
سنگ صبور من! خدا نگهدارت؛ روایت یک سفر خاطره انگیز
خانه ی ما سالها بود که در سکوتی غم زده فرو رفته بود؛ دیوارهایش خاطره میگریستند و پنجرههایش، هر صبح، چشم به راه خورشیدی بودند که گویی فراموش کرده بود از اینجا طلوع کند. در این خانه، واژه «مهمان» دیگر تنها در خاطرهها زنده بود، و صدای خنده کودکانه، مثل بوی مام میهن تازه، سالها بود که از کوچه ی ما رخت بربسته بود. صبحی معمولی بود، اما هوا بوی دیگر داشت. آفتاب نرم تر از همیشه بر دیوار خانه میتابید و باد، آرام لای برگهای سبز درختان ناحو میچرخید؛ گویی طبیعت هم میدانست که امروز چیزی در راه است. مادرکلان با دستانی پر از شوق، غذا و چای را آماده کرده بود و نگاه اش به در دوخته شده بود.
ادامه خواندن آخرین نگاه و آخرین لبخند؛ جرقه ای سوزنده و بغضی گلوگیر : مهرالدین مشید


