این داستان زیبا در دو قسمت به یوتوپ ؛ بصدای نویسنده ثبت و منتشر شده است . اگر مشتاق شینیدن آن میباشد؛ روی تصویر کلپ فشار بدهید و گوش بدارید.
قشمت اول
چند کوچه بالا و پایان درشهر کهنه کابل باهم زندگی داشتیم، زمانیکه درمکتب ابتداییه درس میخواندم اونیز دریکی از مکتب های ابتداییه نزدیک کوچه اهنگری درس میخواند، هر روز که مکتب میرفتم سر راهم سبز میشد بعد از چند باردید و بازدید نامم را پرسید. نام اصلی خودرا برایش نگفتم، فقط خود را قیسی معرفی کردم.
قسمت دوم داستان
چرا قیسی ؟ اصلاٌ نامم قدسیه بود، مگرخاله ام که درشمالی زندگی داشت مرا قیسی مینامید ودر خانه هم همگی قیسی صدایم میکردند. اینکه چه دلیل نزد خاله ام بود و مرا قیسی مینامید، نمیدانستم. بیاد دارم فقط صنف پنجم بودم که با هم آشنا شدیم. طی سال تعلمی پنجم وششم یعی دوسال در راه مکتب یکدیگر را میدیدیم، با هم گپ وسخن نداشتیم / مگرهر روز میخواستم اورا ببنینم، شاید او نیزاشتیاق دیدار مرا داشت. نمیدانم …او ازهمان سن وسال مانند بزرگان ژست وحرکات داشت به پسرخورد سال مکتبی وخجالتی نمی ماند.
ادامه خواندن عشق نا کام “شمس وقیسی” : نوشته ماریادارو




