**********
بیا ای نو بهار خرم و شاد
بکن یادی ازین ویرانه آباد
بیا زین کوره ء غمها گذر کن
پریشان حالی مارا نظر کن
مگو این خاک آماج خزان است
زداغ سینه دلها خونفشان است
**********
بیا ای نو بهار خرم و شاد
بکن یادی ازین ویرانه آباد
بیا زین کوره ء غمها گذر کن
پریشان حالی مارا نظر کن
مگو این خاک آماج خزان است
زداغ سینه دلها خونفشان است

مطلب خوشی از آن دل که به غصه بند باشد
به کجا پرد کبــــــــــوتر که به صد کمند باشد
ز خودم ؛ خودم خرابم که همــــیشه در عذابم
ز تو کی کنــــم شــــــــکایت بتو نا پسند باشد
من و سوز و درد هجران دلمن تنور سوزان
غم عا شقان مســــکین بــــــــتو بی گزند باشد
دلمن شراره دارد همـــه گان نظــــــاره دارد
مددی کسی ندارد همــــــــــــــه اهل پند باشد
بر آنکه حســــن خوبت نشود نظر به هر جا
به اجاق آشـــنایی (ظفرت) سپــــــــــند باشد

*********
نوبهاران فصــــل نوتابنــده گی میگشـــــــاید روزن رخشنده گی
می شــود از نو بساط زنده گی میســــراید نغمهء فرخنـــده گی
تا بیاری همــــــت بالنده گی
جان دهد برسبزه وگل درچمـن ناز دارد قامــــــت سرو وسمن
عطرافشان است صفای نسترن سبزدیبا گشته است دشت ودمن
تا زداید محنــــــت افسرده گی
درتغییروگردش اسـت دورزمان جنبـــــــش وبالنده گی بینی عیان
با تنورزنـــــده است نظم جهان عقـل وبینش ره کشـد برکهکشان
راه انسان نیسـت جزسازنده گی
گر نه ای در راه عقل و اختیار بنـــــــــدهء موهوم باشی نا قرار
راه حــــق بر تو نباشــد آشکار مـــــی ستیزی با خرد دیوانه وار
نیست راهت جزخطا دربنده گی
کاروان ارتقــــــا دایــــم روان ظلمت شب نیست مـــانع رهروان
همره باش با جنبش نـو آوران گوش ده برمنطق وخواست زمان
تا نپوســـــی در گودال گنده گی
نـــــو بهاران میدمــد جان دگر تا بیاری دید نــــو فهم و بصــــر
از جمادی تا کنون کردی سفر تو نه ای خلق ضـــعیف ومختصـر
جنــــــس بالایی رهت بالنده گی
********
شنیده میشـــــود از ســـــبزه ها صدای بهار
شـــــکو فه کرده به تن از خوشی قبای بهار
چکاوک بر سر هر شـــــــــاخه پای میکو بد
برقص آمــده ؛ دارد طـــــــــــــرب برای بهار
گر فته لاله قدح را بکــــــــف ز سرخ رویی
که نو ش باده حلال اســـــت در فضای بهار
صبا ز لطف به هر کــــــــو چه آب می پاشد
که تا غبار نــــــــخیزد ز گامـــــــــــهای بهار
ز فرش سبزه بــــــــــــساز زاهدا مصــــلایت
بگــــــوی نا لهء تکــــــــــــبیر بر خدای بهار
ربوده نر گسء شهـــــــــــــلای باغ دل ز برم
نه مفت گشــــــته ام اینـــــــجا غزلسرای بهار
گرچه اینجا از بهار میهنی
سرزمین سرد غربت خالی است
میشود اما به عشق آن بهار
در هوای عید و فروردین نشست
از همین جا میشود با گوش دل
بانگ مرغان بهاری را شنید
**********
کجا در کشـــــور غمدیده ی ما نوبهار آید
که بلبل باسرود ارغنون بر شاخسار آید
ندارد خامه ی بال پرســــتومژده ی نوروز
خرام مرغ خوشــبختی نوید مرغزار آید
ادامه خواندن نوبهار : مولانا عبدالکبیر (فرخاری) ونکوور کانادا

گوسفندی را ببین که گله بانی میکند
همچوچوپان درچراگاه میزبانی میکند

شعرو ســخن برای وطــــــن گریه میکند
هر مصرع در برابر مــــن گر یه میکند
ادامه خواندن گریه میکند : نوشته نذیر ظفر – لویزیانا – امریکا

دل بریدم از تو ای چشمان سیاه
تا نـــــــسازی ام دگر غرق گناه
دل بریـــدم ؛ تا نسازی ام زبون
تا نیفـــتم پیـــــــش پایت واژگون
********
مزرع افغان زمین را بی ثمرکرده فساد
مردم تیز بینش را،کـوروکرکرده فسـاد
ملـتٍ پا برهــنه، در جستجوی لقـمه نان
خـانۀ دزدان را پرسـیم وزر کرده فسـاد
*********
مدتی شد کشورم بی درب و کلکین دیده ام
بر ســــکوی قدرتش ملای چرکین دیده ام
هموطن آخر نمیدانی که میهن زیر پاست
سرنوشتش تیره و تاریک و غمگین دیده ام

*******
با طبح آزاده چو بر خاستی
صاحب اندیـــشهء فرداستی
شعر تو آییــــــنهء دلها بود
موج رقــــم کردهء گلها بود
ادامه خواندن پیشبرو !!!- اهدا به شاعره شیوا سخنُ خانم شهلا لطیفی ولیزاده : نذیر ظفر
******
تا یار سر طــــبیب ام دردم دوا نسازد
تـــــعویز دست مـــــلا مارا شفا نسازد
از عشـــــــق مــن نداند داروغهء زمانه
بی پرده پیــــــش مردم ما را خدا نسازد

گر چه نیرنگ با من آن ماه رخ دیرینه کرد
خون دل از من گرفت و دست هارا خینه کرد
هر چه کرد آن چشم شهلا را بنازم چونکه او
*****
فلک ای فتـــــنه مکار است خدایا چکنم
کار او واقــــــــــعه دار است خدایا چکنم
هیچ ره نیست که در کوی وصالش برسم

دیشب لبت چو غنچهء گلها شگفته بود
با ناز دست ســــاقی و مینا شگفته بود
لبخند دلربای تو روی لــــــــــبان داغ
همسان لاله بر دل صحرا شگفته بود
ادامه خواندن بزم دوش : نوشته نذیر ظفر 13/17/02 ورجینیا –امریکا
*****
میان ما و تو بسیار بود فاصله ها
چه بی تر حم و غدار بود فاصله ها
صدای عشق نمی آمد از سرای شما
برای آنهمه ؛ دیوار بود فا صله ها
دو چشم منتظر چهرهء گلاب تو بود
همیشه مانع دیدار بود فا صله ها
فراقو دوری مرا رنج بیکران میداد
به مثل چهرهء اغیار بود فاصله ها
ز خواهش دل خود نا امید میگشتم
برای وصل تو آزار بود فاصله ها

ای آنکه در سپهر سخن شهره در دیار
خورشید پر درخشش این چرخ کج مدار
(پرتو) دهــی به پهنه ی ایـن گنبد بلند
برداشتــی ز سیـنه ی انـدیشه ها غبار
هر نکته ات چو اختری در چنبر سپهر
دارد فــروغ لــعل بدخشان به شام تار
داری به کف چراغ هنر در محیط تار
آورد گــاه ز آتـش فضــلت بــرد شرار
ادامه خواندن پرتو نادری : شعر زیبا از مولانا عبدالکبیر فرخاری ونکوور کانادا فبوروی ۲۰۱۳

نه اگر بـــهر غم عــــشق بتان زاده شدم
این قدر گـــرم چرا من به جهان زاده شدم
زادگاه ام ز کدام آتــــش پنهان میسو خت
که در آن مجمره با درد زمــان زاده شدم

بشـــــنو سبب خلقــــتم از تار ربابم
در محور هســـتی جهان لب لبابم
در جوهر ذاتی من هرگزنشود شک
در نقش سگ کهف نگیریدحسابم
ادامه خواندن سبب خلقت :مولانا عبدالکبیر فرخاری ازونکوور -کانادا

وطن یعــنی متاع پر فــروشی
که دارد او چه بازارخروشی
وطن یعنی درخت را پوست کردن
با هر دودست تقدیم دوست کردن
ادامه خواندن شعر زیبا ء وطن از دیدگاه آغای کرزی و وطن از دیدگاه مردم : از مسعود حداد


از هر کناره دست ســـــــتم در گلوی ماست
در آســـــــــتین پــــــاره مکان عدوی ماست
آنانـــــکه در مـــــــقام خرابـــــــات خفته اند
غافل از آنـــــــکه باده شان از سبوی ماست
****
با عزیزی حرف دارم در بیــان قصه ها گویم زراز این جهان
خون بگیرید هردوچشمان ترش خنده دارد مردم بی آب و نان
بهتر است گیرد ره خلق خدای کینه را بیرون کند از استخوان
خرده کی باشد روا برذات حق حسن بهتر داد بر ما ارمغان
ادامه خواندن محترم عزیزی : شعر محترم مولانا فرخاری از ونکوور کانادا