
پدر جان روزت مبارک
پدر ها زیاد به اولاد می اندیشد من در سال 2006 در ولایت سمنگان افغانستان به دیدار اقارب رفته بودم. ازآن سفر خاطرات شیرن چو اسطوره پر از مهر بر سر دارم ودر حیات امروزی ام آن خاطره های شرین را سر مشق میسازم. در سمنگان روزی به دیدن یک فامیل اقارب خود در شهر ایبک ناگهانی رفتم. موقع صرف نان شب بود مرا به دسترخوان دعوت کردند همراه آنها مصروف غذا خوردن بودیم پدر فامیل از بیرون آمد.ما او را به صرف غذا دعوت کردیم. بعد از مکث گفت: (من سیر هستم دل من به هیچ چیز نمی شودچقدر خوب، امشب در خانه ما مهمان آمده کاش وقت میدانستم و ترتیبات خوب برای مهمان ما می گرفتیم.) پدر فامیل در ختم سخنانش گفت :
ادامه خواندن پدر جان روزت مبارک
















