
ترا از طرز اشعارت شناسم
ز طبع داغ و افكارت شناسم
غزل هايت دواي درد مردم
به مثل يك پرستارت شناسم
ادامه خواندن ترا از طرز اشعارت شناسم : وارث الشعرا نذیر ظفر
ترا از طرز اشعارت شناسم
ز طبع داغ و افكارت شناسم
غزل هايت دواي درد مردم
به مثل يك پرستارت شناسم
ادامه خواندن ترا از طرز اشعارت شناسم : وارث الشعرا نذیر ظفر
فدای حسنِ زیبایت شوم من
فدای سروِ رعنایت شوم من
سیاهی سرمه ات روزم سیاه کرد
فدای چشمِ شهلایت شوم من
ادامه خواندن فدای پیاله ای چایت شوم من : احمد محمود امپراطور
ای وای آن درخت شگوفان (شکست و ریخت)
کاج بلند ز آفت طوفان شکست و ریخت
آن شهسوار پهنهی شعر و ادب گذشت
تیر و کمان شعر به میدان شکست و ریخت
فرهیخته مهندس کاخ سخنوری
ادامه خواندن سخندان روزگذار : استاد محمد اسحاق ثنا
به شهر عاشقان دلدادهی دُردانهی دارم
بدور کهکشان گیتی من پروانهی دارم
به هرجا دست و پا کردم نشد حاصل مراد من
درون سینهی خود سوزی آتشخانهی دارم
ادامه خواندن دُردانهی دارم : احمد محمود امپراطور
رسیده ز آتش دل جان سوخته به لبم
نه خرمى ست به روزم نه راحتى به شبم
ادامه خواندن بازی زمانه: استاد محمد اسحاق ثنا
چگونه میتوان فریاد دل را از ورای این غبار اندوه به گوش آسمان رساند، آنگاه که اخترِ دانایی و آگاهی از افق خاک غروب میکند؟ دهمین سالیاد کوچ خاموشانه مردی فرا رسیده است که جانش با آمیغ مهر، صداقت، دانایی، و رنج مردم آشنا بود. انسانی که در هیأت خویش، سادگی، فرزانگی، فروتنی و عشق به انسان را یکجا داشت.
استاد شیر احمد یاور کنگورچی، منشأ الهام و آگاهی برای نسلها بود. نگاهش بیدارکننده، سخنش آرامبخش، و حضورش امیدبخش دلهای خسته. نه در سودای جا و مقام، بلکه در جستوجوی حقیقت، عدالت، و کرامت انسانی میزیست.
ادامه خواندن وگمنامهی خورشید معرفت؛ در رثای پیرِ روشن ضمیر《استاد شیر احمد یاور کنگورچی 》: احمد محمود امپراطور
شود هامون گلستـــــان از کــراماتِ تماشایت
نــــزول آیت عشق است در طـرز سخن هایت
قیامت میکند چشم غــــزال ســـرمه آسایت
ز دل بیــــرون نگردد قامت موزون و رعنایت
سری سودایم بر سنـــگ خورد از درد سودایت
——————————————–
ز اول نــــاز پــــرورد و عزیز و دلــــربا بودی
ادامه خواندن آیت عشق : احمد محمود امپراطور

افتاده زار و خون جگرم وقتی نیستی
از ذره کرده ذره ترم وقتی نیستی
ما را نه طالع دست گرفت و نه عافیت
یعنی همیشه خاک درم وقتی نیستی
در چنگ حادثات زمان گیر کرده ام
پر میزنم شکسته پرم وقتی نیستی
ادامه خواندن خون جگرم وقتی نیستی : احمد محمود امپراطور
خوشی ها گاهی با غــــــم میشود آدم نمی داند
گهی غمـــــــــها دمــــــادم میشود آدم نمی داند
چو اسرار جهان در فـــــــهم انسانی نمی گنجد
به دردی زهر مر هــــــــم میشود آدم نمی داند
ادامه خواندن آدم نمی داند : شعر از وارث الشعرا نذیرظفر
ديشب به ياد روى تو دل در برم تپيد
چشمم به خواب هم رخ زيباى تو نديد
ميخواستم كه وصف لبت را رقم زنم
ادامه خواندن نويد وصل : به استقبال شعر دوکتور شفیقه یارقین : استاد محمد اسحق ثناغبار وحشتی پیچیده دنیا
امیدزندگی ختم هست جهان را
به سو گر بی بینی بنده ها را
سرای غم گرفته خوشی ها را
ادامه خواندن وحشت دوران : بانو شفیقه نادی
ای کاش خــوار و زار و پریشان نمی شدیم
با رنج و غصـــه دست و گریبان نمی شدیم
محتـــاج پیش هــــر خس و نادان نمی شدیم
از آشنــــــــا و دوست گــــریزان نمی شدیم
ادامه خواندن ایکاش پریشان می شدیم : احمد محمود امپراطوراز دل و جان خواهم اين خوشبخت هم ميهن شود
ميهن ما خرم و شاداب چون گلشن شود
گردد اولاد وطن از علم و دانش بهره ور
ادامه خواندن درس اخلاص ؛ استقبال شعر ذواللسانين استاد غلام سخى وكيل زاده اندخويى : استاد محمد اسحاق ثنا
که چون بختکی سهمگین بر سینهام چنگ انداخته،
و در برابر آینده ای که بیچهره، بیرحم و بیسرنوشت ایستاده،
دلم هوای آن گذشته را کرده؛
آنجا که هنوز نگاهها ساده بود و لبخندها، بیتکلف؛
آنجا که دل آسوده تر میتپید و آسمان به وسعت خیال هایمان آبی بود.
مرا به گذشته فریاد بزن!
به کوچه های خاکی خاطره،
ادامه خواندن در هجوم تاریکیهای حال : احمد محمود امپراطور
دستت پدر ببوسم و سر هم به پای تو
میخواهم آنچه خوب جهان است برای تو
ادامه خواندن مهر پدر : محمد اسحاق ثنا
کاش، دریاها پریشانی نداشت
موجها یک روحِ توفانی نداشت
منتظر بودم؛ ولی از عمقِ ابر
آسمان آهنگِ بارانی نداشت
ادامه خواندن کاش، دریاها پریشانی نداشت : استاد جاوید فرهادای وطندار عید قربان شد قربانت شوم

صدقهی حال خراب و چشم گریانت شوم
نی به خوانت نقل و بادام و نه هم جلغوزهی
سفرهی خالی ز نان و چشم حیرانت شوم
ادامه خواندن سروده عید قربان : استاد محمد اسحاق ثنا
در دهۀ چهل خورشیدی پس از کتاب « نوی شعرونه/ اشعار نو » با نشر شماری از مجموعههای شعری که در بر گیرندۀ شعرهای نیمایی نیز بودند، دامنۀ نشر چنین شعرهایی در رسانههای کشور گسترش بیشتری پیدا کرد و میتوان گفت: شعر نو در کنار شعر کلاسیک به یک جریان انکار ناپذیر ادبی بدل شد. چنان که این کتابها در نهادینه سازی شعر نو در روزگار خود جایگاه و اهمیتی داشتهاند.
– «ستاک» از بارق شفیعی، 1342،
– «آخرین ستاره»، از محمود فارانی,1342.
– « رویای شاعر» از محمود فارانی.
– «منتخب اشعار» از ضیا قاریزاده، 1343،
ادامه خواندن اشعار نو در دهۀ چهل خورشیدی: استاد نصرالله پرتونادری

گر شیشــــه ای قلب من شکستی خیر است
از چنگ رضـــــای عشق رستی خیر است
همـــــــراهی رقیـــب من نشستی خیر است
با من تـــــو اگر عهــــد نه بستی خیر است
ادامه خواندن قالب شعر – مخمس؛ شاعر: احمد محمود امپراطور قالب شعر – مخمس
عمرِ عزیز رفت و مجالی نماندهاست – سودای عشق و شوقِ وصالی نماندهاست
از عرضِ حال بگذر و وصفِ ملال کن – دیگر در آن مقوله مقالی نماندهاست
از این که در زمانه به جز هرزگی و فسق – از عصمت و خلوص مثالی نماندهاست
کفتار جا گرفته کنون در کُنام شیر – در بیشه جز صدای شغالی نماندهاست
ادامه خواندن عمرِ عزیز رفت و مجالی نماندهاست : ابوالپشم
مهدی ظفر٬ نطاقی که بخاطر اعلام خبر دستگیری رهبران کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷، به شهادت رسید! محمد مهدی ظفر در سال ۱۳۱۲ هجری شمسی در منطقهٔ زنده بانان شهر کابل چشم به جهان گشود. پدرش محمد حسین علی خان یکی از صاحب منصبان وطندودوست ارودی افغانستان در زمان سلطنت محمد ظاهر شاه بود. مهدی ظفر بعد از ختم تعلیمات در مکتب استقلال شامل فاکولتهٔ حقوق و علوم سیاسی پوهنتون کابل گردید. هنگامی که متعلم بود در کنفراس های مکتب اشتراک می نمود. صدای گرم و جذابش باعث شد که پایش به رادیو افغانستان وقت کشیده شود. وی به همکاری با رادیو آغاز و به یکی از نطاقان شهیر و متنفذ تبدیل شد. مهدی ظفر نطاق و گویندهٔ مؤفق پروگرام های مختلف رادیو افغانستان از جمله پروگرام ادبی “زمزمه های شب هنگام”٬ ترازوی طلایی”٬ “سیرت النبی” و دیگر پروگرام های وزین رادیو بود و اما عمدتاً وی نطاق خبرهای مهم دری شب رادیو افغانستان بود.
ادامه خواندن مهدی ظفر٬ نطاق درجه اول رادیوتلویزیون ملی افغانستان چگونه به شهادت رسید: داکتر ناصر اوریا
نه از شیر و پلنگ ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی میدان گریزی نیست
ولی از دوستان اب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ادامه خواندن از روبا می ترسم؛ شعر از : هاشمی

در تخیل بوسه از نیلوفرت بر داشتم
از انار و سیب و لیموی ترت بر داشتم
با حریر عشق پیچیدم ز سر تا ناخنت
از حریم شوق جامِ شکرت بر داشتم
ادامه خواندن در تخیل بوسه؛ شعر از : احمد محمود امپراطور
نباشد غیــر اشک و ناله، لبخندی که من دارم
بدردِ دل نمی ماند همیــــن دردی که من دارم
در آتش سوختــم در آب غرق موج ها گشتم
ندانم غیری غفلت چیست ترفندی من دارم
ادامه خواندن لبخندی که من دارم ؛ شعر از : احمد محمود امپراطور