در سبزستان بی پهنای قله نشینان اندیشه و ادبیات مهین ما، بسیار آمده اند سواران و پیادگانی از چهار سوی دشت های تاریخ، که مگر بر ستاوند ستیغ خرد فرازینه شوند، تا چونان دگر نیایشگران معبد عقل در تاریخ، بوسه بر رکاب رخشینه سوار آفتاب زنند، و جاویدانه کارگاه اندیشۀ خویش را در پهنۀ تاریخ با فریاد ناقوس مزامیر واژه های سپهرنشینان قلۀ نور طرح اندازند، ودر صدای این ناقوس، خود نیز تا انسوی مرز های آیندۀ تاریخ، چون صدا، همیشه در شفقِ یاد ها پاینده مانده و فیروزه های درخششِ مزامیر کلام شان چون گلخوشه های پروین، ضلالت شبروان شب زده یی تاریخ را، شرق نمای وادی صبح باشند. ولی چه سوگمندانه که، ازاین سواران وپیادگان، بسیار کسانی، بی آنکه دربلندای آبی مقصود، درخشیده باشند، طلوع ناکرده، خاموش شدند و در میانهء ابر پاره های دودی شامگاه زندگی، غروب نموده و همانگونه که آمده بودند، برفتند. چنانکه این آمد و رفت را در شعری از شاعری معاصری میخوانیم که میگوید:
ادامه خواندن بهار سعید بهارینه کاج شعر و خِرد باغستان ادبیات سرزمین ما : نبشتۀ س. راوش