شمشاد قاپید. رئیس تلویزیون شمشاد صنفی ام برآمد. در بارۀ پول و معاش هیچ گپ نزدم. این عادتم است، با وجود مشکلات و سختی ها هیچ وقت به یاد ندارم با پیشکش نمودن ورقه یا درخواست یا خواهش از آمرین تا وزرا و رئیس جمهور تقاضای وظیفه، خانه، پول و یا هر چیز دیگر را کرده باشم. اگر کسی چشم داشته باشد، احساس داشته باشد و قضاوت داشته باشد که خوب، در غیر آن …
بلی از موضوع دور نرویم. حدود یک سال از کارم با تلویزیون شمشاد نگذشته بود، که وزیر اطلاعات و فرهنگ وقت با وعده های پر رنگ خواست به صفت رئیس رادیو تلویزیون ملی که گویا گویا معاش و امتیازاتم را از طریق ادارۀ (I O M) میدهند، ازمن تقاضای کار نمود. لیکن خدا شاهد است برایم ماهانه (3400) افغانی حواله کردند. و معاش (I O M) را به کس دیگر دادند. با همین معاش چند وقت گذاره کردم، تا آنکه آقای رئیس جمهور یک مقدار به آن علاوه کرد و معاشم به اندازۀ بخور و نمیر شد.
در تلویزیون ملی نیز این افتخار نصیبم شد که به همکاری دوستان برنامه های تلویزیون ملی را جهانی بسازیم، ضمناً در سه ماه اول نشرا ت 13 ساعته تلویزیون را به 26 ساعت ارتقا دادیم. حدود %70 از برنامه های تولیدی خود استفاده میکردیم سعی ما به آن بود که موسیقی و فلمها و سریالهای خارجی را کم بسازیم.درهمین موقع میدیا واچ و انتر میدیا مقام اول را به تلویزیون ملی داد. که این موفقیت با همه محدودیتهابرای ما غیر قابل تصور بود. در این وقت (140 ملیون) افغانی عاید خالص سالانۀ ما بود. هیچگاه ما اعلان مارکیتنگ   نکردیم. این مردم بود که خود به تلویزیون ملی مراجعه میکردند و اعلان میدادند. اما روز تا روز شرایط کاری من در تلویزیون با مشکلات مواجه می شد. خواستم که فرار را به قرار ترجیح بدهم؛ دو باره استعفایم را به رئیس جمهور تقدیم کردم و تلویزیون ملی را ترک کردم . میخواستم نزد اولاد های خود بروم، آنها هم به پدر نیاز دارند و من هم به اولاد ها . به هر حال مقامات مرا نگذاشتند. آنها پست ریاست عمومی پالیسی وزارت اطلاعات و فرهنگ، را به من وعده سپردند. پس از یک سفرکوتاه نزد اولاد هایم دو باره برگشتم،  مرا منفک ساخته بودند. بعداً مرا به صفت رئیس شورای مطبوعات توظیف کردند. در این جا یعنی درهمین دفتری که ما باهم صحبت میکنیم هیچ چیزی نبود. میز و چوکی نداشت. در حقیقت این اداره جای بود که وقتی رؤسا به اصطلاح زده میشدند یا از کار می افتیدند جای شان اینجا بودآنها نیز  ماه یکبار حاضری امضا میکردند و میرفتند. و این جا را سایبریا یا گدام میگفتند. اما اکنون این اداره کم کم نفس میکشد. چند سیمینار به راه انداختیم و بالاخره برای ساختن پالیسی مطبوعات کار میکنیم که در این روز ها حرفهای برای ساختن پالیسی مطبوعات روی دست است. ما این صدا را بالا کردیم که باید وزارت اطلاعات و فرهنگ پالیسی داشته باشد.همچنان این آرزوی بزرگ من است که در پوهنتون با شاگردان باشم تا آنها چیزیهایی از اندوخته ها وتجارب من یاد بگیرند و کار های بهتری را انجام بدهند. این حرفهای بود که در ذهنم خطور کرد، حالا اگر کدام سوال مشخص داشته باشید بفرمائید.
در همین اثنا زنگ موبایل آقای (نظری) به صدا آمد، موبایل را گرفت و گفت:بلی!  ( اینکه طرف مقابلش کی بود یا چه گفت، ندانستم) باز ادامه داد ستړی مشی، سلام علیکم – ها ! ! پیر محمد جانه، خدای د راوړه څنکه یی ؟ …….با ختم صحبتهایش در تلفون، ظرفیت ریکاردر من نیز به آخر رسیده بود. وگپ های ما در همین جا تمام شد.

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.