
هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی ؛ اقنوم های سه گانۀ ملی
در افغانستان، «هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی» نهتنها شکل یک مثلث پایدار را نیافتهاند، بلکه همانند مثلث برمودا هر پروژه دولت سازی را در خود بلعیده اند. ممکن روزی از افسانه های جادویی مثلث برمودا، چیزهایی از پرده بیرون آید و حتی سر نخ کلافه قوم گمشده اسرائیل پیدا شود؛ اما بعید به نظر می رسد که مثلث گم شده برمودایی افغانستان، به این زودی ها از پرده غیب به شهود برسد و با گشایش راز های ناگشوده آنها؛ این اقنوم سه گانه معنا و جایگاه واقعی شان را درون امواج متلاطم اختلاف های سیاسی و قومی در افغانستان پیدا کنند.
افغانستان در بیش از یک قرن گذشته، بارها تلاش کرده است دولت مدرن بسازد، اما هر بار در نقطهای نامرئی فروپاشیده است. دلیل اش این بوده که این سه مولفه بنیادین دولت–ملت به گونه همزمان و همافزا عمل نکرده اند. در این مدت نه تنها مجال رشد مولفه ها و رابطه زنجیره ای این مثلث تاکنون هرگز تحقق پیدا نکرده؛ بلکه دو موش سیاه و سفید هر روز ریسمان وجودی این مثلث را کوتاه تر کرده و از این به بعد هم کوتاه تر می کنند. حال پرسش این است که چگونه در افغانستان، این سه نه به مثلث ثبات، بلکه به مثلث ناپداری بدل شدهاند و هر روز امیدواری برای پایداری این مثلث کاهش می یابد.
برای پرده برداشتن از اینکه، چرا افغانستان و مردم آن دارای هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی نکردید؛ اینک به گونه مختصر به مولفه های آنها اشاره خواهد شد تا اندکی واضح شود که چگونه در افغانستان هویت ملی به روایت ناتمام و انحصاری؛ وحدت ملی به شعاری بدون بستر اجتماعی؛ و اقتدار ملی به قدرتی بدون مشروعیت ملی بدل شده است. مثلث یاد شده در کل و زاویه های آن بصورت خاص، مولفه های دارند که هر یک بازوی پیوند درونی و بیرونی این مثلث بوده و بازشناسی هر یک در افغانستان، پرده از علل و عواملی تاریخی، فرهنگی و سیاسی بر میدارد که چگونه این اقنوم سه گانه در افغانستان تحقق عملی پیدا نکرد و برعکس اکنون مردم افغانستان در زیر چکمه های ستم حکومت فراقانونی و افراطی رها شده اند.
هویت ملی
هویت ملی یعنی احساس تعلق مشترک افراد یک کشور به یک «ما»ی جمعی؛ البته بر پایهٔ عناصری چون تاریخ مشترک، زبان، فرهنگ، سرزمین، ارزشها و خاطرهٔ جمعی که مردم را بهعنوان یک ملت به هم پیوند میدهد. بنابراین تعریف مولفههای هویت ملی مجموعهای از عناصر تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعیاند که احساس «ما بودن» و تعلق جمعی را در یک ملت شکل میدهند. مولفه های وحدت ملی عبارت اند از تاریخ و حافظه جمعی؛ زبان و نماد های ارتباطی؛ فرهنگ و سبک زنده گی؛ سرزمین و جغرافیا؛ ارزش ها و باور های مشترک؛ نظام سیاسی و حقوق شهروندی؛ نماد های ملی؛ و تجربه مشترک حال و چشم انداز آینده. برای روشن شدن تاثیر گذاری مولفه های باد شده بر هویت ملی، جا دارد تا اندکی به آنها پرداخته شود.
روایت مشترک از گذشته (پیروزیها، شکستها، رنجها و افتخارات)؛ اسطورهها، قهرمانان ملی و نمادهای تاریخی؛ تجربههای مشترک مانند استعمار، جنگ، مقاومت یا دولتسازی، در نماد تاریخ و حافظه جمعی است و به همین گونهزبان یا زبانهای ملی بهعنوان ابزار فهم متقابل؛ ادبیات، شعر، ضربالمثلها و روایتهای شفاهی؛ و نقش زبان در انتقال ارزشها و جهانبینی مشترک، در نماد زبان ونماد های ارتباطی؛آداب و رسوم، سنتها، جشنها و آیینها؛ موسیقی، هنر، معماری و پوشش؛ و الگوهای رفتاری و ارزشهای فرهنگی غالب در نماد فرهنگ و سبک زندگی؛ قلمرو مشترک و احساس تعلق به خاک؛ پیوندهای عاطفی با مکانها (شهرها، روستاها، کوهها، رودها)؛ و تأثیر جغرافیا بر شیوه زیست و ذهنیت جمعی در نماد سرزمین و جغرافیا؛ ارزشهایی مانند آزادی، عدالت، همبستگی یا استقلال؛ باورهای دینی یا سکولارِ تأثیرگذار بر نظم اجتماعی؛ و معیارهای اخلاقی پذیرفتهشده در سطح ملی در نماد ارزشها و باورهای مشترک؛ قانون اساسی، شهروندی و برابری حقوقی؛ نهادهای دولتی و شیوه حکمرانی؛ و احساس مشارکت یا طردشدگی در ساخت قدرت در نماد نظام سیاسی و حقوق شهروندی؛ پرچم، سرود ملی، نشانها و مناسبتهای رسمی؛ آیینهای ملی و روزهای تاریخی؛ و کارکرد نمادها در تقویت همبستگی زیر چتر نمادهای ملی و بالاخره چالشها و بحرانهای مشترک؛ امیدها، پروژههای ملی و تصور آینده؛ و حس سرنوشت مشترک در نماد تجربه مشترک حال و چشمانداز آینده؛ مفاهیم زنجیره ای اند که هویت ملی را شکل داده اند.
هویت ملی امری ثابت و یکدست نیست؛ بلکه پدیدهای پویا، تاریخی و قابل بازتعریف است که در تعامل میان قدرت سیاسی، جامعه مدنی، فرهنگ و تجربههای زنده گی شکل میگیرد. در جوامع چند قومیتی مانند افغانستان، هویت ملی زمانی پایدار میشود که بر شمول، عدالت و پذیرش تفاوتها و نه بر حذف و انحصار استوار باشد. این نااستواری ها بوده که از قرن ها بدین سو هویت ملی به روایت ناتمام و انحصاری در افغانستان بدل شده است. هرگاه به تاریخ پرفراز و نشیب افغانستان نگاه شود؛ در هیچ مقطعی از تاریخ مولفه های وحدت ملی در این کشور بویژه در دو دهه پس از کنفرانس بن به بالنده گی نرسید و به معنای واقعی در جامعه تحقق نیافتند.
هویت ملی؛ روایت ناتمام و انحصاری
اینکه چگونه هویت ملی در افغانستان هرگز بهعنوان یک قرارداد جمعی فراگیر شکل نگرفت، دلایل زیادی وجود دارد که مهمترین آنها عبارت اند از اینکه دولت در این کشور همواره پیش از ملت ساخته شده و پیوند ارگانیک با جامعه ایجاد نشده است و روند دولت – ملت هر از گاهی در این کشور ناتمام مانده است. در نتیجه قومگرایی سیاسی، قدرت بر پایه قوم و شبکههای سنتی توزیع شد، نه شهروندی برابر. از سویی هم چهار دهه جنگ، حافظه مشترک و پروژه ملی را از هم گسست و مداخله خارجی و رقابتهای منطقهای و جهانی مانع شکلگیری روایت ملی مستقل شد. از همه مهمترین فقدان عدالت و مشارکت گراف نابرابری، تبعیض و حذف سیاسی اعتماد ملی را هر روز بلندتر برد. دیگر اینکه هویت هر از گاهی از بالا تحمیل شده؛ البته طوری که با یک قوم، زبان یا قرائت تاریخی خاص گره خورد. این گره پیوند ناجوری را بوجود آورد که به جای تکیه بر «شهروند»، بر «تابع» و «مطیع» تکیه کرد. این سبب شد که هویت ملی در افغانستان، نه حس تعلق آفرید و نه حافظه مشترک؛ برعکس به منبع بی اعتمادی و مقاومت خاموش بدل گردید. این در حالی است که بدون دولت فراگیر، عدالت، امنیت و روایت مشترک تاریخی، هویت ملی در یک کشور شکل می گیرد.
مولفه های وحدت ملی
وحدت ملی یعنی همبستگی و همکاری آگاهانهٔ گروههای گوناگون یک کشور با حفظ تفاوتهای گروهی و قومی برای هدفها و منافع مشترک ملی و تقویت ثبات و انسجام جامعه. وحدت ملی زمانی در یک کشور شکل میگیرد که تنوعهای اجتماعی در چارچوب یک «پیمان جمعی» در آن به هم پیوند بخورند. وحدت ملی دارای مولفه های زیاد است و از جمله چند مورد مهم آن قرار ذیل است.شهروندی برابر و عادلانه یعنی برابری حقوقی همه شهروندان بدون تبعیض قومی، زبانی، مذهبی یا جنسیتی؛ حاکمیت قانون و عدالت قضایی؛ و پایان دادن به امتیازدهیهای تباری و سیاسی؛ پذیرش تنوع و کثرتگرایی یعنی بهرسمیت شناختن هویتهای قومی، فرهنگی و زبانی؛ تبدیل تفاوتها از منبع تنش به سرمایه اجتماعی و نفی همسانسازی اجباری؛ روایت مشترک ملی یعنی بازخوانی تاریخ بهصورت فراگیر و انتقادی؛ پرهیز از تاریخنویسی حذفگرایانه و ساخت حافظه جمعی مشترک از رنجها و امیدها؛ زبان ارتباط ملی یعنی وجود زبان یا زبانهای مشترک برای گفتوگوی ملی؛ احترام به چندزبانگی در آموزش، رسانه و اداره و زبان بهعنوان پل، نه ابزار سلطه؛ مشروعیت نظام سیاسی یعنی نظام برخاسته از اراده مردم؛ مشارکت واقعی گروههای اجتماعی در قدرت و پاسخگویی و شفافیت نهادها؛ منافع و سرنوشت مشترک، یعنی تعریف منافع ملی فراتر از منافع گروهی؛ احساس خطر و امید مشترک و همسرنوشتی در برابر بحرانها؛ نمادها و ارزشهای ملی فراگیر یعنی نمادهایی که همه خود را در آن ببینند؛ ارزشهایی چون آزادی، کرامت انسانی، همبستگی و استقلال و آیینها و مناسبتهای ملی غیرانحصاری؛ اعتماد اجتماعی یعنی اعتماد میان اقوام، دولت و جامعه؛ سرمایه اجتماعی و گفتوگوی بینگروهی و کاهش شکافهای تاریخی و روانی؛ توسعه متوازن و عدالت اقتصادی یعنی توزیع عادلانه منابع و فرصتها؛ کاهش فقر و محرومیت منطقهای و پیوند رفاه عمومی با ثبات ملی؛ و بالاخره اراده نخبگان و مسئولیت تاریخی آنان که شامل پرهیز نخبگان از بسیج هویتهای تفرقهافکن؛ ترجیح منافع ملی بر سود کوتاهمدت سیاسی و تولید گفتمان وحدتساز. با تاسف که هیچ گاه این مولفه ها در افغانستان تحقق عملی پیدا نکرده و هر از گاهی قربانی انحصار قومی، گروهی و شخصیتی شده است. این در حالی است که وحدت ملی نه با حذف تفاوتها، بلکه با مدیریت عادلانه آنها ساخته میشود. وحدت پایدار زمانی در یک جامعه شکل میگیرد که شهروندان احساس کنند «دیده میشوند، شنیده میشوند و سهم دارند». هرگاه عدالت، شمولیت و اعتماد تضعیف شود، وحدت ملی به شعاری توخالی بدل گردیده که هیچ گاه بستر اجتماعی پیدا نکرده است.
وحدت ملی؛ شعاری بدون بستر اجتماعی
وحدت ملی در افغانستان بیشتر واژهای در بیانیه های رسمی عنوان شده تا واقعیتی اجتماعی؛ زیرا هویتهای محلی و قومی هرگز در افغانستان بهرسمیت شناخته نشدند؛ عدالت سیاسی و مشارکت برابر نهادینه نگردید و قدرت بهصورت انحصاری بازتولید شد؛ دولت فراگیر در افغانستان شکل نگرفت و قدرت بر پایه شهروندی برابر توزیع نشد؛ قومیت و ایدئولوژی جای هویت ملی را گرفت؛ جنگهای پیدرپی اعتماد اجتماعی و پیوندهای ملی را فرسود؛ مداخله خارجی شکافها را تشدید و پروژه ملی را مختل کرد و بیعدالتی و حذف سیاسی احساس تعلق مشترک را از میان برد. در نتیجه وحدت ملی بدون عدالت، مشارکت همگانی و روایت مشترک در افغانستان تحقق پیدا نکرد. بنابراین وحدت ملی، یا تحمیلی بود یا موقتی و شکننده و یا وابسته به حضور نیروهای خارجی و با نخستین بحران، فرو ریخت. این فروریزی نه تنها در سقوط جمهوریت به نمایش قرار گرفت؛ بلکه هر روز بیشتر از روز دیگر در حال فروریزی است.
مولفه های اقتدار ملی
قدرت ملی یعنی توانایی یک کشور برای تامین منافع و اهداف خود در داخل و خارج، از راه بهرهگیری هماهنگ از منابع سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و اجتماعی؛ قدرت ملی فراتر از زور نظامی است و به مجموع ظرفیتهای یک کشور گفته میشود که آن را قادر میسازد اراده و منافع خود را حفظ یا تحمیل کند. این قدرت از ترکیب عواملی مانند ثبات سیاسی، اقتصاد کارآمد، نیروی انسانی، مشروعیت حاکمیت، انسجام اجتماعی، دیپلماسی و توان دفاعی شکل میگیرد و هرچه این عناصر هماهنگتر باشند، قدرت ملی پایدار تر است.
اقتدار ملی حاصل تقویت توان مادی، مشروعیت سیاسی و انسجام اجتماعی یک کشور است؛ اقتداری که هم در داخل قابلیت اعمال حاکمیت داشته باشد و هم در بیرون قدرت بازدارندگی و اثرگذاری ایجاد کند. مهمترین مولفههای اقتدار ملی عبارتاند از مشروعیت سیاسی و حاکمیت قانون، وحدت و انسجام اجتماعی، حاکمیت سرزمینی و امنیت ملی، توان اقتصادی و استقلال نسبی، ظرفیت نهادی و دولت کارآمد، قدرت نرم، سیاست خارجی متوازن و هوشمند، توان نظامی و بازدارنده گی، عدالت اجتماعی و همبستگی ملی و هویت ملی فراگیر و روایت اقتدار آفرین.
در حقیقت،پذیرش مردمی نظام سیاسی، قانون اساسی فراگیر و الزامآور و پاسخگویی، شفافیت و اعتماد عمومی، در نماد مشروعیت سیاسی و حاکمیت قانون؛ وحدت ملی مبتنی بر عدالت و شمول، مدیریت مسالمتآمیز تنوع قومی، زبانی و مذهبی و سرمایه اجتماعی و اعتماد میان دولت و جامعه، زیر چتر وحدت و انسجام اجتماعی؛ کنترل کامل بر قلمرو کشور، نیروهای امنیتی حرفهای، ملی و غیر ایدئولوژیک و انحصار مشروع زور در دست دولت، زیر سقف حاکمیتسرزمینی و امنیت ملی؛ اقتصاد مولد و پایدار، کاهش وابستگی به کمکهای خارجی و مدیریت شفاف منابع طبیعی و مالی، زیر نام توان اقتصادی و استقلال نسبی؛ نهادهای باثبات، تخصصمحور و غیرشخصی، بوروکراسی حرفهای و توان سیاستگذاری و اجرای مؤثر تصمیمات
در نماد ظرفیت نهادی و دولت کارآمد؛ فرهنگ، زبان، آموزش و رسانه اثرگذار، دیپلماسی عمومی و تصویر مثبت بینالمللی و سرمایه انسانی و نخبگان فکری زیر نام قدرت نرم؛ دیپلماسی فعال و مبتنی بر منافع ملی، توان چانهزنی در نظام بینالملل، پرهیز از وابستگی نیابتی به قدرتها و سیاست خارجی متوازن و هوشمند زیر سقف سیاست خارجی متوازن و هوشمند؛ ارتش ملی حرفهای و مدرن، دکترین دفاعی روشن و بازدارندگی مؤثر، نه صرفاً نمایش قدرت زیر نام توان نظامی و بازدارندگی؛ کاهش شکاف طبقاتی و منطقهای، دسترسی عادلانه به فرصتها و پیوند عدالت با امنیت و ثبات زیر چترعدالت اجتماعی و همبستگی ملی؛ و روایت مشترک از «ما»، پیوند اقتدار با کرامت شهروند و نفی اقتدار مبتنی بر ترس و سرکوب زیر نام هویت ملی فراگیر و روایت اقتدار ساز، از جمله عناصری اند که مولفه های کامل اقتدار ملی را ارایه می کنند. در کل باید گفته که اقتدار ملی صرف به زور نظامی یا تمرکز قدرت بدست نمی اید؛ بلکه از اقتدار پایدار از مشروعیت، کارآمدی، عدالت و انسجام اجتماعی زاده میشود. هر اقتداری که از جامعه جدا شود، در نهایت بسان حکومت طالبان شکننده و ناپایدار و قدرتی بدون مشروعیت خواهد بود
اقتدار ملی؛ قدرتی بدون مشروعیت
اقتدار ملی در افغانستان اغلب به زور عریان یا حمایت بیرونی ها متکی بوده است، نه به رضایت شهروندان، قانونگرایی و اعتماد عمومی. از این رو حاکمیت قانون در افغانستان نهادینه نشد و نهادها ضعیف ماندند؛ قومگرایی و انحصار قدرت وحدت و توان ملی را فرسود؛ جنگهای دوامدار و ناامنی ظرفیت دولت را از بین برد؛ و وابستگی و مداخله خارجی استقلال و تصمیمگیری ملی را تضعیف کرده است. بنابراین اقتدار ملی بدون مشروعیت، قانون، وحدت و استقلال ممکن نیست. این نقیصه باعث شده که حتا دولت های در ظاهر قدرتمند در افغانستان، ضعیف باقی بمانند. طالبان با استفاده از این خلا، اقتدار را با ترس جایگزین کرده اند. با تاسف که در افغانستان نه دیروز ونه هم امروز مشروعیت به اقتدار تبدیل نشده است. دلیل اش این است که اقتدار بدون هویت و وحدت، به سرکوب می انجامد و نه به حاکمیت با ثبات و نیرومند.
چرا این مثلث همزمان در افغانستان شکل نگرفت؟
در افغانستان از سده ها بدین سو، مثلث هویت ملی، حاکمیت ملی و اقتدار ملی شکل نگرفته است؛ زیرا در این کشور نه تنها هویت ملی نهادینه نشد؛ قومیت، ایدئولوژی و وفاداریهای محلی جای هویت شهروندی را به خود گرفت؛ بلکه حاکمیت ملی نیز تضعیف شد و دولت کنترل مؤثر، قانون واحد و استقلال تصمیمگیری را نیز از دست داد. پر نتیجه اقتدار ملی فرسوده شد؛ مشروعیت، انسجام اجتماعی و توان نهادی از میان رفت. جنگ و مداخله خارجی این سه ضلع را همزمان هدف قرار داد و انحصار قدرت و بیعدالتی پیوند میان دولت و ملت را قطع کرد. از این رو با فروپاشی هر ضلع، دو ضلع دیگر نیز سقوط کرد و بهجای همافزایی، چرخه فروپاشی در افغانستان شکل گرفت.
علتهای ساختاری این ناکامی در این است که دولتسازی پیش از ملتسازی مطرح شد؛ بلکه سیاست حذف بهجای سیاست شمول به کار گرفته شد و مداخله مزمن منطقهای و جهانی، این روند را شتاب داد. با تبدیل شدن قومیت و مذهب به ابزار قدرت؛ در نبود نخبگان ملی میانجیگر، این فاجعه هر روز در افغانستان فربه تر گردید. این به معنای آن نیست که افغانستان، برای همیش از زوایای این مثلث محروم بوده؛ بلکه اگر داشته، یکی از این سه را داشته، اما هرگز هر سه را باهم نداشته است. در حالیکه هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی واژههاییاند که بیانگر پیوند میان دولت، ملت و قدرتاند و ریشه در سیاست، جامعهشناسی، تاریخ و حقوق دارند. این واژه ها ستون های زبانی و مفهومی دولت – ملت اند و با عدالت، مشارکت و مشروعیت معنا پیدا می کنند؛ تضعیف یکی، دو تای دیگر را نیز فرسوده میکند.
طالبان و فروپاشی کامل مثلث
با به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان، همه چیز، گروهها، قوم، زبان، گروه های اجتماعی، زنان و دختران مورد هجوم این گروه قرار گرفت. این هدف گیری بیش از هر زمانی هویت ملی، حاکمیت ملی و اقتدار ملی را نشانه گرفت.
در عصر طالبان، فروپاشی مثلث هویت ملی، حاکمیت ملی و اقتدار ملی بیش از هر زمانی تشدید شد. وحدت ملی به اطاعت اجباری تقلیل یافت و اقتدار ملی به خشونت و ترس وابسته گردید. هویت ملی حذف شد و قرائت ایدئولوژیک و تکقوممحور جای هویت شهروندی را گرفته است. حاکمیت ملی بیمعنا و وابستگی بیرونی و نبود قانون فراگیر استقلال کشور را تضعیف نموده؛ اقتدار ملی فروریخت و مشروعیت داخلی و شناسایی بین المللی از میان رفته است. از سویی هم حذف و سرکوب سیستماتیک و تشدید اختلاف های گروهی، قومی و زبانی، شکاف و از هم گسیختگی های اجتماعی را در افغانستان به اوج رسانده و انزوای بینالمللی و فقر فراگیر ظرفیت دولت را از بین برده است. در نتیجه، طالبان هر سه ضلع را نه تنها همزمان تضعیف و تخریب کردند و بحران ملی را به فروپاشی کم سابقه رساندند؛ بلکه این مثلث را به کلی فروپاشیدند و با توجه به تبعیض و برتری جویی های قومی طالبان، فلسفه وجودی این مثلث در افغانستان زیر پرسش رفته است.
با تاسف که در طول تاریخ آرمان های بزرگ فرزندان اصیل مرز و بومی به نام افغانستان، برای داشتن یک کشور دارای هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی قربانی زد و بند ها و سازش های شاهان و امیران پیشین با قدرت های استعماری بویژه انگلیس و زمامداران قوم گرا و انحصار طلب پسین شده است. اکنون این حلقه خبیثه با افتادن افغانستان به کام گروههای تروریستی تکمیل شده است. اینکه امروز افغانستان در کام تروریسم و گروههای افراطی افتاده، این یک حادثه ساده و فوری نیست؛ بلکه این ریشه های پیشینه تاریخی دارد که امروز تحقق یافته است. افراطیت و قبیله گرایی پدیده ی تازه در افغانستان نیست که در نماد طالبان آشکار گردیده؛ بلکه ریشه های ژرفتر از امروز دارد. هرچند ریشه افراطیت به پس از تهاجم شوروی به افغانستان بر میگردد؛ اما پیشینه سلفیت به زمانی برمیگردد که در سال ۱۸۶۷ دارالعلوم دیوبند در هند تاسیس شد. افغانستان از همان رمان به بعد در تیررس سلفیت و افراطیت قرار گرفت؛ اما این فاجعه پس از ظهور طالبان و گره خوردن افراطیت دینی در چنبره قبیله، جنان با شتاب گراف صعودی را پیمود که برای یک مدت طولانی روند رسیدن به هویت ملی، وحدت ملی و اقتدار ملی را در افغانستان، به زنجیر افراطیت قبیله گرایی، زن ستیز و دانش ستیز و زبان دشمن کشیده است. این بار توطیه چنان سنگین، حساب شده و ساختاری است که طالبان با حذف نمادهای ملی، تاریخ مشترک، زبانهای رسمی و روایت فراگیر «ملت»، هویت ملی را به قرائت ایدئولوژیک–قبیلهای تقلیل داده و «افغانستان» را به یک قلمرو بستهٔ ایدئولوژیک بدل کرده اند. به همین گونه با سیاست حذف، تبعیض و انکار تکثر قومی–فرهنگی، شکافهای اجتماعی را عمیقتر کرده و اعتماد اجتماعی را از میان برده اند و با فروپاشی وحدت ملی، جامعه افغانستان به جزایر جدا از هم تبدیل شده است. از سوی دیگر اقتدار از یک حاکمیت ملی مستقل به نیابت امنیتی–سیاسی فروکاسته شده؛ تصمیمگیری ملی تضعیف و مشروعیت داخلی و بینالمللی از میان رفته است. همزمانیِ فروپاشی هویت، تلاشی وحدت و تهیشدن اقتدار، این توطئه را بیسابقه و سنگین کرده است؛ زیرا نهتنها حال، بلکه آیندهٔ دولت–ملت در افغانستان را سخت نشانه گرفته است.
نتیجه
از آنچه گفته آمد، چنین برمی آید که راه خروج از مثلث برمودایی افغانستان، ناممکن است؛افغانستان تنها زمانی از این مثلث مرگبار بیرون میآید که هویت ملی بر پایه کثرت، برابری شهروندی و روایت مشترک بازتعریف شود؛ وحدت ملی از دل عدالت، مشارکت و اعتماد اجتماعی زاده شود؛ و اقتدار ملی از مشروعیت، قانون و رضایت عمومی تغذیه کند. زاویه های این مثلث چنان بهم پیوسته اند که هر گونه فتوا در یک ضلع آن، فلسفه وجودی این مثلث را زیر پرسش می برد؛ زیرا بدون هویت، وحدت توهم است؛ بدون وحدت، اقتدار سرکوب است و به همین گونه بدون اقتدار مشروع، دولت جز خیالی بیش نیست.