به یاد مرحوم استاد محمد اکبر سنا غزنوی؛مرد خرد : محمد اسحاق ثنا

گشتم خبر استاد سنا مرد خرد تنها برفت 

آن صاحب جود و کرم آن شاعر والا برفت 

در فن شعر و شاعری در نظم یا نثر دری 

بودی تسلت بی گمان آن شاعر والا برفت 

ادامه خواندن به یاد مرحوم استاد محمد اکبر سنا غزنوی؛مرد خرد : محمد اسحاق ثنا

میترا نور و من قمر میترا؛بخش هشتم و نهم : محمد عثمان نجیب

بخش هشت:

بهِ خاطرِ مهِ اَی خانی هُندوا خُو نان گدایی کدِین:

رفتم پیش ادېم که گاه سَرِ جای نماز ایستاده ‌بو…زوتیا گفتم نفل نیت کدۍ ادې گفت حالی نیت

می کنم. دستکای شه پچی کدم گفتم اَی نِماز بیایم … وا قصه میگویی بَخچُم …گفت … تو … بِرَه ..مَجِت نِمازای ته بخان … وا بَخچِت نَقِل می کنم.

ادامه خواندن میترا نور و من قمر میترا؛بخش هشتم و نهم : محمد عثمان نجیب

فراموش شدنِ معنای حقیقی برخی از واژه‌ها:جاوید فرهاد

بسیاری از واژه‌ها در زبان، معنای چند گانه دارند. در زبانِ پارسی نیز یک واژه با توجه به چشم‌داشتِ مفهومی‌اش در حوزه ی کاربُرد، با چند گانه‌گی معنایی رو به رو است که، بی‌گمان یکی معنای حقیقی واژه و دیگری هم معنای مجازی آن است، مانند: واژه‌ی “سیاه” که در معنای حقیقی تیره و تاریک ( و نیز به معنای رنگِ مشکی) است؛ ولی سیاه در رویکردِ مجازی آن به معنای زشت، بد، و مانند اینها کاربُرد می‌یابد، به گونه‌ی مثال: “روسیاه، بازارِ سیاه، فهرستِ سیاه، اعمالِ سیاه و …” که باتوجه به آنچه در بالا گفته شد، دیده می‌شود که معنای حقیقی و معنای مجازی واژه‌ی “سیاه” در کنارِ هم به کار رفته اند؛ امّا گاه، معنایِ حقیقی رفته رفته و با گذشتِ زمان فراموش شده و یکی از معانی مجازی جاگزین معنای حقیقی واژه می‌شود، و در واقع، معنای اصلی آن از یاد می‌رود.

در این جا، از واژه‌ی “خواجه” به حیثِ نمونه نام می‌برم.

ادامه خواندن فراموش شدنِ معنای حقیقی برخی از واژه‌ها:جاوید فرهاد

شعر زیبایی از علامه سید اسماعیل بلخی که ۵۸ سال پیش از امروز در محبس دهمزنگ سروده بود و به امروز افغانستان هم صدق می‌کند ؛ ارسالی : جیلانی گلشنیار

حاجتی نیست به پرسش که چه نام است این‌جا

جهل را مسند و بر فقر مقام است این‌جا

علم و فضل و هنر و سعی و تفکر ممنوع

آن‌چه در شرع حلال است؛ حرام است این‌جا

ادامه خواندن شعر زیبایی از علامه سید اسماعیل بلخی که ۵۸ سال پیش از امروز در محبس دهمزنگ سروده بود و به امروز افغانستان هم صدق می‌کند ؛ ارسالی : جیلانی گلشنیار

سوگ نامه ای در رثای غروب خورشید؛ به مناسبت سال یاد و فات استاد وجودی: مهرالدین مشید

از غروب استاد حیدری وجودی یک سال گذشت؛ اما چه غروبی که سرخی آن شفق رنگین کمان عشق و عرفان را به کلی در آغوش گرفت و به بهای نثار جان خویش در پای عشق به سلطنت عرفان روح تازه بخشید و جهان عشق و دوست داشتن ها را وارد فصل جدید نمود. او بیش از ۵۷ سال سجاده نشین شعر و عرفان در کتابخانهء عامهء کابل شد تا آنکه به حیات گرانبهای خویش بدرود گفت؛ اما چرا “سوگنامه ای در رثای غروب خورشید” در این شکی نیست که عزیزان در سوگ هر مرگی می نشینند تا باشد که غم بزرگ خویش را به باد فراموشی بسپارند و اندکی تلطیف شوند.

ادامه خواندن سوگ نامه ای در رثای غروب خورشید؛ به مناسبت سال یاد و فات استاد وجودی: مهرالدین مشید

مافیای سیاسی : استادپرتو نادری

دیروز پیرمرد به خانه آمد، راستش بی‌چاره با پیشانی ترشی من رو‌به‌رو شد. 

گفتم: ده ای روزهایی کرونایی چند قیمته چرا ده خانه نمی‌مانی؟

گفت: بمان  ای بدخُلقی‌های خوده، یک دقیقه خانه‌ات آمدیم ، یک پیاله چای نداده شروع کدی به وصیت و نصحیت.

راستش شرمیدم و خاموش شدم. پیرمرد پس از لحظه‌یی سکوت گفت: می‌دانی امشب خواب خطرناکی دیدم.

با وارخطایی گفتم: چه خواب خطرناک؟

گفت: می‌دانی خواب دیدم زبانم بریده باد! که المتفکر سوار بر شتر جمازهء دو کوهانهء تفکر خویش رفته است پشت هفت کوه سیاه به دیدار حضرت عزراییل!

با تعجب گفتم: خو آخر جوبایدن از خر شیطان خود پایین آمد و المتفکر را به امریکاه خواست!

پیرمرد زد به خنده و گفت: به بیردی گفتن بمان جوبایدن کجا و عزراییل کجا؟

گفتم: چه دیگه؟

ادامه خواندن مافیای سیاسی : استادپرتو نادری

[امین میرزاخان] یا استاد ” قفقازی صاحب “

یک خاطره دردمندانه از یک خدمتگار صادق  زحمتکش و دلسوز معارف کشور :

روزی از روزها در دفتر اریانای زیر هوتل کابل مصروف کار های روزمره بودیم که شخص موقری وارد شده ، میخواست بداند که از پسرش مقیم “افقازیا” کدام پارسل حاوی ادویه به ادرسش رسیده یا خیر ؟

موصوف ازینکه سخت مریض و سالخورده معلوم میشد ، بنده از ” کفتان سیدو”خانه سامان دفتر خواهش نمودم تا از کافی مقابل دفتر ، فوری برایش یک چای بیاورد …در همین موقع اقای “یعقوب ارسلایی” یکتن از همکاران ، نزدیک میز ما امده بعد از احترام به وی ،  از من خواهش نمود تا به کار این شخص محترم خالصانه رسیدگے شود چونکه ایشان  ” قفقازی صاحب” میباشند که در مکتب حبیبیه استاد مضمون عربی و نحو و منطق آنها بوده و شخصیت نهایت محترم میباشند ..

ادامه خواندن [امین میرزاخان] یا استاد ” قفقازی صاحب “

بال در بال با آن عقاب زخمی! : استاد پرتو نادری

 آخرین شعر آمده در گزینۀ « سفر در توفان » محمود فارانی، « عقاب زخمی » نام دارد. شعری در یکی از اوزان آزاد عروضی. عقاب زخمی شعری است نمادین و نماد مرکزی شعر همان عقاب زخمی است. این عقاب زخمی خود می‌تواند نماد روشنفکری باشد که با تمام دشواری‌ها تن به آسایش در پستی نمی‌دهد. یا نماد یک اندیشۀ تحول طلبانه است که پیشاپیش روزگار، راه می‌زند.

روشن‌فکر به آن سوتر از روزگار خویش می اندیشد و پیشاپیش زمان خود گام بر می‌دارد. چنین است که پیوسته با روزگار و آیین بستۀ آن در ستیز است. او آیین باز روشنفکرانه می‌خواهد و افق‌های روشن از عدالت اجتماعی. 

ادامه خواندن بال در بال با آن عقاب زخمی! : استاد پرتو نادری

داستان یک شام طوفانی:قسمت بیست و ششم و بیست وهفتم: رویا عثمان انصاف

از روز عروسی به بعد، زحل دگر خاموش شده بود. ساکت و آرام. فقط نفس می کشید و از بخت بد و قسمت شوم خود در دل شکایت می کرد‌. گاهی که دردش از حد بیش می شد، هق هق به گریه می افتاد. به آرزو های خود، به خوابهای که دیده بود، به آرمان های که در دل داشت و به آن نرسیده بود، می گریست. زحل که در آرزوی رفتن به دوبی و کمک به مادر مستمند و خواهر و برادر های یتیم اش بود، به خواب ها و امیدهایش چنان سنگی زده بودند که همه را پاش پاش کرده پیش رویش ریخته بودند. تقدیر چنان با ناجوانی با او بازی کرده و از پشت بر او وار کرده بود که حتی فرصت دفاع از خود نیافته بود.

ادامه خواندن داستان یک شام طوفانی:قسمت بیست و ششم و بیست وهفتم: رویا عثمان انصاف

علاقه‌مندی به تحصیل و اهمیت دادن جامعه به فرهنگ و دانش: بهزاد برمک

اگر نیک نگریسته شود افزایش علاقه‌مندی به تحصیل و اهمیت دادن جامعه به فرهنگ و دانش می‌تواند آغاز یک تحول بزرگ و تغییرات بنیادی برای پیشرفت جامعه‌ی ما باشد.

از این نظر، لازم است دولت به عنوان نهاد رهبری کننده‌ی جامعه، به این پدیده‌ا‌ی نیکو، ارج بیش‌تر بگذارد و توجه جدی را به ظرفیت ‌پروری نهادهای دانشگاهی و فرهنگی نماید تا جامعه از نگاه فرهنگی، رشد کند‌ و ظرفیت‌های بیش‌تری برای تغییرات اساسی به ‌وجود آید و نیازمندی کشور به نیروی متخصص که یکی از نیاز‌های مبرم برای پیشرفت، مدیریت و رهبری می‌باشد، به حد‌اقل برسد و چرخه‌ی پیشرفت جامعه خوب‌تر از گذشته با دستان پُر توان نیروی انسانی ـ تحصیل‌کرده، آگاه، کاردان و کارفهم بچرخد.
این در حالیست که سالانه هزاران جوان دختر و پسر به امید آ‌نکه حاصل ۱۲ سال تلاش تکاپو و تحصیل و تقلای‌شان را به‌ بهترین وجه ممکن، دریاف کنند، در آزمون سراسری کانکور شرکت می‌کنند. شرکت در کانکور، علی رغم همه دشواری‌های فزاینده‌ای که دارد، رنگین‌ترین رؤیای یک نسل را شکل می‌دهد؛ رؤیایی که همیشه‌ خوش‌آتیه و نیک‌فرجام نیست و به‌همان نتیجه‌ای که مدنظر است، نمی‌انجامد.

ادامه خواندن علاقه‌مندی به تحصیل و اهمیت دادن جامعه به فرهنگ و دانش: بهزاد برمک

دمی با پری بخارایی! : استاد پرتو نادری

گویند روزی و روزگاری، در سرزمین دوری، شاعری می‌زیست که شیفتۀ شعرهای « پری حصاری یا پری بخارایی»* بود. چنین بود که روزی کلچۀ سفر برکمر بست، پای در راه سفر گذاشت و هی میدان و طی میدان روانۀ بخارا شد. به شهر بخارا که رسید، شامگاهان بود. از کسانی سراغ خانۀ پری بخارایی را گرفت. نشانی خانۀ شاعر به او گفتند.

 چون به پشت دروازۀ خانۀ شاعر رسید، د‌لش می‌خواست چنان کبوتری به پرواز در آید و فراز بام دوست بنشیند، به گفتۀ اخوان: لحظۀ دیداری نزدیک بود!  

دروازۀ حویلی را کوبید چند بار و هربار با شدت بیش‌تری تا این که مردی سر از دروازه بیرون کرد. نه نیکو منظر؛ بل چهره‌یی داشت سیاه و پر آبله که به لانۀ زنبوران ماننده بود! تا قامت مرد در چارچوب دروازه پدیدار شد، چشم در چشم مسافر دوخت و با صدای آمیخته با خشم پرسید: چه کسی هستی  و چرا نا به هنگام این‌گونه در می‌کوبی!

ادامه خواندن دمی با پری بخارایی! : استاد پرتو نادری

یک شام طوفانی ؛ قسمت بیست و پنجم : رویا عثمان

در پهلوی وضع روانی زحل, وضع صحی او نیز خراب شد. بوی بد زنان داخل موتر و گرمی از یکطرف،  شال و چادری  اش از طرف دیگر، به زحل بار بار حالت تهوع و دل آشوبی ببار می آورد. بعد از چند دقیقه سفر، زحل ضعف و بیحال شد. زنی که در پهلویش نشسته بود، به مادر سردار ولی گفت که وضع عروس خوب نیست. مادر سردار ولی در جواب به پشتو گفت که بگذارند که ضعف باشد از بهوش بودنش بهتر است. موتر شصت و هفت کیلومتر از کابل دور شد تا به خانه سردار ولی رسید. هنگامی پایین شدن از موتر ، باز دو زن بازوهای زحل را بالای شانه هایشان انداختند و  کمک اش کردند تا از موتر پایین شود و به خانه برود. زحل که نیمه بیهوش بود، به مشکل پاهایش را قدم می ماند. 

ادامه خواندن یک شام طوفانی ؛ قسمت بیست و پنجم : رویا عثمان

حضرت امام محمد غزالی ” رحمة الله علیه “: شیرشاه لودین

{{  حضرت امام محمد غزالی ” رحمة الله علیه ”  }}

ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی، ملقب به حجت‌الاسلام زین الدین الطوسی و امام محمد غزالی (۴۵۰ — ۵۰۵ ه‍.ق) همه‌ چیزدان، فیلسوف، متکلم و فقیه پارسی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. او در غرب بیش‌تر با نام ‌های  Al- Ghazali و Algazel – شناخته می‌شود .

*** زندگی ***

محمد غزالی در سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از اعمال خراسان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش از رشتن پشم، گذران زندگی می‌کرد. آنچه می‌رشت در دکانی در بازار پشم 

 در زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش از رشتن پشم، گذران زندگی می‌کرد. آنچه می‌رشت در دکانی در بازار پشم فروشان می‌فروخت و بدین سبب او را غزالی می‌گفتند. پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالباً در مجالس فقیهان حضور می‌یافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از دنیا رفت. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت و صوفی مسلک بود سپردند. آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آن‌ها گفت: 

ادامه خواندن حضرت امام محمد غزالی ” رحمة الله علیه “: شیرشاه لودین

واژه‌های پارسی در زبان انگلیسی: جاویدفرهاد

– شکر/sugar

واژه‌ی ” شَکر ” پارسی است، و از این زبان به زبان عربی رفته و ” سکر ” شده و سپس در زبان انگلیسی ” شوگر ” شده‌است.

– نارنگ / orang

اصل این واژه همان ” نارنگ ” در پارسی است که در عربی ” نارنج ” شده و اکنون در انگلیسی به آن ” اورنج ” می‌گویند.

– قند / canday

واژه‌ی ” کندی ” نیز برگرفته شده از واژه‌ی ” قند ” پارسی است.

ادامه خواندن واژه‌های پارسی در زبان انگلیسی: جاویدفرهاد

افغانستان نمادی از رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های بشری : مهرالدین مشید

افغانستان سرزمین رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های کهن است و در هر گوشه و کنار آن نمونه ای از فرهنگ ها و تمدن های گوناگون را میتوان مشاهده کرد.

از مغاره های ماقبل تاریخی قره کمر سمنگان تا تخت رستم، شهر تاریخی آین خانم، مجسمه های بامیان، دیوار ها یشیردروازه و آسمایی، قلعه های تاریخی اختیار  الدین هرات، قلعه های تاریخی سمنگان، قلعۀ باستانی بست، رشته کوه های هندوکش، لعل بدخشان، آبده های تاریخی نیمروز، قلعۀ تاریخی موری چاق، اماکن تاریخی میمنه، غزنی، مسجد های دینی و تاریخی مانند مسجد جامع هرات، منار های غزنه و هرات، مهمات سرای بلخ و ده ها مکان تاریخی همه نمایانگر تمدن و فرهنگ های گوناگون در افغانستان است که از عصر قبل از آریایی ها شروع شده تا اوستا و بعد از آن هم تمدن یونانی، تمدن یونانو باختر، تمدن یونایی بودایی، تمدنی بودایی، تمدن ساسانی تا تمدن اسلامی  ادامه یافته است.  این رنگارنگی های فرهنگی و تمدنی افغانستان امروزی، خراسان دیروزی و پیش از آن آریانای کهن را به گلستان و باغستان زیبایی بدل کرده است که هر در هر کنج و کنار ان نشانه  ای از یک گونه فرهنگ و تمدن به مشاهده میرسد.

ادامه خواندن افغانستان نمادی از رنگین کمان فرهنگ ها و تمدن های بشری : مهرالدین مشید

به اقتفای سروده ای شاعر گرامی جناب اشکبار ؛عاق پدر: محمد اسحاق ثنا

میهن به دام فتنه‌ و صد ماجرا شده 

ملت غریب و در به در و بینوا شده 

یک عده اند در پی قتل و قتال و چور 

یک دسته هم فاقد مهر و وفا شده 

ادامه خواندن به اقتفای سروده ای شاعر گرامی جناب اشکبار ؛عاق پدر: محمد اسحاق ثنا

داستان یک شام طوفانی «قسمت بیست و دوم » : رویا عثمان

عصر نا وقت بود که دروازه تک تک شد. سارا و بچه ها در خانه بودند. سارا با شنیدن صدایی زنان از پشت دروازه، در را باز کرد. سه زن با چادری های آبی پشت در ایستاده بودند. سارا از زیر چادری خودش، نگاهی به طالبان انداخت و دید که آنها دورتر طرف اپارتمان همسایه اشاره می کنند و چیزی به پشتو می گویند که درست فهمیده نمی شد.

ادامه خواندن داستان یک شام طوفانی «قسمت بیست و دوم » : رویا عثمان

باغ بابر : نوشته : زرغونه عبیدی

و همزمان، فرصت را غنمیت دانسته و میخواهم خطاب به « یکتعداد» از هموطنان مهاجر که در مورد اوضاع افغانستان ادعای آگاهی های بیشتر را نسبت به یکتعداد هموطنان روشن اندیش و خدمتکار  مقیم وطن دارند، بگویم که هموطن عزیز، از گفتن همی حرف های« مفت » صرفنطر کنید، خشک و تر را یکجا نسوزانید و  هم با طعنه زنی ها نمک بر زخم نپاشید. و هرگاه فکر میکنید که خواهید توانست همه چیز را بهتر انجام بدهید، پس بفرمایید و بروید به افغانستان و انجام بدهید.

ادامه خواندن باغ بابر : نوشته : زرغونه عبیدی

شکارچیان سایه!-استاد پرتو نادری

مولانا در دفتر نخست مثنوی از مردی روایت می‌کند که به دنبال سایۀ پرنده‌یی سرگردان است و به هوای شکار پرنده، هی به سوی سایۀ او تیر می‌اندازد. 

مرغ  بر بالا و زیر آن سایه‌اش

می‌دود بر خاک پران سایه‌وش

ابلهی صیاد آن سایه شود

می‌دود چندانک بی‌مایه شود

بی خبر کان عکس آن مرغ هواست

بی‌خبر که عکس آن سایه کجاست

این یک روایت تمثلی است، در ظاهر روایت ساده‌یی است. پرنده‌یی در آسمان پرواز می‌کند، سایۀ او افتاده بر زمین، انسان ساده‌یی این سایه را پرنده‌یی می‌پندارد و به دنبال آن و در هوای شکار آن سایه می‌دود. سایه شتابان بر روی زمین می‌دود، برای آن که هستی آن سایه از پرنده‌یی است که در هوا پرواز می‌کند. دونده‌گی سایه بر زمین از پرواز پرنده در آسمان است. به مفهوم دیگر این سایه از خود هستی و موجودیتی ندارد.

ادامه خواندن شکارچیان سایه!-استاد پرتو نادری

استاد لطیف ناظمی هفتاد و پنج ساله شد: استاد پرتو نادری

او روز 21 ثور 1325 در شهر هرات، چشم به جهان گشود. باری برایش درودی داشتم و پیامی و به این مناسبت این جا پارۀ پایانی آن نوشته را با دوستان ارجمند شریک ساختم.

عمر استاد دراز و پر ثمر باد که از فرزانه‌گان فرهنگ سرزمین ما و حوزۀ گستردۀ زبان پارسی دری‌ست.

استاد ناظمی! این سطرها را که می نویسم، شب است. یک شب گوارای بهاری!  ماه تمام، در آسمان قرغه می تابد و تا نگاه‌اش می کنی مانند دختران خوش روی دهاتی در پشت پردۀ ابر سپیدی  پنهان می شود، گویی تاب نگاه بیگانه را ندارد؛ اما دیر نمی پاید باز از گوشۀ دیگری با هزار جلوه بیرون می شود و تو دلت می خواهد با هزار دیده تماشایش کنی.  ستاره گان چشمک زنان می درخشند و آسمان  را بسیار دل انگیز و تماشایی می سازند. گویی هیچ صدایی انفجاری به گوش آسمان و آسمانیان نرسیده است! بند قرغه لبالب از آب شده است، آب روشن به روشنی یک پندار عاشقانه.

ادامه خواندن استاد لطیف ناظمی هفتاد و پنج ساله شد: استاد پرتو نادری

عایشه درانی شاعر کمتر شناخته‌شده است: نسیمه یونس حیدر

عایشه درانی شاعر کمتر شناخته‌شده است. وی با آنکه ذهنیتی پاک و ستره فراقومی داشت، اما به دلیل مباحث قومی در عرصه شعر و ادبیات گمنام ماند و دیوانش خوانده نشد.

عایشه دختر یعقوب‌علی خان توپچی بود. یعقوب‌علی خان از رجال نظامی و بزرگان وقت و دربار به‌شمار می‌رفت. می‌گویند نام مادرش مستوره بوده است. اما سند بر این ادعا نیست. شاید به دلیل خانه‌نشینی و نداشتن روابط اجتماعی زنان، بسیاری از آن‌ها را به همین نام می‌نامیدند.

ادامه خواندن عایشه درانی شاعر کمتر شناخته‌شده است: نسیمه یونس حیدر

میترا نور و من قمر میترا ؛سلسله‌ی داستان های تخیلی: محمد عثمان نجیب

           

این داستان کاملاً به لهجه‌ی فارسی شمالی و شمال کابل نوشته شده که گپ و گفت های روزمره‌ی ما را تشکیل می دادند، ارچند در برخی محلات با توجه به تحولات اجتماعی تغیرات گفتاری هم به وجود آمده، اما آن گفتار ها ماندگاری های خود شان را دارند.

درختم داستان اصل کلمات با لهجه ها مشخص خواهند. مشکل من در عدم دست‌رسی ام به دیدگاه های خواننده های گرامی تارنماها و صفحات وزینِ مجازی‌ست که داستان باید بر آن اساس ادامه داده شود.

بخش هشت: 

بهِ خاطرِ مهِ اَی خانی هُندوا خُو نان گدایی کدِین:

ن:

رفتم پیش ادېم که گاه سَرِ جای نماز ایستاده ‌بو…زوتیا گفتم نفل نیت کدۍ ادې گفت حالی نیت

می کنم. دستکای شه پچی کدم گفتم اَی نِماز بیایم … وا قصه میگویی بَخچُم …گفت … تو … بِرَه ..مَجِت نِمازای ته بخان … وا بَخچِت نَقِل می کنم.

ادامه خواندن میترا نور و من قمر میترا ؛سلسله‌ی داستان های تخیلی: محمد عثمان نجیب

استاد خلیلی و « سرود کهسار»: استاد پرتو نادری

هربار که سخن از تحول شعر پارسی‌دری در افغانستان به راه می‌افتد و بحث پیدایی شعر نو به میان می‌آید از « سرود کهسار» استاد خلیلی چنان نخستین نمونۀ شعر نیمایی در کشور یاد می‌شود و استاد خلیلی را نخستین شاعر افغانستان می‌دانند که شعر نیمایی سروده است.

شب اندر دامن كوه 

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشانی 

ادامه خواندن استاد خلیلی و « سرود کهسار»: استاد پرتو نادری