خاطره ها تصویری از “تاریخ در بستر جغرافیا”: مهرالدین مشید

خاطره ها بیانگر واقعی ترین حقایق تاریخی 

بازهم یادی از گذشته های خاطره انگیز و روز های به یاد ماندنی۵۳ سال پیشتر از امروز که یاد ها و خاطره هایش برایم فراموش ناپذیر اند. یاد ها و خاطره های آن روز ها چنان در مغز و قلبم نقش بسته اند که خاطره های آن روز با گذشت نیم قرن هنوز هم برایم تازه اند. به یقین که خاطره ها واقعی ترین گوشه ها و برگ های تاریخ زنده گی انسان اند که به مثابه ی کویر های مذاب و آتش فشان های سوزان تاریخ را در صورت جغرافیا بر می تابند و واقعی ترین و سچه ترین رخداد ها را به نمایش می گذارند. نوشتن و یاددهانی خاطره ها بسان چشمه های خروشانی اند که از مجرا های سیال احساس و عاطفه ها جریان پیدا کرده و گذشته ها را در فضا و زمان حال به گونه ی ” تاریخ در بستر جغرافیا”به تصویر می کشند.

ادامه خواندن خاطره ها تصویری از “تاریخ در بستر جغرافیا”: مهرالدین مشید

یاد کارمندان فرهنگی رادیوتلویزیون ملی افغانستان: زلمی رزمی

به پیشواز همایش امسال، این تابلوی قشنگ وبا ارزش را با شما شریک می سازم .

شما اینجا همکاران عزیزما را می بینید که از سال ۲۰۱۵ تا سال ۲۰۲۲ درهمآیش های همدلی و همنوایی همکاران رادیو تلویزیون و افغانفلم، دورهم جمع شده بودند.

با شریک کردن این تابلوی با ارزش که بی تردید تعداد زیادی از شخصیت های اثرگذارِ تاریخِ ژورنالیزم، هنر و فرهنگ افغانستان را در خود جا داده است، شما را بزودی ازهمایش تازه ی ما نوید خواهم داد.

پس ازهمایش امسال ، ما باز این تابلوی قشنگ را با سیما های شما عزیزان، تازه و به روز خواهیم کرد. روز و محل محفل امسال بزودی به اطلاع شما عزیزان رسانیده می شود. یادداشت:

ادامه خواندن یاد کارمندان فرهنگی رادیوتلویزیون ملی افغانستان: زلمی رزمی

انجام یک ماموریت تاریخی : دکتور ملک ستیز

May be an illustration of 1 person and text

مرگ شهزاده کریم آقاخان چهل و نهمین امام موروثی مسلمانان اسماعیلی جهان یک حادثه مهم بین‌المللی به حساب می‌آید. اغلبا در روز های مرگ شخصیت‌های بزرگ، همه تلاش می‌کنند تا اعلامیه ها و پیام‌های تشریفاتی به نشر رسانند. اما منظور این نوشته پخش اعلامیه یا پیام نیست، بل دیدگاه یک پژوهشگر علوم سیاسی و مناسبات بین‌المللی به یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار جهانی است که بی‌تردید تاثیر ژرفی بر تاریخ معاصر ما خواهد داشت.این‌جا تلاش می‌کنم شخصیت سیاسی، فردی، اجتماعی و فرهنگی زنده‌یاد کریم آقا خان را به بررسی گیرم.

ادامه خواندن انجام یک ماموریت تاریخی : دکتور ملک ستیز

عالم دگر شعر از : محترم نذیر ظفر


دیــــــده از امیــــــال دنیا بسته ام
در دلـــــــم درب تـــــمنا بسته ام
عالمی دارم که باــــــشد بی بدیل
تا زبان از زشت و زیبا بسته ام
بســــکه پروازم شـــده بی انتها
در ثــــریا بال عنقــــــا بسته ام
دیده ام تبعــــیض و آزار و ریا
شــــیخ را در  صف اعدا بسته ام
حضرت می را چو دارم احترام
جام را در ظـــرف مینا بسته ام
خاک بوس کوی او باشم (ظفر)
عـــهد با دا دار یکــــتا بسته ام

با فاطمه اختر « از آن سوی آیینه»بخش نخست : استاد نصرالله پرتونادری

باری جایی نوشته بودم، ما در افغانستان دو دسته شاعر داریم. هدف شاعران معاصر است. نخست آن دسته شاعرانی که نام، شهرت و آوازۀ شان چند منزل پیش‌تر از شعرشان گام بر می‌دارد؛ دو دیگر شاعرانی که نام، شهرت و آوازۀ شان چند منزل پس‌تر از شعر آنان گام بر می‌دارد. این امر گاهی ما را در داوری‌های‌مان در پیوند به شعر یک شاعر گرفتار اشتباه می‌سازد. بانو فاطمه اختر سرایندۀ «از آن سوی آیینه» درست از دستۀ دوم است. شعر او چند و چند منزل پیش‌تر از نام، شهرت و آوازۀ او گام بر می‌دارد. گزینۀ شعری «از آن سوی آیینه» سال‌ها پیش زمانی که در پشاور پاکستان برای رادیو بی‌بی‌سی کار می‌کردم به دستم رسیده بود. من تا آن روز نه نامی از فاطمه اختر در ذهن داشتم و نه هم شعری از او خوانده بودم. شاید من نیز در ذهن او چنین بودم.

ادامه خواندن با فاطمه اختر « از آن سوی آیینه»بخش نخست : استاد نصرالله پرتونادری

سرنوشت : هارون یوسفی

این خاک که آلوده‌ترین جای جهان است

هر فصل که من می‌نگرم فصل خزان است 

خاکی که در او مَرد ، امیر است و خبیر است

   مُلکی که سرا پا همه زندان زنان است

تا حرفِ ز نان و شکمِ گشنه بگویی

    گوید که خداوندِ جهان رزق‌رسان است 

ادامه خواندن سرنوشت : هارون یوسفی

داستان خیلی تکتن دهنده و حقیقی : شهیلا حمید

داستان خیلی  تکاندهنده حقیقی؛ از محیط و ماحول ما، قدر همسر تانرا بدانيد، اگر گفت مريض است، حقيقت فكر كنيد: من خسته از کار به خانه آمدم و دیدم نازى دراز کشیده، گفتم چیزی بخوردن پخته كردى: با صداي نرم گفت نتوانستم چيزي درست کنم.  گفتم چرا؟ چی شده که نتوانستی غذای بپزی؟

گفت: مریض هستم احساس کسالت دارم و دلم درد میکند.  

نمیشه مرا نزد داکتر ببری؟ 

فقط بخاطر یک دل دردی ساده که کسی پیش داکتر نمیرود. 

استراحت کن تا عصر من یک چیزی میخورم حالا زیاد مهم نیست. 

نان و پنیری خوردم و خوابیدم! 

ادامه خواندن داستان خیلی تکتن دهنده و حقیقی : شهیلا حمید

پنج پرسشی که جوان میهنم باید در پی پاسخش باشد: دکتور ملک ستیز

پنج پرسشی که جوان میهنم باید در پی پاسخش باشد. اگر او به این پرسش‌ها پاسخ دریافت کرد، وعده می‌دهم حتما عظمت و شکوهمندی در انتظارش است. 

۱. من کی هستم؟ خود را باید شناخت. باید دریافت که پیشینه‌ام چیست و ریشه‌هایم در کجا هستند؟ باور کنید آنانی‌که خود و پیشینه خود را در ماحول جدید از دست می‌دهند، به بحران معنوی عمیقی مواجه می‌شوند و به گونه‌ی فرسایشی هویت جعلی کسب می‌کنند. این دسته انسان‌ها برای همیشه با بحران شخصیتی مواجه هستند. 

۲. من چه می‌خواهم و هدفم در زندگی چیست؟ خودشناسی شما را کمک می‌کند که استعداد، اشتیاق و امید تان را برای هدفی که می‌خواهید، منسجم و مشخص سازید. انسان‌های بی‌هدف ناکام‌ترین موجودات اجتماعی هستند. آنان وقتی پیر و بازنشسته می‌شوند، درمی‌یابند که در زندگی نه به درد خود و نه به درد جامعه خورده اند. 

ادامه خواندن پنج پرسشی که جوان میهنم باید در پی پاسخش باشد: دکتور ملک ستیز

دیگر نزنید ؛ شعر از : هارون یوسفی

دگر به ریشه‌ی من تیشه و تبر نزنید

به روزگار بدم طعنه بیشتر نزنید  

خراب و زخمی ناسورِ این جهان شده‌ام

به من  شما ز جهنم سخن دگر نزنید

 هزار بار و از آن بیشتر فسون شده‌ام    

دگر به کنج کلاهم دوباره  پَر نزنید

بنا به گفته‌ی ماما قدوس من: همه شب –

ادامه خواندن دیگر نزنید ؛ شعر از : هارون یوسفی

در باره داکتر محمد حسین یمین : استاد نصرالله پرتو نادری

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

امروز پروفسور داکتر محمد حسین یمین از این جهان چشم پوشید و به گفتهء خیام با هفت‌هزار ساله‌گان سر به سر شد.

استاد یمین دست کم چهل سال استاد دانشکدهء  ادبیات دانشگاه کابل بود.

عضویت شورای علمی دانشگاه کابل را داشت و عضو فرهنگستان ایران نیز بود.

او حق بزرگی بر چند نسل از آموزگاران زبان و ادبیات پارسی دری در افغانستان دارد. چند نسل شاعر و نویسندهء کشور را نیز استاد بوده است.

ادامه خواندن در باره داکتر محمد حسین یمین : استاد نصرالله پرتو نادری

سفر اسلام آباد : خالد نویسا

در زمان کرزی اسلام‌آباد می‌رفتم. در دبی طیاره پر شد از مسافران پاکستانی.بیشتر شان کارگران ساده بودند. از تیپ ملا و چلی‌‌‌هایی‌که در جلوس مولانا فضل‌الرحمان شرکت می‌کنند هم در میان مسافران کم نبود. یکی از همان‌ها آمد و در سیت دست راست من نشست.مرد سی ‌و پنج – چهل ساله و چاقی بود که پیراهن سفید گشاد و درازی به تن داشت. همین‌که نشست از دور با زبان خود با مردی شبیه خودش شروع کرد به بلند بلند گپ زدن. بوی عطر کنچنی فضا را پر کرد. مرد ریش توپی داشت؛ اما بروت‌ها و زیر لبش را پاک تراشیده بود؛ به همین‌خاطر دور دهانش به رنگ خاصی سبز می‌زد؛ مثل این‌که اطراف غار کناراب را نو سمنت کرده باشند. اتفاقاً کنار دست چپم یک پاکستانی تمیز با ریش تراشیده و موها و بروت سیاه نشست. چهرهٔ شاداب و نگاه‌های خندانی داشت.

ادامه خواندن سفر اسلام آباد : خالد نویسا

داستان جالب پرُ عاطفه  عشقی «سونیا و شفیق کاکایم؛ قسمت دوم : نوشته ماریا دارو

اتشی که از عشق  در قلب زبانه  میکشد؛ کسی حرارتش را حس نمیکند؛ تنها عاشق میداند که چه شعله جانسوز هست / لالاگفت که  عشق عجیب درد  بی درمانیست که هیچ کس نمیداند چه وقت سراغ ادم میآید.

 روزی مه و  سونیا از مکتب  یکجا طرف خانه میامدیم؛ سونیا از مه سوال کرد ( درعروسی ام اشتراک  میکنی) گفتم چرا که نی … سونیا از نامزادش تعرف کرد  و گفت اقارب شان می باشد.  خانه شان ساز و سرود  برپا بود  مادرکلانم  چند دشنام نثار شان کرد و ارسی  ها را بسته کرد و گفت  فقط ما در کوچه  خرابات زندگی  میکنیم.

کاکایم گیلاس آب بدستش بود با تبسم مخصوص می خواست آب بنوشد که من مثل خروس بی وقت آذان دادم و گفتم ( چرا بی بی جان اخر .عروسی  سونیاست) 

ادامه خواندن داستان جالب پرُ عاطفه  عشقی «سونیا و شفیق کاکایم؛ قسمت دوم : نوشته ماریا دارو

داستان جالب پرُ عاطفه  عشقی «سونیا و شفیق کاکایم؛ قسمت اول : نوشته ماریا دارو

زندگی  در طبیعت  سرسبز و  کوچه باغ های پرُ میوه  آرامش دیگری  داشت  اما تمدن مردم  شهر کابل یکی از رویاهای دیرین ما بود. هنگامیکه  شفیق کاکایم مکتب  ابتداییه را در این قریه  دور دست در یکی از ولسوالی ها ختم کرد  جهت ادامه تحصیلش  پدر کلانم در«  شوربازار» کابل  برایش خانه خرید. و حالا که من و برادرم ابتدایه را ختم و باید شامل مکتب عالی شویم ؛ پدر و مادرم  در شوربازار کابل با کاکایم زندگی  را ِآغاز کردند.

. درقریه که چشم از خواب باز میکردیم  هوای تازه طبعیت و صدای چعچه  پرندگان نسیم  روح  پرور باغ و بوستان؛ راحیه شگوفه درختان  یگانه  دلگرمی  ما بود.

ادامه خواندن داستان جالب پرُ عاطفه  عشقی «سونیا و شفیق کاکایم؛ قسمت اول : نوشته ماریا دارو

ساده منم، باده منم : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ساده منم، باده منم، از همه‌جا رانده منم

از نفس افتاده منم، خنده‌ی افسرده منم

نور منم، شور منم، بنده‌ی مجبور منم

نفخه‌ی آن صور منم، زنده‌ی در گور منم

ادامه خواندن ساده منم، باده منم : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خوشروی بؤلسه خاتینینگ ، کیفیتینگ بوزیلمس

چیور بؤلسه خاتینینگ، توگمنگ اصلا بوزیلمس

آشپز بؤلسه  خاتینگ،  یخشی   طعاملر  ییسن

شونده ی کیلین نی تاپگن آننگه، رحمت دیسن

ادامه خواندن

اهداف مشترک برای ایجاد و تداوم اجماع بزرگ ملی : نور محمد غفوری

اجماع بزرگ ملی و ائتلاف‌های تاثیرگزار و سراسری در شرایط کنونی نمی تواند به دور اهداف محدود قومی، مذهبی، ایدیولوژیک، حزبی و طبقاتی تکمیل گردد. برای ایجاد و تداوم اجماع بزرگ ملی و تاثیرگزار به اهداف اساسی، جامع و فراگیر که بر محور منافع ملی و مطالبات عمدهٔ قاطبهٔ ملت استوار باشند؛ ضرورت است. این اهداف باید نه تنها پاسخگوی نیازهای فوری جامعهٔ ما باشند، بلکه واجب است که به عنوان یک چشم‌انداز بلندمدت و ستراتیژیک برای توسعه و پیشرفت کشور و ساختمان نظام عادلانهٔ رفاه اجتماعی عمل کنند. 

ادامه خواندن اهداف مشترک برای ایجاد و تداوم اجماع بزرگ ملی : نور محمد غفوری

نظریات قومگرایانه و راسیستی مردود است : نورمحمد غفوری

  1. مقدمه: 

مقالهء تحت عنوان (نظریات قوم گرایانه و راسیستی مردود است) را در ۲۴ جنوری سال ۲۰۱۷  یعنی  ۸ سال قبل از امروز در رسانه‌های اجتماعی مجازی و چاپی در داخل افغانستان به نشر سپردم. حالا بار دیگر و هنوز طرح موضوعات اتنیکی جنجالی در بین افغان‌ها در رسانه‌های جمعی، بخصوص بیرون از کشور، به نظر می رسد و گاه گاهی نه تنها که جوانان یک قوم در مقابل اقوام دیگر جهت‌گیری می نمایند، بلکه چنان زیر تاثیر روحیهٔ قومی می‌روند که سمبول‌های قومی خویش را بلندتر از نمادهای ملی کل افغانستان قرار می‌دهند و حتی به آنها بی‌حرمتی نموده و اهانت می‌نمایند. در چنین وضعیت مفید می‌دانم که نبشته قبلی را با کمی تغیرات مجدداً به مطالعهٔ خوانندگان محترم تقدیم نمایم، تا بر دلایل مقنع برای رد نظریات قومگرایانه و راسیستی برای تبلیغ و ترویج در بین جوانان افزوده باشم.  

ادامه خواندن نظریات قومگرایانه و راسیستی مردود است : نورمحمد غفوری

آن لوله های آب پا های ما نه؛ بلکه آرزو های ما را نیز به آتش زد : مهرالدین مشید

روایتی از به زنجیر کشاندن آفتابه

ناوقت های شب بود و سکوت نسبی خیمه و خرگاه ی خاکستری خویش را بر بال های زخمی و پیکره های رنجور زندانیان گسترده بود و فضای اتاق ها و دهلیز ها را چنان درهم پیچیده بود که همه چیز چون کابوسی بر روان خسته و پریشان زندانیان سنگینی می کرد. شبی که هرچند ستاره ها از پشت پنجره های زندان چشمک زنان خواب را در چشمان زندانی ها شکسته بود؛ اما سنگینی خواب در موجی از حیرت زده گی های بی پایان چنان پلک های زندانیان را درهم تنیده بود و چنان درگیر سناریو های ذهنی شان بودند که حتا مجال یک لحظه چشم بالا کردن را هم از آنان گرفته بود. هرچند گاهی صدا های ” خور و فش” زندانیان گاهی پنجره های سکوت را دق الباب میکرد؛ اما نه به آن صورت که پنجره های سکوت را درهم شکند.

ادامه خواندن آن لوله های آب پا های ما نه؛ بلکه آرزو های ما را نیز به آتش زد : مهرالدین مشید

چرا از طنزنویس‌ها می‌ترسم و از …؟: داکتر صبورالله سیاه سنگ

گرچه در شمار “دلیران” نمی‌آمدم، پس از شنیدن خودکشی ابراهیم نبوی داور – طنزنویس سرشناس ایران – زیادتر ترسان و نگران شده‌ام. شام دیروز با دوستی که سروکارش با روح و روان است، تا نیم شب در تلفون بودم. هرچه زیادتر می‌شنیدم، بیش‌تر می‌فسردم؛ به ویژه هنگامی که گفت: “گاه خندیدن و خنداندن پوشش افسردگی است و چنانی که می‌دانیم برخی از غم‌ها، آدم‌های دل‌تنگ را به راه‌ بی‌برگشت رهنمون می‌شوند. آنان می‌روند و خانواده، بازماندگان و دوستان را بر گلیم سوگ می‌نشانند”. شکوه‌کنان گفتم: ویرانم کردی. سخنان بالا هیچ؛ گلایۀ دیگری دارم. طنزنویسان مرا کلاوه کرده‌اند. تا از یکی می‌آموزم که “هدف طنز خنده است”، دومی می‌فرماید: “طنز برانداختن ماسک‌هاست”. (آیا دریدن ماسک خنده دارد؟) نیک در بد، این را فرانگرفته باشم، دیگری می‌آید و می‌گوید: “طنز هنر دگرگونه پرداختن به پیرامون است و از میان اشک و لب‌خند می‌گذرد”. تا آشفته شدنم را چاره جویم، تلفون در کف دستم از چارج تهی می‌شود و آوایی در گوشم می‌پیچد: “این شماره دیگر دسترس نیست”. در رسانه‌ها می‌خوانم: “داور به زندگی خود پایان داد”. همین را کم داشتیم.

ادامه خواندن چرا از طنزنویس‌ها می‌ترسم و از …؟: داکتر صبورالله سیاه سنگ

نقش کدبانوان یا زنان در تشکل تاریخ بشری : داکتر حمید مفید

نگاهی گذرا به گذشته و کاوش و پویش در بدنه قامت راست تاریخ برایندی بسا دل انگیزی دارد.

جمهور پژوهشگران و نکته نگران تاریخ به این فرایند رسیده اند،که نخستین هسته های همبودگاه یا جامعه بشری به دستان و اندیشه های کدبانوان یا زنان گذاشته شده است . این دوره را که از ده هزار سال پیش بنیاد نخستین آن پیریزی شده است ، دوره کدبانوان سالاری و یا مادر سالاری می نامند.

در آثار سنگی ، گلی ، تیکر ، دیگدان ها ، تنور های بشری که اندرمیان سوراخ های کوه ها ودر پهنه ای دشت ها پدیدار شده اند، نشان شصت ودست کدبانوان پدیدار است.

ادامه خواندن نقش کدبانوان یا زنان در تشکل تاریخ بشری : داکتر حمید مفید

    پاینده باد افغانستان : میر عنایت الله سادات

مدتی است که بعضی حلقات معين از طریق وسایل نشراتی شان در خارج کشور، نام “افغان” و ” افغانستان” را مورد سوال قرارداده و گاه و بی گاه به مباحثات بدون محتوی می پردازند. هدف آنها درست معلوم نیست ، ولی ظاهرأ از يکطرف ، خود و حلقات مربوط به خود را سرگرم نگهداشته و از جانب دیگر با ایجاد اختلافات وخلق مرز های ذهنی در ميان افغانها ، بازار فروش را برای  نشرات فاقد موازین ملی خود را گرم میسازند.   گرچه در زمينه ای نظريات وحدت شکنانه ، ضد افغانی و ضد وطنی آنها ، دست اندرکاران عرصه ای جامعه شناسی و تاريخ ، باربار نوشته و ادله قانع کننده ارائه کرده اند . ولی طوریکه دیده میشود ، آنها هنوز هم بدون ند ک ترين توجه به شاخص ها و حقايق تاريخی ، تصورات ذهنی  شانرا کمافی السابق به خورد مردم میدهند و به بیان مشخص تر و عام فهم ، آنها رسالت خود ميدانند که همه روزه اين ” کاه بی دانه را باد بدهند”. تا ذهن مردم مارا که از حوادث دلخراش  جنگهای تنظیمی و گروهی سخت متأثر شده اند ، به انحصار خود درآورند.  

ادامه خواندن     پاینده باد افغانستان : میر عنایت الله سادات

قلم “نی” ایکه “ناسر” ماند : مهرالدین مشید

قلم “نی” و نشانه های بی نشانی آن

آن معلم معزز و گرانمایه هر از گاهی که در ساعت خط وارد صنف می شد و کفتان صنف ” ولارسی” می گفت و پیش از آنکه شاگردان بر چوکی های خود می نشستند. معلم خط پیش از آنکه سرخط را بر روی تخته بنویسد. شاگردان را مخاطب قرار می داد و با صدای بلند میگفت: بچه ها قلم های نی تان را بیاورید که آنها را سر نمایم. شاگردان در ضمن آنکه به استاد احترام زیاد داشتند، از او می ترسیدند. دلیل اش اشکار بود؛ زیرا معلم خط ما حمایت الله حسینی خطاط نام دار افغانستان بود. او خطاط خاص اعلیحضرت ظاهرشاه بود و گاهی از رفتن خود به ارگ یاد آوری می کرد‌. در آن زمان قصه ی ارگ و رفتن به آن از اعجوبه های رورگار بود. ما که شاگردان صنف پنجم جیم در مکتب نمره شش بودیم و هنوز آنچنانی گرم و سرد روزگار را نچشیده بودیم و هنوز آن روز ها را ندیده بودیم که چگونه مادر بیچاره پوست سوخته ی زیر نان سیلو را چنان با مهارت می برید که مبادا سفیدی نان با سیاهی آن بریده نشود. روح مادر گرامی و بزرگوارم شاد باد که با وجود دشواری های فراوان لحظه ای هم از ترغیب ما برای آموزش دریغ نمی نمود.

ادامه خواندن قلم “نی” ایکه “ناسر” ماند : مهرالدین مشید

هر وسیله‌ برای رسیدن به هدف مجاز نیست! : نور محمد غفوری

در تویتر محترم امرالله صالح یک جمله را خواندم که به نظر وی « هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف مشروع است». در فکر من دفعتاً این سوال خطور کرد که آیا «هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف مشروع است؟»

فکر می کنم که رابطهٔ هدف با وسیلهٔ تحقق آن یکی از موضوعات مهم و پیچیده در اخلاق، فلسفه، و سیاست است. پاسخ به این سوال به دیدگاه‌های اخلاقی، فرهنگی، و اعتقادی افراد بستگی دارد. سعی می‌کنم که بطور غیر جانبدارانه در این باره به چند رویکرد نظر اندازم:

۱.  از زاویهٔ دید نتیجه‌گرایانه ((Consequentialism :

ادامه خواندن هر وسیله‌ برای رسیدن به هدف مجاز نیست! : نور محمد غفوری

قهرمان دخت روز های تنهایی :مهرالدین مشید

قهرمان تنهایی؛ قهرمانی از تبار قهرمانان دیگر

در یکی از صبحگاهان زمانی از خواب بیدار شدم که هنوز آفتاب در پشت کوه های مغرور و سر به فلک کشیده ی سلسله کوه های سفید کوه چشمک می زد و اشعه های خورشید برای رهایی از اسارت، در نبردی خونین با تپه ها و بلندی ها درگیر بود تا هر چه زودتر نور حیات بخش خویش را به کابلیان به ارمغان بدهد. هنوز پرخاش آفتاب با کوه ها ادامه داشت و چند لحظه ای سپری نشده بود که بصدرت ناگهانی چیزی به دیوار خانه اصابت کرد. من بصورت فوری از خواب بلند شدم و از راه ی دهلیز به حویلی رفتم. دیدم پرنده ای در عقب کلکین به زمین افتاده که هنوز آثار حیات در وجود اش پیدا بود. از دیدن آن پرنده و بویژه رنج جانکاهی که از مشت و پنجه نرم کردن با مرگ بسر می برد، خیلی متاثر شدم و دریافتم که هنگام پرواز به شدت به دیوار

ادامه خواندن قهرمان دخت روز های تنهایی :مهرالدین مشید