بمناسبت روز مادر

ای مادر

ای  مرا  همچو تاج  سر  مادر        تاج   یاقوت  و تاج  زر  مادر

خانه روشن زنورطلعت   تست     روشنی  بخش  چشم  تر مادر

راه هستی که پرخم و پیج است     تو    معلم   تو   راهبر  مادر

از   زبان   تو    تلخ    نشنیدم      ای   کلام  تو چون شکرمادر

واقف  از  غصهء   دل  دختر         با  خبر  از  غم   پسر، مادر

گر نهانی  به من   رسد دردی     توئی  زان  درد با خبر، مادر

خویش را بار ها   سپر کردی     وقت  رنج  وغم و خطر مادر

تو  فقط   قبلهء    مراد    منی     ای  مراد   دل  و  نظر مادر

هرطرف موج مهربانی  هاست     از  وجود  خوشت اثر مادر

درجهان هرچه بنگری خوبست     توئی از جمله خوب تر مادر

همچو تو خوب  نیست در عالم      می کنم  قصه  مختصر مادر

دل سراپا “اسیر” الفت تست     می دهم  در ره تو سر مادر

م.نسیم«اسیر»

نومبر2004

فرانکفورت

پیام تبریکی ماریا دارو

مادران  جهان روزگرامی داشت شمارا از صمیم قلب  تبریک  عرض میدارم ، در هر کجا زیست دارید  در نشاد ومسرت  زندگی را استقبال  نماید  و با  خانواده تان دور از گذند  روزگار  باشید.  برای  شما مادران  گرامی  چند  اهنگ  بمناسب این  روز  خجسته به اواز  هنرمندان  معروف  کشور  و یک پارچه  شعر از خانم سیما سماشاعر معروف  کشور به آواز  ماری  مطمیین،  تقدیم میدارم .

روی  ویدیو ها فشار دهید وبشنوید .

http://www.youtube.com/watch?v=_OnoVtHPyPI&feature=related

 

کمبود جنسیت باعث رنج مردان و جوانان گردیده است

درچندین دهه اخیر کشورهای آسیایی وافریقایی، درحالت فقیرمیزسیتند، برای  پیداکردند کار وزندگی شباروزی برای تولد پسر بیشتر توجه داشتند نا دختر. در کشورهای غربی نیزنسبت بلند بودن سطح زندگی، خانواده ها بیشترازسه طفل را مجازنمیدیدند. جهان غربی برای تکمیل نفوس وکارمند برای کارهای شاقه ونازل دروازه مهاجرت ها را گشودند، نسل تازه وارد بکارهای سنگین گماشته شد ونسل جدید مهاجرکمبود نفوس جامعه را تکمیل کردند. اما بدبختانه درکشورهای شرقی عدم رشد فکری؛ تمدن، ترقی علمی، کارشاقه مربوط  بازوی مردان بود…بدین دلیل ازتولد دخترغمگین میشدند واین شیبوه باعث بلند بردن سطح تبعیض جنسی گردید. تبعیض به غرور مردسالارسی افزود ، جای آنکه چاره اساسی علمی برای رفع نقصیه وپرابلم های اقتصادی بنمایند، وکسب تحصیل برای فرزندان را مساوی مرعی سازند تا یک قسمت کار جامعه را زنان و دختران با آگاهی  تحصیلی شان انجام میدادند برخلاف از تولد دختر ناراحتی وخشونت نشان دادند، اززنان مانند برده استفاده کردند و میراث شوم مردسالاری خویش را برای  نسل بعدی بجا گذاشتند؛ نسل های  بعدی با تعصب وتبیعض بیشتربا دختران وزنان بر خورد کردند وبالاآخره تبعیض جنسی بیک درد بی درمان جهانی مبدل گردید.
اما طبیعت بکام انسان های گاهی نمیچرخد، باید انسانها خودرا با آمرطبیعت عیارسازد وانچه را طبیعت ویا “خدا” لازم دیده قناعت نمایند. اما به کشتن زنان، دختران، فروش شان مانند برده وبرخورد غیرعادلانه دست زدند. حتا بعضی مادران  برای از بین بردن حمل شان به سقط جنین بدون آنکه توازن جامعه وجهان رامدنظرداشته باشند، مبادرت میورزیدند. نسل امروزجهان درقاره های مختلف ازعدم توازن وکمبود جنسیت رنج میبرد. این مشکل گریبان گیر شرق وغرب میباشد نظربه تحقیقات که صورت گرفته ، مردم در اکثریت کشورها  ازنداشتن همسردست وگریبان اند…. تعداد مجرد در نسل امروز بیشترازچندین دهه گلوگیر مردان گردیده است. این حاد ثه خود یک پرابلم بزرگ برای زنان باراورده و اکثراٌ تجاوزات جنسی درغرب ناشی ازهمین نقصیه میباشد. اکنون مردم درقاره هند نسبت کمبود جنسیت دربد ترین شرایط قراردارند. خرید وفروش زنان، تهیه جهیزیه کمرشکن وکمبود زن، باعث میگردد تا دربرابر زنان خریده شده برخوردغیرانسانی صورت گیرید ویا جهت مخالف قضیه را فکرکنیم والدین ازتهیه وتدارک جهیزیه  کمرشکن نیز با دختران شان با خشونت برخورد مینمایند. سوال ایجاد میگردد آیا بشربالاتر ازخدا فکرمیکند؟  درکشورهای که تعصب مذهبی وجود دارد تعصب جنسی نیز وجود دارد. درکشورهای عقب مانده و کم سواد که خدا شناسی رااز امام میآموزند وخود برای شناخت خدا، طبیعت، وسیستم بیالوژیکی جنسیت تلاش عملی نمیکنند، تعصب خیلی آعمار بلند دارد که عدم فهم شان را نشان میدهد. اصلا ریشه تعصب وتبیعض ازجهالت آب میخورد. فعالین حقوق بشر به این عقیده اند که کاهیش جمعیت زنان تطبیق سنت های کهنه در ازدواجها عدم استقلال اقتصادی زنان عوامل عمده تنزیل مقام زنان درجامعه میباشد. درکشور های عقب مانده عوامل اصلی تبعیض جنسیت را اقتصاد تشکیل میدهد. هرگاه اقتصاد خانواده ایجاب نماید، فرزندان خانواده از علم بهره مند گردند، تبیعض از بین میرود، اما در فروپاشی افتصادی زن مانند برده متعلق به اقتصاد مرد بوده ودرمعرض خشونت قرارمیگیرند. مسله مهم دیگر که سطح تبیعض رابلند میبرد ارتباط دادن سنت های کهنه میباشد که بدبختانه  عوام همه سنت  ها را به مذهب ارتباط  میدهند. درحالیکه درهیچ کتاب مذهبی حقوق دوگانه برای بیشریت درج نگردیده است.
والدین باید مسوولیت های خویش را دربرابراطفال شان فراموش نکنند واز آوان کودکی فرزندان شان را درجهت برتری ویا کم بهایی قرارندهند.
درکشور ما نیزفرهنگ سنتی  خیلی حاکم میباشد وزنان از این ناحیه شدیداٌ رنج میکشند. یک مسله مهم را نباید فراموش  کنیم که درطی سه دهه جنگ کشور به کمبود های  جنسی مواجه است ، نباید درحق زنان جفا صورت گیرید؛ جفا درحق زنان درحقیقت جفا درحق مردان جامعه میباشد. اگرامروز زنان بیرحمانه بقتل میرسند ویا خود نظربا آلام اجتماعی دست بخود کشی ویا خود سوزی میزنند، نتیجه آن نسل آینده  را متاثر میسازد. به امید آنکه جهان درمجموع متوجه توازن جنسیت باشد وازتولد دخترنباید خشونت نشان بدهند بلکه خوشنود باشد تا فرزندان شان درآیند به مشکل کمبود جنسی مواجه نگردند.

شعر در ستایش مادر

مادر

مادر
مادر عزیر با طفلش

مادر توی سرود و نشاط جوانی ام
مادر توی یګانه امید نهانی ام

مادر کنم به نظم و به ریتم و نوا و ساز
مادر کنم زبان به ستایش ترا نواز

مادرزمهر و عاطفه ای ان شبان تو
هردم شوم غریق به اشکان نام تو

دریای رحمت است نشان کلام تو
دریای شوکت است نشانم زنام تو

ګردم بخاک ناز تو هردم نواکنان
اشکم چکد بروی زمین خفت کهکشان

از مهر نام پاک تو ګردیده هستی ام
هستم مرید و خاک شود زندګانی ام

جنت مقام توست خدایا اجابتی
این مادر است،مادر من، مادر رسول

دریای بیکران زاشکت عقب بماند
مادر”علی” زنام ګم شده اش این حدیث بماند

سروده :احدفرید “غلی”

ارسالی  : آرزو نایبی

Arzo Neiby


کتاب مونس بشر است


کتاب
ماریا دارو

کتاب  رفیق  بی ازار ومونس بشریت میباشد وخواننده میتواند ذهن نویسنده رابا مطالعه  صحفات کتاب کشف کند واز تراویش قلمش دریابد که نویسنده درکدام  زمان ودرچگونه شرایط زندگی داشته و ازکدام حادثه متاثربوده ودست بقلم برده است.
کتاب درهر مورد که نوشته شده باشد، خواند آن برای هرگونه کتاب خوان ذوقمند یکبار حتمی وبا ارزشمند است. زیرا همان طوریکه تصاویر در ذهن انسان شکل میگیرید وبر جسته میشود وبه تصاویر آمیزش میکند تا تخیلات ذهنی وفکریش را درعمل تطبیق نماید   کتاب نیز برای خوانده آن الهام بخش است. زیرا نوسینده شاید عاشق بوده باشد، شاید از حوداث طبیعت ناراضی ونارحت بوده ویاشاید هم حوادث جنگی اورا متاثرساخته باشد. چه خوب است که یکبارسینه کتاب بکشاییم ودروگوهر انرا بیرون بکشیم.
ترویج کتاب خوانی درکشور های که دارای  فرهنگ عالی وپیشرفته اند، خیلی ارزشمند بوده ومسوولین برای ترویج  کتاب خوانی از تکیکهای مختلف استفاده مینمایند، ازسنین خیلی کودکی یعنی از کودکستان معلمین آنهارا به خوانش کتاب عادت میدهند.  کتاب یگانه وسیله ارتباط  بین انسانهاست، زیرا نویسنده گان را ازطریق خواندندگان آثارشان درجهان معرفی  مینماند وآثار شان دست بدست برای خوانندگان انتقال میگردید. نویسندگان برای تنویراذهان عامه خدمات ارزشمند انجام داده اند، بنابر این خدمات ارزشمند درسال  1995 سازمان ملل متحد”یونسکو” تاریخ بیست سوم اپریل را به مناسبت درگذشت میگوئیل سروانتس نویسنده مشهور اسپانیایی و ویلیام شکسپیر شاعر ونمایشنامه نویس معروف  بریتانایی بنام روز ترویج خوانش کتاب اختصاص داد، همه ساله بتاریخ 23 اپریل  درتمام کشور های جهان از این روزعلمی  طی مراسم خاص تجلیل بعمل میاید وترویج کتاب خوانی را درجامعه انتشار میدهند.  اما متاسفاتنه  در افغانستان قضیه برعکس است نه  تنها برای ترویج کتاب خوانی توجه صورت نمیگیرد بلکه کتابها درآب شنا میکند وبا در زباله دانی انداخته میشود. دولت افغانستان که درتقویت بنیه مالی ورشد سکتورهای خصوصی مصروف میباشد این مونس بی همتا رااز یاد برده است، برایش بهای چندان قایل نیستند. ترویج خواندن کتاب درکشور که به  فقدان سواد دچار اند کمترین توجه نگردیده است، درحالیکه  میتوانند ازهمین طریق  یک تجارت مثبت، بنیه اقتصادی  مولف، ناشر وخوانندگان کتاب را تقویت نمایند. برخلاف کتب مورد ضرورت کشورما در پاکستان با نازل ترین کیفیت، طبع میشود، به هیچ وجه  از نطر کیفیت وقمیت باراز ندارد. ترویج  کتاب خوانی ازطرف وزارتهای تعلیم تربیه از طریق استادان باید توسعه گردد و ازطرف  ورارت هنر وفرهنگ کار تبلیغاتی در رسانه ها جمعی  باید صورت گیرد و خوانش کتاب را برای  همگان رایج سازند.  نفش فعال و موثر تبیلغات دراین  امرخیر برای هیچ فرد خالی از نفع نخواهد بود.  متاسفانه قرار راپورسایت بی بی سی از قول آقای “سعید” استاد دانشگاه کابل { آن قدر برای کتاب ارزش کم قائل هستند که جای آن را در دامنه “جوی شیر” تعیین کرده‌اند که آب‌های فاضلاب به طرف آن سرازیر می ‌شود. ما هنوز بازار کتاب نداریم؛ جوی شیر منطقه‌ای در مرکز شهر کابل و در دامنه کوه آسمایی واقع است. بخشی از کناره غربی خیابان آسمایی به غرفه‌های کتابفروشی اختصاص یافته است. خانه‌های عقب این کتاب فروشیها و بخش‌هایی از تپه‌های کوه  آسمایی خارج از نقشه شهرداری ساخته شده و فاضلاب مطابق نقشه شهری ندارد} وای برما، چطوراز نسل آینده  وطن  توقوع داشته باشیم که درحفظ ؛ نگهداشت و خواندن کتاب  توجه بدارند. …زمانیکه درسایت بی بی سی وضعیت کتاب  وکتاب خوانی را در سرزمین  خویش خواندم، بی بهانه اشک ازچشمانم سرا زیر گردید …. وای برما .

پیام تبریکه بمناسبت روزمادر ازطرف خانم قمر زاخیل

پیام
قمرگل زاخیل

این جانب قمرگل زاخیل بهترین تبریکات وتمنیات نیک خودرا خدمت تمام مادران جهان بخصوص مادران داغ دیده افغان وهنرمندان عزیزکشورم تقدیم میدارم. از خداوند برای همه مادران صحت وسلامتی و سعادت آرزو برده وبرای یک صلح دایمی درکشور ما دست دعا و نیایش بدرگاه خداوند متعال بلند میدارم، زیزا زنان و مادران بیشترازجنگ نفرت دارند وبه صلح نیازمند اند. آرزو مندیم برای هموطنانم  اینست که برای  صلح وثبات کشور از هر طریق  ممکن کوشا گردیم  زیرا اکثریت مادران وطنم چون من در جنگها  آسیب دیده  اند . بناٌ آهنگ “سپینه کوتره” بخاطر صلح  در سالهای  قبل  سروده ام خدمت مادران گرامی  وتمام  هموطنانم تقدیم میدارم  تا پیام صلح مرا بگوش شان برساند . الهی  دعا ما مادران بدربار خداوند قبول گردد. آمین

نظم اردو از رجنی پران کمار

نــظـــم

تم کو دیکھا تو دل دھڑکنے لگا

تم کو پہلے بھی دیکھا تھا ھم نے

سفید برف کی چادر پہ ھم چلے تھے کبھی

چھاپ پاؤن کے ھم نے چھوڑے تھے

جب میرا ھاتھ  تم نے پکڑا تھا

قسمیں کھائی تھیں ساتھ رھنے کی

میری انکھوں کی تھی تعریفیں

میری اواز کو سراھا تھا تم نے

میرے انچل میں سر چھپایا تھا

پھر اچانک وہ دن بھی آہی گیا ،
تم نے وعدے کیے تھے بھول گیے

چل دیۓ کوچہ رقیب میں غیروں کی طرح

اج دیکھا تو مجھکو یاد ایا ۔ ۔ ۔ ۔ ۔

تم کو پیلے بھی دیکھا تھا ھم نے۔

روی چه انگیزه روز مادر جهانی شد

تجلیل وگرامی داشت از مقام خجسته مادرباید ازبدو پیدایش بشریت به گرامی داشت

روی چه  انگیزه
اهدا به مادران جهان

از مقام مادر جهان ” بی بی حوا” که بشریت از وی بوجود آمده است ومادر تمام بشریت
بوده اند،باید یادهانی میگردید. اما بنابرعدم رشد بشریت وکسب فضلیت زندگانی، درطول
تاریخ تجلیل از روزهای خچسته ” مادر وزن” صورت نگرفت، زمانیکه بشریت در امور زندگانی قدم های بسوی تکامل زندگی اجتماعی وکسب فضلیت گذاشتند، جاطلبی نیزتقویت گردید که ازهمان آغاز مادران نسبت عدم توجه برمقام وشخصیت شان رنج کشیدند، در جنگهای  مختلف که در جهان صورت گرفت ومادران درعزای پدر، برادر، شوهر وفرزند شان مویه کردند.

درسالهای { 1832 تا 1905} میلادی خانم{ آنا جارویس} که دارای یازده فرزند بود وازمرگ ومیر فرزندانش سینه پرُ التهاب داشت، تنها چهار فرزندش زنده ماند بود، بس. او در امورصحت اطفال بخاطرنجات حیات شان از مرگ ومیرخدمات شایانی انجام داد، سخنرانی های زیاد بمنظور وضع صیحی واجتماعی زنان وکودکان نمود، درسال
{ 1858 } میلادی یک روز را بنام روزکارمادربنیاد گذاشت زنان را بخاطر کارجمعی، حمایت کودکان وحفظ آنها درمقابل امراض گوناگون، دعوت وتشویق کرد.
اناجارویس زن اگاهی بود، فضای دوستی را بین طرفین جنگهای داخلی امریکا پس از پایان جنگ ایجادکرد. تحکیم دوستی را بین مادران، سربازان طرفین جنگ داخلی  تقویت بخشید ودروحدت ملی وآشتی طرفین مبارزه پیگیرنمود.
در رابطه ارج گذاری مقام ووظایف مادر میتوان ازسه زن { انا جارویس، آنا جارویس “دوم  ” دخترش و خانم جولیا وارد هئو سومین زن نام برد که ازجمله بیناد گذاران روز مادرمحسوب میشوند.
جولیا وارد هئو (1819 تا 1910) میزیست، او یک شاعر صلح دوست بود که از جنگهای داخلی امریکا، همچنان فرانسه والمان متاثر بود وبه ادامه کار اناجارویس در سال 1872 روزی را بنام مادران صلح دوست بنیاد گذاشت. بدین ترتیب” جولیا وارد هئو” برای مادرانی را که درجنگها فرزندان وهمسران شان راازدست داده بودند، با ارشاد سخنرانی و سرودن اشعارصلح دوستانه، اجتماع مینمود. صلح درجامعه جنگزده ازهمین جاه آغاز گردید اما این روز درامریکا به رسمیت شناخته نشده بود، که بتاریخ نهم ماه می سال {1905} اناجارویس اول درگذشت ودخترش اناجارویس ” دوم”  ادامه کار مادرش و خانم ” جولیا وارد هئو” را جاویدانه ساخت. آنا جارویس “دوم ” (1864 تا 1948) میلادی با نوشتن نامه به قانونگذاران کشوربرای رسمی ساختن روزمادرتلاش فراوان نمود.  وی برای اولین باربتاریخ دهم ماه مي 1908 میلادی درشهری که مادرش در روزهای یکشنبه درمدرسه کلیسا تدریس کرده بود، روزمادررا جشن گرفت. به تدریج مردم دیگر شهرهای امریکا روز مادر را جشن گرفتند تا سال 1912 چهل و پنج ایالت امریکا روز مادر را رسماٌ تجلیل کرده بودند. درسال 1914، به دستور رئیس جمهور وقت امریکا، “ویلسون” روز مادر به عنوان یک روز ملی به رسمیت شناخته شد. تاریخ نهم ماه می روز درگذشت خانم اناجارویس ” اول” زن مبارزکه بخاطر صلح، دوستی وحمایت اطفال وزنان حیاتش را وقف کرده بود میباشد.” روحش شاد باد” بعد در قاره های مختلف ازمقام مادرطی  کنفرانسها تجلیل بعمل آمد.زنان پیام اور برایگ صلح” اند، تلاش دارند،تا با مخالف با جنگ و پیشبرد امر صلح مبارزات سه خانم فقید امریکایی را زنده نگهدارند وعلیه پلان های  جنگ وتجاوز مبارزه شان را ادامه بدهند. از جمله در سال 2006 میلادی  زمان جنگ امریکا با عراق زنان ومادران با تظاهرات 24 ساعته را در مقابل کاخ سفید در مقابله با سیاست‌های جنگ‌ افروز دولت امریکا در روز مادر دست به تظاهرات صلح آمیز زدند.
با تجلیل از مقام گرامی  مادران،آنانکه در هر کشور بخاطر صلح پیکار نمودند، سایت ماریا دارو  روح شالن را شاد میخواهد وب رای مادران غمدیده وطن  که بیشتر از سی سال در زیر دود باروت جنگ نفس میکشند و با از دست دادن عزیران شان المناک اند، صبر جمیل، شکیبایی میخواهد. مادران جهان نگذارید تا هیولای جنگ دهن باز کند وجگر گوشه های  تان را غارت نماید.

منابع ماخذ: ویکی-ویکی پدیا و نوشته جناب صمیمی

ترس مادر

ترس  مادر
رجنی پران کمار

مادر چہ کلمہ زیبا و دلنشین است۔

کسی کہ ترا دارد چقدر خوش نصیب است ، اما من کہ جز حسرت ان ھا را در دل دارم۔ حسرت روز ھای زندگی ات را ، حسرت غم ھایت را بلی۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔حسرت ترس ھای زندگی ات را کہ چرا تمام زندگی ات را بترس زیستی۔ وقتی کہ نطفہ در وجودت نشرو نما میکردم میترسیدی کہ ایا سلامت بدنیا خواھم امد ؟ ترس از کار ھای سنگین پریز میکردی کہ بہ طفلت صدمہ نرسد، حتا ترس ان را داشتی کہ طفلت  پسر خواھد بود یا نہ کہ چون مادر کلانم و پدرم برایت اخطار دادہ بودن کہ بچہ میخواھند، وقتی بدنیا امدم ترست دو چند شد ، اولین کاری کہ کردی دست ، پا و چشمانم را امتحان کردی کہ سالم است یا نہ؟ مرا ھر لحظہ صدا میکردی کہ ایا شناوایی دارم یا نہ ؟  اولین گامھای را کہ برداشتم گوشت گرفتی ، اما در درونت دلخورہ گی داشتی کہ ایا طفلم راہ رفتہ میتواند یا نہ ؟
زمانی کہ راہ میرفتم بہ عجلہ نگاہ ھایت مرا پاسداری میکرد کہ بہ زمین نخورم۔ حتا بہ یاد دارم کہ در خواب با نورزش بالایم دست میکشیدی کہ از نموی قدم خاطر جمع شوی۔ شبی گفتم کہ میترسم ، مرا بہ اغوش گرفتی تکان ھای قلبت را احساس میکردم ، من در دنیای کودکانہ خویش خوابیدم اما تو تا صبح نحوابیدی۔ مادر جان تا کی ترس ، ترس ھای نا تمام شدنی ات را ھیچ وقت دوست نداشتم ، زمان مکتب رفتن فرا رسید ، تا وقتیکہ بر نمیگشتم در ترس بودی۔ یادم میاید کہ شبی تب کردہ بودم تمام شب بالای  بالینم نشستی  و تکہ را بہ آب سرد تر میکردی و بہ سرم میگذاشتی تا تبم کم شود۔ کمی بزرگ شدم ترست باید کم میشد اما ترست دو چند شد اگر بہ سفر میرفتم ھزار مرتبہ دعا میخواندی و تا امدنم رنگ پریدہ بہ در خانہ
نگاہ میکردی ، وقتی مرا نامزد میساختی باز ھم میترسیدی کہ ایا من خوشبخت خواھم شد؟
مادر جان بس است ، بس است و کنار بگذار ترس ھایت را، اما نہ ترس تو کمی نداشت کہ نداشت ، حتا در وقت جان دادن ھم ترس با تو بود ،ھمیشہ میگفتی کہ مرگ حق است از خداوند میخواستی کہ اولاد ھایت در بالینت باشند ، تا اخرین رمق حیات ،
ترس ۔ ترس ۔ ترس۔۔۔۔۔۔۔

اهدا به مادرم

اهدا
قلب پرُ تپش مادر

مادر ! روزت مبارک باد…
روزغمهایت ویا روز نشاد جوانیت را که بنام همسر زندگی درچنگ یک مرد اسیر شدی…نمیدانم کدامین آنراو را برایت مبارک باد بگویم ویا روزیکه که بنام مادر احمد …رسول، صمد وغیره یادت کردند…ومسرور بودی که بالاآخره بیک اسم مسما شدی …. درغیر آن یک موجود بی مسما در جامعه برای پیداکردن هویتت سرگردان بودی…یادم است که برایم  قصه کرده بودی{ شب عروسیت مادرت زار گریسته بود}. نمیدانستم چرا مادریی در شب عروسی دخترش میگرید….اماحال میدانم که چرا؟… توومادرت وامثال شما کسانی بودید که بشریت را دردامان تان نشر ونمو نمود، من ازتو بدنیا آمدم وهمین طورپدرم از مادر بزرگم بدنیا آمده است و این سلسله تا مادر جهانی ما {بی بی حوا} میرسد. اما نمیدانم چرا بین خودت وپدرم فاصله وجود داشت. روزی را بخاطر دارم که به ناله هایت کسی بها نمیداد، تو درحال مریضی باید برای فامیل نان می پختی ودرد هایت را درپخت وپز و آشپزی بفراموشی میگذاشتی… حتا زمانیکه حمل داشتی کسی بتو ترحم نمیکرد. زمانیکه میخوابیدی، دربسر خواب در دل شب ناله هایت مراازخواب بیدارمیکرد ، من که در بسترمیجنبیدم دردهایت وغم هایش را فروکش میکردی تا بیدارنشوم…مگرتواز گوشت، خون واستخوان ساخته نشده بودی…نمیدانم برایت چه نام انتخاب کنم. مقاومت، حوصله وبرده باری ترا چطور بیان کنم…. لبخند تلخ ترا که درهمه حالت نثارپدرم میکردی، که اصلاٌ مستحق نبود. زمانیکه دست راست وچپم را نشاختم، تا درجستجوی نام ویا لقب هستم، ترا بدان یاد کنم. هرقدر جستجو کرد واژه  زیبا که شایستگی ترا داشته باشد نیافتم…بالاخره دانستم که زیبا ترین کلمه  است.
مادرت روزت مبارک اما چرا یک روز؟ تو مستحق روزهای زیاد هستی …چرا باید یک روز را برای زن ویکروز را برای مادر تخصیص داده اند… مگر تو همان شب وروز را که مرا در وجودت پروریدی، بدنیا آوردی… وخون دل خوردی که تربیه ام کردی، دستم را گرفته راه رفتن را یادم دادی، روزت محسوب نمیشود؟
درهرقدم که من از زمین بلند میکردم، صورت زیبا یت زیباتر میشد ودر دلت شادی میکردی که فرزندم گام اول رابرداشت، همه آن روزها جز حسات پربار وشیرینت بود. مگر من از گام های اول تا این دم که خودم پدر شده ام انتظار حمایت ترا دارم… وتو تا زمانیکه زند بودی مشوش من بودی . بگذار مادر بعوض پدرم

اهدا به متادرم
یک شاخه مرسل

از تمام جفاهای که او درحقت روا داشت معذرت بخواهم زیرا تو سزاوار آن نبودی، برخلاف تو سزوار بوسید وزیارت هستی …
میدانم چرا کلمات زیاد در وصف زن و مادر گفته شده است، اما ایکاش بجای گفتن درعمل ترا احترام میکردند…. امروز، روز مادر است، نمیدانم  کدامین چیز را برایت مبارک باد گویم…. غمهایت را ویا حوصله مندی ات را.
من بجز یک شاخه گل که دربرابر مرقد میگذارم، چیزدیگرندارم،
جز تمام سرگذشت زندگینت را در دیدگانم مجسم میسازم، برویت درود میفرستم، ایگاش یکبار دگر بتوانم دست وپایت راغرق  بوسه سازم.

جایګاه مادر در اسطوره قدیم

جایگاه مادر
نجیبه آرش

در اسطوره ی قدیم آمده است که آیین زردشتی ارزش بیش از همه چیز را به زن و مادران نسبت داده ۰ به اعتقاد زردشت زن و مرد در آفرینش برابر و از یک ګوهر اند۰ به پاداشت راستکاری مادر ، بهشت را به او ارزانی نموده اند۰ اصلا در آیین زردشتی ( زمین نماد زن و مادر ) است۰ زیرا زمین مانند مادر بارور میشود و در آغوش میګیرد، زنده ګی ، سرسبزی و تراوت را به وجود می آورد و نګهدار است در عهد باستان اهورا مزدا به تساوی سه مرد و سه زن هستند۰ ایزد های مرد عبارت از « ایزد بهمن» ایزد اردبهشت» « ایزد شهر یار» و سه تن ایزد زنان عبار اند از « ایزد میترا مادر» فرشته نګه بان،  عهد پيمان و فروغ روشنایی۰« ایزد اناهیتا مادر» فرشته نګهبان عنصر آب « ایزد اسفندا ر مز» فرشته ی موکل بر ماه اسفند و نماد زمین بار ور که زمین در آن وقت خود نماد زن بود و میتوان ادعا کرد که در آن زمان به مادر حرمت زیادی داشتند۰ هر یک از الهه ها  وظایف خاصی را پیش میبردند میترا الهه   خوش اندام، بلند بالا ، توانمند ، بیدار خواب نګهبان ،میترا دارای هزار چشم و هزار ګوش وی نخستین ایزدی است که پیش از طلوع خرشید، جاویدانه بر فراز کوه البرز می آید ۰ او نخستین زنی است که از فراز بلندی ها سر بیرون کند و از آنجا تمام منزل ګاه آریا یی را دیده بانی کند، وی به همه چیز آګاه است و به همه زندګی میبخشد ۰ اهورا مزدا، میترا را در شایستګی ، همپاییه خود آفریده است و این امتیاز بزرګی است ! ؟
اناهیتا مادر، زنی  است توانمند ، درخشان و سوار بر ګردونه که چهار اسپ بزرګ و سفید، یک رنګ و یک نژاد که باد، تګرګ، باران و ژاله انرا میکشند۰ او به فرمان اهورا مزدا به زمین آمده تا دختران آماده بر زنا شوهری و زنان بار دار را در هنګام زایمان یاری رساند، در اویستا « اناهیتا » به پیکر دوشیزه جوان، زیبا و برومند میماند۰ وی جامه زرین ګرانبها و پر چین به تن دارد۰ ګشواره های زرین چار ګوشه ای از ګوش ها آویخته، ګردن بند بر ګردن نازنین بسته و بر فراز سر او تاج آراسته با یکصد ستاره جای دارد۰ از خلال اسناد متذکره چنین بر می آید که در آن عصر بسیار قدیم که هنوز خط و کتابت وجود نداشت ، نو آتش را کشف نموده بودند، ولی اهورا مزدا توجه خاصی به زنده ګی زنان و مادران داشت که فرشته ی از جنس خود شان نګهبان آرامش آنها تعیین نموده بود۰ و بخصوص هنګامیکه « اهورا مزدا» « جا  ماست» را برای همسری «پورچیستا» جوان ترین دختر خود بر میګزیند، از پورچیستا میخواهد که پس از رای زنی با خود و اندیشیدن با  خود تکلیف قبولی خود را به جا بیاورد ۰ بعدا به دختران خود و سایر دختران جوان ګفت: شما را اندرز میدهم که با اندیشه بشنوید و درستی بیاد بسپارید که با ګفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک زنده ګی کنید۰ بیګمان که این برای هر کدام شما پاداش نیک است۰زردشت در « ګات ها» هژده بار رسما از اسفندار مز یاد می کند، و با شکوه تر از همه در سروده های ۴۵ بند چهارم آمده است که اسفندا ر مز دختر اهورا مزدا خوانده شده و همه ساله بنام اسفندار مز جشن بزرګی بر پا میګردید، در آن روز مردان به همسران خود به پاس برده باری ها و فداکاری هایشان بخشش میدادند و بر این باور بودند که ستایش این یزد مادر ، مهربانی، عشق ورزی و همسری است۰ و هر ګونه نا مهربانی در حکم نا سپاسی و بی اعتناعی بر اوست۰ پس درین روز پیشه و کار را رها نموده به خجسته ګی هستی زن و مادر به جشن و پای کوبی می پرداختند و با پیشکش کردن هدایا به زنان و مادران از آنها سپاس ګذ اری مینمودند، همچنان زنان تمام کار های خانه را درین روز ویژه به پدران و پسران میسپردند۰
در کشور عزیزما افغانستان بعد از ګذشت قرن ها در تمام ادوار تاریخ که شاهد ظهور و اعتلا، سقوط اندیشه ها و ادیان مختلف بودیم، زنان و مادران نماد عالیترین سرچشمه ی حیات انسانی بشمار رفته اند۰ احترام وخدمت ګذاری به مادر را از بزرګترین وجایب خود دانسته اند و در فرهنګ پر بار کشور ما مادران را با صفات انسان دوستی، بزرګواری،شکیبایی،وفاداری،ازخود ګذری و حوصله مندی دانسته اند۰ بنا بر همین ملحوظا ت در تاریخ روز ۲۴ جوزا را روز رخصتی و جشن مادر نامیده اند که به ابتکار یک عده خانم های روشنفکر وتحصیل یافته: محترمه صالحه فاروق اعتمادی، محترمه کبرا نورزایی، محترمه لطیفه کبیر سراج،محترمه نفیسه مبارز مدیر مسول مجله میرمن،محفل شانداری در ریاست دمیرمنو تولنه بر ګذار میشد و به یک عده زنان برجسته و موفق هدایا توزیع میګردید۰

جایگاه مادرچنانکه در اولین محفل روز  جشن مادر شادروان ګل جان حبیب که چهار فرزند داکتر به جامعه تقدیم نموده بود مادر سال شناخته شد و مستحق جایزه ګردید۰ متاسفانه  سه دهه جنګ ها تمام عرصه های زندګی را بهم زد بخصوص بعد از هجوم به اصطلاح مجاهدین و طالبان سیا اندیش و زن ستیز، مادر با شرف افغان را به قربانګاه بردند، به زنجیر بستند و به اسارت کشیدند۰ و هر ګونه توهین، تحقیر،زجر، شکنجه،لت و کوب و سنګسار را بر آنها روا داشتند۰ وکابوس وحشتناک اسارت زنان رااز طریق رسانه های ګروهی به جامعه بین امللی انعکاس دادند و روان هزاران مادر با شرف و آزاده را که در تاریخ ګذشته اند نا آرام ساخته۰ در خاتمه جشن مادر را به پاس مادرانیکه نمونه شجاعت، پایمردی، مبارزات دادخواهانه و شاخص میهن پرستی و انسان دوستی بودند به همه زنان و مادران کشورم در خارج و داخل کشور تبریک و تهنیت میګویم۰
منبع و ماخذ ماهنامه پیک خبری ایرانیان

بچه متفکر

دررمتن  بچه متفکر
بچه متفکر

تقربیاٌ هشت یا نه سال بعد اورا دیدم، پسرکوچک یازده ساله یا دوازده سال معلوم میشد با   آنکه  لبان خند  کودکانه داشت، قلبش بکلی تیره وتهی ازحرارت محبت بود. او درپطلون مردانه کاملا فرو رفته بود، فکرکردم  پطلون ازپدرش است اما نبود، با آن پطلون یک بلوز زنانه پوشیده بود. آن بلوزنیزازمادرش نبود. فکرکردم، بعضی  آن لباسها را ازروی احساس به اوپوشانده بودند. با وجودیکه پدرومادرداشت اما فکرمیکردی هیج وقت والدینش اورا دوست نداشتند؛ قلبش تکه سنگ بود زیرا هیچوقت خشنود دیده نمیشد. فکررمیکنی بعضی اطفال با وجود داشتن والدین، ازبی مهری یتیم معلوم میشوند.
بچه ها مانند پرنده های  خوش  خوان پرُهیاهو ها وخوشرنگ هستند، اینسو انسو میپرند، چهچه میکنند، شمادمانی مینمایند. اما اودر کنارجوی  قریه مینشست، سرش را پایان میانداخت وکف آب ایستاده جوی را با ناخن میزد وخودرا مصروف نشان میداد. هرگاه بچه های هم سن وسالش به او میگفتند” پسر متفکر ” میخندید واگرهرزه اش میخواندند، عصبی میشد وچهره اش تغیرمیکرد وبا دندان های چرکینش لبش را میگزید گویا همین حالاحیوانی درند یی  را بادندان میدرد. خانه داشت اما خانه بدوش بود، نان داشت مگر گدایی میکرد…هیچ چیزنداشت حتا عشق هم نداشت زیرا با کلمه عشق ومحبت بیگانه بود اندک ترحم دردیدگان بی رمقش دیده میشد وآن ترحم صرفاٌ برای یکنفربود و بس.
فکرمیکنید وقتیکه چنین موجودات مسکین مرد میشوند همیشه با چرخ آسیاب  نظام زندگی و اجتماعی خورد میشوند ویا نظام اجتماعی را بکام خود میچرخانند، خشن میشوند، میدرند، میزنند ومی بندندویا برعکس از تجربه تلخ خویش  انسان عادل میشوند. این بچه با آنکه خیلی چرکین بود اما صفایی را دوست داشت، ماه یک یا دوبار کنار جوی خارج ازقریه میرفت  وبدنش را تمیزمیکرد. باهمان لباس چرکین درقریه بر میگشت، مقابل خانه که بنام کاکا شیرو ملک یاد میشد می ایستاد … ساعتها بدان کلکین مقبول که با پرده های گلشن سفید آراسته شده بود می ایستاد. دخترخانم زیبا گاه گهی ازآن کلکین سرش را بیرون میکرد… بچه با رنگ پریده ازمقابل خانه خودرا کنارمیزد ودربغل دیوارمخفی میشد. این عمل را تا سن تقربیاٌ بیست سالیگی تکرارکرده بود….بعدا نا گهان ازده وقریه ناپدید شد. همه آن طفلک متفکر وچرکین را فراموش کردند… بچه های ده وقریه بزرگ شدند، بزرگان پیرشدند، وبعضی مردند…همه با اوبیگانه شدند، دیگرکسی اورا با آن قیافه بخاطر نداشت … اما اوبا مردم، محیط  زادگاهش بیگانه نشده بود. سیروسفر زیاد کرد، یاران بیشمارپیدا کرده بود مگرهیچگاه خاطره آن حویلی بزرگ و آن کلکین مفشن را فراموش نکرده بود. سال یکبار بار ویا هرشش ماه یکبار میآمد ومقابل آن کلکین می ایستاد وبرمیگشت کسی اورا نمی شناخت، هیچ کس اورا بچه متفکرصدا نمی کرد، کسی آزارش نمیداد، آرام ازراه برمیگشت وروانه محل بود وباش خود میگردید. چندین سال ازنا پدید شدن اودرقریه گذشت، آن دختر که از کلکین سرش را میکشید…وبچه ازدیده او خودرا مخفی میکرد…نیزپیرشد. بچه متفکر کارهای شاقه راانجام داد، رنج بسیار کشید. هروزدرکنار رستوانت مدرن ومجلل می خزید تااز پسمانده های رستورانت تناول نماید…شخص متمول با اوسرخورد و او را درباغبانی و مزدوری خانه اش اورا گماشت،  بچه ازاطفال خانوده سواد را دزدی کرد …سواد آموزی نظربه جبرزمان بود، اوباید سودای و ضرورت خانواده را مطابق فرمایش میخرید ومیآورد…
اوازکودکی برای یک شکم نان بسیاردزدی کرده بود، دزد ماهربود. دزدی وتفکراین دو کلمه  اورا درعمیق افکاردنیا پست وبلند، غنی و درویش، پیاده وسوار، ظالم وعادل، محبت وخشونت غرق نمود…هرشب درکنارپسران ارباش زانو میزد ودزدانه از آنها سواد میآموخت …این دزدی ماهرانه با تفکرمعقول دل ارباب را شکارکرد؛ ارباب اورا شامل مکتب کرد، درسن خیلی پیشرفته شمولیت مکتب برایش دشوارنبود، زیرااو دزد بود، حتا علم را نیز دزدی مینمود. شبانه با ارباب وپسرانش ازپستی ها وبلندی های دنیا میشنید ونظریات آنهارا میدزدید، بعضاٌ منطق ضعیف پسران ارباب به تاثراش میافزود، ومتاثرش میساخت. زیر آنها درناز و نعمت بسرمیبرد وقمیت زندگی نمیدانست وفکرمیکرد مسحق همه نعمت دنیا میباشند. مگراودرباره هرچیز فکر میکرد، روی همین تفکرش اربابش اورا همیشه پسرخطاب میکرد و بعضاٌ ازوی مشوره میگرفت.
او روزآخرامتحان به موفقیت پسری کرد وبعداختم طرف همان قریه رفت، مقابل همان کلکین ایستاده شد نگاه کرد ونگاه کرد، نگاه وبرگشت. زمانیکه دپلوم خودراازدانشگاه گرفت بازهم مقابل همان خانه ودربرابرهمان کلکین برای چند دقیقه استاده شد مایوسانه  برگشت، اینکه چه پیامی  برای  آن کلکین داشت، کسی نمیدانست.
تازه ماموریت راآغاز کرده بود، اربابش پیشنهاد ازدواج را برایش کرد. هنوزبرای ازدواج آماده نشده بود. او به ازدواج قطعاٌ دل بستگی نداشت…هنوز پلان های را که با مغزمتفکرش طرح کرده بود، عملی نکرده بود. برای  تطبیق وعمل  ان زمان میطلبید.
روزسه شنبه اربابش آماده برای رفتن کدام جنازه داشت… اونیزهمان روز ناراحت بود وشب تمام شب همان خانه وهمان کلکین که مقابل می ایستاد خواب دیده بود….به تعقیب اربابش منزل را ترک نمود وطرف همان قریه رفت تا مقابل همان کلکین ایستاده شود… وقتیکه در قریه رسید از تجموع مردم سرایسمه شد، ازهمان کلکین که آن دخترخانم سرش را میکشد، صدای شیون زنان بلند بود. قلبش تکان خورد، رنگش پرید، تمام بدنش میلرزید، نمیدانست چه اتفاق افتاده، با آنکه ازآن خانه رانده شده بود واجازه دخول را نداشت، نا خود آگاه داخل رقت زیرا دروازه حویلی بخاطر جنازه بازبود. همان دختر خانمی که از کلکین سرش را میکشد مرده بود…اورفت و مایوسانه کناراربابش قرارگرفت. بعدازتشیح جنازه هر دو بخانه برگشتند…اربابش پرسید: شما باآن خانوده نشاخت داشتید؟.
متفکر : بلی …آن مرد پیرخرس مانند که چهره غم الود ازمردم پزیرائی میکرد، پدراندر وبرادراندرم است وآن جنازه …جسد مادرم بود که حدود سی سال ازدیدنش وازمحبتش محروم بودم.
ارباب : پس چراخودرا بیکس معرفی کردی؟… چرادرحالیکه پدرمتمول داشتی، گدایی میکردی….همین سواال وسوال های دیگر.
متفکر:  من فرزند رنج روزگار هستم.  پدرم، مادرم را درسن سیزده سالگی در برابر قرض پدرش خریده بود، بعداز تولدم، پدرم وپدر آن خرس یعنی پدرهردوی ما وفات کرد. مادرم فقط چهارده سال داشت که چادربیوگی پوشید. اماآن خرس یعنی برادراندرم اورا بخاطرمال میراث نکاح کرد و پدراندرمن شد…ازپدرما ملک وزمین، باغ وباغچه خانه وجایداد زیاد مانده بود…چشم آن خرس را دارای دنیا گرفت وترحم اونیزگشته شد….زمانیکه مادرم دوبرادردیگربرایم از پدراندرم بدنیا آورد، من ازمحبت کاملاٌ محروم شدم. حتاٌ مادرم پنهانی دورازچشم پدر اندرم مرا تغذیه میکرد به همین دلیل به دزدی عادت کردم…مرا گفته بودند…اسرارخانه در بیرون برملا نشود. ازترس با کسی بازی نمیکردم تانشود بین بچه های کوچه جنجال من بلند شود ویا کدام حرف از اسرار خانه اززبانم فاش نشود ومادرم کتک نخورد…. هر زمانیکه خرس مرا میدید مادرم حق وناحق را لت وکوب میکرد؛ به همین دلیل ترک منزل کردم….مادرم زمانیکه مرا مقابل کلکین میدید؛ هرآنچه بدستش میرسید ازکلکین بیرون پرتاب میکرد ومن آنرا میپوشیدم …بعضاٌ که مادرم را دیده نمیتوانستم، ازلباسهای کهنه مردم نیزاستفاده میکردم. پدراندرم ویابهتر بگویم برادراندرم مرابخاطرمیراث میکشت…اما کشته نتوانست…زمانیکه من منزل را ترک کردم، مادرم به حقیقت پی برد. مگر چاره نداشت…دراین چند سالی که با شما زندگی کردم….مادرم نمیدانست بامن چه میگذرد ومن نیز از احوالش بیخبر بودم.
ارباب : چرااوراازحالت خبرنکردی…
متفکر: درخانه اجازه رفتن نداشتم، دیدارمن و مادرم صرفاً ازهمان کلکین برایم میسربود وبس….راه ورسم زندگی راازخانواده شماآموختم، محبت مادرراازخانم شمادیدم، در زمانیکه من طفل بودم مادرم نیزطفلی بیش نبود. ازمحبتش یادم نمیآید اما بخاطرمن رنج وزجرزیاد کشید، دیگرخسته شده بودم. زمانیکه ازنقشه شوم پدر اندرم اگاهی حاصل کردم، خواستم مادرم راحت باشد و درمرگ من مویه نکند وسرومو نکند. ازهمین خاطر ناپدید شدم وحتاازخوشبختی که ازلطف شما نصیبم شده بود؛ برایش اطلاع ندادم…
من زندگی را با دشواریهای زیاد، توهین، تحقیر، بیرحمی، رفتارخشونت آمیز وکم لطفی یاد گرفتم، پخته شدم…به عمق زندگی پی بردم، این دنیا جزنیرنگ بیش نیست، مسله شرم وننگ بیجا وبی مورد برای کشتن غریب هاست و بس. بزرگترین ننگ کتک زدن همسر زندگی است که بدبختانه این مرض رااکثریت دارند و افتخارهم میکنند. ننگ بزرگتر ازآن مال یتیم را خوردن وخودش را دزد تربیه کردن است. بالاترازهمه این ننگ ها تحقریر وتوهن واهانت است که من زیاد دیده ام. محبت هم اگربه سادگی نصیبم میشد قمیت آن را نمیدانستم. اگربرای چند وقت ازخانه میراث پدرومحرم شدم مگر خرس  میداند که من زنده ام، اما چیزی را که ازدست دادم ؛ با تاسف جبران نمیشود، مادرم بود.
آیا میل انتقام دارید؟
تفکر: بلی…انتقام بسیارشدید…
ارباب:آیا آنچه را که پدراندرت برای  تو نقشه کشیده بود ،بالایش تطبیق میکنی؟

بچه متفکر
مکتب بچه متفکر

متفکر: هرگزنه… همان خانه بزرگ که مراازآن راندند وحق زندگی را درآن نداشتم ،به صاحبش تعلق میگیرید. پدرم کا کا شیرو سالها ملک قریه بود وسه دخترنوجوان قریه را درقرض پدرشان بخود نکاح کرده بود که مادرم نیزیکی ازهمان قربانیان بود که به سن سیزده  سالگی به سن پدرکلان خود شوهر داشت…ملک شیرو ازمردم سود خورده بود، این خانه، باغ، باغچه وهشتاد جریب زمین، خانه وزندگی راازآبله کف دست پیدا نکرده بود…آه طفلان غریب دامن مرا سوخت، شاید خدا مرا برای جبران تمام بدبختیهای که  از طرف پدرم بالای مردم آمده بود، خلق کرده باشد.
ارباب : طوریکه دیده میشود ، ما راترک میکنید؟
متفکر: نه هرگزنه….این خانه خانه محبت، انسانیت وعاطفه است. من پدرم را که یک سود خور بود درطفلیت ازدست دادم، اما درمقابل پدر مهربان چون شما را بدست آوردم. میدانید؟ فردا روزترکه مال وجایداد ملک شیرو است.ازهمان پول سود که ازمردم خورده و زمین وجایداد مردم را دربرابر پول قرض تصاعب کرده بود برای حاصبان آن تعلق میگیرد. آن خانه که من حق زندگی نداشتم ورانده شده بودم، به حاصبش تعلق میگیرد.
من درزندگی یک آرزو دارم که در برابرطوفان خشم ملک وملک زاده هایک شمع روشن کنم. برای مردم خانه محبت و روشن از نور علم اعمارمیکنم تا حق مردم ادا گردد و ازهمان خانه که من رانده شده بودم، صدای زنگ مکتب بگوش مردم قریه برسد. دوستان گرامی  اگر میل شیندن داستان را دارید روی   لینک  mp3 فشار دهید

بچه متفکر قسمت اول Batche Motafakir part 1

batche motafakir part 2 قسمت دوم بچه متفکر

تا چند ببخشم من

تا چند ببخشم من
رجنی پران کمار

صبری گریـز پا را ، تا چنـد مـن ببخشـم

آن یار بیوفا را ، تا چنـد مـن ببخشـــــــــم

پیمـان ھا ببستـن ، ھر بار ھــم شکستــــن

ان یار بی حیــا را ، تا چنـد مــــن ببخشـم

گفتی کـہ میروم من ، ھیچ چیز مـن نگفتم

برگشت بی صدا را ، تا چنـد مــن ببخشم

تا چند از تو لغـزیش ، از ما گرفتن دســت

آن پا و لغزیشش را ، تا چند مـن ببخــشم

ھر چند من بگـریم  ، بـر حالــت تـزارم

پیدا نگشت یک شب ، تا چنـد مـن ببخشــم

بخشیدمش چو صد بار ، با حالتی پریشـــم

ان یار کم بہاء را ، تا چنــد مـــن ببخشـــــم

ازکوہ ما چو بگذشت ، ما ھم بہ سردویدیم

ان یار کم نمـا را ، تا چنــد مــن ببخشــــم

ما و دعای ھر شب ، او مســت خندہ نـاز

ان منکـر خـدارا ، تا چنــد مــن بـبخـشــــم

از آن کنـارہ کردم ، تا خویشتـن بیابـــــــــم

ان گـرد خاک پـا را ، تا چنـد مــن بـبخشم

حارث ونیلوفر

حارث ونیلوفر
حارث در گوش نیلو فر قصه عشق میگوید

ساعت بعدازظهر بود، نیلوفرکنار پنجره ایستاده بود راه مادرش را نگاه میکرد، ناگهان متوجه شد حارث درمقابل خانه اینسو آنسو نگاه میکند گویا ازتنهایی دل تنگ است. نیلو درشیشه پنجره با ناخنش زد وحارث رااشاره کرد…..حارث تنها نگاه کرد مگر داخل خانه نیآمد. نیلوفر پرسید چرا داخل نمیآید، حارث که همیشه حرفهای مادربزرگش را میشنید؛ گفت نه… مادرکلانم گفته که داخل خانه کس نروم…نیلوفرگفت بیا هردوی ما بازی کینم، حارث اورا به بیرون دعوت کرد…صحبت ها ازمکتب شروع گردید، قدم زده هردوطرف پارک رفتند…آسمان آبی ناگهانی تیره ابرآلود گردید، نیلوفرلباس نازک دخترانه برتن داشت مگرحارث معمولا یک کرتی بالای لباسایش میپوشید. نیلوفرمیخواست دویده دویده بطرف خانه برگردد اما خشم آسمان اورا مجبور ساخت تاخموشی طوفان ، رعد وبرق همان جاه بماند. حارث با صدای آهسته وتقربیاٌ نفیس تراز اواز دخترانه گفت، نیلوفر نترس من همرایت هستم. بیا دستت را بمن بده…دست همدیکر را گرفتند وکنارهم نسشتند، تا طوفان برطرف گردد.
حارث بچشمان نیلو دقیق نگاه کرد وآهسته گفت: نیلو من این چشمان را هرروز از پشت شیشه پنجره نگاه میکردم اما امروزچه سعادت نصیبم شده…نیلو دستاش را زیربغل خود گرفته بود از سردی هوا میلرزید و خود را دربغل حارث چسپاند…حارث گفت، نزدیکتربیا، اینه مه کرتیم را بالای توهم میگیریم که گرم باشیم. بیا کمی نزدیکتر مه درگوشت چیزی میگویم.
نیلوفر،…نه دربغلت خودرا می چسپانم درست میشه حارث بغلش کرد وگفت رویم بسیارسرد است؛ رویش بروی نیلو چسپاند وبوسید…آه تشکرنیلوجان کم رویم گرم شد وحرارت گرفت یک بوسه دیگرهم اجازه بدهید که تمام سردی رویم برطرف شود. زمانیکه بوسه ثانی را گرفت نیلورا دربغلش فشرد…به چشمان نیلو خیره شد ودانه دانه باران از آسمان عشق خداوندی بروی نازک نیلوفرمانند قطره شبنمی برگل نشسته باشد، ریخته بود. زیرلب گفت خدایا لطف ترا شکرگذارم…چه نعمتی امروزبرایم ارزانی کردی. هردو لرزیده لرزیده درهوای طوفانزا به یکدیگرمینگرستند، نیلو ازسردی هوا میلرزید وحارث ازگرمی عشق لرزه در بدنش رخنه کرده بود. نیلوهیچگاه بوسه گرم محبت راامحتان نکرده بود. پرسید حالا گرم شدی…
حارث گفت: بلی …مگر نمیدانم چرا حرارت بوسه تان شیرگرم است…بیا چند بوسه دیگر …

حارث ونیلو
گل زیبا از حویلی باغچه حارث

نیلو گفت: چرا پدرم با یک بوسه مادرم گرم میشود…..وتو….
حارث : بوسه ازدواج دارای حرارت خشونتاست و …مگر بوسه عشق …
نیلوفر : ها .. یعنی تو مرا دوست داری؟
حارث: هنوز نمیدانم…زیرا مادرکلانم گفته بود که بوسه عشق شیرگرم میباشد
وآدم رااهسته اهسته گرم میکند.
چند روز بعد حارث یک شاخه گل مرسل را عقب دروازه خانه نیلو شان گذاشت…

تداوی جناب امانی هنرمند خو ش صدای کشور آغازگردید

تداوی امانی
امانی هنرمند خوش صدا با فرزندش

در آغاز سال نو 1390 خورشید مضمونی درباره بلبل خموش افغان”امان الله امانی” از قلم بنده درسایت “ماریا دارو” منتشرشد ودربسیارسایتهای دیگر نیزبازتاب گردید. بتاریخ10 اپریل خبر خوشی ازقلم جناب نذیرظفردرسایت وزین مشعل مطالعه کردم که دربرگیرنده مژده تدوای جناب امانی بلبل خموش افغان، با مساعی جناب ” سید مخدوم رهین” تیمارداری میگردد؛ بود.
با سپاس ازهموطنان هنردوست، باید متذکرشوم همانطوریکه جناب نذیرظفر در نوشتار شان به حیف ومیل پول های دالری درافغانستان که ازطرف یک عده چپاول گران قدرت تذکر داده اند، مضمون دیگر تحت عنوان ” اشک ودردخند “بقلم جناب همایون مروت با فوتوهای جالب هنرمندان سابقه دار کشور، توجه ام را جلب کرد. به اشتیاق تمام نوشته جناب مروت را مطالعه کردم. کلمات زیبا، درباب تجلیل ازسال نووحضور داشت هنرمندان خوب وسابقه دار رادیو تلویزیون ، طرح وتجلیل خیلی مجلل برنامه با انانسری خانم سهیلا اصغری وردک که بتاریخ 13 مارچ درشهر هامبورگ جرمنی برگذار گردیده بود، تحریر شده بود. بی جاه نخواهد بود، جملات زیبای آقای مروت رابا اختصار دراین جاه بگنجانم .
{ یکی از نواقص بزرگ کار ما درسالهای اخیر همین توصیف حضوری و تخریب غیابی است. می خواهم تذکر بدهم، که در جریان حرف ها و در موقع یاد آوری نام های دوستان با وجود همه حرمت به آنها ، من از خیر استفاده ی القاب، پیشوندهای سنگین و پسوند های رنگین میگذرم. چونکه درین آشفته بازار عصرما، تمام این القاب به نوعی بی تناسب اند با صاحبان آن. اکثراً القاب بزرگتر ازصاحبان شان هستند و گاهی هم برعکس ، که در هردو صورت گاهی در حق واژه ها خیانت صورت میگیرد و گاهی هم در حق اشخاص. هنوز سه ماه قبل از آغاز برنامه، گپ، گپ محفل هامبورگ بود. بالاخره روز موعود فرارسید. چون با ارزش ترین بخش برنامه همان دیدار یاران بود، دراین مورد هر قدر بگویم کم است چون آن همه احساسات را با الفاظ نمی توان انتفال داد. هر کدام از دوستان و هم مسلکان را یکه یکه از نظر میگذشتاندند و حتا کوشش نمیکردند جلو اشک های خود را بگیرند ، صحبت ها آنقدر بلند و مملو از احساسات بود که با کمی دقت میشد صدای تمام دوستان را از میز های مختلف شنید. صحبت ها همه در باره ی گذشته بود. باوجود کنجکاوی چیزی راجع به آینده نشنیدم که کمی درد آور بود. چون من از جمع نخبه هایی صحبت میکنم که هرکدام بیست تا چهل سال سابقه و تجربه ی کاری دارند. بار ها از خود پرسیدم: آیا میشود تنها با خاطرات گذشته زندگی کرد؟
بخش اصلی برنامه:
باوجود حضور و اشتراک نخبگان بخش های مختلف هنر، برنامه چه از لحاظ نظم و سازمان دهی و چه از لحاظ محتوا جای شکایت بیشتردارد تا حکایت. باید یاد آور شوم که یاد دهانی از نقاط ضعف برنامه به هیچ عنوان بی حرمتی به زحمات دوستان نیست. چنانکه در بالا هم ذکر کردم زمینه سازی دیدار این همه دوستان، همکاران و هم مسلکان، خود کار بسا بزرگ و قابل ستایش بود اما نظر بنده اینست که هرکدام ما وظیفه داریم تا به خاطر جلو گیری از صدمه دیدن فرهنگ باید ابراز نظر بکنیم. حالا ممکن نظر ما اشتباه باشد، اما زمینه ی تفکر و جستجوی راه برون رفت را که بلاخره میسر خواهد ساخت. یکی از نواقص بزرگ کار ما در سال های اخیر همین توصیف حضوری و تخریب غیابی است. به هر صورت سهیلا اصغری گوینده ی سابقه دار رادیو و تلویزیون بروی استیژ آمد و بخش اصلی برنامه با بیشتراز دو ساعت تاخیر آغاز شد. اولین جمله ی گوینده ی برنامه برای من و شاید برای دیگران نیز، خیلی آزار دهنده بود که گفت:(حاضرین گرامی و بینندگان عزیز تلویزیون ملی! چون امشب شب سال نو است و ما….) در حالیکه هنوز درست یک هفته به سال نو مانده بود. اکثر مهمانان با تعجب به همدیگر نگاه کردند که مبادا واقعاً امشب شب سال نو باشد.
موضوع دومی که آزار دهنده تر از اولی بود مقدمه چینی گرداننده برای دعوت کردن اولین آوازخوان برنامه خانم پرستوبود. گرداننده درین مقدمه، دقیق بعد از تبریکی سال نو با استفاده از کلمات دردآور مرگ، جنازه و تابوت از آوازخوان نامور کشور رحیم مهریاریادآوری کرده خانم پرستو را به اجرای آهنگ دعوت کرد. گرداننده در هر جمله ی خود بیشتر بینندگان تلویزیون ملی را مخاطب قرار میداد و حاضرین مجلس کاملاً در حاشیه قرار می گرفتند. واضح بود که تمام این مهمانان به اصطلاح (وی آی پی) که این همه زحمت سفر و مصرف راه رامتقبل شده بودند موادی بودند برای تهیه ی یک برنامه ی تلویزیونی. دردآور ترین نقطه ایکه نه تنها دامنگیر برنامه مورد بحث ما بلکه اکثر برنامه های افغانی در دوسه سال اخیر شده، ترویج لبسنگ در حضور بیننده است. قابل یادآوری است که در کشورهای دیگرلبسنگ در سالون کنسرت، توهین به بیننده، فریب بیننده وجرم شمرده میشود والبته محکمه هم دارد، چون که بیننده برای سی دی و دی وی دی آوازخوان دوست داشتنی خود یک بار پول پرداخته و حالا درسالون کنسرت باز پول میپردازد و وقت خود را سرمایه گذاری میکند تا از هنرنمایی زنده ی هنرمند مطلوبش لذت ببرد. بخصوص دراین برنامه که تقریباً همه ی حاضرین دست اندرکار بخش های هنری بودند، لبسنگ کردن به غیر از فریب، توهین به بیننده و توهین به هنر دیگر چه مفهومی دارد؟ خلاصه اینکه بخش لبسنگ ها شروع شد و گرداننده از آواز خوانان، یکی پی دیگر دعوت میکرد و آنها هم قبل ازاینکه پشت مکروفون قرار بگیرند اول سی دی خود را به تخنیکر برنامه میدادند که در چند مورد آهنگ های اشتباهی روشن میشد و دوباره خاموش میشد و بعد از مکثی دوباره آهنگ مطلوب روشن میشد و آواز خوان شروع به دهن (شوردادن) میکرد.
ولی حجازی بعد ازسلام و تبریکی سال نو آمادگی لبسنگ را گرفته بود که متوجه شد که دستگاه سالون سی دی اشرا خوانده نمی تواند، قسم خورد که سی دی جور است و بیننده ها را مخاطب قرار داده گفت: اگر باور ندارین بیایین در موتر من گوش کنید. او بعد از گفتن این جمله بدون لبسنگ از استیژ پایین شد. وبسیار گیچ کننده بود زمانی که آواز خوانان مجرب وسابقه دار آهنگ های سی چهل سال پیش را که با آرکستر بزرگ رادیو ثبت شده بود لبسنگ میکردند. یعنی چه؟ چرا؟ آیا….؟ یکی از موارد قابل تعجب، کار استاد ارمان بود. باید بگویم که من یکی از باورمندان توانایی، زحمات و ابتکارات ایشان هستم که افتخار دوستی شانرا هم دارم. ایشان آهنگ دوره ی جوانی اشرا لبسنگ کردند. حالا اگر از جرم لبسنگ بگذریم، استادارمان در سی دی آخرش با انسامبل کابل، آهنگ های جدید، قوی و زیبایی دارد که از هر لحاظ بهتر و بازتاب دهنده ی کار های جدید و منحصر به فرد خود شان است و اکثر مردم آنرا نشنیده اند. پس چرا آهنگ سابقه!؟
یکی دیگر از موارد، لبسنگ استاد شریف غزل بود که در نوبت او هم دستگاه نارسایی کرد و سی دی اشرا نخواند. او هم از استیژ پایین شد و بعدآ دوباره بروی استیژ دعوت شد. من که یکی از ارادتمندان هنر ایشان هستم هیچ باور نمیکردم که شریف غزل آواز خوان کلاسیک، یکی از انگشت شمارکسانی که با تمام زدو بند های( بازار) تعهد و وفاداری به سبک خود را تا امروز حفظ کرده؛ چطورتوانست به لبسنگ حاضر شود!؟ خیلی زیباتر میبود اگر ایشان فقط سال نو را تبریک میگفت و پایین میشد و یا صرف با یک هارمونیه یک تکه ی یکی از آهنگ های زیبایش اجرا می کردو با توانمندی های خاصی که دارد جایگاه خود و هنر کلاسیکش را حفظ میکرد. شاید باورش برای شما هم مشکل باشد که نوازندگان توانای ما خالد ارمان و سیر هاشمی هم پارچه های واقعآ زیبای رباب، گیتار و طبله را از سی دی پخش کردند و پلی بک نواختند. آیا دردآورنیست؟
مبادا همین شکل کنسرت دادن نورم شود و بیننده ی بیچاره ی افغان از حس واقعی و لذت حقیقی موسیقی زنده برای همیش محروم شود. (بجاست درهمینجا یک صلواتی به ارواح پیشگامان این قافله بفرستیم) باز هم اگر جرم لبسنگ را نادیده بگیریم پارچه های خالد ارمان و سیر هاشمی خیلی زیبا بودند و دوآهنگ واقعآ زیبا خوانده شده بود که یکی از لطیف ننگرهاری بود دیگرش از آوازخوان جوان و کاملاً تازه کار یما ابوی. توزیع تقدیر نامه ها هم یکی از بخش های (مهم) برنامه بود. هرچند پیشنهاد محترم عثمان علیم به خاطر تقدیر کردن هنرمندان کاریست در خور ستایش. چونکه قدردانی در ذات خود عملیست نیکو، آنهم از هنرمندان و بخصوص در شرایطی که ما با آن مواجه هستیم. اما برخورد با این موضوع درسطح خیلی پایین بود که توهینش به هنرمندان بیشتر بود تا تقدیرش. اول اینکه تقدیر نامه ی سه سطری اشتباهات املایی وانشایی داشت باوجودیکه از طرف وزارت فرهنگ، ریاست رادیو تلویزیون و ریاست افغان فلم ترتیب وحتا امضا هم شده بود.
دوم اینکه تقدیر بدون تفکیک صورت گرفته بود.
سوم اینکه توزیع تقدیر نامه ها در خلا هایی صورت میگرفت که به اساس مشکلات تخنیکی پیش می آمد. به خصوص تقدیر نامه به آنانیکه مربوط بخش سینما میشدند در روی استیژ نه بلکه درپایین استیژ (چون استیژ را برای موارد دیگر آماده میکردند) ساعت دو ونیم شب زمانی توزیع شد که عده ی زیادی از حاضرین رفته بودند و متباقی هم آنقدر خسته بودند که حتا حال شنیدن موسیقی را هم نداشتند.. متاسفانه در سه چهار سال اخیر اکثر کنسرت های آوازخوانان دست اول ما وهمچنان برنامه های به اصطلاح لایف تلویزیون های دیگرهم دچار همین نارسایی ها استند. و ما پدیده ی فراموش شده ی داریم بنام رسالت فرهنگی که همین رسالت مرا وادار به نوشتن این گزارش کرد.}
خونندگان ارجمند برمیگردم به اصل قضیه، نوشته های دو دوست گرامی وهمکاران سابق رادیو تلویزیون ملی واقعاٌ درد آوربود، اولین سوال از مطالعه دونوشته در ذهنم خطور کرد،عدم توجه مسوولین هنروفرهنگ درباره هنر وهنرمند، دوم تقدیر بی مورد وتجلیل پرُ مصرف وبیجا برای چه؟….رادیو تلویزیون ملی میتوانست یک برنامه فوق العاد درداخل کشور با تقدیرازهنرمندان که هنر و موسیقی اصیل افغانی را حفظ کرده اند ودر داخل کشور زندگی دارند که با تاسف هیچ تقدیر نامه برای شان داده نمیشود، مانند گذشته ها تجلیل مینمودند.
اگررادیو تلویزیون ملی برای همچو مصارف بودجه دارد، برای تداوی یک هنرمند محبوب که صدای ملکوتی اش را ازدست میدهد، چرا سکوت اختیار کرده وکوچکترین توجه وترحم بحال امانی گرامی نه نمودند. امانی هنرمند مردمی که ازدل توده ها برخاسته وبرای مردمش سالها سروده است. بدبختانه طی چند سال پیش دیدگان مسوولین تلویزیون ملی چو پرنده زخمی پر پر میزند از کوچکترین الطاف وتوجه وزارت کلتور وفرهنگ ورادیو تلویزیون ملی بهرمند نگردید.
تقدیرازهنرمندان اکنون مانند خیرات است که ازکیسه خلیفه بخشیده میشود وبرای هنرمندان که هنوز با نام هنر و موسیقی اصیل افغانی آشنایی ندارند، داده میشود. درگذشته ها از کاپی خوانی نوآموزان شکوه داشتیم ،اکنون یک درد دیگر نیز بالای دردهای هنری وفرهنگی افزوده شده که لبسنگ نا موفق میباشد.
قراریکه درتصاویرمشاهده کردم، خوبترین وسابقه دارترین هنرمندان درآنشب حضور داشتند، چه میشد بادرنظر داشت رسالت هنری شان، درباره بربادی موسیقی اصیل افغانی پیشنهادات سازنده ارایه میکردند وجلوگیری ازافتزاح هنری را با دلایل موجه با فهم موسیقی مانع میشدند. هنرمندان چیره دست که یک عمر در راه موسیقی افغانی خدمات شایانی انجام داده اند، مانع افتضاح هنری نگردند، پس ازکی گله مند باشیم، جالب آنکه آنها خود نیز به لبسنگ تن داده اند. هرگاه ازهریک همان سابقه دران که درمحفل حضور داشتند، درباره آشفته بازار موسیقی افغانی سوال شود، با صراحت میگویند که موسیقی ما درمعرض خطرقرار دارد. اما چرا آنشب بیتفاوت بودند؟. تقدیرازهنرمندان همان طوریکه جناب مروت فرمودند، کارخوب است، بشرط آنکه نواقص فوق الذکر را نمیداشت، وارزش تقدیر نامه نیز درنوع توزیع آن از بین نمیرفت. درهرحال از توجه دوستانیکه برای تداوی جناب امانی همکاری ومساعدت کرده اند، جهان سپاس و امیدوارم جناب امانی صدای از دست رفته اش را باز یابد، شاهد هنرنمایی او باشیم .
فوتو : ارسالی جناب عابدی

درود برشاعرگرانمایه، هموطنم جناب استاد محمد نسیم اسیر:

آنچه مرا به نوشتن این چند سطرمیگشاند، دودلیل عمده دارد، میشود، دلایل عمومی وخصوصی خطابش کرد. ادبیات شعر، قصه ونمایشنامه بصورت کل نوعی بیان احساس انسانی ووجه مشترک واسطوره است که درزبان ادبیات شیوا بیان میشود؛ شعر بیانیست که ازاحساس شاعردرهرحالت سخن میگوید؛ درهرفرهنگ وهرزبان وهرملیت عمومیت دارد.
دلیل دوم که دست بقلم بردم؛ آلام خصوصی خودم میباشد که ازفرهنگ سنتی واجتماع مریض و متعصب دامن گیرم شده است. من یک مادرم وازتعیب جنسیت، مذهب، نژاد وزبان سخت متاثر میباشم. بدبختانه این امراض مانند سرطان در دهکده یکه بنام کره زمین نامش نهادند، سرایت کرده است. بنده بعضی از این واقعیت های درد الود را نوشته ام وبازهم مینویسم، امید روزی بدسترس هموطنانم برسد. آرزومندم جوانان امروز وفردای ما ازتجربه تلخ، چند دهه جنگ که بیشترجنبه تعصبی داشت تاجنبه سیاسی، از ورای اشعار شعراء چون شما ونوشتارنویسندگان معروف کشور استفاده خوب نمانید.
جناب اسیر گرامی: شعرشما با استقابل ازشعرخانم رجنی پران کمار مرا در زیرشعاع آفتاب، انسان دوستی و وحدت قرارداد، ایکاش زبان شعر وقلم چون آب حیات بمنظور وحدت دروریدهای ما جاری وجودما به انرجی محبت وانسان دوستی مبدل گردد و درکشورزیبای ما افغانستان باملیت ها، زبانها ومذاهب رنگارنگش مانند برادرهموطن درشگوفانی آن سرزمین زیبا دست بدست هم دهیم، کنارهم چویک روح ونفس درریشه کن کردن، هرگونه تعصب پیکارنمایم.
شاعر زمانیکه شعرمیسراید، احساس اوباید چوشعاع آفتاب درجامعه منعکس میشود، احساس خواهرهموطنم خانم “پران کمار” را باید شاعران، نویسنگان وفرهنگ دوستان برای نسل امروز وفردا انعکاس دهند، خوشبختانه جناب “اسیر” پیشتاز قافله وحدت بودند ومیباشند، به استفبال پرداختند. استقبال شما ازشعرخانم” پران کمار” مرا به وجد آورد وپارچه شعرزیبای شما بنام افغان بگو نه افغانستانی که سرتاسر ازاسطوره وحدت سخن میگوید، بیادم آمد. باسعادت دکلمه آنرا به آواز جناب قادر مسعود دریوتوپ پیدا کردم ، لینک آنرا در اخیراین نوشته نا چیزکه درخور پذیریش حضور شما نخواهد بود، گذاشتم. ایکاش چو”اسیر” اسیرزبان شعر میبودم، با تائید ازاحساس پاک تان بنام برادرهموطن سروده ایکه میتوانست احساسم برای تان برملا میساخت میسروم. باحرمت


تاریخ شهادت میدهد


تاریخ افغانستان برعلاو جنگها وشمشیرزنیهای، قطع وقلم کردن ریشه وبنیاد دمورکراسی وفرهنگی مترقی، تحمیل سنتهای عقب ماند تحت عناوین مختلف، موانع غیرقانونی برای کسب تحصیل دختران، با آنهم دارای اوراق زرین میباشد. شیرزنان افغانستان ازقرون متمادی چون نهال سبزسربلند گردند وبعضاٌ برومند شدند وبعصاٌ نه… اما کارنامه ها و افتختارت شان ثبت تاریخ کشورمیباشد که هیچ کس نمیتواندازخلاقیت وافتخارات شان منکر باشد. اگر تاریخ شهکارزنان افغان را ورق بزنیم، بنام های: ماگه طرزی،ملکه ثریا، اسماّ رسمیه، غازی ادی، رابعه بلخی، ملالی، نازو انا، مخفی بدخشی، سلطانه رضیه ، عایشه درانی ، زینب سراج ، مخفی کابلی، قمر میاخیل، کبرا نورزایی، صالحه اعتمادی، محبوبه میراحمد، سیما ثمروهزاران تن دیگربرمیخوریم، هرکدام درزمانهای مختلف جزتاریخ برافتخارزنان کشوربشمارمیروند اما بدختانه کشورما همیشه مورد تهاجم بیگانگان قرارگرفته، مسیرزندگی درجهت جنگ تغیر خورده ودشورایهای بعدازجنگ باعث خشونت بین ابتاع کشورگردیده است. روند ترقی وتحول متوقف گرده است چنانچه ما خود شاهد فعالیتهای شیرزنان کشورهستیم که قبل ازسالهای 1371 خورشید زنان ودختران ازحقوق مساوی، کارومزد مساوی درفعالیتهای اجتماعی برخوردار بودند. خانم ها درافغانستان درسالهای متمادی درکرسی وزارت اشتغال داشتند، درسالهایکه شیرزن افغان چو رقیه ابوبکر، ،دکتوراناهیتا راتبزاد ، خدیجه احراری و معصومه عصمتی وردک، به پارلمان افغانستان راه پیدا کردند، درآنزمان زنان امریکا وکانادا حق انتخاب کردن منتخب شدن را نداشتند. تعصب که توسط غربیها طی سالهای (1371 تا1380} با استفاده ازعقاید پاک مردم تحت عناوین مختلف، مذهبی و سنتی دامن زده شد وتعداد را به مقاصد شوم سیاسی خویش شستشوی مغزی نمودند مکاتب را آتش زدند ودختران را مانع اندختن علم شدند واکنون هم جریان دارد. اماقابل یادآوریست افغانستان یگانه کشوردرسطح جهان بودوهست که جنرال زن دراردوی خویش داشت ودارد. اگرتنها ازخانم سیهلا صدیق جنرال زن دراردو خویش نام ببریم کافی نیست زیرا زنان زیاد دردستگاه پولیس واردوبا تحصیلات عالی ومسلکی تربیت شدندوعملا دوشادوش برادران هم مسک شان فعالیت مینمودند. برعلاو اردو وپولیس درعرصه های مختلف جامعه تا سطح ساروال، وزیر، داکتر،نرس ، معلم ، استادان فاکولته، دستگاه های ارتباط جمعی ، تیاتر بانکها وغیره نیزاشتغال وظیفه داشتند. اماغربیها چهره افغانستان رابرای کشورهای شان قسمی معرفی میدارند که گویا دموکراسی برای زنان بعدازسال 2001 میلادی یعنی حمله مسلحانه ناتو اعاده گردیده است. نخیرما شواهد زنده وتاریخی را هم اکنون درکشورخویش داریم . کمپاین 50% مشارکت زنان که عملا بخاطر بدست اوردن حقوق زنان درمسایل سیاسی فعالیت مینمایند همچنان صد ها تن دیگردر بخش های پولیس، اردو ، سارنوال، استادان دانشگاه وغیره استغال دارند. خانم شجاع که اکنون به رتبه جنرالی دراردوی افغانستان ایفای خدمت مینماید. شیرزنی بنام “جنرال خاتول” در اردوی افغانستان قبل از 1371 خورشید با ختم تحصیلات مسلکی فعالیت داشت . امانظر به عقب گرد تاریخ اوراق زرین فعالیتها وافتخارات بانوان تحت ابر سیاه ، تعصب جنسیت قرارگرفت. خانم خاتول نسبت فعالیت چشمگیرکه دراردو داشت، مانند سایر زنان ، به پرده نشنی سوق گردید. خوانندگان محترم میتوانید به صحبتهای جنرال باافتخارافغان “خانم خاتول” با کلیک روی لینک گوش بدهید.

تیاتر شکسپیر در آستانه فرهنگ افغانستان

انگلیسها وتجارب غارتگرای شان به مرحله خیلی پیشرفته ظهورنموده است. درگذشته ها تیاتر برای رفع نواقص فرهنگی، اجتماعی ورشید فرهنگ جدید و ادیبات درانگلستان ظهورنمود. شکسپیر جوان با استعداد که از خود درتیاتیرشهکارهای زیاد بجا گذاشت، نام او باتیاترجهان پیوند خورد. اما امروزدیده میشود که انگلیسها ازتجارب تلخ شکست شان درساله 1919 میلادی در افغانستان دوباره راه تیاتیررا پیش گرفته اند ورفقای متجاوزشان را نیز از ورای نمایشات تیاتر تدریس مینمانید. برا آنکه اینبار ازافغانستان دست خالی بیرون نشوند، راه تیاتر را پیش گرفتند. خبرجالب دررادیو صدای امریکا توجه ام را جلب نمود یک تیاتردوازده پرده ای که نمایش آن هفت ساعت را دربرخواهد گرفت درباره فرهنگ و کلتور افغانها میباشد درمراکز قطعات اردو کشور بریتانیا به نمایش گذاشته شده است. آن تیاتیر را برای کسب تجربه به امریکا نیزارسال نمودند تا سربازان امریکایی نیربا فرهنگ وکلتورافغانی آشنایی حاصل نمایند. اکنون درقطعات وجزوتام های عسکری انگلیس وامریکا برای سربازن که روانه افغانستان میباشند، نمایش داده میشود. لطفاً بروی لینک کلیک نماید. تیاتر درپیروزی سیاست متجاوزین را تماشاه کنید.

زن فروشی درافغانستان ابعاد گسترده پیدا نموده است

فرهنگ عقب مانده سنتی درتاریخ کشورما سابقه را طولانی وملال آور دارد. در ادوار مختلف  زمامداران برای رفع این نقصیه مبارزه پیگیر نکردند ویا خود علاقه برای رشد جامعه متمدن از راه دانش آموزی نداشتند، گفته اند {پوهنه رنا ده } چه جمله زیباست.
بنابرعدام توجه مسوولین روشنایی دانش همشیه تحت تاریکی جهل قرارداشته است.
درکشورسنتی مانند افغانستان بنابر بردلایل مختلف، بخصوص مرد سالاری شمع علم را کشته اند و تاریکی جهل را ممتد بودند. نسبت همین عقب ماندگی، ازوداج های زیرسن، بدله، طویانه گرفتن، فروش دختران درد بی درمانی بود که دامن گیرخواهران ومادرما بوده است. اما متسفانه بنابرعدم توجه رهبران کنونی اختطاف وفروش زنان، دختران وپسران نوبالغ برای استفاده های نامشروع وغیرانسانی، رقصاندن، انتقال مواد مخدره، همجنس بازی وجهت انجام اعمال غیرانسانی “انتحار”  صورت میگیرد. دولت فعلی باعاید سرشاریکه بنام بازسازی افغانستان ازکشورهای مختلف بدست میآورد تنها درچند ولایت بزرگ وشهر کابل به فعالیتهای نمایشی بخاطراغفال غربیها ودوام کمک های ممالت ذیدخل اقدام میدارند، اما بیخبرازآنکه درسایرنطاق کشورچه میگذرد، زنان در چه ستم مرد سالاری خورد وخمیرمیشوند .
قبل ازسال 1371 خورشیدی زمانیکه مبلغین ریاست سواد آموزی در ولایات وولسوالیها برای ایجاد کورسهای سواد آموزی میرفتند، در محاصره  مجاهدین قرار میگرفتند ویا کشته میشدند. جان باختگان این راه انسانی که برای بینایی یک کشورنود فیصد بیسواد که شمع علم می آفروختند، کم نیستند. چنانچه خودم برای سروی کورسهای سواد آموزی وایجاد کوپراتیف دهقانی در دو ولسوالی مربوط ولایت کابل توسط مجهادین محاصره گردیدم، تعداد زیاد زنان  ومردان فدا کار دراین راه انسانی  جان های شیرین شان راازدست دادند. حالا نتیجه کارجان باختگانکه”روح شان شادباشد”  برای تمام ملت افغانستان آشکارا میگردد، سوختاندن مکاتب، کتابخانه ها، تیزاب پاشی بروی دختران مکتب، کشتن معلمین زن، چه عواقب را درقبال دارد.  اکنون همان رهبران جهاد در مصدر قدرت نشسته اند، برای رفع نقایص فرهنگ سنتی، بیسوادی، زن فروشی که لکه ننگ برای تمام افغانها میباشد توجه ندارند. تنها برای جلوگیری ازآزادیهای فرهنگی مردم، مانند عروسی، شیرنی خوری وغیره وزارت عدلیه عدالت خویش را بنمایش میگذارد.
جلوگیری ازمسایل خرافات درعروسیها وظیفه وزارت کلتورو فرهنگ میباشد که توسط تلبغیات نشراتی باید ذهن مردم را روشن سازند،  وزارت عدلیه باید عدالت را در قریجات جاری بسازند تا “زنان” که خواهران ومادران ما اند، مانند برده بفروش نرسند. حقوق انسانی شان پامال نگردد وبنام ناموس ازایشان حراست صورت بگیرد. دو تن ازخانم های ولسوالی، مومند و شنوار مربوط ولایت ننگرهار بزبان خود میگوید که {رنا نشته” زنان ازسواد محروم اند حقوق خویش را نمیدانند وگرنه دربدل قاطربفروش نمیرسند

پیام شاد باش بمناسب تجلیل از چهارمین سال ایجاد خانه فرهنگی مولانا و بزرگ داشت، رباب نواز بزرگ کشور مرحوم استاد محمد عمر

پیام شاد باش ماریا دارو

به استقبال از بزرگداشت دو شخصیت بزرگ شعر وموسیقی کشوربهترین تبریکات وشاد باش خودرا به دست اندرکاران خانه مولانای بزرگ تقدیم میدارم:

مولانا جلال الدین محمد بلخی، متولد 6 ربیع الاول سال 604 هجری قمری بلخ؛  فرزند مولوی محمد بن حسین خطیبی، معروف به بها الدین ولد میباشد. مولانا ، جلال رحمت بلخ کهن وامروز بوده وبه تمام کافه ملت افغانستان تعلق دارد. با آنکه زاده بلخ میباشداما اوجداازبشریت نیست وبشریت ازمولانا جدا بوده نمیتواند. زیرا تا عشق وجوددارد، مولانا وجودارد، همه ادیبان شورعشق را درکلام مولانا شاعر بزرگ سرزمسن بلخ افغانستان جستجو مینمایند. حتا دوکشورهمسایه وهم زبان ماعشق را درکلام مولانا میجویند.                    .
مولانا تجلی عشق یزدان را درصورت شمس دید، آن متصوف محراب وممبر،مجنون گونه پشت شمس دوید. باآنکه استاد بزرگ عرفان درعصرخویش بود، بالاترازبشریت فکرمیکرد اما بانوشیدن جرعه می عشق ترک زندگنی کرد وتازمانیکه به زندگی نوین پیوست، آرامش، آسایش، خورد ونوش را فراموش کرد. بسرشورعشق وبرزبان وصف یزدان را درخلقت شمس بیان میکرد. او شمس را آیینه جمال وجلال خدا میدانست، او که خوداستاد تصـــوف بود وشاگردان زیادتربیت کرده بود اما زمانیکه آفتاب عشق بر او تابید، جاه وجلال ، خطـــه وممبررهانید. با آنکه تاریک اندیشان عصرش او را بملامت گرفتند، اما نتوانستند که سینه اورا بشگافند ودربایند که چه سوزی درسینه وچه شوری در سردارد، برعکس دانشمندان مولانا را خداوندگارعشق نامیند. مولانا قبیل از دیدار شمس شب تا صبح درپرستش یزدان سربه سجده میگذاشت وازهرسه روزیک روز را روزه میگرفت، در آوان جوانی همانند پدرش متصوف بزرگ بود، زمانیکه هنوز 24 سال داشت، پدرش راازدست داد، بنا برخواهش پادشاه وامرابرمسند وعظ جا نشین پدرگردید، حدودی پنج سال { از638 تا 642 هجری وعظ وممبر را چون پدر پیشه کرد وهم بخاطرتکمیل دروس به خدمت” سیدبرهان الدین محقق ترمذی” ازشاگردان پدرش شتافت. مولانا پس ازوفات پدر، بکوشش محقق ترمذی باچند تن دیگرازمریدان پدرش بجانب شام سفرکردند. “شام” که مرکزبزرگان ومجمع علم وعرفان بود به تقوا وریاضت تمام درتکمیل علوم دین کوشید پس از سه سال تحصیل علوم اسلامی رهسپار دمشق شد ومدت چهارسال  به تقوا وریاضت تمام درتکمیل علوم دین کوشید. سرانجام بعدازهفت سال مسافرت و تحصیل به قونیه برگشت، مریدان زیادی نزد او آمدند و مولانا طریقه مولویه”تصوف” را تهداب گذاشت. اما  نمیدانست که عشق اورامجنون میسازد وهمه علوم وفنون را رها میکند. فقه ها وعوام قونیه از تغیر روش مولانا بخشم آمدند ومخالفت شان را با شمس آغاز کردند. درنتیجه بعداز16 ماه آشنایی شمس ومولانا، شمس مجبور به ترک مولانا وقونیه شد وراه دمشق را در پیش گرفت. مولانا ازغم زیاد به نوشتن نامه، پیام وعزل های سوزناک پرداخت؛  تا باشمس متوصل شود حالت غمین مولانا به شمس اثر گذاشت و دوباره نزد مولانا برگشت. مریدان ویاران مولانا ازخلوت نشینی مولانا وشمس به قهر آمدند، مولانای بزرگ را دیوانه وشمس تبریزی را ساحر خطاب کردند. جاهلان کمردشمنی با شمس بستند، شمس از نیت شوم آنها مطلع شد، شهر ومولانا را برای همیش ترک کرد وناپدید شد.  بعد ازآن مولانا به سماع پرداخت، درناامیدی به سرودن غزل آغازکرد بیشترین غزلیاتش را درفراق شمس سرود. بیجاه نخواهد بود چند بیت ازغزل زیبا اورا در فراق  شمس ، با اختصار دراین نبشته بگنجانم.

غزل

وقت آن شد که به زنجیر تودیوانه شویم –    بند را بگسلیم از همه بیگانه شویــــــــــــم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم –     خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تانجوشیم از این خنب جهان برناییــــــم –     کی حریف لب آن ساغر وپیــمانه شویـم؟!

سخن راست تو ازمردم دیوانه شـــــنو –    تا نمیریم مپندار که مـــــــردانه شویـــــــم

درسرزلف سعادت که شکن درشکن است –  واجب آید که نگون ترزسرشانه شویـــــــم

بال وپر باز گشاییم به بستان چـو درخـت  – گردرین راه فنا ریخته چون دانه شویـــــــم

گرچه سنگیم پی مهرتو چون موم شویم     –  گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویــــــــم

گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم –  تا براین نطع زفرزین تو فرزانه شویـــــــم

در رخ آهینه عشق زخود دم نزنیـــــــم    –  محرم گنج تو گردیم چو ویرانه شویــــــــم

پس ازچند سال فراق عشق  شمس، مولانا را به دمشق وشام کشاند ولی مولانا هرگز شمس را جسماً نیافت ودوباره به قونیه برگشت، در فراقش  سینه سوخت وسرود. حسام الدین چلبی یکی از مریدان مولانا ربته ومنصب  شیخ گرفت، مولانا در اثر در خواست او مثنوی معنوی را که بزرگترین وعالی ترین اثرمتوفه اسلام میباشد، نوشت. یک شب درخلوت گاه راز چلبی ازمولانا خواست  تا کتابی  به طرز الهی نامه سنایی و یا منطق الطیر عطار نوشته کند. مولانا فوراٌ کاغذی را از دستار خود بیرون آورد وبه چلبی داد که هجده بیت نخست دفتر اول مثنوی را درآن نوشته بود. مولانا مدت پانزده سال با حسام الدین چلبی صحبت وخلوت داشت که مریدان شاگردان زیادی از نشتن بدان خلوت فیض بردند. بعداز ناپدیدشدن شمس، مولانا گوش به نی نهاد وازسوزصدای نی و رباب روح تشنه خودرادرفراق شمس سیراب میکرد. ازرنج فراق مریض وناتوان شد و دربستر بیماری افتاد وبالااخره بروز یکشنبه پنجم ماه جمادالاخرسال 672 در سن 68 سالگی جامه ازتن درید وبه زندگی نوین وادبیت پیوست.           .
چه بجاست که امروز دوستان وفرهنگیان این خانه مقدس، ازدوشخصیت بزرگ ونامور سرزمسن ما{مولانای بزرگ واستاد محمد عمررباب نوازبزرگ} به نیکویی تجلیل بعمل میآورند، افتخاردارم که پیام شاد باش خودرا تقدیم حضورشان بدارم. بنده با شادروان استادمحمدعمر، شناخت نزدیک داشتم، دیداراوهمه روزه در رادیو تلویزیون ملی افغانستان نصیبم بود. روان هردو شخصیت بزرگ کشور را شاد میخواهم.   با حرمت

بزرگداشت از استاد محمد عمررباب نواز
رباب آله موسیقی اصیل افغانستان

 

بی بهاران

ارسالی : نجیبه آرش

ای پا برهنه ها
ای تا سحر نخفته دراغوش ګریه ها
ای شب نخفته ها
ای جام تان تهی از شراب شګوفه ها
اری شګوفه های روانبخش خنده ها
ای جان سپرده ها
درتنګنای تیره وخاموش دخمه ها
اینک بهار شد
اری! بشد بهارونیا مد بهار تان
این جلوه های باغ نیامد بکار تان
این نوبهار ها
کز دیده ګان مردم ارام وجانفزاست
از رنج تان نکاست
اوای ابشاروخروش هذارها
ای بی بهارها
درګوش تان طنین غمی جاویدانه است
ان خنده هاکه برلب خاموش تان شګفت
از غصه های بی سروسامان نشانه است
یکبار درخت عمر شمابارور نشد
در شاخ نامرادی ورنج عظیم تان
مرغ سرور وخنده دمی نغمه ګرنشد
اما اګر ګهی
ای چشم بسته ها و شما ای ګرسنه ها
ای پابرهنه ها وای تن شکسته ها
باهم یکی شوید وبخود اتکا کنید
از پای و دست خود
زنجیر بنده ګی وغلامی رها کنید
از کلبه ها برامده مارا صدا کنید

 

 

Right to Read: Education for Afghan Women & Girls

cw to aw
school

Special Edition Newsletter

Right to Read: Education for Afghan Women and Girls

CW4WAfghan is pleased to provide this Special Edition Newsletter (Fourth Edition) for our supporters. The purpose of the newsletter is to highlight the very successful workshop series held in Kelowna in October 2010, and to share with our members an update of our projects in Afghanistan and many of the activities undertaken by our network here in Canada. The theme of this year’s workshop was: Right To Read: Education for Afghan Women and Girls. These ongoing annual workshop events are a way to engage Canadians in open dialogue, with a focus on education as a pathway to peace in Afghanistan. Please mark your calendars for Sept 30-Oct 1, 2011 for our next conference in Oakville. Hope to see you then! If you would like to order free printed copies of this informative newsletter for your school or community, please email info@cw4wafghan.ca.

Download a pdf copy HERE

cw to aw
School

تو پھر کیا کروگے؟

شعر اردو
رجنی پران کمار

ھوایوں کے ساتھ تم کہاں تک اڑو گے

جو ایہں گے توفان تو پھر کیا کرو گے

جوانی پہ مت کر،غروراتنا ھمــــــــــدم

جوانی ڈھلے گی ،تو پھر کیا کرو گے

میری ان دعاوں میں شامل نھیــں ھـــو

لگ گیی بد دعایں، تو پھر کیا کرو گے

بلایا کرو نہ مجھے اپنــــــــے در پــــہ

قدم لڑکھڑایں ، تو پھر کیـــا کـــرو گے

کیا مت کرو ، چاندنی سـے محبـــــــــت

گرھن لــگ گیـــا، تو پھر کیا کرو گے

ایا نہ کرو تم ، خیالوں میں میــــــــــرے

ھویے جو کہ رسـو ا، تو پھر کیا کروگے

بھلانے کی تدبیریں ، تو تم کررھی ھــــو

بھلا نہ سکو گے ، تو پھر کیا کرو گـــے

سہارے بنــاؤ نــہ اتنــے کــــــــــہ اک دن

سہارے رھیں نــہ ، تو پھـــر کیا کرو گے

خواننده گان گرامی :در صحفات گذشته مطالب  دری  از قلم خانم رجنی  پران کمار به نشر رسید، این بار خانم پران کمار با ارسال شعر زیبای بر زبان  اردو  جهت مطالعه هموطنان اقدام نمودند.  هموطنان ما میتتواندبا زبانهای  مختلف  کشور سایت خودشان را خواندنی تر سازند.

هشت بهار گذشت وبهاران پرُ ثمردیگردرپیش روست

هشت بهار  گذشت و بهاران دیگر
تقدیم نشریه زن باد

پیام تبریکه
هشت سال ازتولد، کودک دوورقه ” نشریه زن” شهرونکورکانادا میگذرد، این کودک پا به بوستان ادب بازکرد، پرُبارشد وبه مجله رنگین، وپرُمحتوا تبدیل گردید. نشریه با نام زیبا “زن ” گره خورده است، آینده درخشان دارد  زیرا زنان  تراسه ساز، هنرآفرین اند، سرود زندگی میخوانند، نغمه سعادت میسرایند. همان طوریکه فرزندان صالح را درامان شان پرورش میدهند؛ در بوستان نظم ونثر وادب نیز با سرود هستی، نشاد وعشق  زندگانی  قلم میزنند، از وجود شان انسان وازاندیشه شان انسانیت نمو می نماید. متیقنم درآینده  قریب با آفریدنش آثارگران بهای ازسینه  پرُگهر بانوان شکوه وجلال اوراق مجله درخشان ترخواهد شد ومجله به حجم  کتاب عظیم سخن تبدیل وکسب شهرت جهانی خواهد نمود.

زن

بیتو صدای قافله خموش میشود        –         از وجد نام تو همه مدهوش میشود
شب سیه بی روی توسحر نخواد شد   –      خورشید هم در لانه سیه پوش میشود
زیبا ترین بهار بود لبخند زن           –           مردان زدیدنش همه  سبزپوش میشود
گر نعمتش افول کند ازبوستان عشق    –     ساز وترانه در گلوخموش میشود
آغوش تومکان نشاد آفرین ماست       –      با مهر تو صد غصه فراموش میشود
ای بوستان نظم وادب موج  افتخار      –       با توصدای شعروادب خروش میشود
زیبنده که نه سال ترا جشن بگیریم     –       صوت پیام هاست که درگوش میشود
ای پیشتازکودک نه ساله فرهنگ    –       با توهمه گلشن سرو، گل پوش میشود.

شاعران گرامی با سنگ ملامت مرا به سینه نکوبید، چونکه شاعرنسیتم تنها برای تشویق خواهرارجمند”شفیقه نورزی” جز این احساس؛  تحفه بیشترنداتشم، حضورت شان تقدیم میکردم.
اجازه دهید بهترین تربیکات وتمنیات خویش را خدمت  تمام نویسنگان، شعراء ” ذکور واناث” که با آثارشان درغنامندی فرهنگ وادب دراین نشریه قلم میزنند ونشریه را خواندنی ترمیسارند وهم چنان هیئت تحریر نشریه و جناب متین، مبین قیام؛ بانومحبوبه نورزی که به رنگینی مجله دست بکاراند وسایرهمکاران وخوانندگان گرامی عرض بدارم وهمبستگی بیشترشان را برای موفقیت های مذید وغنامندی فرهنگ وادبیات کشور برتمام عزیزانیکه بااین نشریه پیوند خورده اند ازخداوند استدعا بدارم.
نشریه زن نه سالگی  ات مبارک باد، سالهای چون بهاران داشته باشید.    با حرمت ماریا دارو

 

صحرای سوزان سعودی آتشکده ساره یازده ساله

صحرای  سوزان  سعودی
دختر 11 ساله چنین شعله ور گردید

قلم یکه  خوبآبه چشمان  مادری  بتصویر میکشد.
بلی  مادری که جسد  سوخته فرزند یازده ساله اش را به تماشاه نشسته است، مادریکه از عشق  مرد چون ….فرزندی بدنیا آورد ونامش را ساره گذاشت . ساره ازعشق جانبین  زوجین بوجود آمد . ساره …بلی  ستاره…بمعنی درد و محنت ورنج. من اشتباه کردم ترا ساره نامیدم. دخترم مرا ببخش …پنداشتم که نگاه ساره من ترکیب عنبر ومشک وختن است، عنبرسارا ء زندگانیم  میشود. اما نداستم  با مرد جهنمی  ازدواج کرده ام. نداستم اومنکرخدا وخلقت خدا است، نداستم عشق رااتش  میزند. عشق زندگی من وخودش را …ساره را اتش  میزند….بلی ساره ایکه ثمرعشق بسترشبهای ما بود. زنجیر وصال  وممتد زندکی  مشترک ما بود. ایکاش آن دیوی وحشی…درد بدنیاآوردن  فرزند را میدانست، لذت عشق را با  درد زایمان می چشید…
بلی  مردم !  با چشمانم جسد سوخته  فرزندم رامنهج تماشاکردم… گوشهایم تاهنوز صدای آن پرنده “سار” که تازه پرو بال میکشد و منقارش برای مکیدن شیره انگورتاکسان زندگانی آماده میشد، زهرمرگ را چشید.
ساره من تماشاگرکندن قبرش بود وبا زبان شیرین ازپدرش پرسد…پدر …پدرا ین چیسست  که تو آنرا به عجله میکنی….پدر…
پدر: این قبرتوست…ترا میکشم …ترا نا بود میکنم… ترا دراین دل سیاه خاک مدفن میکنم که فرارکرده نتوانی ….
ساره : چرا مرا میکشی….چرا مراآنجا دفن میکنی؟… چرا ….
پدرحیوان صفت در برابرشیرنی کلام فرزندش عاجز بود …نمیدانست چطور پاسخ شیرین کلامی پرنده خوش الحان ر ا بدهد. زیرااو تنها زهرزبان داشت….دستش راگرفت طرف صحرا بردش …آتشش زد، ساره عشق  زندگیم سوخت، دودش در صحرا پچید ….قبلم تکان میخورد، مشام بوی کباب  بدن فرزندم رااشتسمام میکرد…..دیوانه وار بیرون ازمنزل نگا کردم، پل پاهای ساره ظریفم را که نقش درزمین بود، جستجوکردم. دلم پرمیکشد تا پل پاهیاشی راتعقیب کنم….دنبالمش بروم …جستجویش کنم ….نمیدانستم چرا چین حالت برایم دست داد……

صحرای  سوزان سعودی
شمع های مشتعل برای ساره

ای قلم آیا قادری…آیا میتوانی احساسم  را درتماشای آن پرنده خوالجام  بتصویربکشی ….ای کاغذ آیا میتوانی این درد عظیم را که ازخونابه چشمان یک مادر درسینه سفید تو میچکد تحمل نمایی …. ای قلم بامن هم زبان شو….توبنویس …آنچه برمن وفرزند گذشته.
گویا شو ای قلم … چون زنان محروم ازسخن گفتن اند. میترسند که زند بگور  نشوند …نترسید  حالا زنده بگور  کردن  مروج  نیست  حالا اول  کباب  میشوید ، میسوزید، جهنم دنیا را دیده میروید. نه شما زنان  هنوز  هم در خموشی  بسر میبرید. ای قلم  تو بصد ا  بیا، نه پهریز…تو بگو به  که مردم دنیا آگاه شوند…بدانند دردی را که در سینه دارم، سنگ نیزتحملش را ندارد…این وحشت درحیوانات  وجود ندارد مگر درانسان … دروجود کسیکه نطفه خودرا قتل میکند …چه نام برای این این عمل میگذارید….زیرااین عمل ازجنایت بالاتر است.  مردم بنشوید ناله های مادری راکه  سینه اش از درد میترکد، مادر، یعنی  من که جسد سوخته  فرزندم را تماشا کرده ام….. لهیب آتش که وجود دخترم را سوخت، سینه ام راملتهب  نموده …روانم با روح اودر پروازاست…. جسم بیجانم موجودیت یک انسان زنده را ندارد…. مردم آیا میدانید غسل وکفن برای چیست….شهید غسل وکفن کار ندارد ….ساره شهید پاکی بود،  خونش درزیر شراره اتش نخشکید….مردم من مادرم …وجودم سراپا مملو از عشق، عشق  به انسان، وانسانیت ….عشق به زندگی  …اما درکنار یک وحشی ….. چهره خشن زندگی را دیدم.  اشک در چشمانم مانند خون ساره خشکیده است، سینه ازتپش بازمانده …قلبم  از حرکت میماند ..صدای فریادم ارز نیش قلم  بگوش جهان برسانید. ای زن …ای مادر با من هم صدا شو.ید ..بخاطرتعادل انسانیت بخاطرتعادل جنسیت، بخاطر تعادل شاهین عدالت درجهان، با من هم صدا شوید. ما بالااخره انسانیم…. به عاطفه نیازداریم… به عشق نیازنداریم .بخصوص با از دست دادن  فرزندان  خویش ….فرزندان ماکه نتیجه عشق،  بسترشب های ما اند.