
بام وسرای شهر هوا را گرفته اند
از هر کرانه شور ونوا را گرفته اند
توفان فاجعه به چمن کرده اند بپا
باغ جوانه رنگ صفا را گرفته اند

بام وسرای شهر هوا را گرفته اند
از هر کرانه شور ونوا را گرفته اند
توفان فاجعه به چمن کرده اند بپا
باغ جوانه رنگ صفا را گرفته اند

گر تو گویـــی غم بسیار ندارم ؟ دارم
غم دنـــــــیا و غم یـــــار ندارم؟ دارم
از وطن بیــکس و آواره نگشتم ؟گشتم
گــله ازظلم تبـــــهکار ندارم؟ دارم
قتل و کشتار به هر کو چه ندیدم؟ دیدم
نفرت از دیدن اشـــــرار ندارم ؟ دارم
مال مردم همـه تاراج نگردید ؟ گردید
شکوه از دشمن دالخوار ندارم ؟ دارم

دخــتر امــروزه بنشیند گــهی در انجـمن بشکــند ناز و ادا از دلــربای کــوه کن
از “بهار سعید” آیـد رشحــه از نــوک قــلم مرده ی صد ساله گردد زنده از لای کفن
از هدایا پر شود جیب نسیم هر صبح و شام میبرد مشک تر از زلــفش به آهـوی ختن

باد صـــــــــــبا در وطنم میبرد
جانب گــــــــــــــــلها سخنم میبرد
خشک شود پنجه گلـــــــچین باغ
نگهـــــت گل از چمــنم میبرد
اجنبی در ظلمــــــــــت شب آمده
ثـــــــــــروت بــــــاغ عدنم میبرد
یوســـــــفم آواره ز اخوان شـــدم
از تن مـــــــــــن پیر هنم میبرد
ضعف چنان کرده مرا بی ثبات
موج سرشــــــــــــــکم بدنم میبرد
چیزی نمانده ظــــــــــــفرا در تنم
دشمن ظا لم کـــــــــــــــــفنم میبرد

به دام عشق او مرغ اسیرم
اگرمن پر زنم روزی ، بمیرم
به داد من رسید ای می فروشان
که درعین جوانی مرغ پیرم
شدم از بسکه رسوا پیش مردم
سر هرکوچه و بازارحقیرم
خراب و خسته و بیزار گشتم
ولی جزنام او دیگر نگیرم
ببین زخم دلم ناسور گشته
ولی گردون نمی خواهد بمیرم
برفت و دامنم را ماند خالی
ازان درهر بر و هر در فقیرم
زبسکه ناله و فریاد دارم
به گوشش می رسد صوت نفیرم
عجب آه و فغان در سینه دارم
که درهر لحظه از دردش بمیرم

بر وطن که می بینم دیگ بی ســــر پوش است
هر که در میان آن خود سر انه در جوش است
در کلان ؛ کلانی نیست خورد را نشانی نیـست
هر که قدرتی دارد بیخود است و مد هوش است

می زند پهلو به کاخ عرش دل آموزگار
گوهر یکتای دانش را بود پروردگار
در دبستان نیست هر گزازشرافت رنگ و بو
تا نگیرد طفل مکتب دامن استاد کار


عیب مکن گر سخنم سو خته
آتش دل جان و تنــم سو خته
برخــــم آزنـــــگ جــفا آمده
شعله ء غــــمها بدنم سو خته

وطن ویرانه آباد خراب است
میان آتش درد وعذاب است
زدست یک گروه پست ونامرد
غم جانسوز میهن بی حساب است
وطن درکورهءآشوب وجنگ است
ز هر سو جوش غوغای تفنگ است

به هر جا ماهرو یان بر دل من خانه می سازد
میان کعبــه این بازیـگران بتـــــخانه می سازد
تمام عمـر بودم زاهــــد و ترس از گناه کردم
کنون چشمش مرا با سا غر و پیـمانه می سازد
ادامه خواندن بتخانه شعر از : نذیر ظفر – لویزیانا- امریکا 2012/07/09

ز پای تا بسرم مثل عـــود میسوزم
میان آتش دل بی حـــدود میسوزم
گهی ز شعلهء دلهای خــسته بریانم
گهی ز رنجش بود و نبود میسوزم
اگر چه آتش من تابدار و سرخ نبود
به زهر شعلهء غمها کــبود میسوزم
چنان گر فته گلویم غم زمانهء دون
که بال می زنم و بی سرود میسوزم
بیـــا و از قدمی دور تر تما شــا کن
میان شعله به امــــواج دود میسوزم

رکو زرہ سا ٹھرو، میں درد بیچتی ھوں
ھے یہ میری مجبوری میں درد بیچتی ھوں

تا که از آشیــــــــانه دور شدم
صو تم افتاد و بی سرور شدم
هر نفس ز یر چکمه های ستم
زیر گــــواژه بی غرور شدم
در شبی تار و ظلمت هجران
ادامه خواندن بی حضور – نوشته از : نذ یر ظفر – لویزیانا – امریکا 2012/27/08
| به اقتفای سروده ای استاد محمد اکبر سنا غزنوی
صبح عید محمد اسحاق ” ثنا “ ونکوور، کانادا عید آمد و شادم لب خندان تو بوسم گر بخت دهد دست رخ تابان تو بوسم سر مست شوم از نگه ای چشم خمارت از پای فتم نرگس فتان تو بوسم |

مبارکباد گویم هموطن عیدی پُرازخون را
بتن دارد شهیدت جامهٔ چون لاله گلگون را
درین غُربت سراباتوشریکِ هرغمت هستم
دعا دارم خدا برخون کشاند دشمن دون را
عید می بندد عنان ناید به ملک پر خطر انتحاری واسکت بر دوش در هر رهگذر
از تگرگ فتنه ی دشمن فضا آلوده است از درون خانه ها بیرون شود دود سکر
زیر نام دین کشد از آستین تیر و کمان میکند راکت روان همسایه بر بام کنر
جز پر یشانی ز شهر ما صدایی بر نخاست
حال ما داند دل درد آ شنایی بر نخاست
دست بیداد فلک بشکست بال آرزو
کس به داد ما رسد هرگز زجایی بر نخاست
باب هر آسوده گی را سایهء ماتم گرفت
آواز قناری و هوای چمنم نیست اینجا وطنم نیست
آتش به زبان دارم و کس همسخنم نیست اینجا وطنم نیست
از حسن تجمل همه جا رشک جنان است شهکار زمان است
ماه صیام ؛ بوی بهشت برین دهد
نوری ز بارگاه خدا در زمین دهد
لطف و عنایت ایست ز درگاه کبریا
در کام نفسء تلخ بشر انگبین دهد
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
رفته رفته درد ها بسیار شد
غصه غصه خورده دل بیمارشد
از چمن دیگر مکن نگهت طلب
گل به پیش زاغ در منقار شد
امشب خیال ؛ پا به ثر یا کشیده است
مرغ امید شهپر عنقا کشیده است
در کهکشان زمزمه های شبان تار
شبگرد دل صدای دلارا کشیده است
میہن
٭٭٭
چنــان بشکستہ انــد بال و پــرم را
بــہ غـارت بردہ اند تــاج ســرم را
وطـن کـہ کعبــہ ھـر ھمـوطن بــود
بـہ زیـر خاک کردنــد ان حـــرم را