همه جا

همه جا سخن ز ننگ است همه ننگ میفروشند
سر شکسته ات مادر” باز به سنگ میفروشند

به بازار غیرت و همت خموش معتا سخن میگوید
بین فرهنگ بینای ما ” به کور و منگ میفروشند

طالـــب ز نـــام دیـــن ” بـــــه ما انتحار میفروشد
بــرادر بــا کلاه و چپـن ” هـر دو فرهنگ میفرشند

مــلا چف” طالب پف” پیــر” اش استخاره میکند
بین دوکانداران دین “دین به چه نیرنگ میفرشند

این چه بازاری” چه معتایی” که دین درچنگ اوست
زاهـدان بــری خــدا ” جامـه بــه ملنگ میفروشند

خوشیم” که درخـــت فـــردای مــا پــر بار میگردد
بر ما زشاخ اش نه طعم”تیری زخدنگ میفروشند

عتیق یوسفی

گهی افتم و گهی خیزم …

گــهـی افــتـم ، گهی خیزم بـرایش – گــهـی از دیــده خون ریزم برایش
بچشمش قدرمن چون خاک وباران – بـــه رنـگ بـــرگ پـــائیزم برایش
مـــرا دیـــوانـــه می ســازد جنونم – عجب بی قـــدرونـــا چیزم بـرایش
گـــهــی یـــاد وی از دل می تکانم – گـــهــی ازغــصــه لـبریزم برایش
خودش از پیش من دوری گـــزیده – بـــه ایــن غــــم درد آمـیزم برایش
بـــه گـــرمــی نـگاه مَــی میفروشد – من از لب ، بــاده می ریزم برایش
دلـــم فـــریـــاد دارد بــا غم و سوز- چـــومـــرغــــان سحرخیزم برایش
چـــو قـلــبـم آرزوی وصل او کرد – بـــه صـــد امید ، گل ریزم برایش
نـــدانـــم از چـــه بــی تــاثیر بـاشد – نـــواهـــای دل انـــگـــیـــزم برایش
خــــدایـــا رحـــم کن تـــا باز گویم – بـــه شـــعـر گــلــه آمـــیـزم برایش
رجنی پران کمار

سال نو عیسوی

حلول سال جدید عیسوی را به کافه ء وطنداران محبوبم ُ در داخل وخارج تبریک میگویم

گرچه سال نوِ ما، سال مسیحائی نیست
این به جز مشرب ترسا و کلیسائی نیست
می تپد در بر من دل ، به تمنای وطن
به مسیحا قسم این روز دلاسائی نیست
این چه سال نو و روز نوِ یخ بندان است
که به دل راحت ودردیده شکیبائی نیست
روز آن چون دل مابی وطنان سردوخنک
شب آن نیز دلارا و تماشائی نیست
شهر آراسته ، اما چه کنم، چشم مرا
آن توانائی و آن لذت بینائی نیست
ای خوش آن طنطنهء عید بزرگ نوروز
که شب وروزبدان خوبی ورعنائی نیست
هرطرف زمزمهء مرغ خوش الحان بهار
هر کجاجزطرب وشادی وشیوائی نیست
می وزد هر طرفی رایحهء عطر بهشت
در کجا نیست که رنگینی وزیبائی نیست
از بهار وطنم خاطره ها مانده به دل
گر فراموش کنم ، شیوهء دانائی نیست
سال و روز نوی آمیخته با مشک ختن
روح پرورتر ازان صفحهء مینائی نیست
قدر سال نو، « اسیر» غم ما می داند
آخراین مرغ چمن گم شده صحرائی نیست
م.نسیم«اسیر»
دسمبر1992م
بنُ المان

تحلیل از هشتصدوچهار مین سالروز تولد حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی:

 

سالروز تولد  مولانا
حسین هوشمند

  «بنیاد  آموزش نی » در  ادامه  تجلیل از مخاخر ومشاهری  برجسته   ی  زبان فارسی «دری» هشتصدو چهارمین سالروز عارف وارسته جهان اسلام مولانا جلال الدین  را درشام پنجشنبه دسمبر ۲۰۱۱ میلادی باشتراک جمعی  از دانشمندانُ شعرا و فرهنگدوستان افغان وایرانی تجلیل نموده ومحترام داکتر  حسین هوشمند یکی از اساتید کشور همزبان  ایران در رابطه به مولانا به تفصیل صحبت فرموده وسپس عده ی  از شعرا- نویسنگان اشعار ومقالات شان را ایراد کردند . در اخیر محفل  تقدیر نامه های  از طرف  مسوولین  بنیاد  آموزشی  نی  و مسوولین بانکویت هال  به عده  یی از اشتراک  کنندگان اهدا  گردید.

ناگفته نباید گذاشت که پیام های  از جانب  مسوول  خانه  فرهنگی  مولانا  و مسوول  نشریه  زن  در  ونکوور خوانده  شد.

گذارش  دهنده بنیاد  آموزش  نی 

ونکوور  – کانادا 

دوبیتیهای اردوُ از : رجنی پران کمار

خوابوں مــیں انے والے احســــان اتنا کــــــــــردو
جیون میں میرے اکے خوشیوں کے رنگ بھر دو
* * * * * * * * * ** * * * * * * * * * * * * * 
تمہارے کوچہ میں آتے ھی دگمگاے بہــــــــت
تم ہی نے ھاتھ تو تھاما تھا تم کو یـــــاد نہیں ؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
دل توڑنے سے رابطے ٹـــوٹا نہیں کــــرتــے
  خوابوں کے سلسلـے تـو ابھــی تک جوان ھین
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای خدا یا راستے پیار کے محتصـــر کـردے
یا میرے دل کـــی تاریکیوں مین سحر کردے
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ 
تم نـے اڑتـــی ســی کیہی تھــــی اک بــــــات
ھم تــو سب کچھ لٹــا کـے بیٹھ گیــــــــــــــے
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چهار بیتی های اردو از: بانو رجنی پران کمار

یارب تو میرے شوق کی اس انتھــــا کو دیکھ
دل کو تو ھر اک باراس کا پیار چاھیــــــــــے
ملتی نہیں نظر ھر اک شخص سے میـــــری
مجھکو تو صـــرف اس کا دیدار چاھیــــــــے
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
تو آیے تو ھـم ذلــف پریشــان سنواریـــــــں
آہ وں سے پھٹـــا اپنا گـــربــان سنواریــــں
انے کا تیــــرا کــوی تر اثــار ھو ھمـــــدم
پھــر تیــرے لیۓ اپنــا یہ دامـان سنواریں
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چھبا کر خار انکھون میں نظارہ خوب کرتــــے ھو
چھپا کر ھم سے ، غیروں کو اشارہ خوب کرتے ھو
پسا کر دام ، الفت میں چلےغیروں کے خود بیچھے
ھمیں خود سے جدا کر کے کنارہ خوب کرتے ھـــو

چراغ کاروان

شعر از ھادی رنجی
انتخاب از رجنی پران کمار
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
دوش از بی مـــھری ان ماہ سیما سوختــــم
با کمال تشنـہ کامــی پیش دریا سوختـــــــم
انکہ با ھجـــران بامید وصــالـش ساختــــم
در کنـــارش ز اتش شــرم تمنا ســوختـــــم
سوخـــتم امـا نبودم شمع ســان یکجا مقیــــم
چون چـراغ کاروان ھرشب بصد جا سوختم
منکہ ھرگززآتش قہرش دلــم جائی نسوخت
با رقیبان گرم صـحبت بـود و اینجا سوختــم
گفت روزی میشــوی فردا ز وصلــم کامیاب
شـــامھـا درانتظـار صبح فـــردا ســــوخـتــم
عشق بـی پروا سبـــب شـد تــا میان انجمـــن
گـــرد شمــع عـارضش پروانہ اسـا سوختـــم
با”رھی”ھمراہ دراین معنیم”رنجی”کـہ گفت
انقــدر با اتـش دل سـاختـــم تــا ســوختـــــــم

پو هنیار ذلیخا نورانی اکرم

 ازقلم : ماریا دارو

از آنجایکه  زن را مقام مادر بخشیده  اندُ بمعنای آنست که اولین مربی در جهان مادر میباشد بلی از مادر پسر و دختر میآموزدُ یعنی آموزش و پرورش از آغوش مادر آغاز گردیده است.

بناٌ افتخار دارم ، هنرمند با  اسعتداد و یا مربی را بشما بمعرفی میگیریم که خود در تیاتر افغانستان از سن ۱۵ سالگی قدم گذاشته است. در دهه چهل زمانیکه یخچال تعصب در جامعه ما رو به ذوب  شدن بود ُ تیاتر نسوان به  فدارکاری  خانم های دانشمند چون کبرا نورزاییُ صالحه اعتمادی ُ لطیفه  کبیر سراج  و دانشمند عالی  مقام  مرحوم  زینب  عنایت  سراج وسایر ونخبگان کشور تیاتر نسوان را که  بعداٌ در اثر خدمات شایسته  خانم زینب  عنایت  سراح  بنام  وی  مسماشدُُ هنرنمایی  تیاتر راآغاز کردندُ یکتعداد شاگردان موسسه  نسوان  راتحت پرورش قرار دادند و با همکاری استاد سید مقدس نگاه  فعالیت  تیاتر نسوان بشهرت رسید. سال ۱۳۳۷هش زمانیکه محترم استاد عبدالقیوم  بیسد  بعوض استاد سید مقدس  نگاه با زنیب  ننداری  همگاری خویش را آغاز  کردُ  دراثر تشویق استاد بسید (خانم  نورتن  نورانی  و خواهر کوچکش خانم  ذلیخا  نورانی ) که  هنوز  پانزذده  سال  داشتُ به تیاتر  زینب  ننداری  رو آوردند.

خانم  ذلیخا نورانی  در دامان  والدین با دانش چون {سالم نورانی و کوثر نورانی  اولین  گوینده رادیو  کابل  وقت} تربیت شده بودُ از همان سن نو جوانی تا زمانکه  افغانستان را بنا بر دوام  جنگهای  داخلی  ترک  گفت ُ ذلیخا نورانی یکروز هم از هنر تیاتر  فاصله  نگرفت.  او و خواهر  بزرگش  نورتن  نورانی  بعداز زینب  ننداری  با مشوق  شان (استاد عبدالقیوم بیسد) به  پوهنی  ننداری و بعداٌ به کابل  ننداری درامهای  زیادی را بازی  نموده  اند.  درام های را  که  خانم  نورانی نقش  داتشه استُ {ساحره- پرنده  مجروح- شام زندگی – شمع  هایکه  میسوزند- گنهکاران بیگناه – طبیب اجباری – آتش زیر خاکستر – او پدرم نیست وغیره را با هنرمندان معروف  دیگر  در ستیج  های  مختلف  شهر کابل  وولایات  بازی  نموده  است.  خانم ذلیخا  نورانی  اولین  درامش را با خواهر  نورتن نورانی  در زینب  ننداری  بازی کرد بنام (ساحره ) ترجمه  ونگارش شادروان استاد «عبدالرشید لطیفیُ پدر تیاتر افغانستان»  بودُ.

  درسال  ۱۳۳۸ -هش  زمانیکه او  و خواهرش  همراه بااستاد عبدالقیوم بیسد به پوهنی  ننداری  رفتند  خانم ذلیخا نورانی  اولین  معاش  خود را که  مبلغ  سه صد  افغانی  بود ُ دریافت نمود.  او در کنار هنرنمایی در تیاتر به تحصیلش  ادامه  دادُ دوره  ابتداییه  و متوسطه را بپایان  رسانید  و جهت  تحصیلات  عالی به  ماسکو  اعزام  گردید و پس از گرفتن دپیلوم  ماستری  در رشته  تاریخ  تیاتر  بوطن  برگشت و بحیث امر کورسهای  آرت  دراماتیک در کابل ننداری  تقرر حاصل  نمود.  ناگفته  نماند که  خانم  نورانی  در تاریخ  تیاتر افغانستان اولین خانم بود که  در رشته  هنرهای  زیبا بسویه  عالی  تحصیلات  کرده بود . زمانیکه  او آمر کورسهای  آرت  دراماتیک  مقرر شدُ  کورسهای  ارت  دراماتیک  فارغان  صنوف  دوازدهم راتحت  پرورش قرار میداد و بعداز دوسال  تحصیل  برای  شاگردان  سند فراغت  صنف  چهاردهم داده میشد  و بعداٌ جهت  ادامه  تحصیل در رشته  هنرهای  زیبا شامل  پوهنتون کابل میگردیدند و بعضی  از فارغان  جهت  ادامه  تحصیل عالی  ومسلکی  بخارج  کشور  نیز اعزام  میشدند.خانم نورانی  اکرم برعلاوه  مسوولیت و مصروفیت  آمریت  کورسهای  آرت  دراماتیک درستیج  کابل  ننداری  به  هنرنمایی  نیز  میپرداخت.  زمانیکه  خانم  ایلزاافضلی تیاتر اطفال  را پایه گذاری  نمود  همکار خوب  خانم  نورانی  شد  و با  همکاری  همدیگر در تربیه  نسل  جوان  و بقای  تیاتر در کشور  خدمات  زیاد را مشترکاٌ انجام  دادند. بعداز ختم کورسهای آرت  دراماتیک خانم  نورانی  اکرم  نظر به  تحصیلیت  مسلکی  اش  در دانشکده  هنرهای  زیبا  بحیث  استاد  و نامزاد  کدر علمی  هنرهای  زیبا  توسط  داکتر   عنایت  الله  شهرانی  تقرر حاصل  نمودُ  نظر به  سوانح  خانم  ( ایلزا  افضلی  صحفه  ۷۳  کتاب آوای  ماندگار زنان ُ نوشته ؛ ماریا  داروُ  طبع  سال  ۲۰۰۸ میلادی  کانادا) دانشکده  هنرهای  زیبا  درسال ۱۳۵۸ هش- اوایل ۱۹۷۹ میلادی  دیپارتمنت  هنرهای  زیبا  از چوکات  دانشکده  ادبیات  و علوم  اجتماعی مجزا  و جدیداٌ بدانشکده  مستقل  در تشکیل  ریاست  دانشگاه  کابل ایجاد گردیده  بود  که به همت اولین ریس و موسس  آن دانشکده  جناب  داکتر  عنایت الله  شهرانی  تقرر افراد  مسلکی  چون  جناب  محمد نعیم فرحان  وخانم  نورانی اکرم که  هر دو  در رشته  تیاتر  تحصیلات  عالی  و مسلکی  داشتندُُ اقدام  صورت  گرفت . همچنان در کتاب  (خاطرات من  از  تاسیس  دانشکده  هنرهای  زیبا  در پوهنتون کابل ُاثر«  داکتر  عنایت  الله  شهرانی-صحفه ۱۶ تا۱۸ » تقرر افراد آتی  در شعبات  ذیل  دانشکده  هنرهای  زیبا صورت  گرفت.  جناب داکتر  محمد  نعیم فرحان  که یگانه  داکتر اء مسلکی  در رشته  تیاتر از کشور  چکوسلوکیا وقت  بدست  آورده  بود و در وزارت  اطلاعات  وکلتور ایفای  وظیفه  مینمود  بحیث آمر شعبه  موسیقی  و خانم  ذلیخا  نورانی  باسند ماستری  از روسه  شوروی  در رشته  تاریخ  تیاتر بحیث  آمر شبعه  تیاتر دانشکده هنرهای  زیبا تقرر حاصل  کردند  و ضمناٌ این  دو دانشمند  که دارای  تحصللات عالی مسلکی  بودند  از طرف  ریس دانشکده  هنرها ی  زیبا (شهرانی) به  کدر علمی هنرهای  زیبا  نامزد گردیدند. بعداٌ بخاطر رشد و انکشاف  هنرهای  زیبا جنابان  اتی  نیز در دانشکده  هنرهای  زیبا  خارج از کدر مقرر گردیدند {شادروان  استاد  محمد سلیم سرمستُ شادروان  استاد  فقیر  محمد  ننگیالیُ   محترم استاد  محمد  حسین  ارمان در شعبه  موسیقی  و استاد  عبدالقیوم  بیسد در شعبه  تیاتر } بودند. آنچه  گفته آمدیم  خانم نورانی  اکرم  از  نوجوانی  شرنوشت  اش  با  هنر تیاتر  گره  خورد  ُ او زمانیکه  در روسه  شوروی  تحصیل  میکرد علاقه خاص  به نمایشنامه  های  بلشویکهای  ماسکو و سایر تیاتر ها داشت با تماشای  درامها در تیاتر و  بازدید از آثار دراماتیک چخوف مجذوب هنر او شد.  استاد نورانی برعلاوه هنرنمایی  وتدریس  شاگردان در هنرهای  زیبا  و کورسهای  آرت  دراماتیک  به  ترجمه  آثار ونمایشنامه  های  زیاد  از زبان روسی  به  دری  نیز  پرداخته  است از جمله  ترجمه  نمایشنامه  ؛ چایکا؛ اثر  معروف  چخوف که بنام  « پرنده دریایی» در مجله  ژوندون در کابل  انتشار  یافته بود و اکنون تحت  همین  عنوان کتابش  زیور طبع  یافته  است و متشکرم  که  استاد نورانی  آنرا برایم  اهدا نموده  است واین  کتاب  را بدسترس  محصلین  دانشکده  هنرهای  زیبا کابل  نیز  گذاشته  است.

پوهنیار استاد  ذلیخا نورانی  برعلاوه  یک  هنرمند باافتخار و استاددانشمند و بزرگوار بود یک مادر مهربان  نیز میباشدُ برای کشور ما داشتن  چین  خانمهای دانشمند که نه تنها فرزندان خود را تحت  پرورش سالم  قرار میدهند برای آموزش  وپرورش  فرزندان  وطن نیز سعی  وتلاش مینمانید ُ غنمت بزرگ  است مگر با تاسف  که  ادامه  جنگهای  داخلی  برایش  امان نداد تا در کشورش  مصدر خدمات بیشتر گردد بنابر جبر زمان در سال های  جنگهای  داخلی  (۱۳۷۱) هش- کشور را ترک  نمود  واکنون  باهمسرش  جناب«  اکرم»  وفرزندانش  در آسترالیا  زندگی  مینماید.  استاد  نورانی  اکرم  در دانشگاه  کابل  الی  رتبه  علمی  پوهنیار  ایفای  خدمت  نمود. پوهنیار استاد  نورانی برای زنان  کشور  که  زنجیر  تعصب  ُ عقاید  سنتی  و حاکمیت  مرد  سالاری  آنها را شکنجه  مینمایدُ چراغ  روشن جامعه  بودُ ایکاش چرغهای  سبز  در کشور ما روشن  گردد و بدرخشد و بخصوص  برای  زنان  کشور  رهنما باشند. زیرا  داشتن  تیاتر در یک  کشور  نماد از فرهنگ  آن  جامعه  میباشد  که  متاسفانه  اکنون  در کابل  پایتخت  کشور ما تیاتر  وجود ندارد. تیاتر کابل  ننداریُ  زینب  ننداری ُ پوهنی ننداری ُ شهری  ننداری همه با آن  نمایشنامه  های  پر اهمیت  که  داشتُ  رکود  نموده  است.   

بینم چہ می شود

بینم چہ می شود 

رفتم ز یاد یــار ، ببینــم چـہ می شـود

از شہر و از دیـار ، ببینم چہ می شود

دیدم کـہ لایــق تو و عش‍ق تو نیستـــــم

رسـوای روز گار، ببینـم چــہ می شود

در وادی مشقــت عشقـــــت کشیـــدہ ام

بسیـار انتظار ببینـم چــہ میشــــــــــود

گفتم بـہ گـریہ در دل سنگــت اثـر کنـم

بـا چــشم اشکبـار ، ببینم چــہ می شود

بھر خدا رقیـب ! تــو بــردار از ســـرم

دسـت سیـاھکار ، ببینم چـــہ مـی شـود

کــردم سفــر کہ دور شوم از کنــــار تو

بـا سینہء فـگـار، ببینــم چــہ می شــود

من داغ بوسہ ھای ترا شستہ ام ز لـــب

بیحـد و بیـشمار ، ببینـم چــہ مـی شــود

شاھنشہ امید من ، از یــــاد کـــی روی

گفتـم ھــزار بـا ر، ببینــم چـہ می شــود

باور نکـردہ بــودم بـہ عشـق دروغ تــو

نا چار و نا قــرار، ببینم چـــہ مـی شود

بـگـذار قصہ ھـای تــرا بــاز گــو کنــم

با قلب داغ دار ، ببینـم چــہ میشـــــــود

سپتمبر 2011 نیویارک

زجنی پران کمار


همه راه ها به « گوهر اصیل آدمی » ختم میگردد !

 

افتخار

 

قسمت چهارم و پایانی گفت و شنود اختصاصی با آفرینشگر« گوهر اصیل آدمی »

پرسش – با سلام و صبح بخیر!

 درین بخش پایانی گفت و شنود اختصاصی ما  که امیدوارم توانسته باشم به سوالات اساسی در باره ی اثر بزرگ شما بپردازم ؛ قابل تذکار میدانم که چند روز پیش در نشستی به واکنش های جالب و جدی ای برخوردم . اینکه عزیزان با توجه و علاقه شدیدی صحبت ها را دنبال کرده اند  ؛ مرا به هیجان آورد و معهذا عده زیاد تر می فرمودند که صحبت ها بیش از حد طولانی است  و شاید تعداد زیادی از خوانندگان در آن کلافه شده و به اخذ و جذب مطلب به صورت منظم و منسجم موفق نگردند . نظر غالب همین بود که باید طی چند سطر کوتاه ؛ اثر و هدف آن معرفی میگردید. و در همه کتب و آثار فوق العاده هم آدم کم ازکم در صفحه چهارم در می یابد که هدف و محتوای اثر چه میباشد ؟ از جانب دگر دوستانی هم  از طریق  امایل اظهارات مشابهی در مورد داشته اند.

پاسخ : درود بر شما و همه عزیزان مورد اشاره که نمیدانم کی ها اند .

فقط مصیبت این است که مورد بی اعتنایی قرار بگیری ؛ اینسو همه چیز گرامی و عزیز است . نمیدانم شعر کیست ولی زمزمهء استاد  بزرگ موسیقی وطن ما شاد روان استاد سر آهنگ ؛ عجب معنا و روح و توانایی به این بیت بخشوده است که:

گه گهی یاد کن به دشنامم     سخن  تلخ از تو شیرین است !

البته اظهارات دوستان مذکور «دشنام» نیست ولی ؛ اگر هم بوده باشد ؛ « شیرین» است. تازه این اظهارات نشان میدهد که مشکل در کجاست ؟ من نمیخواهم اینجا به مصداق مثل « دا گز ؛ دا میدان» که قبلاً آورده بودم ؛ رجعت کنم یعنی عزیزان را فراخوانم که خود شخصاً آنچه را مطلوب میدانند ؛ باری تجربه کنند و مختصر تر و بهتر و رساتر از آنچه سلیمان کبیر نوری در مورد خاص و مشخص و هنوز نادانسته و ناشناخته ای انجام داده است ؛ منشاء اثر و ثمری گردند!

ولی به اجازه شما و همه عزیزان ؛ ضرورتاً تجربهء علمی و تاریخی برجسته و مهمی را میخواهم متذکر شوم .

تجربهء بزرگ و آموزنده و عبرت انگیز

وقتی البرت اینشتاین ؛ تئوری نسبیت خاص را بیرون داد ؛ حتی دانشمندان انگشت شمار در مقیاس جهان وجود نداشت ( چه رسد به تودهء روشنفکر معمولی و یا کتله های عظیم عوام) که از این تئوری ناب و نامکرر سر در آورد . دانشگاه ها و اکادمی های فراوانی مجالس متعدد کنفرانس بر پا کردند و اینشتاین در آنها به توضیح و تشریح « نسبیت » پرداخت . اما حاصل همه ؛ عدم موفقیت در افهام و تفهیم بود تا جائیکه نابغهء زمان درمانده و عصبانی و شاید هم مأیوس شد .

اما دیری نگذشت که جهان ؛ نه دراز گویی و پرت و پلا خوانی اینشتاین بلکه کم دانی و ذهنی گری و پیش  داوری و درمانده گی دانشمندان طراز اول خود را کشف نمود !

همین نابغهء بزرگ قرن 20 وقتی ؛ تئوری «نسبیت عام» اش ؛ طی تجربهء علمی و لابراتواری به ثبوت رسید ؛ در برابر این سوال که : اگر تئوری تان غلط ثابت میشد ؛ چه احساسی میداشتید ؛ گفت : – در آنصورت برای خدا متأسف میبودم !

معلوم است که بزرگترین ریاضی دانان عصر؛  تئوری های اینشتاین را در همکاری و تفاهم و هماهنگی با خود او ؛ به فرمول های ریاضی ؛ مبدل و ارائه می نمودند . از جمله فرمول « هم ارزی جرم و انرژی »(1) بسیار مشهور است ؛ ولی بنده میتوانم عرض کنم که اگر چنان ریاضی دانانی به من مدد می کردند و « گوهر اصیل آدمی » بیان و نماد ریاضیکال به خود میگرفت ؛ اینک فرمولی صد ها برابر غامض تر و مبرمتر مقابل چشمان ما و دانشمندان بود !

بنده وقتی از«زینه ها» صحبت میکنم ؛ سلسله مراتبی حتمی و الزامی فراتر از آنچه در تصوف و یوگا… معمول میباشد منظور است و بخصوص آنان که «کاپیتال» و به طور کلی مارکس را نخوانده و ندانسته انقلاب های مارکسیستی کردند و دیدند آنچه را که کم دانی و کمخوانی و کوتاه خواهی و خلص فرمایی و خیز های بیجا… به بار می آورد ؛ اینک می باید اندکی حوصله مند و دقیق و مسئول تشریف داشته باشند!

 و باز مگر ملیونها برادر و خواهر و همرزم و هموطن آنان کمتر از آن شکنجه دیده و متحمل رنج و مرارت گردیده و بالاخره جان های شیرین را باخته اند که اینان امروز از مصاحبه ای یک خبره مطبوعاتی فرهیخته که تمام صحت و شادابی و جوانی خود را در پای مسلک و آرمان خود قربان کرده است ؛ بر آشفته و مشوش و ناراحت میگردند و حسب ضرب المثل ژرف عامیانه « لقمهء جویده و …» میجویند ؛ حاضر نیستند زحمتی به خویشتن روا دارند و احتمالی دهند که موضوع غیر عادی و نامتعارف است و شاید هم تفی که بالا می اندازند بر صورت خود ایشان واپس بازگردد!؟

پرسش : ببخشید ؛ منظورم ؛ این نبود و من چنین برداشت نداشتم؟

پاسخ : جناب نوری عزیز ! برداشت و طرز تکلم و تشریفات دیپلوماتیک شما هرچه باشد ؛ نباید به قیمت قربان شدن حقیقت اعظم و اعلم بیانجامد .

فیلم ساختن گوهر اصیل آدمی مکلفیت یونسکو است !

پرسش : یعنی میفرمائید که خدا نخواسته حتی آن گل های سر سبد کشور ما هم قابل اعتنا نیستند ؟

پاسخ : چرا ؛ قابل اعتنا نیستند ؛ اینکه ما در باره صحبت میکنیم ؛ مگر حد اعلای اعتنا نیست . ولی اعتنا ؛ موجب آن نمیشود ؛ موضوع را کاوش و سنجش و ارزیابی نکنیم ؟ من به دنیا ؛ به ملل متحد ؛ به یونسکو مشخصاً چلینج و درخواست داده ام که تمام راه ها به « گوهر اصیل آدمی» ختم میشود و شما همانند مسئولان امروز و فردای بشریت مکلف استید ؛ « گوهر اصل آدمی» را چنانکه مقصود و مطلوب و الزامی است ؛ به گونهء فیلم سینمایی در آورید تا تمام هفت میلیارد بشر روی زمین قادر به دریافت آن گردند ؛ چرا که محقق است :

هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش        باز جوید روزگار وصل خویش

تمام بشری شدن « گوهر اصیل آدمی » است که این عالم فرا وحشی را عوض میکند ؛ نیروی مادی ایکه این ایدهء علمی تر از علم و حقیقی تر از حقیقت و زیبا تر از زیبایی ی مورد تصور و تخیل رایج ایجاد میکند ؛ بعید نیست که تمامی زراد خانه های دژخیمان بشریت و تکنولوژی های سایبر و ماقبل سایبر و اتومی و زیر اتمی ی آنها را به هیچ مبدل سازد.

تمام تاریخ بشر و تمامی فرهنگ های حاکم فقط نشان میدهند که جباران ممتاز تنها «بشر بودن» را از بشر سلب کرده رفته اند تا بتوانند از آن مانند گله سواری و باری و برده و حتی بز و گوسفند و گاو و حیوانات قابل سلاخی استفاده کنند!

اینکه ما حوصله دو سطر بیشتر خواندن نداریم و دریک صحبت نهایت بسیط ولی تازه و غیر متعارف کلافه میشویم ؛ منجمله محصول همین جریان است !

اصلاً و ابداً اندیشه و اندیشمندی در جهان پدید نمی آید و به جایی نمیرسد تا جائیکه قرار این است که :

«مردم چنین میگویند ! و دیگران اینطور میکنند!» .

ما مصمم استیم و بودیم و خواهیم بود که طور دیگری فکر و عمل کنیم ؛ چرا که معضله را در این «همه اینطور میکنند!» در یافته ایم !!!

تجربه و اندیشیدن مستقلانه در ابرلابراتوار افغانستان

پرسش : تصور میکنم من هم کلافه استم ؛ اینگونه که میفرمائید « گوهر اصیل آدمی» برای من هم هنوز سوال است . من خیال میکردم این نام زیبایی انتخاب شده برای یک رمان و یا فیلمنامه است و حالا که می بینم این یک فرمول از ردیف فرمول های بزرگ علمی و ریاضی است . ممکن است این فرمول را کمی باز نمائید !

پاسخ : مگر تلاش من چه بود ؟

 اینکه ناگزیر گفتم برخورد عده ای ماتحت انگیزیسیون است و « خدای بیردی» را به « بیردی» گفتن نمی گذارند ؛ چه معنا میتواند داشته باشد ؟

 وقتی شما از فیلسوف گران ارج دنمارکی صحبت کردید ؛ من گفتم که اصلاً نمیدانم شما از چه شخصیتی صحبت میکنید ؛ اینچنین موارد دیگر را اشارتاً عرض کردم . فلسفه مسلماً ملکه و ممیزهء ویژهء بشری است ؛ ولی من به دلایل زیاد اهل فلسفه نیستم و آنچه منحیث معلومات آفاقی از راه ترجمه از فیلسوفان مهم غرب ؛ دریافته ام در حدی نیست که مرا به فهم کامل ایشان قادر ساخته باشد .

من ـ البته به پشتوانه تمامی معلومات فلسفی و علمی و هنری آفاقی ام – فقط اهل تجربه و اندیشیدن مستقلانه ام . من از هیچ منبع اندیشه ای شرقی و غربی آنقدر نیاموخته ام که از تجارب و داده های ابر لابراتواری که در میهنم برپاست ؛ و طئ نیم قرن به آن متمرکز و منهمک بوده ام ؛ آموخته ام و کماکان می آموزم . بسیاری ها از خود همین معنی است که کلافه میشوند.

  ادامه خواندن همه راه ها به « گوهر اصیل آدمی » ختم میگردد !

قسمت سوم گفت و شنود با آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »:

گفت و شنننود: سلیمان  کبیر نوری  با  جناب  عالم  افتخار  

پرسش : با سلام دیگر و عرض صمیمانه روز بخیر به شما . بازهم میخواهم برای لحظاتی مزاحم تان شوم !

 

پاسخ : درود بر شما ؛ مهربانی میکنید ؛ مزاحمت نه بلکه لطف الهامبخش و کارنامه روشنگرانه ی وطنی و فراتر است . به من نیرو و شادی و شگوفایی می بخشید . گفت و شنود برترین ممیزه و فضیلت بشری است و یکی از امتیازات بنیانی ی گوهر آدمی !

پرسش :

– راستش من بخش دوم گفت و شنود را وقتی مجددا  مرور کردم برایم چنان جالب افتاد که یکبار دگر به کتاب دانشمند معاصر دنمارکی ” یوکیم گراف”«1» که پژوهش حجیمی در مورد زندگی فیلسوف بزرگ دنمارکی ” سوران کیکگارد” نوشته است، مراجعه نمودم . الان ؛ طبق فرموده ی جناب شما ، ما همه به این نتیجه میرسیم که با طرح سوالات و جوابات کوته و موجز و عجولانه ؛ تشریح و تصریح مسایل بسیار بغرنج علمی و ساینتفیک به هیچصورت میسر نخواهد بود.

اگر جناب شما اجازه بفرمایید، میخواهم با توضیحی نهایت مختصر در زمینه، سوالات بعدی را راه بیاندازم؟

پاسخ : ممنون شما . به اجازه ی تان ؛ پیش از همه میخواهم مراتب صمیمانه ترین سپاس ها و تمنیات خود را به آن ارجمندان در رسانه های جمعی و ویب سایت ها ابراز دارم که با وجد و شور و شعف بسیار به نشر و اشاعه ی این گفت و شنود پرداختند . حتی اگر مجاز باشم این حد و لمیط تفاهم و همیاری و همسویی را به مردمان بزرگ افغانستان و کافه بشریت تهنیت میگویم . این ؛ یعنی اینکه ما بشر بودن را سزاواریم و میتوانیم درین پویه پیشتر و پیشتر رویم تا همه جهان را گوهر اصیل آدمی فرا گیرد و دنیا و هستی از همه آنچه مرضی و معیوب و آفت زاست ؛ نجات یابد!

پرسش : بزرگوارانه پیشدستی کردید . این من بایست پیشاپیش از ایشان سپاسگذاری میکردم ولی راستش نمیدانم به آن عزیزان خیلی دلبند و گرامی خودم که متأسفانه چشم ها را بسته و گوش هارا کر انداخته اند ؛ چه بگویم ؟

در حالیگاه نشریه های شان پر است از کاپی پیست های با اعزاز و اکرام به اصطلاح ترجمه های ایشکوف و پیشکوف ؛ گیورگی و میورگی .. و به همه حال دست پخت های غیر مطمین و کم از کم غیر انطباقی برون مرزی آنهم با عناوین و علاماتی که با روان اجتماعی مردمان ما و مردمان دور وبر ما تصادم میکند و زیانمند بودن همچو تبلیغات و نشرات از آفتاب هم روشنتر است !

پاسخ : لطفاً بیحوصله نشوید ؛ اگر گوهر اصیل آدمی ؛ به راستی اسم با مسماست ؛ عزیزان یاد شده را چندان دیر ؛ بی تفاوت نخواهد گذاشت !

وانگهی من آرزو و اراده ندارم وارد گله گذاری ها شوم و یا در صدد تحمیل خویشتن  بر کسی باشم . تا زمانیکه حرف از من در میان است ؛ همچو مسایل را لطفا بگذارید کنار.

سوال – شیوه ی بعضی از کارکرد های شما در آفرینش اثر بزرگ ” گوهر اصیل آدمی” و بویژه کاربست هنجار های تحلیلی شما  در ” یاداشت هایی از یک سفر” با شیوه عمل فیلسوف بزرگ دنمارکی« سوران کیکگارد»  ( 1813-1855)«2» مشابهت هایی دارند. آیا انگیزه یا الهاماتی از آثار  ایشان داشته اید؟

 پاسخ : نخیر به هیچصورت. من این فیلسوف محترم را اصلا” نمی شناسم .

سوال : حق به طرف شماست. زیرا این شخصیت بزرگ که حدود یک قرن دانشمند ناشناخته باقی مانده بود ، و حالا همه دانسته اند ثروتی است که به همه مردم و بشریت تعلق دارد ، کلیه  آثارش به زبان دنمارکی بوده و به سایر زبان ها منجمله فارسی دری برگردان نشده است.

“سوران کیکگارد” در بزرگترین کوچه ی پیاده رو، درمرکز کوپنهاگن می نشست. به چهره ها و سیما ها ، ژست ها و حرکات  عابرین ..؛ ژرف نگاه میکرد و یاد داشت های فلسفی خود را می نوشت.

شما در- یادداشت هایی از یک سفر- تان عین کار را انجام داده اید.

 سوران کیکگارد ” فلسفه ی هستی ” را، طوریکه من دریافته ام پیامد رشد و انکشاف فلسفه ی کلاسیک ” هیگل”«3» و بعدا” شاخه ی منشعب ازان به نام هیگلی های چپی (مارکسیزم)«4» به مراحل و ابعاد مختلف تکاملی تقسیم بندی کرد.

سوران کیکگارد نشر جریده ای را بنام ” آیبلیکیت” (یک لحظه) تدارک دید و نبشته های خویش را ازان طریق پخش میکرد و به نشر میرسانید. اما متاسفانه توجه ای بر نوشته هایش مبذول نمیشد . روزی نوشت که هرگاه یک فرد  در جامعه نوشته هایم را بخواند و به معنایش بداند، برایم کافی است .

این در حالیست که بعد از یک قرن  برای بار اول در سال ( 1993) «مرکز پژوهشی سوران کیکگارد» در کوپنهاگن پایتخت  دنمارک  تإسیس گشت ، وهم اکنون دانشمندان زیادی دران مصروف  تحقیقات و پژوهش های علمی اند.

حالا بحث مان هم در گستره ی همین موارد است که به نوشته های جناب  شما، هم چنان توجه ی لازمی معطوف نگردیده است. و من فکر میکنم که ما باسواد های بیسواد کم نداریم  و از جانب دیگر شوربختانه اکثر زبده های مان هم به درک و فهم معنا ها و اهداف نوشته های شما نمیرسند. چونانیکه سوران کیکگارد،  که با درنظرداشت  زمان و مکان ، با برداشت ها از سیر تحولات و انکشافات علوم  و فراورده های ساینس و تکنالوژی در یک قرن قبل از عدم توجه جامعه اش، نسبت به ابداعات نوین فلسفی در ان زمان رنج میبرد؛ شما این همه پژوهش ها و اندیشه پردازی ها را با بکارگیری آخرین فراورده های علوم در جهان و به وِیژه در قرن بیست و بیست و یک ارایه می فرمایید که تصور میکنم برای اینان سخت پیچیده است و هضم آن برای عناصر مورد اشاره  کار ساده ای نخواهد بود. آیا چنین نیست؟

  ادامه خواندن قسمت سوم گفت و شنود با آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »:

کر یاد نہیں تو یاد کرو

نظم  اردو

 

 

 

ساون کی گھٹا جب چومنے لگے ،ھاتھوں کو تمہارے نرمی سے

انچل کو گرایا چہرے پہ ، گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

اتو گیے ھو ، یادوں میں ، جاؤگے ،کیسے کس راہ سے؟

خوابوں میں بھی آیے تھے میرے ، گر  یاد نہیں تو یاد کرؤ

نرمی سے جو میں نے چھوا تھا ،رخسار کو تیرے ھاتھوں سے

چوما تھا جانم ھاتھ میرا ، گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

کاجل جو لگایا تھا تم نے ،جو قتل کیے تھے ، دو اورچار

ھم بھی وھاں پر زخمی ھوے ، گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

اک نیم نگاہ،اک لغزش لب

جو تم نے دیا تھابانگ سحر،گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

ھاتھوں پہ تمہارے میندی لگی ، میں نے جو ھٹاییں ذلفیں تیری

شرما کے جو ڈالی نیم نگاہ گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

اجاؤ اب بھی باھوں میں ، تا مثل شاھین پرواز کریں

یہ کام تو کرچکی ھو  صنم ، گر یاد نہیں تو یاد کرؤ

رجنی  پران  کمار
نیویارک  2011

شب شعر بنیاد فرهنگی “نی”

سلطان حمید سلطان

برنامه ی شب شعر بنیاد فرهنگی “نی” شام پنج شنبه بیست وهفتم  اکتوبر2011 به اشتراک عده یی  ازشاعران ، نویسندگان وعلاقمندان شعر و ادب  به گردانندگی گوینده گان جوان وبا ذوق آقای رزم آفرین “فرخاری” و فریما “اختری”  در دایمند رستوانت واقع در برنابی  ونکوور کانادا برگزار شد. محفل با تلاوت آیاتی از قرآن مجید توسط خانم جمیله وحید نقیب که آقای رحمان “سدید” به دری  آنرا ترجمه می نمود آغاز شد. در این محفل استاد سید مسعود “بدخش” یکی از بنیاد گذاران بنیاد فرهنگی “نی” ضمن سپاسگزاری از تشریف آوری حاضران در رابطه به فعالیتهای فرهنگی نی صحبت نموده همکاری فرهنگیان را به خاطر رشد این کانون ارزو نموده و تقاضا کرد که این کانون را همکاران فرهنگی ما باید تقویت بخشند وما را در جسجو راهای فرهنگی و رشد آن همکاری نمایند. میهمان ویژه این برنامه محترم  داکتر  سلطان حمید سلطان سابق  استاد ادبیات در دانشگاه قزوین  که طی سخنرانی مبسوطی در رابطه به سبک های متنوع شعری توضیحات لازم داد و بیدل را اساسگزار مکتب هندی وانمود کرد و برخی از اشعار بزرگمرد ادب “بیدل” (رح) را به توضح و تشریح گرفت که در دو بخش این امر بزرگ را به پایان رسانید. سپس محترمان،  طاهر امیری ، محمد اسحاق ثنا ،محجوبه بدخش وعبدارحیم  پروانی سروده و مطالب  انتخابی شانرا به خوانش گرفتند. در این پروگرام مولانا عدالکبیر فرخاری شاعر مستعد خانه فرهنگی مولانا بعد از انکه سلامها و پیامهای نیک اعضای خانه فرهنگی مولانا و شخص محترم مجید قیام رییس  خانه فرهنگی مولانا را به حاضران رسانید یکی از اخرین سروده هایش را به خوانش گرفت.
سپس بعد از انکه محترم بشیر رحیمی شاعر معاصر کشور ما اشعاری از سروده های اخیر خود را به خوانش گرفت محترم  ستار “صابری” نقاش و نویسنده مستعد در شهر ونکوور که فتوی مولانا جلا ل  الدین بلخی را نقاشی نموده بود به بنیاد  فرهنگی “نی” اهدآ کرده و داستان کوتاه تهیه دیده خود را به خوانش گرفت. متعاقبا محترم داکتر عزیز “فاریابی” با خواندن چند فرد از سروده هایش به زبان اوزبیکی طی صحبتی  نقش انجمن فرهنگی نی را چون یک کانون فرهنگی مفید برای مهاجران ونکوور ضروری و لازم دانست.

استاد اسحق نثابا استاد مسعود بدخش

دربخشی اخیر محترم توبا عنبری مسؤول رستورانت دایمند بانکویت حال  و اسپانسر برنامه با اهدای تقدیر نامه  ها برای عده یی از فعالین که در امر برگزاری این محفل خدمت نموده بودند ،طی صحبتی  با اشاره به محتوا وکیفیت این شب گفت : این برنامه درواقع یک نشستی بود که درراستای نزدیکی و دیدار فرهنگیان و علاقمندان  به ادب و شعر برگزارگردیده و در ادامه برگزاری چنین محافل ادبی همکاری می نمایم).به مناسبت  این  شب شعر  مجله وزین ( نشریۀ زن) در  ماه اکتوبر  تجدید چاپ شده و  رایگان توسط خانم شفیقه نورزی موسس و مدیر مسؤول آن به دسترس علاقمندان قرار گرفت.

محفل بااجرای موسیقی توسط هنر مندان  موفق محترم داود جان فقیری و محترمه حمیده جان ُقیومی با همکاری میلاد جان فقیری کیبورد نواز موفق خاتمه یافت.

ولانا عبدالکبیر فرخاری
استاد م- اسحاق ثنا

گذارش  از

امان معاشر

خبر نگار  آزاد

” بین من و تو” فلم هنری جدید به نمایش قرار داده میشود.

مصاحبه  کننده: امان  معاشر  خبرنگار  آزاد خالنم برشکی

خانم برشکی ژورنالست وفلمساز  مستعد کشورما است  که در کانادا ,و نیویارک اموزش کار مسلکی خود را آموخته ودر خدمت سینمای کشور ما افغانستان عزیز قرار دارد.بخاطر معلومات بیشتر از فلم جدید هنری شان در پای صحبت انها می نیشینم تا در مورد فعالیتهای هنری شان معلومات همه جانبه بدست آوریم.

سوال – نام فلمی که شما مشترکآ با عدۀ یی ازهنرمندان افغان ساحته اید چی است.؟
جواب-
آقای معاشر! نخست از اینکه به سلسله فعالیت های ارزشمند ژورنالیستی خود بار دیگر بنابر عشق سرشاری که به فرهنگ افغانی دارید لطف فرمودید که با من مصاحبه فرماید صمیمانه تشکر و اینک بجواب  سوالات شما میپردازم.نام فلم مورد بحث که در بیست قسمت مسلسل بشکل یک سیریال آموزشی  ترتیب گردیده ” بین من و تو” میباشد.
سوال-
نام فلم شما واقعآ نام با مسمی است انگیزه ی انتخاب تان چیست.؟
جواب-
هدف من بحیث نویسنده داستان فلم این بود که در مجموع در لابلای صحنه های مختلف در این فلم که دو برادر پیش میبرند طرزهای تفاوت  دید بین دو شخص را چه هردو مرد, یا  زن و مرد, از یک قوم و یا چند قوم و یا یکی از شرق و دیگری از غرب باشند در حل قضایا تمثیل شود که در این فلم از یک گروپ مردها وزنهای با استعداد و توانا از اقوام مختلف اند که با اشتراک در صحنه های مختلف طرزهای دید دو برادر را بشکل تمثیل کرده اند که یکی در افغانستان و دیگری در خارج از افغانستان ( شرق و غرب ) تحصیلات عالی عدلی و قضائی را آموخته اند و در محاکم فامیلی, مدنی و جنائی افغانستان یکی بحیث مدعی العموم به نمایندگی از دولت و دومی بحیث وکیل مدافع مستقل به نمایندگی مؤکللین  خود در مقابل یکدیگر قرار میگیرند و دفاع میکنند , بالاخره علی الرغم اختلافات جدی شرقی و غربی بودنشان در دید و قضاوت به یک واقعیت تلخ فامیلی خود که مادر و یک پسر اطلاع دارند و پسر دومی از موضوع اگاهی ندارد اما مادربنابر شفقت مادری نمیخواهد پسر دومی را از قضایا مطلع سازد بالاخره در جریان پیشبرد موضوع حاضرین صحنه در قسمتهای مختلف آهسته آهسته به مطلب پی میبرند. که من نمیخواهم در این فرصت به جزئیات موضوع بحث کنم. البته انشاالله درلابلای نمایش فلم دیده خواهد شد که علی الرغم دخیل بودن دست زورمند و زردار در قضایا،  موضوع چه نوع حل و به چه نتیجه خواهد رسید.
سوال-
شما از کدام مدت بدینسو اقدام عملی بر ساختن این فلم نموده اید و چه وقت به نمایش گذاشته خواهد شد.؟

خانم  برشکی
بازیگران فیلم

جواب- کار این نمایشنامه یا فلم  از ماۀ مارچ سال جاری آغاز و در مدت هفت ماه تکمیل گردید که انشاالله در جنوری سال آینده در تلویزونهای افغانستان به نمایش گذاشته خواهد شد. اما نباید فراموش کرد که ما ازآغاز فلم  درافغانستان حرف میزنیم لهذا ممکن پیشتر و یا دیرتر از وقت معین به نشر برسد.
سوال-
همکاران شما در فلم کدام اشخاص اند ؟
جواب-
من شخصآ نویسنده تمام بیست قسمت  فلم  مسلسل(سریال) “بین من و تو” میباشم. با ید متذکر شد که درابتدا وقتی فلمساز ورزیده آقای احمد علمی با من در ارتباط  نوشتن و ساختن یک فلم  تماس گرفتند من چیز دیگری در سر داشتم. اما وقتی در صنف (یوگه) بودم دفعتآ نوشتن فلم ” بین من و تو” در فکرم خطور کرد که از یکطرف نوشتن آن  برایم بسیار آسان و کارش برای ما علی الرغم مشکلات  آموزنده بود و از جانب دیگر تآثیرات اجتماعی آن برمردم افغانستان در سطح فامیلی و ملی مفید و مؤثر دیده می شد لهذا موضوع را پیشنهاد کردم که از طرف محترم آقای احمد علمی نیز پزیرفته شد.
سوال
فلمساز(دایریکتور)کی است؟
جواب-
سوال دلچسپ است. چنانچه قبلآ عرض شد که فلم  دارای بیست قسمت میباشد. با درک اینکه یک پروژه بزرگ است و از جانب دیگر من بحیث افغان کانادائی متأسفانه نوشتن و خواندن فارسی دری,همچنان رسم ورواجهای مختلف افغانستان را نمیدانستم و نیز به مقررات امنیتی شهرکابل معلومات دقیق نداشتم لهذا تصمیم بر این شد که کار را در دو قسمت انجام دهم  یعنی در ده قسمت اولی بحیث فلمساز نیز با آقای احمد علمی که فلمساز بسیار ورزیده اند و برادرشان آقای حامد علمی که فلمبردار ماهر اند مشترکآ کار نمایم و ده قسمت دومی را چون من بیشتر تحمل دوری از فامیلم را در کابل نداشتم لهذا بعد از بازگشت من به کانادا فلمسازی آنرا آقای احمد علمی به تنهائی با حامد علمی که دایرکتر فلمبرداری  بود بشکل بسیار عالی تکمیل نمایند و من کما فی السابق از کانادا به نوشتن نقش نویسی و انتخاب بازیگران به کار خود الی تکمیل  فلم دوام بدهم. و  نیز باید متذکر شد که ما در مجموع  گروپ FKH Media ثابت ساختیم  که یک زن و یک مرد از دو قوم مختلف( پشتون و هزاره) علی الرغم تربیه شان در دو جامعه مختلف یعنی شرق و غرب و دیدهای متفاوت میتوانند بحیث یک افغان واحد  چون خواهر با برادر کارها و پروژه های بزرگ را برای انکشاف وارتقای کشور درفضای صمیمیت و دوستی  پیش ببرند.

ادامه خواندن ” بین من و تو” فلم هنری جدید به نمایش قرار داده میشود.

آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »؛ کاشف راز های معرفتی جهانشمول است !

طبع کتاب
م -عالم افتخار

مصاحبه  کنند  : پسیلمان  کبیر  نوری :
اینجانب هفته پیش ؛ خبر استثنایی و فخر آفرین چاپ کتاب « گوهر اصیل آدمی » را که علاوه بر ارزش ذاتی ی ملی و

جهانی اش ؛ برای نخستین بار در تاریخ به همت مادی و معنوی منوران ترقیخواه و در واقع مردم افغانستان متحقق گردیده و از هم اکنون مایه عزت و غرور برای هرافغان میباشد ؛ به منابع خبری و ویبسایت ها و منابع نشراتی فرستادم . عده ای آنرا بدون تنگنظری و احتمالاً با مباهات انتشار دادند ولی در برخی جاهای دیگر دیده نمیشود . من درین مورد هنوز تبصره نمیکنم و با تقدیم قسمت نخست مصاحبه اختصاصی ام با اندیشمند فرهیخته وطن محمد عالم افتخار میخواهم مددی کرده باشم که دوستان دریابند ؛ گپ در کجاست و سخن از چیست و پیامد های برخورد های ما با همچو دستاورد عمده ی بشری که در سرزمین فلاکت زده و جهالت زده و مرض زده ی ما حاصل گردیده و نصیب مان شده ؛ ما را چه نشان خواهد داد و اگر احیاناً چنین دستاورد معرفتی – جهانشناختی – روانشناختی و انسان شناسی با چنین ارایه ی شگفتی انگیز هنری و تصویری نصیب مردم و کشور دیگری گردیده بود ؛ اینک کار اثر و آفرینشگر آن به کجاها می کشید؟؟؟. با احترام

متن مصاحبه اختصاصی ( قسمت اول )

اندیشمند عزیز محترم افتخار !

آیا « جادوگر» محافظ گوهر اصیل آدمی ؛ مرا مجاز خواهد کرد که به شما  چاپ کتاب گوهر اصیل آدمی را تبریک بگویم ؟

جناب نوری محترم ! پرسش تان خوشم آمد و معلوم میشود که « گوهر اصیل آدمی » را با دقت بایسته خوانده اید و کلید ها را یافته اید . به این لحاظ حتماً پاسخ سوال را هم خود دارید . بازهم عرض میکنم که ما در شرایط آرمانی ای قرار نداریم  که محافظ سمبولیک و اسطوره ای «گوهر اصیل آدمی» مواظب ما باشد . ما در عالم موجود میتوانیم و باید از سنن و ارزش های پسندیده ی فرهنگی و دینی و فولکولوریک – البته با آگاهی و بصیرت ممکن – بهره بگیریم که یکی از آنها هم همین تقدیم تبریک و شادباش به مناسبت دستاورد هاست . بدینجهت من متقابلاً به شما تبریک میگویم و شما را و سایر عزیزان را به همراهی با خویش در کوره راه بسیار دشوار گذار «گوهر اصیل آدمی» دعوت مینمایم .

سوال : میگویند « هفت شهر عشق را عطار گشت ***  ما هنوز  اندر خم یک کوچه ایم » . به نظر من گوهر اصیل آدمی هفت شهر نه که هفت هزار شهر دارد و من هنوز اندر خم یک کوچه آن هم نیستم . اول خود این نام سترگ و جمله ی عجیب و راز ناک آنقدر سرم سنگینی میکند که خیال میکنم خفه میشوم .

پاسخ : خوش به حال شما . میدانید ؛ خود این یعنی که « گوهر اصیل آدمی» را احساس و ادراک کرده اید . ولی متأسفانه در جامعه ی ما سطح مطالعه و برداشت از مطالعه طور فاجعه انگیز و زجردهنده پائین است .

دوست عزیز همنشین و هم کاسه دارم که درین اواخر لطف کرد و برایم زنگ زد. ضمن کمک به چاپ گوهر اصیل آدمی ؛ بدون اینکه به مقاله « آسیب شناسی سیاسیون و رهبران افغانستان معاصر » اشاره صریح کند ؛ گفت : مضمون اخر ره هم خواندم سر ازو که قصه ایشه وقت ها پیش بریم کده بودی !

مقصدش داستان قتل همصنفی ام توسط برادرش سر جنجال میراث بود که من درین مقاله آنرا برای نشان دان جهانبینی مسلط بر مردم بیچاره و در قفس نگهداشته شده مان آورده ام که از اساسی ترین اسباب آسیب پذیری سیاسیون و رهبران چپ و راست و میانه افغانستان بوده است و میباشد . این عزیز وقتی شاید هم بدون التفات به عنوان ؛ دو سه پراگراف اول را  خوانده ؛ خیال کرده ادامه هم همان داستان است !!انصافا باید عرض کنم که این دوست من ؛ از آدم هایی است که در مطالعه و دقت و برداشت دست بالا دارد و استثناءً درینمورد بنا به هردلیلی ؛ دچار یک تصور اینچنانی شده است !

ادامه خواندن آفرینشگر « گوهر اصیل آدمی »؛ کاشف راز های معرفتی جهانشمول است !

اشک از روی کودکان شستن ، حج اکبر است

تبریکی  عید
عید سعید قربان مبارک باد

ماریا  دارو
_______________

خدا دلم  تنگ است، اشکهایم نا امیدانه گونه هایم  را سشتشو میکند
میخو اهم  چو کودکان  بگریم ، چون  بهاران  ژاله  از چشمه  سار بینایی خویش  جاری  سازم  ….
سرم را روی  زانویم  گذاشتم ….سکوت هراس  انگیز  اطرافم را احاطه  نمود…نمیدانستم  چرا … فکر کردم،  تمام  خوشیهای  عید را فراموش  کرده  ام ….در حالیکه چند روز به عید  بزرگ قربان  مانده… همه مردم  روی  سوی  خانه  خدا  دارند ودر قربانگاه  حضرت  اسمعیل  “ع” …قربانی  مینمایند  و در جای  پای  حضرت  ابراهیم  “,” بحضور  خداوند یکتا شرفیاب  میگردند. همه  خورد وبزرگ  ، غنی  ودرویش آمد آمد  عید را استقبال  مینمایند ….مگر من چرا  مایوسانه  شانه  هایم  را زیر بار گناه  سنگین  احساس  میکنم….یاد م  آمد  که به زیارت  آرامگاه  مادرم  نرفته  ام…از جایم بلند شدم  وطرف  آرامگاه  مادرم  حرکت  کردم  ….نزدیک  قبرستان  خانه  متروک  و غریبانه  وجود داشت  کودکی  در دم  درو ازه  ایستاده بود. برایم  سلام کرد …دست  محبت  برسرش  کشیدم….معصومانه  از من  پرسید …کاکا جان …کاکاجان  برای  پسرت  کالای نو  خریدی ؟. خودم را به  کوچه  حسن  چپ زدم  دوباره  سوال  کرد  کاکاجان  پسرت  هم سن  وسال  من  است …. گفتم  اگر هم سن وسال  تو باشد  چه  تاثیر به حال تو دارد ….
گفت  کاکا  جان  اگر هم سن  من است  روز عید  لباس  نو میپوشد؟ … کاکا جان میتوانی  لباسهای کهنه  اورا برایم  بدهی ؟. یکبار درجایم  میخ کوب  شدم… دو قدم عقب  رفتم  ….دوباره  دو قدم  به  پیش گذاشتم … پیش پای کودک  زانو زدم ونامش را پرسیدم .  گفت  عمران ….عمران…بلی  کاکا جان عمران.
عمران  …عمران را تکرار کردم، درذهنم  غوغا عجیبی  پرپا شد  …بعدازلحظه  ی سکوت  گفتم  بلی عمران عزیز برایت  لباسهای  اورا  … لباسهای  پسرم را  میآورم  …اکنون باید  به زیارت  مادرم  بروم…چشمانش چون کاسه صبر دل من که از دوری مادرم ز غم  لبریز بود،  لبریزغم شد وگفت  …کاکا جان  مادر شما  مرده …مرده  مرده …آهسته  اهسته  صدایش خفه شد وگفت  مادرم….. گفتم  مادرت  ….مادرت را چه شده ؟
گفت ، مادر من  هم مرده  است  جز یک  خواهر کسی ندارم  ..بلی او هم  بزرگ  نیست  فقط  سه سال  از من  بزرگ تر  است….او خود دربی مادری ، مادر من  ومسول نگهداری من است .
لحظات را  که بر سرمرقد  مادرم  دعا  میخواندم ، طنین صدای  عمرا ن گوشهایم  را  اذیت  میکرد  ودلم  از  غم  دونیم  شد  ….با  آنکه  هیچگاه  در سر مرقد مادرم  گریه  نکرده بودم، مانند  کودک  حق حق  گریه سردادم. بعداز دعا ودرود  بر روح  مادرم،  برگشتم  …. خانه عمران را  نشانی  کردم  ….خانه عمران، خانه  که از محبت  مادر تهی  شده بود و عمران وخواهرش  تشنه  مهر ومحبت  مادر بودند  تا بروی  فرزندانش لبخند بزند .
در همین  شب و روزها که  مسلملنان  درجایگاهی حضرت  ابراهیم ” ع” درحضور خدا درخانه  مقدس  شرف  یاب میشوند ….روح  مادرم  مرا به زیارت دل غمگین  یک  طفل معصوم  هموطنم رساند.  من به زیارت  دل کودکی  پاک رسیدم …عمران  یکی  از هزارتن کودکی  است  که مادرش  را  در بم  انتهاری  از دست  داده  ….و پدرش  نیز  قربانی   جنگ شده بود. اما هزاران طفل  یتیم  دیگر نیز در سرزمین  ویران  و جنگ زده  ی  ما  وجود دارد  که به  نوازش  ودل  جویی و مساعدت  نیاتزمند  اند…..
هموطن  گرامی  خانه  دل  را  آباد  کنید وحج  اکبر نصیب شوید ،  زیرا گفته اند :
دل  بدست اور که  حج  اکبر است  – از  هزاران  کعبه  یک  دل  بهتر  است.
و هم  چنان  حضرت  مولانای  بلخ چه  خوش  سروده  است .
ای  قوم  به  حج رفته  کجایید کجایید   –   معشوق  همین جاست بیایید بیایید
معشوق  تو همسایه  دیوار به دیوار     –   در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گرصورت  بیصورت  معشوق  ببینید   –  هم خواجه وهم کعبه وهم خانه شمایید
ده بار از آن راه  بدان خانه برفتید       –    یک بار از این  خانه براین بام برآیید
آن خانه لطیفست  نشان هاش بگفتید     –    از خواجه آن خانه نشانی  بنمایید
یک دسته  گل کو اگر آن باغ بدیدیت   –    یک  گوهرجان  کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن  رنج شما گنج شما باد    –   افسوس که برگنج شما پرده  شمایید

بلی  ای  هموطن  در بارگاه  خداوند  همه بندگانش یکسان، انسان با هم برابر وبرادر آفریده  شده  است  چه خوب خواهید  بود  که بدین  مناسب  ” خدا  پرستی”  که  همه  بند گانش  راه  اورا  میجوید  ونام  اورا برزبان  میراند  و در وصف  خدا  ورسول  الله  ثنا  میخواند ، آهنگهای  اردو که بنام رسول خدا و بندگان  هندو ومسلمان   و دوستی  وبرادری  سروده  شده است  گوش  بدهیم  و در این خجسته  روزها  که دیوالی  هندو باوران وعید  قربان مسلمانان با یک  فاصله خیلی  کوتاه  تصادف  کرده  است، عید بزرگ  قربان را برای  تمام هموطنان ومسلمانان  جهان  ودیوالی را برای هندوان هموطن  تمام هندوان  جهان ازصمیم  قلب  تبریک  وتهنیت عرض  بیداریم.

علامه گذاری کامه یا ویرگل در نوشتن

علامه گذاری
نبی عظیمی

ازوقتی که انترنت بر سر بازار آمد و جهان پهناور دیروزرا به دهکدهء کوچک امروز مبدل ساخت،   مقاله نویسی و شعرپراگنی و کتاب نویسی و سایت سازی ووبلاگ بازی نیز دراین آباده سرای چیز نویسی رونق گرفت و هرکس که تصور می کرد سرش به تنش می ارزد، دست وآستین بر زد ، پشت کمپیوتر نشست و هرچه دل تنگش خواست ، سرود و گفت ونوشت وبه این  بازار مکاره عرضه کرد؛ به امید مطرح شدن ، نام کشیدن و سری درمیان سران برافراشتن !  اما دریغا که بسیاری ازاین چیز نویسان کوچکترین اهمیتی به قواعد و علایم چیز نویسی قایل نشده اند . به همو علامة ها ونشانه هایی که در حقیقت مانند واژه ها سخن می گویند ، نفس می کشند ،  زنده اند و بدون مراعات کردن دقیق آن ها نوشته های ما دربسی حالات معانی دقیق خود ها را ازدست داده و حتی دربرخی حالت ها تفاسیر واژگونه یی، می توانند پیدا کنند. مثلاً هرگاه بنویسیم:” احمد ، خسته از وظیفه بازگشت ” به این معنی خواهد بود که وظیفه امروزین احمد زیاد وخسته کننده بوده ووی را مانده وزله ساخته است ؛ ولی اگر جای همین کامه یا ویرگل راتغییر دهیم وبنویسیم : ” احمـِد خسته ، ازوظیفه بازگشت ” به این معنی خواهد بود که احمد پیش ازرفتن به وظیفه نیز خسته بوده و اکنون همچنان خسته ومانده از وظیفه بازگشته است . یا اگر باز هم جای این ویرگل را تغییر دهیم و بنویسیم : ” احمد خسته ازوظیفه ، بازگشت. ” منظور ما این خواهد بود که  به طور کل وظیفه رفتن برای احمد ، خسته کننده است. با این همه برخی از قدما وحتی دردوران معاصر برخی از نویسنده گان شهیری مانند خوزه ساراماگوی پرتگالی نویسندهء رمان بی نظیر ” کوری ”  چندان درقید وبند گذاشتن نقطه و کامه درنوشته های شان نبوده اند. چنان چه درهمین رمانی که به شیوهء ریالیسم جادویی نوشته شده است،  صرف در درازنای یک صفحه مکمل ، خواننده می تواند چند تا نقطه وویرگل پیدا کند وبس. یادم نرود که درکتاب اردو وسیاست نیز متأسفانه به نسبت خط بسیار ریزو بد وعدم حضور من درهنگام نشر کتاب ، تایپست دربسی صفحات  آن کتاب به عوض گذاشتن نقطه ، کامه گذاشته ویا اصلاً گذاشتن این علامة هارا ازخاطر برده است. واما برگردیم برسر اصل مطلب :  برخی از این سروران چیز نویس که تصور می شود، عاشق سینه چاک ویرگل و کامه باشند ، آن قدر حق وناحق نوشتهء شان را با این نشانه زینت ( ! ) می بخشند که تعداد ویرگل ها از تعداد واژه های مقاله ومطلب شان تجاوز می کنند. همین ها شاید  نمی دانند که علامة سمیکولن با نشانهء ویرگل تفاوت دارد و هرکدام این علامة ها بنا بر ضرورت خاصی گذاشته می شود؛ پس به عوض علامة ویرگل نشانهء سمیکولن را حاتم طایی وار در سر تا پای نوشتهء شان پخش وپلا می کنند. مثلاً یکی از این والا گهران درجایی چنین می نویسد : ” …. وبه سرتاسر مطبوعات رسمی وچیز نویسی دورهء دهه هشتاد سربزنید و پا بفشارید؛ و فقط یک نوشته نشان بدهید که با یک نسبت ناچیز ؛ این مفاهیم را مطرح کرده باشد ؛ ویا این مسایل را بررسی کرده باشد؛ “

ادامه خواندن علامه گذاری کامه یا ویرگل در نوشتن

بلبل شرق در غرب می سراید.


 انجنیر فضل احمد افغان.                                                                                       کانادا. 23آکتوبر2011م      بلی این بلبل شرق, خانم بی بی حاجی عالیه عزیزی هوفیانی میباشد که در مهد مولانا جلال الدین بلخی افتخار سرزمین آریا و رابعه بلخی افغان چشم به دنیا کشوده و از سن کودکی یعنی شش سالگی به سرودن شعر آغاز وقتی به پختگی رسیدند بنا بر جبرزمان از آغوش پرمحبت مادروطن جدا و درغرب فغانکنان از شاخی به شاخی پرواز و دلش درعشق مادروطن عزیزش افغانستان میتپد و با سرودن اشعار میهنی میسوزد و میسازد. این شاعره توانا و نستوۀ که الحمدلله در یک فامیل متدین و منور زاده شده و در فامیل متدین زیست میکند  قرارش نمیگیرد. گاهی آه و ناله های خود را از تلویزیونهای خارج مرزی بلند میکند و گاهی سروده های خود را  در ویب سایتها به نشر میرساند. و اخیرآ یک تعداد اشعار محدودی از گنجینه اشعار خود را که تحت عنوان " شمع فروزان" است در شصت صفحه به نشر رسانیده که تصاویر جلد آن مبین آن است که این جلاوطن دلسوزچون شمع در عشق مادرو مظلومیت زنان هموطن میسوزد و اشک میریزد و به امید فردای روشن قدم برمیدارد. این خواهر مهربان با اهدای یک جلد این کتاب زیبا بنده عاجز و خانمم را نیز افتخار بخشیده اند. باید اعتراف کرد که من متأسفانه شاعر نیستم که از نگاۀ شعری بالای کتاب تبصرۀ داشته باشم اما از خواندن اشعارش میدانم که خانم عالیه شاعره نهایت بادرد و عشق سرشار به میهن عزیز میباشند لهذا وظیفه خود میدانم که با تقدیم تبریکات صمیمانه و عرض سپاس و شکران بی پایان به آرزوی مؤفقیت بیشتر بی بی حاجی عالیه غزیزی هوفیانی از عناوین مختلف مجموعه اشعارشان چند چند بیت را که بیانگر عشق سرشاراو به مادروطنش است انتخاب و در ذیل به توحه هم میهنان عزیز برسانم.   خصم وطن. گل باغ  دلم از  تو   شگوفان      شب تارم ز لطف تو چراغان که بی تو شام تارو تیره دارم      تو ئی روشنفزای دین و ایمان بهر سو بنگرم  روی تو بینم       ز دوری تو دارم چشم گریان **********   غم وطن غم  میهن نهان است در دل من        چو کوه  بیکران است  در  دل غمی سنگینتر از کوه و  صحرا     غمی توخنده چون طوفان  دریا      تپش  دارد  بکنج  سینه ام  دل     زند پرهرطرف چون مرغ بسمل. *********** حب وطن در برم گنجینۀ دل پرزمهر کشور است        حب میهن در دل هر کهتر و هر مهتر است سینه ام سازم سپر در راۀ حفظ خاک وی       نزد من خصم وطن بس بی بها خاکستر است راست گویم بر تو ای هم میهن بادرد ورنج        هر وجب خاک دردیده ام سیم و زر است ***********  مادر میهن ز حال زار میهن عاقبت دیوانه خواهم شد     زجنگ و قتل طفلانش ز خود بیگانه خواهم شد وطن مردانگی خواهد ز فرزندان دلبندش      خدا خواهد دهم جان و فداکارانه خواهم شد  بزندان گر روم از شوق دیدار جمال او         به تار سنبل زلف خمش زولانه خواهم شد ************ عشق وطن     ای وطن  دلبسته  نام  دلارای  تو ام         سالها شد غرق اندرفکرو سودای تو ام هرکجا گر زندگی سازم به عزو اعتبار        در جهان دوستی محو سراپای تو ام ********* سیل غم       فلک زد آتشی در خانۀ من         خوشی رخت بست از                		پایان
انجینر فضل الحق افغان

بلی این بلبل شرق, خانم بی بی حاجی عالیه عزیزی هوفیانی میباشد که در مهد مولانا جلال الدین بلخی افتخار سرزمین آریا و رابعه بلخی افغان چشم به دنیا کشوده و از سن کودکی یعنی شش سالگی به سرودن شعر آغاز وقتی به پختگی رسیدند بنا بر جبرزمان از آغوش پرمحبت مادروطن جدا و درغرب فغانکنان از شاخی به شاخی پرواز و دلش درعشق مادروطن عزیزش افغانستان میتپد و با سرودن اشعار میهنی میسوزد و میسازد.

این شاعره توانا و نستوۀ که الحمدلله در یک فامیل متدین و منور زاده شده و در فامیل متدین زیست میکند  قرارش نمیگیرد. گاهی آه و ناله های خود را از تلویزیونهای خارج مرزی بلند میکند و گاهی سروده های خود را  در ویب سایتها به نشر میرساند. و اخیرآ یک تعداد اشعار محدودی از گنجینه اشعار خود را که تحت عنوان ” شمع فروزان” است در شصت صفحه به نشر رسانیده که تصاویر جلد آن مبین آن است که این جلاوطن دلسوزچون شمع در عشق مادرو مظلومیت زنان هموطن میسوزد و اشک میریزد و به امید فردای روشن قدم برمیدارد. این خواهر مهربان با اهدای یک جلد این کتاب زیبا بنده عاجز و خانمم را نیز افتخار بخشیده اند. باید اعتراف کرد که من متأسفانه شاعر نیستم که از نگاۀ شعری بالای کتاب تبصرۀ داشته باشم اما از خواندن اشعارش میدانم که خانم عالیه شاعره نهایت بادرد و عشق سرشار به میهن عزیز میباشند لهذا وظیفه خود میدانم که با تقدیم تبریکات صمیمانه و عرض سپاس و شکران بی پایان به آرزوی مؤفقیت بیشتر بی بی حاجی عالیه غزیزی هوفیانی از عناوین مختلف مجموعه اشعارشان چند چند بیت را که بیانگر عشق سرشاراو به مادروطنش است انتخاب و در ذیل به توحه هم میهنان عزیز برسانم.

خصم وطن.

گل باغ  دلم از  تو   شگوفان      شب تارم ز لطف تو چراغان

که بی تو شام تارو تیره دارم      تو ئی روشنفزای دین و ایمان

بهر سو بنگرم  روی تو بینم       ز دوری تو دارم چشم گریان

**********

غم وطن

غم  میهن نهان است در دل من        چو کوه  بیکران است  در  دل

غمی سنگینتر از کوه و  صحرا     غمی توخنده چون طوفان  دریا

تپش  دارد  بکنج  سینه ام  دل     زند پرهرطرف چون مرغ بسمل.

***********

حب وطندر برم گنجینۀ دل پرزمهر کشور است        حب میهن در دل هر کهتر و هر مهتر است

سینه ام سازم سپر در راۀ حفظ خاک وی       نزد من خصم وطن بس بی بها خاکستر است

راست گویم بر تو ای هم میهن بادرد ورنج        هر وجب خاک دردیده ام سیم و زر است

***********

مادر میهن

ز حال زار میهن عاقبت دیوانه خواهم شد     زجنگ و قتل طفلانش ز خود بیگانه خواهم شد

وطن مردانگی خواهد ز فرزندان دلبندش      خدا خواهد دهم جان و فداکارانه خواهم شد

بزندان گر روم از شوق دیدار جمال او         به تار سنبل زلف خمش زولانه خواهم شد

************

عشق وطن

ای وطن  دلبسته  نام  دلارای  تو ام         سالها شد غرق اندرفکرو سودای تو ام

هرکجا گر زندگی سازم به عزو اعتبار        در جهان دوستی محو سراپای تو ام

*********

سیل غم

فلک زد آتشی در خانۀ من         خوشی رخت بست از کاشانۀ من

بسی آواره و دور از وطن شد       بملک غیر پا اندر رسن شد

بسی نسل جوان بی پا و سر شد      زاسلام دور, از دین بی خبر شد

کانادا. 23آکتوبر2011م

 

تاریخ تیاتر نوشته فرانک ام وتنگ : ترجمه شادروان عبدالحق واله

پیوست  بگذشته ، علاقه مندان  تیاتر  مطالعه  فرماند
تهیه  کننده  ماریا دارو

ویلیام شکسپیر:
بزرگترین  نابغه تیاتر درعصرخود ودر طول  زمانه ، در شهرکوچکی  بدنیا آمد وبرعکس معاصرین خود بی  تعلیم ماند ولی آنقدر به  نوشتن نمایشنامه ها برای  همکاران خود و تماشاچیان کوشید که سرآمد همه گردید.

آثار او مملو از ظرافت، بشردوستی، حساسیت ، تواضع  وانتقام  است.  باوصف  آن  خودش به  عظمت خود  وقوف  نداشت ودر گرد اوری  و چاپ آثارش نکوشید. حتا  در وصیت نامه  خود از بسترش  یاد کرده ولی  از درام هایش  نه.
شکسپیر مانند  اکثری  از درامه نویسان بزرگ  به تیاتر عشق  داشت ودرباره آن اطلاع حاصل کرده بود. وی  حتا زندگی  شبا روزی  خودرا در تیاتر  میگذارنید و در نتیجه  اثارش  آنقدر که در تیاتر چذاب  ثابت  میشود در مطالعه  آن  لذت  نمیدهد. خصوصیات دیگر ان  اینست که بیک طبقه خاص  لذت نمیدهد، چنانچه شاگردان مکتب   حین تماشای انها کف میزدنند و پا می کوبند درحالیکه در برابر نمایشنامه  های  امروزی خیلی جوش و خروش از خود نشان  نمیدهند. حتا دو اثر او یکی  “هملت” ودیگری ” هنر پنجم” که فلم ساخته شده و درآن لارنس اولیو به کارکرده، ازتمام فلم های معاصرخود درآمد؛ بیشتر داشته  است. شکسپیر داستان تمثیلی خویش رابا تاثیر زیادی اظهار نموده درعمق کرکتر های  خود داخل میشود. حتا وقتیکه ازنظر ذهنی با یکی از کرکترها  همدردی نداشته باشد بازهم میتواند، حیات رااز دریچه چشم اوببیند و اورا یک  انسان زنده تراژیدی ویا کمید جلوه بدهد چنانچه دردرام “تاجروینس ” درمورد شایلاک  این کار را کرده است.چون مهارت زیاد در تجسیم کرکترها داشت “لیدی مکبت” در نظر اشخاص  بالغ  ومتوسط از ملکه الیزابت اول که درعصر او میزیست، حقیقی تر معلوم میشد. کسانیکه  تاریخ را مطالعه  کرده اند وبعد آثار شکسپیر را می بینند تمام  شاهان ، ملکه  ها و سرداران لشکربه نظرشان جان میگیرد وبا وضاحت وروشنی به  وجود آنها عقیده  پیدا  میکنند.کسانیکه  آثار شکسپیر را تمثیل  میکنند  دانش  وتجربه  می  اندوزند گویی  هرکدام چندین  بار در  دنیا  زیسته  اند و چندین  بحران  را به  همراهی  چندین  فرد بزرگ گذارنده اند.نبوغ  شکسپیر در تجسم د ادن  کترکتر های  کوچک است. در یکی  از آثار او بنام ” کنگ لیر” کپتانی  احضار وبه او امر داده  میشود تا لیروکوردیلیا را بقتل برساند. این کترکترکوچک میگوید ” نه جوخورده  میتوانم ونه میتوانم عرابه راکش کنم، لاکن این کار، کار یک مرد باشد آنرااجرا میکنم” تجسم یک کرکتر کارگریست که تنها شکسپیر ازعهده آن کاملا بدرمیشد. ویلیام شکسپیراز نظر شعرآنقدر مطالب زیاد را به چنان خوبی افاده کرده که موسیقی آن بگوشها طنین میافگند. مثلا به این جملات دقت کنبد:” یعضی اوقات ابری را می بینید که اژدها مانند است”.
یا بااین  جمله ” من میمیرم  بااین خواهش میکنم مرا تمسخرنکنی. من یک پیرمرد احمق  ولی  مشتاقم….”در این  جمله  مخلوطی  ازخستگی  واوقات تلخی را ملاحظه میکنید.
” فردا ..فردا قدم بقدم ازاین روز به آن روز میخزد…” نا گفته نباید گذاشت  که نواقی  هم در آثار او دیده میشود  چنانچه اکثر اوقات به جزئیات  دقت نمیکرد. بعصی  اوقات  وقایع را که خارج  صحنه صورت میگرفت با طمطراق مبالغه آمیزی  بیان  مینمود. داستانهای کوچکی را به داستانهای اصلی می چسپانید وبجای اینکه به تماشا چیان کمک کند، ایشان را گم راه  میساخت.
بعضی  منقدان میگویند شکسپیر فاقد انتقاد اجتماعی  وهیجاست لاکن وقتی  درنظر بگیریم که او از عظمت خود  اطلاع نداشت، محبت ما برایش زاید مییابد. زیرا شکسپیر وکترکترهایش  در دنیای  ناقص  که مار بسر میبریم  بوجود آمده و جزئی از مردم مارا تشکیل  میدهند.
اگرچه شکسپیر درساحات محتلف ید طولانی داشت بازهم اگر شخصی درتمام تراژیدی  نویسان روی  زمین بهترین آنها را انتخاب  نمایم  شکسپیر، سوفو کل ، گویته را بر خواهد گذید. اگر بهترین کمیدی نویسان راانتخاب کنید بازهم انگشتش روی نام  شکسپیر، مولیرو ارستوفان قرار خواهد گرفت.
بین بزرگترین  نویسندگان که داستانهای  تاریخی  را روی  صحنه کشیدند بازه  شکسپیر ، ودر چهلوی  او شیلر و سترندبرگ خواهد بود.حتا در بین کسانیکه  تراژی وکمید را در  داستانهای عشقی تمثیل کرده  اند، اول  شکسپیر وبعدازآن بومان، فلچرخواهد بود.
آثار شکسپیر تقربیاٌ درتمام زبانها جهان ترجمه شده ودرهمه جا تمثیل گردیده است.

گپهایی از دکتور عبداواحد (نظری) سینماگر و طنز نویس سر شناس افغانستان

مصاحبه
عدالواحد نظری

نوشتۀ : م، ضیا

در سفر اخیری که به کشور عزیز افغانستان  داشتم، این موقع مساعد شد تا با محترم دکتور عبدالواحد نظری دیدار نمایم ورگتوشه ای از ناگفته های این هنر مند وسینماگر برجسته را برای خوانندگان هفته نامۀ (افق) در استرالیا و سایر هموطنان که در هر کجای دنیا بسر میبرند تقدیم نمایم، به اینگونه: آرشیف ملی افغانستان در قلب شهر و در محل پر از سر و صدا موقعیت دارد، لیکن دفاترآن آرام و سالونهای نمایش آثار آن با استغنا ودنیا دنیا گپ ها از گذشته های سر زمین کهنسال ما با خموشی بیان میکند. در قسمت منتها الیه دهلیزآرشیف ملی یک اداره دیگرنیز بنام ریاست شورای مطبوعات جا پیدا کرده که این دفتر را مطبوعاتی های فعلی به نام سایبریای وزارت اطلاعات و فرهنگ نام کرده اند. وقتی پرسیدم ، چرا؟ گفتند؛ هرگاه رئیس و یا مامور بالا رتبۀ این وزارت از نظرعنایت ارباب امور بیفتد، او را به همین اداره توظیف میکنند، تا قدر عافیت برایش معلوم شود. به هر حال در همین دفتر سینماگر، طنز نویس، استاد فاکولته و اداره چی پرتلاش آقای دکتور (نظری) با (شاید) یک مدیر، یک مامور و یک ملازم نفس می کشند. زمینه مساعد شد تا بیشتر از پیش او را به خواننده های ارجمند هفته نامۀ (افق) در استرالیا بشناسانیم. در پهلویش نشستم و گفتم بگو، هر چه داری بگو، از چون و بون خود بگو… لطف نمودند و گفتند:
معمولاً در مصاحبه ها از تولد، ایام کودکی و چگونه هنرمند شدی و امثال این سوالات  آغاز میکنند اما شما باور داشته باشید که از نامم نمی دانستم، از اینکه چه وقت و در کجا به دنیا آمده ام، نمی فهمیدم. اینکه در سه روزه گی یا سه هفته گی و یا سه ماهه گی چه میکردم، اصلاً به یادم نیست و یا چوشک را چه قسم می چوشیدم و چگونه خنده میکردم یا گریه میکردم …. لیکن پدر و مادر بزرگوارم بعد ها به من گفتند که تو به ساعت شش صبح تاریخ 6 حوت سال 1332 خورشیدی در شهر قندهار به دنیا آمدی. مادرم میگفت وقتی طفل بودی بسیار گریه میکردی، یگانه چیزی که ترا آرام میساخت، ساکودانه بود و اگر ساکودانه نمی بود، چوشک رابری را به دهنت می گذاشتم، پس از آنکه نفست چند بار بند می شد آرام میکردی. شایدآن وقتها که به پای آمده بودم و یک کمی هوشیار شده بودم هر کسی که(واید) یا (واید جان) (واحد) میگفتند، میدانستم که منظور شان من هستم. تا آنکه پسانها فهمیدم، عبدالواحد من هستم ونامم واحد یا عبدالواحد است. اما چیز یکه خوب به یادم مانده اینست، که والدینم میگفتند ترا به مکتب می بریم، من از مکتب و آنچه که در مکتب چه می گذرد، بوی نمی بردم. فقط همنیقدر میدانستم که بچه های کوچۀ ما و آنهائیکه از من کلانتر بودند همه روزه با کتاب و تبراق به یک جایی میرفتند که نام آن مکتب بود. شاید شش یا هفت ساله بودم که مادرم به من نیز یک بکس تکه ای (تبراق لته یی) دوخته بود، آنرا به پشتم بسته کرد و گفت: بعد از این مکتبی میشوی، به مکتب برو و بگو نامم (واحد) است، نام پدرم (محمد امین) است وبگو که پدرم در کابل داکتر است و صاحب منصب است…. من به تنهایی به طرف مکتب روان شدم در مسیر راه (واحد) (محمد امین) (داکتر) و (صاحب منصب) را تکرار میکردم. وقتی به حویلی مکتب رسیدم صحن مکتب خالی بود، تنها یکنفر را دیدم که شاید معلم و یا سر معلم مکتب احمد شاهی بود، با ریش دراز و با یک چوب (نعوذ بالله) بی خدا در دستش ایستاده است. وقتی چشمم به آن آدم ریش دراز وچوب آن خورد سر تا پایم به لرزه افتاد، با خود گفتم اگر با این چوب لت و کوب شوم، وای به حالم، زُبل میشوم. در همین وقت که من غرق دریای ترس ووحشت شده بودم، چشمش به من افتاد و با پتکه گفت: کیستی؟ چی میکنی؟ صدای این آدم ریش دراز مرا بیشتر از پیش به لرزه انداخت و بسیار به آهستگی گفتم: من واحد هستم، بچۀ داکتر (نظری) … بعد گفت: تو به نظرم نو میخوری به خاطر چه آمدی؟ گفتم: مرا روان کردند که مکتبی شوم. بدون آنکه از من چیز دیگری بپرسد و یا نام مرا به لست جدیدالشمولان سیاه کند دستم را گرفت و مستقیماً به یک صنف برد و در آنجا نشستم آن لحظات و آن دقایق هرگز فراموشم نمی شود، که برای اولین بار صنف، میز، چوکی و معلم را دیدم بچه ها را دیدم که زبان شان و لهجۀ شان با زبان و لهجۀ بچه های کوچۀ ما فرق داشت، دو نفر آنها از وردک بودند، لهجۀ وردکی برایم تازه گی داشت … و با هر روزی که میگذشت در مکتب چیز هایی می آموختم و از همصنفی ها و هم مکتبی ها و از کوچه و بازاری که در مسیر راه ما وجود داشت، اندوخته ها میگرفتم.چیز جالبی که در آن وقت به آن مواجه شده بودم این بود که بچه ها در محیط قندهار به خاطر اثبات غیرت و به اصطلاح جوانی و کاکه گی در میان همسالان باید چیزی یا کاری انجام میدادند تا کاکه گی شان ثابت می شد. قورت کردن (بلعیدن) آتش و میخ به پا کوبیدن کار پای لچ ها بود که آنرا انجام میدادند. لیکن بچه های مکتب آتش را قورت نمی کردند، یک یا چند (پلتۀ) گوگرد را آتش می زدند و سر پلته را بالای پوست بدن می گذاشتند تا آنکه چوبک یا پلته های گوگرد تا آخر می سوخت. به هر اندازه ایکه تعداد چوبک های گوگرد زیاد می بود، به همان اندازه طاقت، توان وکاکه گی بچه ها را برملا میساخت.

در همین موقع چشمم به داغهایی که در ساق دست آقای نظری وجود داشت، افتاد، پرسیدم؛ نکند این داغها جای همان سوختاندن و پلته های گوگرد باشد؟ آقای نظری خندید و گفت: شما کاملاً درست گفتید، این داغها را که می بینید، جای دوازده پلته گوگرد است که برای اثبات کاکه گی دستم را با آتش آن سوختانده بودم. ای داد و بی داد، درآن وقت که مسابقۀ آتش سوزی در دستم را انجام داده بودم، صنف دوم مکتب بودم. خدا به طرفم بود که پدرم تصمیم گرفت از قندهار به کابل برویم. اگر تا صنفهای بالایی در آن جا می ماندم چه گلهای دیگر را به آب میدادم.
ادامه خواندن گپهایی از دکتور عبداواحد (نظری) سینماگر و طنز نویس سر شناس افغانستان

طوفانی که ستاره را ربود

توفانیکه  ستاره  را ربود
عبدالحسیب شریفی


هرشب لب بام می برآمد و به تماشای ستاره ها می نشست. از دیدن ستاره به وجد می آمد و خوشحالی می کرد. او در جستجوی همان ستاره ی دلخواهش بود. تا نیمه های شب انتظار می کشید تا ستاره بیاید. به او نگاه کند، به او بخندد و تا سپیدی صبح همراهش باشد.

وقتی هوا ابری می شد ستاره ی او هم پنهان می شد و او را اندوهگین می کرد. به ابرها ناسزا می گفت که چرا نمی گذارند او به ستاره ها ببیند. در نیمه های شب آن ستاره یی که در میان همه روشن تر از دیگران جلوه می کرد ظاهر می شد. و او را ساعت ها با خود مشغول می ساخت. گاهی آن ستاره در پهلوی مهتاب قرار می گرفت و برجسته تر از دیگر ستاره ها خود را به او نمایان می ساخت. گاهی اوقات که او دیرتر پیدا می شد و انتظار او را بیشتر می ساخت بر بی قراری اش می افزود؛ تا این که باز او را پیدا می کرد. این گفت و گو پایانی نداشت. هر شب او بود و ستاره های خورد و بزرگ.

ادامه خواندن طوفانی که ستاره را ربود

تاریخ تیاتر مولف : فرانک ام وتنگ ، مترجم عبدالق واله

پیوست  به  گذشته   علاقمندان  تیاتر مطالعه  نمایند.
تهیه  کننده  ماریا  دارو

تیالیا در عهد  رنسانس

درقرن چهارده “دانته” خطر آینده را احساس نموده ،جوهر فکرقرن وسطی  وترس  اخرت  را با تخیل خود آمیخته کمیدی «الهی » را بوجود آورد.
دراین وقت عقیده  مردم به  آئین  مسیحی  ضعیف  شده بود. انسانها هرچیز را کور کورانه نمیپذیرفتند بلکه میکوشیدند  حیات ومرگ را  دوباره  مورد آزمون قرار بدهند شاید این  عصر  جدید  با اختراع  باروت وماشین طباعتی ، با تاسیس دانشگاه ها و با سقوط  قسطنطنیه آغاز  یافته باشد.یا تمام این ها در این  امر ذیدخل باشد ، قدر مسلم  این است که انسانها دراین وقت بیشتربه انسان وزندگی علاقه  پیدا کرده بودند. وقتی  این فکر بسر شان  زد. که انسان سالم  از ناسالم بهتر وحیات خوش برزندگی پر ازبد (مرجع) یا مواجه است وبهتری ساختن زندگی  خود نمایی نیست بلکه فضلیت میباشد، از  دین آزادی  خود را بدست آوردند وتوانستند سوال کنند  که آیا این امر وقدرت منطقی ومعقول است  یا نه.
این مفکوره زاده بشر پرستی بوده  که لازم وملزم عهد رنسانس  بشمار میرود .
رنسانس در حقیقت به منعی  تولد مجدد علاقه به مدنیت یونان و روم  است.انسان  دوره  رنسانس را احساس نمود  که در عهد قدیم مردم به حیات وخوشبختی این دنیا وبیشتر اهمیت میدادند تا به  اخذ ترتیبات برای  مرگ.
این انسان از طریق کتب  وآثار تاریخی، هنرها  وعلوم  انسانهای عهد گذشته را کشف  نموده شروع به بهترساختن  روز و روزگارخود نمود. ازتمام  کمیدی هایکه  خیلی  ماهرانه  نگاشته شده بود ولی در داستان آن بعضی نکات دور از وجدن دیده میشود. بهترین آنها اثر “مالیاولی ” است که “لاماند راگو ” نام دارد. این اثردر سال (1520) درقید قلم درآمده ؛ داستان آن در باره مرد جوانی است که عاشق  خانم مرد میانه سالی  میشود که درعین زمان خوش  باور است.  این جوان برای  اینکه شوهر خانم را قانع بسازد بدوستش میگوید اورا بحیث یک طبیب  حاذق معرفی کند که از پاریس آمده و یگانه  شخصی است که میتواند عقامت زن را معالجه کند. همچنین میگوید، یگانه مشکل این کاراین است که بعداز معالجه هرکس  با خانم شب را بگذارند  یقنیاٌ خواهد مرد. شوهر برای  نجات  خود از مرگ دست وپا میزند .جوان آواره  ومستی رااز کوچه پیدا  میکند تا شب  نزد خانم باشدکه این  دوای  معجز آسا کسی را کشتنی باشد اورا بکشد. خانم با این  پلان دسیسه امیز مقاومت  شدید میکند لیکن بعد از شنیدن دلایل شوهر وحرفهای دلسوزانه مادرش وکشیش محل تن درمیدهد.
جوان عاشق  پیشه ترتیبات میگیردتا بجای ایم مرد مست از بستر خانم استفاده  کند و در آنجا  اوعشق خود وحماقت شوهرش را افشا میسازد. فردا صبح جوان ازپهلوی خانم برخاسته بمنزل خود برمیگردد ودرآنجا بازبالباس داکتری ظاهر شده نزد شوهر خانم میآید واین  شوهر لوده ازطرف خود وخانم  سپاسگذاری میکند. حماقت این شخص  بحدی میرسد که به این داکتر تقلبی پیشنهاد مینماید تا کلیدی دروازه عقبی منزل اورا نزد خود داشته باشد که هروقت بخواهد بدون دغدغه در را بگشاید ونزد خانم برود.
کمیدی  عهد رنسانس اتیالیا با کمیدی روم قدیم شباهت داشت. تنها فرق  آن این بود که کمیدی اول الذکر عریانتر وشهوت انگیزتر بود . دراین کمیدی جوانی را ملاحظه میکنید که شوریده عشق  است وبرای  رسیدن بمطلب هرنوع لباس را برتن میکند، هویت او تغیر وتبدیل  میشود. مقاصد اوتعبیرات سو میشود، هدف این جوان همیشه زن شوهر دار وباعصمت میباشدکه در مقابل  خواسته های او مقاومت شدیدبخرچ میدهد. اگر چه این کمیدی ها غیر اخلاقیست اماازسبب  حس ظرافت، درخشندگی  .بصیرتی که در آنها دیده میش.وددر عصر خود اهمیت زیادی  داشته  است.

عصر طلایی  هسپانسه  :

در عهد رنسانس هسپانیه یک قسمت زیادی  اروپا را بشمول اتیالیا درتصرف داشت. کشف وغارت ثروت دنیای جدید (امریکا)باعث قدرت وغنای این کشورگردیده بود چنانچه خود را پیشوای تمام ممالک جهان میپنداشت.  باوصف آن موفقیت هسپانیه در ساحه هنر ودانش خیلی زیاد نبود وحتا ماهیت مایوس کننده داشت، شاید برای آن دو علت قایل شویم که یکی اقتدار بی اندازه کلیسا وتعذیب مردم از طرف آن بود ودیگری شکست قوای بحری هسپانیه در برابرانگلستان .
چون در عصر رنسانس  فکر مردم  آزاد شده بود وهرکس راجع با ارزشهای حیات سولاتی نموده  درباره مسایل بکاوش وجستجو میپرداخت، کلیسا بحیث یک قوه مانعه  قدرعلم نموده از این آزادی  جلوگیری میکرد تا مبادا سخن بجاهای باریک بکشد و روحانیون که ثروت  مردم را می چاپیدندار اقتدار برافتند ووسایل که توسط آن ازآزادی  جلوگیری میشد، چرخ خاردار، شاخی آهنی وغیره بود به این ترتیب که شخص مورد تعذیت را برهنه به چرخیکه  سیم های خاردارداشت می بستند وخرچ را بحرکت می آوردند ویا شاخی آهنی  را در آتش سرخ میکردند وبعد آن رادر بدن او فرومیبردند.
آزادی افکار سیاسی منحصر به طبقه نجبا هسپانیه بود که میکوشیدند توسط قانون اخلاق مصنوعی تفوق خودرا خفظ کند. در این  دوره  نمایشنامه های مذهبی، عشقی، میلو دراموها وکمیدی های نفیسی نگاشته میشد لیکن عظمت ادبیات وقتی نمودارمیگردید که مردم بحیات ومسایل آن از روی راستکاری عمیق  شوند وآنچه در دماغ شان دراثر جستجو کاوش روح بشر کشف میکند بدون خوف وترس بیان دارند.
اگر نویسنده محبور باشد با یک عده از مقرارات سازگاری نماید ولی از منطق معقل سلیم دور نشود، عیبی نداردلیکن بد بختانه اکثر از قوانین اخلاقی واجد این شرایط  نبودند. در اثر «گلدرون» بنام “طبیب باشرف”میلاحظه میکنیم که شوهری خانمش را به علت اینکه بالایش بد گمان شده وفکر میکند شرف اورا لکه دارساخته، میکشد وشاه  اورا جزا نمیدهدبلکه زنی دیگری به او میدهد در حالیکه ازخود درام معلوم میشودکه زن  بیچاره بیگناه بوده است. اطاعت ازچنین قانون وعدالت خاصه نویسندگان بزرگ نیست. رنسانس درهسپانیه  این عبیب را داشت ولی درپهلوی  آن  هنر نیز موجود بود.اگر  نویسند هسپانوی  از دولت  وکلیسا آزادی  خودرا بدست نیآورده بود لااقل ازچنگ مقرارات سرسخت منقدان ادبی رها شده بود که درامهای جدی را در ایتالیا خفه میکردند . بصورت عموم در حالیکه نویسندگان هسپانیه از قواعد نمایشنامه نویسی با خبربودند، به تعقیب  ان نمی کوشیدند.
شکست  قوای  بحری  هسپانیه نیز باعث در انجا کسی  روی  مسایل عمیق فکر نکند. بکار بردن  درام بحیث یک مفر آسانتر و خوشگوار تر تااینکه بوسیله آن با خقیقت تلخ  شکست روبرو شودند. به عباره دیگرهسپانوی ها تمایل داشتند وهنوزهم دارند تا دریک دنیای رویاها عشق وفداکاری برای زن زندگی کنند.
در این  دوره چندین نمایشنامه نویس مهم بوجود آمد که از جمله «سروانت» چندین اثر نوشته است. برای  اینکه  کار خوانندگان آسان شوددونفر از این  نویسندگان را تحت مطالعه  قرارمیدهیم که یکی “لوپ دوویکا”(   1562الی  1635 ) میباشد که دارای  آثار رنگین  ودلچسپ بوده، میتوان گفت که درتاریخ  تیاتر هیچ کس به اندازه او پرکار نبوده، حیات شخصی  پرُ شور وشر تر وپرُ هیجان نداشته است. وی بعدازغرق شدن  کشتی های قوای بحری هسپانیه از کام  نهنگ نجات یافته؛ یک دوره درتعبید بسربرده ازآنجارها شده درموج  های طوفان عشق دست وپا زده، وبالااخره آثاری بوجود آورد  که قوه  تخیل  انسانرا متحیر میسازد. میگویندوی بین شانزده صدا تا دوهزار ودوصد نمایشنامه نوشته واین برعلاوه آثارادبی  دیگر اوست.هیچ کس در تاریخ  به این صورت وسهولت چیزی  ننوشته است. شکسپیر که هم عصر او در انگلستان میزیست تنها سی وشش درام  بوجود اورده است.جای  شک  نیست کسیکه  اینقدر آثار از خود باقی  میگذارد دربنشته هایش بعضی نواقصی  دیده  میشود اما اگر صفات خوب ونقاط  قوی نمایشنامه های  اورا درنظر بگیریم، خیلی متحیر خواهم شد. بنظر علما جنبه ادبی آثار او خیلی عالی  بوده ، اشخاص وداستانهایش معمولاٌ جنبه  ابتکاری  داشتند وبوسطه  عمل  وهیجان میتوانست تماشاچیان را مجذوب  نگهدارد تاثیر لوپ دوویکا بالای  درامه  نویسی هم درهسپانیه وهم در تمام جهان خیلی زیاد بوده است. اگرتنها موضوع که او قواعد کلاسیک را در آثار خود در نظر نگرفته  است نزد ما مهم باشد، قابل تحسین وآفرین است چه  این قواعد نمایشنامه نویسی رادر ایتالیا مختنق ساخته بود.
آثار لوپ را نمیتوان به آسانی تصنیف کرد زیرا درهر نمایشنامه اوعناصرجدی و مضحک هردو دیده میشود و میتواند گفت که وی  نویسنده ی است که درام ” پلان وخنجر” را بوجود آورده  است. علاقه  رومانتیک درعشق  مخصوصاٌ تصادم بین عشق وشرافت چیزیست که در درام هیجان میبخشد واز بسا جهات وی کاری را میکرد که امروز هالیوود اجرا مینماید.
ازگرچه  او به  جنبه  تفریحی  درام ازعمق وتجربه  بیشتر اهمیت میداد، اما دیده  میشود که گاه گاهی  روح تحقیقی آزاد ، عدالت وتفکر مستقلی را منعکس  ساخته و علیه قواعد نافذ کلیسا ودولت عصیان کرده است.
یکی از درام هایش دراین جا سرمشق شده میتواند” چاه  ی گوسفند”است  دراین درام  دهقانان یک قریه علیه  سرکرده  اشرافی وفاسد خود بغاوت میکند. نمایشنامه وقتی اوج  میگیرد که دخترجوانی بعداز اینکه از طرف سرکرده ربوده میشود نزد ریش سفیدان قریه رفته آنها را به اقدام وادار میسازد. وی  میگوید “رویم در مضحرشما مردان راستکار مجروح  وخون آلود است. بعضی ازشما هم پدرهستید وازخود دخترانی دارید. آیا دل شما نمیسوزد که می شنوید شما گوسفند هستید. ازهمین جهت ده ماراچاه  گوسفند نام  گگذاشته اند. ” گوسفند … گوسفند” نمایشنامه اوج بیشتر میگیرد که  شاه  قاضی را به این قریه  میفرستد تا در باره قتل  سرکرده تحقیق  کند وقاضی تمام افراد ده را در  مقابل  خود  متحد می یابد.  قاضی بچه های ده ساله، پیر مردان  وزنان تعذیب  میکند تا قاتل سرکرده را بیابد وبا وصف اینکه مردم ده  میدانند قاتل کیست هیچ  کس اعتراف  نمی  کند. یگانه جواب که  دهایتان میدهند، این است که  میگویند چاه  گوسفند  اورا کشت. بالاآخره شاه  جرئت  وقوت مردم را ستوده  جرم شان را میبخشد وده را تحت  حمایت  خود قرار میدهد.
عجب  است  که مردی  دارای  چنین  قدرت صدها درام را تنها برای سرگرمی  مردم نوشته باشد. هم چنین جای تعجب است که همین مردبا خون سردی ایستاده ملاحظه میکند ملایی را بکفر گرفته  اند، در میدهند. شاید تلون مزاج یکی ازصفات ممیزه حیات او بوده باشد. چنانچه رنگ امیزی و قوت صفات آثار اورا تشکیل میدادند.
نمایشنامه نویس مهم دیگر این  دوره درهسپانیه  ” کلدرون” (1681-1600 ) میباشد. وی ( 700) درام مذهبی  ویک صدویازده نمایشنامه دیگر نوشته است. چون عهده  مهم دولتی داشت و در امورمذهب نیز اشتغال  میورزید .نمیتوان اورا درمقایسه با لوپ تنبل  نامید. کلدرون برعکس لوپ ومانند سوفوکل حیات  نهایت آرام وقابل تقلید داشت. وی  بتمام معنای کلمه یک جنتلمین هسپانوی بود. یگانه مزیت آثاراو درمقایسه با آثار لوپ این است که جنبه ادبی  نمایشنامه  هایش قوی ترمیباشد ولی درمقابل اشتباهات ناشی ازعجله وعدم انسجام که زداه قلت وقت است در نمایشنامه هایش فراوان دیده میشود. همچنین عدم معلومات کافی  نیز در آثارش پدیدار است. چنانچه  شخص  دیگری را غیراز( کرستوف کلومب ) کاشف  امریکا داسته، بیت المقدس را در کنار بحر قرارداده و دریای  دانیوب بین روسیه وسویدن  واقع  ساخته است. بهترین  اثر کلدرون “رئیس بلدیه شهر زلامیا” است که به  چاه گوسفند شباهت دارد چنانچه در این درام از شرافت دهقانان هسپانیه  در برابر فساد طبقه نجباٌ حمایه شده است. داستان  این  نمایشنامه  از این قرار است:
رئیس  بلدیه زلامیا که می  بیند دخترش  را کپتان محله بی عصمت ساخته  است در برابر رسم  ورواج وقدرت عصیان نموده جانی را محکمه واعدام می کشاند. اثر کلدرون را که میتواند  آنرا شاهکار او دانست بنام ” حیات یک رویاست “یاد میشود. در این اثر پادشاه پولند را یک غیبگو اخطار میدهد که اگر پسرش برتخت سلطنت جلوس  کند مرتکب کارهای خرابی خواهد شد. لهذا پادشاه فرزند خودرا برای ابد محبوس  میسازد. وقتی پادشاه  به  سن  کهولت میرسد دربستر مرگ تصمیم میگیرد تا طور امتحانی برای یک روز پسرش پادشاهی کند. شهزاده را داروی خواب  داده به لباس  شاهی ملبس مینماید و به قصر میآورند با وصف آن شهزاده طوی رفتار میکند که ازاداره  خارج میشود  شاه مجبور میگردد امر بدهد تا او مقداری از داروی  خواب  خورانده به محبس  برگردانند. شهزاده  وقتی  بیدار میشودیقین میکند که پادشاهی دیروز او جز رویایی بیش نبوده است. منتها رویا های  خوش آیندی.

برعلاوه  این دواثر ، آثار دیگر کلدرون  بیشتر ازعشق  وشرافت وموضعات هیجان انگیر دیگر از قبیل “پلان خنجر” حکایت میکند. میگویند اگر قوانین آن وقت هسپانیه  مانع افکار آزاد او نمیشد مانند شکسپیر، سوفوکل یکی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان جهان  میگردید.
انگلستان – شکسپیر وعصر ملکه الیزابت :
در حالیکه در دوره  رنسانس  دراتیالیا آثار کمی  بوجود  آمد در همین  دوره  در انگلستان تعداد نمایشنامه های بی حد وحصر به نظر میرسد. حتا بدون  شکسپیر نیر این دوره در تاریخ تیاتر اهمیت فوق  العاده  دارد وبا وجود اینکه او نابغه روزگار بود میتوان ادعا کرد که لندن از سال (1580- 1642 )از هر دوره  نبست به هر شهری قبل  از این وقت وبعداازآن نمایشنامه بیشتر تولید کرده است.  البته آتن  در قرن پنجم  قبل ا ز میلاد استثناست. باید در نظر داشتکه از نظر سوابق  بیش از لندن آتن بعضی  وجوه  مشترک موجود است. این هردو شهراز نظر روحیه  جوان بودند و مردمان پرشور ومشتاق وبرای زندگی  شور وشعف  داشتند. تجارت شان  رونق  خوبی  گرفته  بود و در هرکجا فعالیت  وهیجان دیده میشد هردو شهر خودرا در راس  اقتدار جهانی دیده واز خوشی بجامه نمی گنجید. لندن در اثرشکستاندن قوای  بحری  هسپانیه در سال (1588) و اتن  در اثر شکست دادن ایران در اوائیل  قرن پنجم به  اوج عظمت خودرسیده بودند. هردو شهر تحریر یکی  را که برای  نویسنده لازم  است تهیه نموده افق نظراورا وسیع  ساخته  بودند. البته  عوامل  دیگری  نیزبه عظمت تیاتر  در این دوره کمک کرده  است چنانچه بعضی علما متعقدند که بزرگی شکسپیر زاده  استمزاج دو نطقه نظر است که یکی  از قرون وسطی ودیگری از دوره رنسانس سرچشمه گرفته بود.
خوشبختانه  وقتی این دونقطه نظر با یکدیگر مزج گردید یکی  با دیگری  توافق  حاصل  نکرد. نقطه نظر قرون  وسطی  به اثر او وسعت، تخیل، حقیقت پرستی ، جنبه های  خنده آور بخشید درحالیکه نقطه  نظر رنسانس به آن شکل  کلاسیک  حسن  انتظام، داستانهای  ماهرانه، راه  حل  فوری، بازی  با کلمات وشعر عالی  بخشید.  به  این  ترتیب  این  خواص  دست بدست هم داده عصر ملکه الیزابت را که یکی از درخشنده ترین  اعصار ادبی  تمام  جهان میباشد بوجود آورد.
تاثیر رنسانس  برنمایشنامه نویسی  اول  در مکاتب احساس  شد. اولین  درام  در سال  (1553- 1554 ) بقلم  یک سرمعلم  مکتب  در آتن تحریر گردید که یک  کمیدی قوی  بود وسبک پلوتوس را تعقیب  مینمود.
اولین  نمایشنامه جدی بقلم” تامس سکویل وتامس نارتن” نگارش  یافت که تراژیدی       ( خون وانتقام) بوده در آن از شعر نیز استفاده  شده بود. درام در عصرالیزابت بتدریج به نشر ونما کرده تا سال (1564) که تولد  شکسپیر و مارلو میباشد به  اوج خود رسید.اسلاف  نزدیک  شکسپیر اکثرآ جوانان لایقی  بودندکه روحیه  بی باک ومخاطره ۀمیز عصر وجود شان را استیلا  نموده بود . یکی از ان جمله  جان للی بود که از دانشگاه  اکسفورد فارغ گردیده، شاعر  ونمایشنامه نویس خوب  عصر خود بشمار میرفت ودر دربار ملکه  الیزابت تقرب  داشت. اگرچه او امروز مورد  توجه قرارندارد، در آثارش  صفایی ، وضاحت و ذوق عالی موجود است. تامس کد (1557-1597 ) در قطب  مخالف” للی”  قرار داشت. مخالف  بودن  این  دونویسنده  از معنی  نامهای  شان مشهود است چنانچه  اولی  بزبان انگلیسی گل لطیفی را گویند ودومی  بزغاله  معنی  دارد. از این  سبب  در اثار ” کد”جهش  وبی قراری  زیاد دیده میشود. وی  به درام صفات محلی عصر الیزابت  را بخشید که عبارت بود از شور وشر، قوت وتخیل، اثر او بنام  تراژیدی  هسپانوی در عصر او شهرت زیاد داشت ومیتوان  آنرا گاه گاه امروز نیز روی  صحنه کشید« در این  اثر مارشال پیر هسپانوی  شبی در اثرقال ومقال  از خواب  بیدار شده، بیرون میشتابد وملاحظه میکند که یگانه فرزندش  بیرحمانه به قتل  رسیده  است.پیر مرد بسرحد جنون رسیده  و در بیننده ترحم  زیاد خلق  مینماید . وی  با دسایس متعددی بالاخره موفق  میشود مسوولین این  جنایت را پیدا کرده انتقام خودرا از ایشان  بستاند. در این  درام  تاثیر سینکا بخوبی  مشهود است. چنانچه  در درام ” ارواح خبیسه”طرز انتقام جویی وخون ریزی بقدر کفایت بنظر میرسید» با وصف  آن که برخلاق  سینکا صحنه  های خون ریزی وتشدد را برطبق  عنهنات قرون وسطی مجسم میساخت، در حالیکه  سینکا آنرا از زبان  یک قاصد بیان میکرد. قتل  فرزند وکشف جسد او از طرف  پدر ویک درام  در بین  درام دیگر جائیکه  مجرمین  واقعاٌ بقتل  میرسند و بالاآخره صحنه که در آن پیرمرد بعد از گرفتاری  زبان  خودرا میجود، تا از اقرار جلوگیری  کرده  باشد صحنه های  پر از تشدد وخون ریزیست که  تنها  “کد” جرئت کشیدن آنرا  بروی ستیج داشت.
بین  للی  وکد  که دوقطب  مخالف  بودند شخصی  دیگری  بنام” رابرت گرین “قرارداشت که در اثر خود راجع  به دو تارک دنیا بنام ” بیگن و بنگی”(1589) داستان  مسرت بخش یک عشق را بخوبی  حکایت میکند. گرین  اولین  نویسنده  بود که در تیاتر انگلستان  هیروهین ها رابصورت واقعاٌ موثر و مجذوب  کننده رول  داد. یزیا تا ان وقت عشق  وروماتیک را یا دست پاچه  کننده ویا ممنوع تصور  میکردند.
کرستوفرمالو بعداز از شکسپیر  بزرگترین  تراژیدی  نویس  انگلستان بود . حیات و آثار او روحیه طوفانی  وانقلابی  اش را منعکس  میسازد . وی  پسر بوت دوز بود که با زحمت  فراوان خودرا به دانشگاه  ککمبرج  رسانیده ه  واز انجا فارغ الحصیل  گردید. از مالو یک  شعر بزرگ وچار  تراژیدی  خیلی  عالی  و چند اثر دیگر باقی مانده زیرا خود در اثر زدو خورد یک میکده به سن  (29 ) سالگی وفات یافت. در چار اثر او بنام ” داکتر فوستوس “دارای  ابتکار ووقار خاصی است.  این شخص  که از علمای قرون وسطی بوده، دارای  روح  ناآرام ولی  وقار وهیمنه میباشد. در این اثر ملاحظه میکنیم که مارلو  اخلاق  قرون وسطی را با  روحیه  دوره  رنسانس  بهم آمیخته است. بزرگترین  اثر مارلو ” ادورد دوم” است که بزرگترین  درام عالی  انگستان بشمار میرود. بزرگترین  کمک  مارلو به  ادبیات  درعصر الیزابتبیان  جرئیات وشعری  است که در اثار او دیده  میشود. اشعار او همه زاده  الهام  است ومانند للی  نمی گکذاشت قواعد خشک وفرسوده  کلاسیک  قوه  تخیل اورا محدودب سازد مارلو از نطر شعر بر کد تفوق داشت . علما حدس  میزنند  که اگر کرستوفر مارلو عمر زیاد میکردممکن بود از شکسپیر سبقت جوید یا شکسپیر موفقیتی  را که  امروز دارد بدست نمی آورد. بهرحال  مرگ  نا بهنگام او دنیا را ازعظمت بزرگی  محروم ساخت.
5 –  ادامه دارد

بمناسبت چهل و چارمین روز سالمرگ ارنستو چگوارا

چگوارا
سلیمان کبیر نوری

عشق چگوارا؛ حماسه ی جاویدان و تابناک

ارنستو چگوارا نمادی از طغیان هستی آفرین؛ و مبارزه ی  نور بر ظلمت ، حق و عدالت با ستم و جباریت است ؛ که در آفاق و بلند سپهر ِ سیاهی های لاتین طلوع کرد و درخشیدن گرفت بر بستر تار ِ بیدادگری دژخیمان و ستمگران خون آشامی که ملت های در بند کشیده ی لاتین را سالیان متوالی به اسارت گرفته بودند؛ اندیشه، رزم و پیکار چگوارا؛ سیه دلان زور و سیم و زر را از بنیاد به لرزه در آورد. تا اینکه اهریمنان ددمنش و ستمگران تاریخ درین گستره ی   زمین ، این  ابر مرد مبارز و حماسه آفرین ِ راه سعادت و آزادی بشر و بشریت را مورد پیگرد قرار دادند.

بتاریخ 9 اکتو بر 1967 اردوی حاکمیت دیکتاتوری بلوویا تحت حمایت   « سی.آی. ای.» و اردوی خاص امریکا در یکی از قریه های شهرک لاهی گورا؛ ابتدا گوارا و تنی چند از رفقای هم سنگر اورا به محاصره کشیده ، در حالی که روز قبل چه ؛ طی جنگ ها بر ضد اردوی حکومت دیکتاتور شدیداٌ زخم بر داشته بود، دستگیر می کند. گوارا را به یکی از صنف های درسی مکتب محل برده شده ، دست های او را در تخته صنف میبندند. او در حالی که قهرمانانه با متانت ایستاده است فریاد میکشد که: چرا هراس دارید؟؟؟ فیر کنید… و شما بدانید که یک مرد را میکشید.

شاعر انقلابی
چگوارا

بدین سان آنها قلب این رادمرد نستوه  را نشانه گرفته؛ او را به رگبار مرمی میبندند.

«چگوارا برای فقیران و محرومان و در کنار آنها جان خود را از دست داد؛ چرا که عشق ملت ها را باور داشت». *

از انجاست که نام چگوارا در برگپاره ی متجلی تاریخ بشر بنام حماسه ی عشق و اسطوره ی آزادی انسان رقم خورده، جاویدان و ماندگار باقی مانده است.

بمناسبت چهل و چارمین روز سالمرگ چگوارا؛ این بزرگمرد تاریخ بشریت؛ ویدیویی به کوشش و دکلمه ی دکلماتور مستعد و خوش آواز کشور بانو زرلشت حبیب و کار و ایدت بلند محترم امین حبیب؛ زیر نام ” حماسه ی عشق ” تهیه شده است،  که میخواهم از ایشان ابراز سپاس فراوان نموده و این ویدیو را به نام چگوارای بزرگ اهداء نمایم :

ویدیو

http://www.youtube.com/watch?v=hCjkDq9oKQc

———————————————————————————————–

*

http://sapidadam.com/index.php?mod=article&cat=%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86&article=2708

اهداء به حضور استاد فاضل و دانشمند جناب محترم مولاناعبدالکبیر فرخاری

در شعر
مولانا عبدالکبر فرخاری


 

 

 

 

چــو فــر خـا ر یــی مـا  اوستـا د عـصـراسـت
کــلا مــش ســـر بســرا یـجـا ز قـصــر ا سـت

یقـیـنــآ قـلــب پا کــش هـمـچـو  دریـا  اسـت
ا زیــن  دریـا  صـفــا  و مـهــــر  پـیـــد ا ســت

ضـمـیـر ش  آ یـت  حــّب اسـت و نـورا ســت
کلا مــش  مـا یـه ُ  قـــر ب  حــضـــور ا ســت

ورا  فـکـــر  جـوا ن  بـا شـــد  مـــد د  گـا ر
که هـسـت با  اهـریـمـن  دا یــم  به  پـیــکا ر

غــــم  مـلـت  ورا  مضـمــون  و کا ر اســت
به عـشــق مـیهـنـش  مجـنــون  وا ر ا ســت

د ل  مـهــر  آ فــر یـن  و مـهــــر بـا ن  را
ز با ن  تنــد  و  تـیــز  چـون سـنـا ن  را

به هـر کـس  مـهـر با ن  و یا ر  گـرد ا ن
سـنـا ن  د شــمـــن   غـــــد ا ر  گــر د ا ن

و لی  خـو ا هــم   ز  ا ســتـا د  هـنـــر و ر
کـه  گـیــرد  عــر ض  حـا ل  یار  کـهــتــر

عـز یزی  را  عــز یـز خـو یـش   د ا نــنــد
ز هـمـد سـتـا ن  نیـک ا نـدیـش  خـوا نــنــد

به  دهــزا دی  که  ا ز  دهـا ت  غـور ا ســت
د لـش ا ز حـب  و حـد ت غـر ق  نـور اســت

مـحـبــت  کــن  به  پا س  با سـتـا ن غــور
کـه  با شـد غـوریان را  را ســتـیــن  پـو ر

مـنـیـژه  را کـه  د خــت   نو جـوا ن  ا سـت
نـبوغــش  نـزد  ا هــــل د ل عـیـا ن  ا ســت

به  تشــو یـق  و به  تـر غـــیــب  بــزر گا ن
کـنــد  نـشــو  نـمـا   ا ز  لـطــف   یــز د ا ن

تــرا  شـعـــر  تـر  و شــیــو ا و ر نـگــیـــن
نـمـوده   کـا م   جـا ن  تـلــخ   شــیـــر یــن

مـنـیــژه  ا ز  طـــر ب   د لــشــا د  گـشــتـه
ز فــر حــت   مـحـو ا یـن  ا نـشـا د  گـشـتـه

د ل  فــضـــل حــز یـــن خــســتـه  و ز ا  ر
شــد ه  شــا د ا ن  بـد یــن  شـعــر  ســزا وا ر

خــدا و نـــد ا! به فــضـــل بــی مـثــا لـــــت
بـه عـــز و جــاه  و تمـکـــیـن  و  جـــلا لــــت

بـه فــرخــا ری د بـیـــر مـسـنـــد عـــشـــق
کـه  د ا نــد  راز هـــای  مــکــتـــــب  عـــشــق

تـر حــم کــن کـه ا یــا م خـــزا ن ا ســـت
خــز ا ن  در  قـصــد بـا غ  و بو سـتـا ن ا ســت

خــد ا یـا! شــا د مــا ن  و شـــا د   د ا رش
ز   رنـــج   ز نـــــد ه  گـــــی   آ زا د   د ا رش

قـــد شـمـشــا د فــکـــر ش شـا د تــرکــن
شـکــــو ه   و عـظــــمــتــش  آ بــا د  تــر  کــن

به  لــطـــف بــی  حــسـا بـت یِـا ا لـهـــی
مــیــا ز ا رش   به  پــیــــری  هـیـچــگـا هــــی

کـه ا و رنـجــور قــرن رنــج هـــا هـســت
ضـمـیـــرش  مـحــــرم  رنــج  آ شـنــا  هــســت

چو گل بـرتـخــت عــز ت شـا د مـا ن د ا ر
هـــمــی  فــا ر غ  ز ا نـــد وه  ز  مـا ن  د ا ر

د لـــش  را  غــــر ق  نـور  حــّب   خــود  کــن

ز  فــضــل   بـیــکــــرا ن   بـر ا و  مـد د   کــن

چـغـچــران  سنـبله ُ  سال 1390 هـجـری شمسی

 

شغر
استاد فضل الحق فضل

ا

سوچا ہي نہ تھا

چکر
رجنی پران کمار

 

 

 

 

 

 

 

چاہت مجھــــــے برباد کرے گی ، کبھی سوچا ھی نہ تھا

زندگی یوں ھمیں نا شاد کرے گی،کبھی سوچا ھی نــہ تھا

میں سلگتی ھوي لکڑی ھوں نہ جلتیھوں نہ بجھپاتی ھـوں

وفاھیں ،غم سے دچــار کریں گی ،کبھی سوچا ھی نہ تــھا

بہ خــــدا اجنبي کــے ساتھ جیــــنا کتنـــا مشــــــــــکل ھے

چاھت  رسوا سرے بازار کرے گی کبھی سوچا ھی نہ تھـا

بھــلانا چاھتــی  ھــوں ، پــــھر بھی مجھکو یاد اتے ھــــو

یادیں مجھے یوں خوار کریں گی ،کبھی سوچا ھی نــہ تھـا

نگاھیں پھر اس کــــی ،جســــتجو میـں رو دیتـــی ھیـــــــں

یہ دیدء اشکبار کریـــں گـی، کبھی سـوچا ھــی نہ تھــــــــا

ویرانیـــاں دل کی خامـــــوش کبھی بیٹتــــــی نہـــــــــــــیں

خـــود سے بیـــزار ،کریں گی کبھی ســـوچا ھــی نـہ تھــا

 

رجنی”پران” کمار جولای 2001 نیویارک