صدای وطن

٭٭٭٭٭٭٭
مـــــادر میہن صدایت میکنــــد
از خـــرابی ھا حکایت میکنـــد
دروطن خونست وھم پیچارہ گی
ھر کی می بینـی شکایـت میکند
طفلک بـــی نـان و بیمـار وطـن
با غم و حسـرت نگایت میکنـــد
پا بــرھنـہ استــادہ روی بـــرف
خیـمہء نازک کـفـایت میکنـــد؟؟
مـرد شو،مـــردانہ روسوی وطن
ھمـوطن از دل دعــایــت میکنــد
کـن تـوکـل با خــدا و غــم مخور
خالـق یکتــــا عنـــایـــــت میکند
رجنی “پران” کمار
نیویارک 2011

نمایش میراث فرهنگی افغانستان در ونکوور کانادا

میراث  فر هنگی

به منظور حفظ و حراست از میراث های ارزشمند فرهنگی و انتقال آن به نسل جدید به ویژه در دنیای مهاجرت محفل شکوهمندی تحت نام “میراثهای فرهنگی افغانستان ” به همت فعالان فرهنگی برتش کلمبیا روز هژدهم سپتمبر در پارک اسکندینوان ناحیه برنابی برگذار شد. در آغاز محفل بعد از آنکه سرود های ملی کانادا و افغانستان پخش گردید گردانندگان برنامه بزبانها ی انگلیسی و فارسی پروگرام  محفل را به سمع حاضران رسانید، چند تن از وکیلان مردم کانادا  از نواحی مختلف  در ارتباط روابط افغانستان و کانادا و فرهنگ مشترک دو کشورصحبت کرده برگزاری چنین محافل رادر شناسایی فرهنگ  و غنا مندی هر یک رااز دیگر ستودند و این گونه محافل را سازنده وانمود نمودند . خانم ( LAURYN QATES  ) فعال حقوق زنان که خدمات زیادی در افغانستان نموده و با فرهنگ غنی و تاریخ کهن افغانستان آشنا است صحبت نموده محبت بی پایان خود را نسبت به فرهنگ  و مردم افغنستان که تحت رنج و شکنجه طالبان و گروهای ترریستی اند . قتل و خیانت میکنند صحبت مفصل نمود. در جریان پروگرام توسط فعالین ، بر نامه ی تاریخی و فرهنگ افغانستان با نمایش سلایت شو توضح و تشریح شد که با دقت مورد توجه همه قرار گرفت . محترم مجید قیام رییس خانۀ فرهنگی “مولانا”ُ با اجرایی موسیقی و نواختن رباب به محفل گرمی و حرارت بیشتر داد. در این همایش  مسابقات جالب ورزشی  اجرا شد و مسابقه کاغذ پرانی برای مردم کانادا تازه و بسیار جالب بود.  نمایش لباسهای افغانی با شور ذایدالوصفی روبر شد . اجرای رقص و آواز توسط جوانان به شادی حاضرین می افزود. در رابطه به برگذاری این محفل صحبت هایی با تنی چند حاضرین نموده ام. خوانندگان عزیز! لازم نیست اسمای ابراز نظر کنندگان را در اینجا بیاوریم و نقطه ی نظر برخی ها را بدون ذکر نام یاد اور میشویم…..(این محفل بزرگ و با شکوه به اشتراک صدها افغان و مهمانان از انجمن های کشور های مختلف در نمایش فرهنگ افغانستان بی سابقه است.)…( برگذاری چنین محافل با آن بزرگی و دسپلین در شان و شوکت اجتماع افغانی در شهر افزود نمایندگان ادارات دولتی و سازمانها مختلف اجتماعی اشتراک نموده بود خیلی عالی بود خدا کند همیشه هموطنان ما اتفاق و دوست باشد.)…(نمایش لباسهای افغانی را خوش کردم نهایت زیبا بود.)این پروگرام معرفی یک گروپ با تاریخ کوتاه  بود. ما تاریخ قدیم و پر افتخار داریم . نشان دادن عکسهای مثل ابو مسلم خراسانی و یا حکمداران دورغوریان، غزنویان و تموریان اثبات به تاریخ پارینه کشور ما است و به فرهنگ کشور ما غنای جاودانی داده اند مثل بو علی سینا ،البیرونی، فردوسی و دها نویسنده و شاعر دیگر نمونه شان در تاریخ زندگی بشری هرگز وجود ندارد.)…( من در پشت دعوت نامه عکس روضه مبارک را دیدم که به امر سلطان حسین بایقرا و با مهندسی  وزیر اعظم علی شیر نوایی اعمار شده است.  سال گذشته از مجسمه علیشیر نوایی در ترانتو پرده برداشته شد. مگر از مبتکرین و معماران  پر افتخار آن مسؤولین محفل نامی نبرد و گمان میشد که بوی تعصب از دماغ برگزار کنندگان محفل به مشام می آید.)…(  واقعا محفل خوب بود قسمیکه من معلومات دارم مدت یکسال میشود به کمک ده کانون فرهنگی در رابطه کار شده و با وجود کمک دولت با علان ازطریق مساجد و کانون های فرهنگی پول جمع شده و زحمات زیاد کشیده شد و به واقعت پروگرام پر جمع و جوش گذشت.)…( بسیار محفل جالب و خوب بود اما جوانی که پشتو زبانان افغانستان را به معرفی گرفت. کابل را منطقه پشتون نشین معرفی کرد. من نداستم مقصد انها چه بود هموطنان پشتون ما در همه ولایات کم و بیش وجود دارد.)…(در برگزاری این  محفل نهاد های مختلف اجتماعی شرکت داشتند ولی طوریکه در آغاز، پرو گرام داده شده بود در عرصه پراتیک اجرا نگردید و مطابق ذوق خویش مسؤولین اجراات نمودند که به مذاق برخی ها خوش نیامد و افرادی  محفل را ترک گفتند.)…(شگفتی در اینجاست که در یک جامعه ی وسیع البنیاد زندگی می نماییم و از مردم تمام جهان در اینجا مهاجر اند و هیچ دیده نمی شود که فردی بالای فردی دیگر اظهار برتری کند و یا بوی تعصب، انشقاق و خوصویت های فاشیستی به مشام بیاید. ولی ما هنوز در ویژه گی های قرون اوسطیی در همین جا زندگی میکنیم یکی بر سر دیگری می کوبیم و اختلافات را که نه فایده و نه نتیجه دارد هر روز چاق میکنیم . )

امان معاشر، خبرنگار آزاد

تطبیق 24 پروژه‏ی مختلف برای کمک به زنان تخار

 

کمک  برای  شاگردان  ولایت  تخار
تصویر شاگردان تخار

حسیب شریفی

مقامات درریاست امور زنان ولایت تخار می گویند : این اداره در نیمه‏ی اول سال روان، برای زنان شهرها و روستاهای این ولایت،24 پروژه شامل : آموزش کمپیوتر ، زبان انگلیسی، سوادآموزی، قالین بافی ومالداری  را تطبیق کرده است.
رزم آرا حواش رییس امور زنان تخار می گوید: « این پروژه ها از سوی بنیاد آغاخان، برنامه های کوچک سفارت ایالات متحده(ا، اس، جی، پی) وموسسه‏ی مرسی کورپس تمویل شده که بیش از1000تن از زنان این مناطق ازمزایای آن مستفید گردیده اند.»خانم حواش نقش زنان را درعرصه های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و دیگر بخش های زندگی اجتماعی برجسته خوانده  می گو ید :« مشارکت زنان ولایت تخار در پروسه های بازسازی، انکشافی واجتماعی .امیدوارکننده است.» اواضافه می کند که سطح آگاهی زنان تخارازحقوق شان نیزافزایش یافته؛ و این امردرکاهش موارد خشونت علیه این قشر جامعه، تاثیر به سزایی داشته است. رییس امور زنان تخار، آگاهی علما، متنفذین قومی ومحاسن سفیدان ازقانون منع خشونت علیه زنان را در کاهش خشونت ها دربرابر این قشر اجتماع، موثر عنوان می کند. او می گوید : « ریاست امور زنان تخار به این منظور،160 تن ازعالمان دین ومتنفذین قومی را دعوت کرده وطی برگزاری سمینارهایی، در رابطه به منع خشونت علیه زنان وقانون منع خشونت دربرابر زنان ، با آنان صحبت هایی داشته است.» رییس امور زنان تخار، فراگیری زبان انگلیسی و کمپیوتر را برای زنان، امر ضروری دانسته، ایجاد دوره های آموزشی در این رابطه برای زنان را دراستخدام آنان در ادارات دولتی موثر قلمداد می کند. او می گوید: « ریاست امورزنان این ولایت،به منظور کاریابی برای زنان اقدام به برگزاری دوره های آموزش کمپیوتر وانگلیسی کرده واز این طریق عده‏ای از زنان آموزش دیده دراین دوره ها راجهت استخدام، به ادارات دولتی معرفی کرده است. خانم حواش از آغاز یک دوره ی 6ماهه ی آموزش کمپیوتر، برای زنان کارمند و دختران دانش آموز وفارغ صنف دوازده در ریاست امور زنان تخار خبر می دهد. بنیاد انکشافی آغاخان به این منظور وسایل مورد ضرورت این آموزشگاه را که شامل 11پایه کمپیوتر، یک پایه جنراتور، یک عدد پروژکتور، دوپایه ستبلایزر و  یک پایه پرنتر می باشد، به ریاست امو زنان تخار مساعدت کرده است. رییس اموزنان تخار می افزاید که قیمت مجموعی این پروژه 427,895 افغانی است که هدف آن ظرفیت سازی خانم ها می باشد. او همچنان افزود که در ختم این دوره‏ی آموزشی، ضمن توزیع تصدیق نامه ها که درپروسه ی کاریابی، آنان را کمک خواهد کرد، زنانی را که این دوره‏ی آموزش کمپیوتر رامی گذرانند، به ادارات و نهاد های غیر دولتی معرفی می نمایند. ریاست امور زنان تخار از همکاری دفتر آغاخان و مجموعه انکشافی تخار در بخش ایجاد این کورس آموزشی قدر دانی نموده  می گوید : « این موسسات خیریه، در سال های گذشته نیز همکار خوب ریاست امور زنان تخار بوده و در جهت ارتقای ظرفیت زنان در سطح ولایت همکاری های نیز داشته اند.»ریاست امور زنان تخار هم اکنون نیز کورس شش ماهه‏ای را به کمک موسسات همکار ایجاد نموده که در این کورس آموزشی به تعداد 60 تن از دختران مصروف آموزش کمپبوتر و زبان انگلیسی هستند.

 

کمک برای  شاگردان  ولایت  تخار
شاگردان تخار در حال تدریس

آگاهی و عرض معذرت

دوستان عزیز و گرانقدر ! درو د های گرم بر شما

چنانکه مستحضر استید اینجانب؛ از مدت دو سال بدینسو گردانندگی وبلاگ همایون ( وبعدا” سایت همایون ) را ، که صاحب امتیاز آن دوست سابقه دارم محترم همایون غازیزاده بود، عهده دار بودم. اما متاسفانه نسبت معاذیر صحی و توصیه ی جدی دوکتور معالجم نتوانستم بیشتر از این؛ به کار درین سایت ادامه دهم . شادمانم که سایت مذکور با اهداف و منشور روشنگری، وحدت، باهمی، دوستی و تساند میان افغانها، افشای چهره های تروریزم و بنیادگرایی با حامیان اصلی شان ( بیشتر بصورت مصور و با اسناد ویدیویی ) پیامد پر ثمری را برای جلب هر چه بیشتر کار بران بخصوص در داخل کشور در قبال داشت، و در دفاع از حقوق زنان در بندکشیده ی میهن ؛ موفقیت هایی ارزنده به دست آورد . بنابران از اینکه مشکل بخصوص با کامپیوتر پیدا کرده و از نشستن طولانی عقب آن منع شده ام؛ و لذا کار درسایت را ترک میکنم؛ متأسف استم و در عین حال فرض خود میدانم از دوستان گرامی اعم از نویسندگان و صاحب نظران گرانقدر که در پیشبرد کار سایت همکاری های صمیمانه، بی شائیبه و از خود گذرانه با اینجانب داشتند و هکذا از انبوه خوانندگان و کاربران عزیز افغانی که مشوقم بودند ؛ سپاسگذاری نمایم . بدینوسیله موضوع غرض آگاهی دوستان اخبار شد.

با عرض حرمت

سلیمان کبیر نوری

Sknoori1@gmail.com

 

 

شکایت دانشجویان دانشگاه تخارازکندی روندبازسازی سرک این دانشگاه

جان محمد نبی زاده – تخار

شماری از دانشجویان وکارکنان دانشگاه تخار ازاین که کاربازسازی وآسفالت سرک این دانشگاه تا مرکز شهر تالقان به کندی پیش می رودشاکی بوده ،می گویند:نزدیک به یک سال است که پروژه ی آسفالت سرک دانشگاه تخارشروع شده اماتاکنون هیچ اثری ازپیشرفت این کار دیده نمی شود وکسانی که دراین مسیر رفت وآمد می کنندبامشکلات ناشی ازخرابی سرک روبرواند. دانشگاه تخار،درتپه ی ورته بزتالقان،درفاصله ی 4کیلومتری این شهر واقع است که راه مرکزشهرتا این نهاد تحصیلات عالی،خامه وخراب است.پروژه ی بازسازی وآسفالت این سرک به طول 4کیلومتروباهزینه ی 300هزاردالرآمریکایی رانماینده گی وزارت خارجه ی کشورآلمان تمویل می کندکه میعادپایان کاراین پروژه،ازسوی تمویل کننده گان این پروژه 3ماه اعلام شده بود.ولی تا اکنون که نزدیک به یک سال ازآغازکاربازسازی این سرک می گذرد،به جزپخته کاری مسافه ی کمترازیک کیلومترازجوی دوطرف این جاده،هیچ کار دیگری دراین رابطه صورت نگرفته است.

ادامه خواندن شکایت دانشجویان دانشگاه تخارازکندی روندبازسازی سرک این دانشگاه

عشق درهرجاه سخن میگوید، ایکاش بشنویم. (قسمت اول) : نوشته ماریا دارو

این داستان زیبا و دلچسپ از تخیلات و خامه یک نویسنده افغان خدمت شما تقدیم میگرد نویسند کوشیده تا در شرایط جنگ آدام های درگیر جنگ را که اتش فیر میکنند بجای مرمی و تفنگ عشق ایجاد کند. این داستان شمارا به کوچه گوچه ؛ نفرت و عشق دو آنسان که قلب شان در همان شرایط باهم پیوند میگردد . تخیل خیلی زیبا ؛ شیندنیست .

عشق درهرجاه سخن میگوید، (قسمت دوم ): نوسته ماریا دارو

ااین داستان زیبا و دلچسپ از تخیلات و خامه یک نویسنده افغان خدمت شما تقدیم میگرد نویسند کوشیده تا در شرایط جنگ آدام های درگیر جنگ را که اتش فیر میکنند بجای مرمی و تفنگ عشق ایجاد کند. این داستان شمارا به کوچه گوچه ؛ نفرت و عشق دو آنسان که قلب شان در همان شرایط باهم پیوند میگردد . تخیل خیلی زیبا ؛ شیندنیست .

عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم(قسمت سوم) نوشته ماریا دارو

ااین داستان زیبا و دلچسپ از تخیلات و خامه یک نویسنده افغان خدمت شما تقدیم میگرد نویسند کوشیده تا در شرایط جنگ آدام های درگیر جنگ را که اتش فیر میکنند بجای مرمی و تفنگ عشق ایجاد کند. این داستان شمارا به کوچه گوچه ؛ نفرت و عشق دو آنسان که قلب شان در همان شرایط باهم پیوند میگردد . تخیل خیلی زیبا ؛ شیندنیست .

عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم . این داستان بعد از اختصار نسبت نشر داستان صوتی انتشار مجدد یافته است.

در یکی از روزهای  برفی ویخبندان سرد منتظر دوستم در یک قهوه خانه نشستم، قهوه خانه ازدهام زیاد نداشت به میل خود یک میزرا که در کنارکلکین قرارداشت، انتخاب کردم. میزیکه در عقب  میز من قرار داشت، که یک زن ومرد باهم  گرم صحبت بودند.  صحبت شان روی  تجارب زندگی، شکست و پیروزی، فراز و نشیب  دنیا  میچرخید .ابتدا  اصلاٌ متوجه ایشان نبودم روی چه مطالب  بحبث دارند اما درصحبت شان نام های آشناازبعضی نقاط کشورم یادشد توجه مرا جلب نمود. مرد گفت” آیا تو خط بر رادیدی؟… من آجاه را دید”. خانم قهقه خندید وگفت خط برنیست… خیبر است وبا خنده ادامه داد، خارجی های که در وطن ما مهاجراند، بسیارکلمات را غلط تلفظ میکنند، عجیب نیست زیرا هرزبان از خود قواعد ودستوردارد وتلفظ بدون مراعات دستور زبان برای هرکس در زبان بیگانه دشواراست.  کلمه خیبرمرا بخود جذب نمود، درحالیکه انتظار دوستم را میکشیدم، حواسم متوجه بحث جالب آنها بود. مرد متوجه شد ، برای خانم اشاره با  بمن وگفت او شاید ازهمان کشور باشد. خانم گفت “آنها دراین شهرسرد زندگی نمیکنند زیرادرهوای گرم عادت دارند ومهاجرین آنکشورزیادتردر ونکور، تورنتو، مانتریال وشهرهای پرُ جمعیت هستند. مرد برای رفع تشویش خود ازجایش بلند شد وازمن خواهش کرد تا ازشکریکه روی میزمن قرارداشت، استفاده نماید. سرصحبت بامن چنین آغازکرد ازکدام نقطه روی زمین دراین شهرسرد آمده اید؟ ساده برایش افاده دادم ، ازهمان نقطه زمین که بالای آن صحبت دارید. خانم درجایش تکان خورد درهمین لحظه دوستم از راه رسید، ما خواستیم که قهوه خانه را ترک نمایم  مگر آنها خواستند وتعارف کردند تا چند دقیقه با باهم بنشینیم، چهارنفر دوریک میزنشستیم وصحبتها اینطورآغاز گردید. سخن ازسوزعشق بود، ازشکست، ازجنگ و ازلشکر کشی ممالک زوزمند وکشتار مردم بیگناه و تجاوز بالای زیردستان . آن مرد یعنی آقای رابرتسن یک امریکایی بومی بود که سالها حقوق شان پامال گردیده ، دریکی ازایالت های فقیرنشین که بیشتر نفوس آنرا مردم بومی امریکا تشکیل داده است، زندگی کرده بود وی بعد ازختم بکلوریا دریکی دو رستورانت های شهر کار کرد وبادخترسفید پوست آشنا شد، با هم قرار ازدواج  گذاشتند. این غریب بچه غربی برای مصارف گذاف عروسی جهت پول پیدا کردن بدر جنگ عراق ثبت نام نمود، بعدازیکسال سربازی درعراق  قشون امریکایی روانه افغانستان گردیدند، او نیز رهسپار افغانستان شد. این عاشق دلسوخته، خانه صدها عراقی افغانان مظلوم را زیر نام توریست ویران کرد تا خانه عشق خودرا آباد نماید، ازقضا در یک برخورد مسلحانه یکدستش راازدست داد و برای تداوی به امریکا برگشت. معمولاٌ قراردادهای جنگی برای سربازان درایام جنگ بیمه  صحی می پردازد نه درحالت باز نشستگی . اما او که بازنشسته ومعیوب جنگ بود نیز شامل  همین قاعده امد،  مدت طولانی در دفاتر حقوقی سرگردانی کشید تا بتواند درمقابل ازدست دادن دستش کدام  بیمه دایمی بدست آورد اما کارگر نیافتاد وازسوی دیگر معشوقه بیوفا نیز رفع زحمت کرد و با شخصی  پولدارعروسی نمود. عاشق  دلسوخته چون مجنون درصحرای سوزان عشق سرگردان ماند واز تلاشهای بی نتیجه،  بروکراسی های دفاتر حقوقی واداری و قانون غیرعادلانه به ملال روحی مبتلا گردید، به حکم احتجاج کشوررا ترک و در کانادا جهت کار وزندگی اقامت گذید.خانم لیزا یکی ازباشندگان قریجات کوچک ایالت شمال کانادا بود دریک خانواده بزرگ ومتوسط الحال اقتصادی بزرگ شده بود، بعدازختم صنف دوازدهم جهت شمولیت دانشگاه پول ضرورت داشت، بدون تشویش قرضه های بانکی شامل دانشگاه گردد، بدین منظور برای سربازی در اردو کانادا ثبت نام کرد وعازم افغانستان گردید. اوبرای سه ماه درمرکز قرارگاه کانادا “کمپ جولیا ” واقع دارالمان کابل ایفای خدمت کرد وبعد قشوق کانادا بعوض عساکر امریکایی درولایت کندهارمنتقل گردید. لیزا که آن مرد امریکایی اورا( لز)صدا میکرد، نیز روانه ولایت کندهارشد.( لز) ازمردم سرکش وسرشارو کاکه کندهارگفتنی های زیاد به پیمانه کتاب داشت. مردان وزنان زیبا روی وجوانان مست وسرشار ازباده جوانی خمار بودند، وحتا باد تند روز گارجنگی هم آنها را تسلیم حوادث نمیکرد. به به  که  چه  قصه ها داشت.

ادامه خواندن عشق درهرجاه خود سخن میگوید، ایکاش بشنویم . این داستان بعد از اختصار نسبت نشر داستان صوتی انتشار مجدد یافته است.

تاریخ تیاتر نوشته «فرانک ام وتنگ ترجمه، از شادروان عبدالحق واله

پیوست  به  گذشته ….تهیه  گننده  ماریا دارو

درام  روم
رومی  ها برعکس  یونانی ها  آنقدر غنی  نبودند و تنها سه نویسنده به بشریت  تقدیم  کرده که  بوجود آنها مینازند این نویسندگان عبارت بودند پلوتوس، ترنس  وسنیکا .
پلوتوس وترنس  وقتی  میزیستند  که امپراطوری  روم  جوان بود و اثار یونانی  را ترجمه واداپت میکردند اماسنیکا خودش  مینوشت. وقتی  امپراطوری  روم  به بلوغ  خود رسید هنر تیاتر درآنجا  آنقدر پیشرفت حاصل  نکرد. روم  به  کشور گشایی علاقه بیشتر گرفت ویکی از کشورهایی که بچنگ در آورد یونان بود.
چون طبیعی است  که یک  کشور غالب  هنر کشور مغلوب  را پدیده  مردم  ضعیف  وپایانتر  از خود میداند  به آن  اهمیتی  قایل نشد. در نتیجه  هنر تیاتر  رونق  لازم را حاصل نه  نمود ووقتی که رومی ها به این  تنزیل  کردند که از تماشای تیاتر محفوظ شوند کار های  تیاتر را ازقبیل  نوشتن درام، تمثیل وصحنه ارایی  وغیره به غلامان  خود واگذاشتند ومخصوصاٌ به  غلامان  یونانی  که ایشان را در جنگ اسیر شده بودند ترنس  یکی از این غلامان بود درحالیکه  سنیکا اصلاٌ هسپانوی  بود وپلوتوس ایتالوی  بود، که قبل  از رایج  پیدا کردن تبعیض نزادی بروم آمد بود ودر حقیقت هزار پبشه نان گدا بشمار میرفت، درحالیکه دریونان باستان نمایشنامه نویسان رااز قبیل آشیل  را در کوچه وبازار با احترام وتکریم میستودند..
پلوتوس  ( 184 الی 254 ق م ) دوره های کتوری، سپاهی گری سودا گری واسیابانی  را گذارنده  بود.و در اوسط  حیات به نوشتن نمایشنامه پرداخته موفقیت بزرگی حاصل  کرد. زندگی  پرُ از نشیب  وفراز او به  کمیدی  هایش  روحیه وحیاتی بخشید که تماشاچیان را وادار  میساخت با هیچان و سروصدا کف بزنند وپا کوبند.  پلوتوس تماشاچی  تیاتر را بخوبی  می فهمید وبرای خوش ساختن مردم می نوشت ولی در نظر نداشت برای  جاویدان ساختن نام خود در ادبیات جهان قلم فرسایی کند. جای تعجب  است که (21) اثر از وی  باقی ماند . داستان هر درام او دارای  وحدت سه موضوع بوده و هرچه در آن گنجانیده شده  تماشاچی را بسوی  یک  نتیجه معین متوجه میسازد.  معمولاٌ موضوع یک مرد جوان  وعشق های  اوست  وبرای اینکه عاشق  بمراد خود برسد از یک  غلام  محیل  استمداد میکند. هویت اشتباهی  وفریب عمدی همیشه در آثار او بمشاهده  میرسد.  داستان نمایشنامه او بنام “خانه سنگین” تمثال آثار او شده  میتواند.
پسر جوانی  که پدرمتمولش به سفر رفته کنیزک زیبایی را بچنگ میآورد واز پول  فراوان پدرش میله ها ترتیب  داده شبها با دوستانش عیش ونوش میکند. دریکی از وقتیکه عیشش نهایت تازه وکیفش  کوک است،  برایش خبر میرسد که والده  بزرگوارش  از سفر بخیر وعافیت برگشته است. دراین جا به شیشه  جوان سنگ میخورد و دست بدامن غلام چالاکش  میزند، اقدامی که غلام میکند زاده  الهام  عجیبیست.
در پائین به استقبال  بادار پرداخته برایش میگوید که در غیاب اوخانه را پادشاه اجنه تصرف  کرده وباید شب در ایجاه نماند ورنه  حیاتش  بخطر خواهد افتاد در راین گیر ودار شخصیکه پسر بدارش از وی برای مصارف عیاشی  خود پول بسود گرفته ، برای  اخذ  آن مانند بلا نازل  میشود. در این وقت پدر بوی  میکشد که زیر کاسه  نیم  کاسه یی است ولی غلام فوراٌ به او میگوید که پسرش  این  پول  را برای خرید خانه جدید  قرض  کرده بود. چند لحظه آرامی  بدست میآید وپیر مرد پول  سود خودرا میپردازد ولی بمجردیکه به غلام میگوید  بیا که برویم وخانه نو را ببینیم باز بحران بوجود میاید در این وقت  که غلام مغزش  از انواع  بهانه ها پرُ است بخانه  همسایه  میرود . اول  چند تعریفی ازاو کرده و از مالک  التجا مینماید ببادارش اجازه بدهد تا خانه اورا مفصلاٌ ببیند زیرا بادارش بعداز سفر یک نوع خلل دماغ پیدا کرده است وفکر میکند خانه همسایه خانه خود اوست. صاحب  خانه  این اجازه را میدهد ولی بعداز اینکه شب میگذرد فردا شب غلام وپسر بادارش باز میگردد، پسر ازغضب  پدردر معبد پناه میبرد وبعداز چندی  بکمک یکی از دوستانش مورد عفو قرار میگیرد ودر اخیر کشف  میشود کینزکی را که پسرش خریده بود دختر یکی از بهترین دوست پدرش میباشد که چندی  قبل  گم  شده  بود.
ترنس  (159 الی 185 ق م ) از بسا جهات در قطب  مخالف  پلوتوس قرار داشت در حالیکه پلوتوس  برای  افراد عادی  مینوشت و ترنس  طبقه عالی جامعه درنظر میگرفت  فضائل او عبارت بود از خردمندی ، تزکیه، ثقه گی، وصفایی.  وی به روم بحیث  غلام آمده بود لکین  بادارش  به زودی  قدرت ذهنی  اورا شناخت وآزادش  کرد. برای اینکه حق شناسی خودرا ثابت سازد تصمیم گرفت در نظر رومی ها ازهر نقطه  نظر کامل باشد تا طبقه عالی  بگویند آفرین بر چنین غلامی .
داستان نمایشنامه ترنس  واشخاص او مانند آثار پلوتوس سرچشمه عشقی دارد اما دارای  آن ابتکار پرشور وشر پلوتوس  نیست و با وصف  ارزش  ادبی آثارش خیلی زیاد است ترنس روان مینوشت و بقدری  شرنگ داشت که انسان فکر میکرد وی  اصلاٌ یونانی  بوده است. درحالیکه پلوتوس  دارای  جوش وخروش و آزادی  بود وتیاتر وتماشاچیان  خودرا بخوبی  میشناخت وقتیکه ترنس اولین اثر خودرا در سن (19) سالگی نوشت واضح ساخت که در کار خود بقدری دقت میکند.  وی  شانزده سال بعد پنج نمایشنامه دیگر نوشت وپس از آن در بحر عرق گردید شش اثر او با آثار پلوتوس  برتاریخ  کمیدی  جهان تاثیر بسزای  وارد نمود. چنانچه  در دوره  رنسانس ( تولدمجدد) ترنس  وپلوتوس سرمشق  نمایشنامه نویسان قرار داشتند وحتی  نوابغ  تیاتر از قبیل شکسپیر و مولیر از آثار ایشان استفاده زیادی  نموده اند.
سنیکا (4ق م – 6-5 م) مهمترین تراژیدی  نویس  روم  بود. که برعلاوه  نمایشنامه نویسی  در جامعه شهرت ونام ونشان بزرگی داشت چنانچه با فلاسفه  مباحثاتی مینمود و امپراطوری  سفاک روم را که که (نرون ) نام داشت تدریس  میکرد  چنانچه از دست  او  کشته  هم شد. از سنیکا ده تراژیدی  مانده که تقربیاٌ همه آنها براساس  آثار یونانی ها نوشته شده  طوریکه حدس زده میشود سنیکا آثار برای مطالعه  مردم  مینوشت  نه برای تمثیل  روی  صحنه .
نمایشنامه های او تمرینی در فن شعر، خطابه،  فلسفه روقیون است وکمتر تخیل  دراماتیک  دارد. اظهارات اشخاص درامه های او خیلی طولانی است. دخول وخروج  اثارش بدون تحرک معلوم میشود. جای تعجب  نیست که سنیکا در نوشتن تراژیدی با مشکلاتی مواجه بوده است چنانچه دوعنصر اساسی تراژیدی که ترحم  وغضب  است در مذهب  راقیون  ممنوع بود. برای اینکه  این  نقصیه را جبره کند در اثرش  بنام (مادران) خون ریزی را درج نموده بود لیکن  شدتی که بکار میبرد سرد ومجرد بود. با وصف آن آثار سنیکا مزایای  زیادی دارد وبرای ما ازاین سبب دلچسپ است. که بر نویسندگان مابعد خود نفوذ زیادی داشته است. منقدان ونمایشنامه نویسان فرانسه وایتالیا او را سرمشق  تراژیدی  نویسان  تمام عصار میشناختند. گرچه  احترامیکه براو میگذاشتند به تیاتر مخصوصاٌ تراژیدی خساره زیادی  رسانیده و ولی  فائیده زیادی هم کرده  است.
حتا شکسپیر در انگلستان و نویسندگان معاصر او از نمایشنامه پنج  پرده یی او اقتباس  میکردند .
نمایشنامه  از قرون  وسطی  تا عصر امروز

درسال(476)امپراطوری  روم سقوط نمود وسنیکا آخرین  نویسنده مهم آن کشور در سال (65)میلادی درگذشت. بعدازآن هرچه نمایش داده میشد مستهجن وبازاری بود. وقتی آئین مسیحی ترویج یافت کلیسا  اولین کاری که کرد از بین بردن فعالیت تیاتر بود. چه کلیسا اکتورها واکترس ها راهم در ردیف  دزدان وقحبه ها تلقی میکرد.
روم سقوط  کرد واما کلیسا روز برروزقوت میگرفت ونفوذ آن برای هزارسال پهن میشد. دانش هنر وجمال دراین عصر تاریک تنها وتنها در کلیسا منحصر شده بود.
اکثریت کاریکه کلیسا میکرد از تعلیمات حضرت مسیح سرچشمه نمیگرفت بلکه عکس  العملی بود درمقابل چیزهای  رومی  ویونانی درحالیکه یونانی ها بر زندگی امروز ارزشی میدادند و پیروی  فلسفه لذت بودند چنانچه میگفتند، امروز بخور، بنوش وخوش باش زیرا فردا میمیری .
کلیسا تبلیغ میکرد که دنیا جای امتحان است سرنوشت انسان در روز ازل تعین شده وبعد ازمرگ حیات جاویدانی خواهد یافت. هرقدردردنیا بیشتر رنج ببریم همان قدردربهشت باما احسان خواهد شد.  یونانی ها بدن انسان را تمجید مینمودند وبتربیت وزیبا ساختن آن میپرداختند درحالیکه کلیسا  برهنگی بدن را شرمپنداشته، آنرا با البسه می پوشانید. یونانیها هنررا مظهر جمال دانسته وتظاهر دادن این جمال را عالی  ترین وظیفه انسانی میانگاشتند درحالیکه کلیسا آن را خودستائی دانسته منع میکردند. یونانی ها میکوشیدند برای راز بزرگ بشریت یعنی  حیات ومرگ جوابی بیابند ودر حالیکه کلیسا  این دو سوال  را بسرنوشت مربوط میدانست.  بهر دلیلیکه بوده باشد بعداز مرگ سنیکا نمایشنامه وتمایشنامه نویسی ازبین رفت وبا استثنای یک تعداد هنرمندان آواره که اینجا وآن جادرگشت وگذار بودند ویک خانم که درقرن دهم چند کمیدی نوشت ، چیزی باقی نماند. جای تعجب  است که وقتی درام باردیگر بوجود آمد  زیرسقف کلیسا بود چنانچه شخصی در یکی ازاعیاد درام کوچکی بنام”روز رستاخیز ” نوشت وتمثیل  آن موفقیت بزرگی  بار آورد و بعد از آن در روز میلادی مسیح  وروزهای مذهبی بصورت درام تقدیم شد.  بالاآخره این نمایشنامه های مذهبی که براساس انجیل  قرار داشت از چهار دیوار کلیسا خارج شده بجاهای دیگری رسید.
گرچه موضوع این درامه مذهبی  بود اما نویسنده ازاستعداد خلاقه خود کارمیگرفت. چنانچه در درام “حضرت آدم” دیده میشود که چطور شیطان با استفاده ازخود ستائی  “حوا” عمق طبعیت بشر را جلوه میدهد. همچنان “قربانی حضرت اسمعیل” وقتی احساسات تماشاچی را به  هیجان میآورد که می فهد این پسرچه خلوصی بمادرش دارد.
در قصه طوفان “حضرت نوح” ماهیت اصلی زن بخوبی مجسم شده بود چنانچه خانم حضرت نوح از سوار شدن به کشتی تا زمانیکه خواهر خوانده هایش نباشند انکار ورزید زیرا مجبور بود با ایشان غیبت کند.
درام های  مذهبی  در چهارشهر انگلستان ویک شهرآلمان  رایج یافت وبعد ازآن درام دیگری بوجود آمد که حیات اولیاء را تمثیل  میکرد.
دراین درامه ها نویسنده آزدای بیشتر داشت وصحنه های از تعذیب وقتل ایشان را نشان میداد. که خیلی مهیج بود عناصر دراماتیک وماجرای جویی نیز درچنین درامها داخل بود. نوع دیگر درام که قرن وسطی عرض اندام  نمود، درام اخلاقی بود. دراین  گونه درام ها غایه این بود که وقتی مرگ فرا میرسد همه  چیز بشمول حواس پنجگانه وجمال  انسان را درک میکند وآنچه بدردش میخورد نتنها وتنها عمل نیک است وهمین عمل  نیک است که نزد خدا  شفیع انسان میشود. تیپ دیگر درامه در قرن وسطی  بمیان آمد که هنوز هم اربین نرفته وحادثه خنده آوری را بین دو واقعه تمثیل میکرد این درامه  شاید از درامه های اخلاقی  یا آثار هنرپیشگان  آواره سرچسمه گرفته باشد. هدف بزرگ آن سرگرمی وتفریح تماشاچیان  است وبهترین مثال این درامه  ها در فرانسه بوجود آمده  که  “پیرپتلن” نام دارد. داستان این درام  ازاین قرار است: شخصی  گوسفندی را  می دزدد .  پیر به او میگوید وقتی  ترا به  محکمه کشانیدند هرسوالی که سارنوال نمود در جواب آن مانند گوسفند بع  بزن.
دزد به این  چال از طرف  محکمه رها میشود. ووقتی پیر از او حق الزحمه خودرا میخواهد دزد در مقابل  او نیز بع میزند.
بهترین  مثال این  نوع  درامها البته در آلمان بوجود آمد در شهر «نورنبرگ» شخصی بنام «هنس ساکس» وجودداشت که هم شاعربود وهم بوت دوز، مردم اورا بسیار دوست داشتند، وی چندین درام بوجود آورد.  دریکی از نمایشنامه  های او شوهری خردجثه وترسویی را می بینم که  به محبت خانمش یقین کامل  ندارد. میخواهد خودرا مرده  انداخته  وخانم راامتحان نماید. خانم مکار او که به چالش فهمیده، شروع  به شادمانی  میکند. شوهر با قهر وعضب از جایش بلند میشود به خانم اعتراف میکند که اورا آزار میداده ولی شوهرهنوز هم به محبت او اطمنان نیافته  رنجش وی افزود می یابد.  نتیجه  این حکایت  بما تعلیم میدهد که هیچ وقتی با زنان چال  نزنید.
درانگلستان  شخصی  بنام «جان هیودود» نیز یک تعداد چنین نمایشنامه هارا نوشته  است.
ادامه  دارد
دوستداران هنر تیاتر  این  بحث  را  دنبال  بدارند.

عید : هلال ماه در ابروی یار باید دید

نوشته  : عبدالحسیب  شریفی
نقش عید و جشن های هر دین و مذهبی در میان پیروانش از اهمیت بسیاری برخوردار است. هر دین و مسلکی بنا به فراخور و فضای اندیشگی که دارد به جشن و سرور می پردازد. در ادیان الهی جشن و سرور توام با ادراک عقلانی و عبودیت است.
واژه عید در اصل از فعل عاد (عود ) یعود اشتقاق یافته است . معانی مختلفی برای آن ذکر کرده اند ، از جمله : خوی گرفته، هر چه باز آید از اندوه و بیماری و غم و اندیشه و مانند آن ،  روز فراهم آمدن قوم ، هر روز که در آن انجمن یا تذکار فضیلت مند  یا حادثه بزرگی باشد . گویند از آن رو به این نام خوانده شده است که هر سال شادی نوینی باز آرد . ابن منظور در لسان العرب گفته است که برخی بر آن هستند که اصل واژه عید از “عاده ” است ، زیرا آنان  بر جمع آمدن در آن روز عادت کرده اند . چنانچه گفته شده است : القلب یعتاده من حبها عید . و نیز یزید بن حکم ثقفی در ستایش سلیمان بن عبد الملک گفته است : امسی باسماء هذا  القلب معمودا  اذا اقول صحا یعتاده عیدا . به گفته ازهری : عید در نزد عرب ، زمانی است که در آن شادی ها و یا اندوه ها ، باز می گردد و تکرار می شود .  ابن اعرابی آن را منحصر به شادی ها دانسته است. بدون ترد ید تک تک مسلمانان با فرا رسیدن عید نوعى شادى و لذت درونى در خودا حساس مى کنند، اما استقبال مسلمانان از روز عید فطر یکنواخت و مساوى نیست . زیرا هر کسى نسبت به معرفت و ایمان خود به این عید بزرگ و با عظمت مى نگرد و از آن بهره مى گیرد .

هلال ماه در ابروی یار باید دید

ناصرالدین شاه قاجار در شب آخر ماه رمضان به جهت ملاحظه هلال ماه بر فراز بام رفته بود که چشمش به جمال دختر همسایه کاخ همایونی افتاد. فی البداهه فرمود: (( در شب عید آن پری رو بی نقاب آمد برون )) و سپس زبانش از جمالات آن ماهرو بند آمد. در روز عید شاه آه دختر را به مجلسی دعوت کرد. وقتی آن دختر حکایت بداهه گویی شاه را شنید مصرع دوم شعر را اینگونه تکمیل کرد : (( ماه می جستند مردم آفتاب آمد برون ))

در شب عید آن پری رو بی نقاب آمد برون

ماه  مــی جستند  مردم  آفتاب  آمد  برون


 

زند گینامه ی دلچسپ و الهامبخش محمد عالم افتخار

سلیمان کبیر نوری

با یار قدیم، دوست عزیز و شفیق، صاحبنظر در امور و مسایل سیاسی کشور محترم سرور نیماد که  فرسخ ها دور از بلاد ِ دگری به دیدنم قدم رنجه کرده بود ؛ درد دل  داشتیم. هان ! ما که چه درد دل داریم؟ درد دل همه ی مان مشترک است. آن درد همانا درد وطن، مردم و بشریت است.

بعد ازینکه ساعاتی در مورد آثار گرانبار محترم عالم افتخار بحث هایی صورت گرفت، اتفاقا گوشی تلفون را برداشتم تا خبری از دوست عزیز دیگرمان بگیرم. دوست عزیز تحلیلگر خوب مسایل سیاسی؛ محترم دوکتور جهش بودند. با آقای جهش بازهم بعد از بحث روی مسایل داغ روز،  سخن در مورد اندیشه پردازمبتکر، اندیشمند و تحلیلگر نخبه ی کشور محترم محمد عالم افتخار آغاز شد. من که متاسفانه هیچگاهی چانس معرفت را از نزدیک با عالم افتخار نداشته ام ؛ و معرفتم فقط از طریق نوشته ها و آثار شان بوده و به آن خلاصه میشود؛ اما دوکتور جهش با آقای عالم افتخار روابط پارینه داشته و سالیانی زیاد در همسایگی باهم  میزیسته اند.

دوکتور جهش در مورد شخصیت عالم افتخار زیاد گفت. اما آنچه مرا ترغیب به کنجکاوی و کنکاش در مورد زندگی این اندیشمند ساخت،  این بود که دوکتور جهش قاطعانه فرمود :« عالم افتخار فرد ِ عادی جامعه ی ما نبوده است . من در وجود عالم افتخار نبوغ  دیده ام.»

 

روزی بعد با بانو نجیبه آرش که روزگارانی؛ یکی از زنان سر شناس، رزمنده  و سخت کوش و فعال نهضت زن در کشور بودند؛ و از چندین دهه  با عالم افتخار معرفت داشته اند؛ و زمانی هم با ایشان همسایه و زمانی هم همکار بوده اند، پای صحبت تلفونی نشستم.
خانم آرش حتا از خاطرات چهار دهه ی اخیر سخن گفتند. به ویژه ازسالهای 1360 خورشیدی، زمانیکه در روزنامه ی «حقیقت انقلاب ثور» ارگان نشراتی حزب دموکراتیک خلق افغانستان  باهم همکار بودند ؛ چنین فرمودند:« دران زمان محترم صدیق کاوون به صفت مدیرمسؤول روزنامه  و محترم ظاهر طنین به حیث معاون اول مدیر مسوول ایفای وظیفه میکردند. من و عالم افتخار از جمله ی مسولین شعبات و عضو هیات تحریر بودیم. در همان آوان عالم افتخار با نگارش مضامین بلند، نقد های عالی، کاملا مسلط  بر امور، متفکر و سنگین و منهمک در کار و مطالعات ، مستعد، توانا و برتر از خیلی ها بود.»

ادامه خواندن زند گینامه ی دلچسپ و الهامبخش محمد عالم افتخار

ترا دیگر نپرستم

 


ای یــاربـی وفــا ، تـرا دیگرنپرستم
ای مـنکـرخـدا ، تـرا دیـگرنـپـرستم
بس اشک ریختم به خداکورگشته ام
ای فتنه و بــلا ، تـرا دیـگـرنـپرستم
صدجلوه میکنی که بیائی به چشم من
بــا قــامـت رسـا ، ترا دیگر نپرستم
جزتواگرچه مایل کس نیست این دلم
ســوگــنـد بـرخدا ، ترا دیگر نپرستم
درمحفل رقیب که رسوا شــدی شبی
شرمنده ، بی حیا ، ترادیگر نـپرستم
شــد سـال هـا بـه یاد تو تنها گریستم
بادرد و غصه ها ، ترا دیگر نپرستم
گـرچـه بـه راه عشـق سـراپـاجفاستی
من می کنم دعا ، تـرا دیگر نـپرستم
رجنی  پران کمار

 

 

 

یاد او …نوشته سپوژمی از هالند

روشنی  سحر از پشت پنجره  داخل  اتاق  را روشن کرد، چشمانی آماس  کرده  اش را گشود،  هنوز همه درخواب  شیرین بودند دو هم اتاقی  اش نیز غرق در خرُ وپف  بودند …روی  بسترش  نشست، میخواست  دوباره بخوابد اما ذهنش اورا وادارساخت، روانه جای سهمناک شود وبا نفسهای  عمیقش غم درونش را بیرون ریزد، اما توان نداشت تا ازجا بلند شود…زیرا سالها ازآن محل  فاصله گرفته بود. نمیدانست چرا فشارخونش برهم خورده بود…چرا آن محل سهمناک را میدید….آیا این وضع برهم خورده  پیامی برایش  داشت؟…نمیدانست.

به آهستگی بستر را ترک  کرد دروازه  خانه را گشود خود را درمحیط نا آشنا یافت، هوا اندک ابرآلود بود… دل آسمان نیز تنگ بود ونم نم  باران روی سنگفرشها را می شست. با همان سرخوردگی اتاقش را ترک کرد … عراده جات نیزخموش بودند و آرامش صبح را برهم نمیزدند، آهسته آهسته  از اقامتگاه فاصله گرفت ودرچند قدمی خویش با یک جنگل مقابل شد.
بداخل جنگل رفت  در میان جنگل  راهی  که به  قبرستان منتهی میشد علامه گذاری شده بود، قدم هایش تندترگردید درختم  جاده دیوار بزرگ مقابلش  قد راست کرد. نمیدانست  درپشت  دیوار چه است وچه میگذرد….به حرکتش  ادامه  داد…دست راستش  لوحه  بزرگی قرار داشت  وبه زبان فرنگی نوشته  شده بود قبرستان ….به عجله  پیش رفت  دروازه عمومی هنوز باز نبود….پاسبان هنوز  نیآمده بود او ازکنار دروازه  آهنی پنجره مانند داخل  فضای قبرستان شد….واه چه سکوت …چه ارامش حکمفرما بود….داخل  قبرستان به  باغ ….هم مانند بود… یگان  چعچه پرندگان سکوت آرامگاه را برهم میزد …اومحو شده بود  داخل قبرستان پیش رفت چشمش به لوحه سنگی افتاد، نوشته  شده بود” آرامگاه عاشق  ناکام  …. ” وحشت سراپایش  را فرا گرفت….نمیدانست او چه  وقت مرده …. وچرا عاشق  ناکام نامیده  شده …. در جایش  میخکوب  گردید…چشمان آماس کرده  را با پشت دستش مالید… خودرا دربستر خواب  مسافر خانه  یافت  که برای قصد  دیدارعاشقش، سفر کرده بود…یکبار چیغ  کشید …هم اتاقی  هایش  بیدارشدن “یاد او” او را از حال برده بود…بلی  یاد  همان  عاشق  ناکام …………………………

 

 

ولسوال هزارسمچ ولایت تخار: درخشکسالی امسال،بایک فاجعه ی انسانی روبروخواهیم بود

گذارش  از  : جان محمد نبی زاده – تخار

حاجی غلام سخی( محبت) ولسوال ولسوالی هزارسمچ ولایت تخار،می گوید:این ولسوالی محاط به خشکی است وحتا یک

جریب زمین آبی هم نداشته،تامین آذوقه ی باشندگان این جا،وابسته به بارش بارانهای موسمی بوده ،ازاینکه ازابتدای سال روان دراین منطقه باران نباریده است،درصورت عدم توجه دولت،به این منطقه ی محروم ولایت تخار،بایک فاجعه ی انسانی روبروخواهیم بود.
وی اضافه می کند: ولسوالی هزارسمچ،درقسمت شمال شرقی ولایت تخارو دردشتهای للم وتپه های خشک اینولایت موقعیت داردوباآنکه درنزدیکی دریای کوکچه قراردارد،به دلیل این که درتپه های بلندترازسطح این دریا واقع است،هیچ آبی به سوی این منطقه جاری نبوده،مردم این منطقه به هیچ مجرای آب جاری دسترسی نداشته وباشندگان آن که اغلب دهقان پیشه اند،غله جات  ودانه های روغنی موردنیازشان شامل:گندم،جو،نخود،زغیروکنجد می باشد،درزمینهای زراعتی للمی،کشت می کنند.اما درسال روان، اراضی این ولسوالی ازنعمت بارش باران های موسمی محروم بوده،تمام کشت دهاقین خشک شده،حاصلات زمینهای شان به صفررسیده  ودهاقین للم کاراین ولسوالی،حتا تخم بذری خودرا،اززمین های شان نگرفته اند.وی می افزاید:تنها میوه ی تابستانی این منطقه،خربوزه وتربوزللمی بودکه امسال باوقوع خشکسالی،مردم ازآن نیزمحروم مانده وقرارمعلوماتی که ازاکثرقریه های این ولسوالی داریم،دراین ماه رمضان،مردم فقیروبیچاره،روزه ی خودراباچای ونان خشک افطارمیکنند. آقای محبت میگوید: امسال بحران خشکسالی بیشتر ازسایرنقاط ولایت تخار،این ولسوالی راتهدید می کندو باشندگان آن ،ازاینکه باقحطی و نبودآذوقه برای خود وعلوفه برای مواشی شان دست به گریبان شوند،سخت نگران هستند.

ادامه خواندن ولسوال هزارسمچ ولایت تخار: درخشکسالی امسال،بایک فاجعه ی انسانی روبروخواهیم بود

لبخند تصویر داستان کوتاه از: حسیب شریفی بصدا رجنی پران کمار

خوانندگان  عزیز  این  داستان  از  برخورد  های  غیر عادله  جامعه  در برابر معلولین و  انتقام  گیری  از  برخوردی  غیر مسوولانه  افراد  جاهل  که زندگی  فامیلی  هم  شهری  خویش را برباد  میدهند، حکایت  مینماید  که  توسط  نویسنده  با  احساس  وطن  در رشته  تحریر  درآورده  شده  وبا  صدای  خانم  پران  کمار  خدمت  شما  عزیزان  تقدیم  میگردد. برای  شنیدن این  تراژیدی روی  کلپ  فشار  دهید .

چلے گیے

 

چلے گیے

پوشیدہ خواہشوں کو جگا کر چلــــــــے گیے

اک اجنبی تھے ، دوست بنا کر چلــــے گیے

اک دن تو میرے خوابوں میں انا میرے ھمدم

کیوں تشنۂ ، دیدار بنــــا کـــر چلـــے کیـــے

آیہں کبھی مہمان بن کـــے خانۂ دل میــــــں

سانسوں کو میرے ،داؤ پہ لگا کر چلے گیے

صحرا و دشت منتــــظر ، دید ھیں جــانــان

کیوں تشنہ بہ لب ، ان کو بنا کر چلے گیے

نادانیاں تو خوب ھوی ھیں وصــــال میـــں

صد بـــار پشیمـــان بنا کر چلے گیـــــــــے

رجنی کمار”پران”

نیویا رک ا گست  2011

 

صادق هدایت نویسنده ی معروف ایران

صادق  هدایت  نویسنده  ی  معروف  ....
صادق هدایت

فرستنده: دکتور  احسان الدین نصیر زاده

من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه.آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام
اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان استباید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در برندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
صادق هدایت، نویسنده، شاعر، مترجم، و پژوهشگر بزرگ ایرانی، که برخی از آثار او به ده ها زبان زنده دنیا ترجمه شده است، یکی از برجسته ترین چهره های قرن بیستم ایران است. او فضای ادبیات معاصر ایران را متحول کرد و روح تازه ای به رمان نویسی ایران دمید. آثار او هنوز پنجاه سال پس از مرگش، از پر فروش ترین آثار در بازار کتاب ایران است.

ادامه خواندن صادق هدایت نویسنده ی معروف ایران

تاریخ تیاتر نوشته «فرانک ام وتنگ ترجمه، از شادروان عبدالحق واله


تهیه کننده : ماریا دارو
پیوست به گذشته ، دوستداران هنر تیاتر این بخش را دنبال فرمایند..
درام روم
رومی ها برعکس یونانی ها آنقدر غنی نبودند و تنها سه نویسنده به بشریت تقدیم کرده که بوجود آنها مینازند این نویسندگان عبارت بودند پلوتوس، ترنس وسنیکا .
پلوتوس وترنس وقتی میزیستند که امپراطوری روم جوان بود و اثار یونانی را ترجمه واداپت میکردند اماسنیکا خودش مینوشت. وقتی امپراطوری روم به بلوغ خود رسید هنر تیاتر درآنجا آنقدر پیشرفت حاصل نکرد. روم به کشور گشایی علاقه بیشتر گرفت ویکی از کشورهایی که بچنگ در آورد یونان بود.
چون طبیعی است که یک کشور غالب هنر کشور مغلوب را پدیده مردم ضعیف وپایانتر از خود میداند به آن اهمیتی قایل نشد. در نتیجه هنر تیاتر رونق لازم را حاصل نه نمود ووقتی که رومی ها به این تنزیل کردند که از تماشای تیاتر محفوظ شوند کار های تیاتر را ازقبیل نوشتن درام، تمثیل وصحنه ارایی وغیره به غلامان خود واگذاشتند ومخصوصاٌ به غلامان یونانی که ایشان را در جنگ اسیر شده بودند ترنس یکی از این غلامان بود درحالیکه سنیکا اصلاٌ هسپانوی بود وپلوتوس ایتالوی بود، که قبل از رایج پیدا کردن تبعیض نزادی بروم آمد بود ودر حقیقت هزار پبشه نان گدا بشمار میرفت، درحالیکه دریونان باستان نمایشنامه نویسان رااز قبیل آشیل را در کوچه وبازار با احترام وتکریم میستودند..
پلوتوس ( 184 الی 254 ق م ) دوره های کتوری، سپاهی گری سودا گری واسیابانی را گذارنده بود.و در اوسط حیات به نوشتن نمایشنامه پرداخته موفقیت بزرگی حاصل کرد. زندگی پرُ از نشیب وفراز او به کمیدی هایش روحیه وحیاتی بخشید که تماشاچیان را وادار میساخت با هیچان و سروصدا کف بزنند وپا کوبند. پلوتوس تماشاچی تیاتر را بخوبی می فهمید وبرای خوش ساختن مردم می نوشت ولی در نظر نداشت برای جاویدان ساختن نام خود در ادبیات جهان قلم فرسایی کند. جای تعجب است که (21) اثر از وی باقی ماند . داستان هر درام او دارای وحدت سه موضوع بوده و هرچه در آن گنجانیده شده تماشاچی را بسوی یک نتیجه معین متوجه میسازد. معمولاٌ موضوع یک مرد جوان وعشق های اوست وبرای اینکه عاشق بمراد خود برسد از یک غلام محیل استمداد میکند. هویت اشتباهی وفریب عمدی همیشه در آثار او بمشاهده میرسد. داستان نمایشنامه او بنام “خانه سنگین” تمثال آثار او شده میتواند.
پسر جوانی که پدرمتمولش به سفر رفته کنیزک زیبایی را بچنگ میآورد واز پول فراوان پدرش میله ها ترتیب داده شبها با دوستانش عیش ونوش میکند. دریکی از وقتیکه عیشش نهایت تازه وکیفش کوک است، برایش خبر میرسد که والده بزرگوارش از سفر بخیر وعافیت برگشته است. دراین جا به شیشه جوان سنگ میخورد و دست بدامن غلام چالاکش میزند، اقدامی که غلام میکند زاده الهام عجیبیست.
در پائین به استقبال بادار پرداخته برایش میگوید که در غیاب اوخانه را پادشاه اجنه تصرف کرده وباید شب در ایجاه نماند ورنه حیاتش بخطر خواهد افتاد در راین گیر ودار شخصیکه پسر بدارش از وی برای مصارف عیاشی خود پول بسود گرفته ، برای اخذ آن مانند بلا نازل میشود. در این وقت پدر بوی میکشد که زیر کاسه نیم کاسه یی است ولی غلام فوراٌ به او میگوید که پسرش این پول را برای خرید خانه جدید قرض کرده بود. چند لحظه آرامی بدست میآید وپیر مرد پول سود خودرا میپردازد ولی بمجردیکه به غلام میگوید بیا که برویم وخانه نو را ببینیم باز بحران بوجود میاید در این وقت که غلام مغزش از انواع بهانه ها پرُ است بخانه همسایه میرود . اول چند تعریفی ازاو کرده و از مالک التجا مینماید ببادارش اجازه بدهد تا خانه اورا مفصلاٌ ببیند زیرا بادارش بعداز سفر یک نوع خلل دماغ پیدا کرده است وفکر میکند خانه همسایه خانه خود اوست. صاحب خانه این اجازه را میدهد ولی بعداز اینکه شب میگذرد فردا شب غلام وپسر بادارش باز میگردد، پسر ازغضب پدردر معبد پناه میبرد وبعداز چندی بکمک یکی از دوستانش مورد عفو قرار میگیرد ودر اخیر کشف میشود کینزکی را که پسرش خریده بود دختر یکی از بهترین دوست پدرش میباشد که چندی قبل گم شده بود.
ترنس (159 الی 185 ق م ) از بسا جهات در قطب مخالف پلوتوس قرار داشت در حالیکه پلوتوس برای افراد عادی مینوشت و ترنس طبقه عالی جامعه درنظر میگرفت فضائل او عبارت بود از خردمندی ، تزکیه، ثقه گی، وصفایی. وی به روم بحیث غلام آمده بود لکین بادارش به زودی قدرت ذهنی اورا شناخت وآزادش کرد. برای اینکه حق شناسی خودرا ثابت سازد تصمیم گرفت در نظر رومی ها ازهر نقطه نظر کامل باشد تا طبقه عالی بگویند آفرین بر چنین غلامی .
داستان نمایشنامه ترنس واشخاص او مانند آثار پلوتوس سرچشمه عشقی دارد اما دارای آن ابتکار پرشور وشر پلوتوس نیست و با وصف ارزش ادبی آثارش خیلی زیاد است ترنس روان مینوشت و بقدری شرنگ داشت که انسان فکر میکرد وی اصلاٌ یونانی بوده است. درحالیکه پلوتوس دارای جوش وخروش و آزادی بود وتیاتر وتماشاچیان خودرا بخوبی میشناخت وقتیکه ترنس اولین اثر خودرا در سن (19) سالگی نوشت واضح ساخت که در کار خود بقدری دقت میکند. وی شانزده سال بعد پنج نمایشنامه دیگر نوشت وپس از آن در بحر عرق گردید شش اثر او با آثار پلوتوس برتاریخ کمیدی جهان تاثیر بسزای وارد نمود. چنانچه در دوره رنسانس ( تولدمجدد) ترنس وپلوتوس سرمشق نمایشنامه نویسان قرار داشتند وحتی نوابغ تیاتر از قبیل شکسپیر و مولیر از آثار ایشان استفاده زیادی نموده اند.
سنیکا (4ق م – 6-5 م) مهمترین تراژیدی نویس روم بود. که برعلاوه نمایشنامه نویسی در جامعه شهرت ونام ونشان بزرگی داشت چنانچه با فلاسفه مباحثاتی مینمود و امپراطوری سفاک روم را که که (نرون ) نام داشت تدریس میکرد چنانچه از دست او کشته هم شد. از سنیکا ده تراژیدی مانده که تقربیاٌ همه آنها براساس آثار یونانی ها نوشته شده طوریکه حدس زده میشود سنیکا آثار برای مطالعه مردم مینوشت نه برای تمثیل روی صحنه .
نمایشنامه های او تمرینی در فن شعر، خطابه، فلسفه روقیون است وکمتر تخیل دراماتیک دارد. اظهارات اشخاص درامه های او خیلی طولانی است. دخول وخروج اثارش بدون تحرک معلوم میشود. جای تعجب نیست که سنیکا در نوشتن تراژیدی با مشکلاتی مواجه بوده است چنانچه دوعنصر اساسی تراژیدی که ترحم وغضب است در مذهب راقیون ممنوع بود. برای اینکه این نقصیه را جبره کند در اثرش بنام (مادران) خون ریزی را درج نموده بود لیکن شدتی که بکار میبرد سرد ومجرد بود. با وصف آن آثار سنیکا مزایای زیادی دارد وبرای ما ازاین سبب دلچسپ است. که بر نویسندگان مابعد خود نفوذ زیادی داشته است. منقدان ونمایشنامه نویسان فرانسه وایتالیا او را سرمشق تراژیدی نویسان تمام عصار میشناختند. گرچه احترامیکه براو میگذاشتند به تیاتر مخصوصاٌ تراژیدی خساره زیادی رسانیده و ولی فائیده زیادی هم کرده است.
حتا شکسپیر در انگلستان و نویسندگان معاصر او از نمایشنامه پنج پرده یی او اقتباس میکردند .
نمایشنامه از قرون وسطی تا عصر امروز

درسال(476)امپراطوری روم سقوط نمود وسنیکا آخرین نویسنده مهم آن کشور در سال (65)میلادی درگذشت. بعدازآن هرچه نمایش داده میشد مستهجن وبازاری بود. وقتی آئین مسیحی ترویج یافت کلیسا اولین کاری که کرد از بین بردن فعالیت تیاتر بود. چه کلیسا اکتورها واکترس ها راهم در ردیف دزدان وقحبه ها تلقی میکرد.
روم سقوط کرد واما کلیسا روز برروزقوت میگرفت ونفوذ آن برای هزارسال پهن میشد. دانش هنر وجمال دراین عصر تاریک تنها وتنها در کلیسا منحصر شده بود.
اکثریت کاریکه کلیسا میکرد از تعلیمات حضرت مسیح سرچشمه نمیگرفت بلکه عکس العملی بود درمقابل چیزهای رومی ویونانی درحالیکه یونانی ها بر زندگی امروز ارزشی میدادند و پیروی فلسفه لذت بودند چنانچه میگفتند، امروز بخور، بنوش وخوش باش زیرا فردا میمیری .
کلیسا تبلیغ میکرد که دنیا جای امتحان است سرنوشت انسان در روز ازل تعین شده وبعد ازمرگ حیات جاویدانی خواهد یافت. هرقدردردنیا بیشتر رنج ببریم همان قدردربهشت باما احسان خواهد شد. یونانی ها بدن انسان را تمجید مینمودند وبتربیت وزیبا ساختن آن میپرداختند درحالیکه کلیسا برهنگی بدن را شرمپنداشته، آنرا با البسه می پوشانید. یونانیها هنررا مظهر جمال دانسته وتظاهر دادن این جمال را عالی ترین وظیفه انسانی میانگاشتند درحالیکه کلیسا آن را خودستائی دانسته منع میکردند. یونانی ها میکوشیدند برای راز بزرگ بشریت یعنی حیات ومرگ جوابی بیابند ودر حالیکه کلیسا این دو سوال را بسرنوشت مربوط میدانست. بهر دلیلیکه بوده باشد بعداز مرگ سنیکا نمایشنامه وتمایشنامه نویسی ازبین رفت وبا استثنای یک تعداد هنرمندان آواره که اینجا وآن جادرگشت وگذار بودند ویک خانم که درقرن دهم چند کمیدی نوشت ، چیزی باقی نماند. جای تعجب است که وقتی درام باردیگر بوجود آمد زیرسقف کلیسا بود چنانچه شخصی در یکی ازاعیاد درام کوچکی بنام”روز رستاخیز ” نوشت وتمثیل آن موفقیت بزرگی بار آورد و بعد از آن در روز میلادی مسیح وروزهای مذهبی بصورت درام تقدیم شد. بالاآخره این نمایشنامه های مذهبی که براساس انجیل قرار داشت از چهار دیوار کلیسا خارج شده بجاهای دیگری رسید.
گرچه موضوع این درامه مذهبی بود اما نویسنده ازاستعداد خلاقه خود کارمیگرفت. چنانچه در درام “حضرت آدم” دیده میشود که چطور شیطان با استفاده ازخود ستائی “حوا” عمق طبعیت بشر را جلوه میدهد. همچنان “قربانی حضرت اسمعیل” وقتی احساسات تماشاچی را به هیجان میآورد که می فهد این پسرچه خلوصی بمادرش دارد.
در قصه طوفان “حضرت نوح” ماهیت اصلی زن بخوبی مجسم شده بود چنانچه خانم حضرت نوح از سوار شدن به کشتی تا زمانیکه خواهر خوانده هایش نباشند انکار ورزید زیرا مجبور بود با ایشان غیبت کند.
درام های مذهبی در چهارشهر انگلستان ویک شهرآلمان رایج یافت وبعد ازآن درام دیگری بوجود آمد که حیات اولیاء را تمثیل میکرد.
دراین درامه ها نویسنده آزدای بیشتر داشت وصحنه های از تعذیب وقتل ایشان را نشان میداد. که خیلی مهیج بود عناصر دراماتیک وماجرای جویی نیز درچنین درامها داخل بود. نوع دیگر درام که قرن وسطی عرض اندام نمود، درام اخلاقی بود. دراین گونه درام ها غایه این بود که وقتی مرگ فرا میرسد همه چیز بشمول حواس پنجگانه وجمال انسان را درک میکند وآنچه بدردش میخورد نتنها وتنها عمل نیک است وهمین عمل نیک است که نزد خدا شفیع انسان میشود. تیپ دیگر درامه در قرن وسطی بمیان آمد که هنوز هم اربین نرفته وحادثه خنده آوری را بین دو واقعه تمثیل میکرد این درامه شاید از درامه های اخلاقی یا آثار هنرپیشگان آواره سرچسمه گرفته باشد. هدف بزرگ آن سرگرمی وتفریح تماشاچیان است وبهترین مثال این درامه ها در فرانسه بوجود آمده که “پیرپتلن” نام دارد. داستان این درام ازاین قرار است: شخصی گوسفندی را می دزدد . پیر به او میگوید وقتی ترا به محکمه کشانیدند هرسوالی که سارنوال نمود در جواب آن مانند گوسفند بع بزن.
دزد به این چال از طرف محکمه رها میشود. ووقتی پیر از او حق الزحمه خودرا میخواهد دزد در مقابل او نیز بع میزند.
بهترین مثال این نوع درامها البته در آلمان بوجود آمد در شهر «نورنبرگ» شخصی بنام «هنس ساکس» وجودداشت که هم شاعربود وهم بوت دوز، مردم اورا بسیار دوست داشتند، وی چندین درام بوجود آورد. دریکی از نمایشنامه های او شوهری خردجثه وترسویی را می بینم که به محبت خانمش یقین کامل ندارد. میخواهد خودرا مرده انداخته وخانم راامتحان نماید. خانم مکار او که به چالش فهمیده، شروع به شادمانی میکند. شوهر با قهر وعضب از جایش بلند میشود به خانم اعتراف میکند که اورا آزار میداده ولی شوهرهنوز هم به محبت او اطمنان نیافته رنجش وی افزود می یابد. نتیجه این حکایت بما تعلیم میدهد که هیچ وقتی با زنان چال نزنید.
درانگلستان شخصی بنام «جان هیودود» نیز یک تعداد چنین نمایشنامه هارا نوشته است.
4 – ادامه دارد

درویش هنر پرور


مولانا عبدالکبیر” فرخاری ”
ونکوور کانادا
اگیست سوم 2011

درویش هنر پرور

غـنی برخویش مینازد که جـام زر زجـم دارد – سر رفعت به گـردون نزد ارباب حشم دارد
رزنج دیگران لبریز دارد کیسه چون قارون – شب راحـت در آغـوش پـری پیکر سنم دارد
رود بر خواب ا شب تا سح در بست سنجاب – چه پروایش دل همسایه گر سیلاب غم دارد
بدرویش هنر پـرور بـنازم کز سـر غـیرت – نسایـد سر بپیش کـس که مـال بیش و کم دارد
برنـج دست خـود بالـد که یابد لقمه ی نانی – نـگویـد در دل شـب حـاتم طـایی کـرم دارد
مقام فقر میگوید حلال است هر حرام اینجا – گـناهـی کـی شـکار آهــوی بیت الحرم دارد
رود شبـنم ببام کاخ کیهان هر سحـر گاهی – بگیرد دربغـل خـورشید تا یک قـطـره نـم دارد
ز جمع نفـی و اثـبات است کنه زند گانی ها – سـر باطـل زنند آخـر به ژوبینی دو دم دارد
ندارد حـرف بـی معـنی به بازار ادب راهی – سخـن هـنگام شـادابی نـوای زیر و بـم دارد
کلام آبستن طـفـل حقـیقت میشود روزی – سخنورچون صدف مضمون گوهردرشکم دارد

سزاوار است” فرخاری” ببالی از سر افرازی
کله بشکن که اهل دل ترا گر محترم دارد

زن ،داستان کوتاه از: اسما حسینی مقدم


زن

دستهای خون آلودم را زیر شیر آب می گیرم. دکتر از اتاق میرود بیرون تا تن پوش سبز را درآورد. به لیلا میگوید
«خوب شد که پسر است! » میگوید : «آره» وباغصه ادامه میدهد« بیچاره زن ها»
زن را با الاغ رسانده بودند به بیمارستان . مردی که با او بود ولیلا میگفت پدر شوهرش است، هراسان آمده بود داخل والتماس کنان من را که تازه میخواستم روپوش سفید را در آورده کشانده بود بیرون .زن بیهوش با دستمالی برالاغ بسته شده بودتا درمیانه راه نیفتد شکمش را با پارچه وپلاستیک پیچیده بودند که دیگر رنگ خون گرفته بود . مرد را لهیب زدم که او را الاغ را باز کند ودوان به بخش برگشتم وبرانگارخواستم. تصویر زن با آن تن خونین وصورت عرق نشسته هلم میداد تا از اتاق بع اتاق دیگر بروم وهر چه رااز دستم برمیآید برای نجاتش محیا سازم حتی فراموش کردم دخترم زهرا در خانه مادرم چشم انتظار آمدنم است و ازپریروز که پدرش به جبهه رفته ، بهانه گیرشده و دوری ام را تاب نمی آورد .پرستارها مشغول عوض کردن لباس زن وتمیز کردن زخم بودند.
گفتم :« نبض دراه؟»
گفتند: «آره»
گفتم: «بچه چطور ؟»
گفتند:: «آره»
گفتم: »سریعتر سریعتر» .با عجله به سمت اتاق عمل رفتم. لیلا زودتر از من لباس پوشیده و در اتاق عمل حاضر شده بود. دکتر همزمان با من وارد شد.
– فشار مریض چنده
– شش آقای دکتر
– داریم مرده را به اتاق عمل میبریم. کسی با خانواده اش صحبت کرده .
نه ولی گمان نکنم انها انتظار معجزه داشته باشند. لیلا سرتخت ایستاده بود. سردر گوشم کرد وگفت: «از هرات آمده اند.جلوی در خانه خودش سربازهای روس شکمش را از بالا تا پایین با دشنه دریده اند» پلک های زن لرزش خفیفی کرد. داکتر دست بکار شد بود. آرام گفتم: «ازهرات تا مشهد»….
چه مقلاومتی نشان داده » و دست زن را محکم فشردم.دکتر دیواره رحم را با تیغ شکاف داد. بچه را بیرون کشیدیم. تن خیس وخون آلود نوزاد وارونه در دست داکتر بی حرکت بود.
زود باش کوچلو زود باشد !
در ذهنم به طفل التماس میکردم تا نفس بکشد. لیلا مضطرب بود، دکتر عرق کرده بود. یک ضربه دیگر زد وناگهان بچه شروع به گریه کرد. لیلا از خوشحالی فریاد کوتاه کشید. داشت گریه ام میگرفت. بچه را گرفتم تا سرو تنش را پاک کنم. نوزاد با چشم های پف کرده ای که هنوز ساعت ها زمان میبرد تابه نور عادت کند و از هم باز شود ، در پارچه سبز آرام گرفته بود زبانش را درآوردم معلوم بود که شیر میخواهد اما مادرش دیگر زنده بنود .برای یک لحظه صورت بچه را به سمت مادرش گرفتم. بنظرم رسید که روح زن دیگر ارام گرفته است و حالا میتواند دستی برای طفل کوچکش تکان دهد به سمت سرای باقی برود .نوزاد را به پرستار سپردم ودوباره پیش زن برگشتم. باید تن پاره پاره اش را جمع میکردم تا خانواده اش در خاک بگذارند.
بازو های کبود و تن زخم خورده زن داستان رنج و درد آور او را بازگو میکرد. لیلا همان طوریکه دکتر را یاری میرساند تا زخم ها را ببندند، با صدای آمیخته از اندوه واحترام گفت: « شوهرش هنوز خبرنداره، مجاهده، دو ماهه که خانوداده اش را ندیده» نخ بخیه را آماده کردم .«پدر شوهرش میگفت که روسها مست بودند. میگفت دوتایی افتاده بودند دنبال دخترکی که دومین دختر از سه دختر زن بوده » بعدش را میتوانستم مجسم کنم. زن دست وپایش را به قاب در محکم میکند و سینه سپر میکند جلو یشان. آنها با قنداق تفنگ می کوبند روی بازوی زن اما او هم چنان خودرا سپر میکند تا دست متجاوزها به دخترانش نرسد .فریاد کمک خواهی اش تا آسمان میرود اما روسها دست بردار نیستند.
اهالی وقتی میرسند که دشنه شکم باردار زن را دریده است. اما او هنوز هم سرپا ایستاده واز خانه اش دفاع میکند دست های سرد زن را فشار دادم و آهسته گفتم «نگران نباش پسرت قویه . حتماٌ میتونه از خواهرانش مراقبت کند» بعد پارچه را روی صورت زن کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
گذیده از داستانهای ” قصه های سیمرغ » بنیاد آرمان شهر

اطلاعیه هیات اجرائیه انجمن حقوقدانان افغان دراروپا


هیات اجرائیه بامسرت وافتخاربه اطلاع اعضای انجمن،هم مسلکان گرامی وهموطنان عزیز میرساند که انجمن ما سرانجام دردفتر مربوطء کشورشاهی هالند ازتاریخ 25 جولای سال روان بحیث یک سازمان اجتماعی ـ مسلکی وغیرانتفاعی درمقیاس اتحاد اروپا ثبت گردید واعتبار ازهمین تاریخ منحیث یک شخصیت حقوقی تبارز ودراختیار وخدمت شما قراردارد. اعضای محترم انجمن ! چنانچه شمادرجریان قراردارید که پروسه ثبت وراجستر انجمن در کشورجرمنی با وجود تلاشهای خستگی ناپذیر وزحمات قابل قدرجناب عبدالواسع غفاری سکرترمسئول انجمن به موانع مواجع گردید ومحکمه مربوط شهرفرانکفورت نتوانست چگونگی ثبت انجمن را درمقیاس اتحاد اروپا تدارک نماید. بدین روشورای رهبری انجمن بعدازتماس با وکلا وهممسلکان درکشورهای دیگراروپائی،فیصله بعمل آوردند تا زمینه ثبت انجمن را در کشورهالند بنابرموقعیت نسبتاًمرکزی آن فراهم گردددراین ارتباط محترم عبدالبصیردهزاد معاون انجمن موظف گردیدتایکجا باسایراعضای انجمن ازطریق تماس با وکلاوهممسلکان هالندی که درزمینه علاقمندباشند،موضوع ثبت وراجستر انجمن را بررسی واقدام نمایند خوشبختانه این مامول درمدت کوتاه به اثرسعی وتلاش محترم عبدالبصیردهزاد فراهم و بتاریخ 25 جولای با حضور داشت شورای رهبری انجمن رسماً دردفترمربوطه ثبت و نامه رسمی راجسترگردیدن آن به آدرس انجمن مواصلت نمود.اکنون انجمن مطابق به اساسنامه مصوبه جلسه موسسان بحیث یک سازمان اجتماعی ـ مسلکی وغیرانتفاعی در کشورهالند تحت نام(انجمن حقوقدانان افغان دراروپا ) درمقیاس تمام کشورهای اروپا رسمیت داشته وحسب طرزالعمل دفترمربوطه آنکشور موضوع رابه شعبات مماثل سایرکشورهای اروپا اخبارمینماید .

اعضای محترم انجمن وهممسلکان گرامی ! انجمن راکه شما بدستان خود در28 فبوری 2009 درشهرهامبورگ اساس گذاشتید اکنون بحیث یک شخصیت حقوقی ورسمی دراختیار وخدمت شما قرار دارد وبه هریک ازشما سروران وحقوقدانان مراجعه مینمائیم تا : بیآید یکجا باهم وبا اشتراک مساعی انجمن خود به خاطرتحقق اهداف شریفانه مندرج در اساسنامه آن استحکام ببخشیم وآن را به مثابه خانه مشترک خویش بمرکز تحقق آمال وخواسته های مسلکی خویش مبدل سازیم. کاربزرگی راکه آغازکرده اید بعدازتقبل مشکلات وزحمات دوستان وهممسلکان تان (خدمتگذاران منتخب شما ) اکنون به سهمگیری شما نیازدارد تا به برکت کارمشترک و صادقانه بتوانیم آنرا به سرمنزل مقصودبرسانیم . بیآید بدون هرنوع تبعیض ،تمایز ،حب وبغض با اذهان بمنافع مشترک دردفاع ازحق وحقیقت صدای مشترک خود را رساتر سازیم ومتحدانه درخدمت انسان ، انسانیت وافغان قرارداشته باشیم ،ازحقوق مشروع اقلیت افغان مقیم اروپا دفاع نمائیم ومدافع حقوق پناهنده گان افغان باشیم ،دانش مسلکی خویش رادر خدمت آنان قرارداده ومتفقانه صدای مادروطن (افغانستان) رابلند نگهداریم ومدافع حقوق مردم مستضعف خودباشیم. اعضای محترم انجمن وهممسلکان عزیز! هیات اجرائیه درحالیکه این موفقیت رابه شما تبریک میگوید امیدواراست تادانشمندان علم حقوق،هممسلکان واعضای انجمن باسهم فعال شان سایت حقوق( www.hoqooq.de ) را بمرکزانعکاس خواسته نظریات ونوشته های مسلکی وسودبار شان مبدل سازند. وازطریق این سایت مسلکی به معرفی حقوق افغانستان خادمان وپیشگامان این مسلک شریف ومعرفی قوانین اروپائی وبین المللی کارهای سودمندی را انجام بدهند آرزوداریم تاسایت حقوق بمرکز تماس،تفاهم واتحاد هممسلکان واعضای انجمن مبدل وآئینه باشد تا حق ،حقیقت وحقوق مردم را بازتاب دهد. ضمیمه اطلاعیه فورمه ثبت عضویت انجمن و آدرس مسئولین انجمن وجود دارد وتمنا داریم تا حقوقدانان علاقه مند باخانه پری فورمه وارسال آن به سکرتریت، روابط متداوم ومستحکم رابا انجمن برقرارنمایند. مستحکم وپایدار باد اتحاد داوطلبانه حقوقدانان افغان موفق وپیروزباد انجمن حقوقدانان
اتفاق دوستـان با هم دعای جوشن است . سختی دوران نه بیند دانه تا درخرمن است.
بااحترام
پروفیسوردوکتورغلام سخی مصئون رئیس انجمن حقوقدانان افغان دراروپا
آدرس تماس
0045/27294949 میرعبدالواحد سادات معاون انجمن mir-sadat@hotmail.com
0031/492559411/0619480084 عبدالبصیردهزاد معاون انجمن b_dehzad@hotmail.com
0049 / 061589216480 عبدالواسع غفاری سکرترمسئول انجمن a.wasegafari@web.de
0049/ 017645185248

سپاس از دوستان و بینندگان سایت ماریا دارو.

داستان شور بازار
داکتر فقیر چند

برادر گرامی  وهموطن  عریز  داکتر صاحب  ، از اینککه  بیننده  خوب  سایت  ماریا دارو  میباشد  متشکریم و  هم چنان  سپاس  بیکرانه  از شما  که داستان  شوربازار  را در فیسبوک مورد  بحث  دوستان  قرار دادید. از تمام  دوستان  که درباره  داستان  عقاید  شان  ابراز  نمودند  نیز سپاش گذاریم  …این  داستان  وداتسان های دیگری که درز  سایت  گذاشته  میشود  بیان  واقعیت  های  تلخ  جامعه  سنتی  وعقب مانده  ما میباشد خوب  است  از بازگو  کردن  واقعیت  عبرت  بگیریم ، تا  بتوانیم  با رفع  نواقص  یک  جامعه  بهتر برای  نسل  اینده  داشته  بشیم. هرگاه  دوستان  مایل  به  مطالعه  نظریات  دوستان  باشند  تمام  نظریات  دوستان  در زیل  موجود  است  میانند  ،مطالعه  بنمایند.

داستان  شوربازار  کابل  هنوز هم بروی  سایت  وجود  دارد  و داستانهای قبلی  نیز  در آرشیف  موجود  است با  کلیک  روی  “داستانها را بشنوید” در ستون  بالا  میتوانید دوستان  میتوانید  بشنوند  واز نظریات  شان  مارا منمون  سازید

Niazullah Zmary تشکر آقای چاندیهوک داستان خوب و به زبان ساده و روان دکلمه شده .من خودم در شهر نو و کارته پروان درس خوانده درغزنی تولد شدیم و در جلال آباد زندګی کردیم دوستان زیادی از برادران هندو و سکهه داشتم ولی افسوس که همه در این جهانی پهناور پراګنده شدیم یاد آنروزها بخیر

July 20 at 9:25am · Like · 5 people

مهدیزاده کابلی

درود بر شما جناب دکتر نازنین، این داستان واقعاً بیان واقعیت های تلخ یک جامعه تاریک است که تمامی ارزشهای آن را خرافات مذهبی رقم میزند. امیدوارم روزی همه چیز را قانون مدنی رقم بزند و مذهب به عنوان یک امر کاملا شخصی تلقی شود و در روابط حسنه انسانهای تأثیر گذار نباشد. در هر حال، این داستان درس عبرتی هست که ما به سر عقل بیاییم و بخوبی دریابیم که انسانها به هم نیاز دارند و باید قدر روابط خوب خود را با دیگران بدانیم، گذشت کنیم و کسانی که بد کرده اند ببخشیم. جاودان باشید.

July 20 at 11:24am · Like · 9 people

ادامه خواندن سپاس از دوستان و بینندگان سایت ماریا دارو.