آواره گی حسی عجیب یست؛ سالها شد آواره ترینم؛ آواره تر از یک مجرم فراری و آواره تر از یک مهاجر بی وطن. درد آواره شدن طاقت فرسا و جان گداز است. در آوره گی روح زخمی می شود و تن رنجور ، در انزوا قرار می گیری و سر انجام منزوی می شوی؛ آوارگی حس غریبی است؛ تلخ است؛ گزنده و غمگین؛ هیچ حسی به پایش نمیرسد و هیچ زبانی توصیفش نمیکند.
آوارهها همیشه زخمیاند؛ زخم از زبان، از زمان و از زمین. برای آوارهها همیشه زخمهایی هست که با هیچ مرهمی درمان نمیشود. وقتی از شهر و دیارت آواره ات می سازند در روی زمینی پا میگذاری که بر آن زاده نشده ای و این یعنی تلاش برای ریشهدواندن و چنگ انداختن به هر چه که بتوانی حس امنیت برایت بیاوری . خانه ساختن بر سرزمینی که مادری نیست، دشوار است؛ به سان باری که همیشه بر دوش است و همه جا بر دوشهای خسته و شانه های کوفته سنگینی میکند؛ آواره های دیار من کم نیستند؛ سالهاست آواره های دیار من دور از دیار در غربت و انتظار سوختند.
ادامه خواندن آواره گـــــــــــــی : نــثـاراحــمـد کــوهــیـن




















