آزادی کجاست : شعر از استاد محمد اسحاق ثنا

این همه آواره‌گان را ملک اجدادی کجاست؟

نیست جز ویرانی در آن ملک آبادی کجاست؟

قاصد از روز خوشی هر بار میدادی نوید

سالها بگذشت این امید میدادی کجاست؟

ادامه خواندن آزادی کجاست : شعر از استاد محمد اسحاق ثنا

بیزارم : شعراز استاد محمد اسحاق ثنا

 من از ظلم و ستم از قتل و استبداد بیزارم

هم از بیدادگر دور از وفا و داد بیزارم 

ز وحشت میتپد دل در درون سینه از حسرت 

من از وحشت گریزان ام من از فریاد بیزارم 

ادامه خواندن بیزارم : شعراز استاد محمد اسحاق ثنا

زندگی نامه مختصردکتور اسدالله حبیب : هدایت حبیب

دوکتور اسد الله حبيب در سال 1320 خورشيدی مطابق با 1941 ميلادی در شهرکابل دريک خانواده ی روشنفکر چشم به جهان گشود. وی ايام کودکی و نوجوانی را درآغوش فاميل در شهر ميمنه مرکز ولايت فارياب بسربرد و دوره ی آموزش ابتدايی و متوسط را نيز درليسه ابو عببيد جوزجانی سپری کرد و با کسب نمرات عالی در امتحان کانکور، در سال (1340) شامل دانشکده ی ادبيات دانشگاه کابل گرديد و در سال  (1343) از اين دانشکده بدرجه ی لسانس گواهی نامه حاصل کرد.

ادامه خواندن زندگی نامه مختصردکتور اسدالله حبیب : هدایت حبیب

شعر بنام سرنوشت؛ شرح حال مریضی هارون یوسفی طنز پرداز محبوب کشور ماست.

هارون یوسفی شاعر و طنزپرداز شناخته شده کشور یک خبر غم انگیز از مریضی اش در صفحه فیسبوک اش نشر نموده، برایش شفاء عاجل وی ازبارگاه خداوند دعا میکنیم.

سرنوشت

آن دشمن دیرینه و جانی سرطان است

گه در سر و گه در تن و گاهی به «فلان» است

چندیست که مهمان همین دشمن جانم

هرچند که خورد است ولی آفتِ جان است

آوازه‌ی این دردِ مرا هر که شنیده‌ست

یک عده خوش و عده‌ی  دیگر  نگران است

طنزی نسرودیم و دو سطری ننوشتیم

صد راز به لپتاپک این بنده نهان است

من قصه‌ی تلخ غم خود را به که گویم!

«چیزی که عیان است چی حاجت به بیان است»

این دردِ پدر لعنت و این دانه‌ی بی مهر 

گویند که حتا به تنِ شاه عمان است

ترسم نه ز مرگ است و نه از روز قیامت

تشویش من از دلهره‌ی «آمنه جان» است 

ادامه خواندن شعر بنام سرنوشت؛ شرح حال مریضی هارون یوسفی طنز پرداز محبوب کشور ماست.

وطنم ، ای وطنم، ای وطنم! : استاد جاوید فرهاد

مارها کوچ کنید از وطنم

زهرپاشی نکنید در بدنم

خشمِ من دشنه شده پیشِ خودم

دشنه پنهان شده لای چپنم

تنِ خود را به سلامت ببرید!

ورنه این‌جا و نشانی سخنم

ادامه خواندن وطنم ، ای وطنم، ای وطنم! : استاد جاوید فرهاد

شادخت و برده « نامه به رابعه بلخی» نگارنده : نوشین ارباب زاده و مترجم دکتور صبورالله سیاه سنگ

رابعه جان!

به تو مینویسم از فراسوی سده ها، از سرزمین زندگان به خاکدان مردگان. سال دوهزارودوازده است. میسـنجم: نزدیک به هــزاروهفتاد سـال پیش کشـته شـده ای و سـوسـوی شـکوه نامت به نخسـتین پـرونده “قتل ناموسی” گره میخورد.

رابعه! بگذار بگویم مرا با سروده هایت کاری نیست. میدانم نخستین دوشیزه سرودپرداز کشورم هستی. میدانم نامور، پارسا و پرآوازه ای؛ و نیز همزاد زبان مان: فارسی. میدانم آرامگاهت را زنان و مردان نیایشگاه ساخته اند.

باز میگویم به سروده هایت دلبستگی ندارم. آخـر، در سرزمین عشق و دروغ و کشتار هر کس شاعر است. اینجا جنگسالاران هم شعر مینویسند. دوشیزگان گاه در تنگنای سلولها و گاه در پشت دیوارهای گلین کاشانه های روستایی میسرایند. دستگاه رادیو و برنامه ویژه “سرود بانوان” هم داریم. دختران ما از کنار اجاق و دیگدان دزدانه بیرون میروند، با تلفونهای همراه به رادیو زنگ میزنند و نگاشته ها شان را دکلمه میکنند. آنها ازین هنر در دو لایه کار میگیرند: گفتن سخن راست و پوشاندن سخن راست.

ادامه خواندن شادخت و برده « نامه به رابعه بلخی» نگارنده : نوشین ارباب زاده و مترجم دکتور صبورالله سیاه سنگ

با دود از ورای بدن میشود برون ؛شعر زیبا از : پرنیان صدیقیان

با دود از وراى  بدن ميشود برون

اين درد ها كه از سر و تن ميشود برون

با  نور با جلايش رؤياى زنده گى

از ديده هاى خسته زن ميشود برون

ادامه خواندن با دود از ورای بدن میشود برون ؛شعر زیبا از : پرنیان صدیقیان

نکته های در پیوند به شعر و شاعری استاد واصف باختری : استاد پرتو نادری

– نخستین تجربه های شاعری باختری به دهۀ سی سدۀ گذشتۀ خورشیدی بر می‌گردد که هنوز دوران کودکی و نوجوانی اوست که سال‌های ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۹ را در بر می گیرد. نخستین شعرش را در ده ساله‌گی در ۱۳۳۱ به استقبال یک غزل بیدل سرود که در روزنامه بیدار چاپ شد. از سروده های این دورۀ شاعر،شعری در «سفالینه یی چند بر پیشخوان بلُورین فردا» نه‌آمده است.

ادامه خواندن نکته های در پیوند به شعر و شاعری استاد واصف باختری : استاد پرتو نادری

داغ لاله : استاد محمد اسحاق ثنا

در سینه دل به‌ یاد عزیزان نشسته است 

خونیین ز درد حسرت یاران نشسته است 

از حادثات کشوری در خون تپیده ام 

مردم به گریه زار و پریشان نشسته است 

ادامه خواندن داغ لاله : استاد محمد اسحاق ثنا

شعر « لالۀ آزاد» ابراهیم صفا : استاد پرتو نادری

تاجایی که می‌اندیشم، در شعر معاصرافغانستان کم‌ترشعری توانسته است که به پیمانۀ شعر « لالۀ آزاد» ابراهیم صفا به این همه شهرت گسترده و تاثیر‌گذاری بزرگ برسد. گویی این لالۀ آزاد نام دیگر ابراهیم صفا است. اگر هیچ شعر دیگری هم که از این شاعر برجای نمی‌ماند، همین شعر بسنده بود تا نام پرشکوه او را در همه روزگاران پرچم افرازد.

می‌پندارم که « لالۀ آزاد» در پرورش ذوق ادبی شاعران نسل‌های بعد از صفا، به گونۀ مشخص پس از آن که این شعر در مضمون قرائت فارسی، شامل برنامۀ آموزشی معارف افغانستان گردید، تاثیر‌گذاری قابل توجهی داشته است. تا به یاد می آورم کم‌تر شاگرد مکتب بود که این شعر را درحافظه نمی‌داشت. 

ادامه خواندن شعر « لالۀ آزاد» ابراهیم صفا : استاد پرتو نادری

نگاهی گذرا برکتاب جدید شگوفه های ادب : داکتر فیض الله ایماق

  م . اسحاق « ثنا » 

ریچموند– کانادا 

محترم محمد اسحاق " ثنا "

محترم محمد اسحاق ” ثنا “ 

  خواننده گان گرامی ! 

       بی هیچ تردیدی قوام و بقای هر ملت بسته گی به فرهنگ ـ ادب و زبان آن ملت دارد.  هرگاه قومی  با فرهنگ و زبان و داشته های فرهنگی خویش بیگانه گردد و ارتباط او با گذشته های فرهنگی اعم از شعر ، نظم و نثر و غیره قطع شود ،  واضح است که این ملت ، هویت خود را از دست داده ، چون درختی که ریشه بر زمین ندارد و با هجوم تند بادی از جای می برآید و خشک میشود،مضمحل ، پراکنده و نیست و نابود خواهد شد. 

 خوشا به حال ملتی که چنان دانشمندان، محققان ، پژوهشگران و نویسنده گانی دارد که شب و روز ، در پی رشد فرهنگ ملت خود بوده ، و در بار وری زبان و ادبیات ملت خود است و نمی خواهد داشته های فرهنگی اش به خشکه و چون درخت بی بار نهایتاً از ثمر بماند . 

ادامه خواندن نگاهی گذرا برکتاب جدید شگوفه های ادب : داکتر فیض الله ایماق

نظمی که شیخ سید اسمعیل بلخی در محبس دهمزنگ بتاریخ ۲۸/۱۲/۱۳۳۶ سروده بودند : سیلمان امیر

حاجتی نیست به پرسش که چه نام است این‌جا

جهل را مسند و بر فقر مقام است این‌جا

علم و فضل و هنر و سعی و تفکر ممنوع

آن‌چه در شرع حلال است؛ حرام است این‌جا

ادامه خواندن نظمی که شیخ سید اسمعیل بلخی در محبس دهمزنگ بتاریخ ۲۸/۱۲/۱۳۳۶ سروده بودند : سیلمان امیر

نیست گوش شنوا… شعر از محترم میرزا ابوالپشم

نیست گوش شنوا، ناله و غوغا چه‌کنم

پیش هر بی‌خبری، هلهله بر پا چه‌کنم

درد من درد من اندوه من اندوه خودم

بی‌سبب با دگران هی‌هی و هی‌ها چه‌کنم

ادامه خواندن نیست گوش شنوا… شعر از محترم میرزا ابوالپشم

مهدی اخوان ثالث و نوخسروانی : استاد پرتو نادری

نوخسروانی با نام مهدی اخوان‌ثالث چنان پیوند خورده است که خسروانی با باربد. به این مفهوم که اخوان این قالب شعری را بر بنیاد یکی از خسروانی باز مانده از باربد به گونه‌یی یک قالب شعری جداگانه پدید آورده است.

نوخسروانی که گونه‌یی از کوتاه‌سرایی است، در شعر پارسی‌دری یک قالب جوان است و عمر درازی ندارد. در حالی که خسروانی، ترانه و رباعی عمر درازی دارند و می‌شود گفت که سپیده‌دم  شعر پارسی‌دری با همین قالب‌ها کوتاه آغاز یافته است. 

ادامه خواندن مهدی اخوان ثالث و نوخسروانی : استاد پرتو نادری

بزرگداشت بیهقی پدرنثر فارسی : استاد پرتو نادری

گفتند روز نخست عقرب، روز بزرگ‌داشت از ابوالفضل بیهقی‌ست. به یاد نوشتهء کتاب‌سوزان در انجمن نویسنده‌گان افغانستان افتادم که بیست و اند سال پیش نوشته بودم. یك روز دیگر كه دهان بخاری باز بود و مطالعه می كرد از بخاری صدایی شنیدم كه مرا تكان داد. كسی با لهجه‌یی سخن می‌گفت كه تا كنون نشنیده بودم كه زبان فارسی دری را با این همه صلابت و شكوه سخن بگویند. حیران بودم كه كی‌ست. این قدر فكر كردم كه از شمار نخبه‌گان است. 

ادامه خواندن بزرگداشت بیهقی پدرنثر فارسی : استاد پرتو نادری

دکان صوفی عشقری : زبیح الله سعیدی

سر بازار اگر دکان نمی کردم چه می کردم

پنجاه سال یا بیشتر از این شاعری در دل کابل این حرفی را تکرار میکرد…

این حرف را به تکرار از هر کسی شنیدم

ظالم به روی دنیا ترس از خدا ندارد

با رهروئ بگفتم اینراه کدام راه است

گفتا که راه عشقست هیچ انتها ندارد در اخر جاده سنگ تراشی در بازار شور بازار کابل مردی باریک اندام با چهره نورانی  و لنگی و‌ چپن در  غرفه چوبی رنگ رو  رفته و شکسته ی چهار زانو نشسته بود و چشم براه عابرین بود. گاهی دوستانی که حرف دلش را میدانست نزدش میامد و مینشست و گاهی مشتری های همیشه گی‌ او پیشش میامد و پوری های تاب خورده کوچک  کاغذی را از تکری   پیشرویش از نسوار های  یک افغانی و دو‌‌ افغانیگی پر کرده و به مشتری هایش میداد.

عشق اگر در کار بار این جهانم میگذاشت 

کره مهتاب رفتن پیش من نصوار بود

دکان او خالی‌ بود و بیشترین مال دکانش اسباب کار امد زندگی شبا روزی او بود.

اجناس دیگری اگرت نیست عشقری

خاشاک و خاک بر دهن این دکان بریز

یا جز درد وداغ نیست به دکان عشقری

جنس نشاط میطلبی پیش تر برو…

صوفی عشقری که امروز نامش جز از افتخارات ادبیات ماست  در این دکان کوچکش صحافی هم میکرد. سر و‌ کار  عشقری پس از این با کتاب های بود که شیرازه ان ها از هم گسسته بود دستان شاعر کاغذ پاره ها را  پیوند میکرد مگر روز گارش همان رنگ غریبانه بخور نمیر تا اخیر ماند.

افتاده‌ عشقری را بالای خاک دیدم

گفتم به این ادیبی یک بوریا ندارد

عشقری تا پایان عمر مجرد ماند و پناهگاه و غم غلط خانه او تنها همان دکان غریبانه اش بود.

ادامه خواندن دکان صوفی عشقری : زبیح الله سعیدی