دسته گلی به عنوان ابراز محبت نمونه از پیوند قلبهاست روز چهاردهم ماه دوم سال روزی برای دریافت عشق در جهان غرب مسماٌ گردیده است. این روز برای هر جوان ارزش خاص داردُ کسانیکه عشق خود را پیدا کرده است لحظاتی خوش را کنار هم میگزرانند و بخاطر پیوند عمیق عشق شان و بخاطر تجدید محبت با تقدیم شاخه گلی که نمونه تمام احساس ومحبت در مقابل محبوب شان میباشد اهدا می نمایند.
جوانان عزیز این روز را برای همه شما تبرک عرض نموده و پیوند محبت تان را محکمتر میخواهم و کسانیکه هنوز موفق بدریافت عشق شان نگردیده اند برای موفقیت شان دعا مینمایم . بدین وسیله روز عاشقان را برای تمام مردم دنیا تبریک وتهنیت گفته با اهدای گلی که نمونه از احساس ما برای هریک شماستُ آروزی صحت وسلامتی نموده ورزوهای شاد عاشقانه داشته باشید.
الماس فراهی

سال ۲۰۱۲ میلادی تعداد زیاد جوانان برای هنرآواز خوانی ثبت نام کردند و استعداد های جدید کشف گردید در جمع آنها الماس فراهی نیز خوب درخشید. هنر زیبا آواز خوانی بسته به استعداد- آواز گیرا و بسته به ابتکارات است که خوشبختانه تعداد زیاد از اشتراک کنندگان دارای همین صفات بودند. کاپی خوانی در تمام جهان مروج است اما بشرط آنکه هنرمند پارچه ی را باز خوانی نماید که خوبتر وبهتر از هنرمند اصلی بخواند واگر نتواند بدتر نخواند.
هنرمند باید توانایی و تون گلوی خودرا بداند شاید و آهنگ را انتخاب نماید که وبدلها چنگ بزندُ هرگاه پارچه اصلی که به اعظمیت اجرا شده هنرمند تازه کار آنرا خوانده نمیتواند وزنی خواهد بود که برداشتن آن بالاتر از توانایی اوستُ در ایجاست که هنرمند کاپی خواند تمام شهرت هنری خود را به صفر ضرب خواهد نمود.
داوران محترم ستاره افغان استعدادهای خوبی کشف کردند و جوانان نیز بااحساس و استعداد هنری در برنامه حصه گرفتند و درخشیدند و از جمله استعداد های کشف شده پنج نفر در مرحله نهایی « پنج بهترین » را بنام هنرمند معرفی نمودند یکی هم الماس فراهی بود.
جناب فراهی دارای حنجره قویُ آواز گیرا و استعداد سرشار روی ستبج ظاهر گردید او کاملا در سبک مخصوص هنرنمایی میکرد. پیروی از سبک احمد ظاهر هنرمند دلها که او خود پیرو مکتب وسبک «الویس پرسلی» امریکایی بودُ الماس فراهی دوباره آن دو هنرمند فقید را زنده ساخت.
هنرمندان زیاد مخصوصاٌ جوانان آهنگهای « احمد ظاهرمرحوم » را کاپی نمودند بعضی ها نسبی خوب و بعضی ها آنقدر خراب اجرا نموده اند که از آهنگ اصلی آن نیز انسان دلسرد میشود اما الماس فراهی در دوره آموزن آنقدر زیبا اجر کرد که باید برایش آفرین گفت.
استعداد های جوانان امروز تا استعدا های چند سال قبل خیلی ازهم متفاوت بود زیرا موقع دادن برای تبارز استعدادهاُ زمینه رشد و آزمون گاه برای برسی استعداد ها و دسترسی به آلات موسیقی خیلی در این دوره چشمگیر بود و از طرف دیگر جوانان واقعاٌ به هنرعشق داشتند و با روحیه عشق به هنر موسیقی ثبت نام کردند زیرا هرکاری که منشه آن عشق باشید از قلب برمیخیزد وبر قلب دیگران اثر میگذارد. جوانان که برای هنرمندان شدن ثبت نام کرده بودند چه محلی خوان و یا غیر محلیُ نورام های آواز خوانی و هنرمند شدن را رعایت میکردند.
الماس فراهی جوان نازنین وطن ما که از سرزمین شعر و ادب هرات باستان میباشد وبا آنکه تجربه هنری کمتر دارد مگر نظر به سلیقه وعشقی که به هنر آواز خوانی و نواختن گیتار داردُ به زودترین فرصت به قلعه های شهرت خواهد رسید و میرسد هرگاه در اتنخاب اشعار خوب مطابق حنجره خودش و باداشتن استادان مجرب برای کمپوز آهنگهایش آینده خوب هنری خواهد داشت و با پشتکار و زحمت میتواند در فرصت خیلی کم احمد ظاهر ثانی گردد.
الماس در سال (۱۳۶۷( هش- در ولایت فراه بدنیا آمد و ولایت هرات زندگی مینمایدُ او برای (۲۱ ) سال در ایران مهاجر بود مکتب را در همان جاه فرا گرفته است. وی فرزند محبوب خانواده بوده و پدر ومادرش از دوستان نزدیک او میباشندُ درفامیل با یک خواهر کوچکش خیلی صمیمی است. الماس در نواختن آلات موسیقی به گیتار دسترسی دارد و هنر رسمامی را نیز دوست دارد و ازجمع هنرمندان کشور « فرهاد دریا» را دوست دارد او با طبعیت بی علاقه نیست واز رنگ آبی خوشش میایدُ برای این هنرمند جوان و با استعداد موفقیت های بزرگ آرزو میدارم تا مانند نامش درخشش الماس را در تمام ساحات زندگی داشته باشد. الماس عزیز موفقیت تان آرزو ماست.
ایدیولوژی ملی؛ یا نظرات و راهکار های مشترک برای ملت بودن
بقلم – دوکتور جهش
درست سی وهشت سال قبل در سنه 1352که تازه سند فراغت دانشکده طب را بدست آورده بودم هر روز مقوله آیدیولوژی ملی را که به تاسی از گفته رهبر سردار محمد داود خان صدها بارازرادیووجراید پخش می شد می شنیدم و نظر به شناختیکه از آیدیولوژی های معاصر و مکتب های سیاسی داشتم مرا وا میداشت تا آنچه را که در جهان ، در وطن ما ، در دولت و شهر ما میگذشت تعقیب نمایم و در مورد آن نظری داشته باشم مخصوصا دو کلمه آیدیولوژی وملی که به نظرم خیلی ها مهم جلوه میکرد مرا خیلی آزار میداد . با خود و دوستان خود شکایت میکردم که این دو کلمه میان تهی چه معنی دارد . دولت و یا کسانیکه این کلمات را هر روز در نشرات تبلیغ می کنند چرا آنرا تعریف نمیکنند ، چرا محتویات و اجزای مرکبه آنرا واضح واساسات آنرا مشخص نمی سازند و در مورد آن کتاب و یا مقاله نشر نمیکنند و به مردم تبلیغ نمی نمایند و وظایف و مکلفیت مردم را در قبال آن روشن نمی سازند… روز ها گذشت در آنوقت مجال بلند گفتن وتبادل نظر در نشرات وجود نداشت بالاخره جمهوری وآیدیولوژی ملی به تاریخ سپرده شد و فراموش گردید. اینک نویسنده و متفکر عصر ما آغای عالم افتخار گرد و خاک را از روی ایدیولوژی ملی پاک کرده طی مقاله خردمندانه آنرا به میدان کشید و همه را متوجه ساخت. بناا لازم می بینم تا در مورد سخنی چند گفته شود:
ایدیولوژی یعنی چه ؟
ادامه خواندن ایدیولوژی ملی؛ یا نظرات و راهکار های مشترک برای ملت بودن
نتایج ستاره های افغان در سال ۲۰۱۲

کمیسون برگذاری ستاره افغان درسال (۲۰۱۲) به مراتب خوبتر و عالی تر با اشتراک بیشتر از پانزده هزار جوان اشتراگننده آغاز و استعداد های جوانان مورد برسی قرار گرفتُ با داوری صادقانه هیئت که متشکل از هنرمندان سابقه دار و فهیم در رشته هنری میباشند به مراحل های نهایی رسیدند. ثبت نام (۱۵) هزارجوان که میخواستند هنرمند شوندُ برای یک آیند خوش و نشاد آفرینی خیلی امید وار گننده بود و این خود نشان دهندهف نفرت برجنگ است .
قضاوت هیئت که از جمع پانزده هزارُ تعداد ۱۶۰ نفر را برای اشتراک در برنامه پذیرفتند نیز قابل تحسین است وهمچنان گریه یک تعداد جوانان که برای یک پدیده هنری میگریستندُ شدیداٌ قابل قدراست زیرا علاقمندی جوانان وطن نشان میدهد …که میخواهد برای مردم شان خوشی آفرین باشند. شما جوانان نمونه از جمع میلونها انسان مهن میباشید که به نشاد خود مردم تان علاقمند هستید تا از هرلحظه زندگی لذت برید اما هنرمن شدن دشواری های مسلکی خودرا دارد آن عده که نظر به قضاوت هیئت داوری رد گردیدندُ شاید در رشته های دیگر هنری استعداد داشته باشدُ تنهاآواز خوانی هنرنیست نباید مایوس شوید. نواختنُ نقاشیُ هنر تمثیلُ نویسندگی و شاعری نیز هنر است اگر شاعری شعر نسراید و اگر موزیک صدای را همرایی نکند هنرمند بدون موزیک هنرنمایی کرده نمیتواند و هرگاه موزیک دایرکتر و کمپوزیتور با هم یکجا کار مشترک انجام ندهند هنرمند هنرش را بنمایش گذاشته نمیتواند.


ثبت نام تعداد بیشمار جوانان برای دنیا هنری آواز خوانی و موسیقی و آینده افغانستان امید وار کننده بود. چون معیار ها از طرف هئیت داوری نظر سنجی میگردید روی همین نظر سنجی برای (۱۶۰) نفر اشتراک باید کارت اشتراک مسابقه هنری داده شد طبعاٌ یک انسان تمام معیار ها را پوره کرده نمیتواندُ قضاوت داوران در هرمرحله دقیقتر و سختگیری های مسوولانه بیشترگردید و استعدادها از نظر صدا ُ مراعات نورم های هنری (سرُ – لی – کرچ- و راکها) دقیقاٌ مورد برسی قرارگرفتُ چند نفر محدود بصفت هنرمند پذیرفته شدند.
در جمع جوانان ذکور دوخانم جوان نیز تا چند مرحله حضورداشت شان را حفظ نمودند با آنکه ازاستعداد هنری برخوردار نبودند اما بخاطر شکستن طلسم مرد سالاری وبخاطر تقویت روحیه هنری و جرائت دیگر خواهران ما اقدام شان در این شرایط خاص زمانی از ارزش عالی برخوردار است. خانم بهار همراز و خانم سماٌ اقدام نیک و جسارت هنری تانرا سپاس مینمایم. مخصوصاٌ از فامیل های محترم تان که با تشویق و رضایتمندی برای تان اجازه اشتراک داده اند نیز سپاس گذاریم. خواهران عزیز ! در حقیقت کامیابی از آن شماست زیرا در جمع چند میلون نفوس زن در افغانستان تنها حاضر شدن و خوشتن را آزمون کردن دریک مسابقه هنری کاریست بس دشوار .
سرانجام پنج نفر توانست که آزمون گاه هنری را عبور نمودند هنوز هم بنام هنرمند واقعی خطاب نمیشوند زیرا هنرمند شدن کاریست که ریاضت و شکسته نفسی بیشتر از شما میخواهدُ دل تمام مردم را بدست آورند و خودرا در معراج هنری رساند… قلعه های شامخ هنری ورقابت های سالم را طی کردن تلاش میخواهد. کفت زدن یک تعداد تماشا چیان که در تالار جهت تشویق شما عزیزان حضور داشتندُ معنی موفقیت کلی را نمیدهدُ هنوز قلعه های بسیاربلندی پیشروست که برای رسیدنش نفس میخواهد تا انزمانکه نفسها پخته شود راه دور و درازی پیشرو است تاکه مردم شمارا هنرمند خطاب کنند.
یک آرزو ها بدون تلاش بدست نمیآیدُ تمرین ضرورت استُ دامن تلاش را رها نکید جوینده یابنده است.
جوانان در تمام عرصه ها آینده سازان کشور هستند و شما عزیزان موسیقی افغانستان را با هنرنمایی تان در ستیژ ملی وبین المللی معرفی میدارید. همیشه سبز و رسا باشید.
ماریا دارو اقدام نیک تان را تهنیت گفته آرزومند سعادت های دایمی برا ی شما و سایر هنرمندان میباشد.
http://www.youtube.com/watch?v=V6GYsXHOXj4&feature=youtu.be
نگو کاین ریش؛ چه معنی دارد؟
به اقتفای «ریش نامه»ء ابوالمعانی بیدل
و به استقبال ازبحث «ذلیل سازی مردم افغانستان با ریش و ریشخند»(1)
فتانه «شمع» جرمنی /17 دلو 1390
نگو کاین ریش؛ چه معنی دارد؟ غیر از این؛ کیش چه معنی دارد؟
سخن اصلاً به «معنی» نیست! معنی داریش ؛ چه معنی دارد؟!
سر و آخر«بهشت»مقصودست! «واسکت»ی بیش؛ چه معنی دارد؟
ریش تا ناف؛گشته است؛ سیاف! راهبر میش ؛ چه معنی دارد؟
کئ خدا ؛ «با سواد» بگزیده؟ خوان! و اندیش! چه معنی دارد؟
چون جهاد است «فی سبیل الله» چرت بندیش(2)؛ چه معنی دارد؟
سرحد و ملک ندارد ؛ دین ! وین«فروشیش3»؛ چه معنی دارد؟
هرچه یابی ؛ خدات بخشیده فکر و تشویش؛ چه معنی دارد؟
نعمت است پوند، دالر و کلدار گیر ؛ نگیریش ؛ چه معنی دارد؟
روبل هم گر برای دین گیری چرک و پاکیش ؛ چه معنی دارد؟
برگ؛ بی اذن او نمی افتد! “جرم جنگی”ش؛ چه معنی دارد؟
بندهء او ست «اسرائیل» صیهونیستیش ؛ چه معنی دارد؟
پیش الله مهم «نیت»هاست ما که داریم دیگیش؛ چه معنی دارد؟
بر خدا ؛ نیست «نیت» کافر آدمی و خوبیش ؛ چه معنی دارد؟
برترین خدعه گر؛ خداوندست پرسش از خدعه بیش چه معنی دارد؟
ذل وعزت به هر که او داده داره – درویش ؟؛ چه معنی دارد؟
جانی خوانندی جهاد گر ها ؟ امر لاللهیش ؛ چه معنی دارد؟
باز«طالب» که شد قدر قدرت جز سبب سازیش؛ چه معنی دارد؟
«آی.ایس.آی»و«سی.ای.ای» جز «سبب» بیش؛ چه معنی دارد؟
هست «تقدیر»؛ هرچه پیش آید این کم و بیش ؛ چه معنی دارد؟
بی قتال و جهاد و چور آئین خویش ؛ چه معنی دارد؟
اینکه منعست خوانش و دانش از پس – ازپیش؛ چه معنی دارد!؟
با «تیمم» هم “طهارت” هست ! معجزه ؛ بیش ؛ چه معنی دارد؟
با «کلوخ» پاک « مخرج» کن! گاز و پنبیش ؛ چه معنی دارد؟
“تی وی” و”دیش”کارشیطانست این؛ زمانییش؟؛ چه معنی دارد؟
ناقص عقل است؛ مثل دیوانه! زن – تساویش ؛ چه معنی دارد؟
پس بباید گشت در زمان «صدر» پیشرو ؛ پیش!؛ چه معنی دارد؟
کرده کامل نعمتش بر ما ؛ بیشتر خواهیش؛ چه معنی دارد؟
چون بدانی؛ غیر از«این» نیست غیر تشویش ؛ چه معنی دارد؟
شک و تشویش؛ آخرش کفرست پس”بیاندیش!”؛چه معنی دارد؟
تند و عاجل سرود « فتانه »
وزن و قافیش؛ چه معنی دارد؟
*=/*=*/ *=/*=*/ *=/*=*/ *=/*=*/ *=/*=*/
1- انگیزهء این شعر بسیار ارتجالی بحث بیحد تکاندهنده و بیداری بخش بالا شد و البته در آن قرائت و طرز تلقی بلاهت آمیز و سفیهانهء نوکران مسلمان نمای «آی.ایس.آی» و«سی.آی.ای» در منطقهء ما و همانند های خشک اندیش و دینسوز و معنویت کش شان در سایر بلاد اسلامی و غیراسلامی ؛ از دیانت مقدس نیاکان ما منظور است و بس!
2- بنده ایش
3- منظور چیز هایی مانند وطنفروشی ؛ خاک فروشی ، ناموس فروشی ، شرف فروشی است.
کابل ؛ (مهمترین پایتخت دنیا) ؛ به چه معنی ؟!

محمد عالم افتخار
خبر – نظر
خبر ؛ وزیر خارجه پاکستان: کابل مهمترین پایتخت دنیا برای پاکستان استوزیر امور خارجه پاکستان ضمن بیان این مطلب که با پیام صلح و حسن نیت وارد کابل شده است گفت که جاده ثبات و امنیت در منطقه از افغانستان میگذرد.حنا ربانی کهر بعدازظهر روز گذشته در یک نشست خبری مشترک با زلمی رسول وزیر خارجه گفت که میخواهد بااین سفر این مساله را بیان کند که پاکستان از هر تاش و ابتکاری برای صلح که رهبری آن را حکومت افغانستان به عهده داشته باشد، حمایت میکند. وی افزود که پاکستان به دنبال هیچ برنامه مخفی در افغانستان نیست، بلکه پاکستان صلح و ثبات در افغانستان را به نفع خود می داند. وزیر خارجه پاکستان گفت: »این باید مشخص شود که مسیر ثبات این منطقه از کابل عبور میکند. از این رو نمیتوانیم در تاش برای نایل شدن به صلح و پیشرفت جدی باشیم و در عین حال در زمینه تامین صلح و ثبات در افغانستان همکاری نکنیم. هر تهدیدی نسبت به اتحاد و تمامیت ارضی افغانستان، تهدیدی نسبت به پاکستان نیز بهحساب میآید«. حنا ربانی کهر، کابل را مهمترین پایتخت دنیا برای پاکستان توصیف کرد و گفت اسام آباد خواهان روابط عمیق ودرازمدت با کابل است. وزیر خارجه پاکستان گفت که افغانستان و پاکستان برای به وجود آوردن یک آینده بهتر برای مردم این دو کشور به همکاری بیشتری نیاز دارند. همچنین حنا ربانی کهر در پاسخ به سوالی درباره انتشار گزارش محرمانه ناتو که مدعی حمایت استخبارات پاکستان از طالبان شده است، آن را رد کرد. در ادامه داکتر زلمی رسول وزیر خارجه، نقش پاکستان در تأمین صلح افغانستان را برجسته خواند .زلمی رسول افزود که همکاری صادقانه پاکستان به امنیت و ثبات منطقه کمک میکند. وزیر خارجه گفت که گفتوگوها با مقامهای پاکستانی با سفر رئیس جمهور کرزی در آیندهای نزدیک به اسام آباد، پیگیری میشود .حنا ربانی کهر که پیش از ظهر روز گذشته وارد کابل شد، ضمن دیدار با رئیس جمهور و وزیر خارجه با برخی از نمایندگان احزاب سیاسی و اعضای ولسی جرگه نیز ماقات کرد.
نظر : با عرض سلام خدمت خانم وزیر که غالباً مادر هم استند. بنده امیدوارم اینکه ایشان وزیر خارجه پاکستان تشریف دارند؛ هم به مقصد سوء استفاده از سیمای جذاب و مقام زنانه و مادرانه شان در اهداف شوم و شیطانی ایکه ملیتاریست های پاکستانی داشته اند و دارند و به پیش می برند نباشد ؛ و در واقع هم وزیر ذیصاح باشند و توانایی در ایفای نقش و سهم که عاطفه و وجدان یک زن روشن و یک مادر معاصر متقاضی آن است ؛ از خویش نشان دهند. منجمله در ترجمه و تفسیر این سخن شان که کابل برای پاکستان مهمترین پایتخت جهان است . چرا که مردم افغانستان و پاکستان و جهان به حد غایی از سیماهای پشم الود و خشن و وحشی مستخدمان و اجیران درونی و بیرونی ملیتاری کشور متبوع شان مشمئیز شده و به جان آمده اند و چنین سخنان را از دهان های مغاره مانند آنها جز به همان معنی نمی فهمند که در اسناد پیشین و اوراق ننگین تاریخ و کارنامه های آی ایس آی و مزدوران بی غیرت و بی ننگ و بیشرف افغانی شان در سه و نیم دهه اخیر ثبت شده است ؛ یک مورد را از کتابگونه بنده به نام » جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!« که بر اساس »تلک خرس« دگروال محمد یوسف قوماندان اعلی جهادی های افغانی و غیر افغانی »آی اس آی« و اسناد پاکستانی دیگر نوشته شده خدمت خانم وزیر تقدیم میدارم:
»عساکر خدا«! کابل را به آتش بکشید:
فصل نهم » تلک خرس…« عنوان دارد : }کابل ، فتح الباب یا شهر کلیدی{ و مقالت این فصل با این امریه برید جنرال اختر عبدالرحمن رئیس عمومی (I.S.I) پاکستان )7891-7891( آغاز میگردد که : »کابل را باید به آتشکشانید«! و در شرح انگیزه های جنرال در زمینه اینطور میخوانیم: » جنرال اختر با کابل عقده فطری و روانی داشت . وی به این امر که حمات در کابل باید چندین برابر سایر حمات باشد خیلی جدی بود. اگر کدام قوماندان از وی در ارتباط به زدن کابل هر نوع اسلحه ثقیلی طلب مینمود ، وی حتی در صورت مخالفت من نیز حاضر به صدور آن میشد. فشار بر کابل هدف اساسی استراتیژی مارا تشکیل میداد. سقوط کابل به معنی فاتح آمدن ما تلقی میشد. این بود سرمنزل مقصود ما. در اثرهمین علویت ) اولویت( کابل بود که بیشترین گروپ های مشاورین پاکستانی بر علیه آن شهر گماشته میشدند . طوریکه قباً نیز اذعان داشته ام من شخصاً در توظیف چنین پاکستانی ها به داخل افغانستان موافق نبودم ولی در اثر هدایت جدی جنرال اختر )7891( دایر بر فشردن بیشتر کابل، درگماشتن آنها بیشترین سعی را نمودم. چنانچه هفت تیم از جمله یازده تیم فرستاده شده ما در آن سال صرف بر علیه کابل فعالیت داشتند. آنها از ماه اپریل تا نوامبر حمات متعددی را سازماندهیوهدایت کردند که هر کدام برای شش هفته دوام میداشت. « آیا اهمیت کابل حاا برای پاکستان غیر از این است ؛ مردم افغانستان سپاسگذار خانم وزیر میشوند اگر این معنی راروشن فرمایند!ا
گر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هرآنکس چیز می بخشد زمال خویش میبخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

ذلیل سازی مردم افغانستان با ریش و ریشخند
درینجا میخوانید:
– کارل مارکس و فریدریش انگلس هم ریشو بودند
– ریش و لباس در معادلات استخباراتی
– حربه ی روانی موثر بعد از ریش و پشم
– روانشناسی لباس و پوشش ظاهری
– نتیجه گیری
انگیزه ی این نگارش و پژوهش، تعیین محترم اشرف غنی احمد زی1- فعلا مسئول کمیسیون انتقال مسئولیتهای امنیتی در کشور بوده است که با انتصاب ایشان به این پست مهم، شاید صدور حکم گذاشتن ریش را نیز حاصل نموده باشند. زمانیکه در سال 1992 پس از شکست حکومت دوکتور نجیب الله، که با برنامه و تفاهم دقیق رهبران دو ابر قدرت وقت( ریگن – گرباچوف) به سر رسید و در نتیجه، بعد از چهارده سال جهاد!؟ نیروهای جهادی به قدرت رسانیده شدند، ؛ به قول اسناد موثق و انکار ناپذیردر کتاب «خاموش مجاهد» (افغان جهاد دپردی ترشاه مدبر شهید جنرال اختر عبدالرحمن / لیکوال محمد یوسف)،جهاد فی سبیل الله!؟؛ من در وزارت امور خارجه ی افغانستان ایفای وظیفه مینمودم. دران زمان آقای حامد کرزی پست معینیت وزارت امور خارجه را عهده دار بودند. آقای حامد کرزی که شاید این نبشته را بخوانند، ویا احیانا” اگر در وزارت امور خارجهء افغانستان نظم دیپلوماتیک رعایت شود!؟ بدون شک که این نبشته در اختیار ایشان قرار داده خواهد شد و روی میز ایشان قرار خواهد گرفت. اما منظورمشخص من آگاهی آقای رئیس جمهور نبوده، بل حصول آگاهی هموطنان عزیزم از چند و چونی در گستره ء ریش و عبا و قبای ملی و رسمی در کاربرد ابزاری، معاملات، معادلات و تعاملات ریاضیکی شبکه های استخباراتی منطقوی و بین المللی در کشور مطمح نظر است که طی دو قرن تمام ادامه دارد، میباشد.
– کارل مارکس و فریدریش انگلس هم ریشو بودند
روزی، دوست بسیار عزیزم برایم خاطره ی جالبی را از ریش بازگو کردند که برای هر خواننده عزیز نیز حتمن جالب می افتد.: – در زمانیکه مصروف تحصیلات و دفاع اسپرانتوری خویش در کشور بلغاریا بودم، روز های امتحانات مان فرارسید.در جریان سپری نمودن امتحان ها؛ این روز؛ روزی بود جالب. در همان روز و برای سپری نمودن امتحان وقتی داخل صنف شدم، استاد و هیئت من را به نشستن روی چوکی دعوت نمود. به چوکی مقابل استادان نشستم.ایشان در مورد نتایج پاسخ های محصل قبلی گفتگو داشتند. منکه دلهره ی امتحان در دلم موج میزد، به یکبارگی متوجهِ دیواری شدم که باعکسهای کارل مارکس، فریدریش انگلس، لینن و تودور ژیفکوف رئیس جمهور برحال کشور بلغاریا مزین شده بود. عکسها در پهلوی هم قرار داشتند. وقتی به آن عکسها ژرف شدم بدون اراده خندیدم.استادان متوجه من شدند.که به عکس ها میدیدم و ناگهانی خندیدم. آقای پروفیسوری از جمع استادان پرسید: چرا؛ به عکس ها خندیدی؟ خود را جمع و جور کرده گفتم به عکسها نخندیدم، بل برایم جالب بود اینکه، مارکس دارای ریش انبوه و پهنی است. عکس دوم یا انگلس ریشش سبکتر شده است. لینن در زنخ خود ریش دارد و در اخیر رئیس جمهور تودرور ژیفکوف اصلا” ریش ندارد. زمانیکه مصروف این توضیحات بودم همه به عکسها میدیدند و به توضیحات من سراپا گوش بودند. همین آقای پروفیسور به خنده پرسید: مطلب بسیار جالبی را متوجه شده اید. خوشبختانه که من هم درین مورد اندوخته هایی داشته ام و چه جالب است که میخواهم برای بار اول این معلومات را برای شما ارایه بدارم. مرد ها بصورت طبیعی از ابتدای ظهور بشریت ریش داشته اند. اما بعد ها ی بسیار پس، خواسته اند تا برای تفکیک شان از حیوانات، چون گوریلا و غیره, ریش را بچینند ( مثل اینکه زنان معاصر ما امروز ابرو ها را میچینند). بدون شک که این شیوهء کار جنجال برانگیز و عذابدهنده نیز بوده است. این رویکرد بیشتر از همه در بین نجبا، درباریان و اشرافیان معمول بوده است. چون ایشان امکانات مادی (سلمان موظف) و وقت کافی برای این کار داشته اند. این را نباید فراموش کرد که استفاده از یک تیغ ریشتراشی دران زمان که به شکل چاقوی امروزی ازان استفده میشد، و آن هم برای صدها نفر، خالی از درد سر ها، به ویژه انتقال امراض گونه گون از یکی بدیگری، نبوده است. اما در شرایط امروز که هرکسی میتواند با یک تیغ ریش تراشی، خود به صفایی و نظافت روی خویش بپردازد و آنهم با صرف وقت کم ، بنا” مشکل در کجاست؟ در دین شما گفته نشده است که نظافت جزء ایمان است؟ مارکس درقرن هژده و آنهم که در حالت بد اقتصادی بسر میبرد و وقت چیدن یا تراشیدن ریش، و مراجعه به نزد سلمان نیز برایش بینهایت کم بود، چرا باید ریش نمیگذاشت؟ یا اینکه انگلس هرچند تجارت پیشه بود، ولی وقت نزدش سخت ارزش داشت و مثل امروز سهولت ریش تراشیدن میسر نبود، بنا” داشتن ریش مختصر را ترجیع میداد. حالا آقای تودور ژیفکوف برخلاف رهبرانیکه از اندیشهء و راهکار ایشان پیروی میکنند، خود ریش ندارند. اما امروز برای برطرف ساختن این پروبلم اصلا مشکلی وجود ندارد. از طرف دیگر طوریکه طب امروز به نتیجه رسیده است، آدم ریشدار، فقط با تنفس عادی خویش که منتج به بروز رطوبت الوده ای میشود که ریش، این رطوبت را جذب کرده و زمینه را برای جذب و جابجایی میکروبهای متعددی مساعد میسازد؛ که صد درصد مضر اند و تعفن ساز. ….- کجای این خنده دار بود؟
دختر همسایه داستان کوتاه : نوشته و صدا از رجنی کمار پران
این داستان شمار ا بیاد شهر کهنه کابل با همان عنعنات گذشته آن میبرد بشنوید ولذت ببیرید
قهرکردن زدوست اینست
احیای ملوک الطوایفی

منظور از اصطلاح ملوک الطوایفی ، خودکامگی و حاکم بودن اشخاص بر جماعتی از مردم ، قوم ، قبیله و گروه میباشد . قبل از پیدایش دولت های ملی این مناسبات در تمام جوامع وجود داشته و هنوز هم در کشور های عقب نگهداشته شده ، منحیث مانع رشد اقتصادی و اجتماعی در برابر مردم قرار دارد . بعضی ها سرنوشت ملوک الطوایفی را درجوامع شرقی با فیودالیزم اروپائی مرادف دانسته و عوامل مختلف ، بخصوص نبود باران های دایمی (کمبود آب) را که از وفور محصولات میکاهد و مسلط شدن قدرتهای استعماری در مشرق زمین را نادیده میگیرند . با تسلط استعمار در مشرق زمین ، ملوک الطوایف ها منحیث همکار و دستیار استعمارگران در خدمت آنها قرارگرفتند. اگر یکی ازین حاکمان در زیر فشار مردم از خواسته های استعمارگران سرپیچی میکرد ، آنها فوری حاکم منطقۀ مجاور را تقویت کرده و پس از سرکوب حاکم نافرمان ، جانشین او را از حلقۀ ماحول خودش تعین و بجای اوانتصاب مینمودند. تا مناسبات موجود محفوظ بماند . مثال های از چنین عملکرد استعمار در تاریخ دو قرن گذشتۀ افغانستان و مناطق همجوارآن به کثرت دیده میشود . هدف آنها ایجاد موانع در راه رشد این جوامع و جلوگیری از پیدایش “دولت ملی” بود. زیرا دولت های ملی توانمندی بسیج نیروهای وسیع مردم علیه استعمار را داشته وبا نظم بخشیدن به اقتصاد ملی ، از منافع همگانی و ثروت های ملی خود دفاع می توانند. در سال 1747 سران قبایل افغان به پیروی از نیاکان آریایی شان که بخاطر اتخاذ تصمیم جمعی در سیمیتی (جرگه) جمع میشدند ، دور هم آمده و در پایان یک جرگۀ سرنوشت ساز، سنگ بنای دولت مرکزی افغانستان را گذاشتند. این دولت میکوشید تا پس از دونیم قرن آشوب و تجزیه ، مردم را از شر ملوک الطوایفی برهاند. ولی میان این قدرت مرکزی که بالاثرتفاهم سران قبایل ایجاد شد و یک “دولت ملی” که بالاثر رشد طبعی جامعه بوجود میآید ، فاصله های طی ناشده زیاد بود. درآنوقت ، اقتصاد مونوفکچر وجود نداشت و اضافه تولید در عرصۀ مالداری و زراعت هم در آن سطح نبود که به بازار های سرتاسری عرضه شده و موجب رشد تجارت و بالنتیجه زمینۀ بروز طبقۀ بورژوازی شود. شهرها رشد نیافته بودند و استحکام دولت ، مرهون همکاری قبایل بود. بناء” دولت مجبور میشد تا به سران قبایل متکی شده وبه کمک آنها لشکر های قومی را بخاطر تأمین امنیت داخلی و اشغال متصرفات جدید ، جمع آوری کند . آن سران قبایل که به خودکامگی و حفظ قدرتهای محلی خود تاکید میورزیدند ، سرکوب میشدند. برخی ازآنها ، بادادن القاب و امتیازات در مرکز نگهداری میشدند تا مردم از شرآنها در امان باشند. به گفتۀ ” تاپر” (1938)” قبایل و دولت بحیث سیستم واحد با وجود عدم استقرار ذاتی خود به همدیگر هستی بخشیده و یکدیگر را حمایت نمودند”. شرایط خارجی هم برای پیداش یک افغانستان نیرومند مساعد بود . دولت های مجاور افغانستان (ماوراالنهر ، ایران و هند) دچار معضلات داخلی بودند. این وضع قریب نیم قرن ادامه یافت و سپس با مرک تیمور شاه در سال 1793 فرزندان کثیرالتعداد او به جان هم افتادند و بعدا” خانه جنگی ها میان آنها و اولاد های سردار پاینده خان شعله ور شد. این وقتی بود که استعمار انگلیس با استفاده از پراگندگی قدرت مرکزی افغانستان ، خودرا به سرحدات وطن ما نزدیک ساخته وبا تعقیب “سیاست پیشروی” در جهت استیلای کامل آن دست به کار شد. انگلیس ها با استفاده از اختلاف میان شهزادگان و سران قبایل ، مدعیان تاج و تخت را پناه داده و با دادن حمایت های مالی و تسلیحاتی، آنها را برعلیه همدیگر شان در میدانهای جنگ مقابل می ساختند.همزمان با پیشروی انگلیسها ، روسها نیزجلو آمدن شآنرا درآسیای میانه سرعت دادند و موقعیت جیوستراتیژیک افغانستان در محاسبات هردو کشور بالاگرفت. بالاثر این وضع ، ساحات وسیع وطن ما از پیکرآن جدا شد و به اسارت استعمار درآمد. همینطور مردم افغانستان در داخل کشورشان ، متحمل خسارات دوامدار شدند و سرتاسرقرن نزدهم در جنگ و کشمکش میان شهزاده ها سپری شد. چیزفهمان و شماری از شهزادگان که عقب ماندگی وطن و دسایس پشت پرده را درک میتوانستند ، بخاطر خاتمه دادن این وضع وحشتناک در کشورشان دست بکار میشدند ولی دسایس الحیل استعمار، زمینه ها و فرصت ها را از ایشان میگرفت . پس ازآنکه سیاست پیشروی انگلیسها درجنگ اول افغان و انگلیس به شکست مواجه شد و روسها هم تا دریای آمو تقرب کردند ، موافقاتی میان روسها و انگلیسها (1873 م) صورت گرفت که بر اساس آن میبائیست افغانستان منحیث حایل در میان هردو قدرت رقیب وجود میداشت. این وقت بود که بخاطرحفظ یک “دولت حایل” در افغانستان ، هردو قدرت از حمایۀ مخالفین دولت دست کشیدند. به عبارۀ دیگرعرصه برای متنفذین محلی و خانهای قبایل محدود گردید و قدرت مرکزی توانست در عهد امیرعبدالرحمن خان ، در سرتاسر افغانستان منبسط شود . انگلیسها ، جنبش مشروطیت را که بخاطر پایه گذاری یک “دولت ملی” مبارزه میکرد وپس از مرگ امیرحبیب الله خان در دفاع ازدولت و زعامت غازی امان الله خان(1919-1929) قرارگرفت ، بوسیلۀ عمال خود سرکوب کردند . پس از دورۀ اغتشاش ، رژیم روی کار آمدۀ سلطنتی دریک سازش و معامله با خوانین و متنفذین محلی قرارگرفت تا خودرا در قدرت نگهدارد . طرحها و مرام جنبش مشروطه خواهان کنار گذاشته شد و در راه آماده ساختن زیربنا های اقتصادی وتوسعۀ یک فرهنگ ملی ، کدام کار قابل توجه صورت نگرفت . تا اینکه در فضای جنگ سرد وبروز فضای رقابت میان هردو ابرقدرت ، برخی پروژه های انکشافی بکمک هردو جناح رقیب در بخش زیربنا ی اقتصادی اعمار گردید. متأسفانه این فضا هم پس از دو دهه برهم خورد و کشمکش ها به گونۀ دیگر از سرگرفته شد.
نفاق داخل سلطنت ، موجب سقوط آن شد و پس از اعلام جمهوریت، نیروهای چپ و راست در برابرهم به مقابله برخاستند . این تقابل ، زمینه ای آنرا بوجود آورد تا شخصی معلوم الحالی بنام حفیظ الله امین ، پیش دستی کرده و بدون کدام فیصلۀ جمعی از نام حزبش ، امر سرکوب خونین رژیم را به افسران تحت قوماندۀ خود صادر نماید . پس ازین حادثه ، تقابل نیروها وسعت بیشتر یافت و افغانستان به کانون داغ تشنج میان شرق و غرب مبدل گردید. قطعات نظامی شوروی سابق به افغانستان سرازیر شدند و در دو کشور همسایۀ ما (ایران و پاکستان) لانه های تربیۀ شبه نظامیان که بخاطرمقابله با دولت جمهوری افغانستان در تحت نظر استخبارات هردو کشور بوجود آمده بود ، از کمک های سخاوتمندانۀ دول غربی برخوردار شدند . تضاد شرق و غرب در افغانستان بشکل مبارزۀ ایدولوژیک منعکس شد ودرین کشمکش ها ، تعدادی از سران قبایل و متنفذین محلات ازبین برده شدند . جای آنها را افراد و اشخاصی که پیش ازین ، مردم از آنها شناخت نداشتند ، گرفتند . افراد جدید بنام قوماندان (قوماندان جهادی ویا قوماندان ملیشای وابسته به دولت) بر مردم محل ، تحمیل شدند. بخاطر تداوم قدرت آنها ، بازهم اهالی هر منطقه ، قربانی های زیادی دادند . این افراد در زشتی و قساوت با متنفذین گذشته هم ، قابل مقایسه نبودند. زیرا این ها محصول مداخلات اجانب بوده ، تنها دساتیر تمویل کنندگان خودرا می پذیرفتند و کوچکترین رعایت در برابر خواسته های با شندگان محل شان نداشتند. تا هنوز هم هدف این ها ، ثروت اندوزی و تحکیم پایه های اقتدار شخصی خود شان می باشد. به همگان واضح است که اینها حتی به نورمهای اخلاقی قبایل هم وقعه نگذاشته و هروقتی که منافع حامیان شان باهمدیگر در تقابل قرار میگرفت ، ایشان نیز به دستور حامیان خود ، علیه همدیگرخویش ، جنگ های خانمان سوزی را براه می انداختند. نمونۀ چنین عملکرد آنها ، ویران کردن شهر تاریخی کابل می باشد . طی سالهای 1992-1996 تمام ولایات ، دهات و قصبات وطن ما به ساحات نفوذ همین جنگ سالاران ، سرحد بندی شده بود و مردم بائیست خطرات جانی وصد ها گونه آزار را متحمل میشدند تا از یک محل به محل دیگر میرفتند . جناح های متخاصم ، هرکدام واحد پولی خودرا داشتند و دو نوع واحد پولی در چلند بود. درمناطق همسرحد با ایران و پاکستان ، واحد های پول ایرانی و پاکستانی تبادله میشد . عواید گمرکات از طرف جنگسالارها تحصیل میشد و تمام تنظیم ها در شاهراه ها و راه های عامه از مردم حق العبور میگرفتند. مفهوم وطن و وطندارهیچ نوع اثری در ذهن آنها نداشت . “رهبرحزب اسلامی” ، همصدا با خواست های مکرر اسحاق خان (رئیس جمهور آنوقت پاکستان) از الحاق افغانستان با پاکستان در قالب کنفدریشن حمایت میکرد . و تنظیمهای رقیب اودر مناطق تحت نفوذ شان ، تشکیلات خودمختار را بوجود می آوردند. با پیدایش و قدرت گرفتن گروه جدیدالولادۀ طالبان ، افغانستان عملا” به دو قسمت (ساحات تسلط طالبان و تنظیمها) منقسم شد. در هردو ساحه دروازه های علم و فرهنگ مسدود گردیده و مؤسسات تولیدی و منابع انرژی از کار بازماندند. مردم در تاریکی و فقر دایمی شب و روز شان را میگذراندند. تا اینکه پس ازحادثۀ سپتمبر یازده ، قوای نظامی ایالات متحدۀ امریکا به تسلط طالبان پایان داد و بار دیگر زمینۀ احیای اقتدار به جنگ سالاران شکست خورده ، داده شد. آنها نه تنها با پولهای باد آورده و تسلیحات جدید در محلات مورد نظر شان مسلط شدند ، بلکه قدرت به ظاهر مرکزی ،حاکمیت قانون ، استقلالیت قضایی ، رزمندگی پولیس و اردوی ملی را به محاصره گرفتند. افغانهای که درلباس “کارشناس” بخاطر دولت سازی با قوای بین المللی به وطن شان برگشته بودند ، سیستم ” اقتصاد نیولیبرالیستی” را وصف الحال افغانستان معرفی کرده و آنرا کورکورانه بر مردم ما تحمیل کردند. حالا می بینیم که چطور پس از بحران اقتصادی ، در خود ایالات متحدۀ امریکا سیاست های نیولیبرالیستی حتی در سنا و کانگرۀ امریکا ، انتقاد شده و ادامۀ آن مورد سوال قرار دارد. با عملی شدن این سیستم در افغانستان تمام تصدی های دولتی در معرض فروش قرارگرفت. همینطور کمکهای خارجی از طریق غیر دولتی به مصرف رسید. این کمکها به حال مردم مفید واقع نشد. زیرا یک بخش آن دوباره به خارج انتقال یافت و بخش دیگرش موجب تقویت جنگسالارها گردید. نظریات این “کارشناسان” غلط از آب برآمد . آنها میخواستند که با “غیردولتی ساختن اقتصاد”، سیستم سرمایداری را به گونۀ دلخواه خود شان در افغانستان قایم سازند. این کار نشد و درعوض یک “سیستم مافیایی” در جامعۀ افغانستان مستولی گردید. آنها این واقعیت را نادیده گرفتند که : سیستم اقتصادی صادر شده نمیتواند. باید ابتداء سنگ پایه های رشد آن طوریکه در بالا اشاره شد ، بوجود آید. در پرتو همین تدابیر نابخردانه و غیر وطندوستانه ، سوء استفاده و فساد به یک سیستم مسلط اداری مبدل شد. گرچه جنگ سالارها بالاثر فشاربین المللی دریک اتحاد جبری و ظاهری با همدیگردر ترکیب دولت شریک اند. ولی آنها بخاطر روز مبادا ، یعنی وقتی که فشاربین المللی مستقیما” در کشورنباشد ، تلاش مینمایند تا قدرت نامشروع خودرا در محلات شان حفظ نمایند. بخاطر نیل به این منظور ، میکوشند تا با استفاده ازتعدیل قوانین ، قدرت خود را در قالب فدرالیزم مشروعیت بخشند . طی دهسال ، “دولت جمهوری اسلامی افغانستان” نتوانست تا قانون اساسی و سایر قوانینی که از جانب خودش وضع شده است ، در عمل پیاده نماید. اگر قوانین تطبیق میشد ، جنگسالاران و زورگویان ، امتیازات ماورای قانون نمیداشتند و از نظر حقوق با مردم واقعا” دریک صف قرار میگرفتند. یعنی اصل شایسته سالاری موقعیت آنها را در جامعه معین میکرد. دولت این کار را نکرد و برعکس ، رئیس جمهور با سهم دهی جنگسالاران در رهبری دولت یک شرکت سهامی را بوجود آورد که هر کدام آنها به اندازۀ سهم شان درین شرکت ، مانع تطبیق قانون شدند. امروز همین سهم داران ، پشتیبان با قدرت جنگسالاران و زورگویان درسرتاسر کشور بوده و فرصت نمیدهند که مردم از مزایای دیموکراسی برخوردار شوند.فشار جنگسالاران و متنفذین وابسته به استخبارات خارجی موجب میشود که دولت مستقلانه عمل نتواند. چنانچه گاهگاهی اسمای بعضی مختلسین ازطریق رسانه ها انعکاس میآبد ولی دولت در زیر همین فشار هیچگاهی توان بازخواست قانونی و مجازات آنها را ندارد . “پروژۀ جمع آوری سلاح” از جانب ملل متحد روی دست گرفته شد ولی جنگسالارها ازآن مستثنی ماندند. چنانچه هنوزهم در شمار زیادی از ولایات ، جنگسالارها گروههای مسلح شان را دارند و مردم دریک رعب و ترس از آنها حیات بسر میبرد.
خلاصه اینکه خواست تاریخی مردم ما بخاطر اضمحلال ملوک الطوایفی و پایه گذاری یک دولت ملی نه تنها به یأس مبدل شد ، بلکه با اغواکردن ذهنیت مردم رنج کشیدۀ افغانستان ، هنوزهم کوشش میشود ، تا این پدیدۀ عقب مانده در قالب های نوین و طرف توجه جهانیان به مردم ما پیش کش گردد . جای تعجب نیست که این گروههای زورگو و بی اعتنا در برابر قانون ، امروز خواهان تغیر در قانون اساسی شده و نظام فدرالی را مطرح مینمایند. مدعیان فدرالیزم نه تنها خواهان خودمختاری در مناطق مورد نظر شان میباشند بلکه میخواهند این اختیارات در محدودۀ گروه ، دسته و قوم خود شان باقی بماند و سایر ساکنان از هیچگونه حقوق برخوردار نباشند. آنها تصور مینمایند که با چنین خودمختاری ، مناطق شان را به ساختارهای گذشته برمیگردانند و قدرت خودرا برعلیه سایر اقوام و گروهها استعمال میتوانند. همسایه های تجاوزکار افغانستان هم در عقب این خواسته های آنها قرار دارند. آنها میدانند که درشرایط کنونی ، به هر اندازه که قدرت مرکزی تضعیف شده و مناطق مورد نظرشان اختیارات بیشتر بدست آورد ، به همان اندازه امکان تجزیۀ افغانستان متصور است. یعنی همسایه ها قادر خواهند بود تا خواب های گذشتۀ شان را در عمل پیاده نمایند . بناء” به وضاحت دیده میشود که در اوضاع و شرایط فعلی ، فدرالیزم حلال مشکل وطن ما نبوده ، بلکه مشکل آفرین است. با دید مختصر از تاریخ دو قرن گذشتۀ افغانستان و خواست عقب گرایانۀ چهره های معلوم الحال که درین مقال یادآوری شد ، میتوان نتیجه گرفت که فدرالیزم نتایج منفی و خطرناک را برای ملت افغانستان در قبال دارد. زیرا تا هنوز کشور ما از رشد لازم اقتصادی برخوردارنبوده و هنوزهم بودجۀ عادی دولت بخصوص مصارف اردوی ملی و پولیس از کمک های خارجی تمویل میشود. همنطور زیربنا های اقتصادی برای رشد طبعی جامعه بمیان نیامده است تا اقتصاد سراسرکشور باهم پیوند بیآبد و افغانها متکی به خود باشند . همین نارسایی ها سبب شده است ، تا بخش های زیادی از اقتصاد افغانستان در کنترول مافیا و همسایه های حریص ما قراربگیرد . بادرنظرداشت اوضاع و شرایط تحمیل شدۀ که فوقا” یادآوری شد ، چطورهنوزهم مدافعان “فدرالیزم” میتوانند نسخه های فرار از مرکز را جسورانه مطرح نموده و کشور را دچار هرج و مرج نمایند. این ها نمی خواهند درک کنند که فدرالیزم بدون موجودیت یک دولت ملی ، جامعه را به واحد های قومی و نژادی تقسیم مینماید. خوشبختانه تلاشهای مذبوحانۀ آنها وسیعا” افشاء شده و همه روزه از جانب مردم ما تقبیح میگردد. امروزافغانها با گوشت و پوست خود درک مینمایند که باید میراث ملوک الطوایفی را از ریشه برکنند و بجای آن ، همه مساعی را در جهت به میان آوردن یک “دولت ملی” به معنی واقعی آن مبذول دارند . پایان
مصاحبۀ غفار عريف با رفيق دوکتور اناهيتا راتبزاد بخش سوم

پرسش : جناب داکتر صاحب! به اجازۀ شما، می آييم به بحث روی انکشاف اوضاع سياسی و اجتماعی درافغانستان، در سالهای آغازين دهۀ پنجاه خورشيدی، وصحبت را پيرامون يک رويداد بزرگ تاريخی ديگر که تغيير و تحول را باخود به همراه آورد و منجر به سقوط نظام سلطنتی گرديد، ادامه می دهيم: صبح روز 62 سرطان 2536 مطابق 21 جوای 2715، سردار محمد داوود صدراعظم كشور،طی سالهای 2556 تا2536خورشيدی ، كه مدت ده سال بعد را درکنج عزلت گذرانيده بود؛ ازطريق راديو افغانستان، سقوط سلطنت 34 سالۀ محمد ظاهر پسرعم خويش را توأم با استقرار نظام جمهوری، اعام داشتُ شما بمثابۀ عضو هيأت رهبری ح. د. خ. ا و رهبرسازمان دموکراتيک زنان افغانستان، عايمی را درجامعه مبنی بر نياز سقوط نظام سلطنت و استقرار رژيم جمهوری ، احساس می کرديد؟ همچنان شما اين تغيير و تحول را با درنظرداشت سابقۀ زمامداری و کار های ديگر محمد داوود دربخشهای اقتصادی ـ اجتماعی درمقايسه به موجويت برخی آزادی های مدنی دردهۀ قانون اساسی ودموکراسی نيم بند سلطنتی ، به نفع نهضت و جامعۀ افغانستان می ديديد يا خير؟
پاسخ : از سال ) 2536 ـ 2715 = 2536 ـ 2725 ( يعنی در دهه ی معروف به قانون اساسی، ازجملۀ پنج صدر اعظم افغانستان، چهار تن اول آن به ترتيب و پی درپی، از اثر بی ثباتی وضعيت سياسی ـ اجتماعی درکشور و فايق نيامدن به حل مشکات اقتصادی مردم که سراپای جامعه را فراگرفته بود، مجبور به استعفاء شدند. موسی شفيق آخرين صدراعظم افغانستان دردهه ی دموکراسی ، زمانی از پارلمان رأی اعتماد بدست آورد و به کار آغاز کرد که کوهی از مشکات اقتصادی و اجتماعی دامنگير مردم افغانستان بود و چاره جويی جهت حل آنها درپرده ی ابهام قرارداشت. به علت خود کامگی اوليای امور؛ خودسری حکام و اربابان محلی؛ موجوديت تضاد و تفاوت درگفتار و کردار زمامداران درتطبيق يکسان قانون؛ رعايت نشدن معيارهای عدالت اجتماعی در انکشاف متوازن و عملی ساختن پروژه های اقتصادی دارای خصلت و مشخصه ی زيربنايی؛ بی پروايی بی سرحد نسبت به احترام به حقوق شهروندی افراد ميهن … ، نظام شاهی مشروطه اعتبار ازم کسب نکرد و نهادينه نشد. باوجود اين که تحقق پان پنج سالۀ اول ، پاره ی از تغييرات را درسيمای اقتصادی و اجتماعی جامعه وارد آورده بود و حکومتهای دهه ی قانون اساسی می توانستند ازنتايج حاصله از تطبيق پان، بهره برداری سودمند نمايند و درسهای آموزنده را فرابگيرند و به اداره ی مملکت سروسامان دهند. وليک تنها تغﯿﯿﺮات مﺜﺒﺘی به نفع بهبود وضع زندگی مردم صورت نگرفت؛ بلکه زندگی تهی دستان ميهن بدتر شده می رفت و حکومت های اين دوره درحالی که قاعدۀ حزبی وتوده يی نداشتند؛ محبوبيت ونفوذی درميان مردم نيز کسب کرده نتوانستند. بنابران ، ناپايداری حکومتهای دهه ی دموکراسی باعث آن شد تا درافغانستان ثبات سياسی و پيشرفت اقتصادی مطابق نيازمندی های مبرم جامعه، بوجود نيايد و نارضايتی عمومی را به بار آورد و مردم از حالت سياسی حاکم برزندگی و سرنوشت شان ، دل خوش نداشته باشند. انتخابات دوره ی سيزدهم شورا، تصوير اين ناپايداری و بی ثباتی سياسی را بخوبی به نمايش گذاشت: تعدادی از کانديدهای وابسته به سازمانهای سياسی و شخصيتهای مستقل درپروسه ی انتخابات شرکت ورزيدند؛ ليکن به سبب مداخله ی علنی و مستقيم ارگانهای دولتی، ايجاد موانع آشکار و پنهان ازسوی حکومت و راه اندازی دسايس ، تحريکات و مقاومت نيروهای ارتجاعی، بوسيلۀ شبکه های استخباراتی منطقه و غرب ، ازراه يافتن آنان به پارلمان، جلوگيری بعمل آمد. بطور مثال کانديدهای مربوط به ح. د. خ. ا : ـ محترم قادر بهيار از ولسوالی خان آباد ولایت کندز برندۀ انتخابات بود؛ اما نه تنها اين حق قانونی وی غصب گرديد؛ بلکه به زندان نيز اداخته شد؛ ـ زنده ياد هادی کريم ازحوزۀ اول و دوم ولسوالی پنجشير با کسب اکثريت آراء ، موفقيت غير قابل انتظار را برای هيأت حاکمۀ کشور ، بدست آورد؛ ولی برخاف قانون ، عوض احراز کرسی پارلمان، روانۀ کنج زندان گرديد؛ ـ محترم دستگير پنجشيری، عضو اصلی کميته مرکزی ح. د . خ. ا و رهبری کنندۀ تيم انتخاباتی هادی کريم را، به اتهام گناهی که اصلا مرتکب نشده بود، نيز به هشت سال حبس فرمايشی محکوم و روانۀ زندان نمودند؛ ـ مرحوم محمد هاشم ميوند وال، کانديد ولسوالی مقر وايت غزنی ، علت ناکامی خود را درانتخابات دوره ی سيزدهم ، مداخلۀ دولت در پروسۀ رأي دهی عنوان کرد؛ ـ مير محمد صديق فرهنگ درمقابل محمد اسحق عثمان مربوط به جمعيت محافظه کار جبهۀ ملی، از حوزه ی اول انتخاباتی شهرکابل ، شکست خورد. هدف از ياد آوری اين مطالب، فقط بازگويی يک نمونۀ کوچک از روش قلدرمنشانۀ دستگاه حاکمه در نظام شاهی مشروطه و دهه ی قانون اساسی بود. در رابطه به نيازمندی سقوط سلطنت، سردار محمد داوود درنخستين بيانيۀ راديويی خويش درهمان صبحگاهان روز 62 سرطان 2536 با صراحت لهجه حرف زد و تغيير نظام شاهی را به رژيم جمهوری، ضرورت مبرم زمان دانست . وی دموکراسی اين دهه را قابی و تهداب آن را استوار برعقده و منافع شخصی و طبقاتی ؛ برتقلب، دسايس، دروغ، ريا و مردم فريبی عنوان کرده و ادعای دموکراسی و حکومت مردم را، جز انارشيسم و رژيم سلطنت مشروطه را، به غير از مطلق العنانی وادامۀ حاکميت خود کامه درسايۀ سياست تفرقه انداز و حکومت کن، چيز ديگری بحساب نياورد. دربحبوحۀ تشديد رقابتها ميان اعضای خاندان شاهی بخاطر تصاحب و حفظ قدرت ، جنرال سردار عبدالولی زياد فعال بود و تاش به خرج می داد تا بشکل يکه تازانه به کمک شبکه های استخباراتی و نظاميان طرفدار خويش، برمسند حکمروايی تکيه زند و صدای هرنوع ترقی خواهی و عدالت پسندی؛ آزادی و دموکراسی را به زور برچه درنطفه، خفه سازد ، ولی نتوانست تا به اين آرزوی ناروای خود برسد. اما دراين رقابت ها سردار محمد داوود با استفادۀ از رشد جنبش دموکراتيک و عدالتخواه جامعۀ افغانستان و وضع زندگيی رقتبار مردم؛ و تأمين ارتباط با افسران ترقيخواه و تحول طلب پايين رتبۀ اردو و جذب آنان به انديشه های تغيير نظام ، بتاريخ 62 سرطان 2536 با انجام کودتای نظامی ، رژيم جمهوری را درکشور اعام نمود، که درتاريخ افغانستان يک ساختار سياسی بکلی نو، جاگزين رژيم سلطنتی درحال زوال گرديد که اگر انحرافات بعدی رخ نمی داد بدون شک گامهای استواری را جهت تحقق خواستهای مبرم و حياتی توده های مردم بر می داشت و درنتيجه به نفع نهضت عدالتخواه جامعۀ افغانستان تمام می شد.
پرسش : محمد داوود با کسب قدرت سياسی، قانون اساسی را ملغی ساخت که اين امر خالی از تأثير گذاری بر فعاليت احزاب سياسی و سازمانهای اجتماعی نبود. اين تصميم رژيم جديد ، باای پروسۀ کار و فعاليت احزاب سياسی و سازمانهای اجتماعی، ازجمله سازمان دموکراتيک زنان تا چه اندازه تأثير ناگوار بجا گذاشت؟ آيا بعد از آن فعاليت ح. د. خ. ا و سازمان دموکراتيک زنان متوقف شد ويا کما فی السابق ادامه يافت؟
پاسخ : بعد از پيروزی کودتا ، نظام جمهوری درآغاز مرحله درسراسر افغانستان مورد تاييد و پشتيبانی همگانی واقع شد و ازشمار نيروهای ملی و دموکراتيک و ترقيخواه ، هيچ کسی ازهمکاری با آن دريغ نورزيد. استقبال بی شايبۀ مردم ازاين تحول، بيانگر بيزاری آنان از دوام رژيم شاهی و حکومت های مربوط به آن بود که نتوانسته بودند به خواستهای مردم پاسخ روشن بگويند. شايان ذکر دانسته می شود که رهبری نظام جديد جمهوری درسالهای آغازين پيروزی، دربرابر نيروهای مترقی، روش بالنسبه مناسب داشت و الی سال 2533 ـ 2713 و برگشت رئيس دولت از سفرهای طوانی از کشورهای ايران، مصر، پاکستان… و طرح و تصويب قانون جزا و قانون اساسی ضد دموکراتيک در لويه جرگۀ فرمايشی ، به کدام اقدام سرکوبگرانه متوسل نشد که باعث ايجاد فضای خفقان آور سياسی گردد. ازاين رو درشرايط نوين بوجود آمده ، ح. د. خ. ا و سازمان دموکراتيک زنان افغانستان کار ها و فعاليتهای خويش را خيلی ها سودمند و بدون ماجراجويی، به پيش می بردند و رده های صفوف و کادرها، از نظر کمی گسترده تر و از لحاظ کيفی منظم تر و فشرده تر می گرديد. گرچه پس ازالغای قانون اساسی سال 2535 ، کميتۀ مرکزی نوتاسيس نظام جمهوری ، فرمانهای را صادر نمود که بموجب آن صاحيتهای به اين نهاد رهبری ) کميتۀ مرکزی( که در رأس آن محمد داوود قرارداشت، داده شد و رهبرکودتا به عنوان رئيس دولت و صدراعظم با اختيارات مافوق قانون براريکۀ قدرت نشست؛ با آنهم درسال نخست پشتيبانی ازنظام جمهوری چشمگير بود.
ادامه خواندن مصاحبۀ غفار عريف با رفيق دوکتور اناهيتا راتبزاد بخش سوم
بتاریخ سی جنوری ۲۰۱۲ قضاء کانادا حکم حبس ابد سه نفر افغان را که چهار تن اعضای فامیل خودرا کشته بودند ُ علان نمود.
دوسال قبل یعنی بتاریخ (۳۰ جون ۲۰۰۹) یک موتر سیاه در کانال بزرگ نزدیک شهر کنگستون غرق شده بود . پولیس برای کشیدن موتر اقدام نمو د و تعداد چهار تن که شامل یک خانم وسه دختر جوان از خانواده افغان که در شهر مانتریال کاناد زندگی میکردندُ در آن پیدا گردید. قاتل این چهار نفر محمد شفیع نام که خودرا از اهل کابل معرفی نموه است بعداز چند سال سکونت در دوبی با یک دوسیه کاملا مشکوک بحیث پنا هنده بکانادا آمده بودندُ میباشد. شفیع خانم اولش را بنام خدمتگار منزل و بعضاٌ هم بنام دختر کاکایش که بیوه بوده و کسی در زندگی نداشت با سه دختر ( زینب – ۱۹ ساله- سحر ۱۷ساله و گیتی ۱۳سال) معرفی نموده بود. رونا خانم اول محمد شفیع با سه دختر که فوقاٌ اسمای شان معرفی شد یکجا زندگی میکردند و محمد شفیع با حمید پسر ۱۸ سال و طوبا یحیی خانم دلخواهش با هم زندگی داشتند. زینب دختر ۱۹ ساله آنها بایک پسر جوان پاکستانی طرح دوستی ریخته بودُ دراثر مخالفت پدرش و خانواده زنیب را با یکتن از خویشاوندان خود بنام « حسین حیدری» به ازدواج مجبور ساختند اما این ازدواج بعداز یکسال به جدایی انجامید.
محمد شفیع یک انسان سرتنبه و عقب مانده وسنتی بود و میخواست که با دخترانش به همان شیوه استبدادی غیر انسانی رفتار نماید . اما درکشور غربی که قانون دموکراسی حاکمیت دارد جای انکه ازلطف پدرانه کار گرفته و باملایمت در تربیت دختران خود بکوشد هر آن هرسه شان را لت وکوب مینمود و حمید پسرش نیز به دستور پدر خواهرانش را لت میکرد. دختران برای معلم خود از رویه زشت پدر شان شکایت کرده بودند.
همچنان از قول دیبا معصومی خواهر رونا که در فرانسه زندگی دارد و برای خبر نگاران گزارش داده است: خواهرم رونا تحت ظلم وشکنجه شوهر و انباقش زندگی میکرد او از شوهرش که باخانمش دلخواهش صحبت میکردُ شنیده بود که برای طوبا یحیی میگفت« خود را از شر زینب راحت خواهد کرد. طوبا از وی می پرسد چگونه؟.. او جواب می دهد که وی را خواهد کشت. طوبا می گوید که با دیگر دخترانت چه می کنی و او گفته است که خود را از شر همه شان راحت خواهد کرد» محمد شفیع فکر میکرد که مانند افغانستان عمل مینماید اما در سن ( ۵۶ سالگی خود و همسر دلخواهش طوبا که ۴۲ سال دارد و حمید پسر جوانش که ۲۱ سال دارد بتاریخ سی جنوری ۲۰۱۲) محکوم به حبس ابد گردیدند. تلویزیون های کانادا مصاحبه های زیاد را از مردم مسلمان کشور های مختلف و از افغانان ساکن همان شهر از زاویه فرهنگی و وغیره زوایا انجام و در تلویزیون منتشر کردند… یکبار دیگر به قتل زنان و پامال کردن حقوق بشر را در افغانستان تائید و در لست کشته شدگان افزودند. قتل آنها قبلا توسط سه نفر محمد شفیع پدر فامیل و طوبا یحیی مادر فامیل و حمید پسر بالغ فامیل طرح و به شکل خیلی جاهلانه عملی گردید. در تحقیقات که در اوقات مختلف انجام داند. گاهی این قتل ریشه مذهبی میدادند و گاهی غرور افغانی و فرهنگ سنتی قلمداد میکردند.
پولیس در اثر تحقیقات از همسایه هاُ معلمین هرسه دحتر و همصنفان پیدا کرد که در خانه حق تلفون و اجازه بیرون رفتن را نداشتند…در اثر لت وکوب روزها دختران در مکتی غیر حاضر میبودند و برای دوستان و هم صنفان شان هر سه دختر گفته بودند که از پدر شان در هراس اند. دیروز تلویزیون های کانادا فیصله قضایی مبنی بر قتل چهار نفر را که از ماه جون سال ۲۰۰۹ آغاز گردیده بود با اعلان حبس ابدی برای هر سه شانُ به دوسیه جنایی آنها خاتمه داد.
دوسال قبل یعنی بتاریخ (۳۰ جون ۲۰۰۹) یک موتر سیاه در کانال بزرگ نزدیک شهر کنگستون غرق شده بود. پولیس برای کشیدن موتر اقدام نمو د و تعداد چهار تن که شامل یک خانم وسه دختر جوان از خانواده افغان که در شهر مانتریال کاناد زندگی میکردندُ در آن پید کردند. قاتل آن چهار نفر محمد شفیع نام که خودرا اهل شهر کابل کشور افغانستان معرفی نموه استُ میباشد. محمد شفیع بعداز چند سال سکونت در دوبی با یک دوسیه کاملا مشکوک بحیث پنا هنده بکانادا آمده بودند.
شفیع خانم اولش را بنام خدمتگار منزل و بعضاٌ هم بنام دختر کاکایش که بیوه بود و کسی در زندگی نداشت با سه دختر ( زینب – ۱۹ ساله- سحر ۱۷ساله و گیتی ۱۳سال) معرفی نموده بود. رونا خانم اول محمد شفیع با سه دختر که فوقاٌ اسمای شان معرفی شد یکجا زندگی میکردند و محمد شفیع با حمید پسر ۱۸ سال و طوبا یحیی خانم دلخواهش با هم زندگی داشتند.
زینب دختر ۱۹ ساله آنها بایک پسر جوان پاکستانی طرح دوستی ریخته بودُ دراثر مخالفت پدرش و خانواده ُ زنیب را با یکتن از خویشاوندان خود بنام « حسین حیدری» به ازدواج مجبور ساختند اما این ازدواج بعداز یکسال به جدایی انجامید.
محمد شفیع یک انسان سرتنبه و عقب مانده وسنتی بود و میخواست که با دخترانش به همان شیوه استبدادی غیر انسانی رفتار نماید . اما درکشور غربی که قانون دموکراسی حاکمیت دارد جای آنکه ازلطف پدرانه کار گرفته و باملایمت در تربیت دختران خود بکوشد هر آن هرسه شان را لت وکوب مینمود و حمید پسرش نیز به دستور پدر خواهرانش را لت میکرد. دختران برای معلم خود از رویه زشت پدر و برادر شان شکایت کرده بودند. همچنان از قول دیبا معصومی خواهر رونا که در فرانسه زندگی دارد و برای خبر نگاران گزارش داده است: خواهرم رونا تحت ظلم وشکنجه شوهر و انباقش زندگی میکرد او از شوهرش که باخانمش دلخواهش صحبت میکرد شنیده بود که برای طوبا یحیی میگفت« خود را از شر زینب راحت خواهد کرد. طوبا از وی می پرسد چگونه و او جواب می دهد که وی را خواهد کشت. طوبا می گوید که با دیگر دخترانت چه می کنی و او گفته است که خود را از شر همه شان راحت خواهد کرد» محمد شفیع فکر میکرد که مانند افغانستان عمل مینماید اما در سن ( ۵۶سالگی خود و همسر دلخواهش طوبا که ۴۲ سال دارد و حمید پسر جوانش که ۲۱ سال دارد بتاریخ سی جنوری ۲۰۱۲) محکوم به حبس ابد گردیدند. تلویزیون های کانادا مصاحبه های زیاد را از مردم مسلمان کشور های مختلف و از افغانان همان شهر از زاویه فرهنگی و وغیره زوایای فامیلی و فرهنگی انجام و در تلویزیون منتشر کردند… یکبار دیگر به قتل زنان و پامال کردن حقوق بشر در افغانستان تائید و در لست کشته شدگان «قتل فامیلی » افزودند. قتل انها قبلا توسط سه نفر محمد شفیع پدر فامیل و طوبا یحیی مادر فامیل و حمید پسر بالغ فامیل طرح و به شکل خیلی جاهلانه عملی گردید. در تحقیقات که در اوقات مختلف انجام داندُ گاهی به این قتل ریشه مذهبی میدادند و گاهی غرور افغانی و فرهنگ سنتی قلمداد میکردند. پولیس در اثر تحقیقات از همسایه ها ُ معلمین هرسه دحتر و همصنفان آنها پیدا کرد که در خانه حق تلفون و اجازه بیرون رفتن را نداشتند…در اثر لت وکوب روزها دختران در مکتب غیر حاضر میبودند و برای دوستان و هم صنفان شان هر سه دختر گفته بودند که از پدر و برادر شان در هراس اند.
هارون یوسفی در محفل فرهنگی افغانان در کشور هالند
ارسالی: مرجان آریانا از هالند
در این ویدیو کلپ که دوست محترمی از مراسم فرهنگی هالند جهت نشر ارسال کرده است و هارون یوسفی با طنز های مزه دارش در محفل هنری وفرهنگی همه را خنده داده استُ شما نیز بخندید و لذت ببرید.
مولانا جلال الدین محمد بلخی:

مولانا جلال الدین محمد : جلال الدین محمد بن بها الدین محمد بن حسین الخطیبی البکری الحنفی در( ۶۰۴)هجری در سر زمین باستانی شعر وادب بلخ تولد گردید و در سال (۶۷۲) در قونیه (ترکیه) وفات یافت. پدرش «بهاالدین محمد پیروان زیاد در طریقت داشتُ مشایخ وعارفان و خلفای زیاد در حلقه او بودند ُ در نخست او نزد خوارزمشاه خیلی مقرب بود اما مخالفان تصوف از وی به خوارزمشاه شکایت بردند که موجب رنجش خوارزمشاه گردید. و ی را مجبور ترک وطن و مسافرت ساخت. البته مسافرت وی مقارن ظهور فتنه ونفاق مغل هم بوده است. بهاالدین محمد در (۶۱۷) هجری از بلخ جبراٌ بمسفارت پرداخت که جلال الدین در آنزمان چهارده سال داشتُ نخست به هرات آمدند و از انجا به نیشاپور رفتند و جلال ادلین به دیدن عطار رسیدُ شیخ فرید الدین عطار برایش دعا کرد و مثنوی (اسرار نامه) خود را بوی داد و برای بها الدین گفت که این فرزند را گرامی بدارُ از ناصیهء او بزرگی هویدااست. باشد که نفس گرم اش آتش بر سوختگان زند. بهالدین با خانواده اش به حج رفت و از آنجا به ملاطیه رفت و مدت چهار سال آنجا بماندند و بعد در آسیای صغیر متوطن شدند هفت سال در (لارنده ) مقیم بودند و بعد نظر به دعوت سلطان علاوالدین کیقباد (۶۱۷-۶۲۶) دوازدهمین پادشاه سلجوقی رومُ به قونیه مرکز حکومت او رفتند. بهاالدین خود عالم بزرگ در علوم ظاهری وباطنی بود به تدریس علوم و نشر و ارشادات فضایل پرداخت.
«جلال الدین محمد» نخست نزد پدرش تحصیلات را آغاز کرد و در سال(۶۲۸) بهاالدین وفات یافت ُ جلال الدین نزد «سید برهان الدین محقق ترمذی» که از شاگردان پدرش بودُ کسب فیض نمود و مدت نه سال از ارشادات وی بهره گرفت و بعد به سفر (جلب ُ دمشقُ و سایر شهر های سوریه ) پرداختُ در سوریه اقامت گذید و اخذ معرفت و درک مجالس اصحاب و طریقت نمود. بعد به قونیه برگشت و به تدریس مشغول گردید. روزی بر حسب اتفاق با « شمس الدین علی بن ملک داد» تبریزی برخورد. در این ملاقات شمس از مولانا پرسید که{ غرض از مجاهدت و دانستن علوم چیست؟} در ملاقات ها و گفت و شنودها مولانا فضایل و اخلاق نیکوی شمس را درک و مرید او گشت. مولانا از دیدار و گفتار شمس به وجد آمد و سر تعظیم به بزرگی وی نهاد. حالت ظاهری را فراموش گرد و با اهل دوریشان و عارفان انس گرفت و به ریاضت پرداخت.
آنچه در باره مولانا بزرگ بلخ از تولد تا وفات و محل بود و باش و سفر هایش ذکر گردیدُ گواهی آنست ُ هیچگاه اقامت در ایران نداشته است{جعل نویسان کشور ایران} به تاریخ توجه چندانی ندارند و تلاش مینمایند که سایر علما و فاضلا کشور های غیر را بر عقیده خویش ایرانی قلمداد نمایندُ برعلاوه مولانا ابن سنای بلخی را که بیشتر به افغانستان و آسیای میانه (ماوارنهر ) تعلق دارد نیز از علما ایران دانسته و افتخارات ان بزرگمرد نیز جهان شمول است . شاید امروز از هرکسی که در ایران زندگی می کند بپرسید که مولوی اهل کجا بود ودر کجا زندگی می کرد پاسخ خواهد داد که بله او یک شاعر ایرانی و پارسی گوی بوده و تمام عمر خود را در ایران سپری کرده و تمام اشعارش نیز به زبان فارسی می باشد و فقط در اواخر عمرش گذرش به قونیه (در ترکیه) رفت و همان جا در سن 68 سالگی نیز فوت کرده است.
در شرح زندگی و مسافرتهای «محمد بلخی» توجه نمایند اصلاٌ از ایران نام برده نشده استُ چه میشود که اندک از راست نویسی بهره برده و به صداقت بنویسند که یک شاعر دری زبان و شخصیت بین الملی بوده است. زیرا مولانا بزرگ افتخار تمام بشریت است و کلام مولانا برای تمام بشریت پیام از غیب را میدهد… اگر توجه نماید خود میگوید:
{ گر بریزی بحر را درکوزه ای == چند گنجد قسمت یک کوزه ای }
آیا از فولاد آفریده شدید ؟؟؟؟؟؟ ….

کرستل مورسن صبح زود از خواب برخاست و با حرکات فزیکی که داکتر برایش هدایت داده ُ در حویلی منزلش هدایت دکتورش را انجام داد و برگشت. شوهرش نیویارک تایمز را مطالعه کرده و خانه برا برقصد وظیفه ترک گفته بود…خانم کرستل بعد از گرفتن شاور با پیاله کافی اش داخل اتاق گردیدُ چشمش به نیویارک تایمز افتاد …. او همیشه کار خارج از منزل را دوست داشت ُ فرصت مناسب برای مطالعه جراید و روزنامه نداشت اما نسبت بیماری فرصت برایش مساعدت کرد تا به خواندن جراید واخبار روزهای دلگیر مریضی راسپری نماید. تصویری کودکی را میبیند که از هفت ساله تا هژده ساله برای آبادی وطن ویرانش خشت مالی مینماید. برایش غیر قابل باوراست …. پیاله کافی اش را سرمیکشد و روزنامه های دیگری را ورق میزند ….خبرتکان دهنده ی « ازدواج اجباری دختران زیر سن و حامله شدن آنها توجه اش را جلب میکند. روزنامه دیگر ی را میخواند که مخالفت در برابر ازدواج اجباری و جستجوی شخص دلخواه چه نتیجه درقبال دارد ؟. باید صورت زیبایش را با سوزش تیزاب از دست بدهد؟.. روزنامه ها یکی پی دیگری او را بخواندن فرامیخواند …..
تصویر مادران را که طفلی بیش نیستند نگاه کنید

تصویر دختران حامله اورا به حیرت می اندازد کودک پانزده ساله مادر میشود. چشمانش از حدقه میبرآمد در صفحه دیگر میخواند: طفل هفت ساله خشتمالی میکند …و بعد میرسد به عنوان مضمون جالبتر که دختر هژده ساله به ازدواج اجباری مخالف میکند… بروی تمام اعضای فاملیش بشمول پدر و مادر و خواهرانش تیزاب پاشیده میشود..و جالب تر از همه در یک کشور سنتی دختر پانزده ساله دیگر با مرد سی ساله ازدواج به تن فروشی مخالفت میورزدُ از طرف شوهر و افراد خانواده شوهر مانند محبوسین جنایی مورد شنکجه قرار میگیرید…. فریاد میزد…. باور ندارم چین باشد؟ فریادها در گلویش خفه میشود و بالا آخره از هوش میرود…. او مدتیست که بیمار روانیست ….برای علاج این بیماری افغانستان را مطالعه میکند و میخواهید دریابد که علل این بیماری ها چیست ….فرهنگ سنتی ….؟ مجبوریت اقتصادی؟ و تن فروشی پشت پردهُ ؟… همه این تصاویر برایش جوابهای گنگ است و سرانجام او که خودش میخواست سیاست تحصیل کند اما نظر به ملاحظاتی نتواند حالا از سیاست دهشت افرواز نفرت دارد….. سیاست تنها در رابطه مسایل سیاسی نیست و روابط بین الدول نیست. تداوم وپخش کردن افکار سنتیُ ظلم واستبداد را با تیزاب پاشی و حرارت داغ میله تفنگ داران وصد ها مظالم ی اجتماعی دیگر ….. هم سیاست است. سیاست که منشاء از خود خواهی غرور و مرد سالاری سرچشمه گرفته و جامعه ی ازعدم آگاهیست …. در اتش خشم چند جانبه میسوزند … این دختران که خود سرمایه ملی اند ُ قربانی شده اند و یک نسل قربانی شده دیگر را در آغوش میپروارانند عاقبت کار این ملت کجا میرود؟
یگانه راه حل این مشکلات ُ جامعه تنویر کردن مردم است…. مردم با تعلیم و تربیت میتواند جامعه را از نو بازسازی نماید….هرگاه مسله سنتی را زیر نام شرم ونیگ ُ عزت وأبرو جا میزنند آیا تن فروشی به اثر فشار شوهر و خواهر ومادر شوهر شرم نیست …. ؟؟ نه تنها شرم است بلکه یک جنایت است.
بلی هموطن !… غربی ها از شیندن و خواندان اخبار درباره این جنایان روانی میشوند …مگر تو ای خواهر …ای کودک معصوم برای این درد های جان فضا چگونه مقاومت داری …. آیا ترا از فولاد آفریدند….؟؟؟؟؟؟
نوت : فوتوها از سایت کوکچه کاپی شده است

زچیست ؟… شعر از رجنی پران کمار

گرنمی خواهی مرا این دارو ودرمان زچیست = میروم از شهر تو این ناله وگریان زچیست
گفت چشمانت بمن از راز عشق دیگری = گرمنم منظور چشمت خاطر پاشان زچیست
این تپیدن های دل صبر و قرار از من ربود= در شب مهتابی این درد شب هجران زچیست
من ترا در عالم رویا بسی بوسیده ام = آشکارا بوسه ام کن این پت و پنهان زچیست
تو بیا در خوب من تا بشگفم روشن شوم= دوستم داری اگر اندیشه ادیان زچیست
دوستت دارم ترا چون جان پرستش میکنم= در محبت کفر و دین غم ایمان زچیست
گر نگاه گرم تو پیمان عشق است و امید = عاشقان دانای راز اند شیوه نادان زچیست
ای نگار نازنین امشب بمن خمار ده = دیده برمن دوختی این دیده حیران زچیست
گرنمی خواهی مرا دزدیده می بینی چرا؟ = برلبم بگذار لب این بوسه ارزان زچیست
اعمار وبازسازی قصرهای تاریخی

بی بی سی در پنجم اگست سال پار ترسایی گزارشی را در رابطه به تصمیم شاروالی کابل بخاطر بازسازی قصر های تاریخی ویران شده آن شهربه نشررساند ودرهفته قبل بازهم بی بی سی از افتتاح حساب بانکی توسط شاروالی بخاطرجمع آوری اعانه مردم خبر داد .
درین ارتباط بنابر علاقمندی و احساس مسوولیت در برابر وطن و مردم مراتب آتی خدمت هموطنان عزیز تقدیم میگردد تا با نظرات سودمند شان بحث رادرین موردغنا بخشند .جا دارد در ابتدآ از شاروال کابل و حسن نیت شان در زمینه که « بخاطر ترویج فرهنگ مشارکت مردم در باسازی و توسعه افغانستان انجام یافته » اظهارقدردانی صورت گیرد. طوری معلوم می شود که حتی در آشفته بازار کنونی و دولت فساد ، نیز اشخاص با احساس همانند شاروال کابل میخواهند کار های را انجام دهند. در رابطه با اعمار مجدد و با سازی قصرهای تاریخی شهر کابل این موارد پیشنهاد میگردد:
اول – بسیار خوب وحتی ضرورخواهد بود تا قبل از اقدام به بازسازی ، این سوال در معرض نظر خواهی قرار داده شود ، تا مردم نظر بدهند که این قصر ها بازسازی شوند ویا چنانچه در بعضی کشور های جنگ زده دیده شده قصر ها بحالت فعلی حفظ گردد ، تا از یکطرف مایه عبرت برای نسلهای بعدی باشد واز جانب دیگر در فردای صلح و ثبات توریسم را رونق بخشد. دوم – در مورد قصر چهلستون بازسازی مطرح نیست زیرا چنانچه در گزارش شاروالی آمده است ، بکلی از بین رفته است. و قصر تاریخی دارالامان نیزامکان بازسازی نخواهد داشت . (محاسبه شاروالی در رابطه به سی ملیون دالر وجوه مالی بخاطر بازسازی آن قصر بسیار خوشبینانه و غیر تخصصی است).
بدینرو با حفظ ایندو محل تاریخی بحالت موجود ،عملی و مفید خواهد بود تا در صورت امکان و تدارک وجوه مالی بخاطر اعمارقصر ها مطابق نقشه های اولی اقدام صورت گیرد . البته قصر تپه تاج بیگ شاید قابل بازسازی باشد که من اطلاع ندارم .
سوم- در مورد تدارک وجوه مالی
در پهلوی جلب همجانبه کمک مردم از داخل و خارج کشور ،بسیار ضرور است تا عاملین تخریب این قصر ها که نام خدا از برکت پول های باد آورده صاحب گنج های قارونی وملیاردر می باشند ،بخاطر رعایت حد اقل انصاف ربع دارایی شانرا به همین منظور به شاروالی کابل بسپارند .(البته این موضوع یک سراب خواهد بود ، مگر آنکه مردم از طریق مطبوعات ، رسانه ها و جامعه مدنی نوعی فشاراخلاقی را بوجود آورند). دراخیر یادهانی این مطلب نیز خالی از مفاد نخواهد بود تا برای ایجاد فضای اعتماد ، ضرور است تا شاروالی کابل بخاطرعلنیت و شفافیت در پروسه جمع آوری پول و مصرف آن تدابیر و ابتکارات را بکار گیرد با احترام
معرفی یک شاعر گمنام هراتُ باشنده کانادا

گزارش از : امان معاشر
ارقام اخیر نشان میدهد دربرتش کلمبیا کانادا در حدود چهارده هزار افغان مهاجر حیات به سر می برند و تعداد نخبه گان در عرصه ادب و هنر نیز دیده میشوند که از جمله شاعر گرانمایه ولی گوشه گیر که نمی خواهد به شهره و نام برسد محترم فاروق “غیور” نیز دیده میشود. او شخص با محبت بوده الفت را با یاریان دلخواه خودش خوش دارد و در مجالس غیر کمتر حضور می یابد و اگر یابد هم تحمل زیاد نشستن را ندارد. او از تنهای رنج میبرد همه تشویش های زمانه را نا دیده گرفته به گفته خودش :
مسجد و درس و کتاب و زهد را یکسو بنه
جام می پر کن “غیور” اینها همه درد سر است
این شاعر خوش قریحه در سال 1322 ه ش در هرات بدنیا آمده تحصیلات ثانوی اش را در لیسه حبیبیه کابل ولیسه سلطان هرات در سال 1341 ختم و بعدآ شامل دانشگاه کابل شده در سال 1345 از دانشکده ی حقوق وعلوم سیاسی دیپلوم گرفته است. آقای غیوردر سال 2003 به امریکا و بعدا به شهر ونکوور کانادامسکن گزین شده است.
او در سال 1358 ازدواج کرده دو پسر و دو دختر حاصل پیوند خانواده گی و ازدواج ان است و فعلا با یک پسر نو جوانش امید جان زندگی دارد.باقی اعضای فامیلش در اروپا می باشند.موصوف در سال 1358 حینیکه متعلم صنف پنجم مکتب بود، شروع به سرودن اشعارو مقالات نموده و سرایش های داستانی اش در ادوار مختلف در روزنامه ها و جراید به نشر رسیده است. اشعار دلنشین اش به دل چنگ میزند و سروده هایش زیبا ،دلنشین و اراسته به زیور شعری است .و با نازک خیالی ها به خال، زولف غبغب جلال و روشنی بیشتر می بخشد. شام 22 جنوری همراه با محترم مولانا کبیر فرخاری شاعرمعاصر کشور ما به دیدار غیور صاحب رفتیم و من قطعه شعر موصوف را که در کتاب نوای غربت بچاپ رسیده بود خواندم که به این مطلع آغاز میشود:
خشونت علیه زنان را متوقف سازید !

در هشتم مارچ ۲۰۰۴ شعار فوق از طرف سازمان ملل متحد و سازمان عفوبین المللی رسماً اعلام ګردید۰ که خوشبختانه کشور عزیز م افغانستان نیز یکی از اعضای این سازمان می باشد، ولی با تاسف طی سال های جنګ تحمیلی از جانب بیګانګان بخصوص طی دهه اخیر در موجودیت جامعه جهانی ( ناتو) قوای آیساف وقطعات نظامی ایالت متحده امریکا ، مانتوانستیم ګراف خشونت را که یک پدیده منفور جنګ است وبرای جامعه ما مضراست پایین آورده ومحوه سازیم۰ اګرچه قانون منع خشونت علیه زنان از جانب ریس جمهورکرزی توشیح شده ولی بنابه ملحوظات منسوخ عقید تی ، سنتی ،عرف و عنعنه ملی از تطبیق باز مانده است ۰شور بختانه در کشور جنګ زده و عقب مانده ما زنان در نتیجه اثرات نا مطلوب جنګ به شد ت متضرر شده اند۰ بیکاری بیسوادی اکثریت آنان را بطور جدی به حاشیه جامعه رانده است،در آنجا محافظت نمی شوند و مورد بدرفتاری قرار می ګیرند ۰وجز ملکیت پدر ویا شوهر شمرده شده که ګاه بازمین فروخته می شوند و ګاهی با حیوانات تعویض می ګردند ۰البته نبود استقلا ل اقتصادی،عدم برخورداری از حق مالکیت شخصی ،نداشتن سرپناه و در نهایت ترس از دست دادن کودکان،این همه فکتور های است که زنان نمیتوانند خود را از تهد ید خطر خشونت خانوادګی واجتماعی نجات دهند۰در این صورت احتمال هر ګونه خشونت وتن فروشی بعید نخواهد بود سازمان عفوبین الملل تقا ضا دارد تا دولت ها از این ګونه زنان حمایت کنند ۰ غا لبآ مرد سالاران با استفا ده از فرهنګ منفور خشونت بنام دفاع از شرافت ،نجابت ، حرمت و عزت زنان ۰ آزادی های زنان را از قبیل تحصیل ، کار بیرون از منزل ،انتخاب زندګی شخصی ، حق انتخاب ،حق طلاق و حتا حق انتخاب لباس رابا قوانین منحط طالبانی محد ود می سازند ۰و در صورت مقاومت و سرپیچی با شکنجه و خشونت های چون : توهین ،تحقیر ، لت و کوب ، شکستن اعضا ی بدن و سایر شکنجه های جسمی مواجع می شوند۰ البته شکنجه های فزیکی به مرور زمان میشود مداوا شود ، چنانکه متل مشهور و عا میانه ی مردم ما است :( زخم شمشیر جور می شود اما زخم زبان نی ) زخم زبان تخریب روح وروان و بد ترین خشونت روانیست ، مثل یک نګاه تحقیر آمیز، ،یا چون و چرا های که از احساس عشقی به میان می آید بخصوص عشق های که بعد آ به ابزار کنترول منتهی می شود :از دست دادن قدرت اعتماد به نفس ، بی باوری ،زیرپا کردن غرور و کم ګرفتن شخصیت زن ، این نوع خشونت ها صدمه شدید روانی دارد که هیچ وقت ترمیم نمی شود ۰ما از خشونت های خانوادګی مثال های زیاد داریم مثلا : خانم شکریه میګوید : شوهرم دستانم را با زنجیر می بست و از موهایم مرا آویزان می کرد ۰ تنها وقتی دستانم را باز می کرد که میخواست برایش غذ ا بپزم مجبور شدم از خانه فرار کنم وبه خانه ی امن ، که از طرف دولت ګشایش یافته ، پناه ببرم ۰ درب این خانه ها را که بګوشایی با چی واقعیت های تلخی روبرو می شوی که این درند ګان دو پای ( انسان اشرف مخلوقات ) در حق زن، ما در و خواهر هم وطن ماچه وحشتی راانجام داده اند ؟ ۰ بسیار دور نمی رویم به رسانه های تلویزونی واخباری داخل کشوربرمیګرد یم، خشونت که بالای خانم سحرګل تحمیل شده ،شما از طریق رسا نه های تلوزیونی دید ید البته بسیار وحشتناک بود ؟؟ هر انسان که این جنایت راتماشا کرده برای مرتکبین آن اشد مجازات مطالبه کرده است ۰ درد و رنج سحرګل درد هزاران زن و دختری هست که زیر پاشنه های خشونت مرد سالاران جان دادند وتسلیم نشدند اکنون مردم از دولت عدالت می خواهند برای سحرګل نیز عدالت ضرورت است .! باید هیچ مجرمی بدون مجازات نماند۰فکر می کنم بر سر این جنایت نیز مانند (۲۴۳۵)جرم وجنایت د یګر سرپوش ګزاشته اند،ګویا کسی را در این قضیه دخیل نیافتنند که مجازات کنند! ! ؟
بغیر از خشونت های خانوادګی،خشونت اقتصاد ی، اجتماعی ،فرهنګی خشونت زن بالای زن و خشونت که از جنګ ها ناشی می ګردد ،جنګ خود ش خشونت است !که نه تنها زنان صدمه می بینند بلکه در قدم اول مردها و اطفال نیز آسیب پزیر هستند۰ در جنګ ها اکثرآ ریکارد خشونت و جنایت بلند می رود اکثرآ ګروه های مسلح در جریان جنګ برای پایان آوردن مو رال دشمن از اشکال خشونت ،هراس ، وحشت و تجاوزات جنسی به عنوان بخش از تاکتیک های جنګی استفاده می برند ۰ چنانکه استخبارات بد نام پاکستان آ ، اس ، آ۰برای کاشتن تخم هراس و وحشت در میان مردم ما با تجهیز ومسلح ساختن طالبلن و فرستادن ګره های انتحاری،انجامدان انفجارات ، قتل های زنجیری و پیاده کردن اشکال متنوع خشونت : تجاوزات جنسی به زنان و دختران خورد سال ،اختطاف زنان و کودکان، سهم پاشی در مکاتب دختران ، پاشیدن تیزاب بروی دختران مکاتب و ژورنالیستان ، ترویج کشت خشخاش پروسس و قاچاق مواد مخدره که بالا ګرفتن خشونت های : ملی ، منطقوی ، قو می ، نژادی ، مذهبی و زبانی را باعث می شود و کشورما را به سوی انحتاط وسقوط پیش می برد ومتآسفانه ګروه های دحشت افګن را قوت می بخشد ۰
فاجعه خانم سیمین بارکزی به آخرین فاز خود میرسد
خانم سیمین بارکزی با اعتصاب خود از قشر مظلوم تاریخ برای مردم و بالاخص زنان افغانستان فهماند که یک زن ولو در حالت اعتصاب و فلج بودن، میتواند کاخ قدرمندان و غارتگران عدالت و حقوق را بلرزاند و فریاد کند که آه مظلومین روزی شما قصر نشینان را به گودال نیستی فرو خواهد برد و عدالت و آزادی از آن مردم است. من به عنوان یک دانشجو، مبارزه و پیکار خانم بارکزی را به عنوان بزرگترین حماسه و آشکارترین ندای عدالت و آزادی میدانم.

ای خانم ها و جوانان دلیر این سرزمین!
فریاد و آه خانم سیمین بارکزی نه بخاطر مقام و شهرت بوده ، بلکه این فریاد ملکوتی بخاطر پامال شدن عدالت و حقوق بشری و لبیک گفتن به مصلحت سیاسی و قربانی نمودن دیموکراسی و حقوق شهروندی و آزادی خواهد بود. همه باید بدانند که بزرگترین دستاورد تکامل بشری در طول هزاران سال عدالت و آزادی است و بخاطر این دو واژه میلیون ها تن جان شیرین خود را در طول تاریخ از دست دادند. اگر آه خانم بارکزی بتواند بزرگترین سعادت بشری که همان عدالت – حقوق- آزادی و دیموکراسی بوده – بتواند این انعام الهی را به این ملت به ارمغان بیاورد چرا همه خاموش نشسته اید، بیایید ما به عنوان انسان عصر امروز حداقل عدالت و آزادی را نه بخاطر خود بلکه برای نسل های آینده خواهان هستیم. بشریت امروز دوران نظام های سرواژی – فیودالی – برژوازی – سوسیالیستی و حتی نظام سرمایداری انحصاری را پشت سرمیگذارد و دارد به قله اوج خود آگاهی میرسد و میداند که این نظام ها بیشتر بخاطر استحمار- استعمار- استکبار و زبون کردن بشریت بود و باید این همه را به زواله انداخت. آه خانم سیمین بارکزی در حقیقت شکستن مرز مصلحت های سیاسی بوده ، آه بارکزی در حقیقت نابود کردن قلدران عدالت ستیز بوده آه وی تمسخر به حکومتیکه فساد و مصلحت و قاچاق مواد مخدر نام افغان ها را در تماما دنیا به عنوان افراد فاسد و قاچاقچی معرفی نموده است- افشا مینماید…! آه بارکزی به جهانیان این است که بگوید “تماما سرمایه گذاری شما بخاطر حکومت داری و دیموکراسی و نابودی ایکستریمزم جز یک شعار رسانه ای و تبلیغاتی و دروغ محض نیست. شما غارت گران عدالت و آزادی بخاطر منافع ملی تان هرجنایتیکه افغان ها را بتواند توجیه اغفالگرانه نماید دریغ نمی نمایید. آه بارکزی به ملل متحد این است که بگوید ” شما سردمداران عدالت و حقوق بشر و آزادی (بادار کشور های فقیر ” تنها و تنها مدافع منافع کشور های پساصنعتی هستید این که چی جنایت در کشورهای خاور میانه- عراق- افغانستان و دیگر ملت های مظلوم اتفاق میافتد خاموشی انتخاب میکنید. آقای کرزی به عنوان رییس جمهور افغانستان بزرگترین بحران غیر قابل پیش بینی را در پارلمان براه انداخت که نتیجه اش احتمالا یک بحران غیر قابل کنترول خواهد بود- امیدوارم که مسوولین هرچه عاجل بتواند به دوسیه خانم بارکزی رسیدگی نماید در غیر آن جلو این تراژدی بزرکتر از آن خواهد بود که تا حال در تاریخ افغانستان تکرار نشده باشد. ملل متحد عرچه عاجل در زمینه اقدام نماید در غیر آن در این جنایت شریک خواهد بود. جامعه مدنی باید صدای خود را بلند نموده آخرین تلاش خود را در زمینه به خرج دهند، خانم ها و جوانان مستعد میتوانند با مظاهرات گسترده در سطح مرکز و ولایات اهداف خانم بارکزی را اعلام بدارند و قطعنامه ها صادر کنند. به امید روزی که این ملت مظلوم با آن فداکاری و شهامت خانم بارکزی عدالت و آزادی را حد اقل لمس کنند.
عبدالکریم فهیمی – دانشجو در دانشگاه پیام نور
تجدید تعریف و شناخت انسان در اثر« گوهر اصیل آدمی »
در این روز ها، اثر گوهر اصیل آدمی همه جا غوغا را برپا کرده است راستی در ین روزها در محافل روشنفکری و در بین محصلان اثر «گوهر اصیل آدمی » غوغا را برپا کرده است. از کابل محصلین برایم زنگ زده بودند ؛ البته کل محصلان علاقمند که مرا نمی شناسند, و در ریاست معارف روزی که آنجا بودم خیلی تبصره بود؛ و در لیسه افغان- ترک هم …به همین خاطر من خواستم که این متن خویشرا در رسانه های برونمرزی نیز بدست نشربسپارم که مفید واقع خواهد شد. بنده بخت آن را داشتم که یک مرور ابتدایی بر اثر گوهر اصیل آدمی که نویسنده آن عالم افتخار است داشته باشم و در همان حد تصور میکنم درک درست آثر گوهر اصیل آدمی در حقیقت تجدید حیات دوباره انسان در عصر جدید را الهام میدهد باکمک تجارب متراکم عینی و اندیشه ای بشری و بخصوص داده های ابر لابراتواریکه عالم افتخار توانسته انرا کشف کند و مورد استفاده قرار دهد ؛ ازاین حیوان تکامل یافته (بشر) تعریف جدید- شناخت جدید- نگرش جدید – امید جدید عرضه بدارد تا جایکه درین کتاب تذکر یافته در طول تاریخ بشری گوهر آدمی ( موهبتی که تصور کنم تنها در فرهنگ شرق ازگذشته ها مطرح بوده ) بزرگترین صدمات را متقبل شده که جبرانش دانش مضاعف و صرف انرژی مضاعف متقابل جهانی – تاریخی می طلبد ؛ امر عظیم و خطیری که این اثر همانسو ها و همان راه ها و روش ها و وسایل را قسم هنری و اسطوره ای متبارز میسازد . به نظر من از وقتیکه قابیل ، هابیل را به شکل ناجوان مردانه هلاک کرد این صدمات جبران ناپذیر آغاز شد. قهرمانان تاریخ یعنی پیامبران و اندیشمندان بزرگ با استفاده از متن دین و عقل در طول تاریخ بشری خواستند که این صدمات بزرگ را به نحوی جبیره کنند یا از وخامت آن بکاهند (توحید- عدالت- آزادی بیشترین کار پیامبران در زمان خودش بوده)، اما بنا بر کم رشدی عمومی و ابتلای بشر به غرایز، تلاش و فداکاری قهرمانان تاریخ هم نتوانست که همین صدمه ها (شرک- بی عدالتی- نفاق- زراندوزی – استثمار – استعمار- استکبار…) را کاملا جبران کند. افتخار در 30 سال اخیر عمرش با تجارب عمیق و موشکافانه این را درک کرد که ایدیولوژی ها، مکتب ها، رسم ها و آیین ها بیشتر کاربردش بخاطر منافع زمانی و تاریخی بوده نه ازلی و ذاتی … بنا کار را از صفر شروع کرد… یعنی انسان کی است؟ و مقصد و مبدا چی است؟ و چرا قهرمانان تاریخ بنا بر ملحوظاتی عرضی و تاریخی نتوانسته که همه ابعاد “انسان” را کلا بشکل ساینتیفیک مطالعه و حلاجی کند و جواب قانع بخش دهد و ده ها سوال دیگر…سوال اینجاست که آیا با طرح و نگرش گوهر اصیل آدمی ، انسان (حیوان تکامل یافته) میتواند به قله معراج هستی برسد یا به عبارت ساده تر این اندیشه ژرف ؛ استعداد و توان تغییر در رفتار و عقیده بشریت را داراست و می تواند کمک کند که این گوهر آدمی از نو تجدید بنا شود… یا اینکه این آثر مثل دیگر آثار اندیشمندان بشکل انتزاعی در قفسچه ها نگهدارای خواهد شد و از احاد بشر پنهان و دور و نادسترس نگهداشته خواهد شد… سوال دیگر این است که بشر ذاتا عرضی و تاریخی است یعنی ضرورت به بقا دارد و این موجب رقابت – عرضه و تولید.. (تنازع-بقا) میگردد و آیا میشود که این بشر عرضی و تاریخی را خصوصا در ین شرایطیکه غارت گران اندیشه و انحصارگرایان عقیده، گوهر اصیل انسانی را دارد هر روز به شکل آگاهانه و ناخود آگاه نابود میکنند – نجات بدهد….؟ کثرت گرایی یا پلورالیسم از موضوعاتی دیگریست که باید بالایش مکث کرد آیا میشود بشریت را که خالقش با تفاوت های جغرافیایی- مذهبی خلق کرده ، در مورد رسیدن به گوهر آدمی به یک نتیجه رسید…؟ کادالفقران یکون کفرا : فقر انسان را به کفر و به زبونی میکشاند (البته فقر مادی ). آیا انحصارگران و تولید کننده گان موتور های جنگی و نابودکننده گان محیط زیست هنوز در کمین نابود ساختن این گوهر از ایکسترمیزم ِ اسلامی استفاده اعظمی نمیکنند…؟ گر چه خلق ِ آثر گوهر اصیل آدمی با چنین عظمت در تاریخ افغانستان کمنظیر است، اما آیا ساینس و علم تجربی قبول خواهد کرد که گوهر اصیل آدمی بالاخره در قطب شمال سلامت خود را باز یابد… من شخصا این را فراتاریخی و اسطوره مینامم. با تمامی این همه کمال و اشکال – شاید این آثر بتواند در زود ترین فرصت غوغایی را در منطقه ایجاد کند که موجب تعجب و اغفال انحصارگرایان دین و وارثین حقوق بشر – دیموکراسی و اکستریمزم مذهبی گردد. کی میداند با یک شهکاری این مرد حد اقل نام افغانستان حیثیت خود را دو باره کسب کند. زمانیکه اثر بزرگ « گوهر اصیل آدمی» را بمطامعه گرفتم و به پایان رسانیدم، نبشتهء راکه چندی پیش در مورد خانم سیمین بارکزی به دست نشر سپره بودم، ذهنم را بخود منهمک ساخت. بنا” تصمیم گرفتم که آن مضمون را نیز در پایان این نبشته غرض مطالعهء هموطنان گرانقدر درج نمایم.
دو هفته نامه امید در شماره « ۹۱۱ سال ۲۰۱۱ » بمدیریت مسئول جناب قوی کوشان در سرتا سر امریکا به نشر میرسد از قلم جناب داکتر عبدالواسع لطیفی به معرفی کتاب رومان جالب « پا برهنه باز گشت» پرداخته است.

پروفیسر عبدالواسع لطیفی
عنوان کتاب : پا برهنه باز کشت
نویسنده : ماریا دارو
خلل پذیر بود هربنا که می بینی
بجز بنای محبت که خالی از خلل است « اقبال»
کتاب رومان ریالستیک پر احساس و پر ماجرای نویسندهء پر کارو متجسسُ بانوی فرزانه وطن در هجرت «ماریا دارو» که آرزو دارد انسان را در سرزمین مصبیت بار و درد افزا دریابد و او رااز تعقیب جنگها و دشمنیها وکدروتها و شقاوت ُ به روشنی عشق و محبت خلل ناپذیرُ در انعکاس همین شعر اقبال ُ به قلمرو صلح وصفا و کرامت انسانی بکشاندُ چندی قبل چون تحفهء بی شایبه ای از دست خودش بدستم رسید که در سه صد و شصت و پنج صفحه در موسسه (پیچ ون پرنتنگ) در کانادا به چاپ رسیده است. درصحنه ها و رویدادهای بوقلمون پرعاطفه و بعضاٌ حسرتبار و دردناک و غم انگیز این داستانُ آنچه در میان خرابه ها ُ بربادیها ضربه های مرگبار جنگ و خصومت و انتقامجویی چهره میگشایدُ وچون آفتاب برون شده از خلال ابرهای سیاه ُ نورافشانی میکندُ همانا عشق سرشار و پاکیزه دو جوان وفا پیشه ایست که در برابر هر رویداد و موانع پی در پی و اتفاقات درد ناک زندگیُ این شعر ماندگار مولانا را بنمایش می گذارد که:
علت عشق زعلت ها جداست === عشق اسطرلاب اسرار خداست
ونویسنده پراحساس « بانو دارو » درسرخط پشتی کتابش مینویسد: « این کتاب از واقعیتهای جامعه ما سرچشمه گرفتهُ از وقایع تلخ جنگ و عشق شیرین دو دلباخته حکایت میکند. همچنان بیانگر اندیشه های ابلهانه ایست که زندگی انسانها را به غارت کشیده است. هرگاه انسان بخاطر معتقدات خویش پیکار صلح میکردُ هیچگاه جنگ وجود نداشتُ و سیل عصیان طغیانی نمیگردیدُ هستیها به کام مرگ فرو نمی رفت. چیزیکه دراین کتاب تاکید گردیده استُ عدم فهم جنگسالاران از مفهوم واقعی جنگ وعدم درک مردم بیگناه از عاقبت جنگ میباشد. جنگ بیشترین صدمه در پیکر جوانان و بانوان نازنین وطنم وارد کرد. کلمهء جنگ خیلی زشت و دیدن اتش جنگ وحشتناک است. اما زندگی درکنار زشتیهای جنگ نافرجام ُ زیبایی های خود را نیز داشته است. آن زیبایی هیچ وقت تغیر ماهیت ندادهُ و شعله های سرکش جنگ آنرا نابود نساخته است. همانگونه پاکُ خدشه ناپذیر و مستتحکم باقی مانده است. آن زیبایی برای هرانسان و درجریان هرگونه مصبیتُ دوستداشتنی و قابل پذیرش است. آنرا«عشق» نامیده اند…. بلی عشق یگانه چیزیست که از آسیب جنگ مصوون می ماند. داستان دلباختگان این رومان بیانگر عشقیست که پیوند روح و قلب دو جوان پاکدامن و معصوم را به نمایش میگذارد. چطور جوانان در مصبیت جنگ عشقهای پاک شانرا درسینه پخته کردندُ چشمان منتظر شان را نبستند و برای رسیدن به عشق پاک شان از تنگنای جنگ خانمانسوز عبورکردند. انسان باید دامن امید راازدست ندهدُ زیرا خداوند همیشه مددگار حق است.» وبعد درصفحه اول کتابش زیر عنوان پیام نویسنده نگاشته: « نوشتن این کتاب به هیچ صورت دفاع و یا تخریب هیچ یک از شخصیتهای مطرح سیاسی و سیاسی مذهبیُ رئیس جمهوران یا پادشاهان نمیباشدُ بلکه قصه های در سینه نهفته دوران جنگ مردم افغانستان را بازگو میکند. هربرگه این رومان خواننده عزیز را به سفر دور به درازای جنگ خانمانسوز افغانستان میبرد. بلی جنگی که باعث ویران شدن هزاران هزار کانون خوش بختی ُ تاریک شدن دلها از خشمهاُ از غیظهاُ از نومیدی هاُ از شکستهای پیاپیُ نابودن شدن عزیزان و اختطاف فرزندان و دلبندان خانواده هاُ بخصوص خانمهای تناز سرزمین ما و بالااخره از همه خوبیها و زیبایی های جامعه مارا برهم ریختُ بحث مینماید. منافقین از ویرانیها و خونریزیها منفعت میبرندُ که به هیچ صورت قابل عفو نمی باشند این داستان از واقعیت های جامعه ماسر چشمه گرفتهُ برای بیدار کردن و جدانهاُ درمان کردن دردهای بزرگ اجتماعی و اقتصادی و سرانجام برای سرکوبی ظلم و عوامل فقر و بدبختی تحریر یافته است….» بهرحال ُ در رویدادها و خلال قصه هایکه در سراسر رومان مطالعه خواهید کردُ نمایشی ازعشق پاکیزه و سرناشدنی دوشیزه جوان بنام «خماری» باعشق خلل ناپذیر جوان غیور و وفاشعاری بنام «فاضل» زندگی پرماجرا و حسرتباری را مواجه باظلم و جفا و نابکاریهای جنگجویان کور دل و عاری ازارزشهای کرامت انسانی به پیش میبرد. در پیشگفتار کتاب آقای داکتر احسان الدین نصیر زاده نوشته: « داستان حاضر از معدود داستانهایست که در آن خط مرز برای روای قصه وجود ندارد…نویسنده شما را بهر دو طرف در گیریهای جنگ میبرد…شمابا مطالعه این کتاب به سوگ کشتگان هردو طرف جنگ می نشینید….زیبا ترین و شگفت انگیز ترین حقیقی که با خواندن این کتاب دریافتمُ این بودکه «عشق» تنها چیزیست که مصوون از جنگ میماند. جنگ آتش خود را بجانُ مال ُ شرف و ناموس همگان میزندُ ولی درگیر و دارجنگ هنوز چشمانی را میبینید که باهم رابطه دارند و گره خورده اندُ قلبهای که برای یکدیگر می تپندُ مادرانی که کودک تازه تولد شدهء خودرا در آغوش میکشندُ و پدرانی که همچو یعقوب (ع) چشک براه یوسف گمگشتهء خود دوخته اند….» بهر حال« خماری » دوشیزه دلداده و جوان افغان از این جریان اسف انگیز جنگ ظلم و اختطاف دور نماندهُ و دریک شب تاریک مرگبار از منزلش توسط تفنگداران سنگدل ربوده میشود. بانو « دارو » صحنه تراژیدی را چنین به نمایش میگذارد: « داستان تراژیدی این دختر ناز پرور خواننده عزیز را به حوادث مشابهء که دامنگیر هزاران خانواده شریف افغان ُ در اثر جنگهای خانمانسوز گردیدندُ آشنا میسازد. این کتاب یکی از تراژیدی ترین حوادث سالهای جنگ است …. جنگ مسیر اصلی اش را که نجات از قشون سرخ شوروی بودُ بسمت عقده گشاییُ حسادتُ جاه طلبیُ نژادی پرستی و زبان پرستی سوق داد. حوادث ناگوار در سراسر افغانستان توسط افغانان مسلح تکرار شد. خماری یگانه دختر پدر و مادرش (زمان وحمیرا) بود. با نجابت در آغوش خانواده شریفی تربیت شدُ در نوجوانی دلش اسیر عشق فاضل گردیدُ با وجود مساعدت های اقتصادی آغوش خانواده را رها نکردُ برای رسیدن به عشقش تن به حوادث جنگ ویرانگر دادُ روزها باران راکتها را بچشم مشاهده کرد. برای رسیدن به اغوش همسر آینده اش لحظه شماری مینمود. شبهاییکه درخت آرزوهایش برومند میشدُ ناگهان خشم قدرت طلبان درخت زندگیش را ازکمر شکستاند. خماری صدای فیر را شنیدُ پروین دلداریش کردُ او رادر بغلش سخت گرفته بود. چند ثانیه بعد ازفیر های مواتر چند نفر در اتاق خواب شان آمدندُ یکنفر او رااز بسترش بغل زد و چند دیگر پروین را کنداغ کاری کردندُ پروین اورا از بغلش رها نمیکرد و نفریکه خماری را بغل کرده بودُ دهنش را با دست محکم گرفت تا صدای چیغش بلند نشود و بسرعت بیرون رفتند….. یکی از نفرها پتوی عرق بویش را در سرش انداخت. او از ترس و وحششت وسردی هو میلرزید. کسی به او گفت:«چپ شه جلی چپ شته». خماری نمیدانست در کجاهست وکجا میرود. زمانیکه از منطقه شهرآرا دور شدندُ نفر یکه در کنار دریور نشسته بود بکدام نفر مخابره کردُ راه جلال آباد پرخطر بود ُ از پل محمود خان طرف لوگر رفتند. باهمین رویداد فاجعناکُ خماری با همه آرزو هایش وخون جگر خوردنهای در راه وصلت و عروسی با فاضل عزیزش ظالمانه اختطاف میشود و با سرنوشت حسرتباری دچار میگردد. که شما خواننده گرامی طی صفحات پی درپی رومان مطالعه خواهید کرد. ولی
چه خوش باشد که بعداز انتظاری – به امیدی رسد امید واری
فاضل در پایان ماجرا بارشادت و شجاعت و فداکاری خاص موفق میشود که خماری گمشدهء خود رااز چنگ اختطاف کنندگان و دژخیمان در یک حمله سرنوشت ساز نجات ُ وقتیکه چشم وحشتزده خماری به چهره رنگ پریده ُ ولی شجیع و مصمم فاضل میدوزد که در آغوش پر مهر او قرار دارد و نجات یافته است. فاضل نگاه حیرتزده او را درک کرده- این شعر را که داستان را به پایان میرساند زیرلب زمزمه میکند.
من درد ترا ز دست آسان ندهم دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بیادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم
با همین زمزمه دلنشینُ عاشق ومعشوق ُ معرفی مختصری کتاب پا بر هنه بازگشت پر مطلب و پرماجرای – بانو پراحساس و درد اشنا – ماریا دارو – را به امید صحت وسعادتش در دیار غربت به پایان می رسانم.
مبارزه بخاطر زندگی نسل آینده:
شرایط زندگی برای بقای نسل آینده انقدر خطر ناگ گردیده است که اطفال و نو جوانان برای مبارز علیه خرابکاران برخاسته اند. شما ویدیو ارسالی بانو رجنی پران را که از یوتوپ برای نشر فرستادهُ بشنویدُ یک دختر سیزده ساله کانادایی« سوسن سوزوکی» بخاطر زندگی بهتر اطفال و نسل آینده جهان چه گفتنی ها دارد.
پیشینه چادری در افغانستان ُ قسمت دوم

شیرین نظیری
چادری نماد تعصب وقيود برزنان:
درهند نیزبرقع یا چادری بعد ازلشکرکشی های اعراب درامپراطوری های فارس و قسطنطنیه ” استانبول ” بوجود آمد واین پدیده جدید به جبر واکراء بالای زنان درین کشور تعميل شد. قيود وتعصب دربرابرزنان هندی؛ دانشمندان ، منورین ونویسنده گان هند را وادارساخت تا مقالات زیادی درزمینه بنویسند واعتراض خود را علیه آن بیان نمایند.
چنانچه جواهر لعل نيرو يکی از بنيان گذارن هند نوين در کتاب معروفش بنام “نگاهی بتاريخ جهان ” در مورد حجاب چنين مينويسد ” برای من حيرت انگيز است که هنوزهم بعضی ها اين رسم وحشيانه را می پذيرند وبدان عمل ميکنند”( اشاره وی از برقع وچادری است) به ادامه ميگويد: ” هروقت فکر ميکنم که زنان در پرده حجاب هستند واز دنيای خارج جدا ميباشند، بی اختيار منظرهء يک زندان در نظرم می آيد، چگونه ملتی به پيش برود، در حاليکه نيمی از مردمش دريکنوع زندان مخفی نگهداشته شوند”. در مورد پيشينه ء چادری در افغانستان بایدگفت: چادری اساسا ًلباس ويا حجاب افغانستان نبوده ، بلکه بوسیله استیلاءگران به افغانستان انتقال داده شده بود.چنانچه مجسمه های دریافت شده از کندز، هده، کاپیسا و سایر نقاط افغانستان نمایانگر حضور زن در اجتماع بوده که هرکدام آنها بدون چادرو چادری، ولی با لباس های مفشن و همراه با زیورات مقبول تراشیده شده بودند. هم چنان دریافت زیورات گران قیمت از طلا تپه جوزجان گواه برین حقیقت است. زنان ده و قریه کشورما درهر زمان و درهر حالت صرف از یک رو سری « چادرساده» استفاده کرده و می کنند. تا کنون هیچ فردی در باره زمان آغاز پوشش برقع درکشور ما چیزی نمی داند ، بعضی ها انتقال این رسم و رواج ناپسند را به لشکر کشی های متواترعرب ها به افغانستان نسبت می دهند و آن را یکی از خصوصیات اسلام و جامعه اسلامی می دانند. زیرا عرب ها درسرزمین های مفتوحه خود با فشارزیاد حجاب را بالای زنان قبولاندند وزنان را ازاجتماع مردان جدا و منزوی ساختند ومردان را نیزدرتحت فشارهای اقتصادی خرد و خمیرنموده و تا پای مرگ مجبوربه سخت کارکردن و به تنهائی بار سنگین خانواده خود را به دوش کشیدن نمودند. تا به اصطلاح یک زنده گی بخورو نمیری را مهیا ساخته وکاروان زنده گی را درحرکت نگه دارند. اما به آروزی خود که یک زنده گی لا اقل انسانی است هیچگاهی رسیده نتوانستند. ضرب المثل ما افغانهاست که میگویند:” ازیک دست صدا برنمیخیزد” آقایان و دولتمردان ما با این مانع بزرگ درسرراه زنان نه تنها اینکه کشتی شکسته خود را به ساحل مقصود برده نتوانستند ، بلکه نیم کمیت یک جامعه را به حاشیه رانده واسیرچادری نموده، جامعه را به بدبختی های فراوان سوق دادند. طوریکه درصفحات قبل خواندیم در باره پوشش زنان ایران باستان ، ویل دورانت محقق امریکائی چنین می گوید :« زنان طبقات بالای اجتماع جرات آن را نداشتد که به جز در تخت روان رو پوش داراز خانه بیرون برآیند وهرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکاررا با مردان آمیزش « اختلاط » کنند . زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را ولو که پدر و یا برادر شان باشد، ببینند. بنا به همین علت بود که مسافرت شاه امان الله خان با ملکه ثریا ” درقرن بیستم میلادی” دراروپا مورد استقبال همه قرار گرفت. تنها حکومت ایران از ابراز گرمی و حرارت خود داری نمود، زیرا ملکه افغانستان همراه با زنان معیتی شان بدون رو پوش به آنجا رفته بودند، درحالی که زنان ایران آن روزدرقید حجاب بسرمی بردند و شاه ایران ورود ملکه افغانستان را بدون نقاب ، مخالف عنعنهً کشور خود شمرد.

سفرشاه امان الله ، ملکه ثریا و همراهان به ایرانشاه امان الله خان پس از باز گشت از سفر اروپا و ایران ، با ملاحظه پیشرفت های حیاتی جامعه اروپایی دست به یک سلسله ریفورم های مترقی و روشنفکرانه زد که ازجمله آن یکی هم رفع حجاب زنان بود ، که آنرا شامل پرو گرام های اصلاحی خود نمود. ملکه ثريا پس از بازگشت ازسفر اروپا، مقاله اى بتاريخ ٢٥ جولاى ۱۹۲۸میلادی در اخبار امان افغان منتشرساخت که درآن در مورد چادرى گفته شده بود: “چادرى زن را از تنفس هواى آزاد مانع میگردد و به همين سبب اکثريت زنان به مرض مبتلا شده اند. عنعنه پوشيدن چادری که معلوم نيست از کجا وارد اسلام شده، رفته رفته شکل مذهبى را بخود گرفت که درهمه اديان و کشورها ديده میشود، طوريکه برقع و دولاق امروز در وطن ما يک عمل عنعنوى بوده وبه مرورزمان جاى خود را دردين ومذهب تاسيس نمود و به آن صبغه مذهبى دادند.” قبل از نشر مقاله، ملکه ثريا باعده ئى از زنان صحبت کرد.نخست دختران مکاتب را ملاقات نمود و با آنها در مورد چادرى صحبت نموده و آنهارا تشويق نمود تا در از بين بردن آن سعى و کوشش نمايند، اما مجبور نيستند. سپس ملکه ثریا تعدادى از زنان را درقصردلکشا ملاقات نمود و به آنها گوشزد کرد که با مردان در کارها سهم مساوى بگيرند، بخصوص در انکشاف کشور و درچهار ديوارى خانه بقسم محبوس نباشند. او متذکرشده بودکه زنان اروپائى درفابريکهها کار میکنند، لاکن زنان افغان که جسماً قوى تراند، اما در انکشاف کشور سهم نمى گيرند، زيرا علت آن پرده چادرى است که درهيچ جا قابل قبول نيست.
متن مصاحبه ی اختصاصی غفارعريف با رفيق دکتور اناهيتا راتبزاد بخش دوم

پرسش : داکتر صاحب گران ارج! با تصويب و انفاذ قانون اساسی جديد درسال 313 خورشيدی )3693 ميادی ( تا حدودی فضای نسبتاً باز سياسی در افغانستان بوجود آمد. به تعقيب اين رويداد تاريخی ، حزب دموکراتيک خلق افغانستان درنتيجۀ کار و فعاليتمثمر کميتۀ تدارک و در پرتو ارزشهای دموکراتيک قانون اساسی، با تدوير نخستين کنگرۀ خويش و تصويب خطوط کلی مرامنامه و اساسنامه و انتخاب اعضای اصلی و علی البدل کميته مرکزی و منشی اول و دوم حزب، اعام موجوديت کرد؛ ولی بعضی از اعضای با اعتبار کميتۀ تدارک درکارتدوير کنگره اشتراک نکرده و ازحزب هم فاصله گرفتند ؛ پيرامون اين موضوع نظريات متفاوتی ارائه شده است. خواهشمندم تا جناب شما بمثابۀ شخصيت سياسی مطرح دراين برهۀ زمان و موسس سازمان دموکراتيک زنان افغانستان ، که خود تاريخ زندۀ اين جريانات هستيد؛ چشم ديد خويش را با هم ميهنان عزيز و بويژه نسل جوان کشور شريک سازيد؟
پاسخ : دراين رابطه دردو دهه ی اخير، در متون کتب و رساله های چاپ شده، مطالب متفاوت و گوناگون درج گرديده است ، که شماری از اين ديدگاهها آنقدر بدبينانه و خاف 3 حقيقت می باشند که خوانش آنها انسان را دلگير می سازد ؛ وليک می توان گفت که رويداد ها درنوشته های شرکت کنندگان » کنگرۀ موسس « بخوبی بازتاب يافته است. محترم سلطان علی کشتمند درکتاب » يادداشتهای سياسی و رويدادهای تاريخی «، ) ج اول و دوم ، صص 311 ـ 313 ( و محترم دستگير پنجشيری در کتاب » ظهور و زوال…« و درمقال » نقش فعال ببرک کارمل درتأسيس جمعيت دموکراتيک خلق « دراين مورد معلومات مفصل ارائه نموده اند. هردو دوست عزيز اعضای اصلی کميته مرکزی حزب ) منتخب کنگرۀ موسس ( می باشند و با شخصيتهای شامل در” کميتۀ تدارک ” در ارتباط تنگاتنگ بودند؛ بدين لحاظ معلومات داده شده از سوی آنان دقيق تر به نظر می رسد. چون خودم در ” کنگرۀ موسس ” اشتراک مستقيم نداشتم ؛ بنابران دربرابر چشم ديد و نوشته های دو شرکت کنندۀ کنگره ، جايی برای ابراز نظر کردن، باقی نمی ماند.
پرسش : طوری که اکادميسين دستگير پنجشيری در مقالی تحت عنوان ” نقش فعال ببرک کارمل درتشکيل جمعيت دموکراتيک خلق ـ بخش چهارم( نوشته است: » دکتر اناهيتا، استاد مير اکبر خيبر، محمد اسماعيل دانش وعبدالقدوس غوربندی در جريان کنگرۀ اول به علل تعصب مردسااری، معاذير قانونی وسفر های خدمتی ، اشتراک فعال ومستقيم نتوانسته بودند . « )1( برمبنای اسناد منتشرۀ حزبی اعضای شرکت کننده درکنگره ازجانب حوزه های سياسی)حوزه ها از حلقات مطالعه ايجاد شده بود(، انتخاب و معرفی می شدند؛ آيا شما هم مسؤوليت چنين حوزه های را برعهده داشتيد؟ آيا درآن زمان ازميان زنان هم تشکل سياسی ای درسطح حوزه وجود داشت ويا خير؟
پاسخ : به تعقيب ايجاد حوزه های سياسی مردان، حلقه های تشکل سياسی جداگانه را بر بنياد خواستهای مبرم زنان ميهن نيز به وجود آورده بوديم و کار و فعاليت ما در مطابقت با اوضاع سياسی و تحليل وضعيت اجتماعی درکشور، به پيش برده می شد ؛ ليکن شوربختانه دراين حصه نيز روحيۀ مرد سااری حاکم بود و امکان تبارز مشخص تر را نداشتيم.
پرسش : علت عدم حضور و شرکت تان را در کنگره ناشی از کدام انگيزه ها می دانيد؟ آيا شرايط تسلط نظام مرد سااری اجازه نمی داد ويا کميتۀ تدارک برخورد محافظه کارانه بعمل آورد؟ ۴
ادامه خواندن متن مصاحبه ی اختصاصی غفارعريف با رفيق دکتور اناهيتا راتبزاد بخش دوم







